0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

و اینک تحقیقى درباره سند و متن این حدیث  

اما از نظر سند:
همانگونه که شنیدید این حدیث از زهرى از عروة بن زبیر ازعایشه نقل شده...و زهرى همان کسى است که در تثبیت‏حکومت مروانیان و ستمگران نقش داشته و نویسنده هشام بن‏عبد الملک و معلم فرزندان او بوده...اگر چه گفته‏اند که در آخرعمر توبه کرده و جزء اصحاب امام چهارم علیه السلام درآمده،اما آیا این حدیث را قبل از توبه نقل کرده با بعد از آن؟
نمیدانیم!...
و گذشته از این،سماع او از عروة بن زبیر نیز به اثبات‏نرسیده چنانچه ابن حجر در تهذیب التهذیب گفته... (1)
و عروة بن زبیر-برادر عبد الله بن زبیر و خواهر زاده عایشه-نیزهمان کسى است که براى تثبیت همان حکومت غاصبانه وموقت برادرش عبد الله بن زبیر در مکه و مدینه از انتساب هر دروغ‏و تهمتى نسبت به بنى هاشم باک نداشت تا آنجا که ابن‏ابى الحدید از استادش اسکافى نقل مى‏کند که عروة بن زبیر از کسانى بود که از معاویه پول مى‏گرفت و در مذمت على‏علیه السلام حدیث جعل میکرد،و سپس از این نمونه حدیثهاى‏جعلى،که بوسیله کیسه‏هاى پول معاویه شرف صدور و اجلال‏نزول فرموده بود!حدیث زیر را-طبق همین سندى که اینجااست-نقل مى‏کند که زهرى از عروة بن زبیر از عایشه نقل کرده‏که گوید:
«کنت عند رسول الله اذ اقبل العباس و على،فقال:یا عایشة ان‏هذین یموتان على غیر ملتى،او على غیر دینى‏»! (2)
یعنى-من نزد رسول خدا«ص‏»بودم که عباس و على از درآمدند ورسول خدا«ص‏»فرمود:اى عایشه این دو نفر بیگانه از کیش من و یا برغیر دین و آئین من از دنیا بیرون میروند و میمیرند!
و در دشمنى با على علیه السلام در حدى بود که هرگاه نام‏آنحضرت نزد او برده میشد آن بزرگوار را دشنام داده و دستهاى‏خود را بعنوان اظهار تاسف بهم میزد و مى‏گفت:آیا على پاسخ‏آنهمه خون مسلمانان را که ریخت چه میدهد؟ (3) و از اینها هم که بگذریم عایشه این حدیث را از رسول‏خدا«ص‏»و یا دیگرى هم نقل نمى‏کند،بلکه بصورت ارسال ویا بهتر بگوئیم بعنوان یک نظریه و اجتهاد شخصى گفته است زیرا این مطلب از نظر تاریخى مسلم است که خود عایشه‏نمى‏تواند بدون واسطه داستان وحى را نقل کند زیرا عایشه درهنگام بعثت رسول خدا هنوز بدنیا نیامده بود و چهار سال یاپنج‏سال پس از بعثت رسول خدا«ص‏»بدنیا آمده...
و بهمین علت محدثان اهل سنت این حدیث را جزء مراسیل‏صحابه دانسته و گفته‏اند: مراسیل صحابه همگى حجت‏است... (4)
اما این سخن محدثان اهل سنت نیز در مورد خصوص این‏حدیث بنا بگفته امام نووى در شرح صحیح مسلم با گفتار یکى ازبزرگان ایشان یعنى سخن امام ابو اسحاق اسفراینى نقض شده و ازحجیت‏خارج گشته و این متن گفتار نووى است که گوید:
«و اما مرسل الصحابى کقول عایشه رضى الله عنها«اول ما بدى‏ءبه رسول الله‏«ص‏»من الوحى الرؤیا الصالحة...»قال الامام ابواسحاق الاسفراینى لا یحتج به‏» (5)
و بنظر نگارنده اصل این مطلب نیز که این حدیث را جزءحدیثهاى‏«مرسل‏»بدانیم مورد خدشه و تردید است و اطلاق‏حدیث مرسل بر اینگونه حدیثها باید با نوعى تسامح و مجاز همراه‏باشد،زیرا حدیث مرسل-بر طبق اصطلاح اهل درایة-به حدیثى گویند که کسى بدون واسطه آنرا از رسول خدا«ص‏»نقل کند،و در اینجا عایشه اساسا آنرا از رسول خدا«ص‏»نقل نمى‏کند،بلکه بعنوان یک نظریه و اجتهاد شخصى ذکر کرده...
و بعید نیست اینکار هم از تصرفات عروة بن زبیر خواهرزاده‏او بوده است که براى بازارگرمى بسود خاله‏اش سند آخر حدیث‏را حذف کرده باشد،و بعنوان نظریه او نقل کرده است، چون‏عروة بن زبیر عقیده داشته که در روى کره زمین در آنزمان کسى‏از عایشه دانشمندتر به علوم اسلامى و علوم دیگر وجود نداشته‏و این عبارت از عروة بن زبیر مشهور است که گفته است:
«ما رایت احدا اعلم بفقه و لا طب و لا بشعر من عایشة‏» (6) من احدى را داناتر از عایشه در علم فقه و طب و شعر ندیدم!
و عروة بن زبیر شاید پیش خود فکر کرده کسى که در هرعلمى داناترین مردم روى زمین باشد در امثال اینگونه امور نیزمیتواند اظهار نظر کند،و امثال بخارى و مسلم نیز این اظهار نظرشخصى را بعنوان یکحدیث صحیح در کتاب خود آورده و بدان‏احتجاج کرده‏اند.و الله العالم.
و تازه این مطلب-که هر حدیثى در کتاب صحیح بخارى ومسلم آمده پذیرفته شده و حجت باشد-نیز مخدوش و غیر قابل قبول نزد علماى اهل سنت است،و این گفتار ابن حجر عسقلانى‏است که در مقدمه کتاب خود«فتح البارى فى شرح صحیح‏البخارى‏»گفته است:
«و قد انتقده الحفاظ فى عشرة و ماة حدیث‏»
یعنى کتاب صحیح بخارى نزد حافظان حدیث در یکصد و ده حدیث‏مورد انتقاد قرار گرفته و صحت آنها مورد تردید است.
و در مورد صحیح مسلم نیز وضع بدتر است چنانچه قسطلانى‏در کتاب‏«ارشاد السارى فى شرح صحیح البخارى‏»گوید:
«ما انتقد على البخارى من الاحادیث اقل عددا مما انتقد على‏المسلم‏» (7) یعنى انتقاداتى که بر احادیث صحیح بخارى شده کمتر از انتقاداتى‏است که بر صحیح مسلم شده.
و این بود اجمالى از وضع سند این حدیث...
و اما از نظر متن‏اولا-متن این روایت و مضمون آن با روایات دیگرى که درباب وحى-حتى از خود عایشه نقل شده اختلاف فراوان دارد که‏این خود موجب ضعف و وهن این حدیث میشود که از باب‏مثال میتوانید موارد زیر را ملاحظه نمائید.
1-در این روایت آمده که نخستین آیاتى از قرآن که بر رسول‏خدا«ص‏»نازل گردید آیات سوره علق بود ولى در روایت بیهقى‏و ابو نعیم که بسندشان از عمرو بن شرحبیل روایت کرده‏اندنخستین سوره‏اى که بر رسول خدا«ص‏»نازل شد سوره فاتحة‏الکتاب بوده (8) ...
و در برخى از روایات اهل سنت نیز آمده که نخستین‏سوره‏اى که بر رسول خدا«ص‏»نازل گردید سوره/یا ایهاالمدثر/بوده (9) ...
2-در این حدیث آمده بود که وقتى جبرئیل بنزد آنحضرت‏آمد سه بار او را بسختى فشار داد به حدى که رسول خدا به حال‏مرگ افتاد...و...
در صورتیکه در حدیثى که موسى بن عقبه از زهرى از سعیدبن مسیب روایت کرده هیچ ذکرى از این فشار و نبوت با اعمال‏شاقه بمیان نیامده و عبارت آن روایت اینگونه است:
«...ثم استعلن له جبرئیل و هو باعلى مکة فاجلسه على مجلس‏کریم معجب کان النبى‏«ص‏»یقول:اجلسنى على بساط کهیئة الدرنوک فیه الیاقوت و اللؤلؤ فبشره برسالة الله عز و جل حتى اطمان‏رسول الله،فقال له جبرئیل:اقرا،فقال:کیف اقرا؟
فقال:اقرء باسم...» (10) و در یکى از دو حدیث ابن اسحاق نیز ذکرى از این ماجرانیست،که میتوانید خود حدیث را در سیره ابن هشام به‏بینید (11) 3-در این روایت آمده بود که خدیجه پس از این ماجرا رسول‏خدا«ص‏»را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل برد،و...
ولى در روایت‏سعید بن مسیب آمده که خدیجه هنگامى که‏سخنان رسول خدا«ص‏»را شنید آنحضرت را در خانه گذارده ونخست بنزد عداس-غلام عتبة بن ربیعة-که نصرانى و اهل نینوى‏بود آمد و جریان را به او باز گفت،و عداس او را دلگرم کرد که‏این جبرئیل همان فرشته وحى و امین خدا است...
و خدیجه از نزد عداس بازگشته پیش ورقة بن نوفل رفت...وبا او نیز گفتگو کرد...و... (12)
و اختلافات دیگرى که بطور اجمال میتوانید آن روایات را درکتابهاى صحاح و کتابهاى دیگر به بینید (13) و ثانیا-صرفنظر از این اشکالات،آیا به بینیم براستى میتوانیم باتوجه به سایر مدارک قرآنى و حدیثى و معیارهاى عقلى و نقلى‏مضامین این روایت را بپذیریم؟
الف-در این حدیث آمده بود که وقتى جبرئیل بر آنحضرت‏نازل شد رسول خدا«ص‏»را سه مرتبه بسختى فشار داد به حدى‏که فرمود:
«حتى بلغ منى الجهد»
یعنى تا حدى که طاقتم تمام شد!
و یا در حدیث ابن اسحاق-که از عبید بن عمیر-نقل شده‏اینگونه آمده است که رسول خدا«ص‏»فرمود:جبرئیل چنان به‏سختى مرا فشار داد که‏«حتى ظننت انه الموت‏»
یعنى تا جائى که گمان کردم مرگم فرا رسیده!
که در اینجا چند سؤال پیش میآید:
1-اینکه آیا جبرئیل از پیش خود این چنین رسول خدا«ص‏»
را تحت فشار و شکنجه قرار داد یا از طرف خداى تعالى؟
لابد میگوئید:از طرف خداى تعالى این ماموریت را داشته‏که رسول خدا«ص‏»را با این فشار و شکنجه به خواندن وادارکند،و گرنه از پیش خود حق چنین جسارتى و جرئت چنین‏شکنجه و آزارى را نسبت به آن شخصیت بزرگوارى که در اثرعبادت و پرهیزکارى بدان درجه از مقام و عظمت رسیده که درآستانه نبوت و مقام رسالت الهى و خاتمیت قرار گرفته نداشته‏است...و شان و مقام رسول خدا«ص‏»به او اجازه چنین کارى‏را نمیداده.
اگر چه از گفتار برخى از اینان ظاهر میشود که جبرئیل ازپیش خود اینکار را کرده چنانچه ابن کثیر در سیره خود(ج 1 ص 393)از ابو سلیمان خطابى نقل کرده که در توجیه‏عبارت فوق در این حدیث گفته:
«و انما فعل ذلک به لیبلو صبره و یحسن تادیبه فیرتاض لاحتمال‏ما کلفه به من اعباء النبوة‏»
یعنى جبرئیل اینکار را کرد تا صبر و بردبارى آنحضرت را بیازماید ونیکو ادبش کند تا براى تحمل بار سنگین سختیهاى نبوت که بدان مکلف‏شده بود آماده گردد...!
ولى این حرف با صریح آیه کریمه قرآنى که درباره فرشتگان مى‏فرماید:
«لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون‏»
مخالف است،و فرشتگان الهى بدون فرمان و امر الهى‏کارى انجام نمیدهند.
و اگر میگوئید:بدستور خداى تعالى اینکار را انجام داده؟
اشکال بیشتر میشود و این سئوال پیش میآید که وقتى جبرئیل به‏آنحضرت گفت:بخوان!و رسول خدا«ص‏»پاسخ داد:
«نمى‏توانم بخوانم‏»دیگر به چه منظور و انگیزه‏اى براى بار دوم وسوم آنحضرت را تحت فشار قرار داده و دستور خواندن و فرمان‏کارى را که نمى‏تواند انجام دهد به او میدهد؟و آیا این دستورچیزى جز تکلیف ما لا یطاق است؟ (14) و اگر میخواست با این فشار آن پیامبر درس نخوانده را به‏خواندن وادارد و سواد خواندن را به او یاد دهد که این هم امرى‏نامعقول است، زیرا اگر مسئله جنبه اعجاز داشته که دیگر نیازى‏به انجام آن با این اعمال شاقه نداشته،و اگر هم از طریق غیراعجاز و بطور عادى بوده که با سواد شدن جز از راه آموختن و تحصیل مقدور نیست؟!
و خلاصه بهر ترتیبى که بخواهیم این مطلب را توجیه کنیم‏نمى‏توانیم!
2-آیا این مضمون در مورد کیفیت نزول وحى با آیات کریمه‏قرآنى که جریان نزول وحى را بر رسول خدا«ص‏»خیلى طبیعى‏و ساده و در عین حال محکم و جدى نقل کرده منافات ندارد.
آنجا که گوید:
«فاوحى الى عبده ما اوحى‏» (15) و آنجا که فرماید:
«قل انما انا بشر مثلکم یوحى الى‏» (16) و آنجا که گوید:
«انا اوحینا الیک کما اوحینا الى نوح و النبیین من بعده‏» (17) و آیا جریان وحى در مورد پیامبران دیگر الهى نیز اینگونه‏بوده است!
بارى از این قسمت بگذریم،و به قسمت دیگر این حدیث‏بپردازیم.
ب-در این حدیث آمده بود که رسول خدا«ص‏»برخاسته و درحالیکه قلبش مضطرب و لرزان بود بنزد خدیجه آمد و از اضطراب‏و نگرانى که داشت به خدیجه فرمود:
«لقد خشیت على نفسى‏»!
من بر خویشتن بیمناکم!
و خدیجه براى اینکه همسر بزرگوارش را از نگرانى واضطراب بیرون آورد آن سخنان را گفت و او را دلدارى داده وسپس او را بنزد ورقة بن نوفل برد و او نیز آن سخنان را گفت ورسول خدا«ص‏»در اثر سخنان آندو از اضطراب و نگرانى بیرون‏آمده و آسوده خاطر شد...!
که در اینجا باز سئوالاتى پیش میآید:
1-چگونه میتوان پذیرفت که رسول خدا«ص‏»از آمدن‏جبرئیل و آنچه بر او خوانده که آیا از جانب خداى تعالى بوده‏شک و تردید داشته و با گفتار خدیجه و ورقة شک و تردیدآنحضرت برطرف گردیده،و آیا چنین پیغمبرى در آینده چگونه‏میتواند در کارها تصمیم‏گیرى کند و به وحى الهى یقین حاصل‏کند!
و از اینرو از برخى از شارحین حدیث مانند قاضى عیاض‏نقل شده که گفته:معناى این جمله شک و تردید نیست بلکه‏معناى آن این است که من ترس آنرا دارم که نتوانم تحمل بار سنگین نبوت را بنمایم...زیرا شک و تردید پیش از نزول فرشته‏الهى اگر بود معنى داشت ولى پس از نزول فرشته بر رسالت‏آنحضرت شک آنحضرت و ترس از تسلط شیطان معنى‏ندارد...! (18)
ولى شما خواننده محترم با مختصر دقتى در صدر و ذیل‏حدیث و دنباله آن بخوبى مى‏فهمید که این توجیه از روى‏ناچارى است و مخالف با صریح حدیث است...چنانچه نووى‏گفته. (19)
و از این توجیه مضحک‏تر و مخدوش‏تر توجیهى است که‏کرمانى(شارح بخارى)کرده که گوید: معناى جمله:
«خشیت على نفسى‏»
این است که من ترس چیزى شبیه دیوانگى و جنون را بر خوددارم!
یعنى مى‏ترسم که جن زده و یا دیوانه شده باشم!که بایدگفت:وضع چنین پیغمبرى که پس از نزول فرشته وحى ورسالت دچار چنین حالتى شده باشد معلوم نیست!
و با کمال تاسف باید گفت:این روایت با امثال این‏توجیهات دستاویز خوبى براى دشمنان اسلام و کشیشان مغرض مسیحى است تا از رسول خدا به کمک این گونه احادیث همان‏چهره‏اى را ترسیم کنند که خود میخواهند و همه اسلام و پیامبربزرگوار آنرا زیر سئوال ببرند!
2-از این روایت استفاده میشود که آگاهى خدیجه و ورقة‏بن نوفل و یقین آنها به نبوت رسول خدا«ص‏»بیش از خودآنحضرت بوده و آنها سبب شدند تا رسول خدا به نبوت خویش‏مطمئن گردد و از گفتارشان آرامش و یقین پیدا کند،و آنوقت‏این سئوال پیش میآید که آیا خدیجه و ورقة بن نوفل این علم و یقین‏را از کجا آموخته بودند که فرق میان فرشته و شیطان چیست، ومعیار شناخت فرشته کدام است؟و روى این حساب رسول‏خدا«ص‏»به علم و دانش آنان در ادامه کار خود نیازمند بوده وجالب‏تر و یا مضحک‏تر از اینها حدیثى است که ابن هشام درسیره خود بدنبال این ماجرا یعنى آمدن رسول خدا«ص‏»بخانه وگزارش کار خود به خدیجه از ابن اسحاق نقل کرده و متن آن‏چنین است:
«قال ابن اسحاق:و حدثنى اسماعیل بن ابى‏حکیم:مولى آل الزبیر:انه حدث عن خدیجة رضى‏الله عنها:انها قالت لرسول الله صلى الله علیه و سلم:
اى ابن عم اتستطیع ان تخبرنى بصاحبک هذا،الذى‏یاتیک اذا جاءک؟قال:نعم،قالت:فاذا جاءک فاخبرنى به.فجاءه جبریل علیه السلام کما کان‏یصنع،فقال رسول الله صلى الله علیه و سلم لخدیجة:یاخدیجة،هذا جبریل قد جاءنى،قالت:قم یابن عم،فاجلس على فخذى الیسرى، قال فقام رسول الله صلى‏الله علیه و سلم،فجلس علیها،قالت:هل تراه؟قال:
نعم،قالت:فتحول فاجلس على فخذى الیمنى،قالت:فتحول رسول الله صلى الله علیه و سلم، فجلس‏على فخذها الیمنى،فقالت:هل تراه؟قال:نعم.
قالت:فتحول فاجلس فى حجرى،قالت:فتحول‏رسول الله صلى الله علیه و سلم،فجلس فى حجرها،قالت:هل تراه؟قال:نعم،قال:فتحسرت و القت‏خمارها،و رسول الله صلى الله علیه و سلم جالس فى‏حجرها،ثم قالت له:هل تراه؟قال:لا،قالت‏یابن‏عم،اثبت و ابشر،فو الله انه لملک، و ما هذا بشیطان‏» (39) یعنى-ابن اسحاق از اسماعیل بن ابى حکیم وابسته به‏خاندان زبیر (20) روایت کرده که گوید:از خدیجة رضى الله عنها روایت‏شده که به رسول خدا«ص‏»عرضکرد: اى‏عموزاده آیا مى‏توانى هرگاه این کسى که مى‏گوئى نزد تومیآید بنزدت آمد مرا خبر کنى؟
رسول خدا-آرى.
خدیجة-پس هرگاه بنزدت آمد مرا خبر کن!
این گفتگو گذشت و جبرئیل همانند گذشته بنزد رسول‏خدا آمد،و رسول خدا به خدیجة فرمود:
-خدیجة!این جبرئیل است که آمده!
خدیجة-اى عموزاده برخیز و روى زانوى چپ من بنشین!
رسول خدا برخاست و روى زانوى چپ خدیجه نشست.
خدیجة-آیا او را مى‏بینى؟
رسول خدا-آرى!
خدیجة-برخیز و بیا روى زانوى راست من بنشین!
رسول خدا«ص‏»برخاست و روى زانوى چپ خدیجة‏نشست.
در اینجا باز خدیجه پرسید؟
-آیا او را مى‏بینى؟
رسول خدا فرمود-آرى:
خدیجه گفت:برخیز و در دامان من بنشین‏و رسول خدا برخاست و در دامان خدیجة نشست.
باز خدیجة پرسید:آیا او را مى‏بینى؟
رسول خدا«ص‏»فرمود-آرى.
در اینجا خدیجة سر خود را برهنه کرد و روسرى و مقنعه‏خود را از سر برداشت و رسول خدا«ص‏»همچنان دردامان خدیجة نشسته بود،در اینوقت‏خدیجة از رسول‏خدا«ص‏»پرسید:
-آیا باز هم او را مى‏بینى؟
فرمود:نه!
خدیجة گفت:اى عموزاده ثابت قدم باش و مژده‏گیر که‏این فرشته است و شیطان نیست!!
که در اینجا باز سئوالاتى پیش میآید که:
مگر فرشتگان الهى نیز مانند انسانها مامور و مکلف هستندکه به سر و بدن زنان نگاه نکنند؟
و حکمت‏حرمت نظر در انسانها تحریک شهوت جنسى ومفاسد مترتبه بر آن ذکر شده،و مگر فرشتگان نیز شهوت جنسى دارند؟
و اساسا مگر در آنروزگاران حجاب بر زنان فرض شده بود؟
با اینکه خود اینان میگویند:حجاب در مدینه فرض شد؟و آیا خدیجة این دانش عظیم را درباره شناخت فرشته و شیطان از کجاآموخته بود که رسول خدا«ص‏»نیاموخته بود،و مگر خدیجة‏داناتر از رسول خدا بوده؟و مگرهاى دیگرى که به ذهن هرخواننده‏اى خطور کرده و پاسخى هم ندارد!
بارى بهتر است از این قسمت روایت هم بگذریم،و به‏قسمت‏هاى دیگر آن بپردازیم.
ج-در دنباله روایت صحیح بخارى آمده بود که در اثر فترت‏وحى،رسول خدا«ص‏»چنان غمگین شد که چندین بار خواست‏تا خود را از نوک کوهها پرت کند و هرگاه که خود را ببالاى کوه‏میرساند تا خودکشى و انتحار کند جبرئیل در برابر او ظاهر میشدو بدو مى‏گفت:
اى محمد براستى که تو پیامبر خدائى و بدینوسیله آنحضرت‏را دلگرم ساخته و دلش آرام میشد و از خودکشى صرفنظرمیفرمود...!
که باز این سئوالات مطرح میشود که:
مگر رسول خدا«ص‏»پس از آمدن جبرئیل و سخنان خدیجة‏و ورقة-بگفته اینان هنوز هم در رسالت‏خویش تردید داشت!
و مگر جبرئیل-که واسطه‏اى براى نزول وحى بیش نیست-چنین‏مقام و عظمتى دارد که بتواند قلب مضطرب و مردد رسول خدا«ص‏»را آرام کند؟
و بر فرض آنکه چند روزى وحى از آنحضرت قطع شد،آیااین قطع وحى مجوزى براى انتحار و خودکشى آنحضرت میشود،و آیا براستى رسول خدا«ص‏»نعوذ بالله این اندازه جاهلانه وکودکانه فکر میکرده؟
و اساسا آیا ما این روایت را باید بپذیریم یا قرآن کریم را که‏درباره همه رهبران الهى بطور عموم فرموده:
/و جعلنا منهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا و کانوا بآیاتنایوقنون/ (21) و از ایشان کسانى را به سمت رهبرى و امامت انتخاب کردیم که‏مردم را به فرمان و دستور ما راهبرى کنند پس از آنکه استقامت و بردبارى‏کردند و به آیات ما یقین داشتند...
و درباره خصوص رسول خدا«ص‏»در ماجراى وحى‏بصراحت فرماید:
پس خداى تعالى (22) به بنده‏اش وحى کرد آنچه را که وحى فرمود،ودلش آنچه را دیده بود تکذیب نکرد،آیا شما او را بر آنچه دیده انکار میکنید و نسبت‏شک و تردید به او میدهید؟
که زمخشرى و دیگران از دانشمندان اهل سنت آیه‏«ماکذب الفؤاد ما راى‏»را اینگونه تفسیر کرده‏اند که‏«لم یشک فى‏انما رآه حق‏» (23) یعنى شک نکرد که آنچه دیده بود حق بود.
و یا روایات دیگرى را که خود شما در باب وحى از راویان‏دیگر نقل کرده‏اید مانند روایت ابن عباس که میگوید:
«...فرجع الى بیته و هو موقن...» (24) پس رسول خدا«ص‏»بخانه بازگشت در حالى که یقین داشت!
و یا روایت عبد الله بن ابى بکر بن حزم را که در اینباره گوید:
«...استعلن به جبرئیل...و بشره برسالة ربه حتى‏اطمان‏» (25) و اگر این روایت-و هر روایتى که در صحیح بخارى آمده‏صحیح است پس چرا قاضى عیاض که از بزرگان اهل سنت‏است در داستان وحى گفته:
«لا یصح ان یتصور له الشیطان فى صورة الملک‏و یلبس علیه الامر لا فى اول الرسالة و لا بعدها،و الاعتماد فى ذلک على دلیل المعجزة بل لا یشک النبى ان ما یاتیه من الله هو الملک و رسوله الحقیقى،امابعلم ضرورى یخلقه الله له،او ببرهان جلى یظهره الله‏لدیه لتتم کلمة ربک صدقا و عدلا لا مبدل لکلمات‏الله‏» (26) یعنى صحیح نیست که شیطان در صورت فرشته براى اومتصور شود و امر را بر او مشتبه سازد نه در آغاز رسالت و نه‏بعد از آن و اعتماد در اینجا بر معجزه است،بلکه پیامبرشک نمى‏کند که آنچه از جانب خداوند بر او نازل گشته‏فرشته و رسول حقیقى است‏یا بعلمى ضرورى.که خدا دراو آفریده یا ببرهانى آشکار و جلى که خدا بر او آشکارکند تا کلمه خود را بر او تمام سازد...که تغییر دهنده‏اى‏بر کلمات خدا نیست!
و پیش از این نیز از قاضى عیاض گفتارى در اینباره نقل‏کردیم!
و آیا امثال قاضى عیاض این روایت را دیده و این سخن راگفته‏اند...
و نظیر همین عقیده و گفتار را مرحوم علامه طبرسى قدس‏سره در مجمع البیان بدنبال حدیثى که از دانشمندان اهل سنت روایت کرده و ذکر اضطراب و نگرانى رسول خدا«ص‏»بدنبال‏نزول وحى بر آنحضرت در آن آمده،فرموده است که ما متن‏حدیث و گفتار آن دانشمند بزرگ را براى مزید اطلاع خوانندگان‏محترم ذیلا نقل مى‏کنیم:
ایشان در ذیل تفسیر آیه:
«یا ایها المدثر»چنین گوید:
«قال الاوزاعى:سمعت‏یحیى بن ابى کثیر یقول:سالت اباسلمة اى القرآن انزل من قبل قال:«یا ایها المدثر»فقلت:او«اقرءباسم ربک‏»؟فقال:سالت جابر بن عبد الله اى القرآن انزل قبل؟
قال:«یا ایها المدثر»فقلت:او«اقرء»؟قال جابر:احدثکم ماحدثنا رسول الله صلى الله علیه و آله، قال:جاورت بحراء شهرا،فلماقضیت جوارى نزلت فاستبطنت الوادى فنودیت،فنظرت امامى‏و خلفى و عن یمینى و عن شمالى فلم ار احدا،ثم نودیت فرفعت راسى‏فاذا هو على العرش فى الهواء،یعنى جبرئیل علیه السلام،فقلت:
دثرونى دثرونى فصبوا على ماء،فانزل الله عز و جل:«یا ایها المدثر»و فى‏روایة:فخشیت منه فرقا حتى هویت الى الارض،فجئت الى اهلى.
فقلت:زملونى،فنزل:«یا ایها المدثر×قم فانذر»اى لیس بک ماتخافه من الشیطان،انما انت نبی فانذر الناس و ادعهم الى التوحید»
و سپس در رد این گفتار نابجا فرموده:
«و فى هذا ما فیه،لان الله تعالى لا یوحى الى رسوله الا بالبراهین النیرة،و الآیات البینة الدالة على ان ما یوحى الیه انما هو من الله‏تعالى،فلا یحتاج الى شی‏ء سواها و لا یفزع و لا یفزع و لا یفرق‏» (27) یعنى و اشکال این حدیث روشن است،زیرا خداى تعالى به‏پیامبر خود وحى نمى‏کند مگر با برهانهاى روشن و آیات‏آشکارى که دلالت دارد بر اینکه آنچه بر او وحى شده از جانب‏خداى تعالى است،پس نیازى به چیز دیگر نیست و چنان نیست‏که کسى او را بترساند و مضطرب سازد و نگران شود و بترسد!
بارى بهتر آن است که سخن را درهم پیچیم و تحقیق وبررسى بیشتر را در باب نقد جملات این حدیث بعهده خواننده‏محترم بگذاریم،ولى این نکته را نمى‏توانیم ناگفته بگذاریم که‏راستى جاى بسیار تاسف است که درباره مهمترین مسئله‏اعتقادى ما یعنى مسئله وحى و نبوت که سرآغاز همه مسائل دیگراست باید امثال اینگونه روایات در کتابهائى همچون صحیح‏بخارى و مسلم که نزد بسیارى از مسلمانان تا بدان درجه اعتباردارند که نووى درباره‏شان گوید:
«و هما اصح الکتب بعد القرآن‏» (28) و این دو کتاب پس از قرآن کریم صحیحترین کتابها است.
و بر طبق همین روایات مقام والا و عظیم رسول خدا«ص‏» را تا بدان حد پائین آورده که در هنگام دریافت وحى الهى وانجام رسالت تاریخى و جهانى خود اینگونه دچار تردید و دو دلى‏بشود؟و براى رفع تردید خود ناچار به خدیجة و ورقة بن نوفل ودیگران متوسل شود،و در اثر«فترت‏»وحى و انقطاع موقت آن به‏آن اندازه دچار هیجان و اضطراب شود که چندین بار تصمیم به‏انتحار و خودکشى بگیرد و...و...
و با این روایات صحیحة و معتبره خود!بهترین بهانه ودستاویز را بدست دشمنان اسلام بدهند که آغاز وحى رسول‏خدا«ص‏»را با تایید امثال ورقة بن نوفل که بگفته آنها-و امثال‏همین روایات-سالها بدین نصرانیت درآمده و در این آئین علوم‏زیادى را کسب کرده بود، توام کنند...
و حالت‏شک و تردید را در آنچه بر رسول خدا نازل میشدوارد سازند!
و مقام رسول خدا«ص‏»را تا سرحد یک انسان چنانى با آن‏حالات و اعمال تنزل دهند!و امثال این سخنان!
---------------------------------------
1- تهذیب التهذیب ج 9 ص 450.
2- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج 4 ص 63.
3- قاموس الرجال ج 6 ص 300.
4- شرح کرمانى از صحیح بخارى ج 1 ص 30-31.
5- شرح صحیح مسلم(حاشیه ارشاد السارى)چاپ مصر ج 1 ص 44.
6- اسد الغابة ج 5 ص 504.و الاصابة ج 4 ص 349.
7- ارشاد السارى ج 1 ص 21.
8- براى اطلاع از متن کامل این روایت به سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 398 مراجعه کنید.
9- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 412-413.
10- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 405.
11- سیره ابن هشام ج 1 ص 234.
12- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 406.
13- براى اطلاع بیشتر مى‏توانید به کتابهاى البدایة و النهایة ج 3 ص 15 به بعد وتاریخ طبرى ج 2 ص 50 به بعد و تاریخ یعقوبى ج 2 ص 23 و صحیح بخارى ج 6ص 200 و عیون الاثر ج 1 ص 83 و اسباب النزول ص 11 و عیون الاثر ج 1ص 82 و سیرة قاضى دحلان ج 1 ص 83 و سیرة حلبیه ج 1 ص 244 به بعد مراجعه‏نمائید.
14-جالب و خنده‏دار است که از برخى دانشمندان اهل سنت نقل شده که همین ماجرا را دلیل بر جواز تکلیف به ما لا یطاق دانسته و بدان استدلال کرده‏اند! (الصحیح من السیره ج 1 ص 224).
15- سوره نجم آیه 10.
16- سوره فصلت آیه 6.
17- سوره نساء آیه 163.
18- صحیح بخارى بشرح کرمانى ج 1 ص 35.
19- همین مصدر ص 36.
20- سیره ابن هشام ج 1 ص 238-239.
21- این مطلب هم جالب و در خور توجه است که اینگونه روایات همگى به خاندان زبیر باز میگردد،و میدانیم که زبیر برادرزاده خدیجه بوده،و خاندان زبیر گویاسعى داشته‏اند براى خویشان و نیاکان خود به راست و یا بدروغ فضیلتهائى ذکر کنند،چنانچه در بحث از سند این حدیث گفتیم.
22- سوره سجده آیه 24.
23- سوره نجم آیه 10-12.
24- تفسیر کشاف ج 4 ص 420.
25- و 45- عیون الاثر ج 1 ص 83.
26- التمهید ج 1 ص 50.
27- مجمع البیان ج 10 ص 384.
28- التقریب نووى ص 3(مطبوع در مقدمه شرح صحیح بخارى کرمانى چاپ بیروت).

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:09 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

تحلیلى درباره این روایات

در اینجا ما به یک جمع‏بندى رسیده‏ایم که براى مااحتمالاتى را بوجود آورده و نقل آن خالى از فایده نیست و شاید شما هم این احتمالات را بعید ندانسته و به‏پسندید و آن این است‏که با توجه باینکه راوى این حدیث عروة بن زبیر و اسماعیل بن‏ابى حکیم از آل زبیر بودند احتمالات زیر بنظر میرسد:
1- عبد الله بن زبیر و زبیریان چند سالى در مکه و مدینه وقسمتى از خاک عراق حکمرانى داشتند و خود را بعنوان‏جانشینان پیغمبر اسلام و وارثان خلافت آن حضرت جا زده بودند،در مقابل رقباى خود از بنى هاشم و بنى امیه و بنى عباس براى‏خود فضیلت تراشى مى‏کردند و حدیثهائى براى خانواده و فامیل‏خود جعل میکردند تا خود را از دیگران به اسلام و پیامبر بزرگواراسلام نزدیکتر از دیگران معرفى کنند...
و شاهد بر این مطلب میتواند همان حدیث جعلى قبلى باشدکه در مذمت عباس و على علیه السلام جعل کرده بود بدانخاطرکه علویون و بنى عباس رقباى ایشان بودند.
2- زبیر بن عوام برادرزاده خدیجه سلام الله علیها است که‏نسبشان به بنى اسد بن عبد العزى میرسد و عوام پدر او برادر خدیجه‏بوده و ورقة بن نوفل هم پسر عموى خدیجه که همگى از همان‏تیره بنى اسد بن عبد الغرى هستند،و این خبرسازان حرفه‏اى براى‏اینکه فضیلتى براى حضرت خدیجه سلام الله علیها و ورقة بن‏نوفل بتراشند این سخنان را به ایشان نسبت داده تا آنها را در تحکیم اساس اسلام سهیم سازند،اگر چه در این میان مقام والاى‏رسول خدا«ص‏»نیز مخدوش گردد و شاید ندانسته و بى‏توجه به‏اینطرف قضیه یعنى خدشه‏دار شدن مقام رسول خدا«ص‏»نیزاینکار را کرده‏اند و تعمدى در اینکار نداشته‏اند...
3- در مورد عایشه نیز همانگونه که قبلا گفته شد خاله‏عروة بن زبیر بوده و عروة بن زبیر همانگونه که شنیدید احدى را ازاو داناتر بعلم فقه و طب و شعر نمى‏دانسته و از این رو شاید عایشه‏درباره ماجراى وحى اظهار نظرى کرده و عروه روى همان‏عقیده‏اى که به وى داشته آنرا بعنوان یک روایت مسلمى از اونقل کرده تا ضمنا یکى از بهترین حدیثهائى را که از خاله‏اش‏شنیده در این باب اظهار کرده باشد...
و روى این جهات احتمال جعل در این روایات قوى است‏و انگیزه آن نیز همین‏ها بود که خواندید،و الله العالم.
و در پایان لازم است نظرى هم به روایات شیعه در باب‏وحى بیندازیم و به‏بینیم آنها داستان وحى و آغاز نبوت رسول‏خدا«ص‏»را چگونه روایت کرده‏اند.
از آنجمله از امیر المؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه نقل شده‏که درباره داستان وحى و آغاز آن در روزهاى نخست بعثت‏فرموده:
و لم یجمع بیت واحد یومئذ فى الاسلام غیر رسول الله‏صلى الله علیه و آله و خدیجة و انا ثالثهما،ارى نورالوحى و الرسالة،و اشم ریح النبوة،و لقد سمعت‏رنة الشیطان حین نزل الوحى علیه صلى الله علیه و آله،فقلت:یا رسول الله ما هذه الرنة؟فقال:هذا الشیطان‏قد ایس من عبادته انک تسمع ما اسمع،و ترى ما ارى،الا انک لست بنبى،و لکنک وزیر،و انک لعلى خیر (1)
-و گرد نیاورد خانه‏اى احدى را آنروز در اسلام جز رسول‏خدا«ص‏»و خدیجة و من نیز سومى آنها بودم که نور وحى‏و رسالت را میدیدم و بوى نبوت را استشمام میکردم وبخوبى صداى ناله شیطان را شنیدم در آنهنگامى که وحى‏بر رسول خدا«ص‏»نازل شد و عرضکردم:اى رسول خدااین ناله چیست؟فرمود:این شیطان است که از پرستش‏خود نومید گشته،تو هم میشنوى آنچه را من مى‏شنوم ومى‏بینى آنچه را من مى‏بینم جز آنکه تو پیامبر نیستى ولى‏تو وزیر و کمککارى و تو بر خیر و خوبى هستى!
و همانگونه که ملاحظه میکنید امیر المؤمنین علیه السلام دراین خطبه به وضوح و صراحت جریان را بگونه‏اى ترسیم فرموده و گزارش میدهد که گذشته از اینکه رسول خدا«ص‏»نور وحى رامشاهده میفرمود و صداى ناله شیطان را تشخیص میداد،خودآنحضرت یعنى على علیه السلام-آن شاگرد ممتاز مکتب‏آنحضرت-نیز صداى ناله شیطان را مى‏شنید و هیچگاه آندو را بایکدیگر اشتباه نمیکرد...!
و این هم روایت دیگرى که مجلسى(ره)در کتاب‏بحار الانوار از امالى شیخ روایت کرده که برخى از اصحاب امام‏صادق علیه السلام جریان وحى را که از آنحضرت مى‏پرسد که‏چگونه رسول خدا«ص‏»گاه میفرمود:این جبرئیل است که بمن‏چنین و چنان میگوید،و گاه در حال وحى به حال بیهوشى واغماء میافتاد؟
امام علیه السلام در پاسخ او فرمود آن حالت رسول خدا«ص‏»
و آن سنگینى که احساس میکرد در هنگامى بود که خداى‏تعالى بدون واسطه جبرئیل با آنحضرت سخن میگفت،ولى‏هنگامى که جبرئیل با آن بزرگوار سخن میگفت چنین حالتى برآنحضرت عارض نمى‏شد و خیلى عادى میفرمود:
این جبرئیل است!و جبرئیل چنین گفت؟
و این هم متن حدیث‏شریف که خلاصه ترجمه‏اش را شنیدید:
الحسین بن ابراهیم القزوینى،عن محمد بن وهبان،عن احمد بن ابراهیم بن احمد،عن الحسن بن‏على الزعفرانى،عن البرقى،عن ابیه،عن ابن ابى‏عمیر،عن هشام بن سالم،عن ابى عبد الله علیه السلام‏قال:قال بعض اصحابنا:اصلحک الله اکان رسول الله‏صلى الله علیه و آله یقول:قال جبرئیل،و هذا جبرئیل‏یامرنى،ثم یکون فى حال اخرى یغمى علیه؟قال:
فقال ابو عبد الله علیه السلام:انه اذا کان الوحى من‏الله الیه لیس بینهما جبرئیل اصابه ذلک‏لثقل الوحى من الله،و اذا کان بینهما جبرئیل لم یصبه‏ذلک فقال:قال لى جبرئیل،و هذا جبرئیل. (2) و بلکه در پاره‏اى از روایات آمده است که جبرئیل هیچگاه‏بدون اجازه قبلى نزد رسول خدا«ص‏»نمى‏آمد،و هرگاه نیز که اجازه میگرفت هنگام ورود با کمال ادب و مانند بنده‏اى درحضور آنحضرت جلوس میکرد،که این هم متن آن حدیث دیگرکه شیخ صدوق(ره) در کتاب علل از امام صادق علیه السلام‏روایت کرده:
عن ابى عبد الله علیه السلام قال:کان جبرئیل اذا اتى النبى‏صلى الله علیه و آله قعد بین یدیه قعدة العبد،و کان لا یدخل حتى‏یستاذنه. (3)
اکنون بنگرید«تفاوت ره از کجا است تا بکجا»و چه‏اندازه فرق است میان روایات اهل سنت و روایات شیعه درمعرفى جبرئیل و رسول خدا«ص‏»و داستان وحى و ورود فرشته‏وحى بر رسول خدا«ص‏»؟و خود قضاوت کنید!
و این نیز حدیث دیگرى در این باره که عیاشى در تفسیر خودآنرا از زراره از امام صادق علیه السلام روایت کرده است.
«عن زرارة قال:قلت لابی عبد الله‏علیه السلام:کیف لم یخف رسول الله صلى الله علیه‏و آله فیما یاتیه من قبل الله ان یکون ذلک مما ینزغ به الشیطان؟قال:فقال:ان الله اذا اتخذ عبدا رسولاانزل علیه السکینة و الوقار،فکان یاتیه من قبل الله‏عز و جل مثل الذى یراه بعینه‏».
زرارة گوید:به امام صادق علیه السلام عرضکردم:چگونه‏رسول خدا«ص‏»در آنچه بر او از سوى خدا نازل مى‏گشت‏ترس آنرا نداشت که از وساوس شیطان باشد؟امام‏علیه السلام فرمود: براستى که خدا هرگاه بنده‏اى را به‏رسالت انتخاب مى‏کند آرامش و وقار خود را بر او فرومى‏فرستد،بدانگونه که هر چه از جانب خداى عز و جل براو نازل گردد همانند چیزى است که به چشم خودمى‏بیند... (4)
در این حدیث این مطلب که رسول خدا«ص‏»در موردوحى الهى هیچگونه شک و تردیدى بخود راه نمیدهد مسلم فرض‏شده و علت آنرا زرارة مى‏پرسد؟
و این هم روایتى درباره ماجراى بعثت رسول خدا«ص‏»که‏چون راوى و سندى ندارد چندان معتبر نیست ولى ناقل آن مرحوم‏ابن شهر آشوب است که در مناقب آنرا روایت کرده که میگوید:
و روى انه نزل جبرئیل على جیاد اصفر و النبى صلى الله علیه و آله بین على علیه السلام و جعفر،فجلس‏جبرئیل عند راسه،و میکائیل عند رجله،و لم ینبهاه‏اعظاما له،فقال میکائیل:الى ایهم بعثت؟قال:الى‏الاوسط،فلما انتبه ادى الیه جبرئیل الرسالة عن الله‏تعالى،فلما نهض جبرئیل لیقوم اخذ رسول الله‏صلى الله علیه و آله بثوبه ثم قال:ما اسمک؟قال:
جبرئیل،ثم نهض النبى صلى الله علیه و آله لیلحق‏بقومه فما مر بشجرة و لا مدرة الا سلمت علیه و هناته،ثم‏کان جبرئیل یاتیه و لا یدنو منه الا بعد ان یستاذن علیه،فاتاه یوما و هو باعلى مکة فغمز بعقبه بناحیة الوادى‏فانفجر عین فتوضا جبرئیل،و تطهر الرسول،ثم‏صلى الظهر و هى اول صلاة فرضها الله عز و جل،و صلى‏امیر المؤمنین علیه السلام مع النبى صلى الله علیه و آله،و رجع رسول الله صلى الله علیه و آله من یومه الى خدیجة‏فاخبرها،فتوضات و صلت صلاة العصر من ذلک‏الیوم (5)
-و روایت‏شده که جبرئیل بر اسبى زرد رنگ(و یا درمکانى بنام جیاد)بر آنحضرت نازل گشت و رسول خدا«ص‏»میان على علیه السلام و جعفر خفته بود،پس‏جبرئیل در کنار سر آنحضرت نشست و میکائیل در کنارپاى او و بخاطر عظمت و بزرگى آنحضرت وى را بیدارنکردند، میکائیل گفت:بسوى کدامیک از اینان مبعوث‏گشته‏اى؟گفت:به این که در وسط خفته!و چون رسول‏خدا«ص‏»از خواب بیدار شد جبرئیل رسالت‏خداى تعالى‏را به آنحضرت ابلاغ کرد،و چون جبرئیل خواست که‏برخیزد رسول خدا«ص‏»جامه‏اش را گرفت و بدو گفت:
نام تو چیست؟گفت:جبرئیل،آنگاه رسول خدا برخاست‏تا به قوم خود ملحق شود که به هیچ درخت و سنگى‏نمى‏گذشت جز آنکه بر او سلام کرده و مژده‏اش میدادند.
و پس از آن جبرئیل نزد او میآمد ولى به آنحضرت نزدیک‏نمى‏شد تا از وى اذن بگیرد پس روزى در حالى که رسول‏خدا«ص‏»در بالاى مکه بود بنزد وى آمد و در گوشه‏اى ازآن وادى جائى از زمین را فشار داد و چشمه‏اى پدیدار شد وجبرئیل وضوء گرفت و رسول خدا«ص‏»نیز تطهیر کردآنگاه نماز ظهر را خواند،و آن نخستین نمازى بود که‏خداى عز و جل فرض کرد،و امیر المؤمنین علیه السلام نیز باآنحضرت نماز خواند،و رسول خدا«ص‏»در همان روزبنزد خدیجة بازگشت و جریان را به او خبر داد و او نیز وضوء ساخته و نماز عصر را در همان روز خواند...
و از روایت ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه که درداستان مجاورت رسول خدا«ص‏»در غار«حراء»میگوید:
«...حتى جاءت السنة التى اکرمه الله فیها بالرسالة فجاور فى‏حراء شهر رمضان و معه اهله: خدیجة و على بن ابیطالب و خادم لهم،فجاءه جبرئیل بالرسالة...» (6)
معلوم میشود که على علیه السلام و خدیجة نیز در ماجراى‏نزول وحى و بعثت و در غار حراء همراه رسول خدا؟«ص‏» بوده‏اند...
ولى سند حدیث و مصدر آنرا متاسفانه نقل نکرده،وهمین قدر در آغاز آن گفته:«و قد ورد فى الکتب الصحاح‏».
------------------------------------------------
1- نهج البلاغه خطبه 190.
2- بحار الانوار ج 18 ص 268 و این هم پاسخى است به برخى از اهل سنت که‏خواسته‏اند روایت عایشه را توجیه کرده و آن حالت رسول خدا«ص‏»را که در آن‏حدیث آمده با روایات دیگرى که در این باره رسیده که چون وحى بر آن حضرت نازل‏میشد حالت غش او را میگرفت...و این هم حدیث دیگرى در این باره که در کتاب‏توحید صدوق(ره)(ص 102)آمده:
«...عن عبید بن زرارة،عن ابیه قال:قلت لابى عبد الله علیه السلام:جعلت فداک‏الغشیة التى کانت تصیب رسول الله صلى الله علیه و آله اذا نزل علیه الوحى؟قال:
فقال ذلک اذا لم یکن بینه و بین الله احد،ذاک اذا تجلى له،قال:ثم قال:تلک‏النبوة یا زرارة،و اقبل یتخشع‏».
3- علل الشرایع ص 14.
4- تفسیر عیاشى ج 2 ص 201.
5- مناقب ج 1 ص 45.
6- شرح نهج البلاغه ج 13 ص 208-ط جدید-.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:10 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

شریعت قبل از بعثت  

در پایان بحث از ماجراى بعثت رسول خدا(ص)-طبق‏وعده‏اى که دادیم-لازم است مقدارى هم درباره شریعت و آئینى که رسول خدا(ص)قبل از بعثت از آن پیروى میکرده بحث‏شود، زیرا این مطلب از نظر تاریخ مسلم است که:
اولا-رسول خدا(ص)در تمام دوران زندگى قبل از بعثت‏خود،لحظه‏اى در برابر بتها پرستش نکرد،و از آئین مشرکین وبت‏پرستان و سنتها و مراسم شرک‏آلود و غلط ایشان پیروى نکرد،و از«اکل میته‏»و ذبائحى که نام خدا بر آنها ذکر نشده بودنمى‏خورد،و اینکه در صحیح بخارى و مسند احمد بن حنبل آمده‏است که گویند:
براى رسولخدا(ص)سفره غذائى حاضر کردند،و زید بن‏عمرو بن نفیل (1) را نیز بر سر آن سفره خواندند،ولى زید از حضور برسر آن سفره خوددارى کرده گفت:
«انا لا آکل مما تذبحون على انصابکم،و لا آکل الا ما ذکر اسم‏الله علیه‏»
من از آنچه شما بر بتهاى خود ذبح میکنید نمى‏خورم و جز آنچه را نام‏خدا بر آن برده شده نخواهم خورد.و در نقل احمد بن حنبل هست که‏رسول خدا(ص)بر سر سفره‏اى با سفیان بن حارث غذا میخورد وزید از آنجا عبور کرد و آن دو او را به خوردن دعوت کردند و او چنین پاسخى داد... (2) مخدوش و غیر قابل قبول است و از اینرو خود اهل سنت وآنها که صحیح بخارى را صحیحترین کتابهاى حدیثى میدانندنتوانسته‏اند آنرا بپذیرند و در صدد توجیه برآمده که از آنجمله‏سهیلى در کتاب‏«الروض الانف‏»گوید:
«کیف وفق الله زیدا الى ترک ما ذبح على النصب و ما لم یذکراسم الله علیه و رسوله(ص)کان اولى بهذه الفضیلة فى الجاهلیة‏لما ثبت من عصمة الله تعالى له‏» (3) یعنى چگونه خداوند به زید این توفیق را عنایت کرد که از خوردن‏ذبحى که براى بتها ذبح شده و یا نام خدا بر آن جارى نشده بود خوددارى‏کند،ولى به رسول خدا چنین توفیقى نداد،با اینکه رسول خدا(ص) به‏چنین فضیلتى سزاوارتر بود بخاطر عصمتى که از سوى خداى تعالى‏داشت:
و آنگاه درصدد پاسخ و توجیه برآمده و گوید:
«لیس فى الروایة انه قد اکل من السفره و بان شرع ابراهیم انما جاء بتحریم‏المیتة لا بتحریم ما ذبح لغیر الله تعالى فرید امتنع عن اکل ما ذبح لغیر الله براى رآه‏لا بشرع ما تقدم‏»
یعنى-در روایت نیامده که آنحضرت از آن سفره چیزى خورد،و از این گذشته‏شرع ابراهیم میته را حرام کرده بود نه آنچه را که نام خدا بر آن جارى نشده بود،و ازاینرو زید طبق راى خود از خوردن آن غذا خوددارى کرد نه بخاطر شریعت گذشته.
ولى براى خواننده محترم روشن است که این پاسخ نمیتوانداشکال و شبهه را از ذهن انسان رفع کند و بهتر آن است که اصل‏حدیث را که بگفته ایشان بر خلاف دلیلهائى است که عصمت‏رسول خدا(ص)را ثابت کرده مردود بدانیم و آنرا نپذیریم.
و همچنین حدیث‏«استلام اصنام‏»-دست و صورت مالیدن‏به بتها بعنوان تبرک و احترام-که در روایات ایشان آمده (4) وروایات دیگرى که حکایت از مشارکت آنحضرت در مراسم‏شرک‏آمیز آنها میکند همگى مردود و مخالف با مبانى و اصول خودآنها در باب نبوت آن بزرگوار است.
ثانیا از نظر تاریخ مسلم است که آنحضرت قبل از بعثت‏عبادتهائى از قبیل نماز و روزه و طواف و حج و عبادتهاى دیگرى‏انجام میداده چنانچه در حدیث عایشه و دیگران در ماجراى بعثت‏این جمله بود که:
«فکان یخلو بغار حراء فیتحنث فیه‏»
و«تحنث‏»را به‏«تعبد»معنا کرده بودند.
و مرحوم فتال نیشابورى در روضة الواعظین گفته:
«رسول خدا(ص)از اول تکلیف روزه میگرفت و نمازمى‏گذارد،بعکس آنچه در میان قوم معمول بود و چون به سن‏چهل سالگى رسید خداوند بوسیله جبرئیل او را مامور به ابلاغ‏رسالت فرمود...» (5) و اکنون با توجه به این دو مقدمه این بحث پیش آمده که آیارسول خدا(ص)در پیروى از مرام مقدس توحید و عمل به‏دستورات و اعمال دینى تابع چه شریعتى بوده؟آیا شریعت انبیاءگذشته و یا شریعت‏خود یعنى شریعت مقدس اسلام که بعدامامور به ابلاغ و اظهار آن گردید...و در آن وقت تنها خودآنحضرت مامور به پیروى و انجام اعمال آن بود...
و بنابر آنچه گفته شد تذکر این نکته در اینجا لازم است که‏به نظر نگارنده طرح این بحث بنحوى که در کتابهاى دانشمندان‏اسلامى اعم از دانشمندان شیعه و اهل سنت-آمده خالى از نوعى‏تسامح و بى‏دقتى نیست زیرا آن مسئله را به این نحو و با این‏عبارت طرح کرده و گفته‏اند:
«اعلم ان علماء الخاصه و العامه اختلفوا فى ان النبى(ص)
هل کان قبل بعثته متعبدا بشریعته ام لا...» (6) و یا این عبارت که از یکى از دانشمندان بزرگ اهل سنت‏است که میگوید:
«و قد اختلف العلماء فى تعبده قبل البعثه هل کان على شرع ام لا؟» (7) یعنى علماء اختلاف دارند در اینکه تعبد و انجام عبادتهاى آنحضرت پیش ازماجراى بعثت آیا بر طبق شرعى از شرایع بوده یا نه؟
و وجه تسامح و بى‏دقتى همین است که اعمال و عبادات آن‏بزرگوار بطور مسلم بر طبق شریعتى انجام میشده که آن شریعت‏یاشریعت پیمبران گذشته بوده و یا شریعت‏خود آنبزرگوار...
و شاید مرحوم علامه(ره)در شرحى که بر مختصر ابن حاجب‏نگاشته و عبارت آنرا مرحوم مجلسى در بحار الانوار نقل کرده‏متوجه این مطلب بوده که بحث را اینگونه مطرح فرموده:
«اختلف الناس فى ان النبى(ص)هل کان متعبدا بشرع احد من الانبیاءقبله قبل النبوه ام لا... » (8) که براى اهل تحقیق روشن است که این عبارت از آن‏تسامح و اشکال خالى است و بهر صورت مسئله آنقدر مهم نیست‏که بیش از این مقدار وقت‏شما را بگیریم و این مقدار هم از باب تذکر بنظر لازم آمد.و بهتر آن است که به اصل بحث بازگردیم وبحث را اینگونه طرح کنیم که:آیا رسول خدا(ص)قبل از بعثت‏تابع چه شریعتى از شریعتهاى الهى بوده؟
جمعى معتقدند که آنحضرت تابع شریعتهاى پیمبران قبل ازخود بوده؟و گروهى نیز معتقدند که تابع شریعت‏خود یعنى‏شریعت اسلام بوده،با این توضیح که در آنزمان بدان حضرت‏وحى میشد و به اصطلاح‏«نبى‏»بود،و موظف بود بدانچه بر اووحى میشد بدان عمل کند،ولى‏«رسول‏»نبود و وظیفه نداشت‏آنها را بدیگران ابلاغ کند،تا سن چهل سالگى که به‏منصب رسالت مفتخر گردید و موظف شد این آئین مقدس رابدیگران نیز ابلاغ کند.
گروه اول نیز که عقیده دارند آنحضرت تابع شریعتهاى‏پیمبران قبل از خود بوده درباره آن شریعت و آن پیامبراختلاف نظر دارند و چهار نظریه درباره آن شریعت ذکر شده:
1-شریعت نوح علیه السلام‏2-شریعت ابراهیم علیه السلام‏3-شریعت موسى علیه السلام‏4-شریعت عیسى علیه السلام‏و در اینجا نظریه پنجمى هم ابراز شده و آن این است که‏گفته‏اند: هر چه نزد آنحضرت ثابت‏شده بود که شریعت است از آن‏پیروى کرده و بدان عمل میکرد و پیرو شریعت مخصوصى نبود.وبنظر میرسد غرض ورزى و دست‏سیاست بازان و قصه‏پردازان یهودو نصارى هم در این مسئله راه یافته باشد و براى اثبات اینکه‏شریعت اسلام پیرو همان شرایع یهود و نصارى است ورسول خدا(ص)نیز تابع موسى و عیسى بوده به این بحث دامن‏زده و احیانا اظهار نظرهائى کرده باشند زیرا آنها که باک‏نداشتند ابراهیم علیه السلام را یهودى یا نصرانى بخوانند هیچ‏باکى نداشتند که رسولخدا(ص)و سلاله ابراهیم علیه السلام رایهودى و یا نصرانى بدانند!و بهر صورت هر یک از دو دسته براى‏مدعاى خود دلیلهائى ذکر کرده‏اند و دانشمندان نیز آنها را درکتابهاى خود بتفصیل نقل کرده‏اند که فشرده‏اى از آنرا میتوانیددر بحار الانوار مجلسى(ره)بخوانید (9) و بنظر ما آنچه در میان‏دلیلهاى دسته اول(یعنى آنها که گفته‏اند رسول خدا تابع‏شریعتهاى قبل از خود بوده) مهم و قابل بحث میباشد چند آیه‏قرآنى است و بقیه گفتارها اجتهادات و یا روایات ضعیفى است‏که از نقل آنها صرفنظر میکنیم.و به نقل همان آیات اکتفامى‏نمائیم:
1-آیه 90 از سوره انعام است که خداى تعالى پس از ذکرنام جمعى از پیمبران چون ابراهیم و فرزندان آن بزرگوار فرماید:
/اولئک الذین هداهم الله فبهداهم اقتده/آنها هستند که خداوند ایشانرا هدایت و راهنمائى فرمود،و تو نیز ازهدایت آنها پیروى کن...
و پاسخى که از استدلال به این آیه داده شده آن است که‏منظور از این هدایت و پیروى از آن همان اصول مورد اتفاق همه‏ادیان است نه فروع شرعیه زیرا پر واضح است که فروع در ادیان‏گذشته مورد اختلاف بوده...
نگارنده گوید:مؤید این پاسخ نیز همان نزول آیه است که‏پس از بعثت رسول خدا(ص)نازل گشته و میتوان گفت:این آیه‏ربطى به بحث ما که بحث از شریعت رسول خدا(ص)قبل ازبعثت میباشد ندارد...
و از همین پاسخ مى‏توان پاسخ استدلال به آیات دیگرى را نیزکه در اینباره شده است دانست مانند آیه:
/شرع لکم من الدین ما وصى به نوحا و الذى اوحینا الیک و ماوصینا به ابراهیم و موسى و عیسى،ان اقیموا الدین و لا تفرقوا فیه‏کبر على المشرکین ما تدعوهم الیه.../ (10) که با توجه به صدر و ذیل آیه بخوبى روشن میشود که منظور همان اصول عقایدى است که‏در همه ادیان بوده است...
و آیه شریفه/ثم اوحینا الیک ان اتبع ملة ابراهیم حنیفا.../ (11) که منظور از پیروى‏«ملة ابراهیم‏»همان اصول عقلیه است نه‏فروع شرعیه،بدلیل آیه دیگرى که فرموده:/و من یرغب عن‏ملة ابراهیم الامن سفه نفسه/ (12) و پر واضح است که بسیارى از فروع شرعیه آئین ابراهیم نسخ‏شده و اگر منظور از«ملة ابراهیم‏»همه اصول و فروع بود با توجه‏به این آیه نسخ آنها جایز نبود...
و آیه:/انا اوحینا الیک کما اوحینا الى نوح و النبیین.../ (13) و بخصوص آیه اخیر که ظاهرا مربوط به اصل مسئله وحى وکیفیت آن است و ربطى به مسئله مورد بحث ما ندارد...
و اما دلیل گروه دیگر که گفته‏اند:رسول خدا(ص)پیروشریعت و آئین خود یعنى آئین مقدس اسلام بوده روایات بسیارى‏است که برخى از آنها صراحت در این مطلب دارد و از برخى با توجه به روایات و شواهد دیگر استفاده مطلب از آنها میشود که ازدسته نخست روایاتى است که صراحت دارد بر اینکه‏رسول خدا(ص)قبل از بعثت نیز«نبى‏»و پیامبر بوده.
1-مانند روایت مشهورى که در کتابهاى شیعه و اهل سنت‏آمده که رسول خدا(ص)فرمود:
«کنت نبیا و آدم بین الروح و الجسد» (14) من پیامبر بودم در وقتى که آدم میان روح و بدن بود. ..
و در برخى از کتابها این گونه نقل شده که فرمود:«کنت‏نبیا و آدم بین الماء و الطین‏»:و براى فهم بهتر این استدلال بایداین مطلب را نیز اضافه کرد که بعثت پیمبران الهى که برتر وخاتم آنها پیامبر بزرگوار اسلام بوده است مراحل و درجاتى داشته-چنانچه از روایات نیز استفاده میشود-که یکى از آن مراحل‏«نبوت‏»است و این مرحله قبل از مرحله رسالت بوده و مرحله‏نبوت آن بزرگواران مرحله‏اى بوده که از طریق فرشتگان و یا درخواب و یا از طریق الهام به آنها وحى میشده و دستورات و یاخبرهائى از جانب خداى تعالى به ایشان داده مى‏شد که مامور به‏عمل بدان میشدند ولى مامور به ابلاغ و رساندن آنها بدیگران‏نبودند و در این مرحله آنها«نبى‏»بودند نه رسول و براى درک بیشتر این مطلب به روایات زیر توجه کنید که در باب‏«طبقات الانبیاء و الرسل و الائمة‏»از کتاب شریف کافى وجاهاى دیگر نقل شده مانند این روایت که کلینى(ره)بسند خوداز زید شهام روایت کرده که گوید:از امام صادق علیه السلام‏شنیدم که فرمود:«ان الله تبارک و تعالى اتخذ ابراهیم عبدا قبل ان‏یتخذه نبیا و ان الله اتخذه نبیا قبل ان یتخذه رسولا و ان الله اتخذه‏رسولا قبل ان یتخذه خلیلا و ان الله اتخذه خلیلا قبل ان یجعله امامافلما جمع له الاشیاء قال:انى جاعلک للناس اماما» (15) براستى که خداى تعالى ابراهیم را به بندگى خویش برگرفت پیش ازآنکه به نبوت برگیرد،و خداى تعالى او را به نبوت خویش برگرفت پیش‏از آنکه به رسالت برگیرد،و به رسالت برگرفت پیش از آنکه بدوستى خودبرگیرد،و به دوستى برگرفت پیش از آنکه به امامت برگیرد و چون همه‏اینها را براى او گردآورد فرمود«من تو را براى مردم امام قرار دادم‏»
و نیز بسندش از زراره روایت کرده که گوید:از امام باقرعلیه السلام معناى آیه شریفه‏«و کان رسولا نبیا»و فرق میان‏«رسول‏»و«نبى‏»را پرسیدم و آنحضرت در پاسخ من فرمود:
«النبی الذی یرى فی منامه و یسمع الصوت و لا یعاین الملک و الرسول‏الذى یسمع الصوت و یرى فى المنام و یعاین الملک...» (16) و نبى کسى است که در خواب(فرشته را)به‏بیند و صداى(او را)بشنود ولى‏به عیان فرشته را نبیند و رسول کسى است که صدا را بشنود و در خواب‏ببیند و در عیان نیز او را مشاهده کند.
و بسندش از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:
«الانبیاء و المرسلون على اربع طبقات،فنبى منبا فى نفسه لا یعدوغیرها و نبى یرى فى النوم و یسمع الصوت و لا یعاینه فى الیقظه و لم‏یبعث الى احد...» (17) پیامبران و رسولان بر چهار طبقه هستند گاهى‏«نبى‏»است که تنها به او خبر رسیده و از او بدیگرى تجاوز نکند، وگاهى‏«نبى‏»است که در خواب ببیند و صدا را بشنود و در بیدارى‏نه‏بیند و بسوى دیگرى هم مبعوث نشده...
و روایت دیگرى که از یزید کناسى روایت کرده که گوید:
از امام باقر علیه السلام پرسیدم:آیا عیسى بن مریم در آنهنگام که‏در گهواره سخن فت‏حجت‏خداى تعالى بر مردم زمان خود بود؟
امام علیه السلام در جواب من فرمود:
«کان یومئذ نبیا حجة لله غیر مرسل،اما تسمع لقوله تعالى حین‏قال انى عبد الله آتانى الکتاب و جعلنى نبیا» (18) وى در آنروز«نبى‏»و حجتى بود از سوى خدا ولى‏«مرسل‏»و فرستاده بسوى کسى نبود،آیا این گفتار خداى تعالى را نشنیده‏اى‏آنهنگام که عیسى گفت‏«من بنده خدایم که کتاب بمن داده و مرا«نبى‏»قرارم داده‏».و از روایت اخیر و استشهاد به آیه قرآنى‏بخوبى معلوم میشود که مقام نبوت مقامى است که ممکن است‏به پیمبران در گهواره نیز داده شود چنانچه به عیسى علیه السلام‏داده شد... (19) و بخصوص با توجه به روایاتى که خداوند هیچ‏فضیلت و کرامت و معجزه‏اى به پیامبرى از پیمبران خود عطانفرمود جز آنکه آنرا به رسول خدا(ص)نیز عطا فرمود مانند روایت‏مفصلى که از ارشاد القلوب دیلمى نقل شده که امیر المؤمنین‏علیه السلام بمردى یهودى که در اینباره سئوال کرد فرمود:
«فو الله ما اعطى الله عز و جل نبیا و لا مرسلا درجة و لا فضیلة‏الا و قد جمعها لمحمد(ص)و زاده على الانبیاء و المرسلین‏اضعافا...» (20) بخدا سوگند که خداى عز و جل به هیچ نبى و مرسلى درجه و فضیلتى‏عطا نفرمود،جز آنکه آنرا براى حضرت محمد(ص)گرد آورده و بلکه چند برابر آنها افزوده است...
2-دلیل دوم،سخن امیر المؤمنین علیه السلام است در«خطبه قاصعه‏»که در نهج البلاغه و کتابهاى دیگر از آنحضرت‏نقل شده که درباره رسول خدا(ص)فرمود:
«و لقد قرن الله به(ص)من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من‏ملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره‏»
خداى تبارک و تعالى از لحظه‏اى که پیغمبر را از شیر گرفتندبزرگترین فرشته از فرشتگان خود را قرین او فرمود تا اخلاق نیکو و صفات‏پسندیده را به وى بیاموزد...و معناى تعلیم فرشته جز همان نبوت چیزدیگرى نیست.
و در چند روایت در اصول کافى آمده که منظور از«روح‏»
در آیات سوره شورى و اسراء یعنى آیه شریفه/و کذلک اوحیناالیک روحا من امرنا/ (21) و آیه/یسئلونک عن الروح قل الروح من‏امر ربى/ (22) همین فرشته بوده،که یکى از آنها روایت زیر است‏که کلینى بسند خود از ابى بصیر روایت کرده که گوید:از امام‏صادق علیه السلام تفسیر«روح‏»را در آیه‏«یسئلونک عن الروح‏»
پرسیدم و آنحضرت فرمود:«خلق اعظم من جبرئیل و میکائیل،کان‏مع رسول الله(ص)و هو مع الائمه و هو من الملکوت‏» (23) یعنى این روح،خلقى است از مخلوقات خدا بزرگتر از جبرئیل ومیکائیل که بهمراه رسول خدا(ص)بوده و همراه امامان نیز هست و او ازعالم ملکوت(و مجردات و فرشتگان)است.و در روایتى که صفار درکتاب بصائر الدرجات روایت کرده اینگونه است که امام صادق‏علیه السلام فرمود:
«ان الروح خلق اعظم من جبرئیل و میکائیل،کان مع‏رسول الله(ص)یسدده و یرشده و هو مع الاوصیاء من بعده‏».
و بلکه در پاره‏اى از روایات آمده که‏«روح القدس‏»که‏نامش در قرآن کریم و در روایات آمده نام همین فرشته بود نه نام‏جبرئیل و نام جبرئیل روح الامین است که در قرآن کریم نیزآمده است.
نگارنده گوید:با توجه بدانچه ذکر شد بنظر میرسد این قول‏دوم نزدیک‏تر به ذهن و اولى به پذیرفتن و قبول باشد و از نظر عقل‏و نقل مانعى براى پذیرفتن آن بنظر نمیرسد و از آنجا که این بحث‏چندان رابطه‏اى با بحث تاریخى ما نیز ندارد بهمین مقدار اکتفاکرده و براى تحقیق بیشتر شما را بکتابهاى کلامى و حدیثى‏دیگرى که بتفصیل در اینباره بحث کرده‏اند ارجاع داده و بدنبال‏بحث تاریخى خود باز میگردیم.
-----------------------------------------------
1- زید بن عمرو بن نفیل از حنفاء بوده است که در گذشته بتفصیل در مقاله‏اى جداگانه‏شرح حالش را ذکر کردیم.
2- الصحیح من السیره ج 1 ص 158.
3- الروض الانف ج 1 ص 256.
4- الصحیح من السیره ج 1 ص 160.
5- بنقل از کتاب جنه الماواى قاضى طباطبائى.
6- بحار الانوار ج 18 ص 271.«
7- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 391.
8- بحار الانوار ج 18 ص 271.
9- بحار الانوار ج 18 ص 271-281.
10- سوره شورى آیه 13.
11- سوره نحل آیه 123.
12- سوره بقره آیه 130.
13- سوره نساء آیه 163.
14- الغدیر ج 9 ص 287،بحار الانوار ج 18 ص 278.
15- الاصول من الکافى باب طبقات الانبیاء و الرسل و الائمة ج 2.
16- الاصول من الکافى باب الفرق بین الرسول و النبى و المحدث ج 1.
17- الاصول من الکافى باب طبقات الانبیاء و الرسل.
18- بحار الانوار ج 18 ص 278.
19- در میان پیمبران الهى پیغمبران دیگرى نیز بوده‏اند که در کودکى و نوجوانى به مقام‏نبوت رسیده‏اند مانند عیسى که خداوند درباره‏اش فرمود«و آتیناه الحکم صبیا»و یوسف‏که خداوند درباره‏اش فرمود«و اوحینا الیه لتنبئنهم بامرهم هذا»و بگفته بسیارى از مفسران‏منظور از این وحى،وحى نبوت بوده.
20- بحار الانوار ج 16 ص 341.
21- سوره شورى آیه 52.
22- سوره اسرى آیه 85.
23- بحار الانوار ج 18 ص 256.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:11 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

نخستین کسى که اسلام آورد

نخستین فردى که به رسول خدا(ص)ایمان آوردو مسلمان شداز نظر روایات و تواریخ مسلم است که نخستین فردى که ازجنس زنان به رسول خدا(ص)ایمان آورده و مسلمان شد، همسرمکرمه‏اش خدیجه سلام الله علیها بود و بلکه بر طبق ادعاى‏بسیارى از سیره نویسان و مورخان:نخستین انسانى که به‏آنحضرت ایمان آورده و مسلمان شد خدیجه بود.و این عبارت ازابن اثیر جزرى است که در کتاب خود«اسد الغابة‏»گوید:
«خدیجه بنت‏خویلد بن اسد بن عبد العزى بن قصى القرشیة الاسدیة‏ام المؤمنین زوج النبى(ص)اول امراة تزوجها و اول خلق الله اسلم باجماع‏المسلمین،لم یتقدمها رجل و لا امراة. ..» (1) .
-یعنى خدیجه دختر خویلد...همسر رسول خدا(ص)نخستین زنى بود که رسول خدا با او ازدواج کرد و نخستین خلق خدا بود-به اجماع مسلمانان-که‏اسلام را اختیار کرد و هیچ مرد و زنى از او پیشى نگرفت.
و این هم عبارت یکى از قدیمى‏ترین سیره‏ها یعنى سیره ابن اسحاق است‏که مى‏گوید:
«و کان اول من اتبع رسول الله(ص)خدیجه بنت‏خویلد زوجته...» (2) -و نخستین کسى که از رسول خدا(ص)پیروى کرد خدیجه دختر خویلدهمسر آنحضرت بود.و نظیر این دو عبارت از کتابهاى دیگر نقل شده.و ازدانشمندان شیعه نیز مرحوم على بن عیسى اربلى همین عقیده را دارد،پس ازروایتى که از ابن عباس نقل کرده که گفته است:
«...ان اول من صلى مع رسول الله(ص)بعد خدیجه،على‏علیه السلام‏».
چنین گوید:
«و قد تقدم ذکر اسلامها رضى الله عنها،و انها سبقت الناس‏کافة...» (3) و از آنچه ذکر شد چنین استفاده مى‏شود که خدیجه‏علیها السلام نخستین انسانى بوده که به رسول خدا(ص) ایمان‏آورده است،چه از جنس زنان و چه از جنس مردان.ولى درتاریخ یعقوبى آمده است که گوید:
«...و کان اول من اسلم خدیجة بنت‏خویلد من النساء،و على بن ابیطالب من الرجال ثم زید بن حارثه،ثم ابوذر...» (4) -خدیجه نخستین کسى بود از جنس زنان که مسلمان شد و على بن ابیطالب‏نیز نخستین کسى بود از جنس مردان که اسلام اختیار کرد و سپس زید بن‏حارثه و پس از او ابوذر...
در این نقل از آن جهت که مورد بحث ما است‏سخنى به‏میان نیامده و ساکت است.و در نقل على بن ابراهیم-از محدثین‏شیعه-آمده است که در تفسیر آیه مبارکه:
/فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشرکین/ (5) چنین گوید:
«انها نزلت بمکة بعد ان نبى رسول الله(ص)بثلاث سنین،و ذلک ان‏النبوة نزلت على رسول الله(ص)یوم الاثنین،و اسلم على علیه السلام یوم‏الثلثاء،ثم اسلمت‏خدیجة بنت‏خویلد زوجة النبى(ص)...» (6) -این آیه در مکه نازل شد پس از گذشت‏سه سال از نبوت رسول خدا(ص)
و ماجرا از این قرار بود که مقام نبوت روز دوشنبه بر رسول خدا(ص)نازل شد وعلى علیه السلام روز سه شنبه مسلمان شد و پس از او خدیجه دختر خویلد همسررسول خدا(ص) مسلمان شد...
و در نقل کتاب‏«طرف‏»سید بن طاووس که از کتاب وصیة‏عیسى بن مستفاد از حضرت موسى بن جعفر از پدرش امام صادق علیهما السلام روایت کرده اینگونه است که رسول خدا(ص)آن‏دو را با یکدیگر به اسلام دعوت فرمود و آن دو با همدیگر یکباره‏ایمان آورده اسلام را پذیرفتند... (7) و اقوال و روایات دیگرى هم در این باره در کتابهاى‏شیعه و اهل سنت آمده که در آنها درباره على علیه السلام‏تعبیراتى امثال اینکه آنحضرت‏«اول الناس اسلاما»
یا«اول الامة اسلاما»و یا«اول من آمن‏»بوده ذکر شده که‏از آنها استفاده مى‏شود على علیه السلام نخستین مسلمان بوده. (8) و ما فعلا در این باره بحث زیادى نداریم و به همین مقدار دراینمورد اکتفا مى‏کنیم.
البته تذکر این مطلب هم لازم است که خدیجه همانگونه که‏در بحث ازدواج رسول خدا(ص) گفته شد:کمال ایثار و مهربانى‏را نسبت به همسر بزرگوار خود حضرت محمد(ص)داشت ورسول خدا(ص)نیز تا پایان عمر پیوسته از مهر و محبت و ایثارخدیجه یاد مى‏کرد،و خود همین سبقت ایمان او به رسول‏خدا(ص)دلیل دیگرى بر اعتقاد و ایمان قلبى او به صداقت وعظمت همسر گرامى خود،و در نتیجه دلیلى بر ایثار و عشق او درراه وصول به اهداف عالیه آنحضرت است.و در روایات هم آمده‏است که ایمان خدیجه براى رسول خدا(ص)موجب تقویت قلب‏و رفع غم و اندوه آنحضرت بود،که هرگاه از تکذیب مشرکان وتمسخر و استهزاء دشمنان دلگیر و افسرده خاطر گشته و بخانه‏مى‏آمد،خدیجه سلام الله علیها با سخنان دل‏نشین و دلدارى دادن‏به آنحضرت موجبات رفع افسردگى و دلگرمى آن بزرگوار رافراهم مى‏نمود و عبارت ذیل متن حدیث ابن اسحاق است که درسیره خود روایت کرده است:
«کانت‏خدیجه اول من آمن بالله و رسوله و صدق بما جاء به،فخفف الله بذلک عن رسول الله(ص)لا یسمع شیئا یکرهه من رد علیه‏و تکذیب له فیحزنه ذلک الا فرج الله عنه بها اذا رجع الیها،تثبته و تخفف‏عنه و تصدقه و تهون علیه امر الناس‏» (9) .
----------------------------------
1- اسد الغابة-ج 5-ص 434.
2- سیره ابن اسحاق-ط ترکیه-ص 120
3- بحار الانوار-ج 16-ص 7 به نقل از.کشف الغمه على بن عیسى اربلى.
4- تاریخ یعقوبى-ج 2-ص 14.
5- سوره حجر-آیه-94.
6- تفسیر القمى-ص 354.
7- بحار الانوار-ج 18-ص 232.
8- براى اطلاع بیشتر مى‏توانید به کتابهاى سیره نبویه قاضى دحلان ج 1 ص 91 و سیره‏حلبیه ج 1 ص 268 و مناقب خوارزمى ص 18-20 و الغدیر ج 3 ص 220-236 مراجعه نمائید.
9- سیره ابن اسحاق ص 112.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:12 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

و اما در مورد على علیه السلام

و اما درباره دیگران غیر از حضرت خدیجه علیها السلام براى‏ما جاى تردید نیست که طبق نقلهاى صحیح و معتبر و سندهاى‏دست نخورده و دست اول تاریخى و حدیثى-که برخى از آنها راشنیدید-و به گواهى بیشتر اصحاب رسول خدا(ص)-و از آن‏جمله سخنان خود امیر المؤمنین علیه السلام-و بر طبق جریان طبیعى و معمولى این ماجرا،نخستین کسى که به رسول‏خدا(ص)ایمان آورد و دعوت آنحضرت را پذیرفت،على‏علیه السلام بود.
و بنظر ما مسئله چنان روشن است که نیازى به بحث‏زیاد و استدلال به روایات و تواریخ بسیار نداریم،و براى‏کسى که بخواهد در این باره تحقیق و تتبع کند هر چه بیشتر به‏منابع تاریخى و روایات مراجعه مى‏کند یک شبهه براى اوتقویت مى‏شود و آن شبهه اینکه روایات و اقوالى که در این باره‏نقل اختلاف کرده و یا دیگرانى همانند ابوبکر را در پذیرش‏اسلام مقدم بر على علیه السلام دانسته‏اند گذشته از اینکه تمامى‏آنها با روایاتى از همان راویان متناقض و متعارض است و از نظرفن حدیث‏شناسى از درجه اعتبار ساقط مى‏شود،از کانالهاى‏ناسالم بدست ما رسیده و یا راویان حرفه‏اى و خود فروخته ومزدور نقل کرده و یا غرض ورزیهاى سیاسى و غیر سیاسى درآنها دخالت داشته است و گرنه در روایات و نقلهاى معتبر وسالم-اعم از شیعه و اهل سنت-در این باره که على علیه السلام‏نخستین مسلمان و مؤمن به رسول خدا(ص)بوده بحثى نبوده ودوست و دشمن بدان اعتراف داشته‏اند.
اما روایات
و روایات در این باره تنها بیش از یکصد حدیث از طریق اهل سنت روایت‏شده که مرحوم علامه امینى‏«قدس سره‏»آنهارا در کتاب شریف‏«الغدیر»(ج 3 و ج 2)به طریقهاى مختلف ازرسول خدا(ص)و امیر المؤمنین علیه السلام و سایر صحابه رسول‏خدا(ص)نقل کرده و ما نیز براى تیمن و تبرک چند حدیث راانتخاب کرده ذیلا براى شما نقل مى‏کنیم:
1- طبرانى و هیثمى و بیهقى و حافظ گنجى و دیگران به‏سندهاى خود از سلمان و ابوذر و حذیفه از رسول خدا(ص)
روایت کرده‏اند که درباره على علیه السلام فرمود:
«...ان هذا اول من آمن بى و هو اول من یصافحنى یوم القیامة،و هو الصدیق الاکبر و هذا فاروق هذه الامة،یفرق بین الحق‏و الباطل،و هذا یعسوب المؤمنین‏» (1)
-براستى که این مرد نخستین کسى است که به من ایمان آورده و اونخستین کسى است که در روز قیامت با من مصافحه کند(و دست به‏دست من دهد)و او است صدیق اکبر و او است فاروق این امت که میان‏حق و باطل را جدا سازد و او است بزرگ و سرور مؤمنان.
2- حاکم در مستدرک و خطیب بغدادى در تاریخ خود و ابن‏ابى الحدید در شرح نهج البلاغه و دیگران با مختصر اختلافى از رسول خدا(ص)روایت کرده‏اند که فرمود:
«اول الناس ورودا على الحوض اولهم اسلاما،على بن‏ابیطالب‏». (2)
-نخستین کسى که در کنار حوض بر من درآید نخستین آنها است درپذیرش اسلام و او على بن ابیطالب است.
3- ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه از جماعتى از صحابه‏رسول خدا(ص)مانند ابن عباس و جابر و اسماء بنت عمیس وام ایمن و دیگران نقل کرده که رسول خدا(ص)در داستان‏ازدواج على و فاطمه علیهما السلام به دخترش فاطمه فرمود:
«زوجتک اقدم الامة اسلاما». (3)
-تو را به همسرى کسى درآوردم که از همه امت در اسلام مقدم‏است.
4- نسائى و ابن ماجة و طبرى-در تاریخ خود-و ابى داودو خطیب بغدادى و هیثمى و دیگران به سندهاى خود ازامیر المؤمنین علیه السلام روایات زیر را نقل کرده‏اند که فرمود:
«انا اول رجل اسلم مع رسول الله(ص)» (4) .
و در نقل دیگرى اینگونه است که فرمود:
«انا اول من اسلم مع النبى(ص)» (5) .
و یا فرمود:. (6)
5-و در بیش از دوازده کتاب از کتابهاى معروف و معتبراهل سنت،مانند جامع ترمذى و معجم طبرانى و مستدرک حاکم‏و استیعاب ابن عبد البر و فرائد السمطین حموى و دیگران به‏سندهاى خود از انس بن مالک روایت کرده‏اند که گفته است:
«بعث النبى(ص)یوم الاثنین و صلى على علیه السلام یوم الثلثاء». (7)
-رسول خدا(ص)روز دوشنبه مبعوث به رسالت گردید و على علیه السلام‏روز سه شنبه نماز گزارد.
6- و در بیش از هفت کتاب از کتابهاى معتبر ایشان مانندمستدرک حاکم و کامل ابن اثیر و مجمع الزوائد هیثمى و استیعاب‏و غیره به سندهاى خود از زید بن ارقم روایت کرده‏اند که گفته‏است:
«اول من آمن بالله بعد رسول الله(ص)على بن ابیطالب‏».
و یا به این تعبیر که گوید:
«اول من صلى مع رسول الله(ص)على‏». (8)
نگارنده گوید:به همین مضمون بیش از یکصد روایت دیگردر روایات و کتابهاى معتبر اهل سنت از اصحاب رسول‏خدا(ص)مانند عبد الله بن عباس و ابو سعید خدرى و سلمان‏فارسى،و مقداد بن عمرو کندى و ابو رافع و جابر بن عبد الله‏انصارى و حذیفه بن یمان و عمر بن خطاب و عبد الله بن مسعودو هاشم بن عقبة مرقال و عدى بن حاتم و دیگران نقل شده که مابخاطر رعایت اختصار به همین مقدار اکتفا مى‏کنیم و شما را به‏همان کتاب‏«الغدیر»که متن آنها را با مصادر و مراجع ذکرکرده ارجاع مى‏دهیم.
7- و در کتابهاى دانشمندان و محدثین بزرگوار شیعه نیز بیش ازاین حدیث نقل شده که مرحوم علامه مجلسى(ره)بیشتر آن‏احادیث را در کتاب بحار الانوار خود نقل کرده (9) و از آنجمله‏است‏حدیث ذیل که ابن شهر آشوب در کتاب مناقب و فتال درروضة الواعظین و شیخ صدوق(ره)و دیگران نقل کرده‏اند که‏امام صادق علیه السلام فرمود:
«اول جماعة کانت ان رسول الله(ص)کان یصلى و امیر المؤمنین‏علیه السلام معه،اذ مر ابو طالب به و جعفر معه،فقال:یا بنى صل جناح ابن عمک،فلما احس به رسول الله(ص)تقدمهما و انصرف‏ابو طالب مسرورا و هو یقول:
ان علیا و جعفرا ثقتى عند ملم الزمان و الکرب و الله لا اخذل النبى و لا یخذله من بنی ذو حسب اجعلهما عرضة العدى و اذا اترک میتا انمى الى حسبى لاتخذ لا و انصرا ابن عمکما اخى لامى من بینهم و ابى (10)
-نخستین(نماز)جماعتى که برپا شد آن بود که رسول خدا(ص)
نماز مى‏خواند و امیر المؤمنین علیه السلام با او بود که در این هنگام‏ابو طالب در حالى که جعفر-فرزندش-همراه او بود بر آنها عبور کردند،ابوطالب که چنان دید به جعفر گفت:بازوى عموزاده‏ات را پیوند کن(و تو هم بازوى دیگر او باش،همانگونه که برادرت یک بازوى او است)
و چون رسول خدا(ص)ماجرا را احساس کرد جلوى آندو قرار گرفت‏و ابو طالب نیز با خوشحالى و سرور از نزد آنها بازگشت و اشعار فوق رامى‏خواند.
8- در کتاب امالى ابن شیخ(ره)بسند خود از امام صادق‏علیه السلام از پدران خود روایت کرده که فرمود:
«ان علیا اول من اسلم‏». (11)
-براستى که على علیه السلام نخستین کسى است که اسلام را اختیار کرد.
9- در چند حدیث از طریق روایات شیعه و اهل سنت نیز ازابن عباس روایت کرده‏اند که در تفسیر آیه شریفه/و السابقون‏السابقون،اولئک المقربون/ (12) گفته است:
«سابق هذه الامة على بن ابیطالب‏». (13)
-سبقت گیرنده این امت على بن ابیطالب علیه السلام بوده.
10- عیاشى در تفسیر خود بسندش از امام باقر علیه السلام‏روایت کرده که فرمود:
«ان امتى عرض على فی المیثاق،فکان اول من آمن بى على‏و هو اول من صدقنى حین بعثت و هو الصدیق الاکبر و الفاروق یفرق‏بین الحق و الباطل‏». (14)
-براستى که امتم را در عالم میثاق(آنجا که پیمان مى‏گرفتند)بر من‏عرضه داشتند و نخستین کسى که به من ایمان آورد على بود و هم او بودنخستین کسى که مرا هنگامى که مبعوث شدم تصدیق کرد،و او است‏«صدیق اکبر»-(راستگوى بزرگ)-و او است‏«فاروق‏»که میان حق‏و باطل را جدا کند.
و این بود ده حدیث که ما براى شما از میان بیش از صدو پنجاه حدیث انتخاب کردیم و بیشتر آنها را نیز اهل سنت‏روایت کرده بودند چنانچه خواندید.
و اما گفتار علماء و دانشمندان اسلام در این باره:
ما در اینجا نخست گفتار محمد بن اسحاق-متوفاى سال‏151 هجرى و یکى از پیش کسوتان تاریخ و حدیث نزد اهل سنت‏را براى شما ذکر مى‏کنیم که مورد قبول عموم محدثین و اهل‏تاریخ است،و ابن هشام نیز آنرا در سیره از وى نقل کرده و متن‏ترجمه آن اینگونه است که گوید:
«ابن اسحاق گفته:پس از خدیجه نخستین کسى که ازجنس مردان برسول خدا صلى الله علیه و آله ایمان آورد و بااو نماز گذارد و نبوت او را تصدیق کرد على بن ابیطالب‏ابن عبد المطلب بن هاشم رضوان الله و سلامه علیه بود،و آن‏جناب در آن روز ده ساله بود.
و از نعمتهاى بزرگى که خداوند بعلى بن ابیطالب‏علیه السلام داد این بود که پیش از اسلام در دامن تربیت‏رسول خدا صلى الله علیه و آله نشو و نما کرد.
مجاهد حدیث کرده گفت:از جمله نعمتهاى خداوندو کرامتهاى او نسبت بعلى بن ابیطالب علیه السلام این بودکه قریش دچار قحطى سختى شدند،و ابوطالب مردى‏عیالمند بود که نان‏خور زیادى داشت،پس رسول خدا صلى الله علیه و آله بعباس بن عبد المطلب عموى خود که‏دارائى و ثروتش بیش از سایر بنى‏هاشم بود فرمود:اى‏عباس نانخوران برادرت ابوطالب زیادند،و چنانچه‏مى‏بینى مردم باین قحطى سخت دچار گشته‏اند بیا با هم‏بنزد او برویم و بوسیله‏اى نان‏خوران او را کم کنیم من‏یکى از پسران او را بنزد خود مى‏برم و تو هم یکى را ببر؟
عباس بن عبد المطلب این پیشنهاد را پذیرفت،و هر دوبنزد ابوطالب آمده و منظور خویش را اظهار کردند،ابوطالب گفت:عقیل را براى من بگذارید و برخى‏گویند:گفت:عقیل و طالب را براى من بگذارید و ما بقى‏را هر کدام خواهید ببرید.پس رسول خدا صلى الله علیه و آله‏على علیه السلام را برداشت و عباس نیز جعفر را برداشته وبخانه بردند.
و بدین ترتیب على علیه السلام در تمام موارد با رسول‏خدا صلى الله علیه و آله بود تا هنگامى که آن بزرگواربرسالت مبعوث شد پس على بدو ایمان آورد و نبوتش راتصدیق کرده پیروى او را بر خود لازم شمرد.
جعفر نیز در خانه عباس بود تا هنگامیکه اسلام اختیارکرده و از خانه عباس بیرون رفت.
ابن اسحاق گوید:چون هنگام نماز مى‏شد رسول خداصلى الله علیه و آله بسوى دره‏هاى شهر مکه مى‏رفت وعلى بن ابیطالب نیز در خفا و پنهانى از پدرش ابو طالب و سایر عموها و قریش بهمراه رسول خدا صلى الله علیه و آله‏مى‏رفت و نمازهاى خود را در آن جا مى‏خواندند و چون‏شام مى‏شد بخانه باز مى‏گشتند.
مدتى بر این منوال گذشت تا اینکه روزى هم چنان‏که آن دو مشغول نماز بودند ابوطالب سر رسید پس برسول‏خدا صلى الله علیه و آله عرض کرد:اى برادرزاده این دین‏چیست که اختیار کرده‏اى؟فرمود:عموجان این همان‏دین خدا و فرشتگان و پیمبران او است.و همان آئینى‏است که پدر ما ابراهیم آورده،خداى تعالى مرا بدان‏بسوى مردم فرستاده و تو اى عمو از دیگران بخیر خواهى ونصیحت من سزاوارترى و من خیر تو را خواسته و تو رابهدایت مى‏خوانم و شایستگى تو نیز در اجابت دعوت ویارى و کمک به من بیش از دیگران است؟
ابوطالب گفت:اى برادرزاده من نمى‏توانم از کیش‏پدران خود دست بکشم ولى بدان که تا من زنده هستم ازسوى من بتو بدى نخواهد رسید. (15) و گویند:بعلى گفت:اى فرزند این چه دینى است‏که تو برآنى؟فرمود:پدرجان بخدا و رسولش ایمان آورده و در آنچه از جانب خدا آورده او را تصدیق نموده و با اوبراى خدا نماز بجا آورم!ابوطالب باو گفت:اى فرزندبدان که او جز خیر و نیکى تو را نخواهد ملازم او باش(وبا این سخن او را بکار خویش دلگرم ساخت).
اسلام زید بن حارثه غلام رسول خدا(ص):
دومین مردى که پس از على بن ابیطالب علیه السلام به‏رسول خدا صلى الله علیه و آله ایمان آورد و با آن حضرت‏نماز خواند زید بن حارثه بود.
و زید بن حارثه مردى از قبیله کلب است که‏حکیم بن حزام-برادر زاده خدیجه در سفرى که از شام برمى‏گشت او را در زمره چند تن دیگر بصورت بردگى‏خریده بود و بمکه آورد-و زید در آن هنگام کودکى بودنابالغ-پس خدیجه بدیدن حکیم بن حزام آمد-و این دروقتى بود که بهمسرى رسولخدا صلى الله علیه و آله در آمده‏بود-حکیم بدو گفت:عمه جان هر یک از این پسرها راکه مى‏خواهى براى خود برگیر،خدیجه زید را انتخاب‏کرده از او گرفت،رسول خدا صلى الله علیه و آله که زید رادید از خدیجه خواست تا او را بدان حضرت ببخشد،خدیجه نیز پذیرفته او را بآن حضرت بخشید پیغمبر اکرم نیزآزادش کرده پسر خود خواند،و این جریان قبل از بعثت‏بود.
حارثه پدر زید در فقدان فرزند خویش بسیار مى‏گریست و بیتابى مى‏کرد و اشعارى نیز در این باره‏گفت تا اینکه مطلع شد که او در مکه و در خدمت آن‏حضرت است پس بنزد رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد(تا او را بنزد خویش بازگرداند).
پیغمبر صلى الله علیه و آله بزید فرمود:اگر مى‏خواهى‏پیش ما بمان و اگر مایلى بنزد پدرت برو؟زید گفت:نزدشما مى‏مانم،پس هم چنان در خدمت رسول خدا صلى الله‏علیه و آله بود تا هنگامیکه آن حضرت مبعوث برسالت‏شد،زید بدان جناب ایمان آورده و چنانکه گفتیم دومین مردى‏بود که اسلام اختیار کرد و با آن حضرت نماز خواند.
و هم چنان او را زید بن محمد مى‏گفتند تا چون آیه‏کریمه نازل شد:«...و خداوند پسر خوانده‏هاى شما رافرزندان شما قرار نداده...و آنان را بنام پدرانشان‏بخوانید...» (16) زید گفت: من پسر حارثه هستم و از آن پس‏او را زید بن حارثه گفتند.
اسلام ابوبکر و عبد الرحمن و زبیر و دیگران:
ابن اسحاق گوید:سپس ابوبکر بن ابى قحافه که‏نامش عتیق-و بقول ابن هشام:عبد الله-بود اسلام آورد.
و او که مردى بازرگان و تجارت پیشه بود،و از طرفى‏انساب قریش را بهتر از دیگران مى‏دانست با مردم انس و رفت و آمدى داشت،و پس از اینکه مسلمان شد اسلام خودرا اظهار کرده مردمى را نیز که با او سر و کار داشتند باین‏دین دعوت مى‏نمود،و گویند:عبد الرحمن و عثمان وطلحه و زبیر و سعد بدعوت او مسلمان شدند. (17)
پس از این چند تن که گفتیم مردان و زنان زیر بترتیب‏مسلمان شدند:ابو عبیدة،ابو سلمه، ارقم،عثمان و قدامه وعبد الله-که هر سه پسران مظعون بن حبیب بودند-عبیدة بن‏حارث، سعید بن زید و زنش:فاطمة دختر خطاب-خواهرعمر-اسماء(ذات النطاقین)و عایشه دختران ابوبکر،خباب بن ارث،عمیر بن ابى وقاص-برادر سعد بن ابى‏وقاص-،عبد الله بن مسعود،مسعود بن القارى سلیط بن‏عمرو و برادرش حاطب بن عمرو،عیاش بن ابى ربیعه وزنش اسماء دختر سلامه،خنیس بن حذافه،عامر بن ربیعه،عبد الله بن جحش و برادرش ابو احمد بن جحش،جعفر بن‏ابیطالب و زنش اسماء بنت عمیس،حاطب بن حارث وزنش فاطمه دختر مجلل،حطاب بن حارث-برادر حاطب‏و زنش فکیهه دختر یسار،معمر بن حارث-برادر دیگرحاطب-سائب بن عثمان بن مظعون،مطلب بن ازهر و زنش‏رمله دختر ابى عوف، نحام-که نامش نعیم بن عبد الله بودعامر بن فهیرة که یکى از بردگان سیاه پوست بود و ابو بکراو را خرید-خالد بن سعید و زنش:امینة دختر خلف،حاطب بن عمرو،ابو حذیفه-و نامش مهشم بن عتبه است‏واقد بن عبد الله،خالد و عامر و عاقل و ایاس-که این هرچهار نفر فرزندان بکیر بن عبد یالیل بودند-عمار بن یاسر،صهیب بن سنان،که از قبیله نمر بن قاسط بود،و برخى‏گویند:صهیب غلام عبد الله بن جدعان بوده،و برخى دیگرگفته‏اند:رومى بوده و او را از روم بمکه آورده بودند،و درحدیث است که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
صهیب(در ایمان)پیشرو رومیان است.» (18)
و این بود گفتار و عقیده یکى از قدیم‏ترین سیره‏نویسان که‏اواخر خلافت امویان و اوائل دوران خلافت عباسیان مى‏زیسته،و از نظر اعتبار و اهمیت در آن پایه است که امثال بخارى ودیگران درباره‏اش‏«امیر المؤمنین در حدیث‏»و یا«امیر المحدثین‏»و یا«سید المحدثین‏»گفته‏اند. (19) و یعقوبى-متوفاى سال 292 هجرى-در تاریخ خود گوید:
«و کان اول من اسلم خدیجة بنت‏خویلد من النساء و على بن‏ابیطالب من الرجال،ثم زید بن حارثه،ثم ابوذر،و قیل ابى بکر قبل ابى ذر،ثم عمر بن عنبسة السلمى،ثم خالد بن سعید بن‏العاص،ثم سعد بن ابى وقاص،ثم عتبة بن غزوان،ثم‏خباب بن الارت،ثم مصعب بن عمیر،و روى عن عمرو بن‏عنبسة السلمى قال:اتیت رسول الله(ص)اول ما بعث و بلغنى‏امره،فقلت: صف لى امرک فوصف لى امره و ما بعثه الله به،فقلت:هل یتبعک احد على هذا؟قال:نعم امراة، و صبى‏و عبد-یرید خدیجة بنت‏خویلد،و على بن ابیطالب و زید بن‏حارثه‏» (20) .
-و نخستین کسى که از جنس زنان اسلام آورد خدیجه بود و ازمردان على سپس زید بن حارثه و سپس ابوذر و برخى ابوبکر را پیش‏از ابوذر ذکر کرده‏اند،و سپس عمر بن عنبسة سلمى و آنگاه خالد بن‏سعید و پس از او سعد بن ابى وقاص،سپس عتبة بن غزوان و آنگاه‏خباب بن ارت و سپس مصعب بن عمیر و عمرو بن عنبسة روایت‏کرده که گوید:روزى که رسول خدا(ص)مبعوث شد و من خبردارشدم بنزد او رفته عرض کردم:ماجراى خود را براى من توصیف‏کن،و او داستان بعثت‏خود را براى من توصیف کرد و من پرسیدم:
آیا کسى در این ماموریت از تو پیروى کرده؟فرمود:آرى،یک زن،و یک پسر و یک بنده.
و ابن عبد البر در کتاب الاستیعاب گوید:
«اتفقوا على ان خدیجة اول من آمن بالله و رسوله و صدقته فیما جاء به ثم‏على بعدها» (21) . یعنى(علماى اسلام)اتفاق دارند که خدیجه نخستین کسى بود که بخدا و رسول او ایمان آورد و تصدیق او راکرد و پس از او على بود.
و ابن حجر عسقلانى متوفاى سال 852 نیز از ابن عبد البر نقل‏کرده که علماى اسلام اجماع دارند بر اینکه على علیه السلام‏نخستین کسى است که بسوى دو قبله نماز خواند... (22) و ابو جعفر اسکافى معتزلى متوفاى سال 240 در کتاب‏«النقض على العثمانیة-گوید:
«قد روى الناس کافة افتخار على بالسبق الى الاسلام،و ان النبى(ص)
استنبى‏ء یوم الاثنین و اسلم على یوم الثلثاء،و انه کان یقول:صلیت قبل الناس‏سبع سنین،و انه مازال یقول:انا اول من اسلم و یفتخر بذلک...» (23)
-یعنى تمام مردم روایت کرده‏اند که على علیه السلام به سبقت در اسلام مفتخرگردید،و اینکه رسول خدا(ص)در روز دوشنبه به نبوت رسید،و على علیه السلام‏روز سه شنبه اسلام آورد،و اینکه او مى‏فرمود:من هفت‏سال قبل از مردم نمازگزاردم،و اینکه او پیوسته مى‏گفت: من نخستین مسلمان بودم و به این کار خودافتخار مى‏کرد.
و حاکم در کتاب مستدرک گوید:
«و لا اعلم خلافا بین اصحاب التواریخ ان على بن ابیطالب رضى الله عنه‏اولهم اسلاما و انما اختلفوا فى بلوغه‏». (24)
-من مخالفى میان تاریخ نویسان سراغ ندارم که على بن ابیطالب نخستین کسى است که مسلمان شده و اختلافى که هست در بلوغ او است.
و طبرى مورخ معروف در تاریخ خود بسندش از محمد بن‏سعد بن ابى وقاص نقل کرده که گوید:به پدرم گفتم:آیا ابوبکرنخستین کسى بود که از میان شماها اسلام را اختیار کرد؟وى‏در پاسخ من گفت:
-«لا و لقد اسلم قبله اکثر من خمسین رجلا...» (25) -نه!و براستى قبل از او بیش از پنجاه نفر مرد مسلمان شده بودند.
و از دانشمندان بزرگوار شیعه نیز ابن شهر آشوب در مناقب‏گوید:
روایات مستفیض است در اینکه نخستین کسى که مسلمان‏شد على علیه السلام بود و سپس به ترتیب خدیجه و جعفر و زید وابوذر و عمرو بن عنبسة و خالد بن سعید بن عاص و سمیة مادرعمار و عبیدة بن حارث،و حمزة و خباب بن ارت و سلمان ومقداد و عمار و عبد الله بن مسعود بهمراه گروهى و سپس ابوبکر وعثمان و طلحة و زبیر و سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمان بن عوف‏و سعید بن زید و صهیب و بلال...مسلمان شدند (26)
و مرحوم شیخ مفید در کتاب الفصول المختارة گوید:
«اجتمعت الامة على ان امیر المؤمنین علیه السلام اول ذکر اجاب رسول الله(ص)»‹ (27)
امت اسلامى اجماع کرده‏اند که امیر المؤمنین على علیه السلام نخستین مردى بودکه دعوت رسول خدا را اجابت کرد...
و از نویسندگان معاصر نیز هاشم معروف حسنى در کتاب‏سیرة المصطفى گوید:
«لقد اتفق المورخون و المحدثون على ان علیا علیه السلام اول الناس‏اسلاما و لکن اختلفوا فى سنه یوم اسلامه‏» (28)
یعنى مورخان و محدثان اتفاق دارند بر اینکه على علیه السلام نخستین مردمان بوددر پذیرش اسلام ولى اختلاف در سن آن حضرت در روز پذیرش اسلام او دارند...
---------------------------------------------------
1- الغدیر ج 2 ص 313 و نظیر این روایت به سندهاى مختلف در کتابهاى شیعه مانندامالى شیخ طوسى(ره)و کشف الغمه روایت‏شده که در بحار الانوار ج 38 ص 211-213 نقل شده است.
2- و3- الغدیر ج 30 ص 220 و 221.
4- یعنى من نخستین مردى هستم که با رسول خدا اسلام را اختیار کردم.«
5- من نخستین کسى هستم که به رسول خدا(ص)اسلام آوردم.
6- من نخستین کسى هستم که با رسول خدا(ص)نماز گزاردم،و این روایات را مرحوم‏علامه امینى در الغدیر ج 3 ص 221 از کتابهاى مذکور روایت کرده.
7- الغدیر ج 3 ص 224.
8- الغدیر ج 3 ص 225.
9- بحار الانوار ج 38 ص 201-288.
10- بحار الانوار ج 38 ص 207-208 و امالى صدوق ص 304 و طرائف ابن طاووس‏ص 87.
11- امالى شیخ ص 218.
12- سوره واقعه آیه 10 و 11.
13- بحار الانوار ج 38 ص 225 و 229 و 239.
14- بحار الانوار ج 38 ص 208 به نقل از تفسیر غیاشى.
15- ما درباره ایمان ابوطالب پیش از این بطور مختصر بحث کرده‏ایم و انشاء الله درجاى خود با تفصیل بیشترى بحث‏خواهیم کرد،و امثال اینگونه روایات ظاهرا از روى تقیه و پنهان‏کارى انجام شده چنانچه ائمه اطهار فرموده‏اند.
16- سوره احزاب-آیه 4-5.
17- ابن هشام در اینجا نسب ابوبکر و دیگرانى که در ذیل نامشان مذکور است ذکرکرده و هر که خواهد به سیره ج 1-صفحات 249-262 مراجعه نماید.و در پاورقى‏نیز گاهى مختصرى از تاریخچه زندگى برخى از آنها مذکور است.
18- سیره ابن هشام-ج 1-ص 249-262.
19- مقدمه سیره ابن اسحاق-ط قونیه ترکیه-ص‏«کى‏».
20- تاریخ یعقوبى،ج 2-ص 14.
21- استیعاب-ج 2-ص 457.
22- تهذیب التهذیب-ج 7-ص 336.
23- الغدیر-ج 3-ص 237 و ج 2-ص 287 به نقل از کتاب مذکور ص 278.
24- مستدرک حاکم،کتاب المعرفه-ص 22.
25- تاریخ طبرى-ج 2-ص 60.
26- مناقب آل ابى طالب-ج 1-ص 240.
27- بحار الانوار-ج 28-ص 262 بنقل از کتاب مذکور.
28- سیرة المصطفى-ص 112.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:15 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

سبقت اسلام على علیه السلام و خدیجه و زید بن حارثه‏ امرى طبیعى بوده

با توجه به روایاتى که درباره تربیت على علیه السلام دردامان رسول خدا(ص)و ورود آن حضرت بخانه پیغمبر(ص)درکودکى-چنانچه در حدیث ابن اسحاق بود-بنظر مى‏رسد که‏ایمان خدیجه و على علیه السلام و زید بن حارثه که در نخستین‏روزهاى بعثت در خانه رسول خدا(ص)بودند،و هر سه آنهاکمال علاقه را به آن حضرت داشته و شیفته کمالات و صداقت‏و درستى او بوده‏اند،امرى طبیعى بنظر مى‏رسد،و بخصوص با توجه به اینکه علاقه آنها به رسول خدا(ص)طرفینى بوده وهمانگونه که آنها به بزرگ خانه و ولى نعمت‏خویش علاقه‏داشتند آن حضرت نیز نسبت به آنها علاقه‏مند بود،و به ویژه‏نسبت به على علیه السلام و خدیجة،و کمتر حادثه و اتفاق‏کوچک یا بزرگى براى آنحضرت اتفاق مى‏افتاد که همسرگرامى خود یعنى خدیجه،و عموزاده و خانه‏زاد خود یعنى على‏علیه السلام را که همچون فرزندى دلسوز و گوش بفرمان در کناراو زندگى مى‏کرد در جریان آن حادثه قرار ندهد و درد دل خود ویا ماموریت‏خطیر و الهى خود را به آنها نگوید و اگر موظف به‏دعوت آنها بود از ایشان کتمان کند،و این مطلبى است که براى‏یک شخص مطلع و باخبر از تاریخ اسلام و سیره رسول اکرم‏پوشیده و مخفى نیست.
و از اینرو داستان سبقت ایمان خدیجه و على علیه السلام وزید بن حارثه به آن حضرت امرى طبیعى و عادى بنظر مى‏رسد ونیازى به ذکر دلیل و برهان زیادى ندارد،و اما مسئله سبقت‏ایمان دیگران-که ارتباطى نزدیکتر به آن حضرت نداشتند-نیازبه ذکر دلیل و اقامه برهان دارد،و بدین ترتیب ما در اینجا نیازى‏به اتلاف وقت و تحقیق بیشترى نداریم.
و بنظر نگارنده همین مقدار براى اثبات مطلب از نظر علما ودانشمندان و سیره نویسان کافى است و بهتر است اکنون بسراغ مطلب دیگرى برویم و وقت‏شریف خود و شما را براى ذکرروایات و سخنان مخالف که تعداد اندکى هم بیشتر نیست،وراویان و گویندگان آنها نیز عموما کسانى هستند که عداوت ودشمنیشان با علویون و خاندان امیر المؤمنین،آشکار بود وغرض ورزى و ساختگى و جعلى بودن آنها براى اهل روایت وحدیث روشن است نگیریم،و براى صدق مدعاى ما خوب است‏به همان کتاب الفصول المختارة شیخ مفید که آن روایات وسخنان را دقیقا یکى پس از دیگرى موشکافى و بررسى کرده است‏مراجعه نمائید. (1)
-------------------------------------------------------
1- و اگر به کتاب مذکور دسترسى ندارید،قسمت عمده آن را مرحوم مجلسى دربحار الانوار-ج 28-ص 263 تا 287 نقل کرده،بدانجا مراجعه نمائید.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:16 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

در چند حدیث که از طریق شیعه و اهل سنت از امیر المؤمنین‏علیه السلام روایت‏شده آمده است که آنحضرت فرمود:
«...و لقد صلیت مع رسول الله قبل الناس بسبع سنین،و انا اول‏من صلى معه‏» (1)
یعنى-...و براستى که من هفت‏سال پیش از مردم با رسول خدا نمازخواندم،و من نخستین کسى بودم که با او نماز خواندند.
و در پاره‏اى از این روایات بجاى‏«سبع سنین‏»«تسع‏سنین‏»ذکر شده،مانند روایت‏خصائص نسائى که متن آن‏اینگونه است:
«ما اعرف احدا من هذه الامة عبد الله بعد نبینا غیرى،عبدت الله‏قبل ان یعبده احد من هذه الامة تسع سنین‏» (2)
یعنى-سراغ ندارم احدى از این امت را پس از پیامبران که خدا راپرستش و عبادت کرده باشد جز خودم که نه سال خداى را عبادت وپرستش کردم پیش از آنکه احدى از این امت او را پرستش و عبادت‏کند.
ودر برخى از روایات نیز«خمس سنین‏»و یا«ثلاث سنین‏»
ذکر شده (3) و با توجه به روایاتى که پیش از این درباره اسلام خدیجه علیها السلام و زید بن حارثه و ابوذر و برخى دیگر ذکر شدکه آنها همان روزهاى نخست به رسول خدا(ص)ایمان آوردندلازم است براى این روایات معناى دیگرى غیر از آنچه از ظاهراین روایات استفاده مى‏شود پیدا کرد،زیرا همین اشکال سبب‏شده تا برخى از مورخان اهل سنت در صدد انکار اینگونه احادیث‏برآیند چنانچه ابن کثیر شامى در کتاب سیرة النبویة پس از آنکه‏حدیث زیر را از ابن جریر طبرى و ابن ماجة بسندشان از عباد بن‏عبد الله نقل مى‏کند که گفته است:از على علیه السلام شنیدم‏که مى‏فرمود:
«انا عبد الله و اخو رسوله،و انا الصدیق الاکبر،لا یقولها بعدى الاکاذب مفتر،صلیت قبل الناس بسبع سنین‏».
-یعنى منم بنده خدا و برادر پیامبر خدا،و منم صدیق اکبر،و کسى‏پس از من این ادعا را نکند جز دروغگوى تهمت زن،و من پیش از مردم‏نماز گذاردم به هفت‏سال...
ابن کثیر در اینجا نخست در سند حدیث‏خدشه کرده و پس‏از آن نیز گفته است:و این حدیث بهر صورت قابل قبول نیست وعلى بن ابیطالب رضى الله عنه آنرا نمى‏گوید،و چگونه ممکن‏است هفت‏سال قبل از مردم نماز خوانده باشد،و این مطلب‏اصلا متصور نیست. (4)
و نظیر همین تعجب و انکار از ذهبى در تلخیص مستدرک‏ج 3 ص 112 نقل شده است.
و از اینرو لازم است در این باره تحقیق بیشترى بشود،تاچنین تصورى براى دیگران پیش نیاید.و وجوهى که در تفسیر ومعناى این روایات گفته شده یا مى‏توان گفت بدین شرح است:
1-وجه اول-وجهى است که مرحوم على بن عیسى اربلى‏در کتاب شریف کشف الغمه پس از نقل حدیثى در اینباره اززید بن ارقم از خوارزمى نقل کرده که گفته است:
بر فرض صحت این حدیث معناى آن این نیست که قبل ازهمه مردم،بلکه منظور قبل از مردمانى است که اسلام آنها درسالهاى آخر بعثت در مکه انجام گردیده نه آنکه هفت‏سال قبل‏از افرادى مانند عبد الرحمن بن عوف و عثمان و سعد بن ابى وقاص‏و طلحة و زبیر نماز خوانده است،زیرا فاصله میان اسلام آنهاو اسلام على علیه السلام نزد همه سیره نویسان و مورخین به این‏مقدار نبوده... (5)
ولى براى خواننده محترم این پاسخ قانع کننده نیست،زیرادر بسیارى از این احادیث اینگونه بود که فرموده:«قبل ان یصلى‏احد»یا به این تعبیر که‏«قبل ان یعبده احد».و پر واضح است که این توجیه با متن اینگونه روایات مخالف است.
2-وجه دوم وجهى است که مرحوم علامه امینى در کتاب‏الغدیر ذکر کرده و فرموده است:
اما روایات‏«ثلاث سنین‏»یعنى روایات سه سال شایدمنظور فاصله آغاز دعوت تا اظهار دعوت رسول خدا(ص)بوده که‏بر طبق تواریخ سه سال بوده.
و اما روایات‏«خمس سنین‏»یعنى روایات پنج‏سال نیزشاید منظور همان سه سال نخست به اضافه دو سال فاصله فترت‏وحى الهى یعنى فاصله میان نزول آیه‏«اقرء باسم ربک‏»و نزول‏سوره‏«یا ایها المدثر»بوده است...
و اما روایات‏«سبع سنین‏»یعنى هفت‏سال-که بیشتر ازسایر روایات نقل شده و از نظر سند نیز اعتبار بیشترى هم داردشاید منظور از آنها فاصله میان آغاز دعوت رسول خدا(ص)تافرض نماز واجب بوده،زیرا اختلافى نیست در اینکه نماز درشب معراج فرض شد،و آن شب نیز-چنانچه محمد بن شهاب‏زهرى گفته-سه سال قبل از هجرت بوده و توقف آنحضرت نیز درمکه ده سال بوده... (6)
نگارنده گوید:آنچه مرحوم علامه امینى فرموده روى این‏احتمال است که این روایات را حمل بر ظاهر آنها کنیم،و باتوجه به روایات دیگرى نیز که در این باره آمده است بعید هم‏نیست که سه سال و یا هفت‏سال رسول خدا(ص)دعوت خود راآشکار نفرموده و کسى هم جز على علیه السلام از مردان باآنحضرت نماز نخوانده است،و آنچه مرحوم اربلى از خوارزمى‏نقل کرده بود استبعادى بیش نیست،و با توجه به روایاتى که‏ذیلا میخوانید بمقدار زیادى از این استبعاد هم کاسته خواهد شدو میتواند مورد پذیرش و قبول قرار گیرد.
البته با این توضیح که لفظ‏«تسع سنین‏»در یکى دو روایت‏بیشتر ذکر نشده و در بیشتر روایات لفظ‏«سبع‏»ذکر شده که بنظرنگارنده به احتمال قوى،لفظ‏«تسع‏»تصحیف همان‏«سبع‏»
است،و نظیر این تصحیفها در روایات زیاد دیده شده است که‏بخاطر شباهت دو لفظ در هنگام کتابت-بخصوص با توجه به‏اینکه خط قدیم خط کوفى بوده و نقطه و اعراب نداشته-با یکدیگراشتباه شده و به دست کاتبان و استنساخ کنندگان اینگونه‏اشتباهات رخ میداده،و از اینرو محور بحث همان روایاتى است‏که لفظ‏«سبع‏»در آنها آمده،و اکنون براى تایید گفتار فوق به‏حدیثهاى زیر توجه کنید:
الف-ابن شهر آشوب(ره)از تفسیر قطان-یکى از تفاسیر اهل سنت-از ابن مسعود روایت کرده که در تفسیر آیه/فسبح‏باسم ربک العظیم/ (7) گفته است:
«فکان اول من قال ذلک علی علیه السلام و انه صلى قبل الناس کلهم‏سبع سنین و اشهرا مع النبی،و صلى مع المسلمین اربع عشرة سنة و بعد النبی‏ثلاثین سنة‏» (8) -یعنى على علیه السلام نخستین کسى بود که این ذکر راگفت،و او کسى بود که هفت‏سال و چند ماه پیش از همه مردم‏با پیغمبر نماز خواند،و با مسلمانان نیز چهارده سال نماز گذاردو پس از رسول خدا(ص)نیز سى سال نماز خواند که اگر عمرآنحضرت در هنگام شهادت 63 سال باشد-همانگونه که مشهوراست،در هنگام بعثت رسول خدا(ص)دوازده ساله بوده،که این‏نیز حد وسط روایاتى است که در اینباره رسیده،چنانچه درصفحات آینده روى آن تحقیق خواهیم کرد-انشاء الله تعالى‏و همین عالم بزرگوار-یعنى مرحوم ابن شهر آشوب-در قسمت‏دیگرى از گفتار خود فرموده:
«و هو اول من صلى القبلتین،صلى الى بیت المقدس اربع عشرة سنة...»
و پس از چند سطر گوید:
«...و صلى الى الکعبة تسعا و ثلاثین سنة...» (9) که از نظر جمع‏بندى سالهاى عمر آنحضرت،با روایت فوق‏تقریبا یکسان است.
ب-حدیث دیگر،حدیث کتاب احتجاج طبرسى است که‏در بحار الانوار از آن کتاب نقل شده که بسند خود از امام حسن‏عسکرى علیه السلام از پدرانش از امیر المؤمنین علیهم السلام‏روایت کرده که فرمود:
«...کنت اول الناس اسلاما،بعث‏یوم الاثنین،و صلیت معه‏یوم الثلثاء،و بقیت معه اصلى سبع سنین حتى دخل نفر فى‏الاسلام...» (10)
یعنى-من نخستین مسلمان بودم که آنحضرت روز دوشنبه مبعوث شدو من روز سه شنبه با او نماز خواندم و هم چنان هفت‏سال با او بودم و نمازمیخواندم تا آنگاه که افرادى به اسلام گرویدند.
ج-در کتاب مناقب ابن شهر آشوب از مروان و عبد الرحمان‏تمیمى روایت کرده که گفته‏اند:
«مکث الاسلام سبع سنین لیس فیه الا ثلاثة:رسول الله و خدیجة و علی‏» (11)
-بر اسلام هفت‏سال گذشت که جز سه نفر دیگرى در این آئین نبود:رسول خداو خدیجة و على
د-و از کتاب ابن مردویه اصفهانى و مظفر سمعانى و امالى‏سهل بن عبد الله مروزى از ابى ذر غفارى روایت کرده که گفت:
رسول خدا(ص)فرمود:
«ان الملائکة صلت على و على علی سبع سنین قبل ان یسلم‏بشر» (12)
-فرشتگان هفت‏سال بر من و على درود فرستادند پیش از آنکه بشرى‏مسلمان شود.
ه-ابن مغازلى شافعى در کتاب مناقب خود بسندش از ابى‏ایوب انصارى از رسول خدا(ص) روایت کرده که فرمود:(13)
-فرشتگان هفت‏سال بر من و على درود فرستادند،چون غیر از اوکسى با من نماز نمى‏گذارد
و-و نیز بسندش از انس بن مالک از رسول خدا(ص)روایت‏کرده که فرمود:
«صلت الملائکة على و على على سبعا،و ذلک انه لم یرفع الى‏السماء شهادة ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله الا منى‏و منه‏» (14)
-فرشتگان هفت‏سال بر من و على درود فرستادند چون شهادتین جز ازمن و از او بسوى آسمان بالا نرفت.
ز-و در بحار الانوار از کتاب الفصول المختاره شیخ مفید(ره)
نقل کرده که بسند خود از عبایه اسدى از امیر المؤمنین علیه‏السلام روایت نموده که فرمود:
«لقد اسلمت قبل الناس بسبع سنین‏» (15)
-براستى که هفت‏سال پیش از مردم مسلمان شدم.
و امثال اینگونه روایات که با تحقیق و تتبع در کتابهاى سیره‏و تاریخ نمونه‏هاى دیگرى هم نظیر آنها دیده میشود،و با ضمیمه‏روایاتى همچون روایت طبرى که از ابن اسحاق روایت کرده و درصفحات آینده خواهید خواند که گوید:
«کان رسول الله(ص)اذا حضرت الصلاة خرج الى شعاب مکة و خرج‏معه على بن ابیطالب مستخفیا من عمه ابى طالب و من جمیع اعمامه و سائر قومه‏فیصلیان الصلوات فیها فاذا امسیا رجعا فمکثا کذلک ما شاء الله ان یمکثا» (16)
این نظریه تایید و تقویت مى‏شود که سالها از بعثت رسول‏خدا(ص)و رسالت آنحضرت گذشت تا آنحضرت مامور به انذارعشیره و نزدیکان گردید،و پس از آن نیز سالها گذشت که ماموربه ابلاغ رسالت و نبوت خویش به دیگران گردید و تدریجا افرادى به آنحضرت ایمان آوردند،که طبق این روایات این ماجرا هفت‏سال طول کشید،و استبعاد هم در این مورد بى‏جا است،و منشاى‏جز بى اطلاعى از تاریخ صدر اسلام ندارد.
3-سومین وجهى که در خلال گفتار مرحوم علامه امینى هم‏بدان اشاره شده و بصورت احتمال و بطور اختصار ذکر شده،و بنظر نگارنده و با توضیحى که ذیلا خواهد آمد شایدبى‏اشکال‏ترین وجه باشد،این است که منظور آنحضرت سالهاى‏قبل از بعثت بوده نه بعد از بعثت رسول خدا(ص)و این وجهى‏است که برخى از دانشمندان اهل سنت نیز آنرا ذکر کرده‏و اختیار نموده‏اند که از آنجمله ابن ابى الحدید از استاد خودابو جعفر اسکافى(از علماى بغداد در قرن سوم و متوفاى سال‏240)نقل مى‏کند که در پاسخ جاحظ-در ضمن بحثى طولانى‏که میان آندو رد و بدل شده-گفته است:
اینکه در کلام امیر المؤمنین علیه السلام آمده که فرموده:«من‏هفت‏سال پیش از همه مردم نماز خواندم‏»منظور آنحضرت فاصله‏میان هشت‏سالگى و پانزده سالگى آنحضرت است-یعنى‏روزى که رسول خدا(ص)على علیه السلام را بخاطر قحطى‏و خشکسالى که پیش آمده بود از پدرش ابوطالب بازگرفته و بخانه‏خود برد که در آنوقت هشت‏سال از عمر على علیه السلام گذشته‏بود،و پانزده سالگى آنحضرت یعنى روزى که جبرئیل بر رسول خدا(ص) نازل شد و رسالت الهى را بر آنحضرت فرود آورد (17) که در این فاصله نه دعوتى بود و نه رسالتى و نه ادعاى نبوتى،بلکه‏در این مدت رسول خدا(ص)عبادت الهى را بر طبق آئین ابراهیم‏و دین حنیف انجام میداد و از مردم کناره گرفته و به اعتکاف‏و عبادت روزگار میگذرانید و گاه در کوه حرا به اعتکاف میرفت،و على علیه السلام همه جا مانند پیروى علاقمند و شاگردى ازشاگردان بهمراه او بود،تا آنگاه که به سن پانزده سالگى و مرحله‏بلوغ رسید،و فرشته وحى بر رسول خدا(ص)نازل شده و رسالت‏الهى را به آنحضرت ابلاغ نمود و رسول خدا(ص)على را به‏اسلام دعوت نمود و او نیز از روى تفکر و اندیشه پذیرفت (18) .
و براى توضیح و تایید این وجه لازم است به چند مطلب توجه‏شود:
الف-همانگونه که در بحثهاى گذشته گفتیم رسول‏خدا(ص)پیش از بعثت نیز نماز میخواند و عبادت میکرد،چنانچه در گفتار بالا خواندید در روایات اهل سنت نیز-مانند روایت‏عایشه در باب وحى-آمده که رسم آنحضرت چنان بود که در هرسال یک ماه یا چند ماه براى عبادت به کوه حرا میرفت (19) ،
و حتى بدنبال این بحث نیز بحث دیگرى بود که آیا بر طبق چه‏شریعتى عبادت مى‏کرد؟که ما در بحثهاى گذشته شمه‏اى‏روى آن بحث کرده‏ایم.
و بلکه درباره دیگران نیز-مانند حنفاء که داستانشان را ذکرکردیم-امثال این گونه تعبیرات آمده بود،و بلکه در مورد ابوذرغفارى گفته‏اند که وى از کسانى بود که در زمان جاهلیت به‏وحدانیت‏حقتعالى معتقد بود و بتها را پرستش نمى‏کردو گفته‏اند:
«انه صلى قبل مبعث النبى بعدة سنوات‏» (20)
یعنى او چند سال پیش از بعثت رسول خدا نماز میگزارد.
ب-با توجه به نزدیکى امیر المؤمنین علیه السلام با رسول‏خدا(ص)در دوران کودکى و شدت علاقه‏اى که آنحضرت به‏على علیه السلام داشت و بالعکس،بنظر میرسد که رسول خدا(ص) آنچه را در مورد خداشناسى و عبادت حقتعالى‏میدانست و بدان عمل مى‏کرد به على علیه السلام نیز که همانندفرزند او بود یاد داده و تعلیم میفرمود،و على علیه السلام نیز که‏همانند شاگردى که شیفته و عاشق استاد و مربى خود باشدسخنان آنحضرت را به جان مى‏پذیرفت، بسیار عادى بنظرمى‏رسد که رسول خدا(ص)همان عبادت و نمازى را که خودانجام میداد به على علیه السلام نیز یاد داده و آنحضرت نیز مانندرسول خدا(ص)سالهاى قبل از بعثت نماز میخوانده است.
و شاهد این مطلب نیز گفتار خود امیر المؤمنین علیه السلام‏است که در خطبه قاصعه فرماید:
«انا وضعت فی الصغر بکلا کل العرب×و کسرت نواجم قرون‏ربیعة و مضر×و قد علمتم موضعی من رسول الله صلى الله علیه و آله‏بالقرابة القریبة و المنزلة الخصیصة×وضعنی فی حجره و انا ولیدیضمنی الى صدره و یکنفنی فی فراشه×و یمسنی جسده و یشمنی‏عرفه و کان یمضغ الشی‏ء ثم یلقمنیه و ما وجد لی کذبة فی قول×و لا خطلة فی فعل×و لقد قرن الله به صلى الله علیه و آله من لدن ان‏کان فطیما اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم×و محاسن اخلاق العالم×لیله و نهاره×و لقد کنت اتبعه اتباع‏الفصیل اثر امه یرفع لی فی کل یوم من اخلاقه علما و یامرنى‏بالاقتداء به و لقد کان یجاور فى کل سنة بحراء فاراه و لا یراه غیرى و لم یجمع بیت واحد یومئذ فى الاسلام غیر رسول الله صلى الله علیه‏و آله و خدیجة و انا ثالثهما ارى نور الوحى و الرسالة×و اشم ریح‏النبوة×و لقد سمعت رنة الشیطان حین نزل الوحى علیه صلى الله‏علیه و آله فقلت‏یا رسول الله ما هذه الرنة فقال هذا الشیطان قد ایس‏من عبادته×انک تسمع ما اسمع×و ترى ما ارى الا انک لست بنبی×و لکنک لوزیر و انک لعلى خیر»
-یعنى من در کوچکى سینه‏هاى عرب را بزمین رساندم،و شاخهاى‏برآمده قبیله ربیعه و مضر را شکستم،و شما مقام و منزلت مرا بسبب خویشى‏نزدیک و منزلت مخصوص نسبت برسول خدا میدانید،که آنحضرت مرا دردامان خود پروراند و من کودکى بودم که مرا بسینه مى‏چسباند،و در بسترخویش در آغوش مى‏گرفت،بدنش را بمن میمالید و بوى خوش خود رابمن میبویانید،و غذا را در دهان خود میجوید و نرم کرده سپس در دهان‏من میگذارد، هیچگاه از من دروغى در گفتار و خطائى در کردار ندید،و براستى که خداوند از روزى که از شیر گرفته شد بزرگترین فرشته خود رابا او قرین و همراه کرد که او را به راه مکارم اخلاق جهان سیر دهد درشب و روز،و من نیز بدنبال او بوده و همچون بچه شترى که بدنبال مادرش‏باشد از او پیروى میکردم،و هر روز براى من در اخلاق خود نشانه‏و علامتى میافراشت، و پیروى آنرا بمن دستور میداد،و هر ساله در غار حراء(براى عبادت و اعتکاف)اقامت مى‏نمود، که من فقط او را میدیدم و غیرمن دیگرى او را نمیدید،و آن روز اسلام در خانه‏اى گرد نیامده بود جزخانه رسول خدا و خدیجه که من سومى آن دو بودم که نور وحى و رسالت را میدیدم،و بوى نبوت را استشمام میکردم،و براستى که صداى ناله‏شیطان را هنگامى که وحى بر رسول خدا(ص)نازل شد شنیدم و به رسول‏خدا گفتم:این صدا چیست؟فرمود:این شیطان است که از پرستیدن اومایوس شده(و امید گمراه کردن مردم را از دست داده)تو براستى که‏مى‏شنوى آنچه را من مى‏شنوم و مى‏بینى آنچه را من مى‏بینم جز آنکه توپیامبر نیستى ولى تو وزیر(و کمک کار من هستى)و تو بر خیر خواهى بود.
و داستان رفتن على علیه السلام بخانه رسول خدا(ص)درکودکى را پیش از این اشاره کرده‏ایم،و طبرى و دیگران اینگونه‏نقل کرده‏اند که چند سال قبل از بعثت رسول خدا(ص) قریشیان‏در مکه دچار قحطى و خشکسالى سختى شدند و عیال ابوطالب‏و نانخورهاى او زیاد بود،رسول خدا(ص)به عباس(عمویش)
که زندگى بهترى در میان قبیله بنى هاشم داشت فرمود:برادرت‏ابوطالب کثیر العیال است و وضع زندگى مردم را هم که خودمى‏بینى خوب است نزد ابوطالب رفته و بوسیله‏اى از نانخورهاى‏او بکاهیم به این ترتیب که من یکى از فرزندان او را برگیرم و تودیگرى را!عباس پذیرفت و هر دو بنزد ابوطالب رفته و منظور خودرا به او اظهار کردند و ابوطالب(که به عقیل علاقه خاصى‏داشت)گفت:عقیل را براى من بگذارید و هر که را خواستیدبرگیرید،و رسول خدا(ص)على علیه السلام را برگرفته و با خودبخانه برد،و عباس نیز جعفر را پیش خود برد و بدین ترتیب على علیه السلام از کودکى در خانه رسول خدا(ص)بسر مى‏برد تاوقتى که آنحضرت به نبوت مبعوث گردید... (21) و بدنبال آن طبرى روایت دیگرى از محمد بن اسحاق روایت‏کرده که گفته است:
«کان رسول الله(ص)اذا حضرت الصلاة خرج الى شعاب مکة و خرج‏معه علی بن ابیطالب مستخفیا من عمه ابى طالب و من جمیع اعمامه و سائر قومه،فیصلیان الصلوات فیها،فاذا امسیا رجعا،فمکثا کذلک ماشاء الله ان‏یمکثا...»
رسم رسول خدا(ص)این بود که چون هنگام نماز میشد به دره‏هاى مکه میرفت‏و على بن ابیطالب نیز با او میرفت در حالى که خود را از عمویش ابوطالب و همه‏عموها و مردم دیگر پنهان میداشت،و آندو در آن دره‏ها نماز میگذاردند و چون شام‏میشد باز مى‏گشتند و مدتى را که خدا میخواست بهمین منوال گذراندند.
و در مورد شدت علاقه على علیه السلام نسبت به رسول‏خدا(ص)و علاقه رسول خدا(ص)به او ابن ابى الحدید روایت‏جالبى نقل کرده که متن آن چنین است:
«روى الفضل بن عباس رحمه الله قال:سئلت ابى عن ولدرسول الله(ص)الذکور:ایهم کان رسول الله(ص)له اشد حبا؟
فقال:علی بن ابیطالب علیه السلام،فقلت له:سئلتک عن بنیه؟
فقال:انه کان احب الیه من بنیه و اراف،ما رایناه زایله یوما من الدهرمنذ کان طفلا،الا ان یکون فی سفر لخدیجة،و ما راینا ابا ابر بابن منه لعلی،و لا ابنا اطوع لاب من علی...» (22)
-یعنى فضل بن عباس گفت:من از پدرم پرسیدم:رسول خدا(ص)
کدامیک از پسرانش را بیشتر دوست میداشت؟گفت:على بن ابیطالب‏را!بدو گفتم:من از پسرانش از تو سئوال کردم؟گفت:آرى او را ازپسرانش بیشتر دوست میداشت و نسبت به او مهربانتر بود،تا وقتى که‏کودک بود هیچ روزى از روزها ندیدیم که او را از خود جدا کند جز آنکه‏براى خدیجه به سفرى رفته باشد،و پدرى را ندیدیم که نسبت به پسرش‏مهربانتر از آنحضرت نسبت به على باشد،و پسرى را هم ندیدیم که نسبت‏به پدر خود فرمانبردارتر از على نسبت به آنحضرت باشد.
و نیز از حسین بن زید بن على علیه السلام از پدرش زید بن‏على علیه السلام روایت کرده که گفته است:
«کان رسول الله یمضغ اللحمة و التمرة حتى تلین،و یجعلهما فی‏فم علی و هو صغیر فی حجره.. .» (23)
-شیوه رسول خدا(ص)آن بود که گوشت و خرما را میجوید تا نرم‏میشد و آنها را در دهان على که کودکى بود در کنار او مى‏نهاد.
و از جبیر بن مطعم روایت کرده که گفته است:ما باکودکان مکه بازى میکردیم و پدرم به ما مى‏گفت:
«الا ترون الى حب هذا الغلام-یعنى علیا-لمحمد و اتباعه له دون ابیه‏» (24)
-آیا محبت این پسرک-یعنى على-را نسبت به محمد و پیرویش را از او بجاى پدرش مى‏بینید؟
ج-روایاتى نیز که محدثین شیعه و اهل سنت درباره موحدبودن و خداشناسى على علیه السلام قبل از بعثت رسول خدا(ص)
نقل کرده‏اند مى‏تواند مؤید و شاهد خوبى بر دو مطلب فوق باشد.
و از آنجمله است روایت زیر که قاضى دیار بکرى در تاریخ‏الخمیس خود نقل کرده که از رسول خدا(ص)روایت‏شده که‏فرمود:«سباق الامم ثلاثة لم یکفروا بالله طرفة عین:على بن‏ابیطالب،و صاحب یس،و مؤمن آل فرعون‏» (25)
پیشتازان امتها سه نفر بودند که چشم برهم زدنى بخدا کافرنشدند:على بن ابیطالب و صاحب یس و مؤمن آل فرعون.
و از آنجمله حدیثى است که ابن حجر عسقلانى با شدت‏تعصبى که دارد از ابن سعد حسن بن زید روایت کرده که درباره‏على علیه السلام گفته:
«لم یعبد الاوثان قط‏».
و دنبال آن گفته است:
«و من ثم یقال فیه کرم الله وجهه‏» (26)
-و بهمین جهت به او«کرم الله وجهه‏»گفته میشودو این هم عبارت کتاب‏«امتاع الاسماع‏»مقریزى است که‏در سیره حلبیه نقل شده که گفته است:
«و اما على بن ابیطالب فلم یکن مشرکا بالله ابدا لانه کان مع‏رسول الله(ص)فی کفالته کاحد اولاده یتبعه فى جمیع اموره فلم یحتج ان یدعى‏للاسلام،فیقال اسلم...» (27) .
-و اما على بن ابیطالب هیچگاه مشرک نبود،زیرا او درتحت کفالت رسول خدا(ص)و مانند یکى از فرزندان او بود که‏در همه کارها از او پیروى مى‏کرد و نیازى نبود که او به اسلام‏دعوت شود تا در نتیجه گفته شود که او اسلام آورد.
و از عرائس نیز نقل کرده که از رسول خدا(ص)روایت نظیرروایت تاریخ خمیس را روایت نموده،و جالبتر آنکه از فاطمه‏بنت اسد مادر آنحضرت روایت کرده که گوید:وقتى که درزمان جاهلیت به آنحضرت حامله بود روزى فاطمه خواست براى‏بت هبل سجده کند که آن کودک در شکم او خم شد وبدینوسیله مانع سجده مادر براى بت هبل گردید... (28) .
و بنابر این آنچه گفته شد بد نیست مطلبى را نیز که مرحوم علامه امینى در اینجا تذکر داده یادآورى کنیم که پس از نقل اقوال‏دانشمندان درباره سبقت امیر المؤمنین در اسلام و اینکه‏آنحضرت‏«اول من اسلم‏»بود چنین گوید:
هذا ما اقتضته المسالمة مع القوم فی تحدید مبدء اسلامه‏علیه السلام،و اما نحن فلا نقول:انه اول من اسلم بالمعنى الذی‏یحاوله ابن کثیر و قومه لان البدئة به تستدعی سبقا من الکفرو متى کفر امیر المؤمنین حتى یسلم؟و متى اشرک بالله حتى‏یؤمن؟و قد انعقدت نطفته على الحنیفیة البیضاء،و احتضنه‏حجر الرسالة،و غدته ید النبوة،و هذبه الخلق النبوی العظیم،فلم یزل مقتصا اثر الرسول قبل ان یصدع بالدین الحنیف‏و بعده،فلم یکن له هوى غیر هواه،و لا نزعة غیر نزعته،و کیف‏یمکن الخصم ان یقذفه بکفر قبل الدعوة؟!و هو یقول(و ان لم نرصحة ما یقول):انه کان یمنع امه من السجود للصنم و هو حمل‏ایکون امام الامة هکذا فی عالم الاجنة ثم یدنسه درن الکفرفی عالم التکلیف؟فلقد کان صلوات الله علیه مؤمنا جنیناو رضیعا و فطیما و یافعا و غلاما و کهلا و خلیفة.
و لو لا ابو طالب و ابنه لما مثل الدین شخصا وقاما
بل نحن نقول:ان المراد من اسلامه و ایمانه و اولیته فیهماو سبقه الی النبی فی الاسلام هو المعنى المراد من قوله تعالى‏عن ابراهیم الخلیل علیه السلام:و انا اول المسلمین.و فیما قال‏سبحانه عنه:اذ قال ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمین.و فیماقال سبحانه عن موسى علیه السلام:و انا اول المؤمنین:و فیماقال تعالى عن نبیه الاعظم:آمن الرسول بما انزل الیه من ربه. و فیما قال:قل انی امرت ان اکون اول من اسلم.و فی قوله:
و امرت ان اسلم لرب العالمین. (29)
و در پایان این بحث وجه دیگرى هم در قسمتى از این‏روایات مانند روایت‏«صلیت‏»یا«اسلمت‏»قبل الناس بسبع‏سنین‏»بنظر رسید که فعلا در همان حد احتمال آنرا نقل مى‏کنیم‏و شاهد و دلیل محکمى براى اثبات آن نداریم و بهمان صورت‏احتمال نقل مى‏کنیم،شاید خواننده محترم بتواند دلیل و شاهدى‏براى آن پیدا کرده و به ما نیز اطلاع داده و بى‏خبرمان نگذارند،وآن احتمال این است که منظور از تقدم اسلام و ایمان در هفت‏سال یا کمتر و بیشتر تقدم رتبى و سبقت در درجه ایمان و اعتقادباشد نه تقدم زمانى نظیر روایات‏«کنت نبیا و آدم بین الماءو الطین‏»یا«بین الروح و الجسد»که از رسول خدا(ص) نقل شده‏و یا روایت‏«انا اصغر من ربى بسنتین‏»که از امیر المؤمنین‏علیه السلام روایت‏شده،و نظائر اینگونه روایات که جمعى ازدانشمندان آنها را بر همین معنا حمل کرده‏اند...
و خصوص عدد«هفت‏»نیز شاید بدان جهت باشد که در«باب درجات ایمان‏»در چند روایت براى ایمان هفت درجه‏ذکر فرموده‏اند،مانند روایت کافى که بسند خود از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:
«ان الله عز و جل وضع الایمان على سبعة اسهم،على البرو الصدق و الیقین و الرضا و الوفاء و العلم و الحلم،ثم قسم ذلک بین‏الناس،فمن جعل فیه هذه السبعة الاسهم فهو کامل محتمل و قسم‏لبعض الناس السهم و لبعض السهمین و لبعض الثلاثة حتى انتهواالى السبعة...» (30)
و عرفاء و اهل سیر و سلوک نیز منازل و مراحل رسیدن به‏کمال را هفت مرحله ذکر کرده‏اند و شعر ذیل هم ناظربهمین معنا است که گوید:
هفت‏شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه‏ایم.
--------------------------------------
1- این حدیث را بیش از 15 نفر از بزرگان اهل سنت مانند نسائى و حاکم و ابو نعیم
و ابن ماجه و طبرى در کتاب تاریخ و ابن اثیر و دیگران نقل کرده‏اند،به الغدیر،ج 2-ص 314 مراجعه شود.و از محدثین و علماى شیعه نیز شیخ صدوق(ره)
در کتاب خصال و طبرسى(ره)در کتاب احتجاج و شیخ مفید(ره)در کتاب‏«الفصول المختاره‏»بسند خود از امیر المؤمنین علیه السلام روایت کرده‏اند 38-(بحار الانوار)ج 38-ص 209 و 298-269.
2- خصائص نسائى-ص 3.
3- الغدیر ج 3-ص 222-223.و بحار الانوار،ج 38-ص 268.
4- السیرة النبویة ابن کثیر-ج 1-ص 431-432.
5- بحار الانوار ج 38 ص 245 بنقل از کشف الغمه
6- الغدیر ج 3 ص 241-243و البته گفتار ایشان که توقف آنحضرت در مکه ده سال بوده برخلاف مشهوراست و همانگونه که میدانید مشهور در اینباره سیزده سال است.
7- سوره واقعه آیه 74
8- مناقب ج 1 ص 249«
9- مناقب ج 1 ص 250
10- بحار الانوار ج 38 ص 209
11- و12- مناقب آل ابیطالب ج 1 ص 243
13- و 14- مناقب ابن مغازلى ص 14-
15- بحار الانوار ج 38 ص 268
16- تاریخ طبرى ج 2 ص 314
17- این نظریه ابو جعفر اسکافى در این باب است که عقیده داشته على علیه السلام‏در هنگام بعثت رسول خدا(ص)پانزده ساله بوده و اقوال دیگرى هم در این باره‏در گفتار دانشمندان شیعه و اهل سنت دیده مى‏شود که انشاء الله در پایان این‏بحث‏خواهد آمد.
18- شرح ابن ابى الحدید ج 13 ص 248
19- متن روایت عایشه اینگونه بود«فکان یخلو بغار حرا فیتحنث و هو التعبد».و درروایت محمد بن اسحاق نیز اینطور بود«و کان رسول الله(ص)یخرج الى حرا فی‏کل عام من السنة یتنسک فیه...».
20- طبقات ابن سعد ج 4 قسم 1 ص 163
21- تاریخ طبرى ج 2 ص 313-314
22- و 23- و 24- شرح ابن ابى الحدید ج 13 ص 200
25- احقاق الحق ج 15 ص 346 و بحار الانوار ج 38 ص 230 بنقل از اربعین خطیب وفضائل احمد و کشف الثعلبى
26- الصواعق المحرقه ص 118-
27- و در الغدیر ج 3 ص 238 بنحو کاملترى این عبارت نقل شده است
28- سیره حلبیه ج 1 ص 303-305 ط مصر(مکتبة مصطفى محمد)
29- الغدیر ج 3 ص 239
30-اصول کافى کتاب الایمان و الکفر باب درجات الایمان ج 1 و ترجمه آن چنین‏است: براستى که خداى عز و جل پایه ایمان را بر هفت‏سهم نهاده،بر نیکوکارى وراستى و یقین و رضا و خشنودى و علم و حلم،و آنگاه این سهام را میان مردم تقسیم‏کرد و هر آنکس که تمامى این هفت‏سهم در او باشد او انسان کاملى است که همه‏سهام را برگرفته ولى براى مردم دیگر یک سهم و دو سهم و سه سهم تقسیم شده تابرسند به همان هفت‏سهم.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:16 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

بحث پایانى و تکمیلى این گفتار

در خلال گفتار گذشته همانگونه که خواندید در محور سن‏امیر المؤمنین(ع)در هنگام بعثت رسول خدا(ص)و ایمان آنحضرت به اسلام اختلافى وجود داشت،چنانچه از دانشمندان اهل سنت ازحاکم در مستدرک نقل شده بود که گفته است:
«و لا اعلم خلافا بین اصحاب التواریخ ان على بن ابیطالب‏رضى الله عنه اولهم اسلاما،و انما اختلفوا فى بلوغه.
و از نویسندگان معاصر نیز هاشم معروف حسنى در کتاب‏سیرة المصطفى گوید:
«لقد اتفق المورخون و المحدثون على ان علیا علیه السلام‏اول الناس اسلاما و لکن اختلفوا فى سنه یوم اسلامه‏» (1) .
و این اختلاف سبب آن شده که برخى خواسته‏اند در این فضیلت‏بزرگ که مخصوص على علیه السلام بوده خدشه وارد کرده و سن‏آنحضرت را در آنروز که بسیارى گفته‏اند کمتر از حد بلوغ بوده است‏سبب نقص و در نتیجه کاسته شدن اهمیت بسیارى که این فضیلت‏داشته است بحساب آورند.
چنانچه شیخ مفید(ره)فرموده:
«اجمعت الامة على ان امیر المؤمنین علیه السلام اول ذکر اجاب‏رسول الله صلى الله علیه و آله و لم یختلف فی ذلک احد من اهل‏العلم،الا ان العثمانیة طعنت فى ایمان امیر المؤمنین علیه السلام بصغر سنه فى حال الاجابة‏» (2) .
یعنى اجماع امت اسلامى بر آن است که على علیه السلام‏نخستین مردى است که دعوت رسول خدا(ص)را اجابت کرده و به‏آنحضرت ایمان آورد،و هیچیک از اهل علم در این باره اختلاف‏ندارد،جز آنکه عثمانیه در مورد ایمان امیر المؤمنین کم سنى‏آنحضرت را عیب شمرده و گفته‏اند:وى در آنزمان بالغ نبوده و درنتیجه ایمان او از روى شناخت صحیح انجام نگرفته...و روایات‏دیگرى هم بود که نخستین انسانى که ایمان آورد خدیجه بود،و درپاره‏اى از روایات هم نخستین مسلمان را ابو بکر و یا زید بن حارثه‏دانسته‏اند.
و روى همین جهت بعضیها خواسته‏اند براى اینکه دل همه رابدست آورده باشند وسط افتاده و پا در میانى کرده و به قول دانشمندان‏میان همه روایات را جمع کرده و چنین گفته‏اند.
«الا ورع فی الجمع بین هذه الاقوال ان یقال:ان اول من اسلم من‏الرجال الاحرار ابو بکر،و من النساء خدیجة،و من الصبیان على،و من الموالى زید بن حارثه...» (3) .
یعنى نزدیکتر به احتیاط در جمع بین این قولها آن است که گفته‏شود:نخستین کسى که از جنس مردان آزاده اسلام اختیار کرد ابو بکر بود و از زنان خدیجه و از کودکان على و از موالى(آزاد شدگان)
زید بن حارثه...
و چنانچه از جلال الدین سیوطى نقل شده:نخستین کسى که این‏جمع را کرده است ابو حنیفه بوده و بدنبال این جمع،ابن کثیر گفته‏است:و اسلام ابو بکر از اسلام آن چند نفر دیگر سودمندتر بود براى‏اینکه او شخصیت بزرگى بود و در میان قریش رئیسى بود که مورداحترام آنها و مالدار بود... (4) و...
اما بد نیست بدانید همین آقاى ابن کثیر در جاى دیگر اعتراف‏کرده که از نظر زمانى ایمان آن سه نفر دیگر مقدم بر ایمان ابو بکر بوده‏است،چنانچه ابن حجر عسقلانى پس از نقل جمع مزبور در الصواعق‏المحرقة از او نقل کرده که گفته است:
«و خالف فى ذلک ابن کثیر فقال:الظاهر ان اهل بیته صلى الله‏علیه و آله و سلم آمنوا قبل کل احد زوجته خدیجة و مولاه زیدو زوجته ام ایمن و على و ورقه‏». (5)
یعنى ابن کثیر با این کیفیت جمع مخالفت کرده و گفته‏است:ظاهر آن است که خاندان آن حضرت(ص)پیش از هرشخص دیگرى ایمان آوردند و آنها عبارت بودند از خدیجه همسرآنحضرت و آزاد شده او یعنى زید و همسر زید ام ایمن و على و ورقة...
و از گفتار این دو دانشمند و محدث اهل سنت که تعصب‏بیشترى نسبت به معتقدات خود و اهل مذهب خود از دیگران‏دارند و از کتابها و نوشته‏هاشان-مانند همین کتاب‏الصواعق المحرقة و کتاب البدایة و النهایة-و اهانتها و دشنامهائى‏که نثار شیعیان و رافضیان کرده‏اند بخوبى معلوم مى‏شود که این‏طریقه جمع میان این اقوال صحیح نیست،زیرابحث در این است که آیا على علیه السلام و دیگران کدامیک ازنظر زمانى در ایمان به رسول خدا«ص‏»و اسلام سبقت جستند،و پس از اعتراف به اینکه على علیه السلام از این نظر سبقت‏داشته دیگر جاى آن بحث باقى نخواهد ماند...
و خوب بود این آقایان اگر هم میخواستند میان روایات راجمع کنند بگونه‏اى که با عقیده‏شان نیز که ابو بکر را برتر از على‏علیه السلام میدانند مخالف نباشد همانند برخى مى‏گفتند:منظوراز اینکه ابو بکر نخستین مسلمان بود،یعنى نخستین کسى بود که‏اسلام خود را اظهار کرد ولى دیگران از ترس مشرکان جرئت‏اظهار آنرا نداشتند،که آنهم مورد بحث است و مسلما از رسول‏خدا و خدیجه و على علیه السلام زودتر اظهار اسلام نکرده‏چنانچه از روایت عفیف کندى که پیش از این نقل کردیم معلوم‏میشود و بلکه از ابوذر غفارى چنانچه پس از این خواهد آمد. و یا همانگونه که از برخى دیگر مانند سعد بن ابى وقاص ومحمد بن حنفیه روایت کرده‏اند جمع میکرده‏اند که آندو درباره‏ابو بکر گفته‏اند:
«لم یکن اولهم اسلاما و لکن کان افضلهم اسلاما» (6) .
ابو بکر در میان آنها نخستین مسلمان نبود ولى اسلام او برتربود.و یا روایت دیگرى که همین آقاى ابن کثیر از ابى جریربسندش از محمد بن سعد بن ابى وقاص روایت کرده که گوید:
«قلت لابى:اکان ابوبکر اولکم اسلاما؟قال:لا و لقد اسلم‏قبله اکثر من خمسین و لکن کان افضلنا اسلاما» (7) .
یعنى به پدرم(سعد بن ابى وقاص)گفتم:آیا ابو بکر در میان‏شما نخستین مسلمان بود؟گفت: نه،بلکه قبل از او بیش ازپنجاه نفر مسلمان شدند،ولى ابو بکر برترین ماها بود از نظراسلام...
که البته این مطلب هم بر فرض صحت روایت جز یک‏اجتهاد شخصى و اظهار نظرى خصوصى بیش نیست که براى‏دیگران ارزشى ندارد،و بهتر آن است که از این بحث صرفنظرکرده و همان بحث دیگر را دنبال کنیم و بگذریم.
بارى همانگونه که گفته شد در سبقت اسلام و ایمان على علیه السلام ظاهرا جاى تردید نیست،و مطلب همانگونه که نقل‏کردیم اجماعى و اتفاقى است،منتهى براى اینکه این فضیلت‏بزرگ را خدشه‏دار کرده و زیر سئوال ببرند به این گفتار متشبث‏شده‏اند که ایمان على علیه السلام در آنروز که ده سال بیشتر ازسن او نگذشته بود از روى تدبر و تفکر نبوده بلکه از روى‏تقلید و تلقین بوده ولى دیگران که پس از بلوغ و در سنین بالاترى‏ایمان آوردند ایمانشان از روى تعقل و تدبر و معرفت و یقین بوده‏است.
که در اینباره نیز بطور اختصار و فشرده مى‏گوئیم:
اولا-همانگونه که در خلال گفتارهاى گذشته از حاکم‏نیشابورى و یعقوبى و دیگران شنیدید درباره سن آنحضرت درهنگام بعثت رسول خدا(ص)و ایمان او به آنحضرت اختلافى‏است و نظر قطعى در این باره اظهار نشده،زیرا از برخى روایات‏مانند روایت قتاده از حسن بصرى و دیگران که در کتابهاى اهل‏سنت و شیعه (8) نیز آمده است‏سن آنحضرت در آنروز پانزده یاشانزده سال بوده که از آنجمله است این دو روایت:
1- «روى قتاده عن الحسن و غیره قال:کان اول من آمن على بن ابى طالب علیه السلام و هو ابن خمس عشرة سنة او ست‏عشرة‏». (9)
یعنى قتاده از حسن و دیگران نقل کرده که نخستین کسى‏که ایمان آورد على بن ابیطالب علیه السلام بود در حالى که‏پانزده ساله یا شانزده ساله بود.
2- «و روى شداد بن اوس قال:سئلت‏خباب بن الارت عن‏اسلام على بن ابیطالب علیه السلام، قال:اسلم و هو ابن خمس‏عشرة سنة،و لقد رایته یصلى مع النبى(ص)و هو یومئذ بالغ‏مستحکم البلوغ‏». (10)
یعنى شداد بن اوس گفته است:از خباب بن ارت درباره‏اسلام على بن ابیطالب سئوال کردم؟ در پاسخ گفت:او در سن‏پانزده سالگى اسلام آورد،و من او را دیدم که با رسول خدا نمازمیخواند و در آنروز بحد کمال و بلوغ رسیده بود.
و این دو شعر هم از عبد الله بن ابى سفیان نقل شده که گوید:
و صلى على مخلصا بصلاته لخمس و عشر من سنیه کوامل و خلى اناسا بعده یتبعونه له عمل افضل به صنع عامل (11) .
و در پاره‏اى از روایات آمده است که آنحضرت در آنروزچهارده ساله بود چنانچه على بن زید از ابى نضرة روایت کرده‏که گوید:
«اسلم على علیه السلام و هو ابن اربع عشرة سنة‏». (12)
و در روایات دیگرى است که آنحضرت دوازده ساله و یایازده ساله بود که-همانگونه که قبلا نیز تذکر داده‏ایم-مشهور نزدعلماى شیعه و اهل سنت و روایات معتبر آن است که آنحضرت‏در آنروز ده ساله بود...
ولى آنها که خواسته‏اند در این فضیلت بزرگ خدشه واردکنند باید نخست این مطلب را ثابت کنند که سن آنحضرت‏کمتر از حد بلوغ بوده و سپس بخیال خود آنرا مخدوش سازند...
در صورتیکه در بسیارى از روایاتى که خود ایشان از على‏علیه السلام و دیگران نقل کرده‏اند با این تعبیر آمده بود که‏نخستین کسى که از مردان(رجال)ایمان آورد آنحضرت بوده‏مانند روایتى که ابى داود و دیگران بسندهاى خود از على‏علیه السلام روایت کرده‏اند که فرمود:
«انا اول رجل اسلم مع رسول الله‏». (13)
یعنى من نخستین مردى بودم که با رسول خدا(ص)اسلام آوردم.
و یا در تاریخ یعقوبى آمده بود که:
«کان اول من اسلم خدیجه بنت‏خویلد من النساء و على بن‏ابیطالب من الرجال ثم زید بن حارثه ثم ابوذر...». (14)
و ثانیا-رسیدن به سن پانزده سالگى که یکى از سه نشانه حدبلوغ در باب تکالیف شرعیه است همانگونه که برخى ازاهل سنت گفته‏اند در سالهاى پس از هجرت و در داستان غزوه‏خندق تعیین شده و بعنوان حدى از حدود تبلیغ درآمده و گرنه قبل‏از آن میزان در بلوغ و تکلیف تمیز و ادراک بوده نه سن و سال‏چنانچه از کتاب اسعاف الراغبین و سیره حلبیه نقل شده است (15) .
و ثالثا-مسئله پذیرش ایمان و امور اعتقادى و بلکه عبادت‏افراد و بندگان الهى در نزد خداى تعالى توقفى بر بلوغ و رسیدن به‏حد تکلیف شرعى ندارد،چنانچه فقهاى اسلام در باب‏«عبادات‏صبى‏»بطور مشروح و مستدل بیان داشته‏اند،و ارزش عمل آنهااز نظر پاداش و ثواب و قبولى آن در نزد خداى تعالى با عمل‏آنهائى که بحد تکلیف و بلوغ رسیده‏اند تفاوتى ندارد اگر نگوئیم‏پاداش بیشترى دارند...
و عمل رسول خدا(ص)و گفتار آنحضرت درباره ایمان على‏علیه السلام نیز میتواند بهترین گواه بر این مطلب باشد که بر طبق‏روایات بسیارى که در کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده است‏رسول خدا(ص)على علیه السلام را دعوت به اسلام کرد و پس ازآنکه او ایمان آورد بعنوان نخستین مسلمان و مؤمن بخود او را موردآنهمه مدح و ستایش قرار داده بدو فرمود:
«ان هذا اول من آمن بى و هو اول من یصافحنى...».
و یا آنکه فرمود:
«اول الناس ورودا على الحوض اولهم اسلاما...».
و یا بفاطمه علیها السلام فرمود:
«زوجتک اقدمهم سلما...».
و یا آنچه را امیر المؤمنین بعنوان افتخار ذکر مى‏کند که‏میگوید:
«صلیت قبل ان یصلى احد...».
و یا آنکه فرمود:
«انا اول من صلى مع رسول الله‏».
و یا آنکه فرمود:
«عبدت الله مع رسول الله قبل ان یعبده احد...».
و یا روایات دیگرى که در گفتارهاى پیش از این با تفصیل‏بیشترى نقل شد...که بنا بگفته اینان اینگونه روایات هیچ معنى و مفهوم صحیحى ندارد،زیرا عبادت و نمازى که در سن‏ده سالگى و یا کمتر انجام پذیرد ارزش و پاداشى ندارد تا موجب‏افتخار و سربلندى بوده و قابل ذکر باشد.
و ممکن است این بحث به آیاتى از قرآن کریم چون داستان‏ولادت حضرت عیسى علیه السلام نیز سرایت کرده و مورد سئوال‏قرار گیرد که وقتى آنحضرت در گهواره بزبان آمده و میگوید:
«...انى عبد الله آتانى الکتاب و جعلنى نبیا،و اوصانى بالصلوة‏و الزکاة ما دمت‏حیا،و برا بوالدتى و لم یجعلنى جبارا شقیا...» (16) .
یعنى براستى که من بنده خدایم که او بمن کتاب داده و مراپیامبر قرار داده،و مرا در هر کجا باشم مبارک گردانده و مرا به‏نماز و زکاة سفارش کرده تا آنگاه که زنده‏ام،و به نیکى ومهربانى نسبت بمادرم و مرا نافرمان و سخت دل قرارم نداده...
و در اینجا نیز کسى بگوید این چه افتخارى است که‏حضرت مسیح میکند که خدا در گهواره به او کتاب داده و او راپیامبر قرار داده و به نماز و زکات و نیکى بمادر سفارش‏کرده...؟!
و یا در داستان حضرت یحیى علیه السلام که خداى تعالى درباره‏اش میفرماید:
«و آتیناه الحکم صبیا» (17) .
یعنى ما حکم(نبوت)و یا حکمت و فرزانگى را در کودکى‏به او دادیم...
کسى بگوید:این چه افتخارى بود که خداى تعالى آنرا ذکرکرده و به یحیى عطا فرموده؟!
و یا در داستان‏«شاهد»یوسف که میفرماید:
«و شهد شاهد من اهلها ان کان قمیصه قد من قبل فصدقت و هومن الکاذبین،و ان کان قمیصه قد من دبر فکذبت و هو من‏الصادقین‏».
بیشتر مفسران گفته‏اند که آن شاهد و گواه کودکى‏گهواره‏اى بود که خداوند براى تبرئه بنده بزرگوارش حضرت‏یوسف او را بسخن درآورد و راه تحقیق صحیح را به عزیز مصرآموخت...
و نمونه‏هاى دیگرى که در تاریخ و روایات هست و شهادت‏و عبادت کودکان نابالغ مورد پذیرش و تمجید و افتخار قرار گرفته‏است،که همه آنها زیر سئوال رفته و مخدوش میشود...
ولى بهتر همان است که بگوئیم:
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد ذره‏اى از قدر آفتاب نکاهد
و این اشکالتراشیها و تشبثات موهوم نمى‏تواند این فضیلت‏بزرگ را مخدوش ساخته و زیر سئوال ببرد و شایسته‏تر آن است‏که دامنه این بحث را نیز جمع کرده و بهمین جا خاتمه دهیم وبسراغ بحث بعدى برویم.
ولى به عنوان نمونه‏اى از تناقض گوئیهاى این آقایان بدنیست قسمت زیر را بخوانید:ابن کثیر در کتاب السیرة النبویة‏خود پس از نقل روایات و سخنان زیادى از راویان و ترجیح‏اینکه نخستین کسى که اسلام آورد ابو بکر بوده آنگاه روایت زیررا از ابن اسحاق نقل کرده که خود این روایت مى‏تواند گویاترین‏دلیل بر رد این مدعا باشد متن روایت اینگونه است:
حدثنا احمد قال:حدثنا یونس عن ابن اسحاق قال ثم ان ابا بکرنبا رسول الله صلى الله علیه و سلم فقال احق ما تقول قریش یامحمد من ترکک الهتنا و تسفیهک عقولنا و تکفیرک آبائنا
«فقال‏رسول الله صلى الله علیه و سلم یا ابا بکر انى رسول الله و نبی و بعثنى‏لابلغ رسالته فادعوک الى الله بالحق.فو الله انه الحق و ادعوک‏الى الله یا ابا بکر وحده لا شریک له و لا یعبد غیره و الموالات‏على طاعة اهل طاعته‏»...و قرء علیه القرآن فلم یقر و لم ینکرو اسلم و کفر بالاصنام و خلع الانداد و اقر بحق الاسلام و رجع ابو بکر و هو مؤمن مصدق‏» (18) .
که آن را این حدیث-که ابن کثیر آنرا پذیرفته است-بخوبى‏روشن مى‏شود که:
اولا داستان بعثت رسول خدا(ص)را ابو بکر از زبان دیگران‏شنیده‏اند،از قول آنحضرت.ثانیا پس از آنکه دعوت علنى شده‏بود و از قریش شنیده بوده است و در بحث آینده خواهید خواند که‏طبق نقل مشهور،علنى شدن دعوت رسول خدا(ص)پس ازگذشتن سه سال یا پنج‏سال از بعثت رسول خدا(ص)و ایمان‏آوردن بیش از چهل یا پنجاه نفر بوده و ثالثا پس از تردد و دو دلى‏اسلام آورده،که همه این مسائل با گفتارهاى دیگرشان تناقض ومخالفت دارد. و الله اعلم.
------------------------------------------
1- براى اطلاع بیشتر از متن گفتارها و ترجمه آنها به شماره 63 صفحه 34 و 35 مراجعه نمائید.
2- بحار الانوار-ج 38-ص 362 به نقل از«الفصول المختاره‏».
3- و 4- سیرة النبویه ابن کثیر-ج 1-ص 432 و 437 و الصحیح من السیرة-ج 1 ص 250.
5- الصواعق المحرقة-ص 74.
6- و 7- السیرة النبویة-ج 1-ص 436.
8- براى اطلاع بیشتر از اینگونه روایات و مصادر آنها به کتاب بحار الانوار،ج 35-ص 6 و 7 و ج 38-ص 259 و 280 و الصحیح من السیرة،ج 1-ص 127 مراجعه نمائید.
9- و 10- بحار الانوار-ج 38-ص 280.
11- و 12- بحار الانوار-ج 38-ص 281.
13- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید،ج 3-ط مصر-ص 258.
14- این حدیث با ترجمه‏اش در شماره 62،ص 28 گذشت.
15- الصحیح من السیرة،ج 1-ص 251.
16- سوره مریم-آیات 30 و 31 و 32.«
17- سوره مریم-آیه 12.
18- سیره ابن اسحاق-چاپ ترکیه ص 120.سیره ابن کثیر جلد 1 ص 432 و 433.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:17 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

آغاز دعوت رسول خدا«ص‏»

برخى از سیره نویسان دوران دعوت رسول خدا(ص)را درچهار مرحله ذکر کرده‏اند:
مرحله اول-مرحله دعوت سرى و مخفیانه(و بقول امروزیهازیر زمینى)که سه سال یا پنج‏سال طول کشید.
مرحله دوم-دعوت آشکاراى زبانى و تبلیغى بدون درگیرى‏مسلحانه و جنگ و خونریزى که این مرحله نیز تا زمان هجرت‏بمدینه طول کشید.
مرحله سوم-دعوت آشکارا همراه با جنگ دفاعى و مبارزه‏مسلحانه با متجاوزان بحریم اسلام و مراکز اسلامى و یاتوطئه گران...که این مرحله نیز تا صلح حدیبیة ادامه داشت.
مرحله چهارم-دعوت آشکارا توام با مبارزه مسلحانه بر ضدهمه کسانى که مانعى در راه پیشرفت اسلام در جهان ایجادکرده اعم از مشرکین جزیرة العرب و ملحدان و دیگران...که تا پایان عمر رسول خدا(ص)ادامه داشت و حکم جهاد نیز بر این‏پایه مستقر گردید...که این را مى‏توان جنگ تهاجمى نامید.
و بنظر ما این مرحله بندى با این خصوصیات زمانى شایدخیلى دقیق و حساب شده نباشد و با پاره‏اى از روایات نیزهم آهنگ نباشد،اما اصل مراحل چهارگانه دعوت و تقسیم بندى‏آن ظاهرا صحیح بنظر میرسد

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:19 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

مرحله دعوت سرى و مخفیانه

این مرحله همان مرحله و دورانى است که پیامبر گرامى اسلام‏ناچار بود دعوت خود را در خفا و سرى انجام دهد،و البته این کار نه ازروى ترس از دشمنان و خوف از جان خود بود بلکه روى الهام الهى و ازآنجا که رسول خدا(ص)میخواست در شیوه دعوت و قیام و نهضت‏خودگذشته از اتکال و اعتماد بر امدادهاى غیبى و کمکهاى الهى ازوسائل طبیعى و جریانات عادى نیز بهره گیرد،و بیهوده خود ویاران اندک و انگشت‏شمار خود را که بدو ایمان آورده بودند درمعرض خطر قرار ندهد،و براى آئین جهانى خود زمینه‏اى از نظرعده و عده و بلکه از نظر آمادگى روحى خود آنحضرت و یارانش‏زمینه را فراهم سازد،و در فرصت مناسب دعوت خود را علنى وآشکار سازد...
و یا جهات دیگرى که برخى براى این مرحله و علت آن ذکرکرده و درباره آن قلمفرسائى نموده‏اند که چندان قابل ذکرنیست،و البته در مدت این مرحله در روایات اختلافى دیده‏میشود و مشهور آن است که این مرحله سه سال طول کشید،و درپاره‏اى از روایات نیز مدت آن پنج‏سال ذکر شده (1) ولى مشهورهمان سه سال است،گرچه برخى با توجه به ترتیب نزول آیات وسوره‏هاى قرآنى آن مدت را نیز بعید دانسته‏اند.
-----------------------------------
1- بحار الانوار ج 18 ص 177-179-188 تاریخ یعقوبى ج 2 ص 14،سیره ابن اسحاق ص‏126.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:20 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

کسانى که در این مدت ایمان آوردند

ابن اسحاق در کتاب سیره خود حدود پنجاه نفر مرد و زن رانام مى‏برد که در این مدت مسلمان شدند پس از زید بن حارثه وابو بکر که در میان آنها نام ابو ذر و زبیر و طلحه و عثمان وعبد الرحمن بن عوف و سعد بن ابى وقاص و سعید بن زید وهمسرش فاطمه دختر خطاب و خباب بن ارت و عبد الله‏بن مسعود و جعفر بن ابیطالب و همسرش اسماء بنت عمیس وعمار بن یاسر به چشم میخورد...
و در این میان روایتى نقل مى‏کند به این مضمون که هنگامى‏که ابوبکر ایمان آورد چون مرد تاجر و خوش خلقى بود و مردم بااو الفت و انس داشتند چنانچه بمن رسیده(فیما بلغنى)پنج نفربدست او ایمان آوردند که عبارت بودند از زبیر و عثمان و طلحه وسعد بن ابى وقاص و عبد الرحمن بن عوف،و ابوبکر آنها را بنزدرسول خدا(ص)آورد و خدمت آنحضرت معرفى کرد (1) .
ولى همان گونه که ابن اسحاق بطور تردید این روایت را نقل‏کرده و با تعبیر«فیما بلغنى‏»ضمانت صحت آنرا از خود سلب‏کرده با توجه بروایات دیگرى که درباره اسلام زبیر و سعد بن‏ابى وقاص و طلحه رسیده که اسلام آنها بطور جداگانه و بدون‏ارتباط با ابو بکر نقل شده منافات دارد... (2)
----------------------------------------
1- سیره ابن اسحاق ص 121.
2- براى اطلاع بیشتر به کتاب الصحیح من السیره ج 1 ص 254 به بعد مراجعه نمائید.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:21 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

داستان اسلام ابو ذر غفارى

و از جمله کسانى که در این مرحله از مراحل دعوت‏رسول خدا(ص)اسلام آورده ابو ذر غفارى است که بنا بگفته‏برخى از علماى اهل سنت چهارمین نفر و بگفته دیگران پنجمین‏شخصى است (1) که به رسول خدا(ص)ایمان آورده و مسلمان شده است،و چنانچه برخى گفته‏اند:
وى سالها قبل از اسلام بت پرست‏بوده و بتى داشته بنام‏«مناة‏»که همان بت قبیله‏اش‏«بنى غفار»بوده روزى براى‏بت‏خود مقدارى شیر آورد و در کنار او گذارد و خود بکنارى‏رفت تا بنگرد که‏«مناة‏»با آن شیر چه مى‏کند و در این هنگام‏مشاهده کرد که روباهى بیامد و شیر را خورد و سپس بکنار بت‏«مناة‏»آمد و پاى خود را بلند کرده و بر آن بت‏بول کرده ورفت!..-
دیدن این منظره ابو ذر را بفکر فرو برد و وجدان خفته توحیدى‏او را بیدار کرده بخود آمد و با خود گفت:این بتى که به این‏اندازه ناتوان و مفلوک است که روباهى میتواند غذاى او را بخوردو این جرات و جسارت را نسبت‏به او روا دارد که بر سر و روى‏او بول کند چگونه مى‏تواند معبود من باشد و دفع زیان و ضرر ازمن و انسانهاى دیگر بکند و همین سبب شد تا او دست ازبت پرستى برداشته و بخداى جهان ایمان آورد و اشعار زیر را نیزدر همین باره گفت:
ارب یبول الثعلبان براسه لقد ذل من بالت علیه الثعالب فلو کان ربا کان یمنع نفسه و لا خیر فى رب ناته المطالب برئت من الاصنام فالکل باطل و آمنت‏بالله الذى هو غالب
و پس از سرودن این اشعار بدنبال حنفاى زمان خود رفت و سالها قبل از بعثت رسول خدا(ص)دست از بت پرستى برداشت ودر زمره حنفاى زمان خود در آمد. (2)
و بلکه بر طبق پاره‏اى از روایات وى قبل از ظهور اسلام وبعثت رسول خدا(ص)نماز میخواند، و چون از او پرسیدند بکدام‏جهت نماز میخواندى؟پاسخ داد:
«حیث وجهنى الله‏»
بدان سو که خداوند مرا بدان سو متوجه میکرد (3) !
و هم چنان بود تا وقتى که به او خبر ظهور رسول خدا(ص) رسید و بمکه آمده و بدست رسول خدا(ص)مسلمان شد.
و البته داستان اسلام او بدو صورت نقل شده که یکى رامرحوم صدوق در امالى و کلینى(ره) در روضة و ابن شهر آشوب درمناقب نقل کرده‏اند و دیگرى را دانشمندان اهل سنت و ارباب‏تراجم حدیث کرده‏اند.
مرحوم ابن شهر آشوب در کتاب مناقب در باب معجزات‏رسول خدا(ص)و آن بخش از معجزات آنحضرت که مربوط به‏تکلم حیوانات و سخن گفتن آنها با رسول خدا(ص)و دیگران بوده حدیث را بطور مرسل از ابى سعید خدرى روایت کرده وظاهرا آنرا از طریق اهل سنت روایت نموده ولى مرحوم صدوق وکلینى(ره)با شرح بیشترى نظیر آنرا با سند خود از طریق شیعه ازامام صادق علیه السلام روایت کرده‏اند که ترجمه حدیث روضه‏کافى-که سالهاى قبل با ترجمه نگارنده بچاپ رسیده-چنین‏است:
مردى از امام صادق روایت کند (4) که فرمود:آیا جریان‏مسلمان شدن سلمان و ابو ذر را براى شما باز نگویم؟آن‏مرد گستاخى و بى ادبى کرده گفت:اما جریان اسلام‏سلمان را دانسته‏ام ولى کیفیت اسلام ابى ذر را براى من‏باز گوئید.
فرمود:همانا ابا ذر در دره‏«مر»(دره‏اى است دریک منزلى مکه)گوسفند مى‏چرانید که گرگى از سمت‏راست گوسفندانش بدانها حمله کرد،ابو ذر با چوبدستى‏خود گرگ را دور کرد،آن گرگ از سمت چپ آمد ابو ذردوباره او را براند سپس بدان گرگ گفت:من گرگى‏پلیدتر و بدتر از تو ندیدم،گرگ بسخن آمده گفت:بدتر ازمن-بخدا-مردم مکه هستند که خداى عز و جل پیغمبرى‏بسوى ایشان فرستاده و آنها او را تکذیب کرده دشنامش مى‏دهند (5) .
این سخن در گوش ابو ذر نشست و به زنش گفت: خورجین و مشک آب و عصاى مرا بیاور،و سپس با پاى‏پیاده راه مکه را در پیش گرفت تا تحقیقى درباره خبرى‏که گرگ داده بود بنماید، و همچنان بیامد تا در وقت گرماوارد شهر مکه شد،و چون خسته و کوفته شده بود سر چاه‏زمزم آمد و دلو را در چاه انداخت(بجاى آب)شیر بیرون‏آمد،با خود گفت:این جریان-بخدا سوگند-مرا بدانچه‏گرگ گفته است راهنمائى میکند و میفهماند که آنچه رامن بدنبالش آمده‏ام بحق و درست است.
شیر را نوشید و بگوشه مسجد آمد،در آنجا جمعى ازقریش را دید که دور هم حلقه زده و همانطور که گرگ‏گفته بود به پیغمبر(ص)دشنام میدهند،و همچنان ازآنحضرت سخن کرده و دشنام دادند تا وقتى که در آخرروز ابو طالب از مسجد در آمد،همینکه او را دیدند بیکدیگرگفتند:از سخن خوددارى کنید که عمویش آمد.
آنها دست کشیدند و ابو طالب بنزد آنها آمد و با آنهابگفتگو پرداخت تا روز بآخر رسید سپس از جا برخاست،ابو ذر گوید:من هم با او برخاستم و بدنبالش رفتم،ابو طالب رو بمن کرده و گفت:حاجتت را بگو،گفتم:این‏پیغمبرى را که در میان شما مبعوث شده(میخواهم)! گفت:با او چه کار دارى؟گفتم:میخواهم بدو ایمان‏آورم و او را تصدیق کنم و خود را در اختیار او گذارم که‏هر دستورى بمن دهد اطاعت کنم،ابو طالب فرمود:راستى‏اینکار را میکنى؟گفتم:آرى. فرمود:فردا همین وقت نزدمن بیا تا تو را نزد او ببرم.
ابوذر گوید:آن شب را در مسجد خوابیدم،و چون روزدیگر شد دو باره نزد قریش رفتم و آنان همچنان سخن ازپیغمبر(ص)کرده و باو دشنام دادند تا ابو طالب نمودار شدو چون او را بدیدند بیکدیگر گفتند:خوددارى کنید که‏عمویش آمد،و آنها خوددارى کردند،ابو طالب با آنهابگفتگو پرداخت تا وقتیکه از جا برخاست و من‏بدنبالش رفتم و بر او سلام کردم،فرمود: حاجتت را بگو،گفتم:این پیغمبرى که در میان شما مبعوث شده‏میخواهم،فرمود:با او چه کار دارى؟گفتم:میخواهم بدوایمان آورم و تصدیقش کنم و خود را در اختیار او گذارم که‏هر دستورى بمن بدهد اطاعت کنم،فرمود:تو اینکار رامیکنى؟گفتم:آرى،فرمود:همراه من بیا، من بدنبال اورفتم و آنجناب مرا بخانه‏اى برد که حمزة(ع)در آن بود،من بر او سلام کردم و نشستم حمزة گفت:حاجتت‏چیست؟گفتم:این پیغمبرى را که در میان شما مبعوث‏گشته میخواهم،فرمود:با او چه کار دارى؟گفتم: میخواهم بدو ایمان آورده تصدیقش کنم و خود را در اختیاراو گذارم که هر دستورى بمن بدهد اطاعت کنم،فرمود: گواهى دهى که معبودى جز خداى یگانه نیست،و به‏اینکه محمد رسول خدا است؟گوید:من شهادتین راگفتم.پس حمزه مرا بخانه‏اى که جعفر(ع)در آن بود برد،من بدو سلام کردم و نشستم،جعفر بمن گفت: چه‏حاجتى دارى؟گفتم:این پیغمبرى را که در میان شمامبعوث شده میخواهم،فرمود:با او چه کار دارى گفتم: میخواهم بدو ایمان آورم و تصدیقش کنم و خود را در اختیاراو گذارم تا هر فرمانى دهد انجام دهم،فرمود:گواهى ده‏که نیست معبودى جز خداى یگانه‏اى که شریک ندارد واینکه محمد بنده و رسول او است.
گوید:من گواهى دادم و جعفر مرا بخانه‏اى برد که‏على(ع)در آن بود من سلام کرده نشستم فرمود:چه‏حاجتى دارى؟گفتم:این پیغمبرى که در میان شمامبعوث گشته میخواهم،فرمود: چه کارى با او دارى؟ گفتم:میخواهم بدو ایمان آورم و تصدیقش کنم و خود رادر اختیار او گذارم تا هر فرمانى دهد فرمان برم،فرمود: گواهى دهى که معبودى جز خداى یگانه نیست و اینکه‏محمد رسول خدا است،من گواهى دادم و على(ع)مرابخانه‏اى برد که رسول خدا(ص)در آنخانه بود،پس سلام‏کرده نشستم رسولخدا(ص)بمن فرمود:چه حاجتى دارى؟عرض کردم: این پیغمبرى را که در میان شمامبعوث گشته میخواهم،فرمود:با او چه کارى دارى؟ گفتم: میخواهم بدو ایمان آورم و تصدیقش کنم و هردستورى بمن دهد انجام دهم،فرمود:گواهى دهى که‏معبودى جز خداى یگانه نیست و اینکه محمد رسول خدااست،گفتم:گواهى دهم که معبودى جز خداى یگانه‏نیست،و محمد رسول خدا است.
رسولخدا(ص)بمن فرمود:اى اباذر بسوى بلاد خویش‏بازگرد که عموزاده‏ات از دنیا رفته و هیچ وارثى جز توندارد،پس مال او را برگیر و پیش خانواده‏ات بمان تا کارما آشکار و ظاهر گردد ابو ذر بازگشت و آن مال را برگرفت‏و پیش خانواده‏اش ماند تا کار رسول خدا صلى الله علیه‏و آله و سلم آشکار گردید.
امام صادق(ع)فرمود:این بود سرگذشت ابو ذر و اسلام‏او،و اما داستان سلمان را که شنیده‏اى (6) .
و اما صورتى که دانشمندان اهل سنت مانند بخارى و مسلم‏در کتاب صحیح خود و دیگران با مختصر اختلافى از ابن عباس‏نقل کرده‏اند و ما ترجمه یکى از آنها را انتخاب کرده‏ایم بدینگونه است که گوید:
چون خبر ظهور پیامبرى در مکه به اطلاع ابوذر رسید برادرش‏را فرستاده بدو گفت:براى تحقیق بمکه برو و خبر این مرد را وآنچه درباره او شنیدى بمن گزارش کن...
وى بمکه آمد و خبرى از آنحضرت گرفت و سپس بازگشته‏به ابو ذر گفت:او مردى است که مردم را امر بمعروف و نهى ازمنکر مى‏کند و به مکارم اخلاق دستور میدهد.
ابوذر گفت:خواسته مرا انجام ندادى!...
و بدنبال این سخن ظرف آبى و توشه راهى برداشته و خودبمکه آمد ولى احتیاط کرد پیش از آنکه رسول خدا(ص)راشخصا دیدار کند و خواسته خویش را بکسى اظهار کند،بهمین‏منظور آنروز را تا شب در مسجد الحرام گذراند و چون پاسى ازشب گذشت على علیه السلام در آنشب او را دیدار کرده فرمود:
از کدام قبیله هستى؟
پاسخداد:مردى از بنى غفار هستم.
على علیه السلام بدو فرمود:برخیز و بخانه خود بیا!
و بدین ترتیب على علیه السلام در آنشب او را بخانه خود بردو از وى پذیرائى کرد ولى هیچکدام سخن دیگرى با هم نگفتند.
آنشب گذشت و روز دیگر را نیز ابو ذر تا غروب به جستجوى‏رسول خدا(ص)گذراند.
ولى آنحضرت را دیدار نکرد و از کسى هم سئوالى نکرد وچون شب شد بجاى شب گذشته خود در مسجد رفت و دو باره‏على علیه السلام بدو برخورد و فرمود:
هنوز جائى پیدا نکرده‏اى!و بدنبال آن مانند شب گذشته اورا بخانه برد و از او پذیرائى کرد و هیچکدام با یکدیگر سخنى‏نگفتند،و شب سوم نیز بهمین ترتیب گذشت و چون روز سوم شدابو ذر به على علیه السلام عرض کرد:
اگر منظور خود را از آمدن به شهر مکه اظهار کنم قول میدهى‏آنرا مکتوم و پنهان دارى؟و على علیه السلام این قول را به او دادو ابو ذر اظهار داشت:آمده‏ام تا ازین پیامبرى که مبعوث شده است‏اطلاعى پیدا کنم،و قبلا نیز برادرم را فرستادم ولى خبر صحیح وکاملى براى من نیاورد و از اینرو ناچار شدم خودم بدین منظورآمده‏ام!
على علیه السلام بدو فرمود:امروز بدنبال من بیا،و هر کجاکه من احساس خطرى براى تو کردم مى‏ایستم و همانند کسى‏که آب میریزم بسوى تو باز میگردم،و اگر کسى را ندیدم(وخطرى احساس نکردم)هم چنان میروم و تو نیز دنبال سر من بیاتا بهر خانه‏اى که وارد شدم تو هم وارد شو!
ابو ذر بدنبال على علیه السلام رفت تا بخانه رسول خدا(ص) وارد شدند و هدف خود را از ورود بمکه و تشرف خدمت آنحضرت ابراز کرده و مسلمان شد،و آنگاه عرض کرد:اى‏رسول خدا اکنون چه دستورى بمن میدهى؟
فرمود:بنزد قوم خود باز گرد تا خبر من بتو برسد!
ابو ذر عرض کرد:بخدائى که جان من در دست او است‏باز نگردم تا این که دین اسلام را آشکارا در مسجد بمردم مکه‏ابلاغ کنم!
اینرا گفت و بمسجد آمده با صداى بلند فریاد زد:
«اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله‏»
مشرکان که این فریاد را شنیدند گفتند:
این مرد از دین بیرون رفته!و بدنبال این گفتار بر سر او ریخته‏آنقدر او را زدند که بیهوش شد، در اینوقت عباس بن عبد المطلب‏نزدیک آمد و خود را بر روى ابو ذر انداخت و گفت:شما که این‏مرد را کشتید!شما مردمانى تاجر پیشه هستید و راه تجارت شمااز میان قبیله غفار میگذرد و کارى میکنید که قبیله غفار راه‏کاروانهاى شما را نا امن کنند!
و بدین ترتیب از ابو ذر دست‏برداشتند،و روز دیگر هم ابو ذرهمین کار را کرد و مشرکین مانند روز گذشته او را زدند و باوساطت عباس از او دست‏برداشتند (7) .
نگارنده گوید:با توجه به سبقت ابو ذر در اسلام،و آمدن اوبمکه در مرحله تبلیغ سرى اسلام همانگونه که از این روایات‏ظاهر میشود بنظر میرسد رسیدن خبر ظهور پیامبر اسلام در مکه به‏ابوذر از طریق غیر عادى و بصورت خارق العاده بوده و همانگونه‏که در روایات شیعه بود،و بدان گونه نبوده که به سادگى خبرظهور رسول خدا(ص)به قبیله بنى غفار در بادیه‏هاى مکه رسیده‏باشد و او نیز به جستجوى آنحضرت بمکه آمده باشد،و الله‏العالم.
-------------------------------------
1- الاصابة ج 4 ص 64 و الاستیعاب(حاشیة الاصابة)ص 62 و طبقات ابن سعد ج 4 ص‏224 اسد الغابة ج 5 ص 186.
2- سیرة المصطفى هاشم معروف ص 136،و البته این اشعار به شخص دیگرى هم بنام‏غاوى بن عبد ربه سلمى نسبت داده شده که ما در شماره 55 در ضمن داستان حنفاء سرگذشت او را نقل کرده‏ایم.
3- الغدیر ج 8 ص 308.
4- و در روایت امالى صدوق(ره)سند حدیث‏به ابو بصیر مى‏رسد که او از امام صادق(ع) روایت کرده.
5- و عبارت مناقب اینگونه است:«وا عجب من ذلک رسول الله بین الحرتین فى النخلات‏یحدث الناس بما خلا و یحدثهم بما هو آت و انت تتبع غنمک؟!».
6- روضه کافى(مترجم)ج 2 ص 123-126 مناقب ج 1 ص 99 و امالى صدوق ص 287 و ضمنا داستان اسلام سلمان را نیز انشاء الله تعالى در جاى خود ذکر خواهیم کرد.
7- الطبقات الکبرى ج 4 ص 224.الاصابة و الاستیعاب ج 4 ص 63 و اسد الغابة ج 5 ص‏187.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:21 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

مسلمانان صدر اسلام

شکنجه‏هاى سختى که مسلمانان در راه اسلام متحمل‏شدند و منجر به شهادت برخى از آنان گردید.
همانگونه که در روایت ابن اسحاق خواندید،جمعى ازبزرگان و صحابه معروف رسول خدا(ص) در همان مرحله نخست‏و سالهاى اول بعثت‏به رسول خدا(ص)ایمان آوردند که اسامى‏عده‏اى از آنان ذکر شد و چون برخى از ایشان در این راه‏شکنجه‏هاى سخت و مشکلات طاقت فرسائى را متحمل شدند،و بدین ترتیب توانستند حقائق اسلام را به نسلهاى بعد از خود که مانیز از آن جمله هستیم منتقل سازند،و از این طریق حقوق زیادى‏بر ما و همه مسلمانان دارند.لازم است در اینجا شرح حال چندتن از آنان و سرگذشت دلخراششان را ذکر کنیم، باشد تا از این‏طریق شمه‏اى از حقوق زیادى را که بر گردن ما دارند ادا کرده‏باشیم:
و قبل از ورود در اصل بحث‏باید این نکته را تذکر دهیم که‏افراد تازه مسلمانى که به رسول خدا صلى الله علیه و آله ایمان‏مى‏آوردند دو دسته بودند:
دسته اول:کسانى بودند که از قبائل معروف و سرشناس‏مکه بودند مانند قبیله بنى هاشم و بنى زهرة و بنى مخزوم وبنى امیه و بنى تیم و دیگران...که از این جمله مى‏توان نام على‏علیه السلام از قبیله بنى هاشم-و سعید بن زید از بنى عدى‏و سعد بن ابى وقاص از بنى زهرة-و عیاش بن ابى ربیعه را از بنى‏مخزوم-نام برد...
دسته دوم:آنهائى بودند که از قبائل مزبور نبودند بلکه جزءمهاجرین و آوارگان از شهرهاى دیگر و یا قبائل دور دست‏بادیه نشین بودند که از شهرها و یا مناطق خود روى احتیاج ونیازى که داشتند به مکه آمده و تدریجا در مکه سکونت اختیارکرده و مانده بودند،و یا بصورت برده بمکه آورده شده بودند و ازآنجا که در زندگى‏هاى قبیلگى و عشایرى مکه-بخصوص در آن‏زمان و بافت مخصوصى که زندگى آنها داشت هر کس که‏مى‏خواست در آن شهر سکونت کند ناچار بود خود را به یکى ازقبائل سرشناس مکه وابسته کرده و بصورت حلیف و هم پیمان‏ایشان در آید تا در مواقع نیاز از نفوذ آن قبیله براى احقاق حق‏خویش استفاده کند،که از این دسته نیز مى‏توان نام عمار و پدرش یاسر و مادرش سمیه را ذکر کرد که جزء مهاجرینى بودندکه از یمن یا شهرهاى دیگر بمکه آمده بودند و با بنى مخزوم‏هم پیمان شده بودند،و یا عبد الله بن مسعود که اهل بادیه بود و درمکه حلیف بنى زهرة بود و پدرش مسعود در زمان جاهلیت درپیمان بنى زهرة در آمده بود...و یا مانند بلال که بصورت برده‏در شهر مکه زندگى مى‏کرد و بنا بقولى خباب بن الارت-که‏او نیز برده زنى بود بنام ام انمار که آن زن نیز از حلفاء وهم پیمانان بنى زهرة بود...
و بیشترین شکنجه‏ها را این دسته دوم متحمل مى‏شدند زیرادسته اول تحت‏حمایت‏سران قبیله و نزدیکان خود بودند و روى‏عادات و سنن قبیلگى هر یک از افراد قبیله که مورد تعرض فردى‏از قبائل دیگر قرار مى‏گرفت،افراد قبیله خود را ملزم و موظف‏مى‏دانستند که رفع تعرض از فرد قبیله خود بنمایند اگر چه‏بخونریزى و جنگ میان دو قبیله منجر گردد،که تاریخ اعراب‏زمان جاهلیت نمونه‏هاى زیادى از این قبیل جنگها دارد که‏بخاطر یک اهانت کوچک و یا یک مشاجره لفظى میان دو نفردو قبیله بجان یکدیگر افتاده و سالها و بلکه قرنها میان آنهاجنگ و خونریزى وجود داشته است.
اما دسته دوم از آنجا که از چنین حمایت زیادى برخوردارنبودند،و حلیف بودن با یک قبیله به این مقدار تعهد را براى آن قبیله بدنبال نداشت که بخاطر وابستگان خود جان و مال وناموس خود را بمخاطره بیندازند و بیشتر اوقات حمایت‏ها از دائره‏لفظ و احیانا پرداخت دیه مقتول و فدیه اسیر و اینگونه امور تجاوزنمى‏کرد،از اینرو وقتى مورد تعرض قبائل و بخصوص بزرگان‏آنها قرار مى‏گرفتند مانند ابو جهل که بزرگ قبیله بنى مخزوم بود ویا ابو سفیان و عتبه و شیبة که از بزرگان بنى امیه بودند قبائل دیگرحاضر نبودند براى دفاع و حمایت آنها جان خود و اهل قبیله رابمخاطره بیندازند،و از اینرو اینگونه افراد در صدر اسلام‏بخصوص آنها که زودتر از دیگران مسلمان شده بودند سخت‏ترین‏شکنجه‏ها را متحمل شده و حتى برخى از آنان زیر شکنجه به‏شهادت رسیدند که نمونه‏اى از آنها را ذیلا خواهید خواند...
البته دسته اول نیز چنان نبود که از شکنجه مشرکان آسوده‏باشند،زیرا بسیارى از آنان نیز مورد شکنجه نزدیکان خود و یارؤساى قبائل خود قرار مى‏گرفتند،و براى امثال ابو جهل وابو سفیان-و حتى خود عمر بن خطاب پیش از آنکه مسلمان شوداین مطلب بصورت شغل و وظیفه‏اى در آمده بود که مراقب باشند وپیوسته بوسیله افراد قبیله در تفحص و جستجو باشند تا اگر مرد و یازنى از افراد قبیله،دین اسلام را پذیرفته و بگفته آنها در زمره‏«صباة‏»و از دین بیرون رفتگان در آمده هر چه زودتر او را طلبیده‏و اگر شد از راه نصیحت و مذاکره و اگر نشد از طریق شکنجه و فشار او را به آئین خود باز گردانده و از پیشرفت اسلام و نفوذ آن درقبیله جلوگیرى کنند...که این ماجرا نیز نمونه‏هاى زیادى دارد،و شاید در خلال بحثهاى آینده-بخواست‏خداى تعالى‏نمونه‏هائى از آنرا براى شما ذکر کنیم.
و رویهمرفته مسلمانانى که در مرحله نخست‏به رسول‏خدا(ص)ایمان آوردند بیشترین و سخت‏ترین شکنجه‏ها را درراه اسلام دیدند بطورى که بر طبق روایتى که سعید بن جبیر ازعبد الله بن عباس روایت کرده گوید:به ابن عباس گفتم:آیامشرکان به این اندازه مسلمانان را تحت‏شکنجه قرار مى‏دادند که‏آنها ناچار شوند از دین خود دست‏بردارند؟
«فقال:نعم و الله ان کانوا لیضربون احدهم و یجیعونه و یعطشونه‏حتى ما یقدران یستوى جالسا من شدة الضر الذى به حتى انه‏لیعطیهم ما سئلوه من الفتنة،و حتى یقولوا له:اللات و العزى‏الهک من دون الله؟فیقول:نعم و حتى ان الجعل لیمر بهم‏فیقولون له هذا الجعل الهک من دون الله فیقول:نعم،افتداءلما یبلغون من جهده‏» (1) .
گفت:آرى بخدا سوگند آنقدر آنها را مى‏زدند وگرسنگى و تشنگى مى‏دادند که از شدت ناراحتى قدرت‏نشستن نداشتند و در آنوقت‏بود که ناچار مى‏شدند آنچه راآنها مى‏خواستند بگویند،و تا آنجا که بدانها مى‏گفتند: لات و عزى خداى شما است و آنها مى‏گفتند:آرى،و تاآنجا که‏«جعل‏»(سرگین غلطان)بر آنها مى‏گذشت وبدانها مى‏گفتند:این جعل خداى شما است؟و آنهابناچار براى اینکه از شکنجه راحت‏شوند مى‏گفتند:آرى!
و اکنون نام برخى از این بزرگان و ماجراى جانگدازشان رابشنوید:
------------------------------------
1- اسد الغابة ج 4 ص 44.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:22 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

عمار و پدر و مادرش:یاسر و سمیه

مؤلف کتاب سیرة المصطفى مى‏نویسد: (1) زمان اسلام ابو ذر وعمار بن یاسر بیکدیگر نزدیک بود و هر دوى آنها در همان‏روزهاى نخست و آغاز دعوت رسول خدا(ص)یعنى روزهاى‏پنهانى دعوت در خانه ارقم بن ابى ارقم (2) به آن حضرت ایمان‏آوردند.و آن روزهائى بود که رسول خدا(ص)پیروان خود را به‏صبر و بردبارى در برابر آزار مشرکان دعوت مى‏فرمود.
و سپس در شرح حال عمار و پدر و مادرش مى‏نویسد:
وى در اصل اهل یمن بود که پدرش یاسر بن عامر با دوبرادرش حارث و مالک-پسران دیگر عامر-بدنبال برادر گمشده‏دیگرشان که خبرى از وى نداشتند بمکه آمدند ولى او را نیافته وحارث و مالک باز گشتند اما یاسر و پدرش در مکه مانده و چون‏غریب بودند با ابو حذیفه بن مغیرة که از قبیله بنى مخزوم بودهم پیمان شده و جزء هم پیمانان-و موالیان-ایشان در آمدند.
ابو حذیفة کنیز خود-سمیه دختر خیاط-را به همسرى وازدواج یاسر در آورد و سپس آن کنیز را آزاد کرد و خداوند پس ازاین ازدواج عمار را به آندو عنایت فرمود.
و پس از آنکه رسول خدا(ص)به رسالت مبعوث گردیدخاندان یاسر از نخستین کسانى بودند که به آنحضرت ایمان‏آورده و با کمال اخلاص در ایمان خود پایدارى کرده و در برابرانواع شکنجه‏ها پایدارى و مقاومت نمودند.
پسر عمار-یعنى محمد بن عمار-داستان اسلام پدرش را ازخود او اینگونه نقل کرده که عمار گفت:روزى که بمنظورایمان برسول خدا(ص)به سمت‏خانه ارقم رفتم صهیب بن سنان‏را بر در خانه دیدم که براى اجازه ورود چشم براه است،از اوپرسیدم:
-چه مى‏خواهى؟
گفت:مى‏خواهم بر محمد(ص)در آیم تا سخنش را بشنوم. بدو گفتم:من نیز بهمین منظور آمده‏ام.
پس از آن بنزد رسول خدا(ص)رفته و آنحضرت اسلام را برما عرضه کرد و ما ایمان آوردیم و آنروز را تا بشام نزد آن بزرگوارماندیم و چون شب شد از آنجا بیرون رفته و اسلام خود را از ترس‏مشرکان پنهان مى‏داشتیم...
مؤلف مزبور سپس مى‏نویسد:
و چون داستان اسلام عمار و پدر و مادرش و دیگر موالیان ومستضعفان آشکار گردید.قرشیان تصمیم بر شکنجه و فشار آنهارا گرفتند تا عبرتى براى دیگران باشد،و بهمین جهت ابو جهل وجمعى از مشرکین بخانه یاسر آمده و آنجا را به آتش کشیدند وعمار و پدر و مادرش را نیز به زنجیر کشیده و جلو انداخته و باسر نیزه و تازیانه به سوى محله‏«بطحاء» (3) مکه سوق دادند و درآنجا آنها را چندان زدند که خون از بدنشان جارى شد،آنگاه‏آتشهائى را افروخته و بر سینه و دست و پاى ایشان قرار دادند وسپس سنگهاى سخت و سنگینى روى سینه‏شان گذاردند...
و بهمین ترتیب انواع شکنجه‏ها را بر ایشان وارد ساختند وآنها تحمل میکردند...
و چنان شد که روزى رسول خدا(ص)از کنار محله‏«بطحاء»عبور کرد و عمار و پدر و مادرش را که تحت‏شکنجه‏مشرکان و زیر تازیانه و آتش بودند بدید که جلادان دشمن روى‏سینه هر کدام سنگى گذارده و همچنان زیر آفتاب سوزان مکه‏تحمل آن شکنجه‏هاى سخت را میکردند...
در این وقت رسول خدا(ص)براى نجات آنها دعا کرده و به‏بهشت مژده‏شان داد. (4)
و آنگاه بعمار فرمود:
«تقتلک الفئة الباغیة‏»
گروه ستمکار تو را خواهند کشت!
چنانچه در مناسبتهاى دیگرى نیز این خبر را به عمار میداد.
در اینجا صداى‏«سمیه‏»مادر عمار بلند شده به رسول‏خدا(ص)عرض کرد:
«اشهد انک رسول الله و ان وعدک الحق‏»
گواهى دهم که براستى تو رسول خدا هستى و براستى که وعده‏ات‏حق و مسلم است.
و بدنبال این سخنان جلادان بر سر آنها میریختند و شکنجه‏ایشان را تکرار میکردند تا وقتى که آنان بحال غشوه میافتادند واز حال میرفتند و پس از آنکه بهوش میآمدند دو باره همان وضع راتکرار میکردند،و آنها نیز شکنجه‏ها را تحمل کرده و ذکر خدا رابر زبان جارى میکردند.
تا اینکه خشم ابو جهل نسبت‏به ایشان زیاد شده و بر سرسمیه فریاد زد:که باید خدایان ما را به نیکى یاد کنى و محمدرا به زشتى نام برى یا اینکه کشته خواهى شد؟!
سمیه گفت:
«بؤسا لک و لآلهتک‏»
مرگ بر تو و خدایانت!
در اینجا بود که ابو جهل او را مهلت نداده و نخست لگد خودرا بر شکم آن زن با ایمان زد و سمیه نیز او و خدایانش را دشنام‏میداد که ناگاه ابوجهل با حربه‏اى که در دست اشت‏به‏شرمگاه سمیه زد و همچنان این عمل وحشیانه و شرم‏آور خود راادامه داد تا آنکه سمیه در زیر آن رفتار ناهنجار و شکنجه‏شرمگین از دنیا رفت و نام آنزن با ایمان بنام نخستین شهید در راه‏رسالت پیامبر اسلام در تاریخ ثبت گردید.
ابو جهل پس از اینکه سمیه را بشهادت رسانید بسراغ شوهرش‏یاسر رفت و او را که با بدن برهنه بزنجیر کشیده بودند زیرضربات لگد خود گرفت و آنقدر لگد به شکم او زد که او نیز بشهادت رسید.
در اینوقت‏بسراغ عمار آمدند و با وحشیگرى بى‏نظیرى شروع‏به شکنجه او کردند و بالاخره عمار براى نجات از دست آن‏وحشیان تاریخ ناچار شد خدایان آنها را به نیکى یاد کند و آنچه‏از او خواستند بر زبان جارى سازد تا آنها او را آزاد کردند،وعمار پس از این ماجرا گریان بنزد رسول خدا(ص)آمد وآنحضرت او را در شهادت پدر و مادرش تسلیت گفت ولى عمارهمچنان مى‏گریست و از سخنانى که بمنظور رهائى خود گفته‏بود سخت ناراحت‏بود،رسول خدا بدو فرمود:
«کیف تجد قلبک یا عمار»؟
دلت را چگونه یافتى؟
عرض کرد:
«انه مطمئن بالایمان یا رسول الله‏»
اى رسول خدا دلم به ایمان محکم و مطمئن است!
فرمود:پس ناراحت نباش و باکى بر تو نیست و اگر از این پس‏نیز تو را تحت‏شکنجه و فشار قرار دادند باز هم همین گونه رفتارکن که در باره‏ات نازل شده است:
«...الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان‏» (5)
(پایان گفتار مؤلف سیرة المصطفى)
و در پاره‏اى از نقلها داستان شهادت سمیه را اینگونه نقل‏کرده‏اند که پاهاى آنزن با ایمان را از دو جهت مخالف بر دو شتربستند و سپس با حربه‏اى بدنش را از وسط دو نیم کردند...
و از بلاذرى نقل شده که عمار برادرى نیز داشت‏بنام عبد الله‏که او را نیز پس از پدر و مادر بشهادت رسانده و کشتند. (6)
و در کتاب‏«الاصابة‏»ابن حجر عسقلانى آمده است که‏چون ابو جهل در جنگ بدر بدست مسلمانان بقتل رسید رسول‏خدا(ص)بعمار فرمود:
«قتل الله قاتل ابیک‏»! (7)
خداوند قاتل پدرت را کشت!
------------------------------------------
1- سیرة المصطفى ص 143.
2- ارقم بن ابى ارقم از مسلمانان صدر اسلام است که بگفته ابن اثیر جرزى دراسد الغابة دوازدهمین نفرى بود که مسلمان شد و خانه‏اش در پائین کوه صفا قرارداشته و چون رسول خدا و مسلمانان اندکى که به او ایمان آورده بودند از آزار مشرکان بیمناک گشتند بخانه او پناه برده و در آنجا پنهان شدند تا وقتى که عدد آنها به چهل نفر رسیده و نیروئى پیدا کردند از آنجا خارج گشتند.
3- بطحاء به مسیل و جلگه‏اى گفته میشود که در اثر جریان سیل پر از شن و ماسه شده و در مکه چنین جایگاهى بوده که به‏«بطحاء مکه‏»معروف گشته است.
4- و متن گفتار رسول خدا(ص)که در کتابها ذکر شده این بود که میفرمود:«صبرا آل یاسر موعدکم الجنة‏»
5- سورة النحل آیه 106.
6- قاموس الرجال ج 10 ص 458.
7- الاصابة ج 4 ص 327.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:23 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

بلال حبشى  

بلال بن رباح از زمره بردگانى بود که هنگام بعثت رسولخداصلى الله علیه و آله-در مکه بسر مى‏برد و بنا بر مشهور برده امیة بن‏خلف-یکى از سران مشرکین-بود و در خانه او بسر مى‏برد، بلال‏همچون افراد بسیار دیگرى که از علائق مادى آسوده بودند و باقلبى پاک و آزاد از هر گونه تعصب غلط و هواهاى نفسانى نورتابناک اسلام در دلش تابش کرده و دین حق را پذیرفته بود و مال و منالى نداشت تا ناچار باشد بخاطر حفظ آنها حقیقت راانکار کند، حت‏شکنجه و آزار مشرکان و افراد قبیله‏«بنى جمح‏» که در آنان زندگى مى‏کرد قرار گرفت،ابن هشام نقل کرده که‏امیة بن خلف روزها هنگام ظهر که میشد او را از خانه بیرون‏مى‏برد و روى سنگهاى داغ و تفتیده مکه مى‏خواباند و سنگ‏بزرگى روى سینه‏اش مى‏گذارد و بدو مى‏گفت: بخدا سوگندبهمین حال خواهى بود تا بمیرى و یا از خداى محمد دست‏بردارى و لات و عزى را پرستش کنى.بلال در همان حال که‏بود مى‏گفت:احد...احد...(خداى من یکى است).
روزى ورقة بن نوفل(پسر عموى خدیجه)بر او بگذشت وبلال را دید که شکنجه‏اش مى‏دهند و او در همان حال شکنجه‏مى‏گوید:احد...احد...ورقة نیز گفت:احد...احد...بخداسوگند اى بلال که خدا یکى است...آنگاه به امیة بن خلف وافراد دیگر قبیله بنى جمح که او را شکنجه مى‏کردند رو کرده‏گفت:بخدا سوگند اگر او را به این حال بکشید من قبرش رازیارتگاه مقدسى قرار خواهم داد و بدان تبرک مى‏جویم،و درکتاب‏«اسد الغابة‏»داستان شکنجه او را نسبت‏به ابى جهل نیزداده است.
بلال بهمین وضع دشوار و اسفناک بسر مى‏برد تا آنکه رسول‏خدا-صلى الله علیه و آله-او را خریدارى کرده و در راه خدا آزاد کرد،و در پاره‏اى از نقلها نیز آمده که ابو بکر او را از امیة بن‏خلف خریدارى کرد و آزاد ساخت،و ابن اثیر گفته:رسولخداصلى الله علیه و آله-به ابو بکر فرمود:اگر چیزى داشتیم بلال راخریدارى مى‏کردیم!و ابو بکر پیش عباس بن عبد المطلب عموى‏رسولخدا-صلى الله علیه و آله- رفته و جریان را بدو گفت،و عباس‏وسیله آزادى او را فراهم ساخته و از صاحبش که زنى از قبیله‏بنى جمح بود خریدارى نمود.
اکنون بد نیست دنباله ماجرا و پایان زندگى امیة و بلال رانیز بشنوید:
ابن هشام در کتاب سیره خود از عبد الرحمن بن عوف روایت‏کرده که گفت:
امیة بن خلف در مکه با من دوست‏بود،و نام من پیش ازآنکه مسلمان شوم عبد عمرو بود و چون مسلمان شدم نام خود رابرگردانده عبد الرحمن گذاردم،امیة بن خلف که اطلاع یافت من‏اسمم را تغییر داده‏ام روزى بمن گفت:اى عبد عمرو نامى راکه پدر و مادرت براى تو نهاده بودند تغییر دادى؟
گفتم:آرى.
گفت:من که‏«رحمن‏»را نمى‏شناسم پس نام دیگرى‏انتخاب کن که من هم آنرا بشناسم و تو را بآن صدا بزنم؟
من بسخنش اعتنائى نکرده از او گذشتم و از آن پس هر زمان مرا مى‏دید صدا مى‏زد:
اى عبد عمرو!من پاسخش را نمى‏گفتم تا بالاخره روزى‏باو گفتم:تو نامى براى من انتخاب کن(که مطابق عقیده من ومیل تو باشد)گفت:نام‏«عبد الاله‏»چطور است؟گفتم:خوب‏است.و بدین ترتیب از آن پس مرا«عبد الاله‏»صدا مى‏زد و من‏هم پاسخش را مى‏گفتم.
تا روزى که جنگ بدر پیش آمد هنگام فرار قریش من براى‏پیدا کردن غنیمت‏بدنبال ایشان در میان کشته‏گان مى‏گشتم وهر کجا زرهى در تن آنها بود بیرون مى‏آوردم و بدین ترتیب چندزره پیدا کرده بودم بناگاه چشمم بامیة بن خلف افتاد که دست‏پسرش على بن امیة را در دست دارد و متحیر ایستاده،چشمش‏که بمن افتاد صدا زد:اى عبد عمرو!من پاسخش را ندادم.
دوباره صدا زد:عبد الاله!
این مرتبه پاسخش را داده ایستادم.
گفت:بسراغ من بیا(و پیش از آنکه مرا بکشند باسارت‏بگیر)که استفاده اینکار براى تو بیش از این زره‏ها است.
پیشنهاد او را پذیرفته زره‏ها را به طرفى انداختم و دست او وپسرش را گرفته بسوى رسول خدا صلى الله علیه و آله-براه افتادم،ودر آنحال او مرتبا مى‏گفت:
راستى عجیب است!تاکنون چنین وضعى ندیده بودم!آیا هیچیک از شما شیر را دوست نمى‏دارد (1) ؟
قدرى که خیالش آسوده شد از من پرسید:اى عبد الاله آن که‏بود که در میان لشگر شما شمشیر مى‏زد و براى اینکه شناخته‏شود پر شتر مرغى بسینه‏اش نصب کرده بود؟
گفتم:او حمزة بن عبد المطلب بود.
گفت:اى عبد الاله!او بود که ما را باین روز انداخت ولشگر ما را درهم شکست.
در همین احوال بلال حبشى از دور چشمش بامیة بن خلف‏افتاد و(گویا آن شکنجه‏هائى که در مکه باو داده بود یادش آمدزیرا)همین امیة بن خلف بود که روزها هنگام ظهر بلال را درمکه برهنه مى‏کرد و او را روى ریگهاى تفتیده بیابان مکه‏مى‏خوابانید و سنگ بسیار بزرگى روى سینه‏اش مى‏گذارد ومى‏گفت:دست از دین محمد بردار،و بلال در همان حال‏مى‏گفت: احد...احد...(خدا یکى است...).
از اینرو بسوى او دویده فریاد زد:این ریشه و اساس کفرامیة بن خلف است!روى رستگارى را نبینم اگر امروز بگذارم اونجات یابد!
من داد زدم:اى بلال این هر دو اسیر من هستند،آیا بااسیران من چنین رفتار مى‏کنى؟
بلال بسخن من وقعى ننهاده همان حرف را تکرار کرد.
دو باره صدا زدم:اى بلال گوش کن چه مى‏گویم؟
دیدم همان کلام را تکرار کرده و دنبالش با صداى بلندفریاد زد:اى یاران خدا بیائید...بیائید که ریشه کفر اینجاست!
بیائید...که امیة بن خلف اینجاست.
چیزى نگذشت که مسلمانان از چهار طرف حلقه‏وار ما رااحاطه کردند من هر چه خواستم از آن دو دفاع کنم نشد تابالاخره یکى از مسلمانان شمشیر کشیده و پاى پسر امیة را قطع‏کرد چنان که بزمین افتاد.
امیة که آن منظره را دید چنان فریادى زد که تاکنون نشنیده‏بودم و بدنبال او سایرین نیز حمله کردند و آن دو را با شمشیرقطعه قطعه کردند.
عبد الرحمن پس از این قصه بارها مى‏گفت:خدا بلال رارحمت کند که هم زره‏ها را از دست ما داد و هم اسیران را(و بااین ترتیب ضرر زیادى بمن زد) (2) .
-----------------------------------------
1- ابن هشام گوید:مقصودش این بود که هر که مرا باسارت بگیرد من براى آزادشدنم باو شتران پر شیرى مى‏دهم.
2- ترجمه سیره ابن هشام بقلم نگارنده ج 2 ص 30-32.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  11:24 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها