0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390  12:13 PM

مهاجرین در حضور نجاشى

نجاشى بدنبال مهاجرین فرستاد و آنانرا بمجلس خویش احضار کرد،مهاجرین که از ماجرا و علت احضارشان از طرف‏پادشاه حبشه مطلع شدند انجمنى کرده و درباره اینکه چگونه بانجاشى سخن بگویند بمشورت پرداختند،و پس از مذاکراتى که‏انجام شد تصمیم گرفتند در برابر نجاشى و سرکردگان او از روى‏راستى و صراحت‏سخن بگویند و تمام پرسشهائى را که ممکن‏است از ایشان بکنند بدرستى و از روى صدق و صفا پاسخ‏گویند اگر چه به آواره شدن مجدد آنها بیانجامد،و از میان خودجعفر بن ابیطالب را براى سخن گفتن و پاسخگوئى انتخاب‏کردند،و در پاره‏اى از روایات نیز آمده که خود جعفر بآنهاگفت:پاسخ سؤالات را بمن واگذار کنید و کسى با آنها سخن‏نگوید.
و بدین ترتیب مهاجرین وارد مجلس نجاشى شده و بى‏آنکه‏در برابر نجاشى بخاک افتاده و مانند دیگران او را سجده کنند هرکدام در جائى جلوس کردند.
یکى از رهبانان به مهاجرین پرخاش کرده گفت:براى‏پادشاه سجده کنید!
جعفر بن ابیطالب بدو رو کرده گفت:ما جز براى خداوندبراى دیگرى-سجده نمى‏کنیم،عمرو عاص که از احضار آنهاناراحت و خشمگین بود و بدنبال بهانه‏اى مى‏گشت تا آنها راپیش نجاشى افرادى نا منظم و ماجراجو معرفى کند و مانع سؤال و پاسخ آنها گردد در اینجا فرصتى بدست آورده گفت:
قربان!مشاهده کردید چگونه اینها حرمت پادشاه را نگاه‏نداشته و سجده نکردند و سپس به انتظار پاسخ شاه نشست.
مجلسى بود آراسته و کشیشهاى مسیحى در اطراف نجاشى‏نشسته کتابهاى انجیل را باز کرده و پیش خود گذارده بودند ومنتظر گفتار پادشاه حبشه بودند تا چگونه با اینها رفتار کرده و بااین ماجراى تازه چه خواهد گفت،در اینوقت نجاشى لب گشوده‏گفت:
این چه آئینى است که شما براى خود برگزیده و انتخاب‏کردید که نه آئین قوم و عشیره شما است و نه آئین مسیح و دین‏من است و نه آئین هیچیک از ملتهاى دیگر؟
جعفر بن ابیطالب که خود را آماده براى پاسخگوئى کرده بودبا کمال شهامت لب بسخن باز کرده در پاسخ چنین گفت (1) :
پادشاها!ما مردمى بودیم که بوضع زمان جاهلیت زندگى را سپرى مى‏نمودیم!بتهاى سنگى و چوبى را پرستش مى‏کردیم،گوشت مردار میخوردیم!کارهاى زشت را انجام مى‏دادیم،براى فامیل و ارحام خود حشمتى نگاه نمیداشتیم،نسبت‏بهمسایگان بدرفتارى مى‏کردیم، نیرومندان ما به ناتوانان زورگوئى میکردند...و این وضع ما بود تا آنکه خداى تعالى پیغمبرى را در میان ما مبعوث فرمود که ما نسب او را مى‏شناختیم،راستى و امانت و پاکدامنى او براى ما مسلم بود،این مرد بزرگوار ما را بسوى خداى یکتا دعوت کرد و بپرستش و یگانگى او آشنا ساخت،بما فرمود:دست از پرستش بتان سنگى و آنچه پدرانتان مى‏پرستیدند بردارید،و براستگوئى و امانت و صله رحم،نیکى بهمسایه سفارش کرد،از کارهاى زشت،و خوردن مال یتیمان،و تهمت زدن به زنان پاکدامن...و امثال اینکارهاى ناپسند جلوگیرى فرمود،بما دستور داد خداى یگانه را بپرستیم و چیزى را شریک او قرار ندهیم،ما را بنماز و زکاة و عدالت و احسان و کمک بخویشان امر فرمود و از فحشاء و منکرات و ظلم و تعدى وزور نهى فرمود...و خلاصه یک یک دستورات اسلام را براى نجاشى برشمرد.
آنگاه نفسى تازه کرد و دنباله گفتار خود را چنین ادامه داد:
...پس ما او را تصدیق کرده و بوى ایمان آوردیم،و از وى‏در آنچه از جانب خداى تعالى آورده بود پیروى کردیم خداى‏یکتا را پرستش کردیم،آنچه را بر ما حرام کرده و از ارتکاب آنهانهى فرموده انجام ندادیم،حلال او را حلال و حرامش را حرام‏دانستیم...و خلاصه هر چه دستور داده بود همه را بمرحله اجرادر آوردیم.
...قریش که چنان دیدند دست‏به شکنجه و آزار ما گشودندو با هر وسیله که در اختیار داشتند کوشیدند تا ما را از پیروى این‏آئین مقدس بازدارند و به پرستش بتان باز گردانند،و به انجام‏کارهاى زشتى که پیش از آن حلال و مباح میدانستیم وادارند،هنگامى که ما خود را در مقابل ظلم و ستم و آزار و شکنجه وسخت‏گیریهاى آنها مشاهده کردیم و دیدیم اینان مانع انجام‏دستورات دینى ما میشوند بکشور شما پناه آوردیم،و از میان‏سلاطین و پادشاهان دنیا شخص شما را انتخاب کردیم و به‏عدالت‏شما پناهنده شدیم بدان امید که در جوار دالت‏شماکسى بما ستم نکند.
در اینجا جعفر لب فرو بست و دیگر سخنى نگفته سکوت‏کرد.
-------------------------------------------
1- و در پاره‏اى از تفاسیر در تفسیر آیه‏«و لتجدن اشدالناس عداوة...»- سوره مائده آیه 82 که داستان را نقل کرده‏اند چنین است که نجاشى بجعفر بن ابیطالب گفت:اینان چه‏میگویند؟ جعفر پرسید:چه میخواهند؟نجاشى گفت:میخواهند تا شما را بنزد آنها بازگردانیم،جعفر پرسید:چه میخواهند؟نجاشى گفت:میخواهند تا شما را بنزد آنها بازگردانیم،جعفر گفت از ایشان بپرسید:مگر ما برده و بنده آنهائیم؟عمرو گفت:نه شماآزادید،گفت:بپرسید:آیا طلبى از ما دارند که آنرا میخواهند؟عمرو گفت:نه ما چیزى ازشما طلب کار نیستیم،گفت:آیا ما کسى از آنها کشته‏ایم که مطالبه خون او را از ما مى‏کنند؟عمرو عاص گفت:نه،پرسید:پس از ما چه میخواهید؟عمرو عاص گفت:اینهااز دین ما بیرون رفته...تا بآخر آنچه در بالا نقل شده. 

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها