0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390  11:51 AM

سران قریش در حضور ابو طالب

بارى بزرگان قریش و سران ایشان بنزد ابو طالب آمده وبصورت خیر خواهى و دوستانه سخنانى گفته و در مورد جلوگیرى‏از تبلیغات رسول خدا(ص)پیشنهاداتى به او دادند که ابن هشام‏داستان را اینگونه نقل کرده و گوید:
چون سران قریش دیدند رسول خدا(ص)بکارهاى تبلیغى‏خود مشغول است و ابو طالب نیز از وى حمایت مى‏کندو مانع از آن است که کسى به او آزارى برساند...
چند تن را براى اتمام حجت‏بنزد ابو طالب فرستادند و آنهاعبارت بودند از:عتبة و شیبة پسران ربیعة،ابو سفیان‏بن حرب-که نامش صخر بوده-ابو البخترى که نامش‏عاص بن هشام یا عاص بن هاشم است-اسود بن مطلب،ابو جهل-که نامش عمرو بوده،و بابو الحکم نیز مکنى بوده‏است-ولید بن مغیرة،نبیه و منبه پسران حجاج بن عامر،عاص بن وائل.
اینان بنزد ابو طالب آمده گفتند:اى ابو طالب این‏برادر زاده‏ات بخدایان ما ناسزا گوید!از آئین ما عیبجوئى کند،دانشمندان ما را بى‏خرد و سفیه میخواند،پدران ما راگمراه داند!اینکه یا خودت از او جلوگیرى کن و یاجلوگیرى او را بما واگذار،زیرا تو نیز همانند ما هستى و ماکفایت او را خواهیم کرد؟ابو طالب آن روز با خوشروئى وملایمت آنان را ساکت کرده و از نزدش بیرون رفتند.
رسول خدا صلى الله علیه و آله همچنان بکار تبلیغ دین‏اشتغال داشت و مردم را بخداى یگانه دعوت مى‏نمود تااینکه رفته رفته کار مخالفت قریش با آن حضرت بالاگرفت و نزاع و جدال میان طرفداران آنجناب با مخالفین‏او شروع شد،و قریش نیز مردم را بر علیه آن حضرت‏تحریک مى‏کردند.
سران قریش براى بار دوم بنزد ابو طالب رفتند و بدو گفتند: اى ابو طالب تو در میان ما مردى بزرگوار و شریف هستى وما یکبار درباره برادر زاده‏ات بنزد تو آمدیم و از تو خواستیم‏جلوى او را بگیرى ولى تو بسخن ما ترتیب اثرى ندادى وبخدا سوگند طاقت ما تمام شد و بیش از این نمى‏توانیم‏نسبت‏بپدران خود دشنام شنیده و ببزرگان ما بد بگویند، برخدایان ما عیب گیرند.اینک یا خود جلوى او را بگیر یا مابا تو کارزار مى‏کنیم تا یکى از دو طرف از پاى در آید وبهلاکت رسد و امثال این سخنان را گفته و از نزدش بیرون‏رفتند،این جریان بر ابو طالب گران آمد زیرا دشمنى و جداشدن قریش از او برایش سخت و مشکل بود و از آنسو نمى‏توانست رسول خدا صلى الله علیه و آله را نیز بدانان‏تسلیم کند و یا دست از یاریش بکشد.
از اینرو بنزد آن حضرت فرستاده و چون پیش او بیامد بدوگفت:اى فرزند برادر این قریشند که بنزد من آمده و چنین‏و چنان گویند،اکنون بر جان خود و جان من نگران باش‏و کارى که از من ساخته نیست.و طاقت آنرا ندارم بر من‏تحمیل مکن.
رسول خدا صلى الله علیه و آله گمان کرد که عمویش‏مى‏خواهد او را واگذارد و دست از یارى او بردارد از اینروفرمود:بخدا اگر خورشید را در دست راست من بگذارند وماه را در دست چپ من قرار دهند من دست از اینکارنخواهم کشید تا اینکه در این راه هلاک گردم یا اینکه‏خداوند مرا نصرت داده و بر آنان غالب آیم،سپس اشک‏در چشمان آن حضرت حلقه زد و گریست و از جا برخاسته‏بطرف در رفت ابو طالب او را صدا زده گفت:فرزند برادرباز گرد،چون حضرت بازگشت ابو طالب گفت:برو وهر چه خواهى بگو که بخدا هرگز دست از یارى تو برنخواهم داشت.
عمارة را بگیر و محمد را بما واگذار!
ابن هشام دنباله ماجرا را اینگونه نقل کرده که گوید:
قریش که دیدند ابو طالب دست از یارى رسول خداصلى الله علیه و آله بر نمى‏دارد و حاضر نیست او را بدست‏آنها بسپارد،عمارة بن ولید مخزومى را که زیباترین جوانان‏قریش و نیرومندترین آنها بود بنزد ابو طالب آورده گفتند: اى ابو طالب این عمارة را که در میان جوانان قریش از همه‏نیرومندتر و زیباتر است‏بگیر و بجاى او محمد را بما بده،آن محمدى که با آئین تو و پدرانت‏بمخالفت‏برخاسته ومیان قریش اختلاف و جدائى انداخته،و بدانشمندان وبزرگان ما نسبت‏سفاهت و نادانى مى‏دهد.
محمد را بما واگذار تا ما او را بقتل برسانیم و در عوض‏عمارة را بفرزندى خود بگیر؟!
ابو طالب گفت:بخدا پیشنهاد زشتى بمن کردید!آیا پسرشما را بگیرم و بزرگ کنم و فرزند خویش را بشما بسپارم‏تا او را بکشید؟!بخدا هرگز اینکار را نخواهم کرد!
مطعم بن عدى بن نوفل گفت:اى ابو طالب بخدا سوگند قوم‏تو از راه انصاف با تو سخن گفتند و تا جائیکه مى‏توانستندسعى کردند تا آزارى بتو نرسانند ولى گویا تو نمى‏خواهى‏پیشنهاد دوستانه و سخن منصفانه ایشان را بپذیرى؟
ابو طالب گفت:اى مطعم بخدا سوگند سخنشان منصفانه‏نبود بلکه تو مى‏خواهى با این سخن اینان را بدشمنى با من‏تحریک کنى،حال که چنین است پس هر چه مى‏خواهى‏بکن!و بدین ترتیب کار دشمنى میان ایشان سخت‏شد و نزاع و مخالفت آنها آشکار گردید.
و در اینجا بود که ابو طالب اشعارى درباره دشمنى‏مطعم بن عدى و سایر قریش گفت (8) .
----------------------------------------
1- سیره ابن هشام ج 1 ص 267-268.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها