پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 11:24 AM
بلال حبشى
بلال بن رباح از زمره بردگانى بود که هنگام بعثت رسولخداصلى الله علیه و آله-در مکه بسر مىبرد و بنا بر مشهور برده امیة بنخلف-یکى از سران مشرکین-بود و در خانه او بسر مىبرد، بلالهمچون افراد بسیار دیگرى که از علائق مادى آسوده بودند و باقلبى پاک و آزاد از هر گونه تعصب غلط و هواهاى نفسانى نورتابناک اسلام در دلش تابش کرده و دین حق را پذیرفته بود و مال و منالى نداشت تا ناچار باشد بخاطر حفظ آنها حقیقت راانکار کند، حتشکنجه و آزار مشرکان و افراد قبیله«بنى جمح» که در آنان زندگى مىکرد قرار گرفت،ابن هشام نقل کرده کهامیة بن خلف روزها هنگام ظهر که میشد او را از خانه بیرونمىبرد و روى سنگهاى داغ و تفتیده مکه مىخواباند و سنگبزرگى روى سینهاش مىگذارد و بدو مىگفت: بخدا سوگندبهمین حال خواهى بود تا بمیرى و یا از خداى محمد دستبردارى و لات و عزى را پرستش کنى.بلال در همان حال کهبود مىگفت:احد...احد...(خداى من یکى است).
روزى ورقة بن نوفل(پسر عموى خدیجه)بر او بگذشت وبلال را دید که شکنجهاش مىدهند و او در همان حال شکنجهمىگوید:احد...احد...ورقة نیز گفت:احد...احد...بخداسوگند اى بلال که خدا یکى است...آنگاه به امیة بن خلف وافراد دیگر قبیله بنى جمح که او را شکنجه مىکردند رو کردهگفت:بخدا سوگند اگر او را به این حال بکشید من قبرش رازیارتگاه مقدسى قرار خواهم داد و بدان تبرک مىجویم،و درکتاب«اسد الغابة»داستان شکنجه او را نسبتبه ابى جهل نیزداده است.
بلال بهمین وضع دشوار و اسفناک بسر مىبرد تا آنکه رسولخدا-صلى الله علیه و آله-او را خریدارى کرده و در راه خدا آزاد کرد،و در پارهاى از نقلها نیز آمده که ابو بکر او را از امیة بنخلف خریدارى کرد و آزاد ساخت،و ابن اثیر گفته:رسولخداصلى الله علیه و آله-به ابو بکر فرمود:اگر چیزى داشتیم بلال راخریدارى مىکردیم!و ابو بکر پیش عباس بن عبد المطلب عموىرسولخدا-صلى الله علیه و آله- رفته و جریان را بدو گفت،و عباسوسیله آزادى او را فراهم ساخته و از صاحبش که زنى از قبیلهبنى جمح بود خریدارى نمود.
اکنون بد نیست دنباله ماجرا و پایان زندگى امیة و بلال رانیز بشنوید:
ابن هشام در کتاب سیره خود از عبد الرحمن بن عوف روایتکرده که گفت:
امیة بن خلف در مکه با من دوستبود،و نام من پیش ازآنکه مسلمان شوم عبد عمرو بود و چون مسلمان شدم نام خود رابرگردانده عبد الرحمن گذاردم،امیة بن خلف که اطلاع یافت مناسمم را تغییر دادهام روزى بمن گفت:اى عبد عمرو نامى راکه پدر و مادرت براى تو نهاده بودند تغییر دادى؟
گفتم:آرى.
گفت:من که«رحمن»را نمىشناسم پس نام دیگرىانتخاب کن که من هم آنرا بشناسم و تو را بآن صدا بزنم؟
من بسخنش اعتنائى نکرده از او گذشتم و از آن پس هر زمان مرا مىدید صدا مىزد:
اى عبد عمرو!من پاسخش را نمىگفتم تا بالاخره روزىباو گفتم:تو نامى براى من انتخاب کن(که مطابق عقیده من ومیل تو باشد)گفت:نام«عبد الاله»چطور است؟گفتم:خوباست.و بدین ترتیب از آن پس مرا«عبد الاله»صدا مىزد و منهم پاسخش را مىگفتم.
تا روزى که جنگ بدر پیش آمد هنگام فرار قریش من براىپیدا کردن غنیمتبدنبال ایشان در میان کشتهگان مىگشتم وهر کجا زرهى در تن آنها بود بیرون مىآوردم و بدین ترتیب چندزره پیدا کرده بودم بناگاه چشمم بامیة بن خلف افتاد که دستپسرش على بن امیة را در دست دارد و متحیر ایستاده،چشمشکه بمن افتاد صدا زد:اى عبد عمرو!من پاسخش را ندادم.
دوباره صدا زد:عبد الاله!
این مرتبه پاسخش را داده ایستادم.
گفت:بسراغ من بیا(و پیش از آنکه مرا بکشند باسارتبگیر)که استفاده اینکار براى تو بیش از این زرهها است.
پیشنهاد او را پذیرفته زرهها را به طرفى انداختم و دست او وپسرش را گرفته بسوى رسول خدا صلى الله علیه و آله-براه افتادم،ودر آنحال او مرتبا مىگفت:
راستى عجیب است!تاکنون چنین وضعى ندیده بودم!آیا هیچیک از شما شیر را دوست نمىدارد (1) ؟
قدرى که خیالش آسوده شد از من پرسید:اى عبد الاله آن کهبود که در میان لشگر شما شمشیر مىزد و براى اینکه شناختهشود پر شتر مرغى بسینهاش نصب کرده بود؟
گفتم:او حمزة بن عبد المطلب بود.
گفت:اى عبد الاله!او بود که ما را باین روز انداخت ولشگر ما را درهم شکست.
در همین احوال بلال حبشى از دور چشمش بامیة بن خلفافتاد و(گویا آن شکنجههائى که در مکه باو داده بود یادش آمدزیرا)همین امیة بن خلف بود که روزها هنگام ظهر بلال را درمکه برهنه مىکرد و او را روى ریگهاى تفتیده بیابان مکهمىخوابانید و سنگ بسیار بزرگى روى سینهاش مىگذارد ومىگفت:دست از دین محمد بردار،و بلال در همان حالمىگفت: احد...احد...(خدا یکى است...).
از اینرو بسوى او دویده فریاد زد:این ریشه و اساس کفرامیة بن خلف است!روى رستگارى را نبینم اگر امروز بگذارم اونجات یابد!
من داد زدم:اى بلال این هر دو اسیر من هستند،آیا بااسیران من چنین رفتار مىکنى؟
بلال بسخن من وقعى ننهاده همان حرف را تکرار کرد.
دو باره صدا زدم:اى بلال گوش کن چه مىگویم؟
دیدم همان کلام را تکرار کرده و دنبالش با صداى بلندفریاد زد:اى یاران خدا بیائید...بیائید که ریشه کفر اینجاست!
بیائید...که امیة بن خلف اینجاست.
چیزى نگذشت که مسلمانان از چهار طرف حلقهوار ما رااحاطه کردند من هر چه خواستم از آن دو دفاع کنم نشد تابالاخره یکى از مسلمانان شمشیر کشیده و پاى پسر امیة را قطعکرد چنان که بزمین افتاد.
امیة که آن منظره را دید چنان فریادى زد که تاکنون نشنیدهبودم و بدنبال او سایرین نیز حمله کردند و آن دو را با شمشیرقطعه قطعه کردند.
عبد الرحمن پس از این قصه بارها مىگفت:خدا بلال رارحمت کند که هم زرهها را از دست ما داد و هم اسیران را(و بااین ترتیب ضرر زیادى بمن زد) (2) .
-----------------------------------------
1- ابن هشام گوید:مقصودش این بود که هر که مرا باسارت بگیرد من براى آزادشدنم باو شتران پر شیرى مىدهم.
2- ترجمه سیره ابن هشام بقلم نگارنده ج 2 ص 30-32.
امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.