0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390  11:09 AM

و اینک تحقیقى درباره سند و متن این حدیث  

اما از نظر سند:
همانگونه که شنیدید این حدیث از زهرى از عروة بن زبیر ازعایشه نقل شده...و زهرى همان کسى است که در تثبیت‏حکومت مروانیان و ستمگران نقش داشته و نویسنده هشام بن‏عبد الملک و معلم فرزندان او بوده...اگر چه گفته‏اند که در آخرعمر توبه کرده و جزء اصحاب امام چهارم علیه السلام درآمده،اما آیا این حدیث را قبل از توبه نقل کرده با بعد از آن؟
نمیدانیم!...
و گذشته از این،سماع او از عروة بن زبیر نیز به اثبات‏نرسیده چنانچه ابن حجر در تهذیب التهذیب گفته... (1)
و عروة بن زبیر-برادر عبد الله بن زبیر و خواهر زاده عایشه-نیزهمان کسى است که براى تثبیت همان حکومت غاصبانه وموقت برادرش عبد الله بن زبیر در مکه و مدینه از انتساب هر دروغ‏و تهمتى نسبت به بنى هاشم باک نداشت تا آنجا که ابن‏ابى الحدید از استادش اسکافى نقل مى‏کند که عروة بن زبیر از کسانى بود که از معاویه پول مى‏گرفت و در مذمت على‏علیه السلام حدیث جعل میکرد،و سپس از این نمونه حدیثهاى‏جعلى،که بوسیله کیسه‏هاى پول معاویه شرف صدور و اجلال‏نزول فرموده بود!حدیث زیر را-طبق همین سندى که اینجااست-نقل مى‏کند که زهرى از عروة بن زبیر از عایشه نقل کرده‏که گوید:
«کنت عند رسول الله اذ اقبل العباس و على،فقال:یا عایشة ان‏هذین یموتان على غیر ملتى،او على غیر دینى‏»! (2)
یعنى-من نزد رسول خدا«ص‏»بودم که عباس و على از درآمدند ورسول خدا«ص‏»فرمود:اى عایشه این دو نفر بیگانه از کیش من و یا برغیر دین و آئین من از دنیا بیرون میروند و میمیرند!
و در دشمنى با على علیه السلام در حدى بود که هرگاه نام‏آنحضرت نزد او برده میشد آن بزرگوار را دشنام داده و دستهاى‏خود را بعنوان اظهار تاسف بهم میزد و مى‏گفت:آیا على پاسخ‏آنهمه خون مسلمانان را که ریخت چه میدهد؟ (3) و از اینها هم که بگذریم عایشه این حدیث را از رسول‏خدا«ص‏»و یا دیگرى هم نقل نمى‏کند،بلکه بصورت ارسال ویا بهتر بگوئیم بعنوان یک نظریه و اجتهاد شخصى گفته است زیرا این مطلب از نظر تاریخى مسلم است که خود عایشه‏نمى‏تواند بدون واسطه داستان وحى را نقل کند زیرا عایشه درهنگام بعثت رسول خدا هنوز بدنیا نیامده بود و چهار سال یاپنج‏سال پس از بعثت رسول خدا«ص‏»بدنیا آمده...
و بهمین علت محدثان اهل سنت این حدیث را جزء مراسیل‏صحابه دانسته و گفته‏اند: مراسیل صحابه همگى حجت‏است... (4)
اما این سخن محدثان اهل سنت نیز در مورد خصوص این‏حدیث بنا بگفته امام نووى در شرح صحیح مسلم با گفتار یکى ازبزرگان ایشان یعنى سخن امام ابو اسحاق اسفراینى نقض شده و ازحجیت‏خارج گشته و این متن گفتار نووى است که گوید:
«و اما مرسل الصحابى کقول عایشه رضى الله عنها«اول ما بدى‏ءبه رسول الله‏«ص‏»من الوحى الرؤیا الصالحة...»قال الامام ابواسحاق الاسفراینى لا یحتج به‏» (5)
و بنظر نگارنده اصل این مطلب نیز که این حدیث را جزءحدیثهاى‏«مرسل‏»بدانیم مورد خدشه و تردید است و اطلاق‏حدیث مرسل بر اینگونه حدیثها باید با نوعى تسامح و مجاز همراه‏باشد،زیرا حدیث مرسل-بر طبق اصطلاح اهل درایة-به حدیثى گویند که کسى بدون واسطه آنرا از رسول خدا«ص‏»نقل کند،و در اینجا عایشه اساسا آنرا از رسول خدا«ص‏»نقل نمى‏کند،بلکه بعنوان یک نظریه و اجتهاد شخصى ذکر کرده...
و بعید نیست اینکار هم از تصرفات عروة بن زبیر خواهرزاده‏او بوده است که براى بازارگرمى بسود خاله‏اش سند آخر حدیث‏را حذف کرده باشد،و بعنوان نظریه او نقل کرده است، چون‏عروة بن زبیر عقیده داشته که در روى کره زمین در آنزمان کسى‏از عایشه دانشمندتر به علوم اسلامى و علوم دیگر وجود نداشته‏و این عبارت از عروة بن زبیر مشهور است که گفته است:
«ما رایت احدا اعلم بفقه و لا طب و لا بشعر من عایشة‏» (6) من احدى را داناتر از عایشه در علم فقه و طب و شعر ندیدم!
و عروة بن زبیر شاید پیش خود فکر کرده کسى که در هرعلمى داناترین مردم روى زمین باشد در امثال اینگونه امور نیزمیتواند اظهار نظر کند،و امثال بخارى و مسلم نیز این اظهار نظرشخصى را بعنوان یکحدیث صحیح در کتاب خود آورده و بدان‏احتجاج کرده‏اند.و الله العالم.
و تازه این مطلب-که هر حدیثى در کتاب صحیح بخارى ومسلم آمده پذیرفته شده و حجت باشد-نیز مخدوش و غیر قابل قبول نزد علماى اهل سنت است،و این گفتار ابن حجر عسقلانى‏است که در مقدمه کتاب خود«فتح البارى فى شرح صحیح‏البخارى‏»گفته است:
«و قد انتقده الحفاظ فى عشرة و ماة حدیث‏»
یعنى کتاب صحیح بخارى نزد حافظان حدیث در یکصد و ده حدیث‏مورد انتقاد قرار گرفته و صحت آنها مورد تردید است.
و در مورد صحیح مسلم نیز وضع بدتر است چنانچه قسطلانى‏در کتاب‏«ارشاد السارى فى شرح صحیح البخارى‏»گوید:
«ما انتقد على البخارى من الاحادیث اقل عددا مما انتقد على‏المسلم‏» (7) یعنى انتقاداتى که بر احادیث صحیح بخارى شده کمتر از انتقاداتى‏است که بر صحیح مسلم شده.
و این بود اجمالى از وضع سند این حدیث...
و اما از نظر متن‏اولا-متن این روایت و مضمون آن با روایات دیگرى که درباب وحى-حتى از خود عایشه نقل شده اختلاف فراوان دارد که‏این خود موجب ضعف و وهن این حدیث میشود که از باب‏مثال میتوانید موارد زیر را ملاحظه نمائید.
1-در این روایت آمده که نخستین آیاتى از قرآن که بر رسول‏خدا«ص‏»نازل گردید آیات سوره علق بود ولى در روایت بیهقى‏و ابو نعیم که بسندشان از عمرو بن شرحبیل روایت کرده‏اندنخستین سوره‏اى که بر رسول خدا«ص‏»نازل شد سوره فاتحة‏الکتاب بوده (8) ...
و در برخى از روایات اهل سنت نیز آمده که نخستین‏سوره‏اى که بر رسول خدا«ص‏»نازل گردید سوره/یا ایهاالمدثر/بوده (9) ...
2-در این حدیث آمده بود که وقتى جبرئیل بنزد آنحضرت‏آمد سه بار او را بسختى فشار داد به حدى که رسول خدا به حال‏مرگ افتاد...و...
در صورتیکه در حدیثى که موسى بن عقبه از زهرى از سعیدبن مسیب روایت کرده هیچ ذکرى از این فشار و نبوت با اعمال‏شاقه بمیان نیامده و عبارت آن روایت اینگونه است:
«...ثم استعلن له جبرئیل و هو باعلى مکة فاجلسه على مجلس‏کریم معجب کان النبى‏«ص‏»یقول:اجلسنى على بساط کهیئة الدرنوک فیه الیاقوت و اللؤلؤ فبشره برسالة الله عز و جل حتى اطمان‏رسول الله،فقال له جبرئیل:اقرا،فقال:کیف اقرا؟
فقال:اقرء باسم...» (10) و در یکى از دو حدیث ابن اسحاق نیز ذکرى از این ماجرانیست،که میتوانید خود حدیث را در سیره ابن هشام به‏بینید (11) 3-در این روایت آمده بود که خدیجه پس از این ماجرا رسول‏خدا«ص‏»را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل برد،و...
ولى در روایت‏سعید بن مسیب آمده که خدیجه هنگامى که‏سخنان رسول خدا«ص‏»را شنید آنحضرت را در خانه گذارده ونخست بنزد عداس-غلام عتبة بن ربیعة-که نصرانى و اهل نینوى‏بود آمد و جریان را به او باز گفت،و عداس او را دلگرم کرد که‏این جبرئیل همان فرشته وحى و امین خدا است...
و خدیجه از نزد عداس بازگشته پیش ورقة بن نوفل رفت...وبا او نیز گفتگو کرد...و... (12)
و اختلافات دیگرى که بطور اجمال میتوانید آن روایات را درکتابهاى صحاح و کتابهاى دیگر به بینید (13) و ثانیا-صرفنظر از این اشکالات،آیا به بینیم براستى میتوانیم باتوجه به سایر مدارک قرآنى و حدیثى و معیارهاى عقلى و نقلى‏مضامین این روایت را بپذیریم؟
الف-در این حدیث آمده بود که وقتى جبرئیل بر آنحضرت‏نازل شد رسول خدا«ص‏»را سه مرتبه بسختى فشار داد به حدى‏که فرمود:
«حتى بلغ منى الجهد»
یعنى تا حدى که طاقتم تمام شد!
و یا در حدیث ابن اسحاق-که از عبید بن عمیر-نقل شده‏اینگونه آمده است که رسول خدا«ص‏»فرمود:جبرئیل چنان به‏سختى مرا فشار داد که‏«حتى ظننت انه الموت‏»
یعنى تا جائى که گمان کردم مرگم فرا رسیده!
که در اینجا چند سؤال پیش میآید:
1-اینکه آیا جبرئیل از پیش خود این چنین رسول خدا«ص‏»
را تحت فشار و شکنجه قرار داد یا از طرف خداى تعالى؟
لابد میگوئید:از طرف خداى تعالى این ماموریت را داشته‏که رسول خدا«ص‏»را با این فشار و شکنجه به خواندن وادارکند،و گرنه از پیش خود حق چنین جسارتى و جرئت چنین‏شکنجه و آزارى را نسبت به آن شخصیت بزرگوارى که در اثرعبادت و پرهیزکارى بدان درجه از مقام و عظمت رسیده که درآستانه نبوت و مقام رسالت الهى و خاتمیت قرار گرفته نداشته‏است...و شان و مقام رسول خدا«ص‏»به او اجازه چنین کارى‏را نمیداده.
اگر چه از گفتار برخى از اینان ظاهر میشود که جبرئیل ازپیش خود اینکار را کرده چنانچه ابن کثیر در سیره خود(ج 1 ص 393)از ابو سلیمان خطابى نقل کرده که در توجیه‏عبارت فوق در این حدیث گفته:
«و انما فعل ذلک به لیبلو صبره و یحسن تادیبه فیرتاض لاحتمال‏ما کلفه به من اعباء النبوة‏»
یعنى جبرئیل اینکار را کرد تا صبر و بردبارى آنحضرت را بیازماید ونیکو ادبش کند تا براى تحمل بار سنگین سختیهاى نبوت که بدان مکلف‏شده بود آماده گردد...!
ولى این حرف با صریح آیه کریمه قرآنى که درباره فرشتگان مى‏فرماید:
«لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون‏»
مخالف است،و فرشتگان الهى بدون فرمان و امر الهى‏کارى انجام نمیدهند.
و اگر میگوئید:بدستور خداى تعالى اینکار را انجام داده؟
اشکال بیشتر میشود و این سئوال پیش میآید که وقتى جبرئیل به‏آنحضرت گفت:بخوان!و رسول خدا«ص‏»پاسخ داد:
«نمى‏توانم بخوانم‏»دیگر به چه منظور و انگیزه‏اى براى بار دوم وسوم آنحضرت را تحت فشار قرار داده و دستور خواندن و فرمان‏کارى را که نمى‏تواند انجام دهد به او میدهد؟و آیا این دستورچیزى جز تکلیف ما لا یطاق است؟ (14) و اگر میخواست با این فشار آن پیامبر درس نخوانده را به‏خواندن وادارد و سواد خواندن را به او یاد دهد که این هم امرى‏نامعقول است، زیرا اگر مسئله جنبه اعجاز داشته که دیگر نیازى‏به انجام آن با این اعمال شاقه نداشته،و اگر هم از طریق غیراعجاز و بطور عادى بوده که با سواد شدن جز از راه آموختن و تحصیل مقدور نیست؟!
و خلاصه بهر ترتیبى که بخواهیم این مطلب را توجیه کنیم‏نمى‏توانیم!
2-آیا این مضمون در مورد کیفیت نزول وحى با آیات کریمه‏قرآنى که جریان نزول وحى را بر رسول خدا«ص‏»خیلى طبیعى‏و ساده و در عین حال محکم و جدى نقل کرده منافات ندارد.
آنجا که گوید:
«فاوحى الى عبده ما اوحى‏» (15) و آنجا که فرماید:
«قل انما انا بشر مثلکم یوحى الى‏» (16) و آنجا که گوید:
«انا اوحینا الیک کما اوحینا الى نوح و النبیین من بعده‏» (17) و آیا جریان وحى در مورد پیامبران دیگر الهى نیز اینگونه‏بوده است!
بارى از این قسمت بگذریم،و به قسمت دیگر این حدیث‏بپردازیم.
ب-در این حدیث آمده بود که رسول خدا«ص‏»برخاسته و درحالیکه قلبش مضطرب و لرزان بود بنزد خدیجه آمد و از اضطراب‏و نگرانى که داشت به خدیجه فرمود:
«لقد خشیت على نفسى‏»!
من بر خویشتن بیمناکم!
و خدیجه براى اینکه همسر بزرگوارش را از نگرانى واضطراب بیرون آورد آن سخنان را گفت و او را دلدارى داده وسپس او را بنزد ورقة بن نوفل برد و او نیز آن سخنان را گفت ورسول خدا«ص‏»در اثر سخنان آندو از اضطراب و نگرانى بیرون‏آمده و آسوده خاطر شد...!
که در اینجا باز سئوالاتى پیش میآید:
1-چگونه میتوان پذیرفت که رسول خدا«ص‏»از آمدن‏جبرئیل و آنچه بر او خوانده که آیا از جانب خداى تعالى بوده‏شک و تردید داشته و با گفتار خدیجه و ورقة شک و تردیدآنحضرت برطرف گردیده،و آیا چنین پیغمبرى در آینده چگونه‏میتواند در کارها تصمیم‏گیرى کند و به وحى الهى یقین حاصل‏کند!
و از اینرو از برخى از شارحین حدیث مانند قاضى عیاض‏نقل شده که گفته:معناى این جمله شک و تردید نیست بلکه‏معناى آن این است که من ترس آنرا دارم که نتوانم تحمل بار سنگین نبوت را بنمایم...زیرا شک و تردید پیش از نزول فرشته‏الهى اگر بود معنى داشت ولى پس از نزول فرشته بر رسالت‏آنحضرت شک آنحضرت و ترس از تسلط شیطان معنى‏ندارد...! (18)
ولى شما خواننده محترم با مختصر دقتى در صدر و ذیل‏حدیث و دنباله آن بخوبى مى‏فهمید که این توجیه از روى‏ناچارى است و مخالف با صریح حدیث است...چنانچه نووى‏گفته. (19)
و از این توجیه مضحک‏تر و مخدوش‏تر توجیهى است که‏کرمانى(شارح بخارى)کرده که گوید: معناى جمله:
«خشیت على نفسى‏»
این است که من ترس چیزى شبیه دیوانگى و جنون را بر خوددارم!
یعنى مى‏ترسم که جن زده و یا دیوانه شده باشم!که بایدگفت:وضع چنین پیغمبرى که پس از نزول فرشته وحى ورسالت دچار چنین حالتى شده باشد معلوم نیست!
و با کمال تاسف باید گفت:این روایت با امثال این‏توجیهات دستاویز خوبى براى دشمنان اسلام و کشیشان مغرض مسیحى است تا از رسول خدا به کمک این گونه احادیث همان‏چهره‏اى را ترسیم کنند که خود میخواهند و همه اسلام و پیامبربزرگوار آنرا زیر سئوال ببرند!
2-از این روایت استفاده میشود که آگاهى خدیجه و ورقة‏بن نوفل و یقین آنها به نبوت رسول خدا«ص‏»بیش از خودآنحضرت بوده و آنها سبب شدند تا رسول خدا به نبوت خویش‏مطمئن گردد و از گفتارشان آرامش و یقین پیدا کند،و آنوقت‏این سئوال پیش میآید که آیا خدیجه و ورقة بن نوفل این علم و یقین‏را از کجا آموخته بودند که فرق میان فرشته و شیطان چیست، ومعیار شناخت فرشته کدام است؟و روى این حساب رسول‏خدا«ص‏»به علم و دانش آنان در ادامه کار خود نیازمند بوده وجالب‏تر و یا مضحک‏تر از اینها حدیثى است که ابن هشام درسیره خود بدنبال این ماجرا یعنى آمدن رسول خدا«ص‏»بخانه وگزارش کار خود به خدیجه از ابن اسحاق نقل کرده و متن آن‏چنین است:
«قال ابن اسحاق:و حدثنى اسماعیل بن ابى‏حکیم:مولى آل الزبیر:انه حدث عن خدیجة رضى‏الله عنها:انها قالت لرسول الله صلى الله علیه و سلم:
اى ابن عم اتستطیع ان تخبرنى بصاحبک هذا،الذى‏یاتیک اذا جاءک؟قال:نعم،قالت:فاذا جاءک فاخبرنى به.فجاءه جبریل علیه السلام کما کان‏یصنع،فقال رسول الله صلى الله علیه و سلم لخدیجة:یاخدیجة،هذا جبریل قد جاءنى،قالت:قم یابن عم،فاجلس على فخذى الیسرى، قال فقام رسول الله صلى‏الله علیه و سلم،فجلس علیها،قالت:هل تراه؟قال:
نعم،قالت:فتحول فاجلس على فخذى الیمنى،قالت:فتحول رسول الله صلى الله علیه و سلم، فجلس‏على فخذها الیمنى،فقالت:هل تراه؟قال:نعم.
قالت:فتحول فاجلس فى حجرى،قالت:فتحول‏رسول الله صلى الله علیه و سلم،فجلس فى حجرها،قالت:هل تراه؟قال:نعم،قال:فتحسرت و القت‏خمارها،و رسول الله صلى الله علیه و سلم جالس فى‏حجرها،ثم قالت له:هل تراه؟قال:لا،قالت‏یابن‏عم،اثبت و ابشر،فو الله انه لملک، و ما هذا بشیطان‏» (39) یعنى-ابن اسحاق از اسماعیل بن ابى حکیم وابسته به‏خاندان زبیر (20) روایت کرده که گوید:از خدیجة رضى الله عنها روایت‏شده که به رسول خدا«ص‏»عرضکرد: اى‏عموزاده آیا مى‏توانى هرگاه این کسى که مى‏گوئى نزد تومیآید بنزدت آمد مرا خبر کنى؟
رسول خدا-آرى.
خدیجة-پس هرگاه بنزدت آمد مرا خبر کن!
این گفتگو گذشت و جبرئیل همانند گذشته بنزد رسول‏خدا آمد،و رسول خدا به خدیجة فرمود:
-خدیجة!این جبرئیل است که آمده!
خدیجة-اى عموزاده برخیز و روى زانوى چپ من بنشین!
رسول خدا برخاست و روى زانوى چپ خدیجه نشست.
خدیجة-آیا او را مى‏بینى؟
رسول خدا-آرى!
خدیجة-برخیز و بیا روى زانوى راست من بنشین!
رسول خدا«ص‏»برخاست و روى زانوى چپ خدیجة‏نشست.
در اینجا باز خدیجه پرسید؟
-آیا او را مى‏بینى؟
رسول خدا فرمود-آرى:
خدیجه گفت:برخیز و در دامان من بنشین‏و رسول خدا برخاست و در دامان خدیجة نشست.
باز خدیجة پرسید:آیا او را مى‏بینى؟
رسول خدا«ص‏»فرمود-آرى.
در اینجا خدیجة سر خود را برهنه کرد و روسرى و مقنعه‏خود را از سر برداشت و رسول خدا«ص‏»همچنان دردامان خدیجة نشسته بود،در اینوقت‏خدیجة از رسول‏خدا«ص‏»پرسید:
-آیا باز هم او را مى‏بینى؟
فرمود:نه!
خدیجة گفت:اى عموزاده ثابت قدم باش و مژده‏گیر که‏این فرشته است و شیطان نیست!!
که در اینجا باز سئوالاتى پیش میآید که:
مگر فرشتگان الهى نیز مانند انسانها مامور و مکلف هستندکه به سر و بدن زنان نگاه نکنند؟
و حکمت‏حرمت نظر در انسانها تحریک شهوت جنسى ومفاسد مترتبه بر آن ذکر شده،و مگر فرشتگان نیز شهوت جنسى دارند؟
و اساسا مگر در آنروزگاران حجاب بر زنان فرض شده بود؟
با اینکه خود اینان میگویند:حجاب در مدینه فرض شد؟و آیا خدیجة این دانش عظیم را درباره شناخت فرشته و شیطان از کجاآموخته بود که رسول خدا«ص‏»نیاموخته بود،و مگر خدیجة‏داناتر از رسول خدا بوده؟و مگرهاى دیگرى که به ذهن هرخواننده‏اى خطور کرده و پاسخى هم ندارد!
بارى بهتر است از این قسمت روایت هم بگذریم،و به‏قسمت‏هاى دیگر آن بپردازیم.
ج-در دنباله روایت صحیح بخارى آمده بود که در اثر فترت‏وحى،رسول خدا«ص‏»چنان غمگین شد که چندین بار خواست‏تا خود را از نوک کوهها پرت کند و هرگاه که خود را ببالاى کوه‏میرساند تا خودکشى و انتحار کند جبرئیل در برابر او ظاهر میشدو بدو مى‏گفت:
اى محمد براستى که تو پیامبر خدائى و بدینوسیله آنحضرت‏را دلگرم ساخته و دلش آرام میشد و از خودکشى صرفنظرمیفرمود...!
که باز این سئوالات مطرح میشود که:
مگر رسول خدا«ص‏»پس از آمدن جبرئیل و سخنان خدیجة‏و ورقة-بگفته اینان هنوز هم در رسالت‏خویش تردید داشت!
و مگر جبرئیل-که واسطه‏اى براى نزول وحى بیش نیست-چنین‏مقام و عظمتى دارد که بتواند قلب مضطرب و مردد رسول خدا«ص‏»را آرام کند؟
و بر فرض آنکه چند روزى وحى از آنحضرت قطع شد،آیااین قطع وحى مجوزى براى انتحار و خودکشى آنحضرت میشود،و آیا براستى رسول خدا«ص‏»نعوذ بالله این اندازه جاهلانه وکودکانه فکر میکرده؟
و اساسا آیا ما این روایت را باید بپذیریم یا قرآن کریم را که‏درباره همه رهبران الهى بطور عموم فرموده:
/و جعلنا منهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا و کانوا بآیاتنایوقنون/ (21) و از ایشان کسانى را به سمت رهبرى و امامت انتخاب کردیم که‏مردم را به فرمان و دستور ما راهبرى کنند پس از آنکه استقامت و بردبارى‏کردند و به آیات ما یقین داشتند...
و درباره خصوص رسول خدا«ص‏»در ماجراى وحى‏بصراحت فرماید:
پس خداى تعالى (22) به بنده‏اش وحى کرد آنچه را که وحى فرمود،ودلش آنچه را دیده بود تکذیب نکرد،آیا شما او را بر آنچه دیده انکار میکنید و نسبت‏شک و تردید به او میدهید؟
که زمخشرى و دیگران از دانشمندان اهل سنت آیه‏«ماکذب الفؤاد ما راى‏»را اینگونه تفسیر کرده‏اند که‏«لم یشک فى‏انما رآه حق‏» (23) یعنى شک نکرد که آنچه دیده بود حق بود.
و یا روایات دیگرى را که خود شما در باب وحى از راویان‏دیگر نقل کرده‏اید مانند روایت ابن عباس که میگوید:
«...فرجع الى بیته و هو موقن...» (24) پس رسول خدا«ص‏»بخانه بازگشت در حالى که یقین داشت!
و یا روایت عبد الله بن ابى بکر بن حزم را که در اینباره گوید:
«...استعلن به جبرئیل...و بشره برسالة ربه حتى‏اطمان‏» (25) و اگر این روایت-و هر روایتى که در صحیح بخارى آمده‏صحیح است پس چرا قاضى عیاض که از بزرگان اهل سنت‏است در داستان وحى گفته:
«لا یصح ان یتصور له الشیطان فى صورة الملک‏و یلبس علیه الامر لا فى اول الرسالة و لا بعدها،و الاعتماد فى ذلک على دلیل المعجزة بل لا یشک النبى ان ما یاتیه من الله هو الملک و رسوله الحقیقى،امابعلم ضرورى یخلقه الله له،او ببرهان جلى یظهره الله‏لدیه لتتم کلمة ربک صدقا و عدلا لا مبدل لکلمات‏الله‏» (26) یعنى صحیح نیست که شیطان در صورت فرشته براى اومتصور شود و امر را بر او مشتبه سازد نه در آغاز رسالت و نه‏بعد از آن و اعتماد در اینجا بر معجزه است،بلکه پیامبرشک نمى‏کند که آنچه از جانب خداوند بر او نازل گشته‏فرشته و رسول حقیقى است‏یا بعلمى ضرورى.که خدا دراو آفریده یا ببرهانى آشکار و جلى که خدا بر او آشکارکند تا کلمه خود را بر او تمام سازد...که تغییر دهنده‏اى‏بر کلمات خدا نیست!
و پیش از این نیز از قاضى عیاض گفتارى در اینباره نقل‏کردیم!
و آیا امثال قاضى عیاض این روایت را دیده و این سخن راگفته‏اند...
و نظیر همین عقیده و گفتار را مرحوم علامه طبرسى قدس‏سره در مجمع البیان بدنبال حدیثى که از دانشمندان اهل سنت روایت کرده و ذکر اضطراب و نگرانى رسول خدا«ص‏»بدنبال‏نزول وحى بر آنحضرت در آن آمده،فرموده است که ما متن‏حدیث و گفتار آن دانشمند بزرگ را براى مزید اطلاع خوانندگان‏محترم ذیلا نقل مى‏کنیم:
ایشان در ذیل تفسیر آیه:
«یا ایها المدثر»چنین گوید:
«قال الاوزاعى:سمعت‏یحیى بن ابى کثیر یقول:سالت اباسلمة اى القرآن انزل من قبل قال:«یا ایها المدثر»فقلت:او«اقرءباسم ربک‏»؟فقال:سالت جابر بن عبد الله اى القرآن انزل قبل؟
قال:«یا ایها المدثر»فقلت:او«اقرء»؟قال جابر:احدثکم ماحدثنا رسول الله صلى الله علیه و آله، قال:جاورت بحراء شهرا،فلماقضیت جوارى نزلت فاستبطنت الوادى فنودیت،فنظرت امامى‏و خلفى و عن یمینى و عن شمالى فلم ار احدا،ثم نودیت فرفعت راسى‏فاذا هو على العرش فى الهواء،یعنى جبرئیل علیه السلام،فقلت:
دثرونى دثرونى فصبوا على ماء،فانزل الله عز و جل:«یا ایها المدثر»و فى‏روایة:فخشیت منه فرقا حتى هویت الى الارض،فجئت الى اهلى.
فقلت:زملونى،فنزل:«یا ایها المدثر×قم فانذر»اى لیس بک ماتخافه من الشیطان،انما انت نبی فانذر الناس و ادعهم الى التوحید»
و سپس در رد این گفتار نابجا فرموده:
«و فى هذا ما فیه،لان الله تعالى لا یوحى الى رسوله الا بالبراهین النیرة،و الآیات البینة الدالة على ان ما یوحى الیه انما هو من الله‏تعالى،فلا یحتاج الى شی‏ء سواها و لا یفزع و لا یفزع و لا یفرق‏» (27) یعنى و اشکال این حدیث روشن است،زیرا خداى تعالى به‏پیامبر خود وحى نمى‏کند مگر با برهانهاى روشن و آیات‏آشکارى که دلالت دارد بر اینکه آنچه بر او وحى شده از جانب‏خداى تعالى است،پس نیازى به چیز دیگر نیست و چنان نیست‏که کسى او را بترساند و مضطرب سازد و نگران شود و بترسد!
بارى بهتر آن است که سخن را درهم پیچیم و تحقیق وبررسى بیشتر را در باب نقد جملات این حدیث بعهده خواننده‏محترم بگذاریم،ولى این نکته را نمى‏توانیم ناگفته بگذاریم که‏راستى جاى بسیار تاسف است که درباره مهمترین مسئله‏اعتقادى ما یعنى مسئله وحى و نبوت که سرآغاز همه مسائل دیگراست باید امثال اینگونه روایات در کتابهائى همچون صحیح‏بخارى و مسلم که نزد بسیارى از مسلمانان تا بدان درجه اعتباردارند که نووى درباره‏شان گوید:
«و هما اصح الکتب بعد القرآن‏» (28) و این دو کتاب پس از قرآن کریم صحیحترین کتابها است.
و بر طبق همین روایات مقام والا و عظیم رسول خدا«ص‏» را تا بدان حد پائین آورده که در هنگام دریافت وحى الهى وانجام رسالت تاریخى و جهانى خود اینگونه دچار تردید و دو دلى‏بشود؟و براى رفع تردید خود ناچار به خدیجة و ورقة بن نوفل ودیگران متوسل شود،و در اثر«فترت‏»وحى و انقطاع موقت آن به‏آن اندازه دچار هیجان و اضطراب شود که چندین بار تصمیم به‏انتحار و خودکشى بگیرد و...و...
و با این روایات صحیحة و معتبره خود!بهترین بهانه ودستاویز را بدست دشمنان اسلام بدهند که آغاز وحى رسول‏خدا«ص‏»را با تایید امثال ورقة بن نوفل که بگفته آنها-و امثال‏همین روایات-سالها بدین نصرانیت درآمده و در این آئین علوم‏زیادى را کسب کرده بود، توام کنند...
و حالت‏شک و تردید را در آنچه بر رسول خدا نازل میشدوارد سازند!
و مقام رسول خدا«ص‏»را تا سرحد یک انسان چنانى با آن‏حالات و اعمال تنزل دهند!و امثال این سخنان!
---------------------------------------
1- تهذیب التهذیب ج 9 ص 450.
2- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج 4 ص 63.
3- قاموس الرجال ج 6 ص 300.
4- شرح کرمانى از صحیح بخارى ج 1 ص 30-31.
5- شرح صحیح مسلم(حاشیه ارشاد السارى)چاپ مصر ج 1 ص 44.
6- اسد الغابة ج 5 ص 504.و الاصابة ج 4 ص 349.
7- ارشاد السارى ج 1 ص 21.
8- براى اطلاع از متن کامل این روایت به سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 398 مراجعه کنید.
9- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 412-413.
10- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 405.
11- سیره ابن هشام ج 1 ص 234.
12- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 406.
13- براى اطلاع بیشتر مى‏توانید به کتابهاى البدایة و النهایة ج 3 ص 15 به بعد وتاریخ طبرى ج 2 ص 50 به بعد و تاریخ یعقوبى ج 2 ص 23 و صحیح بخارى ج 6ص 200 و عیون الاثر ج 1 ص 83 و اسباب النزول ص 11 و عیون الاثر ج 1ص 82 و سیرة قاضى دحلان ج 1 ص 83 و سیرة حلبیه ج 1 ص 244 به بعد مراجعه‏نمائید.
14-جالب و خنده‏دار است که از برخى دانشمندان اهل سنت نقل شده که همین ماجرا را دلیل بر جواز تکلیف به ما لا یطاق دانسته و بدان استدلال کرده‏اند! (الصحیح من السیره ج 1 ص 224).
15- سوره نجم آیه 10.
16- سوره فصلت آیه 6.
17- سوره نساء آیه 163.
18- صحیح بخارى بشرح کرمانى ج 1 ص 35.
19- همین مصدر ص 36.
20- سیره ابن هشام ج 1 ص 238-239.
21- این مطلب هم جالب و در خور توجه است که اینگونه روایات همگى به خاندان زبیر باز میگردد،و میدانیم که زبیر برادرزاده خدیجه بوده،و خاندان زبیر گویاسعى داشته‏اند براى خویشان و نیاکان خود به راست و یا بدروغ فضیلتهائى ذکر کنند،چنانچه در بحث از سند این حدیث گفتیم.
22- سوره سجده آیه 24.
23- سوره نجم آیه 10-12.
24- تفسیر کشاف ج 4 ص 420.
25- و 45- عیون الاثر ج 1 ص 83.
26- التمهید ج 1 ص 50.
27- مجمع البیان ج 10 ص 384.
28- التقریب نووى ص 3(مطبوع در مقدمه شرح صحیح بخارى کرمانى چاپ بیروت).

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها