0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390  11:24 AM

بلال حبشى  

بلال بن رباح از زمره بردگانى بود که هنگام بعثت رسولخداصلى الله علیه و آله-در مکه بسر مى‏برد و بنا بر مشهور برده امیة بن‏خلف-یکى از سران مشرکین-بود و در خانه او بسر مى‏برد، بلال‏همچون افراد بسیار دیگرى که از علائق مادى آسوده بودند و باقلبى پاک و آزاد از هر گونه تعصب غلط و هواهاى نفسانى نورتابناک اسلام در دلش تابش کرده و دین حق را پذیرفته بود و مال و منالى نداشت تا ناچار باشد بخاطر حفظ آنها حقیقت راانکار کند، حت‏شکنجه و آزار مشرکان و افراد قبیله‏«بنى جمح‏» که در آنان زندگى مى‏کرد قرار گرفت،ابن هشام نقل کرده که‏امیة بن خلف روزها هنگام ظهر که میشد او را از خانه بیرون‏مى‏برد و روى سنگهاى داغ و تفتیده مکه مى‏خواباند و سنگ‏بزرگى روى سینه‏اش مى‏گذارد و بدو مى‏گفت: بخدا سوگندبهمین حال خواهى بود تا بمیرى و یا از خداى محمد دست‏بردارى و لات و عزى را پرستش کنى.بلال در همان حال که‏بود مى‏گفت:احد...احد...(خداى من یکى است).
روزى ورقة بن نوفل(پسر عموى خدیجه)بر او بگذشت وبلال را دید که شکنجه‏اش مى‏دهند و او در همان حال شکنجه‏مى‏گوید:احد...احد...ورقة نیز گفت:احد...احد...بخداسوگند اى بلال که خدا یکى است...آنگاه به امیة بن خلف وافراد دیگر قبیله بنى جمح که او را شکنجه مى‏کردند رو کرده‏گفت:بخدا سوگند اگر او را به این حال بکشید من قبرش رازیارتگاه مقدسى قرار خواهم داد و بدان تبرک مى‏جویم،و درکتاب‏«اسد الغابة‏»داستان شکنجه او را نسبت‏به ابى جهل نیزداده است.
بلال بهمین وضع دشوار و اسفناک بسر مى‏برد تا آنکه رسول‏خدا-صلى الله علیه و آله-او را خریدارى کرده و در راه خدا آزاد کرد،و در پاره‏اى از نقلها نیز آمده که ابو بکر او را از امیة بن‏خلف خریدارى کرد و آزاد ساخت،و ابن اثیر گفته:رسولخداصلى الله علیه و آله-به ابو بکر فرمود:اگر چیزى داشتیم بلال راخریدارى مى‏کردیم!و ابو بکر پیش عباس بن عبد المطلب عموى‏رسولخدا-صلى الله علیه و آله- رفته و جریان را بدو گفت،و عباس‏وسیله آزادى او را فراهم ساخته و از صاحبش که زنى از قبیله‏بنى جمح بود خریدارى نمود.
اکنون بد نیست دنباله ماجرا و پایان زندگى امیة و بلال رانیز بشنوید:
ابن هشام در کتاب سیره خود از عبد الرحمن بن عوف روایت‏کرده که گفت:
امیة بن خلف در مکه با من دوست‏بود،و نام من پیش ازآنکه مسلمان شوم عبد عمرو بود و چون مسلمان شدم نام خود رابرگردانده عبد الرحمن گذاردم،امیة بن خلف که اطلاع یافت من‏اسمم را تغییر داده‏ام روزى بمن گفت:اى عبد عمرو نامى راکه پدر و مادرت براى تو نهاده بودند تغییر دادى؟
گفتم:آرى.
گفت:من که‏«رحمن‏»را نمى‏شناسم پس نام دیگرى‏انتخاب کن که من هم آنرا بشناسم و تو را بآن صدا بزنم؟
من بسخنش اعتنائى نکرده از او گذشتم و از آن پس هر زمان مرا مى‏دید صدا مى‏زد:
اى عبد عمرو!من پاسخش را نمى‏گفتم تا بالاخره روزى‏باو گفتم:تو نامى براى من انتخاب کن(که مطابق عقیده من ومیل تو باشد)گفت:نام‏«عبد الاله‏»چطور است؟گفتم:خوب‏است.و بدین ترتیب از آن پس مرا«عبد الاله‏»صدا مى‏زد و من‏هم پاسخش را مى‏گفتم.
تا روزى که جنگ بدر پیش آمد هنگام فرار قریش من براى‏پیدا کردن غنیمت‏بدنبال ایشان در میان کشته‏گان مى‏گشتم وهر کجا زرهى در تن آنها بود بیرون مى‏آوردم و بدین ترتیب چندزره پیدا کرده بودم بناگاه چشمم بامیة بن خلف افتاد که دست‏پسرش على بن امیة را در دست دارد و متحیر ایستاده،چشمش‏که بمن افتاد صدا زد:اى عبد عمرو!من پاسخش را ندادم.
دوباره صدا زد:عبد الاله!
این مرتبه پاسخش را داده ایستادم.
گفت:بسراغ من بیا(و پیش از آنکه مرا بکشند باسارت‏بگیر)که استفاده اینکار براى تو بیش از این زره‏ها است.
پیشنهاد او را پذیرفته زره‏ها را به طرفى انداختم و دست او وپسرش را گرفته بسوى رسول خدا صلى الله علیه و آله-براه افتادم،ودر آنحال او مرتبا مى‏گفت:
راستى عجیب است!تاکنون چنین وضعى ندیده بودم!آیا هیچیک از شما شیر را دوست نمى‏دارد (1) ؟
قدرى که خیالش آسوده شد از من پرسید:اى عبد الاله آن که‏بود که در میان لشگر شما شمشیر مى‏زد و براى اینکه شناخته‏شود پر شتر مرغى بسینه‏اش نصب کرده بود؟
گفتم:او حمزة بن عبد المطلب بود.
گفت:اى عبد الاله!او بود که ما را باین روز انداخت ولشگر ما را درهم شکست.
در همین احوال بلال حبشى از دور چشمش بامیة بن خلف‏افتاد و(گویا آن شکنجه‏هائى که در مکه باو داده بود یادش آمدزیرا)همین امیة بن خلف بود که روزها هنگام ظهر بلال را درمکه برهنه مى‏کرد و او را روى ریگهاى تفتیده بیابان مکه‏مى‏خوابانید و سنگ بسیار بزرگى روى سینه‏اش مى‏گذارد ومى‏گفت:دست از دین محمد بردار،و بلال در همان حال‏مى‏گفت: احد...احد...(خدا یکى است...).
از اینرو بسوى او دویده فریاد زد:این ریشه و اساس کفرامیة بن خلف است!روى رستگارى را نبینم اگر امروز بگذارم اونجات یابد!
من داد زدم:اى بلال این هر دو اسیر من هستند،آیا بااسیران من چنین رفتار مى‏کنى؟
بلال بسخن من وقعى ننهاده همان حرف را تکرار کرد.
دو باره صدا زدم:اى بلال گوش کن چه مى‏گویم؟
دیدم همان کلام را تکرار کرده و دنبالش با صداى بلندفریاد زد:اى یاران خدا بیائید...بیائید که ریشه کفر اینجاست!
بیائید...که امیة بن خلف اینجاست.
چیزى نگذشت که مسلمانان از چهار طرف حلقه‏وار ما رااحاطه کردند من هر چه خواستم از آن دو دفاع کنم نشد تابالاخره یکى از مسلمانان شمشیر کشیده و پاى پسر امیة را قطع‏کرد چنان که بزمین افتاد.
امیة که آن منظره را دید چنان فریادى زد که تاکنون نشنیده‏بودم و بدنبال او سایرین نیز حمله کردند و آن دو را با شمشیرقطعه قطعه کردند.
عبد الرحمن پس از این قصه بارها مى‏گفت:خدا بلال رارحمت کند که هم زره‏ها را از دست ما داد و هم اسیران را(و بااین ترتیب ضرر زیادى بمن زد) (2) .
-----------------------------------------
1- ابن هشام گوید:مقصودش این بود که هر که مرا باسارت بگیرد من براى آزادشدنم باو شتران پر شیرى مى‏دهم.
2- ترجمه سیره ابن هشام بقلم نگارنده ج 2 ص 30-32.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها