0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

بازتاب دعوت عمومى رسول خدا در قریش

پس از ماجراى‏«انذار عشیرة‏»و دعوت خصوصى نزدیکان‏فامیل،مرحله دعوت علنى و آشکارا پیش آمد که طى آن رسول‏خدا(ص)مامور شد آشکارا دعوت عمومى خود را اعلان کند.
مفسران و اهل تاریخ و سیره نویسان عموما گفته‏اند این دستوربا نزول آیه مبارکه‏«فاصدع بما تؤمروا عرض عن المشرکین... (1) به‏آنحضرت داده شد،و با توجه به حرف‏«فاء تفریع‏»که در آغازاین آیه آمده و نیز با توجه به اینکه این آیه در زمره آخرین آیات‏سوره حجر مى‏باشد باید زمینه و مقدمات این دستور را در آیات‏پیش از آن جستجو کرد،و از این رو قبل از ورود در اصل ماجرابه بحث و تحقیق در آیات قبلى این سوره مى‏پردازیم:
همانگونه که گفته شد این آیه در اواخر سوره مبارکه حجراست،و اگر کسى بخواهد بخوبى از کم و کیف و علل وموجبات این دستور آگاهى پیدا کرده و به آن واقف گردد لازم‏است همه آیات این سوره مبارکه را از آغاز تا انجام بخواند تادورنماى آنروز مکه و فضاى دشوار کار رسول خدا(ص)وپى‏آمدهاى آنرا از زیر نظر بگذراند.خداى متعال در آغاز این سوره‏مى‏فرماید:
«بسم الله الرحمن الرحیم‏»الر،تلک آیات الکتاب و قرآن مبین،ربما یود الذین کفروا لو کانوا مسلمین...» (2) .
آنگاه پس از ذکر چند آیه مى‏فرماید:
و قالوا یا ایها الذى نزل علیه الذکر انک لمجنون...-انا نحن‏نزلنا الذکر و انا له لحافظون...».
و باز پس از بیان چند آیه مى‏گوید:
و ما یاتیهم من رسول الا کانوا به یستهزؤن....
سپس شروع به شمردن آیات الهى در ماجراى خلقت‏آسمانها و ستارگان و زمین و انسان و داستان سرپیچى شیطان ازسجده در برابر آدم و بالاخره معاد و جهنم و بهشت نموده و پس ازآن براى دلدارى رسول خدا داستان آمدن فرشتگان الهى را براى عذاب قوم لوط و عذاب سخت و هولناکى که دچار شدند رابیان فرمود،آنگاه مى‏فرماید:
و لقد کذب اصحاب الحجر المرسلین،و آتیناهم آیاتنا فکانواعنها معرضین...
و باز هم براى دلدارى رسول خدا و پایدارى آنحضرت دربرابر تکذیبها و تمسخرها و استهزاء آنان فرموده:
و ان الساعة آتیة فاصفح الصفح الجمیل...لا تمدن عینیک‏الى ما متعنا به ازواجا منهم و لا تحزن علیهم و اخفض جناحک‏للمؤمنین،و قل انی انا النذیر المبین...».
و پس از ذکر چند آیه دیگر نوبت میرسد به آیه مبارکه‏«فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشرکین‏»و پس از آن نیز با این‏آیات سوره مبارکه ختم میشود که فرمود:
انا کفیناک المستهزئین،الذین یجعلون مع الله الها آخر فسوف‏یعلمون،و لقد نعلم انک یضیق صدرک بما یقولون،فسبح بحمد ربک‏و کن من الساجدین،و اعبد ربک حتى یاتیک الیقین‏».
که از رویهم‏رفته آیات این سوره که 99 آیه است و در مکه‏نازل شده استفاده میشود که:
اولا- این آیات و این سوره پس از یک دوران طولانى سه ساله‏یا بیشتر همانگونه که گفته شد نازل شده که آیات قرآنى وداستان رسالت پیغمبر گرامى و تبلیغات دینى آنحضرت، کم و بیش به گوش مردم خورده بود و در گوشه و کنار سخن ازنبوت آنحضرت و آیات نازله از قرآن کریم بمیان آمده و موردتجزیه و تحلیل و رد و ایراد قرار گرفته بوده است...
ثانیا- رسول خدا(ص)مورد استهزاء و تکذیب قرار گرفته بوده،تا آنجا که او را مجنون خوانده و متهم بدیوانگى و بى‏عقلى کرده‏و در صدد اذیت و آزار آن بزرگوار بر آمده بودند و تا آنجا که‏موجبات‏«ضیق صدر»آنحضرت را فراهم ساخته و رسول‏خدا(ص)از سخنان کفر آمیزشان دلتنگ شده و تحت فشارروحى قرار گرفته...
بحدى که خداى تعالى براى تقویت روحى و دلدارى پیامبرخود نمونه‏هائى از تکذیب اقوام دیگرى را که در طول تاریخ ازپیامبران خود کرده‏اند بیان میدارد،و بلکه این شیوه ناپسند رابصورت یک سنت و قانون در زندگى انبیاء الهى ذکر فرموده و درهمان آیات دهم تا دوازدهم این سوره مى‏فرماید:
و ما یاتیهم من رسول الا کانوا به یستهزؤن،کذلک نسلکه فی‏قلوب المجرمین،لا یؤمنون به و قد خلت‏سنة الاولین...».
و ضمن بیان این سنت دیرینه،این دلدارى را به رسول خود،و بلکه بهمه رهروان و پیروان ادیان الهى مى‏دهد که این‏تکذیبها و مسخره کردن‏ها چیز تازه‏اى نیست و شیوه همه نامردان‏روزگار این بوده،و مبادا موجب دلتنگى شما شود...
و ثالثا-این مژده را نیز به رسول خدا مى‏دهد که گذشته ازاینکه نباید از اینان دلتنگ و افسرده خاطر باشى بلکه مطمئن‏باش که تو پیروز خواهى شد و دشمنان و تکذیب کنندگان توهلاک و نابود خواهند گشت همانگونه که دشمنان لوط واصحاب حجر به جرم تکذیبى که از فرستادگان ما کردندبهلاکت رسیدند...و بهمین خاطر تو بزرگوارانه از اینها در گذر ودر برابر مؤمنان نیز برخوردى متواضعانه داشته باش و بدان که مامعجزه بزرگى چون‏«سبع مثانى و قرآن عظیم‏» (3) بتو داده‏ایم و خودنیز حافظ و نگهبان آنیم.
اکنون با تذکر به آنچه بر تو فرو فرستادیم(که معناى همان‏فاء تفریع است)«اى پیامبر ماموریت‏خود را آشکار کن و ازمشرکان کناره‏گیر که ما شر مسخره کنندگان را از تو کفایت‏کردیم...».
و اینک برگردیم به اصل ماجرا از روى تاریخ.
عموم اهل تاریخ و تفسیر و از آنجمله شیخ صدوق در کتاب‏اکمال الدین و دیگران روایت کرده‏اند که دستور اظهار دعوت سه سال پس از بعثت‏بر آنحضرت نازل شد،و على بن ابراهیم درتفسیر خود داستان اظهار دعوت عمومى را اینگونه نقل کرده که‏گوید:
این آیه یعنى آیه‏«فاصدع بما تؤمر»در مکه نازل شد پس ازآنکه سه سال بود رسول خدا به نبوت مبعوث گشته بود،-تا آنجاکه گوید:-
رسول خدا برخاست و بر حجر(اسماعیل)ایستاد و چنین‏گفت:
«یا معشر قریش،یا معشر العرب،ادعوکم الى شهادة ان لا اله‏الا الله و انى رسول الله،و آمرکم بخلع الانداد و الاصنام،فاجیبونى‏تملکون بها العرب و تدین لکم العجم و تکونون ملوکا فی الجنة‏».
اى گروه قریش،و اى مردم عرب،من شما را دعوت مى‏کنم به‏اینکه شهادت دهید خدائى جز خداى یکتا نیست و اینکه من فرستاده‏اویم،و من شما را دستور مى‏دهم به اینکه بتها را به دور افکنید،و دستورمرا بپذیرید تا بدینوسیله بر عرب فرمانروا شوید و مردمان غیر عرب نیزفرمانبردار شما شوند و در بهشت نیز فرمانروایان باشید...!
«فاستهزؤا منه و قالوا جن محمد بن عبد الله،و لم یجسروا علیه لموضع‏ابى طالب‏» (4) یعنى پس از این سخن بود که آنها آنحضرت را استهزاء کرده و گفتند: محمد بن عبد الله دیوانه شده ولى به خاطر ابو طالب جرئت جسارت او را نداشتند...
و برخى از دانشمندان اهل سنت نیز روایت کرده‏اند که چون‏آیه‏«فاصدع بما تؤمر»نازل شد رسول خدا(ص)بر کوه صفا رفت‏و با صداى بلند ندا کرد:
«یا بنى فهر،یا بنى عدى‏».
اى فرزندان فهر،و اى فرزندان عدى...».
و چون آنها اجتماع کردند فرمود:
«ارایتم لو اخبرتکم ان خیلا بالوادى ترید ان تغیر علیکم اکنتم‏مصدقى؟».
یعنى آیا اگر من به شما خبر دهم که سوارانى در این وادى هستند که‏مى‏خواهند بر شما یورش برند،آیا مرا تصدیق مى‏کنید؟
«قالوا ما جربنا علیک کذبا».
-گفتند:ما از تو دروغى سراغ نداریم!
فرمود:
«فانى نذیر لکم بین یدی عذاب شدید».
-پس من شما را بیم دهم از عذاب سختى که در پیش رو داریم!.
ابو لهب که این سخن را شنید گفت:
«تبا لک سائر الیوم الهذا جمعتنا»؟
از این پس دستت‏بریده باد آیا بخاطر همین ما را گرد آوردى...!
و بدنبال آن بود که خداوند آیه‏«تبت‏یدا ابى لهب و تب‏»را نازل فرمود...
نگارنده گوید:روایت فوق را دکتر سعید بوطى در«فقه السیرة‏» (5) بهمین ترتیب در تفسیر این آیه ذکر کرده،ولى‏سیره نویسان دیگر چون ابن کثیر و دیگران این داستان را بامختصر تفاوتى در تفسیر آیه‏«و انذر عشیرتک الاقربین‏»شان ونزول آن ذکر کرده‏اند که بنظر میرسد وایت‏بالا صحیح‏تر باشدو داستان انذار عشیرة همان بود که ما قبلا بیان داشتیم...و ازتاریخ طبرى نیز همانگونه که نقل کردیم استفاده مى‏شود که‏داستان در تفسیر آیه‏«فاصدع کما تؤمر»روایت‏شده است.وکازرونى در تفسیر آیه‏«فاصدع بما تؤمر»داستان آمدن رسول‏خدا بر کوه صفا و اعلان دعوت عمومى خود را بگونه‏اى دیگر نقل‏کرده و بدنبال آن عکس العمل مشرکین مکه و سنگسار کردن‏آنحضرت و پناه بردن رسول خدا(ص)بکوه و آمدن على‏علیه السلام و خدیجه بدنبال آن بزرگوار را با تفصیل بیشترى نقل‏کرده و در ضمن آن معجزاتى هم از آنحضرت روایت کرده که‏چون روایت مزبور بدون سند بود و بهمین جهت از اعتبار کافى‏برخوردار نبود از ذکر آن خوددارى شد و هر که خواهد مى‏تواند به کتاب بحار الانوار مراجعه نموده و روایت مزبور را به تمامى‏مطالعه کند (6) .
------------------------------------------
1- سوره حجر-آیه 94.یعنى اى رسول خدا پس آشکار کن آنچه را بدان مامورگشته‏اى و از مشرکان روى گردان...
2- بخاطر کثرت این آیات شریفه در طول مقاله از ترجمه آنها خوددارى شد.
3- درباره معناى‏«سبع مثانى‏»وجوه مختلفى ذکر کرده‏اند که باید در کتابهاى‏تفسیرى مطالعه کنید،و شاید بهترین وجه همان است که مرحوم علامه طباطبائى‏اختیار کرده که منظور سوره مبارکه فاتحه الکتاب باشد بشرحى که در ج 12 ص 201- المیزان ذکر شد.
4- تفسیر قمى ص 354.
5- فقه السیرة ص 99.
6- بحار الانوار ج 18 ص 241.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:42 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

ابن هشام در سیره خود از ابن اسحاق نقل مى‏کند که مشرکین‏قریش پس از اینکه رسول خدا(ص)دعوت خود را آشکار کرد بااینحال از وى دورى نکرده و بمبارزه با او برنخاستند،تا وقتى‏که نام خدایان آنها را برده و بر آنها عیب گرفت،که در اینوقت‏بمخالفت‏با او برخاسته و در دشمنى او همداستان شدند... (1) .
و چنانچه برخى از نویسندگان معاصر پس از نقل این قسمت‏گفته است:سخن این مورخان بسیار طبیعى مى‏نماید،زیرا سران‏قریش از دعوت مردم به خداى یکتا نگران نبودند زیرا آنان جز به‏کار تجارت یا رباخوارى یا سودى که از این کار مى‏بردندتوجهى نداشتند،دین براى آنان مفهوم معنوى نداشت دین یکى‏از صدها ابزار استیفاى منافع بود و تا این منفعت‏بخطر نیفتاده‏است ضرورتى ندارد که محمد و بنى هاشم را از خود برنجانند...
بارى گفتن ذکر«لا اله الا الله‏»تا جائى که بمنافع مادى‏آنان لطمه نمى‏زد و از گفتن آن احساس خطر نمى‏کردند براى آنها ایجاد مزاحمتى نمى‏کرد و داعى نداشتند خود را بزحمت وگرفتارى بیندازند اما وقتى مشاهده کردند که پیامبر گرامى‏اسلام و پیروان آنحضرت در صدد نفى بتها و عیب جوئى و دشنام‏آنها بر آمده و بى‏خاصیتى و پوچى آنها و بلکه مانع بودن آنها رابر سر راه کمال و ترقى و سعادت انسانها به مردم گوشزدمى‏کنند در صدد مبارزه و خنثى کردن تبلیغات آنان بر آمده وبعنوان طرفدارى از خدایان و دفاع از مقدسات دینى بجنگ حق وحق پرستان رفتند،و این شیوه عموم مال اندوزان و استعمارگران‏جهان بوده که از دین و مذهب چه حق و چه باطل آن بعنوان ابزارو وسیله‏اى براى رسیدن بهدف مادى خود یعنى بهره‏کشى ازمحرومان و در تحت تیول و استعمار قرار دادن آنان استفاده‏مى‏کردند و بهمین جهت تا این مرز و حد با دین و دینداران‏همراه بودند و چون میدیدند که آن هدف اصلى بخطر افتاده دین‏حق را نیز منکر مى‏شدند تا چه رسد به باطل آن...
و این سخن سرور آزادگان حضرت ابا عبد الله مشهور است که‏میفرمود:
«الناس عبید الدنیا و الدین لعق على السنتهم یحوطونه مادرت‏معایشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون‏» (2) .
یعنى مردم بندگان دنیایند و دین مزمزه‏اى است‏بر زبانشان که تازندگى آنها بچرخد آنرا نگاه داشته و حفظ مى‏کنند ولى هنگامى که دربوته آزمایش قرار گرفتند دینداران اندکند..
و تازه این سخن حکیمانه و گفتار واقع بینانه در مورد دین‏حق است و در مورد دینهاى باطل مطلب بدتر از این بوده..
زیرا امثال ولید بن مغیرة و ابو جهل و امیة بن خلف و دیگربزرگان قریش به این اندازه نادان و کودن و بى‏عقل نبودند که‏ندانند آن بتهاى چوبى و سنگى و یا فلزى که از زیر دست نجاران‏و سنگتراشان و یا چکش مسگران و طلا سازان بیرون آمده بودقدرتى و یا سود و زیانى براى آنها ندارد،و اصلا شعور و درکى‏ندارند تا بتوانند سود و زیان دیگران را درک کنند...
اما بت‏خانه‏ها و بتهاى چوبى و سنگى و فلزى و غیره براى‏آنها وسائل بى درد سر و بى سر و صدائى بود که براى سرگرم‏نگهداشتن مردم و دوشیدن و بار کشیدن از آنها وسیله‏اى بهتر ازآن نمى‏توانستند پیدا کنند،و چون جنبه دینى و قداست مذهبى‏هم به آنها و کارهاى مربوط به آنها داده بودند و پیرایه‏ها وخرافاتى هم به آنها بسته بودند از احترام خاصى نیز برخورداربودند و پر واضح است که خادمان این بتها و نگهبانان این‏بتکده‏ها نیز یا از خود آنها بودند و یا مزدوران و منصوبان از طرف‏ایشان...
و بهر صورت همه تشکیلات بتخانه و بتکده در مسیر منافع ودر آمد نامشروع و استعمارگرانه آنها بود،و روشن بود که هر آواى‏مخالف و نداى اعتراضى در برابر آنوضع با مخالفت‏سخت ایشان‏مواجه میشد و براى خفه کردن و خاموش کردن آن همه گونه‏تلاش و کوشش و خرجى را مى‏کردند تا مبادا مردم واقعیات رادرک کرده و به آن خدایان دروغین بدبین شده و آن زنجیرهاى‏اوهام را پاره کنند،و در فضائى آزاد زندگى کرده و بار و سوارى‏ندهند...
قرآن کریم شیوه‏هاى مخالفت آنها و تهمتهائى را که بمنظورجلوگیرى و خنثى کردن تبلیغات رسول خدا(ص)پس از اظهارحق و آشکار کردن دعوت از سوى آنحضرت وارد کردند اینگونه‏بیان فرموده:
«و عجبوا ان جائهم منذر منهم و قال الکافرون هذا ساحر کذاب،اجعل الآلهة الها واحدا ان هذا لشى‏ء عجاب،و انطلق الملا منهم ان‏امشوا و اصبروا على الهتکم ان هذا لشى‏ء یراد،ما سمعنا بهذافى الملة الآخرة ان هذا الا اختلاق،ءانزل علیه الذکر من بیننا...» (3)
-و تعجب کردند از اینکه بیم دهنده‏اى از خودشان براى ایشان آمد وکافران گفتند این ساحرى است دروغگو،آیا خدایان را یک خدا قرار دهد این چیزى است‏شگفت؟و بزرگان ایشان انجمن کردند که بروید ودر برابر او بر اعتقاد بخدایان خود پایدارى کنید که چنین چیزى مطلوب‏است،چنین مطلبى را از ملت دیگر نشنیده‏ایم و این آئین ساختگى‏است، چگونه از میان همه ما قرآن تنها بر او نازل گشته...؟
بارى ایشان براى آرام کردن و توجیه بت پرستان از تهمت‏«سحر»و دروغگو استفاده کردند،و این اسلحه زنگ زده و کهنه‏را بمیدان آوردند،در صورتى که سالها پیش از آن نیز فرعونیان و«ملا»و اشراف قوم فرعون نیز در برابر منطق رسا و حق طلبانه‏موسى و هارون از همین حربه کند و بى اثر استفاده کرده بودندکه خداى تعالى در سوره نمل پس از ذکر ماجراى آمدن موسى باآیات الهى بر سر فرعونیان مى‏فرماید:
«فلما جائتهم آیاتنا مبصرة قالوا هذا سحر مبین‏» (4) .
و بدنبال آن پرده از یک واقعیت‏بزرگى که گویاى باطن این دشمنان‏حق و حقیقت در همه ادوار تاریخ بوده بر میدارد و چنین گوید:
«و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلما و علوا فانظر کیف کان‏عاقبة المفسدین‏» (5) .
و منکر آن شدند در صورتى که دلهاشان بدان یقین داشت از روى‏ستم و سرکشى پس بنگر که سرانجام تبهکاران چگونه بود!
----------------------------------------------
1- سیره ابن هشام ج 1 ص 264.
2- حلیة الاولیاء ج 2 ص 539 تحف العقول ص 245.
3- سوره ص آیه 5-7.
4و 5-سوره نمل آیه 13-14.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:43 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

دستور مشرکین قریش‏به پیروان خود  

در ضمن آیاتى که در بحث گذشته مورد استشهاد و استفاده‏قرار گرفت،این آیه کریمه بود که خداى تعالى بیان فرموده که‏چون رسول خدا(ص)دعوت خود را آشکار ساخت و پیام الهى رابگوش مردم مکه رسانید.بزرگان و اشراف ایشان در صدد تکذیب‏آنحضرت بر آمده و بدنبال چاره رفتند...
و متن آیه اینگونه است:
«و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا على الهتکم ان هذالشى‏ء یراد» (1) .
و بزرگان ایشان بدنبال چاره رفتند و(بمردم خود)گفتند بروید و بر(اعتقاد به)خدایان خود پایدارى کنید که براستى این همان چیز مطلوب‏است.
و در این آیه چند نکته وجود دارد که هم مى‏تواند شاهدى بربحث‏بالا و هم مقدمه‏اى بر دنباله بحث و ماجراى تاریخى ماباشد که ذیلا بدان اشاره مى‏کنیم:
1- لفظ‏«ملا»که در این آیه آمده است‏بمعناى اشراف وبزرگان قوم است که بخاطر آنکه هیبت و عظمت آنها چشمها ودلها را پر کرده بود آنها را به این نام خوانده‏اند،و این‏«ملا» چنانچه از موارد استعمال آن در قرآن کریم استفاده مى‏شودمعمولا در طول تاریخ بزرگترین مانع و سد راه انبیاء الهى بوده واحیانا طرف مشورت طاغوتهاى زمان در راه مبارزه با پیمبران وپشتیبانى براى آنها بوده‏اند،و گاه نیز خود مستقیما نقشه قتل‏رسولان و نابودى سفیران الهى را طرح مى‏کرده‏اند،که براى‏نمونه در آیات زیر دقت فرمائید:
درباره نوح علیه السلام آمده:«قال الملا من قومه انا النراک فى‏ضلال مبین‏» (2) .
و یا این آیه:«و بصنع الفلک و کلما مر علیه ملا من قومه‏سخروا منه‏» (3) .
در باره شعیب:قال الملا الذین استکبروا من قومه لنخرجنک‏یا شعیب و الذین آمنوا معک من قریتنا... (4) .
و درباره موسى علیه السلام:قال الملا من قوم فرعون ان‏هذا لساحر علیم (5) .
و گاه نیز خود اینان طاغوتهاى زمان را بر ضد پیمبران تحریک‏و آنها را به قتل و نابودى آن رادمردان الهى تشویق مینمودند ماننداین آیه:
و قال الملا من قوم فرعون اتذر موسى و قومه لیفسدوا فى الارض‏و یذرک و آلهتک،قال سنقتل ابناءهم و نستحیى نساءهم و انا فوقهم‏قاهرون‏» (6) .
و آنجا که فرعون آنها را مخاطب ساخته مانند این آیات:
«قال للملا حوله ان هذا لساحر علیم‏». (7)
و قال فرعون یا ایها الملا ما علمت لکم من اله غیرى (8) .
که براى کسانى که بازیهاى سیاسى درباریان شاهان وسخنان دیکته شده شاهان و درباریان و سؤال و جوابهاى‏ساختگى آنان را دیده و شنیده باشد تداعى همان بازیها وسؤال و جوابهاى ساختگى را مى‏کند،که به درباریان و اطرافیان‏مى‏گفتند شما چنین بگوئید تا فرعون هم چنین بگوید،و یا به فرعون‏مى‏گفتند شما چنین درفشانى کنید تا جان نثاران حلقه بگوش نیزآنگونه عرض اخلاص و ادب نمایند...!
و باز درباره مؤمن آل فرعون و گزارشى که بموسى علیه السلام‏میدهد اینگونه میخوانیم که خداى تعالى میفرماید:
«قال یا موسى ان الملا یاتمرون بک لیقتلوک فاخرج انى لک‏من الناصحین‏». (9)
و با توجه به آیات ذکر شده روشن میشود که این‏«ملا»که‏در آیه مورد بحث آمده همان اشراف مشرکین و سران قریش بودندکه میدیدند تبلیغات رسول خدا(ص)با منافع نامشروع ودرآمدهاى ظالمانه آنها برخورد دارد و نمى‏توانستند بى‏تفاوت‏نظاره‏گر ارشادهاى رسول خدا باشند،و در صدد بر آمدند تا بخیال‏خود از طریقى عاقلانه و مدبرانه جلوى آنحضرت را بگیرند...
2- مرحوم علامه طباطبائى در تفسیر این آیه گوید:نسبت‏«انطلاق‏»و رفتن در این آیه به اشراف و«ملا»و گفته ایشان(که‏گفتند:بروید و بر اعتقاد بخدایان خود پایدارى کنید)این‏مطلب را که در تاریخ نیز آمده است مى‏رساند که اشراف مزبور بنزد رسول خدا(ص)آمده تا بنحوى مشکل دعوت آنحضرت به‏توحید و کنار زدن خدایان ایشان را حل کرده و نوعى استمالت‏نمایند و چون با آنحضرت گفتگو کردند و متوجه شدند که وى‏حاضر به سازش و توافق با آنها نیست‏بنزد مردم خود باز گشته واین سخن را گفته‏اند که‏«بروید و بر اعتقاد بخدایان خود پایدارباشید...»که ماجراى تاریخى و تفصیل آن در ذیل خواهدآمد...
3- مطلب دیگرى که تذکر آن در این جا لازم بنظر رسید این‏مطلب است که در معناى جمله‏«ان هذا الشی‏ء یراد»و اجمالى‏که دارد مفسران وجوهى ذکر کرده‏اند که شاید بهترین وجه باتوجه به ماجراى تاریخى آن نیز همان وجهى باشد که مرحوم‏علامه طباطبائى اختیار کرده که منظور اشراف قریش این بوده که‏محمد(ص)با این ادعا مى‏خواهد بر شما ریاست کند،و بهمین‏خاطر شما بر اعتقادى که دارید پایدارى کنید و دست از خدایان‏خود برندارید که ادعاى نبوت محمد(ص)واقعیت ندارد وسرپوشى است‏براى اینکه بر مردم ریاست کند، نظیر گفتارى‏که خداى تعالى از اشراف و«ملا»قوم نوح حکایت مى‏کند که‏بمنظور جلوگیرى مردم خود از اینکه به نوح علیه السلام ایمان‏آورند اینگونه مى‏گفتند:
«فقال الملا الذین کفروا من قومه ما هذا الا بشر مثلکم یریدان‏بتفضل علیکم،و لو شاء الله لانزل ملائکة ما سمعنا بهذا فى آبائناالاولین،ان هو الا رجل به جنة فتربصوا به حتى حین‏».
و شاهد بر این گفتار مرحوم علامه روایاتى است که درباره‏سخنان اشراف و سران قریش در برخورد با مسئله نبوت‏رسول خدا(ص)رسیده که از آنجمله است روایت زیر که ابن هشام‏و دیگران روایت کرده‏اند:
----------------------------------------------------
1- سوره ص-آیه 6.
2- سوره اعراف-آیه 60.
3- سوره هود-آیه 38.
4- سوره اعراف-آیه 88 و در همین سوره آیه 90 هم در همین باره است.
5- سوره اعراف-آیه 109.
6- سوره اعراف-آیه 127.
7- سوره شعراء-آیه 34.
8- سوره قصص-آیه 38.
9- سوره قصص-آیه 20.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:46 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

داستانى جالب درباره علت مخالفت‏سران قریش

ابن اسحاق از زهرى روایت کرده که گوید:براى من‏روایت کردند که شبى ابو سفیان و ابو جهل و اخنس بن شریق‏بدون اطلاع همدیگر از خانه‏خود بیرون آمده و در اطراف خانه رسول خداصلى الله علیه و آله هر کدام در گوشه‏اى پنهان شدند تا بقرآنى‏که آن حضرت صلى الله علیه و آله در نماز شب مى‏خواندگوش فرا دارند،و هیچکدام از جاى دیگرى خبر نداشت‏چون صبح شد و فجر طلوع کرد متفرق شدند و تصادفا در راه‏بهم بر خوردند و چون از مکان و منظور یکدیگر مطلع‏شدند همدیگر را ملامت کرده‏گفتند:از این پس بچنین کارى دست نزنید زیرا اگر سفهاو جهال از کار شما اطلاع پیدا کنند،ممکن است‏خیالى‏درباره شما بکنند و آنروز را بدنبال کار خود رفتند.
شب دیگر که شد دو باره هر کدام بجاى دیشب آمده و تاصبح در آنجا بنشستند و بقرآن رسول خدا صلى الله علیه و آله‏گوش فرا دادند و چون صبح شد متفرق شدند و دو باره درراه بهم برخوردند و همان سخنان دیروز را تکرار کردند،تاشب سوم شد باز همچنان هر یک در اطراف خانه رسول‏خدا آمده و در جائى پنهان شد و تا صبح بماندند و چون‏صبح شد دوباره در راه بهم برخوردند و این بار با هم پیمان‏بستند که از این پس دست‏بچنین کارى نزنند.
اخنس بن شریق در آنروز بمنزل رفت و عصاى خود رابرداشته بدر خانه ابو سفیان آمد و باو گفت:اى ابا حنظله‏راى تو درباره آنچه از محمد شنیدى چیست؟ابو سفیان‏گفت:بخدا برخى از آنچه شنیدم فهم کردم و مقصود آنرادانستم و معناى برخى را ندانستم و مقصود آن را نیزنفهمیدم،اخنس گفت:بخدا سوگند من هم مانند تو بودم.
دنباله روایت که ماجراى گفتگوى اخنس بن شریق باابو جهل را ذکر مى‏کند اینگونه است:
«قال:ثم خرج من عنده حتى اتى ابا جهل،فدخل علیه‏بیته،فقال:یا ابا الحکم،ما رایک فیما سمعت من‏محمد؟فقال:ما ذا:سمعت!تنازعنا نحن و بنو عبد مناف الشرف،اطعموا فاطعمنا،و حملوا فحملنا،و اعطوا فاعطینا،حتى اذا تجاذینا على الرکب،و کنا کفرسى رهان،قالوا: منا نبی یاتیه الوحى من السماء،فمتى ندرک مثل هذه! و الله لا نؤمن به ابدا،و لا نصدقه،قال:فقام عنه الاخنس‏و ترکه‏» (1) .
یعنى- سپس بدرخانه ابو جهل رفت و باو گفت:نظر تو درباره آنچه از محمد شنیدى چیست؟ ابو جهل با ناراحتى‏گفت:چه شنیدم!ما و فرزندان عبد مناف درباره رسیدن‏بشرف و بزرگى مانند دو اسبى که در میدان مسابقه‏مى‏روند منازعه داشتیم ما مى‏خواستیم از آنها سبقت‏جوئیم و آنان قصد سبقت‏بر ما را داشتند،آنان اطعام‏کردند ما نیز اطعام کردیم،آنان بخشش کرده،اموال‏بدرخانه این و آن بردند ما هم چنین کردیم،و چون ما هر دودر موازات همدیگر قرار گرفتیم آن‏ها گفتند:در میان ماپیغمبرى است که از آسمان بدو وحى شود!و ما چگونه‏مى‏توانیم بچنین فضیلتى برسیم!بخدا ما که هرگز بدوایمان نخواهیم آورد و او را تصدیق نخواهیم کرد.
و در حدیث دیگرى که ابن کثیر شامى در سیرة النبویة ازبیهقى بسندش از مغیرة بن شعبة روایت کرده اینگونه است که مغیرة بن شعبة گوید:
«ان اول یوم عرفت رسول الله صلى الله علیه و سلم انى‏امشى انا و ابو جهل بن هشام فی بعض ازقة مکة،اذ لقینارسول الله صلى الله علیه و سلم فقال رسول الله صلى الله‏علیه و سلم‏لابى جهل:«یا ابا الحکم،هلم الى الله و الى‏رسوله،ادعوک الى الله‏».
فقال ابو جهل:یا محمد،هل انت منته عن سب آلهتنا؟ هل ترید الا ان نشهد انک قد بلغت؟ فنحن نشهد ان قدبلغت،فو الله لو انى اعلم ان ما تقول حق لا تبعتک.
فانصرف رسول الله صلى الله علیه و سلم و اقبل على فقال: و الله انى لاعلم ان ما یقول حق،و لکن[یمنعنى]شى‏ء،ان‏بنى قصى،قالوا:فینا الحجابة.فقلنا:نعم ثم قالوا فیناالسقایة فقلنا:نعم،ثم قالوا فینا الندوة:فقلنا:نعم.ثم قالوافینا اللواء.فقلنا:نعم.ثم اطعموا و اطعمنا،حتى اذاتحاکت الرکب قالوا:منا نبى!و الله لا افعل‏» (2) .
یعنى نخستین روزى که من رسول خدا(ص)را شناختم‏روزى بود که بهمراه ابو جهل در بعضى از کوچه‏هاى مکه‏مى‏رفتم که ناگهان رسول خدا(ص)را دیدار کردیم،پس‏آنحضرت به ابو جهل فرمود:
اى ابا حکم بنزد خدا و رسولش بیا تا تو را بخداى یکتا دعوت‏کنم!
ابو جهل گفت:آیا تو از دشنام خدایان ما دست‏بر مى‏دارى؟ آیا جز این مى‏خواهى که ما گواهى دهیم که تو ماموریت‏خود راابلاغ کرده‏اى؟ما هم گواهى مى‏دهیم که تو بخوبى ابلاغ‏کردى!و بخدا سوگند اگر براستى بدانم که آنچه مى‏گوئى حق‏است از تو پیروى مى‏کردم!
رسول خدا(ص)به راه خود رفت،و ابو جهل رو بمن کرده‏گفت:بخدا سوگند من بخوبى مى‏دانم که آنچه را او مى‏گویدحق است،ولى چیزى که مانع ایمان من هست این مطلب است‏که فرزندان قصى(بعنوان افتخار خویش)گفتند:منصب‏پرده‏دارى در میان ما است؟ گفتیم:آرى،پس از آن گفتند:منصب‏سقایت(حاجیان)در ما است؟گفتیم:آرى سپس گفتند: خانه شورى در اختیار ما است!گفتیم:آرى،گفتند:پرچم‏قریش در دست ما است؟گفتیم:آرى، آنگاه آنها(براى جلب‏توجه مردم و محبوبیت)اطعام کردند و ما هم(بهمین منظور) اطعام کردیم،تا وقتى که سوارکاران مسابقه با هم برخورد کردند(و نتوانستند در مسابقه فضیلت و برترى بر ما پیشى گیرند) گفتند:پیغمبرى از ما است!و بخدا سوگند من تسلیم نخواهم شدو اینکار را نخواهم کرد!
و این دو حدیث پرده از روى باطن مخالفان و دشمنان انبیاءو مردان الهى در طول تاریخ بر مى‏دارد،و بخوبى نشان مى‏دهدکه در عین آنکه آنها عموما حق را شناخته و بدان اذعان‏داشته‏اند،اما بخاطر جاه طلبى و حفظ ریاست و حسد ورزى واحیانا روى تعصبهاى بى جا حاضر به پذیرش آن نبوده و در صددانکار بر آمده‏اند، (3) در صورتى که اینها اشتباه مى‏کردند،وچنانچه تسلیم حق مى‏شدند هم سیادت دنیاى آنها حفظمى‏گردید و هم سیادت و سعادت آخرتشان تامین مى‏شد،همانگونه که در مقالات قبلى این مطلب را از زبان رسول‏خدا(ص)نقل کردیم که وقتى آنها را براى نخستین بار به اسلام‏دعوت کرد چنین فرمود:
«یا معشر قریش،یا معشر العرب ادعوکم الى شهادة ان لا اله‏الا الله و آمرکم بخلع الانداد و الاصنام،فاجیبونی تملکون بها العرب‏و تدین لکم العجم و تکونون ملوکا فى الجنة...»
که براى معرفى اینگونه افراد نگون بخت‏سخنى بهتر از آنچه‏خداى تعالى فرموده نیست که گوید:
«افرایت من اتخذ الهه هواه و اضله الله على علم و ختم على‏سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة...» (4) .
که با علم و دانائى منکر حق شده و هواى نفس خود را معبودخویش قرار داده که اینگونه افراد دچار گمراهى حق و مهر شدن‏گوش و دل و کورى دیده خواهند شد...
--------------------------------------
1- سیره ابن هشام ج 1 ص 316.
2- سیرة النبویه ابن کثیر ج 1 ص 506.
3- در همین روزها در روزنامه‏ها خواندیم که شاه حسین اردنى در کنفرانس امان‏گفته بود«اگر اوضاع جهان عرب بهمین صورت ادامه یابد قم بر جهان عرب حکومت‏خواهد کرد»(روزنامه جمهورى اسلامى،شماره 2451 تاریخ 20/8/66)که شاهدخوبى براى مطلب بالا است.
4- سوره جاثیه-آیه 23.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:47 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

تصمیم سران قریش براى‏دیدار با ابو طالب  

بزرگان قریش نخستین اقدامى که بنظرشان عاقلانه‏تر ازاقدامات دیگر رسید تا در مورد جلوگیرى از تبلیغات رسول‏خدا(ص)بدان دست زنند این بود که تصمیم گرفتند نزدابو طالب رفته و از او بخواهند بهر نحو که مى‏تواند و خود مصلحت‏مى‏داند جلوى تبلیغات آنحضرت را بگیرد و این کار را به جهاتى‏عاقلانه‏تر از اقدامات حاد دیگرى تشخیص دادند:
1- از این جهت که ابو طالب بزرگ قبیله بنى هاشم بود و درمیان قبائل قریش و مردم مکه نیز شخصیت و احترام زیادى‏داشت و مى‏خواستند از این طریق منتى هم بر او گذارده باشند واز این احترام و شخصیت‏به نفع خود نیز استفاده کرده باشند و ازاین رو در یکى از این دیدارها هنگامیکه نزد ابو طالب آمدند چنین‏گفتند:
«یا ابا طالب ان لک سنا و شرفا و منزلة فینا،و انا قد استنهیناک من ابن اخیک فلم تنهه عنا،و انا و الله لا نصبر على هذا من شتم آبائنا و تسفیه احلامنا و عیب‏آلهتنا حتى تکفه عنا او ننازله و ایاک فی ذلک...» (1) .
اى ابو طالب تو در میان ما از نظر سن مقامى والا دارى وشرافت و منزلتى بس بزرگ دارى و ما یکبار درباره برادر زاده‏ات‏بنزد تو آمده و از تو خواستیم که جلوى او را بگیرى ولى تو این کاررا نکردى،و ما بخدا سوگند نمى‏توانیم دشنام بپدران و نسبت‏بى‏خردى به بزرگانمان و عیب جوئى خدایانمان را تحمل کنیم‏مگر آنکه خودت جلوى او را بگیرى یا ما به جنگ تو برخاسته وبا تو کارزار مى‏کنیم!!
2- جناب ابو طالب با اینکه طبق روایات معتبره و نظر صحیح‏اهل تحقیق،به رسولخدا(ص) ایمان آورده بود و از شرک وبت پرستى بیزار و مبرا بود،اما بخاطر آنکه بتواند از عهده حمایت‏و پشتیبانى رسول خدا(ص)در برابر مشرکان بخوبى برآید،ایمان‏خود را اظهار نمى‏کرد و در نزد آنها چنان وانمود مى‏کرد که درسلک آنها زندگى مى‏کند و به عقیده و آئین آنها روزگارمى‏گذراند و به اصطلاح تقیه مى‏کرد و به این مطلبى است که‏گذشته از روایات بسیارى که در این باره رسیده است و قصائد وسخنان خود ابو طالب که در طرفدارى از رسول خدا و دین الهى او سروده و در کتابهاى معتبر تاریخى اهل سنت آمده بهترین گواه براین مطلب است-بشرحى که انشاء الله تعالى در جاى خود خواهدآمد-.
از اینرو مشرکان قریش،ابو طالب را از خود مى‏دانستند و اگرسخنى مى‏گفت مى‏پذیرفتند چون او را از پیروان رسول خدا(ص) بحساب نمى‏آوردند...
---------------------------------------
1- سیره ابن هشام ج 1 ص 265.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:49 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

سخنى درباره ایمان ابو طالب

و جاى بسیار تعجب است از کسانى همچون ابن کثیر که ازاین واقعیت و فضیلت ابو طالب چشم پوشى کرده و او را تالحظه‏هاى آخر عمر کافر و مشرک دانسته و بلکه درباره کفر آن‏جناب به توجیهاتى بیهوده مبادرت ورزیده و آنرا از حکمتهاى‏الهى دانسته با اینکه درباره حمایتهاى بى‏دریغ و فداکاریهاى اودر راه پیشرفت اسلام و جانبدارى از رسول خدا قلمفرسائیها کرده‏و حتى سخنان و اشعار آن جناب را نیز همانگونه که گفتیم نقل‏کرده...و گفتار زیر از همین ابن کثیر شامى است که‏مى‏گوید:
رسول خدا دو عمو داشت که هر دو کافر بودند یکى ابو لهب‏که نامش عبد العزى بود و دیگرى ابو طالب!!ابو لهب ازسخت‏ترین دشمنان آنحضرت بود ولى ابو طالب سخت‏با ابو لهب مخالف بود...تا آنجا که گوید:
«و کان رسول الله احب خلق الله الیه طبعا و کان یحنو علیه و یحسن الیه‏و یدافع عنه و یحامى و یخالف قومه فى ذلک مع انه على دینهم و على خلتهم،الا ان الله تعالى قد امتحن قلبه بحبه حبا طبعیا لا شرعیا،و کان استمراره على‏دین قومه من حکمة الله تعالى و مما صنعه لرسوله من الحمایة،اذ لو کان اسلم‏ابو طالب لما کان له عند مشرکى قریش و جاهة و لا کلمة،و لا کانوا یهابونه‏و یحترمونه و لاجترؤا علیه و لمدوا ایدیهم و السنتهم بالسوء الیه،و ربک یخلق‏ما یشاء و یختار،و قد قسم خلقه انواعا و اجناسا...!» (2)
یعنى- رسول خدا(ص)طبعا محبوبترین خلق خدا نزد او بود که‏نسبت‏به او مهر مى‏ورزید و نیکى مى‏کرد و از او دفاع نموده وحمایت مى‏نمود و با قوم خود در این باره مخالفت مى‏ورزید با اینکه‏بر آئین و روش آنها بود،جز آنکه خداى تعالى دل او را به محبتى‏طبیعى نه شرعى آزموده بود...
و این استمرارى که بر آئین قوم خود داشت نیز از حکمتهاى‏الهى بود که خدا براى حمایت از رسولش در او قرار داد زیرا اگرابو طالب مسلمان مى‏شد دیگر نزد مشرکان قریش آبرو و نفوذى‏نداشت و هیبت و احترامى از او نمى‏گرفتند و نسبت‏به او جرى ودلیر شده و دست و زبانشرا به بدى بجانب او دراز مى‏کردند،واینکار خداست که هر چه را بخواهد آفریده و انتخاب مى‏کند،و خلق خود را به نوعها و جنسهاى جداگانه‏اى بخش کرده...
و این سخن بقدرى غیر منصفانه و دور از حقیقت است که‏محشى و محقق کتاب(مصطفى عبد الواحد)نیز با اینکه در مقدمه‏کتاب بزرگترین مدحها و تعریفها را از مؤلف مى‏کند در اینجا درپاورقى گوید:
«و یفهم من کلام المؤلف ان الله سبحانه قضى على ابى طالب بالکفر و هوتعلیل غیر سایغ‏»یعنى از کلام مؤلف چنین استفاده میشود که خداى‏سبحان براى ابو طالب کفر را مقدر کرده بود!!ولى این تعلیل‏درستى نیست...!
نگارنده گوید:جالب این است که همین آقاى ابن کثیر درچند صفحه بعد اشعارى از ابو طالب در مدح رسول خدا(ص)نقل‏مى‏کند که از آنجمله است:
و دعوتنى و علمت انک ناصحى فلقد صدقت و کنت ثم امینا و عرضت دینا قد عرفت‏بانه من خیر ادیان البریة دینا لو لا الملامة او حذارى سبة لوجدتنى سمحا بذاک مبینا. (3)
آنگاه روایاتى را ذکر کرده و سپس قصیده لامیه ابو طالب رابتفصیل نقل مى‏کند که در آن قصیده درباره رسول خدا(ص) گوید:
و ایده رب العباد بنصره و اظهر دینا حقه غیر زائل فو الله لو لا ان اجى‏ء بسبة تجر على اشیاخنا فى المحافل لکنا تبعناه على کل حالة من الدهر جدا غیر قول التهازل لقد علموا ان ابننا لا مکذب لدینا و لا یعنی بقول الاباطل
که خود این اشعار بهترین شاهد بر ایمان ابو طالب است‏حتى‏آن اشعارى که مضمون آنها این است که اگر ترس ملامت و یاعیبجوئى مردم نبود آشکارا و بطور جدى از او پیروى مى‏کردیم‏مانند بیت‏سوم از قصیده اولى و بیت دوم از قصیده دومى که‏معلوم میشود عدم اظهار ایمان ابو طالب بخاطر ترس از ملامت و یاعیبجوئى دشمنان آنحضرت است و گرنه در دل به آنحضرت وشریعت او ایمان داشته و آنرا پذیرفته بوده است،و معناى تقیه نیزکه ما مى‏گوئیم همین است،و عقیده ما نیز بر طبق روایات‏وارده که در جاى خود مذکور خواهد شد درباره ایمان ابو طالب‏همین گونه است که آن جناب در دل به رسول خدا(ص)ایمان‏آورده بود ولى بخاطر اینکه سران قریش او را از خود بدانند وموقعیت و نفوذ او در نظر آنها شکسته نشود تا در مواقع حساس وجاهائى که احساس خطر براى رسول خدا(ص)میشود بتواند ازاین موقعیت و نفوذ خود در دفاع و حمایت از آن بزرگوار استفاده کند ایمان خود را اظهار نمى‏کرد و احیانا در مراسم مذهبى آنان نیزشرکت مى‏کرد و گاهى هم شاید بر طبق نظر آنها نیز سخن‏مى‏گفت...
------------------------------------------------
1- سیره ابن کثیر ج 1 ص 461.
2- مرحوم علامه امینى از کتاب‏«اسنى المطالب‏»سید احمد زینى دحلان(ص 14)نقل کرده که گفته‏اند:این یک شعر جزء اشعار ابو طالب نبوده و مجعول‏است(الغدیر ج 7 ص 335).

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:49 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

علت این حق کشیها  

ولى بنظر نگارنده این حق کشیها و بى‏انصافیها ریشه‏سیاسى دیگرى دارد و مسئله از جاى دیگر سرچشمه گرفته،که‏شاید امثال ابن کثیرها نیز دانسته و یا ندانسته در مسیر آن‏جریانات سیاسى قرار گرفته و بى‏اراده و یا بى اطلاع اینگونه‏قضاوت‏ها را کرده و حقیقت را نادیده گرفته‏اند...
و همین جریانات سیاسى و تبلیغات وسیع دستگاههاى‏خلافتى بنى امیه و پس از آنها بنى عباس بود که هر جا به فضیلتى‏از خاندان امیر المؤمنین علیه السلام و فرزندان آنحضرت میرسیدندآنرا نادیده گرفته و یا با هزار و یک بهانه غیر موجه در صدد انکارآنها بر مى‏آمدند...و هر جا از پدران و یا خاندان اموى و عباسى‏سخن بمیان آمده بهر تار موئى متشبث‏شده تا بلکه بتوان آنرابصورت طنابى در آورده و براى اجداد خود یعنى پدران اموى وعباسى خود فضیلتى بتراشند...
و گرنه کدام مورخ با انصافى است که نداند عباس بن‏عبد المطلب که تا سال هشتم و تا ماجراى فتح مکه در میان مشرکین و در مکه بسر مى‏برده و در جنگ بدر یکى از چند نفر ازسران قریش و ثروتمندان معدود مکه بود که مخارج لشکر قریش‏را بعهده گرفته و مى‏پرداخت،و از این طریق بزرگترین کمک‏مالى را به لشکر کفر مى‏نمود،و خود نیز در جنگ شرکت کرده‏و بالاخره نیز بدست مسلمانان اسیر شد...
و حتى در فتح مکه نیز با هر تدبیرى بود ابو سفیان یعنى‏سرسخت‏ترین دشمنان اسلام را از مرگ نجات داد...و از دست‏سربازان اسلام و شمشیر خشم ایشان او را رهانید و از رسول خدابراى آن دشمن خدا امان گرفت...و...و با اینحال او را جزءمسلمانان صدر اسلام دانسته و حتى مسلمانى خالص و متعهدبحساب آورد،و جالب‏تر اینکه بسیارى از اهل تاریخ‏معتقدند او در همان سالهاى قبل از هجرت مسلمان شده بود وبدستور رسول خدا پس از هجرت در مکه ماند و اسلام خود راپنهان مى‏داشت تا بتواند از اخبار قریش مطلع شده و براى رسول‏خدا جاسوسى کند و خبرها را به آنحضرت گزارش کند...و درجنگ بدر هم از روى اکراه شرکت جست و قلبا نمى‏خواست‏شرکت جوید ولى براى هم رنگ جماعت‏شدن در آنجا حضوریافت (1) .. .
اما ابو طالب با آنهمه ایثارگریها و فداکاریها و حمایتهاى‏علنى و تحمل سختیها و شدائد در راه دفاع از اسلام و رسول‏خدا(ص)در داستان صحیفه ملعونة و پناه بردن به شعب ومشکلات دیگر،و تا ساعات پایانى عمر و در بستر مرگ نیزلحظه‏اى از حمایت‏بیدریغ خود از آنحضرت دریغ نکرد و دربسیارى از موارد براى دفاع از رسول خدا(ص)جان خود وعزیزانش را بخطر انداخت‏با اینحال آن جناب بگفته اینان کافراز دنیا رفته و در آخرت نیز در«ضحضاحى‏»و گودالى از آتش‏میباشد؟!و اینهمه دچار حق کشى و بى‏مهرى اینان قرار گیرد؟! و براى اینکه سخن را کوتاه کنیم و شما را براى تحقیق بیشتر دراین باره بجاى خود موکول کنیم همین قدر مى‏گوئیم جناب‏ابو طالب در این باره جرمى نداشته جز اینکه پدر على بن ابیطالب‏علیه السلام بوده،و چون دشمنان اموى و عباسى امیر المؤمنین در صدد محو نام على علیه السلام و فضائل آنحضرت بوده‏اند کسانى‏هم که با آنحضرت رابطه و خویشاوندى نزدیک داشته‏اند مشمول‏این حق کشى و دشمنى شده‏اند،و از ترکش گلوله‏هاى خشمگین‏و بغض آلود آنان جان سالم بدر نبرده‏اند...!و سیعلم الذین ظلموااى منقلب ینقلبون.
اکنون که سخن بدینجا رسید این قسمت را نیز از روایت ابن‏شهر آشوب در مناقب آل ابیطالب بشنوید:
«روى ابو ایوب الانصاری ان النبی صلى الله علیه و آله وقف‏بسوق ذى المجاز فدعاهم الى الله، و العباس قائم یسمع الکلام،فقال:اشهد انک کذاب،و مضى الى ابی لهب و ذکر ذلک فاقبلاینادیان ان ابن اخینا هذا کذاب،فلا یغرنکم عن دینکم،قال‏و استقبل النبی صلى الله علیه و آله ابو طالب فاکتنفه،و اقبل على‏ابی لهب و العباس فقال لهما:ما تریدان تربت ایدیکما، و الله انه‏لصادق القیل،ثم انشا ابو طالب:
انت الامین امین الله لا کذب و الصادق القول لا لهو و لا لعب انت الرسول رسول الله نعلمه علیک تنزل من ذی العزة الکتب (2)
یعنى ابو ایوب انصارى روایت کرده که رسول خدا(ص)در بازار«ذى مجاز» (3) ایستاد و مردم را به خداى یکتا دعوت کرد وعباس نیز ایستاده بود و سخنان آنحضرت را گوش میداد، و(چون‏این سخن را شنید)گفت:گواهى میدهم که تو براستى دروغگوهستى!و نزد ابو لهب(عموى دیگر آنحضرت)رفته و ماجرا را به‏او باز گفت و در اینوقت هر دوى آنها پیش آمده و فریادمى‏زدند:
براستى که این برادرزاده ما دروغگو است‏شما را از آئینتان‏فریب ندهد!
ابو ایوب گوید:ولى از آنسو ابو طالب به استقبال‏رسول خدا(ص)آمده و او را تحت‏حمایت و لطف خویش قرارداده و به سوى ابو لهب و عباس رو کرده بدانها گفت:(از او)چه‏مى‏خواهید؟ اى بدبختها! (4) بخدا سوگند که او راستگو است،سپس این دو شعر را سرود(که ترجمه‏اش چنین است).
تو براستى امین هستى،امین خدا نه دروغگو،و راستگوهستى و از روى هوا و هوس سخن نمى‏گوئى تو رسول هستى‏رسول خدا که ما آنرا مى‏دانیم،و بر تو از سوى خداى داراى عزت‏کتابها نازل میشود و اکنون خود قضاوت کنید!
-----------------------------------------------
1- و این متن عبارت‏«الاصابة فی معرفة الصحابه‏»است که گوید:
«و حضر بیعة العقبه مع الانصار قبل ان یسلم و شهد بدرا مع المشرکین مکرهافاسر فافتدى نفسه و افتدى ابن اخیه عقیل بن ابیطالب و رجع الى مکه فیقال انه اسلم‏و کتم قومه ذلک و صار یکتب الى النبی بالاخبار...»(الاصابة ج 2 ص 263).و در«تهذیب التهذیب‏»گوید:
«...و عن عکرمه عن ابن عباس اسلم العباس بمکه قبل بدر...»(ج 5 ص 122) و روایات دیگرى که در کتابهاى تاریخى در این زمینه هست و از چند جهت موردسؤال و تردید است.
2- مناقب آل ابیطالب ج 1 ص 51.بحار الانوار ج 18 ص 203.
3- اعراب زمان جاهلیت در هر سال چند بازار مهم در جاهاى مختلف سرزمین حجازترتیب مى‏دادند که یکى از آنها«بازار ذى المجاز»بوده و ذى المجاز نام جائى است‏در نزدیکى عرفات.
4- شیخ طریحى در معناى جمله‏«تربت‏یدیک‏»تحقیق جالبى دارد که براى اهل‏تحقیق مراجعه بدان لازم است و ما در اینجا مناسب‏ترین معنا را بنظر خود انتخاب‏کردیم.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:50 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

سران قریش در حضور ابو طالب

بارى بزرگان قریش و سران ایشان بنزد ابو طالب آمده وبصورت خیر خواهى و دوستانه سخنانى گفته و در مورد جلوگیرى‏از تبلیغات رسول خدا(ص)پیشنهاداتى به او دادند که ابن هشام‏داستان را اینگونه نقل کرده و گوید:
چون سران قریش دیدند رسول خدا(ص)بکارهاى تبلیغى‏خود مشغول است و ابو طالب نیز از وى حمایت مى‏کندو مانع از آن است که کسى به او آزارى برساند...
چند تن را براى اتمام حجت‏بنزد ابو طالب فرستادند و آنهاعبارت بودند از:عتبة و شیبة پسران ربیعة،ابو سفیان‏بن حرب-که نامش صخر بوده-ابو البخترى که نامش‏عاص بن هشام یا عاص بن هاشم است-اسود بن مطلب،ابو جهل-که نامش عمرو بوده،و بابو الحکم نیز مکنى بوده‏است-ولید بن مغیرة،نبیه و منبه پسران حجاج بن عامر،عاص بن وائل.
اینان بنزد ابو طالب آمده گفتند:اى ابو طالب این‏برادر زاده‏ات بخدایان ما ناسزا گوید!از آئین ما عیبجوئى کند،دانشمندان ما را بى‏خرد و سفیه میخواند،پدران ما راگمراه داند!اینکه یا خودت از او جلوگیرى کن و یاجلوگیرى او را بما واگذار،زیرا تو نیز همانند ما هستى و ماکفایت او را خواهیم کرد؟ابو طالب آن روز با خوشروئى وملایمت آنان را ساکت کرده و از نزدش بیرون رفتند.
رسول خدا صلى الله علیه و آله همچنان بکار تبلیغ دین‏اشتغال داشت و مردم را بخداى یگانه دعوت مى‏نمود تااینکه رفته رفته کار مخالفت قریش با آن حضرت بالاگرفت و نزاع و جدال میان طرفداران آنجناب با مخالفین‏او شروع شد،و قریش نیز مردم را بر علیه آن حضرت‏تحریک مى‏کردند.
سران قریش براى بار دوم بنزد ابو طالب رفتند و بدو گفتند: اى ابو طالب تو در میان ما مردى بزرگوار و شریف هستى وما یکبار درباره برادر زاده‏ات بنزد تو آمدیم و از تو خواستیم‏جلوى او را بگیرى ولى تو بسخن ما ترتیب اثرى ندادى وبخدا سوگند طاقت ما تمام شد و بیش از این نمى‏توانیم‏نسبت‏بپدران خود دشنام شنیده و ببزرگان ما بد بگویند، برخدایان ما عیب گیرند.اینک یا خود جلوى او را بگیر یا مابا تو کارزار مى‏کنیم تا یکى از دو طرف از پاى در آید وبهلاکت رسد و امثال این سخنان را گفته و از نزدش بیرون‏رفتند،این جریان بر ابو طالب گران آمد زیرا دشمنى و جداشدن قریش از او برایش سخت و مشکل بود و از آنسو نمى‏توانست رسول خدا صلى الله علیه و آله را نیز بدانان‏تسلیم کند و یا دست از یاریش بکشد.
از اینرو بنزد آن حضرت فرستاده و چون پیش او بیامد بدوگفت:اى فرزند برادر این قریشند که بنزد من آمده و چنین‏و چنان گویند،اکنون بر جان خود و جان من نگران باش‏و کارى که از من ساخته نیست.و طاقت آنرا ندارم بر من‏تحمیل مکن.
رسول خدا صلى الله علیه و آله گمان کرد که عمویش‏مى‏خواهد او را واگذارد و دست از یارى او بردارد از اینروفرمود:بخدا اگر خورشید را در دست راست من بگذارند وماه را در دست چپ من قرار دهند من دست از اینکارنخواهم کشید تا اینکه در این راه هلاک گردم یا اینکه‏خداوند مرا نصرت داده و بر آنان غالب آیم،سپس اشک‏در چشمان آن حضرت حلقه زد و گریست و از جا برخاسته‏بطرف در رفت ابو طالب او را صدا زده گفت:فرزند برادرباز گرد،چون حضرت بازگشت ابو طالب گفت:برو وهر چه خواهى بگو که بخدا هرگز دست از یارى تو برنخواهم داشت.
عمارة را بگیر و محمد را بما واگذار!
ابن هشام دنباله ماجرا را اینگونه نقل کرده که گوید:
قریش که دیدند ابو طالب دست از یارى رسول خداصلى الله علیه و آله بر نمى‏دارد و حاضر نیست او را بدست‏آنها بسپارد،عمارة بن ولید مخزومى را که زیباترین جوانان‏قریش و نیرومندترین آنها بود بنزد ابو طالب آورده گفتند: اى ابو طالب این عمارة را که در میان جوانان قریش از همه‏نیرومندتر و زیباتر است‏بگیر و بجاى او محمد را بما بده،آن محمدى که با آئین تو و پدرانت‏بمخالفت‏برخاسته ومیان قریش اختلاف و جدائى انداخته،و بدانشمندان وبزرگان ما نسبت‏سفاهت و نادانى مى‏دهد.
محمد را بما واگذار تا ما او را بقتل برسانیم و در عوض‏عمارة را بفرزندى خود بگیر؟!
ابو طالب گفت:بخدا پیشنهاد زشتى بمن کردید!آیا پسرشما را بگیرم و بزرگ کنم و فرزند خویش را بشما بسپارم‏تا او را بکشید؟!بخدا هرگز اینکار را نخواهم کرد!
مطعم بن عدى بن نوفل گفت:اى ابو طالب بخدا سوگند قوم‏تو از راه انصاف با تو سخن گفتند و تا جائیکه مى‏توانستندسعى کردند تا آزارى بتو نرسانند ولى گویا تو نمى‏خواهى‏پیشنهاد دوستانه و سخن منصفانه ایشان را بپذیرى؟
ابو طالب گفت:اى مطعم بخدا سوگند سخنشان منصفانه‏نبود بلکه تو مى‏خواهى با این سخن اینان را بدشمنى با من‏تحریک کنى،حال که چنین است پس هر چه مى‏خواهى‏بکن!و بدین ترتیب کار دشمنى میان ایشان سخت‏شد و نزاع و مخالفت آنها آشکار گردید.
و در اینجا بود که ابو طالب اشعارى درباره دشمنى‏مطعم بن عدى و سایر قریش گفت (8) .
----------------------------------------
1- سیره ابن هشام ج 1 ص 267-268.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:51 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

سران قریش به تلاش خود ادامه مى‏دهند

بزرگان قریش که دیدند از دیدار با ابو طالب نتیجه‏اى نگرفتندو او همچنان به حمایت قاطع و بیدریغ خود از رسول خدا(ص) ادامه مى‏دهد بنزد ولید بن مغیرة و عتبة بن ربیعه رفتند و از آنهابراى مبارزه با رسول خدا(ص)و خاموش کردن نداى حق طلبانه‏آنحضرت چاره‏جوئى کردند و پاسخى را که شنیدند و اقدامى راکه از طرف اینان صورت گرفت ذیلا مى‏خوانید

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:52 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

ولید بن مغیرة چه گفت:  

ولید بن مغیرة(پدر خالد بن ولید)از ریش سفیدان و بزرگان‏قریش بود و بلکه بگفته ابن هشام سالمندترین آنها بود (1) ،که درکارهاى مهم و دشواریهائى که براى آنها پیش مى‏آمد قرشیان‏نزد او مى‏آمدند و از او براى رفع مشکل و گرفتاریها استمدادمیطلبیدند،و غالبا نیز راى او مشکل گشا بود،چنانچه در داستان‏تجدید بناى کعبه خواندیم که در آغاز قریش جرئت ویران کردن‏کعبه را نداشتند تا او اقدام به اینکار کرد...
و هنگامى هم که میان آنها درباره نصب حجر الاسوداختلاف پدید آمد نظریه او مورد تصویب قرار گرفت و به راى اوعمل کردند و اختلاف برطرف گردید...
و بهر صورت ابن هشام مى‏نویسد:
«قرشیان که از دیدار با ابو طالب نتیجه‏اى‏نگرفتند و از سوى دیگر ایام حج نزدیک میشد و قریش‏نگران کار پیغمبر اکرم(ص)بودند که باآمدن حاجیان بمکه ممکن است تبلیغات آن حضرت درایشان اثر بخشد.از اینرو بنزد ولید بن مغیرة که مرد سالمندو بزرگى در میان قریش بود رفتند،ولید گفت:شمامى‏دانید که آوازه محمد در اطراف پیچیده و اکنون نیزموسم حج نزدیک شده و کاروانهائى از اعراب در این ایام‏بشهر شما مى‏آیند،درباره او سخن خود را یکجهت کنید،و همه بیک ترتیب درباره‏اش سخن بگوئید و چنان نباشدکه هر دسته بطورى سخن گوید؟!گفتند:هر چه تو بگوئى‏ما همگى همان را درباره محمد خواهیم گفت.
ولید- شما سخنى را انتخاب کنید تا من هم با شماهمراهى کنم!
قریش-ما مى‏گوئیم:محمد کاهن است!
ولید- نه بخدا او کاهن نیست ما کاهنان را دیده‏ایم،ولى‏سخنان محمد بزمزمه کاهنان و اوراد آنان شباهت ندارد!
قریش-پس مى‏گوئیم:دیوانه است!
ولید- نه دیوانه هم نیست،زیرا ما دیوانگان را دیده‏ایم‏حرکات و سخنان محمد بدیوانگان نمى‏ماند!
قریش- مى‏گوئیم:شاعر است.
ولید- شاعر هم نیست زیرا ما انواع شعر را از رجز و هزج‏و مبسوط و غیره دیده و شنیده‏ایم ولى سخنان او شعرنیست.
قریش- پس مى‏گوئیم:ساحر است!
ولید- ساحران و سحر آنها را نیز ما دیده‏ایم و محمد ساحرهم نیست زیرا سخنان او بکار ساحران که ریسمانى راگره مى‏زنند و سپس در آن مى‏دمند شباهت ندارد!
گفتند:پس چه بگوئیم؟
ولید گفت:
«و الله ان لقوله لحلاوة،و ان اصله لعذق و ان فرعه لجناة،و ما انتم بقائلین‏من هذا شیئا الا عرف انه باطل،و ان اقرب القول فیه لئن تقولوا ساحر جاء بقول‏هو سحر،یفرق بین المرء و ابیه و بین المرء و اخیه و بین المرء و زوجته،و بین‏المرء و عشیرته‏».
بخدا گفتارش با حلاوت است،و اصل و ریشه‏اش محکم وپا برجا است و میوه آن پاکیزه و نیکو است،هر چه بگوئید مردم میدانند که سخن شما بیهوده و باطل است،ولى باز هم از همه‏بهتر همان است که بگوئید:ساحر است زیرا سخنانش سحر وجادو است که بوسیله آنها میان پدر و پسر و برادر و زن و شوهر وفامیل و عشیره جدائى میاندازد.
قریش از نزد ولید بیرون رفته و سر راه کاروانیان نشسته و بهر که‏برخورد مى‏کردند او را از تماس گرفتن با رسول خدا(ص)برحذر داشته و از سحر و جادوى آن حضرت بیمناکش‏مى‏ساختند.پس خداى تعالى آیات زیر را درباره ولید بن مغیرة‏و سخن او نازل فرمود:
ذرنى و من خلقت وحیدا،و جعلت له،مالا ممدوداو بنین شهودا و مهدت له،تمهیدا ثم یطمع ان ازیدکلا انه کان لایتنا عنیدا سارهقه صعودا انه فکرو قدر فقتل کیف قدر ثم قتل کیف قدر ثم نظر ثم‏عبس و بسر،ثم ادبر و استکبر فقال ان هذا الا سحریؤثر ان هذا الا قول البشر (2) .
«مرا واگذار با کسى که او را تنها آفریدم،و برایش مالى‏بسیار و پسرانى گواه،قرار دادم و آماده ساختم برایش‏آمادگیها،سپس آرزو دارد که زیادتر گردانم،نه چنان است او آیات ما را دشمن است زود است که او را بعذابى‏سخت رسانیم،همانا او اندیشید و سنجید،پس کشته شودکه چگونه سنجید،سپس کشته شود چگونه سنجید،پس‏بگریست‏سپس چهره درهم کشید و روى درهم کرد آنگاه‏پشت کرده و کبر ورزید،و گفت این نیست مگر سحرى‏که در رسد و نیست آن مگر گفتار بشر».
و درباره قریشیان که نزد ولید بن مغیرة آمدند نیز این آیات‏نازل گشت:
کما انزلنا على المقتسمین،الذین جعلوا القرآن‏عضین،فوربک لنسئلنهم اجمعین،عما کانوایعملون (3) .
«بدانسان که فرستادیم بر قسمت کنندگان،آنانکه قرآنرابخشهائى گردانیدند،پس بپروردگارت سوگند که ازهمکیشان بپرسیم از آنچه که انجام میدادند».
ابو طالب که چنان دید قصیده معروف خود را درباره‏جلب محبت قریش و شخصیت‏خود در میان ایشان سرود ودر آن تذکر داده که بهیچوجه رسول خدا صلى الله علیه و آله رابآنان تسلیم نخواهد کرد،و تا پاى جان از آنحضرت دفاع‏خواهد کرد.
و از همین قصیده است‏شعر معروف ابو طالب که درمدح رسولخدا صلى الله علیه و آله گوید:
«و ابیض یستقی الغمام بوجهه ثمال الیتامى عصمة للارامل (4) »
---------------------------------------
1- سیره ابن هشام ج 1 ص 197.
2- سوره مدثر آیات 11-25.
3- سوره حجر آیات 90-93.
4- سیره ابن هشام ج 1 ص 270-271.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:53 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

عتبة بن ربیعة نزد رسول خدا(ص)میآید

عتبة بن ربیعة نیز یکى از بزرگان قریش و خردمندان ایشان‏بود که در جنگ بدر به اتفاق برادرش شیبه و پسرش ولید شرکت‏جستند و هر سه بدست‏سرداران رشید اسلام کشته شدند(بشرحى‏که در جاى خود مذکور است)و از همان سخنان و نظرات او درجنگ بدر درایت و خردمندى او در مسائل سیاسى و اجتماعى‏بخوبى روشن میشود.
ابن هشام مى‏نویسد:
روزى عتبة که در انجمنى از بزرگان قریش درمسجد الحرام نشسته بود و رسول خدا صلى الله علیه و آله نیزدر گوشه دیگر نشسته بود قریش هم چنان از تبلیغات‏رسولخدا صلى الله علیه و آله رنج مى‏بردند عتبة بحاضران‏گفت:اى گروه قریش خوبست من بنزد محمد بروم و بااو صحبت کنم و پیشنهاداتى باو بدهم شاید یکى را بپذیردو دست از سخنان خود بردارد؟ حاضران سخنش را پذیرفته‏و او را بنزد آنحضرت فرستادند عتبة برخاست و بنزد آن‏حضرت آمده پیش رویش نشست آنگاه عرضکرد اى فرزندبرادر (1) تو مقامت در میان ما چنانست که خود میدانى چه ازنظر شرافت فامیلى و چه از جهت‏شخصیت نسبى،واینک دست‏بکار بزرگى زده‏اى دو دستگى میان مردم‏انداخته‏اى،بزرگانشان را بنادانى و سفاهت نسبت دهى‏درباره خدایان ایشان و آئینشان عیبجوئى میکنى،پدران‏گذشته ایشان را بکفر و بیدینى نسبت دهى! اکنون‏پیشنهادهاى مرا گوش کن شاید یکى از آنها را بپذیرى واز اینکارها دست‏بازدارى؟
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:اى عتبة‏پیشنهاداتت را بگو تا من گوش فرا دارم عتبه گفت:اى‏برادر زاده اگر منظورت از این سخنان که میگوئى اندوختن‏ثروت و بدست آوردن مال است،ما حاضریم آنقدر براى‏تو مال و ثروت جمع‏آورى کنیم تا آنجا که ثروت توبدارائى تمامى ما بچربد!و اگر مقصودت آن است که‏کسب شخصیتى کنى ما حاضریم(بدون این سخنان)تورا بزرگ خود قرار داده و هیچکارى را بدون اذن تو انجام‏ندهیم!و اگر دفت‏سلطنت و ریاست است ما تو راسلطان و رئیس خود قرار مى‏دهیم،و اگر جن زده شده‏اى‏که نمى‏توانى آنرا از خود دور سازى برایت طبیبى بیاوریم‏تا تو را مداوا کند و هر چه مخارج مداواى تو شد ما از مال‏خود بپردازیم تا بهبودى یابى و امثال این سخنان کلماتى‏گفت و پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نیز گوش میداد تاچون سخنش بپایان رسید فرمود:
اى عتبه سخنت تمام شد؟گفت:آرى.
حضرت فرمود:اکنون سخن مرا بشنو!عتبة گفت:بگو.
رسول خدا صلى الله علیه و آله شروع بخواندن سوره‏«فصلت‏»کرد عتبة هم پنجه‏هاى خود را بر زمین نهاده وبدانها تکیه کرده و گوش میداد،رسول خدا صلى الله‏علیه و آله این سوره مبارکه را هم‏چنان قرائت فرمود تا بآیه‏سجده رسیده سجده کرد،آنگاه برخاسته فرمود:پاسخ مراشنیدى اکنون خود دانى!
عتبة از جا برخاست و بسوى رفقاى خویش براه افتاد،قریش از دور دیدند عتبة میآید نگاهى بدو کرده گفتند: عتبه عوض شده،و آن عتبه که رفت نیست چون نزدیک‏شد و در انجمن ایشان نشست‏بدو گفتند:چه شد؟گفت: من سخنى شنیدم که بخدا سوگند تاکنون نشنیده بودم، بخدا نه شعر است،نه سحر است نه کهانت و جادوگرى‏است.
اى رفقاى قرشى من بشما سخنى گویم از من بشنوید:این‏مرد را بحال خود واگذارید زیرا این سخنى که من از اوشنیدم سخن بزرگى بود و آینده مهمى دارد اکنون او رابحال خود واگذارید تا اگر اعراب او را از بین بردند که‏مقصود شما بدست دیگران انجام شده،و اگر عرب رامطیع خود ساخت‏براى شما افتخارى است،زیرا سلطنت‏و ریاست او سلطنت‏شما است،و عزت او عزت شمااست،و آن هنگام شما بوسیله او بمنصب بزرگى نائل‏خواهید شد!
حاضران باو گفتند:بخدا محمد تو را با زبان خود سحرکرده!عتبة گفت:راى من این است اکنون خوددانید!» (2) .
---------------------------------------
1- چون عتبه فرزند ربیعه بن عبد شمس بن عبد مناف بود و نسبش در عبد مناف به‏نسب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مى‏رسید از این رو آن حضرت را برادر زاده‏خطاب مى‏کند.
2- سیره ابن هشام ج 1 ص 293.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:53 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

مرحله جدید مبارزه رسول خدا با مشرکین

پرتو آئین مقدس اسلام روز بروز در خانه‏هاى مکه و میان‏قبائل قریش شعاع بیشترى را روشن مى‏کرد و نور آن بجاهاى‏تازه‏اى میافتاد،هر روزى که مردم مکه از خواب بر میخاستند با مرد مسلمان و یا زن مسلمان جدیدى روبرو میشدند،مشرکین‏مکه در برابر این موفقیتهائى که نصیب پیغمبر اسلام میشد مانندکلافه سردرگمى شده دست و پاى خود را گم کرده بودند، مى‏خواستند بهر وسیله شده مردم را از گرویدن باین دین بازدارند،بهر مسلمانى دست مى‏یافتند او را حبس کرده شکنجه‏مى‏کردند،یا اگر از اینراه نمى‏شد با مال و ثروت او را تطمیع‏مى‏کردند.
همانگونه که در گفتارهاى پیشین از نظرتان گذشت.
و چون از طریق دیدار با ابو طالب و نظر خواهى بزرگانى چون‏ولید بن مغیرة و عتبة بن ربیعة نیز نتیجه‏اى نگرفتند اینبار به فکرافتادند که خودشان مستقیما بطور دسته جمعى با رسول خدا«ص‏» دیدار کرده و از راه مناظره و محاجه با آن بزرگوار شاید بتوانند اورا محکوم ساخته،و یا حداقل یک حربه تبلیغاتى جدیدى علیه‏آنحضرت بدست آورند و بهمین منظور تصمیم به اینکار گرفتند.
و بالاخره روزى پس از اینکه خورشید غروب کرده بودسران قبائل قریش مانند:عتبة بن ربیعة،ابو سفیان،نضر بن‏حارث،ابو البخترى(برادر ابو جهل)اسود بن مطلب،زمعة بن اسود، ولید بن مغیرة،ابو جهل،عبد الله بن امیة،عاص بن وائل(پدرعمرو بن عاص)نبیه،منبه،امیة بن خلف...و دیگران در پشت‏خانه کعبه گرد هم جمع شده با هم گفتند:کسى را بنزد محمد بفرستید و او را بدینجا احضار کنید و با او صحبت کنید تا از این‏پس اگر کارى نسبت‏باو انجام دادید معذور باشید!
پس کسى را بنزد آنحضرت فرستاده گفتند:بزرگان قبیله تودر اینجا اجتماع کرده تا با تو سخن گویند بنزد ایشان بیا!رسول‏خدا صلى الله علیه و آله که پیغام آنها را شنید گمان کرد آنهادست از مخالفت‏با آن حضرت کشیده و فکر تازه‏اى بنظرشان‏رسیده است،و چون بهدایت و رشد آنان کمال علاقه را داشت وگمراهى ایشان آن حضرت را رنج میداد از اینرو با شتاب بانجمن‏آنان آمده در کنار ایشان نشست،آنان بدان حضرت رو کرده‏گفتند:اى محمد ما تو را در اینجا احضار کرده تا با تو راه عذر راببندیم،چون بخدا سوگند ما کسى را سراغ نداریم که رفتارش باقوم خود مانند رفتار تو نسبت‏بما باشد:پدران ما را دشنام دهى،از دین ما عیبجوئى کنى،بخدایان ما ناسزا گوئى،بزرگان وخردمندان را بسفاهت و نادانى نسبت دهى،میان مردم اختلاف‏انداخته‏اى!و خلاصه آنچه کار ناشایست‏بوده است انجام‏داده‏اى آیا منظورت از این کارها چیست؟اگر اینکارها رابمنظور پیدا کردن مال و ثروتى انجام مى‏دهى ما حاضریم آن‏قدر مال و ثروت براى تو جمع کنیم که داراترین ما شوى و اگربدنبال شخصیت و ریاستى مى‏گردى ما بدون آنکه این سخنان را بگوئى تو را بزرگ خود قرار مى‏دهیم،و اگر طالب سلطنت ومقامى هستى ما تو را سلطان خویش گردانیم،و اگر جن زده‏شده‏اى- چون ممکن است گرفتار جن شده باشى- ما اقدام‏بمداواى تو کنیم تا بهبودى یابى؟!
رسول خدا صلى الله علیه و آله ساکت‏بود و چون سخنان ایشان‏بپایان رسید فرمود:اینها نیست که شما خیال مى‏کنید،نه آمده‏ام‏که مال و ثروتى از شما بگیرم،و نه مى‏خواهم شخصیتى در میان‏شما کسب کنم،نه سلطنت‏بر سر شما را مى‏جویم،بلکه خداى‏تعالى مرا برسالت‏بسوى شما فرستاده و کتابى بر من نازل کرده،و بمن دستور داده تا شما را(از عذاب او) بترسانم و(بنعمتها ولذائذ بى‏پایان آنجهان)بشارت دهم،من نیز بدین کار اقدام‏کرده سالت‏خویش را بشما ابلاغ کردم،پس اگر پذیرفتید بهره‏دنیا و آخرت از آن شما است،و اگر نپذیرفتید من در برابر شماصبر مى‏کنم تا خداوند میان من و شما حکم کند...!
گفتند:اى محمد حال که هیچکدامیک از پیشنهادات ما رانپذیرفتى پس تو میدانى که در میان شهرها جائى تنگ‏تر وبى‏آب و علف‏تر از شهر ما نیست و مردمى تنگدست‏تر از مانیستند، اینک از آن خدائى که تو را برسالت‏برانگیخته‏درخواست کن تا اینکوهها را از اطراف شهر ما دور سازد و زمین ما را مسطح کند و مانند سرزمین شام و عراق نهرها و چشمه‏ها درآن جارى سازد،و پدران گذشته ما و بالخصوص قصى بن کلاب‏را که مرد بزرگ راستگوئى بود زنده سازد تا ما از آنها بپرسیم:آیاسخنان تو حق است‏یا باطل؟پس اگر آنچه ما گفتیم انجام‏دادى و آنان را زنده کردى و تصدیق تو را کردند ما نیز تو راتصدیق خواهیم کرد و مى‏دانیم که مقام و منزلت تو در نزد خدازیاد است،و چنانکه مى‏گوئى تو را برسالت‏برانگیخته؟ !
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:من برانگیخته نشده‏ام تاکارهائى که شما مى‏گوئید انجام دهم بلکه من مامورم تا آنچه‏خدا بمن دستور داده بشما ابلاغ کنم پس اگر پذیرفتید بهره دنیا وآخرت از آن شما است و گرنه صبر مى‏کنم تا خدا میان من وشما حکم کند!
گفتند:پس از پروردگار خویش بخواه تا فرشته‏اى بهمراه توبفرستد که گفته‏هاى تو را تصدیق کند و ما را از تو باز دارد،و نیزاز او بخواه براى تو باغها و قصرها و گنجهائى از طلا و نقره قراردهد تا از تلاش روزى آسوده خاطر شوى و مانند ما براى امرارمعاش باین طرف و آنطرف نروى؟در اینصورت ما مى‏دانیم که‏تو فرستاده خداوند هستى و نزد او فضیلت و منزلتى دارى!
پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود:من چنین چیزى از خدا درخواست نمى‏کنم و براى امثال اینها مبعوث نشده‏ام،ولى‏مبعوث گشته‏ام تا شما را(از عذاب)ترسانده و(بنعمتهاى ابدى) مژده دهم،(و همان است که گفتم:)اگر پذیرفتید بهره دنیا وآخرت از آن شما است...و گرنه صبر مى‏کنم تا خدا میان من وشما حکم کند!
گفتند:پس پاره‏هائى از آسمان را بر ما فرود آر،چنانچه توپندارى که اگر خدا بخواهد اینکار را خواهد کرد چون تا تو اینکاررا نکنى ما بتو ایمان نخواهیم آورد!رسول خدا صلى الله علیه و آله‏فرمود:اینکار با خدا است،اگر خواهد نسبت‏بشما انجام خواهدداد.
گفتند:اى محمد آیا خداى تو نمى‏دانست که ما چنین‏انجمنى خواهیم کرد و چنین درخواستهائى از تو خواهیم نمود،پس چرا قبلا این جریان را بتو اطلاع نداد و پاسخ سخنان ما را بتونیاموخت،تا ما بدین ترتیب گفتار تو را بپذیریم زیرا ما با این‏گفتارهاى تو سخنت را نمى‏پذیریم.اى محمد ما شنیده‏ایم تو ازمردى که در شهر یمامة است و نامش رحمان است تعلیم‏مى‏گیرى،و بخدا سوگند ما هرگز به رحمان ایمان نخواهیم آورد.
اى محمد ما راه عذر را بر تو بستیم و بخدا رهایت نخواهیم‏کرد تا اینکه یا تو را بهلاکت رسانیم یا تو ما را هلاک کنى!
یکى از آنها گفت:ما فرشتگان را که دختران خدا هستندمى‏پرستیم!
دیگرى گفت:ما بتو ایمان نیاوریم تا خدا و فرشتگان رارو در روى براى ما بیاورى!» (1) .
سخن قریش بپایان رسید و رسول خدا صلى الله علیه و آله از آن‏مجلس برخاست.عبد الله بن ابى امیة که عمه‏زاده رسول خداصلى الله علیه و آله و مادرش عاتکه دختر عبد المطلب بود بدنبال آن‏حضرت برخاسته گفت:اى محمد!این جماعت پیشنهاداتى بتوکردند و هیچکدام را نپذیرفتى،سپس درخواستهائى کردند تامقام و منزلت تو را در پیش خدا بدانند و در نتیجه بتو ایمان آورندآنها را هم انجام ندادى،مجددا درخواست کردند براى خودت ازخدا چیزى بخواه تا بدینوسیله برترى و فضیلت تو بر آنها معلوم‏گردد آنرا هم انجام ندادى،پس از همه اینها از تو خواستند تابرخى از آن عذابى که آنان را از آن میترساندى برایشان فرودآرى،اینکار را هم نکردى...عبد الله بن ابى امیه دنباله سخنان‏خود را ادامه داده گفت:بخدا من هرگز بتو ایمان نخواهم آورد تانردبانى بگذارى و بآسمان بالا روى سپس با چهار فرشته از آنجاباز گردى و آن فرشتگان گواهى دهند که تو راست مى‏گوئى،وبخدا اگر اینکار را هم انجام دهى من گمان ندارم بتو ایمان‏آورم!
ولى بد نیست‏بدانید که با همه این احوال این عبد الله بن‏ابى امیة قبل از فتح مکه به رسول
خدا ایمان آورده و مسلمان شدچنانچه در جاى خود ذکر خواهد شد.
----------------------------------------
1- ترجمه سیره ابن هشام بقلم نگارنده ج 1 ص 178-180.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:54 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

فشار مشرکین قریش‏به پیامبر و مسلمانان

همانگونه که در قسمت قبلى مذکور گردید مشرکین قریش دربرابر گسترش اسلام دچار سردرگمى عجیبى شده بودند و از هرطریقى بمنظور مهار کردن و یا خاموش کردن این نداى‏حق طلبانه اقدام مى‏کردند نتیجه‏اى عایدشان نمى‏شد و بهمین‏خاطر فشار و شکنجه را بر مسلمانان و رهبرشان تشدید کردند.
ابن اسحاق گفته:سران هر قبیله از قبائل قریش تصمیم‏گرفتند مسلمانانى را که در قبیله خود دارند تحت‏سخت‏ترین‏شکنجه‏ها و زندان و تبعید و انواع دیگر ضرب و شتم قرار دهند، وپس از همین تصمیم بود که رؤساى بنى مخزوم مانند ابو جهل‏عمار و یاسر و سمیه را(بشرحى که پیش از این گذشت)در وقت‏داغى هوا و ظهر هنگام بصحراى مکه مى‏بردند و شکنجه‏مى‏کردند،و بلال را امیة بن خلف بسختى شکنجه میداد،و هم‏چنین دیگران که مورخین نوشته‏اند:مسلمانان ضعیف را مى‏گرفتند و زره‏هاى آهنین بر تن ایشان مى‏پوشاندند و در آفتاب‏داغ آنها را ساعتها نگاه مى‏داشتند... (1) تا آنجا که طبق روایت‏سعید بن جبیر از ابن عباس گاه میشدبقدرى آنها را میزدند و در گرسنگى و تشنگى نگاه مى‏داشتندکه قادر به ایستادن روى پاى خود نبودند،و هر چه از آنهامى‏خواستند مى‏گفتند،حتى اگر مى‏گفتند:لات و عزى خداى‏شما است مى‏گفتند:آرى!و اگر مى‏پرسیدند:این جعل خداى‏شما است مى‏گفتند:آرى،و بدینوسیله خود را از دست آنهانجات میدادند... (2) و تا آنجا که محمد بن اسحاق گفته است:کار ابو جهل این‏شده بود که جستجو میکرد تا ببیند چه کسى تازه مسلمان شده‏که اگر از اشراف بود نزد او رفته و ضمن سرزنش و ملامت اومى‏گفت:
«ترکت دین ابیک و هو خیر منک؟!لنسفهن حلمک،و لنفیلن رایک،و لنضعن شرفک‏»
-آئین پدر خود را که بهتر از تو بود رها کردى؟!بدانکه ما حتما تو را به سفاهت و نادانى در میان مردم شهره خواهیم نمود،و راى و نظرت را تخطئه مى‏کنیم و از شرافت و منزلتت در میان‏مردم میکاهیم.
و اگر شخص تازه مسلمان مرد تاجر و سوداگرى بود به اومیگفت:
«و الله لنکسدن تجارتک و لنهلکن مالک...».
بخدا تجارتت را کساد خواهیم کرد و دارائیت را نابودمیکنیم!.
و اگر مرد فقیر و ناتوانى بود او را شکنجه کرده و کتک‏میزد... (3) .
و تا آنجا که بخارى در صحیح خود از خباب بن ارب روایت‏کرده که گوید:
«اتیت النبی(ص)و هو متوسد ببردة و هو فى ظل الکعبة،و قد لقینامن المشرکین شدة، فقلت:الا تدعو الله؟.
فقعد و هو محمر وجهه فقال:قد کان من کان قبلکم لیمشط بامشاط الحدیدما دون عظامه من لحم او عصب ما یصرفه ذلک عن دینه،و یوضع المنشار على‏مفرق راسه فیشق باثنین ما یصرفه ذلک عن دینه،و لیتمن الله هذا الامر حتى‏یسیر الراکب من صنعاء الى حضر موت ما یخاف الا الله عز و جل‏». (4)
-نزد رسول خدا(ص)آمدم و او در سایه کعبه بود و بردى برخود پیچیده بود،و ما در آنروزها از مشرکان آزار سختى را تحمل‏مى‏کردیم پس به آنحضرت عرض کردم:آیا بدرگاه خدا دعانمى‏کنى؟
در اینوقت رسول خدا(ص)در حالیکه صورتش قرمز شده بودنشست و فرمود:
براستى که آنها که پیش از شما بودند گوشت‏بدنشان را باشانه‏هاى آهنین شانه مى‏کردند تا به استخوان یا عصب میرسید وبا اینحال آنها را از آئینشان باز نمى‏داشت،و اره بر سرشان‏مى‏گذاردند و آنها را دو نیم مى‏کردند و با اینحال از آئین خوددست نمى‏کشیدند،و حتما این آئین(اسلام)مستقر و پابرجاخواهد شد تا آنجا که شخص سواره از صنعاء تا حضر موت به‏راحتى سیر کند و در مسیر خود جز از خداى عز و جل از کسى خوف‏نداشته باشد.
این هم داستان جالبى است
ابن هشام از عروة بن زبیر نقل کرده میگوید:
نخستین کسى که در مکه پس از رسول خدا(صلى الله‏علیه و آله)قرآن را بآواز بلند قرائت کرد عبد الله بن مسعود بودو جریان این بود که روزى گروهى از اصحاب پیغمبر اکرم(صلى الله علیه و آله)گردهم نشسته بودند یکى از آنهاگفت:بخدا هنوز قریش قرآن را بآواز بلند نشنیده‏اند اینک‏کدامیک از شما حاضر است قرآن را بآواز بلند خوانده وبگوش آنها برساند؟
عبد الله بن مسعود گفت:من حاضرم.
گفتند:ما میترسیم آنان تو را بیازارند،ما کسى رامى‏خواهیم که داراى فامیل و عشیره باشد که بخاطر آنهاقریش نتوانند باو صدمه و آزارى برسانند!
عبد الله گفت:بگذارید من بدنبال این کار بروم هماناخداوند مرا محافظت‏خواهد کرد!پس روز دیگر هنگام‏ظهر در وقتى که قرشیان در مجالس خویش انجمن کرده‏بودند در کنار مقام ایستاد و شروع کرد بخواندن سوره‏مبارکه‏«الرحمن‏»و با صداى بلند گفت:
بسم الله الرحمن الرحیم.الرحمن علم القرآن...قریش‏گوش فرا داده و با هم گفتند:این کنیز زاده چه مى‏گوید؟ گفتند:از همان چیزهائى که محمد آورده مى‏خواند.پس‏برخاسته بسوى او آمدند و با مشت‏بصورت ابن مسعودمى‏زدند و او نیز هم چنان مى‏خواند تا مقدارى که خواند باروى خون آلود و مجروح بسوى اصحاب رسول‏خدا(صلى الله علیه و آله)باز گشت اصحاب که او را دیدندگفتند:ما بر تو از همین وضع و حالت‏بیمناک بودیم! ابن مسعود گفت:اینها در راه خدا سهل است اگر خواهید فردا هم دوباره بنزدشان بروم و همین کار را مجددا انجام‏دهم؟ گفتند:نه،کافى است زیرا تو کار خود را کردى وبگوش قریش آنچه را ناخوش داشتند رسانیدى. (5)
و قبلا نیز داستان همین خباب بن ارت را با عاص بن وائل وخوددارى عاص را از رداخت‏بدهى خباب و تمسخر او را دراین باره ذکر کردیم (6) .
و رویهمرفته زنان و مردان مسلمانى که تحت‏شکنجه‏مشرکان قرار گرفتند و نامشان بعنوان شکنجه شدگان صدر اسلام‏در تاریخ ثبت‏شده اینها بودند:بلال،عمار،یاسر،سمیه،خباب بن ارت،صهیب بن سنان رومى،عامر بن فهیرة-آزاد شده‏طفیل بن عبد الله ازدى-ابو فکیهة(که گویند بهمراه بلال مسلمان‏شد و همانند او و بلکه سخت‏تر از او شکنجه‏اش مى‏کردند).
و از زنان نیز گذشته از سمیه(مادر عمار که همانگونه که درمقالات گذشته گفته شد زیر شکنجه ابو جهل به شهادت رسید) نام این زنان با فضیلت و فداکار در زمره شکنجه شدگان در تاریخ‏آمده:
لبیبة-کنیز بنى مؤمل بن حبیب-که عمر(قبل از اینکه مسلمان شود)او را مى‏گرفت و بسختى شکنجه میداد تا دست ازاسلام بردارد.
زنیرة-از قبیله بنى عدى یا بنى مخزوم-که گویند:عمر یاابو جهل او را چندان شکنجه کرد که چشمانش کور شد.
نهدیة-از قبیله بنى نهد-.
ام عبیس-از بنى زهرة-که اسود بن عبد یغوث او را شکنجه‏میداد (7) .
-----------------------------------------------
1- سیرة النبویه ابن کثیر ج 1 ص 494.
2- اسد الغابة ج 4 ص 44.
3- سیرة النبویه ابن کثیر ج 1 ص 495.
4- صحیح بخارى ج 15 ط بیروت ص 77-بحار الانوار ج 18 ص 210.
5- سیره ابن هشام ج 1 ص 314.
6- محله پاسدار اسلام-شماره 69.
7- کامل ابن اثیر ج 2 ص 68-70.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:55 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

آزار مشرکان نسبت‏به خود رهبر بزرگوار اسلام

همانگونه که گفته شد شکنجه مشرکان و آزارشان ازمسلمانان بیشتر به افراد ضعیف و بدون عشیره و فامیل متوجه‏میشد و کسانى که داراى فامیل و عشیره بودند از ترس حمایت ومقابله بمثل قبیله‏شان کمتر مورد آزار قرار مى‏گرفتند.
ولى با اینحال گاه میشد که گویا نمى‏توانستند جلوى خشم‏و کینه خود را بگیرند و اختیار و عقل از دستشان خارج میشد وکارهاى اهانت آمیزى نسبت‏به آنحضرت انجام مى‏دادند که‏بعدا موجب سرافکندگى و پشیمانى خودشان نیز مى‏گردید.
که از آنجمله روایت کرده‏اند که روزى رسول خدا درحالیکه جامه‏اى نو پوشیده بود بمسجد الحرام آمد و بنماز ایستاد وجمعى از مشرکان قریش در آنجا نشسته و تماشا مى‏کردند،یکى‏از آنها گفت:کیست که برخیزد و این بچه‏دان گوسفند و یا شتر را(که پر از خون و کثافت‏بود و در نزدیکى مسجد افتاده بود) برگیرد و بر سر او افکند؟
یکى از آنها که بر طبق برخى از روایات-عقبة بن ابى‏معیط-بود برخاست و گفت:من اینکار را انجام مى‏دهم،وبدنبال آن برخاست و پیش رفته آن بچه‏دان را برگرفت و درحالى‏که در سجده بود بر سر آنحضرت افکند،و سبب شد تاسر و صورت و لباسهاى آنحضرت ملوث و آلوده گردد، ومشرکان از دیدن آن منظره بشدت خندیدند.
و در روایت‏بخارى و مسلم و دیگران است که‏رسول خدا(ص)همچنان در سجده بود تا اینکه دخترش فاطمه‏علیها السلام بیامد و آن بچه‏دان را از سر آنحضرت برداشت ونسبت‏به آنها که چنین اهانتى کرده بودند نفرین کرد،و رسول‏خدا سر از سجده برداشت (1) .
آنگاه بر سران مشرک قریش نفرین کرده گفت:
«اللهم علیک بهذا الملا من قریش،اللهم علیک بعتبة بن ربیعة،اللهم علیک بشیبة بن ربیعة، اللهم علیک بابى جهل بن هشام،اللهم‏علیک بعقبة بن ابى معیط اللهم علیک بابى بن خلف‏»
و این نفرین سبب شد تا آنها ترسیدند و خنده‏شان قطع‏گردید.
و راوى حدیث گوید:من همگى آنها را که رسول‏خدا(ص)درباره‏شان نفرین کرد دیدم که در جنگ بدر کشته شدندو جنازه‏هاشان را در چاه بدر افکندند.
و پس از این ماجرا رسول خدا(ص)بنزد عمویش ابو طالب‏رفت و فرمود:«یا عم کیف حسبى فیکم‏»؟
عموجان حسب من در میان شما چگونه است؟(و چگونه ازمن حمایت میکنید)؟
ابو طالب پرسید:مگر چه شده؟
رسول خدا(ص)داستان را براى ابو طالب باز گفت.
در این وقت ابو طالب حمزة بن عبد المطلب را طلبید و شمشیرخود را برگرفت و بمسجد آمد سران قریش که ابو طالب را با آن‏وضع و قیافه دیدند آثار خشم را در چهره‏اش مشاهده کرده و از جاحرکت نکردند تا ابو طالب پیش آمد و به حمزه گفت:آن بچه‏دان‏را برگیر و بر سبیل(و صورت)همه آنها(که حاضر بودند و اینکار را کرده و خندیده بودند)بمال،و حمزه اینکار را کرد و از نفر اول‏تا بآخر بر سبیل و صورت همه‏شان کشید(و آنها نیز از ترس‏ابو طالب و حمزه هیچ عکس العملى از خود نشان ندادند)و آنگاه‏به رسول خدا(ص)رو کرده گفت:
«یا ابن اخى هذا حسبک فینا»این است‏حسب تو در میان ما! (2)
---------------------------------
1- و البته این نقل بر طبق گفتار آنها که ولادت فاطمه علیها السلام را پنج‏سال قبل ازبعثت دانسته‏اند مى‏تواند مورد قبول واقع شود اما اگر ولادت آن حضرت را پنج‏سال پس‏از عثت‏بدانیم چنانچه همین قول به صحت نزدیکتر است‏بعید بنظر مى‏رسد.
2- بحار الانوار ج 18 ص 187 و 209 و اصول کافى ج 1 ص 449.سیرة النبویه‏ابن کثیر ج 1 ص 468.و در تفسیر عیاشى این داستان را در تفسیر آیه شریفه‏«ومکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین‏»از امام باقر و امام صادق علیهما السلام روایت کرده است.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:56 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

داستان دیگرى که منجر به اسلام حمزة بن عبد المطلب‏گردید

ابن هشام و ابن اثیر جزرى و دیگران از مردى از قبیله اسلم‏روایت کرده‏اند که:
روزى ابو جهل در نزدیکى کوه صفا برسول خدا(صلى الله‏علیه و آله)گذر کرد و آنجناب را آزار کرده و دشنام داد،وسخنانى که دلالت‏بر عیبجوئى از دین و آئین آنحضرت وتضعیف کار او بود بر زبان راند،رسول خدا(پاسخش رانداده و)با او سخن نگفت-و بخانه بازگشت-زنى ازکنیزکان عبد الله بن جدعان(این جریان را دید و)سخنان‏ابو جهل را نسبت‏بآنحضرت شنید.
ابو جهل از نزد رسول خدا(صلى الله علیه و آله)دور شده‏و بیامد تا در انجمنى از قریش که در کنار خانه کعبه‏تشکیل شده بود نشست.
چیزى نگذشت که حمزة بن عبد المطلب رضى الله عنه‏در حالیکه کمان خود را بر دوش داشت و از شکار برمى‏گشت‏سر رسید،و رسم او چنان بود که هرگاه از شکاربر مى‏گشت پیش از آنکه بخانه خود برود بدور خانه کعبه‏طوافى مى‏کرد،و اگر بدسته‏اى از قریش که دور هم جمع‏شده بودند بر مى‏خورد نزد آنها میایستاد و با آنها سخن‏مى‏گفت.پس بدان کنیزک برخورد،کنیزک گفت:اى‏حمزه نبودى که ببینى برادر زاده‏ات محمد از دست ابو جهل‏چه کشید و چه دشنامها شنید!و چه صدماتى بر او واردکرد ولى محمد در مقابل،هیچ نگفته بخانه رفت.
از آنجائیکه خداوند اراده فرموده بود حمزه را بدین‏اسلام گرامى دارد این سخن بر او گران آمده خشمناک‏شد و بجستجوى ابو جهل بیامد تا او را پیدا کند و سزاى‏جسارتش را که برسولخدا کرده بود بدهد بهمین منظوربمسجد الحرام آمده او را در میان گروهى دید که نشسته‏است،حمزه نزدیک آمد و با کمانى که در دست داشت‏چنان بر سر ابو جهل کوفت که سرش بسختى شکست‏آنگاه گفت آیا محمد را دشنام مى‏گوئى در صورتیکه من بدین او هستم؟ اکنون اگر جرئت دارى آن دشنام را بمن‏بده؟
جمعى از بنى مخزوم(قبیله ابو جهل)بطرف حمزه‏حمله‏ور شده خواستند تا بطرفدارى ابو جهل با حمزة جنگ‏کنند،ابو جهل گفت:حمزه را واگذارید زیرا من‏برادر زاده‏اش را بزشتى دشنام گفتم.
پس از این جریان حمزة در دین اسلام و پیروى ازرسول خدا(صلى الله علیه و آله)ثابت قدم شد،و پس ازاسلام حمزه آزار قریش نسبت‏بدان حضرت تخفیف یافت‏و دانستند که حمزه از آنجناب دفاع خواهد کرد. (1)
نگارنده گوید:در اینجا بد نیست‏بدانید که اسلام حمزه درهمان سالهاى اول بعثت‏بوده چنانچه ابن اثیر در اسد الغابة گفته‏که در سال دوم بعثت‏بوده و ابن کثیر نیز اسلام آنجناب را قبل ازاسلام ابو ذر ذکر کرده و از اینرو آنچه در کامل التواریخ آمده که‏اسلام حمزة را بعد از هجرت حبشه ذکر کرده و یا گفتارکازرونى در کتاب‏«المنتقى‏»که اسلام او را در سال ششم‏دانسته صحیح نیست،و الله العالم.
-------------------------------------------------
1- اسد الغابه ج 2 ص 46.سیره ابن هشام ج 1 ص 291.کامل ابن اثیر ج 2 ص 83.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:58 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها