پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 11:51 AM
سران قریش در حضور ابو طالب
بارى بزرگان قریش و سران ایشان بنزد ابو طالب آمده وبصورت خیر خواهى و دوستانه سخنانى گفته و در مورد جلوگیرىاز تبلیغات رسول خدا(ص)پیشنهاداتى به او دادند که ابن هشامداستان را اینگونه نقل کرده و گوید:
چون سران قریش دیدند رسول خدا(ص)بکارهاى تبلیغىخود مشغول است و ابو طالب نیز از وى حمایت مىکندو مانع از آن است که کسى به او آزارى برساند...
چند تن را براى اتمام حجتبنزد ابو طالب فرستادند و آنهاعبارت بودند از:عتبة و شیبة پسران ربیعة،ابو سفیانبن حرب-که نامش صخر بوده-ابو البخترى که نامشعاص بن هشام یا عاص بن هاشم است-اسود بن مطلب،ابو جهل-که نامش عمرو بوده،و بابو الحکم نیز مکنى بودهاست-ولید بن مغیرة،نبیه و منبه پسران حجاج بن عامر،عاص بن وائل.
اینان بنزد ابو طالب آمده گفتند:اى ابو طالب اینبرادر زادهات بخدایان ما ناسزا گوید!از آئین ما عیبجوئى کند،دانشمندان ما را بىخرد و سفیه میخواند،پدران ما راگمراه داند!اینکه یا خودت از او جلوگیرى کن و یاجلوگیرى او را بما واگذار،زیرا تو نیز همانند ما هستى و ماکفایت او را خواهیم کرد؟ابو طالب آن روز با خوشروئى وملایمت آنان را ساکت کرده و از نزدش بیرون رفتند.
رسول خدا صلى الله علیه و آله همچنان بکار تبلیغ دیناشتغال داشت و مردم را بخداى یگانه دعوت مىنمود تااینکه رفته رفته کار مخالفت قریش با آن حضرت بالاگرفت و نزاع و جدال میان طرفداران آنجناب با مخالفیناو شروع شد،و قریش نیز مردم را بر علیه آن حضرتتحریک مىکردند.
سران قریش براى بار دوم بنزد ابو طالب رفتند و بدو گفتند: اى ابو طالب تو در میان ما مردى بزرگوار و شریف هستى وما یکبار درباره برادر زادهات بنزد تو آمدیم و از تو خواستیمجلوى او را بگیرى ولى تو بسخن ما ترتیب اثرى ندادى وبخدا سوگند طاقت ما تمام شد و بیش از این نمىتوانیمنسبتبپدران خود دشنام شنیده و ببزرگان ما بد بگویند، برخدایان ما عیب گیرند.اینک یا خود جلوى او را بگیر یا مابا تو کارزار مىکنیم تا یکى از دو طرف از پاى در آید وبهلاکت رسد و امثال این سخنان را گفته و از نزدش بیرونرفتند،این جریان بر ابو طالب گران آمد زیرا دشمنى و جداشدن قریش از او برایش سخت و مشکل بود و از آنسو نمىتوانست رسول خدا صلى الله علیه و آله را نیز بدانانتسلیم کند و یا دست از یاریش بکشد.
از اینرو بنزد آن حضرت فرستاده و چون پیش او بیامد بدوگفت:اى فرزند برادر این قریشند که بنزد من آمده و چنینو چنان گویند،اکنون بر جان خود و جان من نگران باشو کارى که از من ساخته نیست.و طاقت آنرا ندارم بر منتحمیل مکن.
رسول خدا صلى الله علیه و آله گمان کرد که عمویشمىخواهد او را واگذارد و دست از یارى او بردارد از اینروفرمود:بخدا اگر خورشید را در دست راست من بگذارند وماه را در دست چپ من قرار دهند من دست از اینکارنخواهم کشید تا اینکه در این راه هلاک گردم یا اینکهخداوند مرا نصرت داده و بر آنان غالب آیم،سپس اشکدر چشمان آن حضرت حلقه زد و گریست و از جا برخاستهبطرف در رفت ابو طالب او را صدا زده گفت:فرزند برادرباز گرد،چون حضرت بازگشت ابو طالب گفت:برو وهر چه خواهى بگو که بخدا هرگز دست از یارى تو برنخواهم داشت.
عمارة را بگیر و محمد را بما واگذار!
ابن هشام دنباله ماجرا را اینگونه نقل کرده که گوید:
قریش که دیدند ابو طالب دست از یارى رسول خداصلى الله علیه و آله بر نمىدارد و حاضر نیست او را بدستآنها بسپارد،عمارة بن ولید مخزومى را که زیباترین جوانانقریش و نیرومندترین آنها بود بنزد ابو طالب آورده گفتند: اى ابو طالب این عمارة را که در میان جوانان قریش از همهنیرومندتر و زیباتر استبگیر و بجاى او محمد را بما بده،آن محمدى که با آئین تو و پدرانتبمخالفتبرخاسته ومیان قریش اختلاف و جدائى انداخته،و بدانشمندان وبزرگان ما نسبتسفاهت و نادانى مىدهد.
محمد را بما واگذار تا ما او را بقتل برسانیم و در عوضعمارة را بفرزندى خود بگیر؟!
ابو طالب گفت:بخدا پیشنهاد زشتى بمن کردید!آیا پسرشما را بگیرم و بزرگ کنم و فرزند خویش را بشما بسپارمتا او را بکشید؟!بخدا هرگز اینکار را نخواهم کرد!
مطعم بن عدى بن نوفل گفت:اى ابو طالب بخدا سوگند قومتو از راه انصاف با تو سخن گفتند و تا جائیکه مىتوانستندسعى کردند تا آزارى بتو نرسانند ولى گویا تو نمىخواهىپیشنهاد دوستانه و سخن منصفانه ایشان را بپذیرى؟
ابو طالب گفت:اى مطعم بخدا سوگند سخنشان منصفانهنبود بلکه تو مىخواهى با این سخن اینان را بدشمنى با منتحریک کنى،حال که چنین است پس هر چه مىخواهىبکن!و بدین ترتیب کار دشمنى میان ایشان سختشد و نزاع و مخالفت آنها آشکار گردید.
و در اینجا بود که ابو طالب اشعارى درباره دشمنىمطعم بن عدى و سایر قریش گفت (8) .
----------------------------------------
1- سیره ابن هشام ج 1 ص 267-268.
امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.