0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

و نیز ابن هشام از عبد الله پسر عمرو بن عاص نقل مى‏کند که‏گوید:
بپدرم گفتم:بزرگترین آزارى که از قریش نسبت‏برسولخدا(صلى الله علیه و آله)دیدى چه بود؟گفت:روزى نزدبزرگان و اشرافشان که در حجر اسماعیل(در مسجد الحرام) گردهم جمع شده بودند رفتم و مشاهده کردم که سخن ازآنحضرت بمیان است و با هم مى‏گویند:هرگز نشده بودکه ما در هیچ جریان ناگوارى باین اندازه که در برابر این‏مرد صبر و بردبارى کرده‏ایم شکیبائى و سکوت از خودنشان دهیم،خردمندان ما را نادان خواند.پدران ما را ناسزاگوید،بر دین و آئین ما عیب گیرد.گروههاى متحد ما راپراکنده سازد.بخدایان ما دشنام دهد!راستى که ما دربرابر او بیش از حد بردبارى کرده‏ایم!
در این گفتگو بودند که رسولخدا(صلى الله علیه و آله)واردشده و هم چنان بیامد تا رکن خانه کعبه را استلام نمود وسپس بطواف مشغول شد و چون بر آنها گذشت زبان‏ببدگوئى آنحضرت باز کرده و بر او طعن زدند!
من آثار ناراحتى در چهره پیغمبر(صلى الله علیه و آله) مشاهده کردم ولى دیدم آن حضرت توجهى نفرموده ازنزدشان برفت،بار دوم که بر آنها عبور فرمود دوباره‏هم‏چنان زبان بطعن و دشنام گشودند و من این بار نیز آثارناراحتى را در چهره حضرت مشاهده کردم و چون بار سوم شدو اینان بدگوئى و دشنام را از سر گرفتند آنجناب در برابر آنها ایستاد و فرمود:
اى گروه قریش!آگاه باشید سوگند بدان خدائى که‏جانم بدست او است من ماموریت جنگ(و یا هلاکت) شما را دارم!
این سخن را که فرمود آنان بطورى ساکت‏شدند که‏گویا روى سرشان پرنده نشسته است،و چنان در برابرش‏آرام شدند که کسانى که قبل از این سخن از همه نسبت‏بآن حضرت خشمناکتر بودند و بیش از دیگران مردم را برعلیه او تحریک مى‏کردند با بهترین گفتارى پاسخ آن‏حضرت را داده و احترامات معموله را نسبت‏بدو بجاى‏آوردند،بدان حد که میگفتند: اى ابا القاسم از ما بگذر(وکردار بد ما را نادیده بگیر)بخدا تو مردى نیستى که‏بى‏بهره از دانش باشى(و مانند ما نادان نیستى).
رسول خدا(صلى الله علیه و آله)از آنان گذشت و چون‏فرداى آنروز شد دوباره در همان مکان گرد آمده و من نیزبا ایشان بودم،یکى از آنمیان گفت:شما دیروز سخنانى‏درباره محمد گفتید و آنچه او نیز درباره شما گفته بودشنیدید ولى همینکه در برابر شما آن سخنان ناراحت‏کننده را اظهار کرد او را رها کرده پاسخش را ندادید؟
در این سخنان بودند که رسول خدا«ص‏»از دور پیدا شد،اینان که او را دیدند یکباره بطور دستجمعى بسویش‏حمله‏ور شده اطرافش را حلقه‏وار گرفتند و شروع کردند بپرخاش کردن و اظهار داشتند:توئى که درباره دین و آئین‏و خدایان ما چنین و چنان میگوئى؟
پیغمبر«ص‏»فرمود:آرى من گفتم!
عمرو بن عاص گوید:در این هنگام یکى از آنان را دیدم‏که دو طرف عباى آن حضرت را در دست گرفت(و درصدد آزار او بر آمد)ابو بکر که در آنجا بود و آن منظره را دیدگریان شده(روى دلسوزى نسبت‏بآنجناب)گفت:آیامردى را بجرم اینکه میگوید:پروردگار من خداى یگانه‏است میکشید؟و بدین ترتیب آن جناب را رها کردند وبدنبال کار خویش رفتند،و این جریان سخت‏ترین چیزى‏بود که من از قریش نسبت‏بآن حضرت دیدم.
و از ام کلثوم دختر ابى بکر نقل کنند که آنروز هنگامیکه‏ابو بکر بخانه بازگشت دیدم قریش سر او را شکسته‏اند.
و نیز گفته‏اند:سخت‏ترین آزارى که رسول خدا«ص‏»ازقریش دید این بود که روزى از خانه خویش بیرون آمد،وهر که در آنروز آنحضرت را دید چه آنان که زر خرید وغلام بودند و چه آنان که آزاد بودند(بنوعى)تکذیب او راکرده و اذیت و آزارش نمودند،حضرت بخانه بازگشت و ازکثرت صدماتى که دیده بود خود را در پارچه(و یا جامه) پیچیده و بخفت،پس این آیه نازل شد«اى جامه بخودپیچیده برخیز و بترسان‏». (1)
------------------------------------------------
1- سیره ابن هشام جلد 1 ص 289.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:58 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

هجرت مسلمانان‏به حبشه

چنانکه اهل تاریخ و جمعى از مفسرین در تفسیر آیه مبارکه:«لتجدن اشد الناس عداوة للذین آمنوا الیهود و الذین اشرکوا و لتجدن‏اقربهم مودة للذین آمنوا الذین قالوا انا نصارى...» (1) گفته‏اند:
پس از آنکه رسول خدا(ص)فشار و ستم بسیار مشرکان‏قریش را بر مسلمانان مشاهده نمود و ناتوانى خود را از کمک به‏ایشان و دفع ستم از آنها ملاحظه کرد دستور هجرت به حبشه رابه ایشان داد و در صدد بر آمد تا بدین وسیله آنها را از شر دشمنان‏آسوده سازد.متن دستور آنحضرت را در اینباره به دو گونه نقل‏کرده‏اند.
نقل اول- روایتى است که ابن هشام و طبرى و ابن اثیر ودیگران نقل کرده‏اند که متن آن چنین است که بدون ذکر سندگفته‏اند:چون رسول خدا آن وضع را دید به آنها فرمود:
«لو خرجتم الى ارض الحبشة فان بها ملکا لا یظلم عنده احد،و هى ارض صدق حتى یجعل الله لکم فرجا مما انتم فیه...» (2) .
یعنى- خوب است‏به سرزمین حبشه بروید که در آنها پادشاهى است‏و در کنار او به کسى ستم نمى‏شود،و آنجا سرزمین راستى است،تاوقتى که خداوند گشایشى براى شما از این وضعى که در آن بسر مى‏بریدفراهم سازد و...
نقل دوم- نقلى است که در تفسیر مجمع البیان نیز بطور مرسل‏نقل کرده و گفته است: رسول خدا(ص)هنگامى که آنوضع رامشاهده نمود به آنها دستور خروج بسر زمین حبشه را داده فرمود:
«ان بها ملکا صالحا لا یظلم و لا یظلم عنده احد...» (3)
که البته جاى این بحث و مناقشه هست که آیا کدامیک ازاین دو نقل صحیحتر است زیرا بخاطر قیودى که در نقل دوم‏است معناى حدیث فرق مى‏کند و این شبهه به ذهن خطورمى‏کند که شاید در نقل دوم دست تحریف کنندگان و درباریان‏و جیره خواران شاهان و سلاطین دخالت کرده و به‏قول معروف‏«در میان دعوا نرخ تمام کرده‏اند»و در ضمن نقل‏یک حدیث،خواسته‏اند یک پادشاه صالح و غیر ظالمى هم درطول تاریخ از زبان رسول خدا(ص) بدنیا معرفى کرده باشند،همانگونه که در ذیل حدیثى که از رسول خدا(ص) درباره‏انوشیروان-در داستان ولادت رسول خدا(ص)-نقل شده بودیعنى حدیث‏«ولدت فی زمن الملک العادل...»و بطور تفصیل‏بحث کرده و ساختگى و مجعول بودن آنرا از روى مدارک معتبرذکر نمودیم.
ولى بنظر مى‏رسد در هر دوى نقلهائى که شده فرمایش رسول‏خدا(ص)نقل به معنى شده و متن دقیق فرمایش رسول خدا(ص) ذکر نشده باشد،گذشته از آنکه این دو نقل مسند نیست و مرسل‏است و تنها در روایتى سند آن به ام سلمة مى‏رسد که آنهم همان‏نقل او است (4) و از این رو بحث و مناقشه درباره آنها چندان‏موردى ندارد،و البته جریانات بعدى صدق گفتار رسول‏خدا(ص)را طبق نقل اول تا حدودى به اثبات رسانید و بهرصورت آنچه قابل بررسى و بحث مى‏باشد درباره اصل این دستورو فرمان و بررسى اطراف و جوانب آن است که از چند نظر قابل‏بررسى است.
-------------------------------------------------
1- سوره مائده آیه 82.
2- سیره ابن هشام ج‏1 ص 321، کامل التواریخ ج‏2 ص 76 و تاریخ طبرى ج‏2 ص 70.
3- مجمع البیان ج 3 ص 233.یعنى در آنجا پادشاه شایسته و صالحى است که به‏کسى ظلم نمى‏کند و کسى نیز در کنار او مورد ظلم و ستم واقع نمى‏شود.
4- سیرة النبویه ابن کثیر ج 2 ص 17.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:01 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

- بحث درباره اصل دستور هجرت

کلمه‏«هجرت‏»در راه خدا براى ما-بخصوص پس از آنکه‏هجرت رسول خدا(ص)مبدء تاریخ اسلام قرار گرفت-کلمه‏اى‏آشنا و مقدس است،و قداست آن نیز بیشتر از آیات کریمه قرآنى‏سرچشمه گرفته که خداى تعالى فرموده:
« ان الذین آمنوا و الذین هاجروا و جاهدوا فى سبیل الله اولئک‏یرجون رحمة الله...» (1) .
براستى آنانکه ایمان آورده و آنها که مهاجرت کرده و در راه خداجهاد کرده‏اند اینهایند که رحمت‏خدا را امید دارند...
و در جاى دیگر فرمود:
«الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبیل الله باموالهم و انفسهم‏اعظم درجة عند الله...» (2) .
آنانکه ایمان آورده و هجرت کردند و در راه خدا با مالها و جانهاى‏خود جهاد نمودند اینها درجه بزرگترى در نزد خدا دارند...
و در سوره انفال فرموده:
« و الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبیل الله و الذین آوواو نصروا اولئک هم المؤمنون حقا لهم مغفرة و رزق کریم‏» (3) .
و آنانکه ایمان آورده و هجرت کرده و در راه خدا جهاد نموده‏اند وآنانکه آنانرا پناه و ماوى داده و یارى کردند آنهایند مؤمنان حقیقى که‏ایشان را است آمرزش و روزى کریمانه...
و آنچه جلب توجه در این آیات مى‏کند آنکه همه جا هجرت‏قبل از جهاد در راه خدا و مقدم بر آن ذکر شده،یعنى همه جاپس از ایمان بخدا بلا فاصله هجرت را بعنوان یک اصل عملى ووظیفه مقدس براى انسانهاى با ایمان ذکر نموده و پس از آن‏مسئله جهاد در راه خدا با جان و مال آمده است...
----------------------------------
1- سوره بقره آیه 218.
2- سوره توبه آیه 20.
3- سوره انفال آیه 74.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:02 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

هجرت منشا خیرات و برکات دنیا و آخرت  

و اساسا هجرت در راه خدا در قرآن کریم منشا بسیارى ازخیرات و برکات و موجب پاداشهاى بزرگى در دنیا و آخرت‏معرفى شده،آنجا که مى‏فرماید:
«و الذین هاجروا فى الله من بعد ما ظلموا لنبوئنهم فی الدنیا حسنة‏و لاجر الآخرة اکبر لو کانوا یعلمون،...» (1) .
و آنانکه در راه خدا هجرت مى‏کنند پس از آنکه مورد ستم قرارگرفتند،محققا براى ایشان در دنیا نیکى و خوبى مهیا خواهیم کرد وبراستى که پاداش آخرت بزرگتر از آن است اگر بدانند.
و در سوره آل عمران فرموده:
« فالذین هاجروا و اخرجوا من دیارهم و اوذوا فى سبیلى و قاتلواو قتلوا لا کفرن عنهم سیئاتهم و لادخلنهم جنات تجرى من تحتها الانهارثوابا من عند الله و الله عنده حسن الثواب‏» (2)
پس آن کسانى که هجرت کرده و از خانه‏هاى خویش رانده شدند ودر راه من مورد آزار و شکنجه قرار گرفتند همانا بزدائیم از ایشان بدیهاشانراو براستى که در آوریم آنها را در باغهائى که از زیر آنها نهرها روان است‏که این پاداشى است از نزد خدا و در نزد خدا است پاداش نیکو.
و از همه جالبتر و با بحث ما مناسبتر این آیات است که‏مى‏فرماید:
« ان الذین توفیهم الملائکة ظالمى انفسهم قالوا فیم کنتم قالواکنا مستضعفین فى الارض قالوا ا لم تکن ارض الله واسعة فتها جروا فیهافاولئک ماواهم جهنم و ساءت مصیرا الا المستضعفین من الرجال‏و النساء و الولدان لا یستطیعون حیلة و لا یهتدون سبیلا فاولئک عسى الله‏ان یعفو عنهم و کان الله عفوا غفورا و من یهاجر فی سبیل الله یجد فی‏الارض مراغما کثیرا و سعة و من یخرج من بیته مهاجرا الى الله و رسوله‏ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره على الله و کان الله غفورا رحیما» (3)
-آنها که فرشتگان ایشانرا دریابند(و جانشان بگیرند)در حالى که‏به خود ستم کرده(و به حال کفر و گناه از دنیا رفته‏اند)فرشتگان به آنهاگویند در چه وضعى بودید؟گویند ما خوار شمردگان در زمین بودیم(وتحت‏سلطه زورمندان نتوانستیم دین حق را انتخاب کرده و بدستورات‏آن عمل کنیم)فرشتگان بدانها گویند:آیا زمین خدا فراخ نبود که در آن‏هجرت کنید!که جایگاه اینگونه مردم دوزخ است و بد جایگاهى است،جز آن ناتوان شمردگان از مردان و زنان و کودکانى که نه چاره‏اى‏توانستند و نه راه بجائى بردند که اینان امید است‏خدا از ایشان در گذرد که‏خداوند بخشایشگر و آمرزنده است،و کسى که هجرت کند در راه خدابیابد در زمین هجرتگاههاى بسیار و فراخى،و کسى که از خانه‏اش بسوى‏خدا و رسول او هجرت کند و سپس مرگ او را دریابد همانا پاداشش‏بر خدا است و خدا است آمرزنده و مهربان.
که در این آیات کریمه نخست آنها را که دل بخانه وکاشانه بسته و حاضر به ترک دیار خود نگشته نکوهش کرده وآنانرا ستمکار به خویشتن خوانده و از اینکه در زمین پهناور خداهجرت نکرده آنها را جهنمى و دوزخى مى‏داند.
و ثانیا بعنوان یک دستور کلى بهمه آنهائى که دل بخدابسته و به او ایمان آورده‏اند و در تنگنا و فشار قرار گرفته‏اند دستورهجرت داده و جاهاى بیشتر و روزى فراخ و زندگى بهتر را براى‏آنها تضمین کرده...
و اگر مرگ او نیز در این راه فرا رسید اجر و پاداشش بر خدااست که خدا آمرزنده و مهربان است.و شاید چنانچه بعضى ازاساتید گفته‏اند تعبیرى براى عظمت و بزرگى پاداش آنها،بهتر ازاین تعبیر نبوده که قرآن فرموده:«فقد وقع اجره على الله‏»که هرکس پاداشش بر خدا باشد همانند خود خدا که ابدى و ازلى وسرمدى است،پاداش او نیز حد و حسابى ندارد،همانند تعبیرى‏که درباره شهید فرمود:«عند ربهم یرزقون‏»و مانند تعبیر حدیث‏قدسى درباره روزه‏دار که مى‏فرماید:
«الصوم لى و انا اجزى به‏»...
و امثال این گونه تعبیرات که در آیات و روایات آمده...
------------------------------------------------------
1- سوره نحل آیه 41.
2- سوره آل عمران آیه 195.
3- سوره نساء آیه 97-100.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:03 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

تذکر یک نکته  

برخى از نویسندگان خواسته‏اند از این آیه یک واقعیت‏تاریخى و اجتماعى را نیز استفاده کنند و آن اینکه تمدنهاى‏بشرى و بسط و رشد آنها و هم چنین تاسیس جامعه‏هاى بزرگ وفرهنگها و غیره همیشه معلول مهاجرت‏هاى اقوام و ملل‏نیمه وحشى به روى زمین و سرزمینهاى پهناور جهان بوده است وبراى اثبات آن نمونه‏هائى مانند مهاجرت اقوام نیمه وحشى‏آریائى به سوى جنوب و مغرب و مهاجرت اقوام سامى به‏بین النهرین و مصر و شمال آفریقا که موجب تاسیس تمدنهاى عظیم گشتند و مهاجرت قوم بنى اسرائیل از مصر به فلسطین‏و مهاجرت بربرها به غرب و شرق و...و غیره را ذکر کرده‏اند،وحرف‏«برگسون‏»فیلسوف معاصر فرانسوى و اصطلاح جامعه بسته‏و بازى را که او ذکر کرده پیش کشیده،و بحث را به جنگهاى‏صلیبى کشانده که جامعه اروپا هزاران سال در حصار اروپاى‏در بسته خود خفته بود تا از برکات جنگهاى صلیبى و باز شدن‏دروازه‏هاى شرق به روى آنها دروازه‏هاى تمدن و اصلاحات نیزبر روى آنها گشوده شد...و خلاصه در فوائد هجرت بمعناى اعم‏قلمفرسائى زیادى کرده و سپس آیات کریمه قرآنى را نیز در بعدمهاجرت فکرى و اعتقادى شاهدى بر آن گرفته و تفسیرنموده‏اند...و بدنبال آن هجرت مسلمانان را بحبشه و مدینه‏آورده‏اند...
که ما در اینجا مى‏گوئیم اصل این مطلب که هجرت‏منشا تحول و پیشرفت جوامع بشرى و باز شدن دروازه‏هاى تمدن واصلاحات و رشد مادى به روى آنها بوده عمومیت آن جاى بحث‏و تردید نیست،و کلى آن یک امر مسلم و حقیقت تاریخى‏است،و در اینکه جنگهاى صلیبى هم براى اروپائیان این فایده‏بزرگ را داشت تردیدى نیست،و گوستاولوبون فرانسوى و دیگران‏نیز در این باره بتفصیل سخن گفته‏اند،و بگفته یکى ازنویسندگان اروپائى:بیدارى اروپا و دوران اکتشافات و اختلافات و رنسانس و آغاز مدنیت غرب یک سره معلول‏جنگهاى صلیبى است... (1)
و یا بگفته همین نویسنده فوق الذکر:«مطالعه مذاهب بسته وباز و نیز جامعه‏ها و تمدنهاى بسته و باز در تاریخ بشر این‏حقیقت علمى را در جامعه شناسى به اثبات مى‏رساند که‏هجرت-گسیختن پیوند جامعه با زمین-جهان بینى انسانى رامتحول و گسترده مى‏سازد و در نتیجه یخهاى انجماد و انحطاط‏اجتماعى و مذهبى و فکرى و احساسى ذوب مى‏شود،و اجتماع‏را که جریان مى‏یابد،و در یک عبارت مهاجرت که خود یک‏حرکت و انتقال بزرگ انسانى است‏به بینش و در نتیجه به جامعه‏حرکت مى‏بخشد و آنرا از چهار چوب جامد خویش به مراحل‏متصاعد ارتقاء و کمال منتقل مى‏سازد...
در پس چهره هر مدنیتى مهاجرتى پنهان است و به سخن هرجامعه بزرگى که گوش فرا مى‏دهیم به زبان تاریخ یا اساطیرش‏از هجرتى حکایت مى‏کند...» (2) اینها بجاى خود.
اما سخن ما در اینجا بحث در فوائد هجرت به این وسعت وگستردگى و عمومیت و کلى آن نیست و آیات قرآنى و روایات‏هم هر هجرت و مهاجرتى را مورد ستایش و مدح قرار نداده است‏بلکه در این آیات سخن از هجرت مردمانى است که در اثر تعلیم‏پیامبرى الهى و ابلاغ رسالت وى آئینش را پذیرفته و جان دل به‏سخنش داده و پذیرا گشته،و در نتیجه مورد بى‏مهرى و آزارخویشان و شکنجه و تهدید مردمان شهر خویش قرار گرفته وحفظ دین الهى براى آنها دشوار و غیر قابل تحمل گشته است،بطوریکه سخت در تنگنا و فشار زندگى قرار گرفته‏اند و دین خودرا در مخاطره مى‏بینند...
این چنین افرادى براى چاره جوئى بنزد پیامبر خدا رفته و از اوراه چاره مى‏جویند و رسول خدا بکمک وحى الهى آنها را به‏هجرت و ترک شهر و دیار و جدائى از خویشان و مردمان مشرک وکافر دستور داده و زمین خدا را براى حفظ دین و معیشت وزندگى ایشان فراخ و وسیع معرفى کرده که اگر احیانا ترسى ازاین بابت در دل دارند و نگران وضع آینده خود در سرزمین غربت‏از نظر معنوى و مادى هستند ترس آنها را بر طرف نموده و آنها رابه الطاف بیکران و رحمت واسعه الهى امیدوار سازد،و البته این‏هجرت نیز ممکن است پى‏آمدها و ثمرات مادى و معنوى دیگرى‏هم داشته باشد که مورد بحث و توجه قرار نگرفته...
و شاهد بر آنچه گفتیم خود آیات کریمه است که هجرت دراین آیات همه جا مقید و محدود به هجرت در راه خدا و«مهاجرت فى الله‏»و یا«مهاجرت فى سبیل الله‏»شده (3) که ازقرینه این آیات میتوان استفاده کرد که قید«فى سبیل الله‏»درآیات دیگرى (4) نیز که بدنبال جهاد و مجاهده آمده قید«مهاجرت‏» هم که قبل از جهاد قرار گرفته است‏باشد،و البته از آنجا که‏قرآن براى همه زمانها و تعلیم همه انسانها آمده بر طبق شیوه ورسمى که دارد مطلب را بطور کلى و براى همه مؤمنان و همه‏زمانها ذکر فرموده،و گاهى هم بعنوان نمونه و الگو افراد یااقوامى را بطور مثال ذکر مى‏نماید.
و در اینجا نیز چنانچه مرحوم علامه طباطبائى(ره)و دیگران‏گفته‏اند:این آیات اگر چه سبب نزول آن در جزیرة العرب و درزمان رسول خدا(ص)و هجرت به مدینه نازل شده ولى روى‏ملاکى که در آن هست این حکم را براى همه مسلمانها و درهمه زمانها مقرر فرموده که بر هر مسلمانى لازم است در جائى‏سکونت گزیند که قدرت یاد گرفتن دستورات دینى و عمل به‏آن را داشته باشد و در غیر این صورت باید از آن سرزمین هجرت‏کند،چه آنکه آن سرزمین از نظر اسمى و آمارى کشور اسلامى‏باشد یا کشور کفر و شرک... (5) .
و به عبارت دیگر از آنجا که قرآن کریم براى ساختن‏انسانهاى نمونه و رساندن آنها به کمال مطلق و مطلوبشان که‏همان تقرب به خداى تعالى و وصول به اوست آمده همیشه محورتعلیمات و فرامین خود را روى ایمان و حرکت‏بسوى او و بنام اوو در راه او و محبت‏به او قرار داده است و معیار قبولى و صحت‏آنرا نیز انجام عمل بقصد قربت و خالص براى او قرار داده است‏زیرا چنین حرکت و جهت‏گیرى است که انسانرا به کمال‏انسانیت مى‏رساند نه اصل حرکت و عمل،اگر چه آن عمل‏ممکن است فوائد مادى و معنوى دیگرى را هم به ارمغان آورد وعائد عمل کنندگان به آن گرداند...و از اینرو مى‏بینیم همه جامعیار ارزش اعمال و محور آنها روى آن اعمالى است که‏تکیه‏گاه الهى داشته باشد،فى المثل اگر به تقوى ارزش مى‏دهدآن تقوائى ارزش دارد که الهى باشد«و من یتق الله...»«یاایها الذین آمنوا اتقوا الله...»و اگر شهید داراى آنهمه مقامات والاو ارزشهاى و اجرهاى دنیائى و آخرتى است مقید به آن گشته وشهیدى است که در راه خدا کشته شده باشد«قتلوا فى‏سبیل الله...»«و لئن متم او قتلتم فى سبیل الله...»و جهاد وهجرت و انفاق و هر عمل خیر دیگرى نیز هنگامى اهمیت و ارزش‏دارد که انگیزه و تکیه گاهش‏«الله‏»باشد که البته باید گفت‏«این سخن بگذار تا جاى دگر»و باید در جاى دیگرى روى آن به تفصیل بحث کرد.و از اینرو مى‏گوئیم که هجرتها اگر چه‏منشا تمدنها و تحولهاى بسیارى در جهان شده،اما در بسیارى ازجاها چون با ایمان الهى و تقواى الهى توام نبوده از استعمار واستثمار ملتهاى دیگر و زورگوئى و احیانا اخراج ملتهاى بومى واصیل از سرزمینها،سر در آورده که بهترین نمونه‏اش هجرت‏انگلیسى‏ها بسرزمین امریکا است که پس از ورود به آنجاسرخ پوستان بومى آنجا را به روز سیاه نشانده و زمینها وسرزمینهاشان را گرفتند و آنها را بیرون کرده و بسیارى از آنها راکشتند.
و یا هجرت اروپائیان بسرزمین آفریقا،که منشا استعماربسیارى از کشورهاى فقیر و بدبخت آفریقا و بیغما رفتن معادن وثروتهاشان بدست همین مهاجرین گردید،و هنوز هم دست ازجان آن مردم ستمکشیده و محروم و بى رمق بر نمى‏دارند،و هرروز در آفریقاى جنوبى پس از قرنهاى متمادى عده‏اى از این‏بى‏گناهان بدست اقلیتى مهاجر سفید پوست‏یغماگر به قتل‏مى‏رسند و یا آواره مى‏شوند.
و یا هجرت صهیونیستهاى جهانخوار بسرزمین فلسطین‏مقدس که با کمک قدرتهاى بزرگى چون انگلیس و امریکامیلیونها فلسطینى را از سرزمین خود آواره کرده و دولت غاصب‏اسرائیل را در آنجا تشکیل دادند و هر روز به قسمتى از سرزمینهاى کشورهاى اسلامى هم جوار خود حمله کرده و آنها رابه اشغال خود در آوردند،و بیش از چهل سال است که با کمال‏وقاحت و بى‏شرمى و با کمک قدرتهاى شیطانى روزانه بطورمتوسط بیش از ده نفر از ساکنین اصلى آن سرزمین‏ها را بخاک وخون کشیده و یا زندان و تبعید مى‏کنند،و یا با بدترین شیوه‏هاى‏قرون وسطائى شکنجه کرده و زنده بگور مى‏کنند و یا همان‏جنگهاى صلیبى که براى اروپائیان سبب جهش علمى و تحول‏فرهنگى گردید،اما در اثر همان بى تمدنى و طبع خونخوارى که‏داشتند سبب هزاران ویرانى و کشتارهاى دسته جمعى وتجاوزات ناموسى بدست اروپائیان بى‏فرهنگ گردید که تاریخ‏از نقل آنها شرم دارد...و نمونه‏هاى دیگر...
اینها هم همه آثار همین هجرت‏ها است!
پس بطور کلى هجرتها را نمى‏توان منشا خیرات و تمدن وموجب ارتقاء و تکامل انسانها دانست،و از همین رو قرآن کریم‏نیز هجرت را با همان معیار الهى و انگیزه انسانى و دینى آن موردستایش و منشا پاداشها و تکاملهاى مادى و معنوى مى‏داند...
---------------------------------------------
1- جنگهاى صلیبى از 1096 تا 1291 میلادى نوشته هانز پروتز...
2- خاتم پیامبران ج 1 ص 237-243.
3- به آیه 41 سوره نحل و 99 سوره نساء رجوع شود.
4- منظور آیات 218 سوره بقره و آیه 20 سوره توبه و آیه 72 سوره انفال مى‏باشد.
5- تفسیر المیزان ج 5 ص 54.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:04 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

-دستور هجرت به حبشه به چه منظورى بود؟

دومین مطلبى که در این حدیث جلب توجه مى‏کند انتخاب حبشه از طرف رسول خدا(ص) براى هجرت مسلمانان بود که بااندکى تحقیق و دقت علت این انتخاب بخوبى روشن مى‏شود ومعلوم میگردد که رهبر بزرگوار اسلام روى همان درایت و حسن‏سیاست و تدبیرى که اشت‏بهترین و سالمترین و بلکه‏نزدیکترین جاى را انتخاب فرمود که به قسمتى از آنها ذیلا اشاره‏مى‏شود:
اول- وجود پادشاهى چون‏«اصحمة بن ابحر»که به لقب‏سلاطین حبشه به‏«نجاشى‏»معروف گردیده و همانگونه که‏رسول خدا(ص)فرموده بود و جریانات بعدى هم نشان دادپادشاهى بود که حاضر نبود در محدوده سلطنت او بکسى ظلم‏شود،و این خود بزرگترین علت این انتخاب بود،و رسول خدا(ص) مى‏خواست تا مسلمانان را بجائى راهنمائى کند که با رفتن‏بدانجا و تحمل دشواریهاى زندگى در غربت و دورى از وطن وخانه و کاشانه و خویشان، از شکنجه و ظلم مشرکان آسوده شوندو دچار ظلم و ستم دیگرى نشوند که بقول آن شاعر«از چنگال‏گرگى در روند و دچار گرگ دیگرى شوند...».
دوم- جاهائى که مسلمانان مى‏توانستند بدانجاها هجرت کنندعبارت بود از:
الف- استانهاى دیگر جزیرة العرب که قبائل بدوى و اعراب‏در آنجاها سکونت داشتند و با سابقه‏اى که از آنها داریم و در جریانات سالهاى بعد از هجرت و سرایاى بئر معونه و رجیع وجاهاى دیگر نشان دادند نسبت‏به اسلام و پذیرفتن آئین‏آنحضرت و مؤمنان سخت‏ترین مردمان بودند،و هیچگاه حاضرنبودند مسلمانان مهاجر را در کنار خود بپذیرند و روى روابط وعلاقه‏هاى تجارى و اقتصادى که با قریش داشتند هیچ بعید نبودکه اگر مهاجرین بنزد آنها میرفتند در داد و ستدهاى سیاسى وتوطئه‏هاى دیگر آنها را دست‏بسته تحویل مشرکان قریش‏دهند...چنانچه نمونه‏هائى از اینگونه کارها و توطئه‏ها پس ازهجرت رسول خدا(ص) بوضوح دیده مى‏شود.و شاید بخاطرهمین خوى سخت و سنگدلی آنها بوده که قرآن کریم‏درباره‏شان فرموده:
«الاعراب اشد کفرا و نفاقا و اجدر الا یعلموا حدود ما انزل‏الله...» (1) .
عربها در کفر و نفاق سخت‏تر هستند،و شایستگى بیشترى براى آن‏دارند که حدود و مرزهاى آنچه را خدا فرود آورده ندانند...
و در جاى دیگر فرموده:
«قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا اسلمنا و لما یدخل‏الایمان فى قلوبکم...». (2)
عربها گفتند ایمان آوردیم بآنها بگو ایمان نیاورده‏اید ولى بگوئیداسلام آورده‏ایم ولى ایمان در دلهاى شما در نیامده...
ب- جاى دیگرى که ممکن بود رسول خدا(ص)آنها را به‏رفتن آنجا راهنمائى و تشویق کند کشور ایران بود،که آن هم‏جاى امنى براى مسلمانان نبود گذشته از دورى راه آن که براى‏مسلمانان مستضعف و محروم آن روز-که بیشترین مهاجران ازهمین طبقه بودند-طى چنین راه دور و دراز و گذشتن از آن‏کویرها و بیابانهاى خطرناک و بى‏سر و ته حجاز براى آنهاغیر مقدور بود.
تازه وقتى به ایران مى‏رسیدند با یک محیط پر از فساداشرافیت و زندگى طبقاتى دوران ساسانیان و خفقان شدید وبیدادگرى و سایر انحرافات فکرى و اجتماعى مواجه مى‏شدند که‏بقول معروف از چاله‏اى در آمده و در چاهى مى‏افتادند...
مگر همین‏«کسرى‏»پادشاه ایران نبود که وقتى نامه‏رسول خدا(ص)بدست او رسید که او را به پذیرش اسلام دعوت‏کرده بود نامه آنحضرت را پاره کرد و با کمال غرور و نخوت‏گفت:
«یکتب الى بهذا و هو عبدى‏»!
کسى که خود بنده من است‏به من اینگونه نامه مى‏نویسد...!
و سپس به‏«باذان‏»که استاندار او در یمن بود نوشت:
دو نفر سرباز بسوى این مردى که در حجاز است گسیل دارتا او را بنزد من آرند...و او نیز دو نفر را بمدینه فرستاد...تا آخرداستان که انشاء الله در جاى خود مذکور خواهد گردید...
ج- از آنچه در بند«ب‏»ذکر شد وضع یمن نیز روشن‏مى‏شود،زیرا یمن نیز در آن روز مستعمره ایران بود و حاکم واستاندار آنجا از جانب پادشاه ایران تعیین مى‏شد و در آن روزگارهمانگونه که ذکر شد احتمالا«باذان‏»استاندار آنجا بوده،وهرگز بدون اجازه پادشاه ایران نمى‏توانست‏به مهاجرین مکه پناه‏دهد و یا اگر او دستورى مى‏داد نمى‏توانست از آنها حمایت ودفاعى بکند...
د- از جاهاى دیگرى که آنها مى‏توانستند بدانجا هجرت‏کنند سرزمین‏«حیرة‏»بود که آنجا نیز صرفنظر از راه دورى که‏داشت و همان مشکل گذشتن از وادیهاى دور و دراز و کویرهاى‏زیاد را بدنبال داشت،آنجا نیز تحت‏سیطره و استعمار ایران اداره‏مى‏شد بشرحى که در تواریخ مذکور است...
ه- و از آنجمله کشور شام بود که آنجا نیز گذشته از دورى وبعد مسافت و مشکل گذشتن از همان وادیهاى بى سر و ته حجازمحل رفت و آمد کاروانهاى قریش در فصول مختلف و بازارى‏بود براى فروش اجناس تجارتى مردم مکه،و روشن بود که درچنین محلى نیز اطمینان و آسایشى براى مهاجرین وجود نداشت و ممکن بود مشرکین قریش بکمک حاکمان شام و تاجران‏سودجو و پر نفوذ آنجا بتوانند آنها را به مکه باز گردانند...
که در این جهت کشور حیرة و یمن نیز با آنجا مشترک بودند،و آنجاها نیز محل رفت و آمد کاروانهاى قریش و داد و ستد ومعاملات تجارتى آنها بود.
و بدین ترتیب معلوم مى‏شود جائى نزدیکتر و مطمئن‏تر ازحبشه نبود و بخصوص که پادشاه آنجا«اصحمة‏»مردى‏عدالت پیشه و اصلاح طلب بود،و از مسیحیان با ایمان و دانشمندبه شمار مى‏رفت،و چنانچه برخى از اهل تاریخ گفته‏اند: امدادهاى غیبى هم کمک کرد و هنگامى که نخستین گروه ازمهاجرین براى سفر به حبشه به کنار دریاى احمر رسیدند یک‏کشتى به گل نشسته بود و هنگامى که آنها رسیدند از گل بیرون‏آمد و هر کدامیک از آنها توانستند با پرداخت نصف دینار کرایه‏خود را با آن کشتى به حبشه برسانند.
---------------------------------------------
1- سوره توبه آیه 97.
2- سوره حجرات آیه 14.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:06 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

-اهداف دیگر این هجرت و دستور

در بخش اول از این قسمت قدرى درباره هدف‏رسول خدا(ص)و اصل موضوع هجرت در قرآن کریم بحث‏شد وخلاصه آن شد که هدف اصلى رسول خدا تایید این سنت‏خدائى‏و امضاء این قانون الهى یعنى سنت هجرت بود که در میان پیامبران دیگرى چون ابراهیم و موسى و عیسى علیهم السلام وپیروانشان نیز سابقه داشت و این راه به روى آنها باز شده بود تاکسانى که نمى‏توانند آئین الهى خود را در میان دشمنان دین یادگرفته و انجام دهند مجبور نباشند زیر شکنجه‏هاى جانکاه وتحمل فشارهائى که غالبا طاقت آن را هم نداشتند صبر کنند وراه گریز و نجاتى هم نداشته باشند،بلکه براى آنها و همه‏انسانهاى مؤمن تاریخ این راه بعنوان یک قانون الهى و دستوردینى باز و بلکه گاهى بصورت الزامى واجب است که دین وآئین خود را برداشته و بجاى سالمتر و مطمئن‏ترى که بتوانند آن رانگهدارى کرده و از شر دشمنان آسوده باشند بروند و آزادانه و بااطمینان به انجام اعمال دینى و مراسم مذهبى خود بپردازند ونگران زندگى و روزى و وضع حال خود هم نباشند که سرزمین‏خدا فراخ و نعمتهاى الهى همه جا است و به گفته آن شاعرپارسى زبان:
نتوان مرد بسختى که در اینجا زادم که بر و بحر فراخ است و آدمى بسیار
اما هدف این هجرت تنها باین مطلب بسنده نمى‏شد وچنانچه معلوم است اهداف عالیه دیگرى هم در این هجرت‏مورد نظر بوده که از گستردگى آن و چهره‏هاى سرشناسى که‏در میان مهاجرین دیده مى‏شود این اهداف بدست مى‏آید...
زیرا بگونه‏اى که در شرح ماجرا در صفحات آینده خواهیم‏خواند در میان مهاجرین افراد مستضعف و محروم و شکنجه‏شده‏اى چون عبد الله بن مسعود که از وابستگان قبائل بود و جزءآنها نبود کمتر به چشم مى‏خورد.
و بیشتر آنها از قبائل معروف و پر جمعیتى بودند که موردحمایت‏سران قبیله و افراد خود بودند و کسى نمى‏توانست‏به آنهاصدمه و آزارى برساند،مانند جعفر بن ابیطالب از بنى‏هاشم وعثمان بن عفان از بنى امیه،و عبد الله بن جحش و زبیر بن عوام ازبنى اسد،و عبد الرحمن بن عوف از بنى زهره و دیگران که هر کدام‏از قبائل معروف و سرشناس قریش مانند قبائل تیم و عدى وبنى عبد الدار و بنى مخزوم و غیره بودند و بلکه گاهى خود آنها نیزاز شخصیتهاى مورد احترام قبیله خود و یا قبائل دیگر بودند...
و از این گذشته اگر تنها این موضوع مورد هدف بوده خوب‏بود هنگامیکه ترس آنها برطرف مى‏شد و جاى امنى در کناررسول خدا(ص)در غیر شهر مکه پیدا مى‏کردند بازگشته و به‏زندگى در کنار رهبر اسلام و خویشان و نزدیکان خود ادامه‏مى‏دادند،در صورتیکه همانگونه که میدانیم و در بخشهاى آینده‏خواهیم خواند جمع زیادى از آنها مانند جعفر بن ابیطالب حدودپانزده سال در حبشه ماندند و پس از هجرت رسول خدا(ص)به‏مدینه و آماده شدن محیط آزاد و اسلامى براى تعلیم و تربیت و انجام مراسم دینى بازهم به توقف خود در آن سرزمین ادامه داده وتا سال هفتم هجرت در حبشه ماندند...
هدف عالى دیگرى هم که مى‏تواند مورد نظر قرار گرفته باشدهمان صدور اسلام و انقلاب اسلامى بکشورهاى همجوار و به‏خصوص کشور دست نخورده و آماده‏اى چون حبشه و به فرمایش‏رسول خدا«سرزمین صدق‏»که معلوم مى‏شود از آلودگیها وآمیزشهاى منحرف و ج‏به دور بوده و مرد خوش قلب و با صفا وپرقدرتى همچون نجاشى پادشاه حبشه بر آن حکومت مى‏کرده...
و این هم خود دستور و قانونى است که همه پیمبران الهى وپیروان آنها داشته و دارند که پیام حق را به هر وسیله که مى‏شودبگوش جهانیان برسانند و تبلیغ کنند،و بهترین وسیله براى این‏کار در آن روزها همین مسافرتها و هجرت‏ها بوده و همانگونه که‏میدانیم این هجرت از این نظر هم بسیار موفقیت آمیز بود و چنانچه‏مى‏خوانیم اینان توانستند مهمترین مرکز قدرت و تصمیم‏گیرى‏حبشه یعنى قلب شخص شاه حبشه را تسخیر نموده و او را مسلمان‏کنند...و براى قرنها اسلام را در سرزمین حبشه و کشورهاى‏همجوار آن پا برجا نمایند که هنوز هم مسلمانان زیادى در آنجاوجود دارند.بشرحى که پس از این خواهد آمد

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:07 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

- آیا یک هجرت بود یا دو هجرت

مورخین عموما گفته‏اند:مسلمانان دوبار به حبشه هجرت‏کردند بار اول یک گروه چهارده نفره یا پانزده نفره مرکب از ده مردو چهار زن،که در ماه رجب سال پنجم بعثت در نیمه شبى از مکه‏خارج شده و خود را به حبشه رساندند،و اینها حدود سه ماه درآنجا ماندند و در ماه شوال در همان سال پنجم به مکه‏بازگشتند...
و سبب بازگشت آنها نیز آن شد که به آنها خبر رسید که‏اهل مکه مسلمان شده و اختلاف میان آنها و رسول خدا(ص) بر طرف گشته (1) و آنها نیز خوشحال و مسرور گشته و بسوى مکه‏بازگشتند ولى به پشت دروازه‏هاى مکه که رسیدند معلوم شد این‏خبر نادرست و دروغ بوده و چنانچه گفته‏اند:چند تن از آنهادوباره به حبشه بازگشتند و بقیه نیز هر کدام در پناه یکى ازبزرگان قریش خود را بمکه رسانده و وارد شهر شدند (2) ...
و بار دوم پس از این هجرت بود که با هجرت جعفر بن‏ابیطالب و همسرش اسماء بنت عمیس شروع شد و بدنبال اوجمع دیگرى نیز تدریجا به آنها ملحق شدند و در پایان عدد آنهابه هشتاد و سه مرد و نوزده زن (3) رسید بجز بچه‏هائى که همراه آنهابوده‏اند،که البته این رقم در صورتى است که عمار بن یاسر وابو موسى اشعرى را هم جزء آنها بدانیم که مورد تردید و اختلاف‏است...و این آخرین رقمى است که در هجرت دوم حبشه ذکرکرده‏اند،ولى ممکن ست‏بگوئیم هجرت به حبشه یک هجرت‏بیش نبوده که در دو مرحله یا بیشتر انجام شده، چنانچه هجرت‏رسول خدا(ص)و مسلمانان را به مدینه یک هجرت بیشترمحسوب نمى‏دارند اگر چه در طول بیش از یک سال انجام‏گردیده است...
و ما در اینجا نام برخى از سرشناسان ایشان را که دربخشهاى بعدى نیز نیازمند به دانستن آن هستیم براى شما ذکرمى‏کنیم و بدنبال سخن خود باز مى‏گردیم:
جعفر بن ابیطالب-از بنى هاشم-با همسرش اسماء-که‏عبد الله بن جعفر نیز از آندو در حبشه بدنیا آمد-که در هجرت مرحله‏دوم-و برخى هم او را جزء مهاجرین اول دانسته‏اند. (4)
زبیر بن عوام-از بنى اسد بن عبد العزى-در هجرت اول.
مصعب بن عمیر-از بنى عبد الدار-در هجرت اول.
عبد الرحمن بن عوف-از بنى زهرة-در هجرت اول.
عثمان بن عفان-از بنى امیة-در هجرت اول که همسرش رقیه‏دختر رسول خدا(ص)را نیز با خود برد.
عبد الله بن جحش-از بنى اسد بن خزیمة-که با همسرش‏ام حبیبه دختر ابو سفیان بحبشه هجرت کرد و چنانچه در جاى‏خود مذکور خواهد شد وى در حبشه دست از اسلام کشید و به‏دین نصرانیت در آمد و همسرش‏«ام حبیبه‏»از او جدا شد و چون‏این خبر به رسول خدا(ص) رسید براى نجات یک زن مسلمان وبا ایمان و بزرگ زاده که در اثر پذیرفتن اسلام و ایمان به‏رسول خدا(ص)از محیط خانواده‏اش دور گشته بود و اکنون دچار یک‏شکست روحى دیگر و مشکلات تنهائى در غربت‏بود نامه‏اى به‏نجاشى نوشت و بوسیله او ویرا براى خود خواستگارى نموده و به‏عقد خود درآورد تا پس از گذشت مدتى زیاد بمدینه آمد و درخانه رسول خدا(ص) جاى گرفت‏بشرحى که بعدا خواهید خواند-انشاء الله تعالى-
عثمان بن مظعون-از بنى جمح-در هجرت اول-که با پسرش‏سائب بن عثمان و دو برادرش قدامة بن مظعون و عبد الله بن مظعون‏بدانجا رفت.
عمار بن یاسر-که از حلفاء و هم پیمانان بنى زهرة بود-در هجرت دوم-
ابو سلمة-از بنى مخزوم-که با همسرش ام سلمة(که بعدهابهمسرى رسول خدا در آمد) بحبشه هجرت کردند-در هجرت اول-
عبد الله بن مسعود-از حلفاء و هم پیمانان بنى هذیل-درهجرت دوم-
ابو عبیده جراح-از بنى الحارث-در هجرت دوم.
عبد الله بن حارث-از بنى سهم-در هجرت دوم،و او ازشعراى عرب بود که چون بحبشه رفتند و آسوده خاطر گشتنداشعارى در اینباره گفت که از آنجمله است‏شعر زیر:
یا راکبا بلغن عنى مغلغلة من کان یرجو بلاغ الله والدین کل امرى من عباد الله مضطهد ببطن مکة مقهور و مفتون انا وجدنا بلاد الله واسعة تنجى من الذل و المخراة و الهون فلا تقیموا على ذل الحیاة و خز ى فى الممات و عیب غیر مامون انا تبعنا رسول الله و اطرحوا قول النبى و عاشوا فى الموازین
------------------------------------------
1- و برخى سبب این خبر را نیز داستان غرانیق ذکر کرده‏اند که ما در بخش آینده‏بطلان آن داستان را براى شما بتفصیل ذکر خواهیم کرد.
2- سیرة المصطفى هاشم معروف ص 165.
3- سیرة المصطفى-هاشم معروف-ص 177.
4- چنانچه ابن کثیر نیز آنرا ترجیح داده است(سیرة النبویة ابن کثیر ج 2 ص 6).

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:08 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

- علت‏بازگشت مهاجرین نخست و افسانه‏«غرانیق‏»

جمعى از اهل تاریخ و مفسران اهل سنت نقل کرده‏اند که‏سبب مراجعت مهاجرین اول بمکه آن بود که شنیدند مشرکان‏قریش بخاطر گفتارى که از رسول خدا(ص)شنیده‏اند و در آن‏گفتار از بتهاى اهل مکه تمجید و مدح شده است‏با آنحضرت سازش و صلح کرده و دشمنیها بر طرف شده و دیگر میان آنهاصفا و صمیمیت‏برقرار گشته است.
و آن سخنى را هم که رسول خدا(ص)بر زبان جارى کرده وموجب صلح و سازش مشرکان گشته سخنى بوده که شیطان‏هنگام خواندن قرآن بر زبان آنحضرت آورده و بتهاى مشرکان رابخوبى و عظمت‏یاد کرده و آنها را«غرانیق‏»خوانده است.
و«غرانیق‏»در لغت عرب جمع‏«غرنوق‏»بمعناى پرندگان‏آبى یا جوانهاى سفید رو و شاداب میباشد که بتها در زیبائى وبلندى جایگاه بدانها تشبیه شده‏اند.
و اصل این افسانه دروغ بگونه‏اى که در صحیح بخارى وتفسیر طبرى و در المنثور و کامل ابن اثیر و جاهاى دیگر با مختصراختلاف و اجمال و تفصیل آمده اینگونه است که‏رسول خدا(ص) وقتى شدت مخالفت مشرکان را با خود دید دردل آرزو کرد که اى کاش از جانب خداوند دستورى یا آیه‏اى‏میرسید که موجب نزدیکى آنها مى‏گشت و این اختلاف ودشمنى بر طرف میشد.
تا آنکه روزى پس از آنکه حدود دو ماه از هجرت مسلمانان‏به حبشه گذشته بود رسول خدا بنزد مشرکان آمد و در کنار آنهانشسته شروع بخواندن سوره نجم کرد و هم چنان آیات این سوره راخواند تا رسید به آیه:
« افرایتم اللات و العزى،و مناة الثالثة الاخرى‏».
یعنى آیا دیدید لات و عزى و مناة سیمین دیگر را؟
در اینجا شیطان دو جمله بر زبان آنحضرت جارى کرد که‏موجب خوشحالى و علاقه مشرکان گشت و آن دو جمله این بودکه بدنبال آن گفت:
« تلک الغرانیق العلى،و ان شفاعتهن لترتجى‏».
یعنى اینهایند پرندگان آبى(یا جوانان سفید روى)بزرگ و براستى که‏شفاعت آنها مورد امید است.
مشرکان با شنیدن این جمله خوشحال شده و تصور کردند که‏خداى آنحضرت براى استمالت و دلجوئى آنها این دو جمله رابر او نازل کرده و براى بتهاى آنها نیز نصیب و بهره‏اى قرار داده‏است و مسرور گشتند.مسلمانان نیز که نمیدانستند آنها وحى‏الهى نیست و شیطان بر زبان او جارى کرده آن جمله‏ها را با اوقرائت کرده و یقین داشتند که وحى الهى است و بوسیله جبرئیل‏نازل گشته...
و بدین ترتیب هم مسلمانان و هم مشرکان بقیه آیات این‏سوره را بهمراه آنحضرت خواندند تا رسید به پایان سوره و آیه‏سجده که مسلمانان همگى سجده کردند و مشرکان نیز بهمراه‏آنها سجده کردند و ولید بن مغیرة نیز که حاضر بود ولى بخاطرپیرى و کهولت نتوانست‏بسجده رود کفى از ریگهاى زمین را برگرفت و بر آنها سجده کرد.و بگفته بخارى همه جن و انس باآنحضرت سجده کردند.
و در برخى از نقلها نیز آمده که وقتى این دو جمله بر زبان‏آنحضرت جارى گشت مشرکان مکه از خوشحالى آنحضرت رابر دوش خود گرفته و در اطراف مکه گرداندند...
این ماجرا گذشت تا چون شب شد جبرئیل بر آنحضرت نازل‏گشت و رسول خدا(ص)آیاتى را که خوانده بود از سوره نجم باهمان دو جمله‏اى که شیطان بر زبانش جارى کرده بود براى‏جبرئیل خواند،و جبرئیل به آنحضرت عرض کرد:این دو جمله‏در وحى الهى نبود،و تازه رسول خدا(ص)فهمید که آنرا شیطان‏بر زبان او جارى کرده و سخت نگران شد،و در همین زمینه‏آیات زیر در عتاب و سرزنش رسول خدا(ص)نازل گردید:
«و ان کادوا لیفتنونک عن الذى اوحینا الیک لتفترى علینا غیره‏و اذا لا تخذوک خلیلا،و لو لا ان ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئاقلیلا،اذا لاذقناک ضعف الحیاة و ضعف الممات ثم لا تجد لک‏علینا نصیرا...» (1) .
و هر آینه نزدیک بود فریبت دهند از آنچه وحى کردیم بسوى تو تادروغ بندى بر ما جز آن را و در آنهنگام تو را دوست‏خود مى‏گرفتند،و اگرنبود که تو را استوار نگه داشتیم همانا نزدیک بود که اندکى بسوى ایشان‏نزدیک شوى،و در آنوقت مى‏چشانیدیم تو را دو چندان زندگى و دو چندان‏مردن،و سپس نمى‏یافتى براى خویش در برابر ما یاورى.
و نیز این آیات در اینباره بر آنحضرت نازل گردید:
«و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبى الا اذا تمنى القى‏الشیطان فى امنیته فینسخ الله ما یلقى الشیطان ثم یحکم الله آیاته و الله‏علیم حکیم،لیجعل ما یلقى الشیطان فتنه للذین فى قلوبهم مرض‏و القاسیة قلوبهم و ان الظالمین لفى شقاق بعید...» (2) .
و نفرستادیم پیش از تو فرستاده‏اى و نه پیامبرى جز آنکه هرگاه آرزومیکرد مى‏افکند شیطان در آرزوى او،پس برمیانداخت‏خداوند آنچه راشیطان مى‏افکند سپس استوار میداشت‏خداوند آیتهاى خویش را که خدادانا و فرزانه است،تا بگرداند آنچه را که شیطان مى‏افکند آزمایشى براى‏آنها که در دلشان بیمارى است و سنگ دلان،و براستى که ستمگران دردشمنى دور و دراز هستند.
و این بود ملخص آنچه در صحیح بخارى و تفسیر طبرى ودر المنثور سیوطى و کامل التواریخ ابن اثیر و کتابهاى دیگراهل سنت‏با اجمال و تفصیل نقل شده. (3) ولى این افسانه دروغ و باطل گذشته از اینکه با مبانى‏اعتقادى و اصول ما مخالف است (4) و سند معتبرى هم از نظر ماندارد،با خود همین آیات نیز یعنى با آیات سوره نجم و سوره‏اسراء و حج نیز سازگار نیست و مخالفت دارد،و بعبارت دیگرشاهد و دلیل بر بطلان آن در خود این آیات بوضوح دیده میشود.
زیرا در خود سوره مبارکه نجم،قبل از آیه‏«ا فرایتم اللات‏و العزى...»خداى تعالى درباره رسول خدا(ص)میفرماید:
«...و ما ینطق عن الهوى ان هو الا وحى یوحى...».
و او از روى هوى و هوس سخن نمى‏گوید و نیست آن(سخن او)جزوحى که بدو وحى میشود...
و پس از آن نیز میفرماید:
«...الکم الذکر و له الانثى،تلک اذا قسمة ضیزى،ان هى‏الاسماء سمیتموها انتم و آباؤکم ما انزل الله بها من سلطان...».
-آیا از آن شما است نر و از آن او است ماده؟این قسمتى است‏ناهنجار،نیست آن(بتها)جز نامهائى که شما و پدرانتان آنها را بدان‏نامیده‏اید و خدا براى آنها فرمانروائى نفرستاده...
که براى هر کس اطلاع مختصرى از معانى قرآن و ادبیات‏عرب داشته باشد بخوبى روشن است که آیات قبل و بعد این دوجمله که ادعا کرده‏اند شیطان به دهان رسول خدا گذارده‏هیچگونه سازشى با آن ندارد،و چگونه ممکن است که خدابفرماید:این پیغمبر از پیش خود چیزى نمیگوید و هر چه میگویدوحى الهى است...و از آنسو شیطان جملاتى بر زبان اوبگذارد...؟
و چگونه ممکن است که پیامبر گفته باشد:این بتها همانندمرغان دریائى بلند جایگاه هستند و امید به شفاعتشان میرود،وبلا فاصله پس از آن بگوید:این چه نامهائى است که شما روى‏آنها گذارده‏اید؟اینها نیست جز نامهائى که شما خود و پدرانتان‏بر آنها نهاده و خدا چنین فرمانروائى براى آنها فرو نفرستاده؟!
و یا در آیات سوره اسراء که خداوند صریحا میفرماید:ما تو رااز افتراء و دروغ بستن نگاه داشتیم و گرنه نزدیک بود به آنهامتمایل شوى...؟
و آیات سوره حج نیز که به اتفاق مفسران در مدینه نازل شده‏نمى‏تواند مربوط به داستانى باشد که هفت‏سال قبل از هجرت‏اتفاق افتاده؟
و بهر صورت مربوط ساختن این آیات به داستان مزبور هیچ‏راه و دلیلى ندارد،و بهمین هت‏بسیارى از دانشمندان و اهل تفسیر نیز این داستان را منکر شده و آن را دروغ و مجعول‏دانسته‏اند مانند محمد بن اسحاق و قاضى عبد الجبار و بیهقى ورازى و دیگران و غالبا گفته‏اند:این داستان از مجعولات زندیقان‏و دسیسه ملحدان بوده،که میخواسته‏اند بدینوسیله چهره مقدس‏رسول خدا(ص)را مشوه سازند و آیات قرآنى و تعلیمات اسلامى‏را زیر سئوال ببرند و براى اطلاع بیشتر باید به کتابهائى که‏بتفصیل در اینباره قلمفرسائى کرده‏اند مراجعه نمائید. (5)
و انگیزه بازگشت مهاجران نیز چنانچه برخى احتمال‏داده‏اند آن بود که پس از هجرت آنها بحبشه و اسلام جمعى ازبزرگان قریش و دیگران که در همان ماهها اتفاق‏افتاد مشرکان قریش بفکر افتادند که این شکنجه و آزارها که‏سودى نداشت‏بلکه اثر معکوس پیدا کرد و خوب است اگر چه‏موقت هم شده دست از شکنجه و آزار مسلمین بردارند و راه‏دیگرى را براى جلوگیرى از گسترش اسلام در پیش گیرند،وبهمین منظور مدتى دست از آزار مسلمانها کشیدند و این خبربگوش مهاجران رسید و خیال کردند تصمیم آنها عوض شده و یاتحولى ایجاد گردیده...
و از طرفى براى نجاشى پادشاه حبشه نیز اتفاق ناگوارى‏افتاد و جمعى از مردم کشورش بر ضد او قیام کردند (6) ،ومسلمانان مهاجر که مورد حمایت او بودند بفکر افتادند بهتر است‏در این موقعیت از حبشه خارج شوند تا از ناحیه آنها مشکلى براى‏نجاشى پیش نیاید،و این دو جهت‏سبب شد که آنها تصمیم به‏بازگشت گرفتند.بشرحى که قبل از این گذشت...
-------------------------------------------------
1- سوره اسراء آیه 72.
2- سوره حج آیه 52.
3- کامل ابن اثیر ج 2 ص 77 تفسیر طبرى ج 17 ص 131 در المنثور ج 4 ص 266الصحیح من السیرة بنقل از کتابهاى دیگر اهل سنت ج 2 ص 64 و تاریخ طبرى ج 2 ص 75.
4- از جمله موضوعاتى که اجماع امت اسلامى بر آن قرار گرفته مصونیت و عصمت‏رسول خدا(ص)در مسائل مربوط به احکام شرایع و تبلیغ آیات الهى است،اگر چه دربرخى موضوعات دیگر که مربوط به آنحضرت است اختلاف کرده‏اند.
5- به کتاب سیرة المصطفى هاشم معروف ص 169 و الصحیح من السیرة ج 2ص 66 به بعد مراجعه نمائید.
6- شرح این ماجرا نیز در سیرة النبویه ابن کثیر ج 2 ص 23-28 بتفصیل آمده است.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:09 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

پس از هجرت بحبشه

مهاجران در حبشه سکونت کرده و دور از آنهمه آزار وشکنجه‏اى که در مکه بجرم پذیرفتن حق و ایمان بخدا و پیغمبر اومیدیدند زندگى آرام و بى سر و صدائى را در محیطى امن شروع‏کردند،اگر چه هجرت از وطن مالوف و دست کشیدن از خانه وزندگى و کسب و کار براى آنها دشوار و سخت‏بود ولى در برابرآنهمه آزار و شکنجه و ناسزا و تمسخر و محرومیتهاى دیگرى که‏در مکه داشتند این سختیها بحساب نمى‏آمد تا چه رسد که آنهارا غمناک و متاثر سازد.
از آنسو مشرکین مکه که از ماجرا مطلع شده و دیدندمسلمانان از چنگالشان فرار کرده و در حبشه بخوشى و آسایش‏بسر مى‏برند در صدد برآمدند تا بهر ترتیبى شده بلکه بتوانند آنها رابمکه باز گردانده و بدین ترتیب از مهاجرت افراد دیگر جلوگیرى‏کرده و ضمنا از انتشار اسلام بسایر نقاط و کشورها-که از آن‏بیمناک بودند-ممانعت‏بعمل آورند.
بهمین منظور انجمنى تشکیل داده و قرار شد دو نفر را به‏نمایندگى از طرف خود بنزد نجاشى بفرستند و هدایائى هم درنظر گرفتند که بهمراه آندو براى وى ارسال دارند و از او بخواهندافراد مزبور را هر چه زودتر بمکه باز گرداند.
این دو نفرى را که انتخاب کردند یکى عمرو بن عاص ودیگرى عمارة بن ولید (1) بود،عمرو بن عاص به زیرکى و سخنورى‏و شیطنت معروف بود و عمارة بن ولید یکى از رشیدترین وزیباترین جوانان مکه و شخص شاعر و جنگجوئى بوده،و چون‏خواستند حرکت کنند عمرو بن عاص همسر خود را نیز با خود برد-و شاید هم روى درخواست‏خود آن زن،عمرو بن عاص او رابهمراه خود برده-.
اینان به جده آمده و چون سوار کشتى شدند مقدارى شراب‏نوشیدند و در حال مستى عمارة بعمرو بن عاص گفت:به زنت‏بگو مرا ببوسد،عمرو عاص از اینکار خوددارى کرد،و عمارة نیزدر صدد بر آمد تا عمرو عاص را بدریا انداخته غرق کند و با همسراو در آمیزد،و بدین منظور هنگامى که عمرو عاص بى‏خبر ازمنظور او بکنار کشتى آمده بود و امواج دریا را تماشا میکرد ازپشت‏سر او را حرکت داد و بدریا انداخت ولى عمرو عاص باچابکى خود را بطناب کشتى آویزان کرد و بکمک کارکنان‏کشتى و مسافران دیگر خود را از سقوط در دریا نجات داد-و هیچ‏بعید نیست تمام این جریانات طبق نقشه همان زن و دسیسه‏اى‏که او داشته و عمارة را به اجراى آن وادار کرده انجام شده باشدو بهر ترتیب که بود عمرو عاص نجات یافت ولى روى زیرکى وسیاستى که داشت این جریان را حمل بر شوخى کرده و چنانچه‏عمارة مدعى شده بود که غرضى جز شوخى نداشتم عمرو عاص باخنده ماجرا را برگزار کرد اما کینه او را در دل گرفت تا درفرصت مناسبى این عمل او را تلافى کند و انتقام خود را بگیرد.
-----------------------------------------
1- در سیره ابن هشام بجاى عمارة،عبد الله بن ابی ربیعة را ذکر کرده ولى ما از روى تفسیرمجمع و تاریخ یعقوبى و کتابهاى دیگر نقل کردیم،و برخى هم مانند ابن کثیر در کتاب سیره خود احتمال داده‏اند ماجراى عمارة در سفر دیگرى که پس از جنگ بدر با عمرو عاص‏به حبشه رفته‏اند اتفاق افتاده باشد.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:10 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

در پیشگاه نجاشى

و بهر صورت عمرو عاص و عمارة به حبشه وارد و بگفته برخى‏قبل از آنکه بنزد نجاشى بروند پیش درباریان و سرکردگان لشکر و بزرگان حبشه که سخنشان نفوذ و تاثیرى در نجاشى داشت رفته‏و هدایائى نزد ایشان بردند،و ماجراى خود و هدف و منظورمسافرتشان را بحبشه بآنها اطلاع داده و آنها را با خود هم عقیده وهمراه کردند که چون در پیشگاه نجاشى سخن از مهاجرین مکه‏بمیان آمد شما هم ما را کمک کنید تا نجاشى را راضى کرده‏اجازه دهد ما این افراد را بمکه باز گردانیم،و آنها را تسلیم ماکند.
آنها نیز قول همه گونه مساعدت و همراهى را بعمرو عاص وعمارة دادند،و براى ملاقات آنها وقت گرفته آنانرا بنزد نجاشى‏بردند،و چون هدایاى قریشى را نزد نجاشى گذارده و نجاشى ازوضع قریش و بزرگان مکه جویا شد آندو در پاسخ اظهار داشتند:
اى پادشاه!گروهى از جوانان نادان و بى‏خرد ما بتازگى ازدین خود دست کشیده و آئین تازه‏اى آورده‏اند که نه دین ما است‏و نه دین شما،و اینان اکنون بکشور شما گریخته و بدین سرزمین‏آمده‏اند،بزرگان ایشان یعنى پدران و عموها و رؤساى عشیره وقبیله‏هاشان ما را پیش شما فرستاده تا دستور دهید آنها را بنزدقریش که بوضع و حالشان آگاه‏ترند باز گردانند.
سکوتى مجلس را فرا گرفت،عمارة و عمرو عاص نگرانند تامبادا نجاشى دستور دهد مهاجرین را احضار کرده و با آنها دراینباره گفتگو کند،زیرا چیزى براى بهم زدن نقشه‏شان بدتر از این نبود که نجاشى آنها را ببیند و سخنانشانرا بشنود.
در اینوقت درباریان و سرکردگانى که قبلا خود را آماده‏کرده بودند تا دنبال گفتار فرستادگان قریش را بگیرند بسخن‏آمده گفتند:
پادشاها!این دو نفر سخن براستى و صدق گفتند،و بزرگان‏این افراد بوضع حال ایشان داناتر از آنها هستند،و اختیارشان نیزبدست آنها است،بهتر همان است که این افراد را بدست این دوبسپارید تا بشهر و دیارشان باز گردانند و بدست‏بزرگانشان‏بسپارند!
نجاشى با ناراحتى و خشم گفت:بخدا سوگند تا من این‏افراد را دیدار نکنم و سخنشان را نشنوم اجازه بازگشتشان رابدست ایندو نفر نخواهم داد،اینان در کنف حمایت منند و بمن‏پناه آورده‏اند،نخست‏باید آنها را بدینجا دعوت کنم و جستجو وپرسش کنم ببینم آیا سخن این دو نفر درباره آنها راست است‏یانه،اگر دیدم این دو راست میگویند آنها را به ایشان خواهم سپردو گرنه از ایشان دفاع خواهم کرد و تا هر زمانى که خواسته‏باشند،در این سرزمین بمانند و در کمال آسایش بسر برند.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:12 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

مهاجرین در حضور نجاشى

نجاشى بدنبال مهاجرین فرستاد و آنانرا بمجلس خویش احضار کرد،مهاجرین که از ماجرا و علت احضارشان از طرف‏پادشاه حبشه مطلع شدند انجمنى کرده و درباره اینکه چگونه بانجاشى سخن بگویند بمشورت پرداختند،و پس از مذاکراتى که‏انجام شد تصمیم گرفتند در برابر نجاشى و سرکردگان او از روى‏راستى و صراحت‏سخن بگویند و تمام پرسشهائى را که ممکن‏است از ایشان بکنند بدرستى و از روى صدق و صفا پاسخ‏گویند اگر چه به آواره شدن مجدد آنها بیانجامد،و از میان خودجعفر بن ابیطالب را براى سخن گفتن و پاسخگوئى انتخاب‏کردند،و در پاره‏اى از روایات نیز آمده که خود جعفر بآنهاگفت:پاسخ سؤالات را بمن واگذار کنید و کسى با آنها سخن‏نگوید.
و بدین ترتیب مهاجرین وارد مجلس نجاشى شده و بى‏آنکه‏در برابر نجاشى بخاک افتاده و مانند دیگران او را سجده کنند هرکدام در جائى جلوس کردند.
یکى از رهبانان به مهاجرین پرخاش کرده گفت:براى‏پادشاه سجده کنید!
جعفر بن ابیطالب بدو رو کرده گفت:ما جز براى خداوندبراى دیگرى-سجده نمى‏کنیم،عمرو عاص که از احضار آنهاناراحت و خشمگین بود و بدنبال بهانه‏اى مى‏گشت تا آنها راپیش نجاشى افرادى نا منظم و ماجراجو معرفى کند و مانع سؤال و پاسخ آنها گردد در اینجا فرصتى بدست آورده گفت:
قربان!مشاهده کردید چگونه اینها حرمت پادشاه را نگاه‏نداشته و سجده نکردند و سپس به انتظار پاسخ شاه نشست.
مجلسى بود آراسته و کشیشهاى مسیحى در اطراف نجاشى‏نشسته کتابهاى انجیل را باز کرده و پیش خود گذارده بودند ومنتظر گفتار پادشاه حبشه بودند تا چگونه با اینها رفتار کرده و بااین ماجراى تازه چه خواهد گفت،در اینوقت نجاشى لب گشوده‏گفت:
این چه آئینى است که شما براى خود برگزیده و انتخاب‏کردید که نه آئین قوم و عشیره شما است و نه آئین مسیح و دین‏من است و نه آئین هیچیک از ملتهاى دیگر؟
جعفر بن ابیطالب که خود را آماده براى پاسخگوئى کرده بودبا کمال شهامت لب بسخن باز کرده در پاسخ چنین گفت (1) :
پادشاها!ما مردمى بودیم که بوضع زمان جاهلیت زندگى را سپرى مى‏نمودیم!بتهاى سنگى و چوبى را پرستش مى‏کردیم،گوشت مردار میخوردیم!کارهاى زشت را انجام مى‏دادیم،براى فامیل و ارحام خود حشمتى نگاه نمیداشتیم،نسبت‏بهمسایگان بدرفتارى مى‏کردیم، نیرومندان ما به ناتوانان زورگوئى میکردند...و این وضع ما بود تا آنکه خداى تعالى پیغمبرى را در میان ما مبعوث فرمود که ما نسب او را مى‏شناختیم،راستى و امانت و پاکدامنى او براى ما مسلم بود،این مرد بزرگوار ما را بسوى خداى یکتا دعوت کرد و بپرستش و یگانگى او آشنا ساخت،بما فرمود:دست از پرستش بتان سنگى و آنچه پدرانتان مى‏پرستیدند بردارید،و براستگوئى و امانت و صله رحم،نیکى بهمسایه سفارش کرد،از کارهاى زشت،و خوردن مال یتیمان،و تهمت زدن به زنان پاکدامن...و امثال اینکارهاى ناپسند جلوگیرى فرمود،بما دستور داد خداى یگانه را بپرستیم و چیزى را شریک او قرار ندهیم،ما را بنماز و زکاة و عدالت و احسان و کمک بخویشان امر فرمود و از فحشاء و منکرات و ظلم و تعدى وزور نهى فرمود...و خلاصه یک یک دستورات اسلام را براى نجاشى برشمرد.
آنگاه نفسى تازه کرد و دنباله گفتار خود را چنین ادامه داد:
...پس ما او را تصدیق کرده و بوى ایمان آوردیم،و از وى‏در آنچه از جانب خداى تعالى آورده بود پیروى کردیم خداى‏یکتا را پرستش کردیم،آنچه را بر ما حرام کرده و از ارتکاب آنهانهى فرموده انجام ندادیم،حلال او را حلال و حرامش را حرام‏دانستیم...و خلاصه هر چه دستور داده بود همه را بمرحله اجرادر آوردیم.
...قریش که چنان دیدند دست‏به شکنجه و آزار ما گشودندو با هر وسیله که در اختیار داشتند کوشیدند تا ما را از پیروى این‏آئین مقدس بازدارند و به پرستش بتان باز گردانند،و به انجام‏کارهاى زشتى که پیش از آن حلال و مباح میدانستیم وادارند،هنگامى که ما خود را در مقابل ظلم و ستم و آزار و شکنجه وسخت‏گیریهاى آنها مشاهده کردیم و دیدیم اینان مانع انجام‏دستورات دینى ما میشوند بکشور شما پناه آوردیم،و از میان‏سلاطین و پادشاهان دنیا شخص شما را انتخاب کردیم و به‏عدالت‏شما پناهنده شدیم بدان امید که در جوار دالت‏شماکسى بما ستم نکند.
در اینجا جعفر لب فرو بست و دیگر سخنى نگفته سکوت‏کرد.
-------------------------------------------
1- و در پاره‏اى از تفاسیر در تفسیر آیه‏«و لتجدن اشدالناس عداوة...»- سوره مائده آیه 82 که داستان را نقل کرده‏اند چنین است که نجاشى بجعفر بن ابیطالب گفت:اینان چه‏میگویند؟ جعفر پرسید:چه میخواهند؟نجاشى گفت:میخواهند تا شما را بنزد آنها بازگردانیم،جعفر پرسید:چه میخواهند؟نجاشى گفت:میخواهند تا شما را بنزد آنها بازگردانیم،جعفر گفت از ایشان بپرسید:مگر ما برده و بنده آنهائیم؟عمرو گفت:نه شماآزادید،گفت:بپرسید:آیا طلبى از ما دارند که آنرا میخواهند؟عمرو گفت:نه ما چیزى ازشما طلب کار نیستیم،گفت:آیا ما کسى از آنها کشته‏ایم که مطالبه خون او را از ما مى‏کنند؟عمرو عاص گفت:نه،پرسید:پس از ما چه میخواهید؟عمرو عاص گفت:اینهااز دین ما بیرون رفته...تا بآخر آنچه در بالا نقل شده. 

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:13 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

ایمان نجاشى به گفته‏هاى جعفر  

نجاشى- که سخت تحت تاثیر سخنان جعفر قرار گرفته بودگفت:آنچه گفتى همانست که عیسى بن مریم براى تبلیغ آنهامبعوث گشته و بدانها دستور داده...سپس بجعفر گفت:آیا ازآنچه پیغمبر شما آورده و خدا بر او نازل فرموده چیزى بخاطردارى؟
جعفر- آرى.
نجاشى-پس بخوان.
جعفر شروع کرد بخواندن سوره مبارکه مریم (1) و آیات آنراخواند تا رسید به این آیه مبارکه:
«و هزی الیک بجذع النخلة تساقط علیک رطبا جنیا...»
نجاشى و حاضران که سر تا پا گوش شده بودند از شنیدن این‏آیات چنان تحت تاثیر قرار گرفتند که سیلاب اشکشان از چهره‏سرازیر گشت و قطرات اشک از محاسن انبوه نجاشى سرازیر شدو کشیشان نیز بقدرى گریستند که اشک دیدگانشان روى‏صفحات انجیلهائى که در برابرشان باز بود بریخت...آنگاه‏نجاشى لب گشوده گفت:
بخدا سوگند سخن حق همین است که پیغمبر شما آورده و باآنچه عیسى آورده هر دو از یک جا سرچشمه گرفته است،آسوده خاطر باشید که بخدا هرگز شما را به این دو نفر تسلیم‏نخواهم کرد.
عمرو عاص گفت:پادشاها!این پیغمبر مخالف با ما است‏آنها را بسوى ما باز گردان!نجاشى از این حرف چنان خشمناک‏شد که مشت‏خود را بلند کرده بسختى بصورت عمرو عاص‏کوفت چنان که خون از روى او جارى گردید،سپس بدو گفت: بخدا اگر نام او را ببدى ببرى جانت را خواهم گرفت.آنگاه روبجعفر کرده گفت:شما در همین سرزمین بمانید که در امان وپناه من خواهید بود.
عمرو عاص که دیگر درنگ در آن مجلس را صلاح نمى‏دیدبرخاسته و با چهره‏اى درهم و افسرده بخانه آمد و هر چه فکر کردنتوانست‏خود را راضى کند که بمکه باز گردد،و در صدد برآمد تابهانه تازه‏اى براى استرداد مهاجرین نزد نجاشى پیدا کرده‏درخواست‏خود را مجددا نزد او عنوان کند،و بهمین منظور روزدیگر دوباره بدربار نجاشى رفته اظهار کرد:
پادشاها!اینان درباره مسیح سخن عجیبى دارند عقیده آنهادرباره آنحضرت بر خلاف عقیده شما است آنها را حاضر کنید و عقیده‏شانرا در اینباره جویا شوید!
فرستاده نجاشى بنزد مهاجرین آمد و پیغام شاه را باطلاع آنهارسانید.آنان که تازه خیالشان آسوده شده بود دوباره بفکرفرو رفته و براى پاسخ نجاشى انجمن کرده و با هم گفتند:
درباره حضرت عیسى چه پاسخى به نجاشى بدهیم؟
همگى گفتند:ما در پاسخ این پرسش نیز همانى را که‏خداوند در قرآن بیان فرموده میگوئیم اگر چه به آوارگى وبازگشت ما بیانجامد!و پس از آن تصمیم برخاسته بنزد نجاشى‏آمدند،و چون از آنها درباره عیسى پرسید باز جعفر بن ابیطالب‏بسخن آمده گفت:
ما همان را میگوئیم که پیامبر ما از جانب خداى تعالى‏آورده،یعنى ما معتقدیم که حضرت عیسى بنده خدا و پیامبر او وروح خدا و کلمه الهى است که به مریم بتول القاء فرموده است.
نجاشى در اینوقت دست‏خود را بطرف چوبى که روى زمین‏افتاده بود دراز کرده و آنرا برداشت و گفت:بخدا سخنى که تودرباره عیسى گفتى با آنچه حقیقت مطلب است از درازى این‏چوب تجاوز نمى‏کند و سخن حق همین است که تو میگوئى.
این گفتار نجاشى بر صاحب منصبان مسیحى که در کناروى ایستاده بودند قدرى گران آمد و نگاهى بعنوان اعتراض بهم‏کردند،نجاشى که متوجه نگاههاى اعتراض آمیز ایشان شده بود رو بدانها کرده و بدنبال گفتار خود ادامه داده گفت:
-اگر چه بر شما گران آید!
سپس رو بمهاجرین کرده گفت:شما با خیالى آسوده‏بهر جاى حبشه که میخواهید بروید،و مطمئن باشید که در امان‏ما هستید،و کسى نمى‏تواند بشما گزندى برساند و این جمله راسه بار تکرار کرد که گفت:
-بروید که اگر کوهى از طلا بمن بدهند هرگز یکتن از شمارا آزار نخواهم کرد!
آنگاه باطرافیان خود گفت:هدایاى این دو نفر را که براى ماآورده‏اند به آنها مسترد دارید و پس بدهید چون ما را به آنهانیازى نیست.
--------------------------------
1- و در بسیارى از تواریخ بجاى سوره مریم سوره کهف ذکر شده ولى آنچه ذکر شد مطابق‏روایات شیعه در کتاب مجمع البیان و غیره است.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:14 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

دنباله داستان و انتقام عمرو عاص از عمارة

فرستادگان قریش با کمال یاس و افسردگى آماده بازگشت‏بمکه شده و دانستند که نمى‏توانند عقیده نجاشى را درباره دفاع‏از مهاجرین تغییر دهند،در اینجا عمرو عاص در صدد انتقام‏عملى که عمارة درباره او انجام داده بود برآمد و در خلال‏روزهائى که در حبشه بسر مى‏بردند و رفت و آمدى که بمجلس‏نجاشى کرده بودند متوجه شده بود که عمارة نسبت‏به کنیزک‏زیبائى که هر روزه در مجلس عمومى نجاشى حاضر میشد و بالاى سر او مى‏ایستاد متمایل گشته و از نگاههاى کنیزک نیزدریافت که وى نیز مایل به عمارة شده است.
بفکر افتاد که از همین راه انتقام خود را از عمارة بگیرد و ازاینرو وقتى بخانه برگشتند به عمارة گفت:
-گویا کنیز نجاشى به تو علاقه‏اى پیدا کرده و تو هم به اودل بسته‏اى؟گفت:آرى.عمرو عاص او را تحریک کرد تا وسیله‏مراوده بیشترى را با او فراهم سازد و براى انجام اینکار نیز او راراهنمائى کرد تا تدریجا وسیله دیدار آندو با یکدیگر فراهم‏گردید،و عمارة پیوسته ماجرا را براى او تعریف میکرد،وعمرو عاص نیز با قیافه‏اى تعجب آمیز که حکایت از باور نکردن‏سخنان او مى‏کرد بدو میگفت:گمان نمى‏کنم به این حد دراینکار توفیق پیدا کرده باشى،تا روزى بدو گفت:
اگر راست میگوئى به کنیزک بگو:مقدارى از آن عطرمخصوص نجاشى-که نزد شخص دیگرى یافت نمى‏شود-براى‏تو بیاورد،آنوقت است که من سخنان تو را باور میکنم؟
عمارة نیز از کنیزک درخواست کرد تا قدرى از همان عطرمخصوص را براى او بیاورد و کنیزک نیز اینکار را کرد و چون‏عطر مخصوص بدست عمرو عاص رسید به عمارة گفت: اکنون‏دانستم که راست میگوئى!و پس از آن مخفیانه بنزد نجاشى آمدو اظهار کرد:ما در این مدتى که در حبشه بوده‏ایم بخوبى از خوان نعمت‏سلطان بهره‏مند و برخوردار گشته و پذیرائى شدیم وشما حق بزرگى بگردن ما پیدا کرده‏اید اکنون که قصد بازگشت‏داریم خواستم بعنوان قدردانى و نمک شناسى مطلبى را-که بازندگى خصوصى پادشاه ارتباط دارد-بعرض برسانم و طبق‏وظیفه‏اى که دارم آنرا بسمع مبارک برسانم،و آن مطلب این‏است که این رفیق نمک ناشناس من که براى رساندن پیغام‏بزرگان قریش بدربار شما آمده شخص خیانتکارى است و نسبت‏به پادشاه خیانت‏بزرگى را مرتکب شده و با کنیزک مخصوص‏شما روابط نامشروعى برقرار کرده و نشانه‏اش هم این عطرمخصوص پادشاه است که کنیزک براى او آورده است!
نجاشى عطر را برداشته و چون استشمام کرد بسختى‏خشمگین شد و در صدد قتل عمارة بر آمد اما دید این کاربرخلاف رسم و آئین پادشاهان بزرگ است که فرستاده وپیغام‏آور را نمى‏کشند از این رو طبیبان را خواست و به آنهاگفت کارى با این جوان بکنید که بقتل نرسد ولى از کشتن براى‏او سخت‏تر باشد،آنها نیز داروئى ساختند و آنرا در آلت عمارة‏تزریق کرده داخل نمودند و همان موجب دیوانگى و وحشت او ازمردم گردید و مانند حیوانات وحشى سر به بیابان نهاد و در میان‏آن حیوانات با بدن برهنه بسر میبرد و هرگاه انسانى را میدیدبسرعت میگریخت و فرار میکرد،عمرو عاص نیز بمکه بازگشت و ماجرا را باطلاع بزرگان قریش رسانید و پس از مدتى نزدیکان‏عمارة بفکر افتادند که او را در هر کجا هست پیدا کرده بمکه‏بازگردانند و بدین منظور چند نفر بحبشه آمدند و در بیابانها بدنبال‏عمارة بجستجو پرداختند و بالاخره او را در حالیکه ناخنها وموهاى بدنش بلند شده بود و بوضع رقت‏بارى در میان حیوانات‏وحشى بسر مى‏برد در سر آبى مشاهده کردند و هر چه خواستند اورا بگیرند و با او سخن بگویند نتوانستند و بهر سو که میرفتند اومیگریخت تا بناچار بوسیله ریسمان و طناب او را به دام انداختندولى همینکه بدست ایشان افتاد شروع بفریاد کرد و مانندحیوانات وحشى دیگر که گرفتار میشود همچنان فریاد زد وبدنش مى‏لرزید تا در دست آنها تلف شد.
و بدین ترتیب ماجرا پایان یافت و ضمنا این ماجرا درس‏عبرتى براى شرابخواران و شهوت پرستان گردید و در صفحات‏تاریخ ثبت‏شد.
نگارنده گوید:بر طبق پاره‏اى از روایات که در دست هست نجاشى‏پس از این ماجرا به رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم ایمان آوردو بدست جعفر بن ابیطالب مسلمان شد،و هدایاى بسیارى براى‏پیغمبر اسلام فرستاد،و هنگامى که نجاشى از دنیا رفت رسولخداصلى الله علیه و آله و سلم در مدینه بود و مرگ او را به اصحاب خبر داد و از همانجا بر او نماز
خواندند،بشرحى که در جاى خودمذکور خواهد شد.انشاء الله تعالى.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:14 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

برخى از معجزات‏رسول خدا«ص‏»

مورخین عموما جزء حوادث این سالها-یعنى سالهاى پنج‏به‏بعد از بعثت-و بقول برخى قبل از این سالها-یعنى سالهاى سوم وچهارم بعثت-یکى دو معجزه بزرگ نیز از رسول خدا(ص) نقل‏کرده‏اند،که ما نیز بطور اجمال-و روى وظیفه‏اى که در نگارش‏سیره و تاریخ زندگانى آنحضرت داریم-دو معجزه از این معجزات‏را که معروف‏تر و مهمتر است ذیلا براى شما نقل مى‏کنیم،یکى‏داستان معراج و دیگرى داستان شق القمر،و براى شرح بیشتر شمارا بکتابهائى که درباره معجزه و نبوت عامه و خاصه نوشته‏اند حواله‏مى‏دهیم،زیرا بحث تفصیلى در اینباره از وظیفه ما که‏تاریخ نگارى و شرح سیره زندگانى آنحضرت است‏خارج است ویا به اصطلاح مربوط به مسائل کلامى و عقیدتى است نه مسائل‏تاریخى،ولى با اینحال براى آنکه خواننده محترم تا حدودى بامسئله معجزه و اعجاز آشنا گردد

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:15 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها