0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

نقد و بررسى این داستان  

1-نخستین مطلبى که مورد بحث واقع شده،صحت و سقم‏صل این داستان و اثبات وقوع آن از نظر تاریخى است،زیرا این‏داستان نیز همانند داستان سفر قبلى رسولخدا«ص‏»بهمراه‏ابوطالب مورد خدشه و تردید است و روایت متقن و مسندى دراینباره بدست ما نرسیده جز همان روایاتى که یا بدون سند و یابصورت مرفوع از ابن اسحاق و جابر و خزیمه نقل شده که از نظرحدیث‏شناسان چندان اعتبارى ندارد،چنانچه بر اهل فن پوشیده‏نیست،و همان خدشه‏هائى که در حدیث بحیراى راهب و سفرقبلى رسول خدا«ص‏»بود در اینجا نیز وجود دارد،و خلاصه این داستان در حدیث معتبرى نقل نشده...
2-در عموم این روایات این جمله به چشم مى‏خورد که‏خدیجه رسول خدا«ص‏»را اجیر کرد...و همین ماجرا سبب این‏ازدواج گردید در صورتى که در حدیث دیگرى که از عمار بن یاسرنقل شده و یعقوبى در تاریخ خود آنرا روایت نموده،عمار بن یاسرگوید:داستان ازدواج ربطى به سفر رسول خدا«ص‏»و اجیرشدن آنحضرت براى خدیجه نداشته،و اساسا رسول خدا«ص‏»
در طول زندگى خود نه اجیر خدیجه و نه اجیر احدى از مردم دیگرنشد...
و روایت عمار بن یاسر اینگونه است که مى‏گوید:
«انا اعلم بتزویج رسول الله‏«ص‏»خدیجه بنت‏خویلد،کنت‏صدیقا له فانا لنمشى یوما بین الصفا و المروه اذ بخدیجه بنت‏خویلدو اختها هاله،فلما رات رسول الله‏«ص‏»جائتنى هاله اختها،فقالت:
یا عمار ما لصاحبک حاجه فی خدیجة؟قلت:و الله ما ادرى!فرجعت‏فذکرت ذلک له،فقال:ارجع فواضعها وعدها یوما تاتیها...»
یعنى-من از داستان ازدواج رسول خدا«ص‏»با خدیجه دخترخویلد آگاه‏ترم من که با آنحضرت دوست نزدیک بودم روزى‏بهمراه رسول خدا میان صفا و مروه مى‏رفتیم که ناگهان خدیجه‏و خواهرش هاله پدیدار شدند،و چون خدیجه رسول خدا«ص‏» را دیدار کرد خواهرش هاله بنزد من آمد و گفت:
اى عمار دوست تو را در خدیجه نیازى نیست؟(و علاقه به‏ازدواج با او ندارد؟)
گفتم:بخدا سوگند اطلاعى ندارم.و پس از این گفتگوبازگشته و مطلب را براى آنحضرت باز گفتم،رسولخدا«ص‏»
فرمود:برگرد و(براى گفتگو در اینباره)با او وعده دیدارى را درروزى قرار بگذار تا نزد او برویم. ..
و در پایان این روایت اینگونه است که مى‏گوید:
«...و انه ما کان مما یقول الناس انها استاجرته بشى‏ء و لا کان‏اجیرا لاحد قط‏»
یعنى:جریان اینگونه که مردم مى‏گویند نبود و خدیجه رسول‏خدا«ص‏»را براى کارى اجیر نکرد،و آنحضرت هیچگاه اجیرکسى نشد.
و البته این روایت هم در بى‏اعتبارى همانند روایات قبلى‏است،و یعقوبى نیز آن را به این صورت نقل کرده که‏«روى‏بعضهم عن عمار بن یاسر...» (1)
و در متن روایت هم جمله‏اى هست که قابل خدشه است ولى مى‏تواند آن روایات کم اعتبار قبلى را نیز کم اعتبارتر کندو موجب تردید بیشترى در صحت آنها گردد...
مگر آنکه کسى پاسخ دهد که کارگرى رسول خدا«ص‏»
براى خدیجه بصورت مضاربه و شرکت در سود حاصله بوده نه‏اجاره اصطلاحى،چنانچه در برخى از روایات نیز بدان تصریح‏شده مانند روایت کشف الغمه که در بحار الانوار نقل شده‏و عبارت آن چنین است:
«...کانت‏خدیجه بنت‏خویلد امراة تاجرة ذات شرف و مال‏تستاجر الرجال فی مالها،و تضاربهم ایاه بشی‏ء تجعله لهم‏منه...» (2)
که از این عبارت مى‏توان (3) استفاده کرد که تعبیر به‏«اجیر»و«استیجار»نیز در روایات دیگر ممکن است بهمین‏معناى مضاربه باشد و به اصطلاح تسامحى از این نظر درعبارت شده باشد...
3-چنانچه از روایات قبلى و همین روایت عمار بن یاسراستفاده شد بر فرض صحت اصل داستان،ارتباط آن با ازدواج خدیجه و آنحضرت نیز ثابت نشده،و از اینجهت نیز این روایات‏قابل بحث و بررسى است و خالى از خدشه نخواهد بود.
-----------------------------------
1- تاریخ یعقوبى ج 2 ص 12
2- بحار الانوار ج 16 ص 9
3- سیره ابن هشام ج 1 ص 187

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:45 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

سخن درباره سن رسول خدا(ص) و خدیجه در هنگام ازدواج

درباره سن رسول خدا(ص)در هنگام ازدواج عموماگفته‏اند:آنحضرت در آن هنگام بیست و پنج‏سال از عمرشریفش گذشته بود.
ولى درباره سن خدیجه علیها السلام اختلافى در روایات‏دیده مى‏شود که مشهور در آنها نیز آن است که خدیجه در آن‏هنگام چهل سال داشت.
و در برابر این قول مشهور اقوال دیگرى نیز هست مانند قول‏25 سال و 28 سال و 30 سال و 35 و 45 سال... (1) و از برخى نقل‏شده که قول نخست را ترجیح داده‏اند ولى دلیلى براى آن ذکرنکرده است (2) ،و شاید توجیه دیگرى را که برخى از نویسندگان‏کرده‏اند بتواند دلیل و یا تاییدى بر این قول و یا قول‏هاى دوم وسوم نیز باشد که گفته‏اند:
...با توجه به فرزندانى که خدیجه بدنیا آورده مى‏توان‏احتمال داد که سن خدیجه کمتر از چهل سال بوده و تاریخ‏نگاران عرب رقم‏«چهل‏»را بدلیل آنکه رقم کاملى است‏انتخاب کرده‏اند (3) .
نگارنده گوید:تایید دیگر این گفتار نیز حمل فاطمه‏سلام الله علیها و ولادت آن بانوى محترمه در سال پنجم بعثت‏مى‏باشد که انشاء الله در جاى خود بطور تفصیل روى آن بحث‏خواهد شد و اکنون بطور اجمال بیان گردید،که چون طبق‏روایات معتبر محدثین شیعه رضوان الله علیهم فاطمه علیها السلام‏مولود اسلام بوده و در سال پنجم بعثت رسول خدا(ص)بدنیا آمده‏موجب ایراد برخى از برادران اهل سنت که ولادت آن بانوى‏عالمیان را پنج‏سال قبل از بعثت دانسته‏اند قرار گرفته،و موجب‏استبعاد آنان شده چون روى روایات شیعه و قول مشهور درباره‏سن حضرت خدیجه در وقت ازدواج با رسول خدا(ص)لازم آیدکه خدیجه در سن 60 سالگى به فاطمه علیها السلام حامله شده‏باشد،و این مطلب روى جریان طبیعى و عادى بعید است،که‏البته این استبعاد پاسخهاى دیگرى هم دارد و یکى از آنها همین‏است که شنیدید و بقیه را هم انشاء الله تعالى در جاى خود ذکر خواهیم کرد...و بهر صورت مشهور همان است که خدیجه در آن‏هنگام چهل ساله بوده ولى قول به اینکه بیست و هشت‏ساله بوده‏نیز خالى از قوت نیست چنانچه در چند حدیث آمده است، (4) و الله‏اعلم.
این را هم بد نیست بدانید که:
برخى عقیده دارند خدیجه سلام الله علیها در هنگام ازدواج بارسول خدا(ص)باکره بوده و قبلا شوهرى نکرده بود،و در این‏باره به حدیثى که ابن شهر آشوب در مناقب روایت کرده تمسک‏جسته‏اند که مى‏گوید:
«...و روى احمد البلاذرى و ابو القاسم الکوفى فی‏کتابیهما و المرتضى فى الشافی،و ابو جعفر فى التلخیص:
ان النبى-صلى الله علیه و آله-تزوج بها و کانت‏عذراء...».
«یؤکد ذلک ما ذکر فی کتابى الانوار و البدع:ان رقیه‏و زینب کانتا ابنتى هاله اخت‏خدیجه‏». (5) یعنى-احمد بلاذرى و ابو القاسم کوفى در کتابهاى خود وسید مرتضى در کتاب شافى و شیخ ابو جعفر طوسى در کتاب‏تلخیص روایت کرده‏اند که هنگامى که رسول خدا(ص)با خدیجه ازدواج کرد آن بانوى محترمه باکره بود،و تایید این گفتارمطلب دیگرى است که در کتابهاى الانوار و البدع روایت‏شده‏که رقیه و زینب دختران‏«هاله‏»خواهر خدیجه بوده‏اند نه خودخدیجه. ..
و نیز به گفتار صاحب کتاب الاستغاثه استشهاد کرده‏اند که‏گوید:
«...همه کسانى که اخبار نقل کرده و روایات ازآنها بجاى مانده از شیعه و اهل سنت اجماع دارند که‏مردى از اشراف قریش و رؤساى آنها نمانده بود که به‏خواستگارى خدیجه نرود و در صدد آن برنیاید.وخدیجه همه آنها را بازگردانده و یا پاسخ رد به آنها دادو چون رسول خدا(ص) او را بهمسرى خویش درآوردزنان قریش بر او خشم کرده و از او کناره‏گیرى کردندو به او گفتند:بزرگان و اشراف قریش از توخواستگارى کردند و بهمسرى هیچیک از آنها درنیامدى و بهمسرى محمد،یتیم ابوطالب که مرد فقیرى‏است و مالى ندارد درآمدى؟و با اینحال چگونه اهل‏فهم مى‏توانند بپذیرند که خدیجه بهمسرى مردى‏اعرابى از بنى تمیم درآمده و بزرگان قریش را نپذیرفته‏باشد؟...و این مطلبى است که مردم صاحب نظر آنرا نمى‏پذیرند...» (6) .
و بدنبال آن این بحث عنوان شده که آیا رقیه و ام کلثوم که‏بهمسرى عثمان درآمدند و هم چنین زینب که همسر ابو العاص‏بن ربیع گردید دختران صلبى و واقعى رسول خدا(ص) بودند و یاربیبه آنحضرت بوده‏اند... (7) .
ولى بنظر نگارنده روایت ابن شهر آشوب با توجه به اینکه‏مى‏تواند معناى دیگرى داشته باشد که نمونه‏اش درباره برخى ازبزرگ زنان عالم نیز وارد شده و اکنون جاى توضیح و بحث بیشتردر آن باره نیست نمى‏تواند در برابر آن شهرت بسیارى که درباره‏ازدواج خدیجه قبل از مفتخر شدن بهمسرى رسول خدا با دو شوهرخود بود،مقاومت کند...
و چنانچه علامه شوشترى در قاموس الرجال گوید:اصل این‏نسبت نیز مورد تردید است و ابو القاسم کوفى نیز مردفاسد المذهب و بى‏عقلى بوده و سید و شیخ رحمهما الله تعالى نیزاحتمالا قول همان ابو القاسم کوفى را نقل کرده‏اند نه اینکه‏مختار خودشان بوده... (8) .
و هم چنین استبعادى که در گفتار صاحب کتاب الاستغاثه بود نیروى برابرى با آن شهرت را ندارد و بهتر آن است که این‏بحث را بهمین جا خاتمه داده و بدنبال بحث در موضوع بعدى‏برویم.
-----------------------------------------------
1- و 2- الصحیح من السیره ج 1 ص 126..
3- تاریخ تحلیلى اسلام ج 1 ص 31-32.
4- مناقب آل ابیطالب-ط قم-ج 1 ص 159.
5- بحار الانوار ج 16 ص 10 و ص 12.
6- الاستغاثه ج 1 ص 70.
7- قاموس الرجال ج 10 ص 431.
8- الصحیح من السیره ج 1 ص 122-126.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:46 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

مراسم عقد و ازدواج  

مشهور آن است که خواستگارى و خطبه عقد بوسیله ابوطالب‏عموى رسول خدا(صلى الله علیه و آله)انجام گردید و پذیرش وقبول آن نیز از سوى عمرو بن اسد-عموى خدیجه-صورت گرفت.
و در برابر این گفتار مشهور،اقوال دیگرى نیز وجود دارد...
مانند اینکه خطبه عقد بوسیله حمزة بن عبد المطلب یا دیگرى‏از عموهاى آنحضرت انجام شد...
و یا اینکه پدر خدیجه-خویلد بن اسد-و یا پسر عموى‏خدیجه ورقة بن نوفل از طرف خدیجه قبول کرده و آن بانوى‏محترمه را به عقد رسول خدا درآورد...
و بلکه در پاره‏اى از روایات گفتار نابجاى دیگرى نیز نقل‏شده که خدیجه به پدر خود خویلد شرابى داده و او را مست کرد.
و او در حال مستى این ازدواج را پذیرفت چون به حال عادى‏بازگشت و از جریان مطلع گردید بناى مخالفت با این ازدواج راگذارده و بالاخره با وساطت و پا در میانى برخى از نزدیکان به‏ازدواج مزبور تن داده و آنرا پذیرفت... که پاسخ آن را چند تن از راویان و اهل تاریخ عهده‏دار شده‏که ما متن گفتار ابن سعد را در طبقات براى شما انتخاب کرده ونقل مى‏کنیم که پس از ذکر چند روایت بدین مضمون‏مى‏گوید:
«و قال محمد بن عمر:فهذا کله عندنا غلط و وهم،و الثبت‏عندنا المحفوظ عن اهل العلم ان اباها خویلد بن اسدمات قبل الفجار،و ان عمها عمرو بن اسد زوجها رسول‏الله-صلى الله علیه و آله-» (1) .
یعنى:محمد بن عمر گفته است که تمامى این روایات درنزد ما ناصحیح و موهوم است و صحیح و ثابت نزد ما ودانشمندان آن است که پدر خدیجه یعنى خویلد بن اسد پیش ازجنگ فجار از دنیا رفته بود و عمویش عمرو بن اسد او را به‏ازدواج رسول خدا(ص)درآورد...
و نظیر همین عبارت از واقدى نقل شده (2) و هم چنین اقوال غیر مشهور دیگر را نیز پاسخ داده و نیازى‏بذکر آنها نیست... (3)
-----------------------------------------
1- الطبقات الکبرى ج 1 ص 133.
2- بحار الانوار ج 16 ص 19.و تاریخ طبرى ج 2 ص 36.
3- براى اطلاع بیشتر مى‏توانید به کتاب الصحیح من السیره ج 1 ص 113 به بعد نیزمراجعه کنید.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:47 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

یک اشتباه تاریخى دیگر

و نیز در پاره‏اى از روایاتى که در مورد این ازدواج فرخنده‏رسیده ظاهرا یک اشتباه دیگرى نیز رخ داده که بجاى عموى‏خدیجه-یعنى عمرو بن اسد-ورقة بن نوفل بن اسد(بعنوان عموى‏خدیجه)آمده که این مطلب گذشته از آنکه در اصل،خلاف‏مشهور است از نظر نسبى هم اشتباه است.
زیرا ورقة بن نوفل پسر عموى خدیجه است،نه عموى‏خدیجه...
و بعید نیست که اینکار از تصرفات ناقلان حدیث بوده که‏چون نام عموى خدیجه در حدیث آمده بوده و ورقة بن نوفل هم‏شهرتى افسانه‏اى داشته،آن عنوان را با این نام منطبق دانسته و به‏اینصورت درآورده‏اند.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:48 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

خطبه عقد

مرحوم صدوق در کتاب من لا یحضره الفقیه و شیخ کلینى درکتاب شریف کافى با مقدارى اختلاف خطبه عقدى را که‏بوسیله ابو طالب ایراد شده نقل کرده‏اند که متن آن طبق روایت‏شیخ صدوق(ره)اینگونه است:
«الحمد لله الذى جعلنا من زرع ابراهیم و ذریة اسماعیل،و جعل لنا بیتا محجوجا و حرما آمنا یجبى الیه ثمرات کل شى‏ء،و جعلنا الحکام على الناس فى بلدنا الذى نحن‏فیه،ثم ان ابن اخى محمد بن عبد الله بن عبد المطلب‏لا یوزن برجل من قریش الا رجح،و لا یقاس باحد منهم‏الا عظم عنه،و ان کان فى المال قل،فان المال رزق حائل‏و ظل زائل،و له فى خدیجه رغبة و لها فیه رغبة،و الصداق‏ما سالتم عاجله و آجله،و له خطر عظیم و شان رفیع و لسان‏شافع جسیم‏». (1)
یعنى:سپاس خدایرا که ما را از کشت و محصول ابراهیم وذریه اسماعیل قرار داد،و براى ما خانه مقدسى را که مقصودحاجیان است و حرم امنى است که میوه هر چیز بسوى آن گردآید بنا فرمود،و ما را در شهرى که هستیم حاکمان بر مردم قرارداد.
سپس برادر زاده‏ام محمد بن عبد الله بن عبد المطلب مردى‏است که با هیچ یک از مردان قریش هم وزن نشود جز آنکه از اوبرتر است،و به هیچیک از آنها مقایسه نشود جز آنکه بر او افزون‏است،و او اگر چه از نظر مالى کم مال است ولى مال پیوسته درحال دگرگونى و بى‏ثباتى و همچون سایه‏اى رفتنى است،و اونسبت به خدیجه راغب و خدیجه نیز به او مایل است،و مهریه او را نیز هر چه نقدى و غیر نقدى بخواهید آماده است،و محمد راداستانى بزرگ و شانى والا و شهرتى عظیم خواهد بود.
و در کتاب شریف کافى اینگونه است که پس از این خطبه‏عموى خدیجه خواست بعنوان پاسخ ابوطالب سخن بگوید ولى به‏لکنت زبان دچار شد و نتوانست،از اینرو خدیجه خود بسخن‏آمده گفت:
عموجان:اگر چه شما بعنوان گواه اختیاردار من هستى‏ولى در اختیار انتخاب من خود شایسته‏تر از دیگران‏هستم،و اینک اى محمد من خود را به همسرى تو درمى‏آورم و مهریه نیز هر چه باشد بعهده خودم و در مال‏خودم خواهد بود،اکنون به عموى خود(ابوطالب)
دستور ده تا شترى نحر کرده و ولیمه‏اى ترتیب دهد وبنزد همسر خود آى!
ابوطالب فرمود:گواه باشید که خدیجه محمد(ص)رابهمسرى خویش پذیرفت و مهریه را نیز در مال خودضمانت کرد!
برخى از قریشیان با تعجب گفت:شگفتا!که زنان‏مهریه مردان را بعهده گیرند؟!
ابوطالب سخت بخشم آمده روى پاى خود ایستاد وگفت: آرى اگر مردى همانند برادر زاده من باشد زنان باگرانبهاترین مهریه خود خواهانشان مى‏شوند و اگرهمانند شما باشند جز با مهریه گرانبها حاضر به ازدواج‏نمى‏شوند!
و در روایت‏خرائج راوندى است که چون خطبه عقدبپایان رسید و-محمد صلى الله علیه و آله-برخاست تابهمراه عمویش ابوطالب بخانه برود خدیجه به‏آنحضرت عرض کرد:
«...الى بیتک فبیتى بیتک و انا جاریتک‏». (2) یعنى:بسوى خانه خود بیا که خانه من خانه تو است ومن هم کنیز توام!
و از کتاب المنتقى کازرونى نقل شده که چون مراسم عقدبپایان رسید خدیجه به کنیزکان خود دستور داد حالت‏شادى‏بخود گرفته و دفها را بزنند و سپس به رسول خدا عرض کرد:
«...یا محمد مر عمک ابا طالب ینحر بکرة من بکراتک‏و اطعم الناس على الباب و هلم فقل (3) مع اهلک،فاطعم الناس و دخل رسول الله(ص)فقال مع اهله خدیجه‏». (4) یعنى اى محمد به عمویت ابوطالب دستور ده شتر جوانى ازشترانت را نحر کند و مردم را بر در خانه اطعام کن و بیا در کنارخاندانت چاشت را به استراحت بگذران،و ابوطالب اینکار راکرد و رسول خدا(ص) بنزد خدیجه آمده و در کنار او به‏استراحت روزانه پرداخت.
و این دو حدیث دلالت بر کمال علاقه و عشق خدیجه نسبت‏به رسول خدا(ص)دارد چنانچه تا پایان عمر این عشق را نسبت‏به آنحضرت حفظ کرده بود.صلوات الله علیها.
-----------------------------------------
1- فروع کافى ج 2 ص 19 و 20 و من لا یحضره الفقیه ج 3 ص 397.
2- خرائج راوندى ص 187.
3- لفظ‏«قل‏»در اینجا از قیلوله بمعناى استراحت در چاشت گرفته شده،و برخى‏که شاید معناى آن را نفهمیده‏اند«لام‏»را تبدیل به‏«میم‏»کرده و«فقم‏»ضبط کرده‏اند،و خصوصیت وقت چاشت ظاهرا بدانجهت بوده که در شهر مکه غالباهوا گرم و عموما ساعت چاشت را تا نزدیک غروب در خانه‏ها به استراحت‏مى‏گذرانده‏اند و آنگاه براى حوائج‏خود از خانه خارج مى‏شده‏اند.
4- بحار الانوار،ج 16 ص 10 و 12 و 19.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:48 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

مهریه چقدر بود و چه کسى پرداخت؟

در اینکه مهریه چقدر بود و پرداخت آن را چه کسى به عهده‏گرفت اختلافى در روایات دیده مى‏شود،که از آنجمله روایت‏بالا است که در آن بدون ذکر مقدار آمده است که پرداخت آن راخدیجه بعهده گرفت.
و از کشف الغمه از ابن حماد و نیز از ابن عباس نقل شده که رسول خدا(ص)خدیجه را با مهریه دوازده وقیه طلا به ازدواج‏خویش درآورد و مهریه زنان دیگر آنحضرت نیز همین مقداربود. (1)
و در اعلام الورى طبرسى دوازده وقیه و نیم ذکر شده چنانچه‏از دانشمندان اهل سنت نیز مؤلف سیرة الحلبیه همین قول را نقل‏کرده و سپس گفته است که هر وقیه چهل درهم است که درنتیجه مجموع مهریه پانصد درهم شرعى بوده.
و تفاوت دیگرى که در نقل سیره حلبیه دیده مى‏شود آن‏است که گوید:پرداخت مهریه مزبور را ابوطالب بعهده‏گرفت. (2) و قول دیگرى که در سیره حلبیه و سیره ابن هشام و برخى ازتواریخ دیگر آمده آن است که گفته‏اند:
«و اصدقها رسول الله-صلى الله علیه و آله-عشرین بکرة‏». (3) .
یعنى رسول خدا(ص)به خدیجه بیست‏شتر ماده جوان مهریه‏داد و در نقل دیگرى نیز آمده که ورقة بن نوفل خدیجه را با مهریه‏چهارصد دینار به عقد رسول خدا-صلى الله علیه و آله-درآورد (4) و از کامل مبرد نقل شده که بیست‏شتر را ابوطالب بعهده‏گرفت و دوازده وقیه و نیم طلا را خود رسول خدا پرداخت که‏مهریه مجموع آنها بود. (5)
نگارنده گوید:روایاتى که در باب‏«مهر السنه‏»آمده همان‏روایت پانصد درهم را تایید مى‏کنند، چنانچه در چند حدیث بااندک اختلافى آمده که امام باقر و امام صادق علیهما السلام‏فرمودند:
«ما زوج رسول الله-صلى الله علیه و آله-شیئا من بناته و لا تزوج‏شیئا من نسائه على اکثر من اثنى عشر اوقیة و نش یعنى نصف‏اوقیه‏». (6)
یعنى تزویج نکرد رسول خدا(ص)هیچیک از دختران خود ونه هیچیک از زنانش را به بیش از دوازده وقیه و نیم.
و طبرسى(ره)در اعلام الورى گوید:«...و مهرها اثنتا عشرة اوقیه‏و نش و کذلک مهر سایر نسائه‏». (7) و در روایت امام صادق علیه السلام اینگونه است که فرمود:
«ما تزوج رسول الله-صلى الله علیه و آله-شیئا من نسائه و لا زوج شیئا من بناته على اکثر من اثنى عشر اوقیه و نش،و الاوقیه‏اربعون درهما،و النش عشرون درهما». (8) و در داستان ازدواج حضرت جواد الائمة علیه السلام با دخترمامون عباسى نیز آمده که فرمود:
«...و بذلت لها من الصداق ما بذله رسول الله-صلى الله علیه‏و آله-لازواجه و هو اثنتا عشرة اوقیه و نش-و على تمام‏الخمسمائة...». (9) یعنى من صداق او را همان قرار دادم که رسول خدا(ص)به‏زنانش بذل فرمود و آن دوازده وقیه و نیم بود که تمامى پانصددرهم بر ذمه من است...
-------------------------------------------
1- بحار الانوار-ج 16 ص 10 و 12 و 219
2- سیره حلبیه ج 1 ص 165.
3- سیره حلبیه ج 1 ص 165 و سیره ابن هشام ج 1 ص 190 و سیره المصطفى ص 60و سیره النبى ج 1 ص 206.
4- بحار الانوار ج 16 ص 19.
5- منتقى النقول ص 139 گ.
6- اعلام الورى ص 147.یعنى مهر خدیجه دوازده وقیه و نیم بود چنانچه مهریه زنان‏دیگر آنحضرت نیز همین مقدار بود.
7-بحار الانوار ج 103 ص 347 به بعد.
8- معانى الاخبار ص 214.فروع کافى ج 2 ص 20.
9- من لا یحضره الفقیه ج 3 ص 398.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:49 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

تا خدیجه زنده بود رسول خدا(ص) زن دیگرى اختیار نکرد  

این مطلب از نظر تاریخ مسلم است که تا خدیجه زنده بودرسول خدا زن دیگرى نگرفت و خدیجه بنا بر قول مشهور و صحیح‏سال دهم بعثت‏یعنى بیست و پنج‏سال پس از این ازدواج‏فرخنده و میمون از دنیا رفت،و زنهاى متعدد و زیاد دیگرى را که‏رسول خدا(ص)به ازدواج و همسرى خویش درآورد همگى پس‏از وفات خدیجه بود،و در جاى خود-در بحث تعدد زوجات‏رسول خدا(ص)-انشاء الله تعالى خواهیم گفت که این داستان‏بهترین دلیل و شاهد بر این مطلب است که انگیزه ازدواج‏هاى‏مکرر رسول خدا پس از وفات خدیجه انگیزه‏هاى سیاسى واجتماعى بوده که آن بزرگوار مى‏خواسته بدین وسیله پیوندهاى‏محکم و بیشترى با افراد سرشناس و قبائل معروف عرب پیداکرده و از این طریق براى پیشرفت اسلام و مکتب مقدس خوداستفاده و بهره بیشترى ببرد بشرحى که بخواست‏خداى تعالى‏پس از این خواهیم گفت.
و گرنه معقول نیست کسى مانند رسول خدا(ص)که از هر گونه امکانات مادى بهره‏مند بوده و همه جاذبه‏هائى را که‏معمولا مورد توجه زنان مى‏باشد همچون فصاحت زبان و زیبائى‏خارق العاده صورت و شهرت فامیلى و شخصیت ذاتى،و در یک‏جمله آنچه خوبان همه داشتند همه را دارا باشد ولى تا سن پنجاه‏سالگى با یک زن بیوه دو شوهر کرده بچه‏دارى که از نظر سن نیزپانزده سال یا چیزى کمتر از او بزرگتر است‏سازگارى کند،وهیچ به فکر ازدواج مجددى نیفتد،و پس از وفات او آنهمه زن‏بگیرد...و باز هم مانند دشمنان مغرض و مخالف اسلام بگوئیم‏هدف آنحضرت در آن ازدواجها استفاده‏هاى مالى و یاکامیابیهاى جنسى بوده و بناچار باید این حقیقت را بپذیریم که‏هدف،همان هدف مقدس ترویج اسلام با استفاده از یک وسیله‏طبیعى و اجتماعى بوده که روى بافت اجتماع آن روز بهترین وسیله‏بوده است و انشاء الله در جاى خود توضیح بیشترى در این باره‏خواهیم داد.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:50 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

فرزندان رسول خدا(ص)از خدیجه

رسول خدا(ص)به جز ابراهیم که از«ماریه قبطیه‏»کنیزمصرى آنحضرت متولد شد همان کنیزى که مقوقس(حاکم‏مصر)براى آن حضرت فرستاد،فرزندان دیگر آن بزرگوار همگى ازبانوى بزرگوارش خدیجه-سلام الله علیها-بود که خداى تعالى به آنحضرت عنایت فرمود،که البته در عدد آنها و بلکه در نام آنهانیز اختلاف است،و مشهور آن است که آنها شش تن بودند، یعنى دو پسر و چهار دختر،و دانشمند فقید مرحوم دکتر آیتى درتاریخ پیامبر اسلام نام آنها و ترتیب ولادت و وفات آنها را بدین‏گونه ذکر کرده که ذیلا مى‏خوانید:
1-قاسم که نخستین فرزند رسول خدا است،و پیش ازبعثت در مکه تولد یافت،و رسول خدا به نام وى‏«ابو القاسم‏»
کنیه گرفت،و نیز نخستین فرزندى است که از رسول خدا درمکه وفات یافت و در آن موقع دو ساله بود.
2-زینب دختر بزرگ رسول خدا که بعد از قاسم در سى‏سالگى رسول خدا تولد یافت،و پیش از اسلام به ازدواج پسرخاله خود«ابو العاص بن ربیع‏»درآمد و پس از جنگ بدر به‏مدینه هجرت کرد و در سال هشتم هجرت در مدینه وفات یافت.
3-رقیه که پیش از اسلام و بعد از زینب،در مکه تولد یافت‏و پیش از اسلام به عقد«عتبة بن ابى لهب‏»درآمد و پس از نزول‏سوره‏«تبت‏یدا ابى لهب‏»و پیش از عروسى به دستور ابو لهب وهمسرش‏«ام جمیل‏»از وى جدا گشت.و سپس به عقد«عثمان‏بن عفان‏»درآمد و در هجرت اول مسلمین به حبشه با وى هجرت‏کرد و آنگاه به مکه بازگشت و به مدینه هجرت کرد و در سال‏دوم هجرت سه روز بعد از بدر،همان روزى که مژده فتح بدر به مدینه رسید،وفات یافت.
4-ام کلثوم که نیز در مکه تولد یافت و پیش از اسلام به عقد«عتیبة بن ابى لهب‏»درآمد و مانند خواهرش پیش از عروسى از«عتیبه‏»جدا شد،و در سال سوم هجرت به ازدواج‏«عثمان بن‏عفان‏»درآمد،و در سال نهم هجرت وفات کرد.
5-فاطمه علیها السلام که ظاهرا در حدود پنج‏سال پیش ازبعثت رسول خدا در مکه تولد یافت (1) و در مدینه به ازدواج‏«امیر المؤمنین‏»على علیه السلام درآمد،و پس از وفات رسول‏خدا به فاصله‏اى در حدود چهل روز تا هشت ماه وفات یافت ونسل رسول خدا تنها از وى باقى ماند و یازده امام معصوم از دامن‏مطهر وى پدید آمدند.
6-عبد الله که پس از بعثت رسول خدا در مکه متولد شد و«طیب‏»و«طاهر»لقب یافت.و در همان مکه وفات کرد وپس از وفات او«عاص بن وائل سهمى‏»رسول خدا را«ابتر»
خواند و سوره کوثر در پاسخ وى نازل گردید. (2) و البته همانگونه که گفته شد آنچه ایشان انتخاب کرده و نوشته‏اند بر طبق قول مشهور است،ولى اقوال دیگرى هم دراینباره هست که در سیره ابن هشام و کتاب المنتقى فی مولدالمصطفى (3) و کتابهاى دیگر نقل شده،که ما چون در نظر داریم‏ان شاء الله تعالى در جاى دیگرى در این باره به تفصیل بحث‏کنیم در اینجا بهمین اندازه اکتفا کرده و مى‏گذریم.
-----------------------------------------
1- البته نظر دانشمندان و محدثین شیعه عموما آنست که ولادت آنحضرت پنج‏سال‏بعد از بعثت بوده،و شاید بهمین جهت نیز ایشان بعنوان ظاهر این قول راذکر کرده‏اند.
2- تاریخ پیامبر اسلام صفحه 69-71.
3- سیره ابن هشام ج 1 ص 190 بحار الانوار ج 22 ص 166.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:51 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

شمه‏اى از فضائل خدیجه

گرچه مرسوم است فضائل افراد را معمولا در فصل پس ازحیات و زندگى آنها ذکر مى‏کنند، ولى نگارنده را دریغ آمد که‏در اینجا بدون ذکرى از فضائل این بانوى اسلام بگذریم وانشاء الله تعالى در جاى دیگر نیز به مناسبت‏هاى گوناگونى که‏در پیش است فضائل دیگرى را بیان خواهیم داشت.گرچه معلوم‏نیست اصل این رسم نیز رسم درستى باشد.
این حدیث در کتابهاى حدیثى شیعه و اهل سنت آمده که‏رسول خدا-صلى الله علیه و آله-فرموده:
«کمل من الرجال خلق کثیر و لم یکمل من النساء الآمریم،و آسیه امراة فرعون،و خدیجة نت‏خویلد،و فاطمة بنت محمد» (1) یعنى از مردان گروه زیادى به کمال رسیدند ولى از میان‏زنان جز چهار زن کسى به مرحله کمال نرسید:مریم،و آسیه‏همسر فرعون،و خدیجه دختر خویلد،و فاطمه دختر محمد.
و در حدیث دیگرى که ابن حجر در کتاب الاصابه و دیگران‏از ابن عباس روایت کرده‏اند اینگونه است که گوید:رسول‏خدا(ص)چهار خط روى زمین ترسیم کرده آنگاه فرمود:
«افضل نساء اهل الجنة خدیجة،و فاطمة و مریم و آسیة‏». (2) یعنى برترین زنان اهل بهشت: خدیجه و فاطمه و مریم وآسیه هستند...
و در روایت دیگرى که او و ابن عبد البر و دیگران از رسول‏خدا(ص)با مختصر اختلافى روایت کرده‏اند اینگونه است که فرمود:
«خیر نساء العالمین اربع،مریم و آسیه و خدیجه و فاطمه‏» (3) یعنى بهترین زنان جهانیان چهار زن هستند:مریم و آسیه وخدیجه و فاطمه.و از عایشه روایت کرده‏اند که گوید:هیچگاه‏نمى‏شد که رسول خدا از خانه بیرون رود جز آنکه خدیجه را یادمى‏کرد و ستایش و مدح او را مى‏نمود، تا اینکه روزى طبق همان شیوه‏اى که داشت نام خدیجه را برد و او را یاد کرد،دراینوقت رشک و حسد مرا گرفت و گفتم:
«هل کانت الا عجوزا فقد ابدلک الله خیرا منها». (4) خدیجه جز پیرزنى بیش نبود در صورتى که خداوند بهتر از اوبهره تو کرده.!
عایشه گوید:در اینوقت رسول خدا-که این سخن مرا شنیدغضبناک شد بحدى که از شدت غضب موهاى جلوى سرآنحضرت حرکت کرد آنگاه فرمود:
«و الله ما ابدلنى الله خیرا منها،آمنت اذ کفر الناس،و صدقتنى‏و کذبنى الناس،و واستنى فی مالها اذ حرمنى الناس و رزقنى الله‏منها اولادا اذ حرمنى اولاد النساء».
بخدا سوگند خداوند بهتر از او زنى به من نداده،او بود که‏بمن ایمان آورد هنگامى که مردم کفر ورزیدند،و او بود که مراتصدیق کرد و مردم مرا تکذیب نموده(و دروغگویم خواندند)واو بود که در مال خود با من مواسات کرد(و مرا بر خود مقدم‏داشت)در وقتى که مردم محرومم کردند،و از او بود که خداوندفرزندانى روزى من کرد و از زنان دیگر نسبت بفرزند محرومم‏ساخت.
عایشه گوید:با خود گفتم:دیگر از این پس هرگز به بدى اورا یاد نخواهم کرد (5) .
و در روایت اربلى در کشف الغمه اینگونه است که على‏علیه السلام فرمود:روزى نزد رسول خدا(ص)نام خدیجه سلام‏الله علیها برده شد و رسول خدا(ص)گریست.عایشه که چنان‏دید گفت:
«...ما یبکیک على عجوز حمراء من بنى اسد؟فقال صدقتنى اذکذبتم و آمنت بى اذ کفرتم،و ولدت لى اذ عقمتم،فقالت عایشه:
فما زلت اتقرب الى رسول الله-صلى الله علیه و آله-بذکرها» (6) یعنى چه گریه‏اى است که براى پیرزنى سرخ رو از بنى اسدمى‏کنى؟
رسول خدا فرمود:او مرا تصدیق کرد هنگامى که شماتکذیبم کردید.و بمن ایمان آورد در وقتى که شما کافر شدید.
و براى من فرزند آورد که شما نیاوردید!
عایشه گوید:از آن پس پیوسته من با یاد خدیجه و با نام او به‏رسول خدا تقرب مى‏جستم.(و هرگاه مى‏خواستم رسول خدابمن توجه کرده و به سخنم گوش دهد سخنم را با نام خدیجه شروع مى‏کردم).
و در چند حدیث از طریق شیعه و اهل سنت آمده که رسول‏خدا خدیجه را به خانه‏اى در بهشت مژده داد که در آن دشوارى ورنجى نخواهد بود (7) و سلام خداى تعالى را که بوسیله جبرئیل براى خدیجه آورده‏بود به وى ابلاغ (8) فرمود و خدیجه نیز در پاسخ عرض کرد:
«...الله السلام و منه السلام و على جبرئیل السلام...» (9)
و در حدیثى که عیاشى در تفسیر خود از ابى سعید خدرى‏روایت کرده اینگونه است که رسول خدا(ص)فرمود.در شب‏معراج هنگامى که بازگشتم به جبرئیل گفتم:آیا حاجتى‏دارى؟ گفت:
«حاجتى ان تقرا على خدیجه من الله و منى السلام...».
حاجت من این است که خدیجه را از سوى خداوند و از سوى‏من سلام برسانى.و چون رسول خدا سلام خدا و جبرئیل را به‏خدیجه ابلاغ فرمود،خدیجه در پاسخ گفت:
«ان الله هو السلام،و منه السلام،و الیه السلام‏» (10) .
و بالاخره خدیجه سلام الله علیها همان بانوى بزرگوار است‏که به اجماع اهل تاریخ نخستین زن و یا نخستین انسانى است‏که به رسول خدا(ص)ایمان آورد...
و وسیله آرامشى براى آنحضرت در برابر طوفانهاى حوادث‏سهمگین و اندوه‏هاى فراوان آغاز رسالت بود...
و با ایثار مال فراوان خود براى پیشرفت اسلام در روزهائى‏که اسلام نیاز شدید به بودجه داشت بزرگترین حق را بر همه‏مسلمانان جهان تا روز قیامت دارد...
و سخت‏ترین مشکلات را بخاطر حفظ ایمان بخدا و دفاع ازاسلام و رهبر بزرگوار آن متحمل شد و فضائل بسیار زیاد دیگرى‏که در فصول آینده به مناسبت‏ها روى آنها بحث‏خواهیم کردانشاء الله تعالى.
----------------------------------------
1- مجمع البیان ج 5 ص 320 تفسیر کشاف ج 3 ص 250،تفسیر ابن جریر ج 3ص 180.
2- الاصابه ج 4 ص 366.اسد الغابه ج 5 ص 437.خصال صدوق ج 1 ص 96.
3- الاصابه ج 4 ص 366،و استیعاب ج 2 ص 720 و 750 و تفسیر ابن جریرج 3 ص 180 و مجمع الزوائد هیثمى ج 9 ص 223.اسد الغابه ج 5 ص 437.
4- لابد-طبق این روایت-منظورش از بهتر،خودش بوده که جوان و دختر بوده است!
5- اسد الغابه ج 5 ص 438.الاصابه ج 4 ص 275.
6- بحار الانوار ج 16 ص 8.
7- بحار الانوار ج 16 ص 11.و الاصابه ج 4 ص 275.و اسد الغابه ج 5 ص 438.
8- الاصابه ج 4 ص 274 و اسد الغابه ج 5 ص 438.
9- بحار الانوار ج 16 ص 11.
10- سفینة البحار ج 1 ص 379.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:52 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

پیوند على‏«ع‏»با رسول خدا«ص‏»در خلقت

در روایات زیادى که از طریق دانشمندان شیعه و اهل سنت‏بما رسیده،از رسول خدا«ص‏»روایت‏شده که فرمود:من و على‏از یک نور آفریده شدیم...
و در برخى از آنها آمده است که:من و على از یک درخت‏خلق شده‏ایم-که ما در تاریخ زندگانى على علیه السلام،مقدارى از آنها را نقل کرده‏ایم-و در اینجا نیز آن روایات را براى‏شما نقل مى‏کنیم:
1-علامه شیخ سلیمان قندوزى در کتاب ینابیع المودة (1) بسند مرفوع از رسول خدا«ص‏»-روایت کرده که فرمود:من وعلى از یک نور آفریده شدیم چهار هزار سال پیش از آنکه خدا آدم‏را بیافریند و چون خدا آدم را آفرید این نور را در صلب آدم‏قرار داد،و همچنان یکى بودیم تا در صلب عبد المطلب از یکدیگرجدا شدیم و در من نبوت جایگیر شد و در على وصایت.
2-علامه شیخ عبد الله حنفى مشهور به اخوانیات از ابى‏هریره روایت کرده که گوید.نزد رسول خدا«ص‏»نشسته بودیم‏که على علیه السلام وارد شد،رسول خدا فرمود:برادر و عمو زاده‏ام هزار سال پیش از آنکه دنیا را بیافریند،عمودى از نور آفرید و اورا در برابر عرش خود قرار داد تا چون آغاز بعثت من شد آنرا دونیم کرد از نصف آن پیغمبر شما را آفرید،و نیم دیگر على بن‏ابیطالب است.
4-علامه اخطب خوارزم در کتاب مناقب (2) بسند خود ازجابر روایت کرده که رسول خدا«ص‏»فرمود:من و على از یک‏درخت آفریده شدیم و مردم از درختهاى گوناگون.
5-علامه ابن حسنویه در کتاب‏«بحر المناقب‏»از ثمامه‏باهلى روایت کرده که رسول خدا«ص‏»فرمود:خداوند من‏و على را از یک درخت آفرید که من ریشه و اصل آن،و على تنه وفرع آن،و حسن و حسین میوه آن،و شیعیان ما برگ آن درخت‏هستند.و هر کس به این درخت چنگ زند داخل بهشت‏شده و ازآتش دوزخ امان یافته است. (3)
از عبد الرحمن بن عوف روایت کرده که (4) رسول خدا«ص‏»فرمود:
شجره من هستم و فاطمه تنه آن و على پیوند آن،و حسن و حسین‏میوه آن و شیعیان ما برگ آن هستند،و اصل آن درخت در بهشت عدن و ریشه و تنه و پیوند و میوه و برگ آن در بهشت است.وبدنبال آن اشعار زیر را از حلبى واعظ نقل کرده که گوید:
یا حبذا دوحة فى الخلد نابتة ما مثلها نبتت فى الخلد من شجر المصطفى اصلها و الفرع فاطمة ثم اللقاح على سید البشر و الهاشمیان سبطاها لها ثمر و الشیعة الورق الملتف بالثمر انى بحبهم ارجو النجاة غدا و الفوز مع زمرة من احسن الزمر
و نظیر احادیث فوق را در احقاق الحق(ج 5 ص 242 تا 266)
در بیش از هفتاد حدیث دیگر از کتابهاى اهل سنت روایت کرده‏که ما بخاطر رعایت اختصار همین شش حدیث را آوردیم.
چنانچه مشابه این روایات در کتابهاى علماء بزرگوار شیعه‏نیز آمده که ما براى تیمن و تبرک یکى از آنها را نقل مى‏کنیم وتتبع بیشتر را بعهده خواننده محترم مى‏گذاریم:
شیخ صدوق رضوان الله علیه در کتاب خصال،و مرحوم‏اربلى در کتاب کشف الغمة از محمد بن عبد الله از پدرش ازرسول خدا(ص)روایت کرده که فرمود:من و على نورى بودیم درپیشگاه خداى تعالى چهار هزار سال پیش از آنکه آدم رابیافریند،و چون آدم را آفرید این نور را در صلب او قرار داد،وهمچنان از صلبى به صلب دیگر او را انتقال داد تا در صلب‏عبد المطلب قرارش داد،و چون از صلب عبد المطلب بیرون آوردآنرا به دو قسمت تقسیم کرد، قسمت مرا در صلب عبد الله قرارداد و قسمت على را در صلب ابى طالب،پس على از من و من‏از على هستم.
-گوشتش از گوشت من و خون او از خون من است،وهر کس على را دوست دارد،بخاطر دوستى من است که او رادوست داشته،و هر کس او را مبغوض دارد بخاطر دشمنى با من‏است که او را مبغوض داشته است. (5) و البته این احادیث از دو نظر دیگر نیز قابل بحث است:
یکى از نظر اینکه آیا منظور از خلقت آنان قبل از آدم‏علیه السلام به چهار هزار سال یا کمتر و بیشتر چیست؟و آیا این‏روایات نظیر همان روایات دیگرى است که بطور عموم ازمعصومین علیهم السلام روایت‏شده که خداوند ارواح را هزاران‏سال قبل از اجساد آفرید،و دانشمندان اسلامى براى آنهامعناهاى مختلفى ذکر کرده و هر کدام بر طبق نظریه و مدعاى‏خود،آنها را بگونه‏اى تفسیر کرده‏اند،آنها که قائل به حدوث نفس بوده آن را دلیلى بر مدعاى خود دانسته، و آنها که معتقد به‏قدم نفس هستند بنوعى دیگر این روایات را تفسیر و معنى کرده ودلیلى بر مدعاى خود دانسته‏اند،و برخى از علماى اسلام نیز حدوسط را گرفته و بگونه دیگرى معنا کرده‏اند.
و از شیخ مفید«ره‏»نقل شده که لفظ‏«خلق‏»را در این‏روایات حمل بر«تقدیر»فرموده،و از برخى دیگر نیز حکایت‏شده که حمل بر نوعى از استعاره و تمثیل کرده‏اند،و بهر صورت‏این گونه روایات از جمله روایات مشکله‏اى است که هم در سندآنها و هم در مفهوم و معناى آنها بحث زیادى شده و اساتید فن‏هر کدام بنحوى درباره آنها قلمفرسائى کرده‏اند.
و دیگر آنکه آیا منظور از نورى که خداى تعالى ارواح رسول‏خدا و امیر المؤمنین و ائمه علیهم السلام از آن آفریده و بنابراختلاف روایات-هزاران سال قبل از خلقت آدم آنرابصورت عمودى یا درختى خلق فرمود-چیست؟و آیا ماوراى این‏خلقت و این عالم،عوالم دیگرى وجود دارد که وجود ممکنات‏این عالم-که یکى از آنها نیز انسان است-پیش از آنکه در این‏عالم تجسم یابد بصورت و یا صورتهاى دیگرى در آن عالم یاعوالم دیگر آفریده شده،و حالات و اطوارى در آنجا داشته تاهنگامى که به این صورت و در این عالم آمده؟و یا بگونه‏اى‏دیگر بوده؟ پس از اثبات چنین مطلبى آیا علت نزول این ارواح مجرده‏و ملکوتى از آن عالم نامحدود به این عالم ناسوت و دنیاى‏محدود،و به تعبیر شیخ الرئیس از آن‏«مکان شامخ و عالى‏»به‏این‏«قعر حضیض‏»چه بوده است؟که ما در یکى از تالیفات ونوشته‏هاى دیگر خود که در مورد هدف خلقت بحث کرده‏ایم‏قسمتى از سخنانى را که در این باره گفته‏اند نقل کرده‏ایم (6) و دراینجا-که بحث تاریخى است-مجالى براى تحقیق و بحث دراین باره نیست ولى یک مطلب را-که بخصوص به این احادیث‏مربوط مى‏شود-باید بطور اجمال ذکر کنیم،شاید بدینوسیله‏مقدارى از ابهام این مسئله برطرف گردد.و آن اینکه مجموع‏روایاتى که در این باره رسیده است،بیش از صد روایت است‏که در باب‏هاى پراکنده نقل شده و از نظر مضمون بیش از حدتواتر است که قابل رد و انکار نمى‏باشد.و چنانچه ما نتوانیم‏براى آنها معنائى که قابل فهم و درکمان باشد پیدا کنیم،بایدهمانگونه که خود ائمه معصومین فرموده‏اند،علم آن را به خودشان‏واگذار نموده،و بخاطر آنکه معناى قابل فهمى براى آن پیدانکردیم،نمى‏توانیم نسبت جعل و دروغ به آنها داده و در صددانکار و رد آنها برآئیم.
گذشته از اینکه-همانگونه که اشاره شد-فکر و درک ماهر چه هم که زیاد باشد همانند خود ما محدود و قاصر است،وچنانچه برخى گفته‏اند،محتمل است این روایات،اشاره به‏همان مراتب وجودى باشد که اصحاب حکمت متعالیه گفته‏اندکه در باطن این عالم،عالمى است اشرف و اکمل،که در باطن‏آن عالم نیز عالم اشرف و اکمل دیگرى است،و همچنین تا برسدبه حق اول و واجب الوجود،که از این عوالم در روایات،به‏عالم غیب و نور و روح و عالم ذر و امثال آن تعبیر شده،و از این‏رو مى‏توان گفت که آنچه در طلیعه ممکنات از ناحیه ذات حق،شرف صدور یافته،موجودى واحد و بسیط بوده که در نهایت‏نورانیت و لطافت بوده و تدریجا به عوالم دیگرى قدم نهاده که‏بهمان نسبت تدریجا از نورانیت و بساطت او کاسته شده تا دراین عالم ناسوت که رسیده،به این صورتى که اکنون مشاهده‏مى‏شود درآمده،و از آنجا که مظهر اعلاى این ظهور در عالم‏طبیعت و ناسوت،جسم رسول خدا«ص‏»و پس از وى،ولى‏کامل و فرزندان آن بزرگوار هستند که نفوس آنها نیز پرتوى(وبضعه‏اى)از وجود آن حضرت است، بلکه همگى نور واحدى‏هستند،ائمه بزرگوار ما این حقیقت را با تعبیرهاى گوناگونى که‏در این روایات هست براى ما بیان کرده‏اند.و الله العالم. و بهر صورت روایات درباره اتحاد نور محمد و على‏علیهما السلام در خلقت زیاد است،که بهمین مقدار اکتفامى‏شود،و اما بحثهاى دیگر مربوط به ولادت على علیه السلام،یکى بحث درباره تاریخ ولادت آن بزرگوار است:
---------------------------------------
1- ینابیع الموده-صفحه 256 ط-اسلامبول
2- مناقب خوارزمى-ص،86-چ تبریز
3- احقاق الحق-ج 5-ص 262
4- کفایة الطالب-ص 278-چ،نجف اشرف
5- خصال-ج 2-ص 172-و کشف الغمه ص 86 و 87
6- کتاب مبارزه با گناه-بخش چهارم

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:53 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

تاریخ ولادت آنحضرت

در مورد تاریخ ولادت على علیه السلام نیز-همانند ولادت‏رسول خدا«ص‏»-اختلاف زیاد است، که بگفته برخى مجموع‏آنها به دوازده قول بالغ میشود و از آنجمله است:
1-سیزدهم رجب سى سال پس از عام الفیل-ده سال قبل ازبعثت رسول خدا«ص‏»-که این قول را شیخ‏«ره‏»در تهذیب،وکلینى‏«ره‏»در کافى،و شهید«ره‏»در کتاب دروس،و مفید درارشاد،و طبرسى در اعلام الورى،و ابن شهر آشوب در کتاب‏مناقب اختیار کرده‏اند. (1)
و از علماء اهل سنت نیز از فصول المهمه ابن صباغ واستیعاب و طبقات ابن سعد و سیره ابن هشام و مستدرک حاکم وتاریخ الخلفاء و البدایة و النهایة و دیگران نقل شده. (2) و مشهور میان محدثین و علماء شیعه نیز همین قول است.
2-سیزدهم رجب دوازده سال قبل از بعثت،که این قول نیزدر مصباح الشریعه از عتاب بن اسید نیز از کتاب اقبال الاعمال‏روایت‏شده (3) ،و از علماء اهل سنت نیز از کتاب استیعاب ابن‏عبد البر و نهایة الادب شیخ شهاب الدین نقل شده است. (4) و اقوال دیگرى نیز نقل شده مانند اینکه ولادت آنحضرت‏هفت‏سال،یا هشت‏سال و یا نه سال قبل از بعثت (5) و در هفتم‏شعبان و یا هفدهم و بیست و سوم شعبان بوده (6) که اینها اقوال‏نادرى است و چندان اعتبارى ندارد.
----------------------------------------
1- بحار-ج 35-ص 3-40
2- الصحیح من السیره-ج 1-ص 128-و احقاق الحق ج 7
3- بحار-ج 35-ص 7
4- احقاق الحق-ج 7-ص 549
5- احقاق الحق-ج 7-ص 538-540-542
6- بحار-ج 35-ص 7

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:55 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

ولادت آنحضرت در خانه کعبه بود

در این باره نیز روایات بسیارى از طریق شیعه و اهل سنت‏رسیده که ما ذیلا برخى از آن روایات را از کتابهاى اهل سنت‏براى شما نقل مى‏کنیم:
حاکم نیشابورى در کتاب مستدرک(ج 3 ص 483)حدیث‏ولادت على علیه السلام را در خانه کعبه نقل کرده و گوید:
«و قد تواترت الاخبار ان فاطمة بنت اسد ولدت امیر المؤمنین على بن ابیطالب کرم الله وجهه فى جوف الکعبه.»
یعنى-اخبار متواتر است که فاطمه بنت اسد امیر المؤمنین‏على بن ابیطالب کرم الله وجهه را در خانه کعبه بدنیا آورد.
و حافظ گنجى شافعى در کتاب کفایة الطالب(ص 260)ازحاکم روایت کرده که میگوید:
امیر المؤمنین على بن ابیطالب در مکه و در بیت الله الحرام درشب جمعه سیزدهم رجب سال سى‏ام از عام الفیل بدنیا آمد،وجز او مولودى در بیت الله الحرام بدنیا نیامد،نه قبل از او و نه بعداز او،و این بخاطر بزرگداشت مقام و محل او بود که بدین افتخارنائل گردید.
و علامه امینى رحمه الله در جلد ششم الغدیر صفحه 21 به بعدداستان ولادت آنحضرت را در خانه کعبه از زیاده از بیست‏کتاب از کتابهاى اهل سنت و بیش از پنجاه کتاب از کتابهاى‏علماء شیعه نقل کرده و اشعار زیادى نیز به زبان عربى در این‏باره ذکر مى‏کند که از آن جمله است اشعار سید حمیرى که دوبیت آن اینگونه است:
ولدته فى حرم الاله و امنه و البیت‏حیث فناؤه و المسجد بیضاء طاهرة الثیاب کریمه طابت و طاب ولیدها و المولد
و از آنجمله است اشعار شیخ حسین نجفى که مى‏گوید:
جعل الله بیته لعلى مولدا یا له علا لا یضاهى لم یشارکه فى الولادة فیه سید الرسل لا و لا انبیاها
و از آنجمله است قصیده سید على نقى لکهنوى هندى که‏قافیه‏اش‏«لست ادرى‏»است و در آن قصیده که در مدح على‏«ع‏»است درباره ولادت آن حضرت مى‏گوید:
لم یکن فی کعبة الرحمن مولود سواه اذ تعالى فی البرایا عن مثال فی علاه و تولى ذکره فی محکم الذکر الاله ایقول الغر فیه بعد هذا:لست ادرى اقبلت فاطمة حاملة خیر جنین جاء مخلوقا بنور القدس لا الماء المهین و تردى منظر اللاهوت بین العالمین کیف قد اودع فی جنب و صدر؟لست ادری
و بالجمله اصل داستان متواتر است ولى در کیفیت آن‏اختلافى در روایات بچشم مى‏خورد که در روایات اهل سنت تاجائیکه نگارنده دیده‏ام اینگونه است که چون درد زائیدن فاطمه‏بنت اسد را گرفت و شکایت‏حال خود را به ابوطالب کرد،ابوطالب دست او را گرفته و بمسجد الحرام آورد و بدرون خانه‏کعبه برد و بدو گفت:
«اجلسى على اسم الله‏»
-بنام خدا در اینجا بنشین‏و سپس فاطمه بنت اسد پسر زیبائى زائید و ابوطالب او را«على‏»نامید،و این حدیث را ابن مغازلى در مناقب و ابن صباغ در فصول المهمه و دیگران نقل کرده‏اند که هر که تفصیل بیشترى‏را در این باره خواهد،مى‏تواند به کتاب احقاق الحق(ج 7-ص 486 به بعد)مراجعه و مطالعه نماید.
و نظیر این ماجرا در برخى از روایات علماء شیعه نیز ذکرشده ولى عموما در روایات علماء شیعه رضوان الله علیهم اینگونه‏است که خود فاطمه بنت اسد هنگامى که دچار درد زائیدن شدبکنار خانه آمد و از خدا خواست تا امر ولادت مولودش را بر اوآسان گرداند،و بدنبال این دعا بود که دیوار خانه کعبه شکافته‏شد و فاطمه بدرون آن رفت و على‏«ع‏»به دنیا آمد.
و اصل حدیث مطابق آنچه شیخ صدوق(ره)در کتابهاى‏امالى و علل الشرایع و معانى الاخبار و محدثین دیگر شیعه‏رضوان الله علیهم نقل کرده‏اند اینگونه است که از یزید بن عنب‏روایت‏شده که گوید:
من و عباس بن عبد المطلب و جمعى از قبیله‏«بنى‏عبد العزى‏»روبروى خانه کعبه در مسجد الحرام نشسته بودیم که‏ناگهان فاطمه بنت اسد که درد زائیدن فرزند نه ماهه‏اش که در شکم‏داشت او را ناراحت کرده بود پدیدار گشته و نزد خانه آمد و گفت:
«رب انى مؤمنة بک و بما جاء من عندک من رسل و کتب،و انى‏مصدقة بکلام جدى ابراهیم الخلیل،و انه بنى البیت العتیق،فبحق الذى بنى هذا البیت،و بحق المولود الذى فى بطنى لما یسرت على‏ولادتى‏»
پروردگارا،من ایمان دارم بتو و بهمه پیمبران و کتابهائى که‏از سوى تو آمده،و گفتار جدم ابراهیم خلیل را تصدیق دارم و به اوکه این خانه کعبه را بنا کرد،پروردگارا بحق همان کسى که‏این خانه را بنا کرد،و بحق این نوزادى که در شکم من است که‏ولادت او را بر من آسان گردان.
یزید بن قعنب گوید:ناگهان دیدم قسمت پشت‏خانه کعبه‏شکافته شد و فاطمه بداخل خانه رفت و از دیدگاه ما پنهان گردیدو دیوار خانه نیز(مانند نخست)بهم پیوست،ما که چنان دیدیم،خواستیم قفل در را باز کنیم ولى در باز نشد،و دانستیم که(سرى‏در اینکار هست و این ماجرا)از جانب خداى تعالى است.
این مطلب بسرعت در شهر پیچید و مردم در سر هر کوى وبرزن از آن بحث و گفتگو مى‏کردند،و زنان پرده‏نشین نیز از این‏ماجراى شگفت‏انگیز باخبر شده و از آن سخن مى‏گفتند.
سه روز از این ماجرا گذشت و چون روز چهارم شد فاطمه ازهمان مکان بیرون آمد و على‏«ع‏»را در دست داشت و بمردم‏مى‏گفت:
خدایتعالى مرا بر زنان پیش از خود برترى بخشید،زیرا آسیه‏دختر مزاحم خداى عز و جل را در مکانى پرستش کرد که جزبصورت اضطرار و ناچارى نمى‏بایستى پرستش او را نمود،ومریم دختر عمران نخله خشک را حرکت داد تا از آن رطب تازه خورد،و من در خانه خدا رفتم و از روزى و میوه بهشتى خوردم وچون خواستم از خانه بیرون آیم هاتفى ندا کرد اى فاطمه نام این‏مولود را«على‏»بگذار که خداى على اعلى فرماید:من نام او رااز نام خود جدا کردم و به ادب خود ادب آموختم،و من برمشکلات علم خویش او را واقف ساختم و او است کسى که‏بتها را در خانه من میشکند،و او است کسى که بر پشت بام‏خانه‏ام اذان گوید و مرا تقدیس کند و واى بحال کسى که او رادشمن داشته و نافرمانیش کند.
نگارنده گوید:با توجه به حدیث فوق،سخن یکى ازنویسندگان و مفسران اهل نت‏یعنى‏«آلوسى‏»جالب است که‏پس از ذکر داستان ولادت على‏«ع‏»در خانه کعبه گوید:
...و این ماجرا چه بجا و شایسته بود که خداى تعالى‏پیشواى امامان را در جائى بنهد که قبله مؤمنان است،و منزه‏است آن پروردگارى که هر چه را در جاى خود نهد و او است‏حاکم‏ترین داوران...و چنانچه برخى گفته‏اند:گویا على‏علیه السلام نیز خواست تا در مورد خانه کعبه که موجب این‏افتخار براى او شده بود و در دل او متولد گشته بود جبران و تلافى‏کند و بهمین جهت بتها را از روى خانه بزیر افکند،زیرا درپاره‏اى از اخبار آمده که خانه خدا بدرگاه حقتعالى شکایت کرده‏گفت:پروردگارا تا چه وقت در اطراف من این بتها را پرستش‏کنند؟و خداى تعالى بدو وعده داد که آن مکان مقدس را از آن‏بتها تطهیر کند... سپس گوید:و بهمین معنى اشاره کرده است علامه‏سید رضا هندى در اشعار خود که در مدح امیر المؤمنین‏«ع‏»گوید:
لما دعاک الله قدما لان تولد فى البیت فلبیته شکرته بین قریش بان طهرت من اصنامهم بیته (1)
و اینک چند بیت از شعراى پارسى زبان را نیز که در این باره‏سروده‏اند براى شما میآوریم،از آنجمله است رباعى زیر از حاج‏سید اسمعیل شیرازى:
در مرحله على نه چون است و نه چند در خانه حق زاده بجانش سوگند بى‏فرزندى که خانه زادى دارد شک نیست که باشدش بجاى فرزند
و از آنجمله است رباعى زیر:
رومى نشد از سر على کس آگاه آرى نشد آگه کسى از سر اله یک ممکن و این همه صفات واجب لا حول و لا قوة الا بالله روزیکه على بکعبه آمد بوجود از بهر على خدا در از کعبه گشود در بسته بداد خانه خود به على حقا که على است‏خانه زاد معبود
و این هم اشعارى است از عماد تهرانى:
رنج نابرده بکنج دل ویرانه ما گنج از مهر تو دارد دل ویرانه ما گل ما را ید قدرت بولاى تو سرشت نقش روى تو بود در دل دیوانه ما مستى از مى کند آن بیخبر از مستى عشق کى خبر دارد از این ناله مستانه ما آنکه مست از مى ناب است کجا میداند یار ما کیست؟که بد ساقى میخانه ما حرم کعبه ترا مولد از آن شد یعنى اى مهین بنده توئى صاحب این خانه ما
و البته باید دانست که در داستان ولادت امیر المؤمنین‏مباحث دیگرى نیز هست که انشاء الله باید در جاى خود از آنهابحث‏شود،و در اینجا بهمین مقدار اکتفا میشود.
---------------------------
1- الغدیر-ج 6-ص 22

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:56 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

داستان تجدید بناى کعبه

بنابر نقل مشهور سى و پنج‏سال از عمر شریف رسول خداگذشته بود که در اثر سیل و یا آتش‏سوزى که موجب ویرانى‏خانه کعبه شد داستان تجدید بناى کعبه در مکه معظمه پیش آمد،ورسول خدا نیز در آن شرکت جسته و در هنگامى که مى‏رفت تامیان طوائف مختلف قریش در مورد نصب حجر الاسود آتش‏اختلاف شعله‏ور شده و دست به کشتار یکدیگر بزنند خداى‏تعالى بوسیله آنبزرگوار جلوى این اختلاف و خونریزى را گرفت،بشرحى که ذیلا خواهید خواند.
و البته در مقابل این قول مشهور در پاره‏اى از روایات عمرآنحضرت را در آن موقع بیست و چهار سال و قبل از ازدواج باخدیجه (1) و در برخى کمتر از آن ذکر کرده،و به این تعبیر ذکرکرده‏اند«...لما بلغ رسول الله(ص)الحلم...» (2) که از این تعبیر استفاده مى‏شود که داستان مربوط به پانزده سالگى عمر رسول‏خدا بوده است.
طبق روایات مشهور و بلکه بگفته مرحوم علامه طباطبائى‏روایات متواتر و مقطوع:نخستین کسى که بناى کعبه بدست اوانجام شد ابراهیم خلیل علیه السلام بود (3) ،اگر چه در برخى ازروایات،بناى اولیه آنرا به آدم ابو البشر علیه السلام نسبت داده‏اندو در برخى نیز آنرا به شیث نسبت داده‏اند ولى خلاف مشهوراست پس از آن همچنان بر پا بود تا اینکه قومى از قبیله جرهم‏آنرا تجدید بنا کردند و چون دوباره رو بویرانى نهاد عمالقه آنراتجدید بنا کرده و بالاخره قصى بن کلاب جد اعلاى رسول خدا(ص)آنرا خراب کرده و بصورت اساسى و محکم آنرا تجدید بناکرد،و چنانچه برخى نوشته‏اند سقف آنرا نیز با چوبهائى از تنه‏درخت‏خرما و الوارهاى محکم دیگر پوشاند.
جانب دیگرى از ناحیه کعبه نیز خانه‏اى براى کارهاى خودو مرکزى براى مشورت و تصمیم‏گیرى در کارهاى‏مهم بنا کرد که به‏«دار الندوه‏»-خانه شورى-معروف شد.
ولى بر طبق نقل ابن هشام در سیره و روایت ابن اسحاق تازمانى که قریش در زمان رسول خدا بفکر تجدید بناى آن افتادند خانه کعبه سقف نداشت،و ارتفاع آن نیز چیزى بیش از قامت‏یک انسان بود،و عبارت سیره اینگونه است:
«فلما بلغ رسول الله(ص)خمسا و ثلاثین سنه اجتمعت قریش‏لبنیان الکعبه،و کانوا یهمون بذلک لیسقفوها و یهابون هدمها،وانما کانت رضما فوق القامه فارادوا رفعها و تسقیفها...» (4) بناى مزبور هم چنان تا زمان رسول خدا(ص)بر پا بود،وچنانچه گفته شد در سال سى و پنجم عمر آن بزرگوار بود که‏داستان تجدید بناى کعبه پیش آمد.
و علت اینکار را نیز مختلف نقل کرده‏اند و مشهور آن است‏که بدنبال بارانى سیل آسا و حرکت‏سیلى بنیان کن از کوههاى‏مکه و ویرانى قسمتى از خانه‏هاى مکه سیل مزبور بدرون خانه‏کعبه نفوذ کرد و موجب ویرانى قسمت‏هائى از آن گردید،و پس‏از فروکش کردن سیل قریش بفکر تجدید بناى آن افتاده و اقدام‏به اینکار کردند.
و در پاره‏اى از تواریخ آمده که سبب اینکار آن شد که زنى‏در کنار خانه کعبه بمنظور بخور دادن آن،آتشى روشن کرد که‏جرقه‏اى از آن آتش به جامه کعبه افتاد و آتش گرفت و در نتیجه‏مقدارى از دیوار آن نیز سوخت و قریش در صدد تجدید آن برآمد... (5)
و برخى از تحلیل گران احتمال داده‏اند که این روایت‏ساخته بنى امیه است و انگیزه جعل نیز، موجه جلوه دادن وکاستن عظمت آن جنایت هولناکى است که بدستور یزید بن‏معاویه در منجنیق بستن خانه کعبه و سوزاندن آن در جنگ باعبد الله بن زبیر اتفاق افتاد،و بدنبال آن یزید از این جهان رخت‏بربست و مدتها آثار این ویرانى و سوختگى در خانه کعبه بود،وعبد الله بن زبیر براى تحریک مردم علیه بنى امیه آنرا بهمان حال‏گذارده بود،تا وقتى که در صدد تجدید بناى آن برآمد و آنراخراب کرده و از نو ساخت،و تصرفاتى نیز در آن کرد بشرحى که درذیل خواهد آمد.
و بهر صورت اصل داستان بگونه‏اى که ما در شرح زندگانى‏رسول خدا(ص)نوشته‏ایم اینگونه بود:
از اتفاقاتى که در این دوره از زندگى رسولخداصلى الله علیه و اله یعنى پس از ازدواج با خدیجه تا بعثت‏پیش آمد داستان تجدید بناى کعبه و حکمیت رسولخداصلى الله علیه و آله است که مورخین با اختلاف اندکى آنرانقل کرده‏اند،و اجمال داستان این بود که پس از آنکه سى و پنج‏سال از عمر شریف رسولخداصلى الله علیه و آله گذشته بود-یعنى ده سال پس از ازدواج باخدیجه-سیلى بنیان کن از کوههاى مکه سرازیر شد ووارد مسجد گردید و قسمتى از دیوار کعبه را شکافت وویران کرد،و-چنانچه ابن اسحاق گفته است-کعبه تا آن روزسقف نداشت و دیوارهاى اطراف آن نیز کوتاه بود و ارتفاع‏آن کمى بیشتر از قامت‏یک انسان بود و همین موضوع‏سبب شد تا در آن روزگار سرقتى در خانه کعبه واقع شود،و اموال و جواهرات کعبه را که در چاهى درون کعبه بودبدزدند،و با اینکه پس از چندى سارق را پیدا کردند واموال را از او گرفتند و دستش را بجرم دزدى بریدند،اماهمین سرقت،قریش را بفکر انداخت تا سقفى براى خانه‏کعبه بزنند،ولى این تصمیم به بعد موکول شد.
ویرانى قسمتى از خانه کعبه سبب شد تا قریش به‏مرمت آن اقدام کنند و ضمنا بفکر قبلى خود نیز جامه عمل‏بپوشانند و براى انجام این منظور ناچار بودند دیوارهاى‏اطراف را خراب کنند و از نو تجدید بنا کنند.
مشکلى که سر راهشان بود یکى نبودن چوب وتخته‏اى که بتوانند با آن سقفى بر روى خانه کعبه بزنند،ودیگر وحشت از اینکه اگر بخواهند دیوارها را خراب کنندمورد غضب خداى تعالى قرار گیرند و اتفاقى بیفتد که‏نتوانند اینکار را بپایان برسانند. مشکل اول با یک اتفاق غیر منتظره که پیش‏بینى نکرده‏بودند حل شد و چوب و تخته آن تهیه گردید،و آن اتفاق‏این بود که یکى از کشتیهاى تجار رومى که از مصرمیآمد در نزدیکى جده بواسطه طوفان دریا-و یا در اثرتصادف با یکى از سنگهاى کف دریا-شکست و صاحب‏کشتى-که بگفته برخى نامش‏«یاقوم‏»بود-از مرمت واصلاح کشتى مایوس شد و از بردن آن صرفنظر کرد،قریش نیز که از ماجرا خبردار شدند بنزد او رفته و تخته‏هاى‏آنرا براى سقف کعبه خریدارى کردند و بشهر مکه آوردند.
در شهر مکه نیز نجارى قبطى بود که او نیز مقدارى ازمصالح کار را آماده کرد و بدین ترتیب مشکل کار از این‏جهت برطرف گردید.
و مشکل دوم وحشتى بود که آنها از اقدام به خرابى وویرانى،و زدن کلنگ بدیوار خانه و تجدید بناى آن‏داشتند،و مى‏ترسیدند مورد خشم خداى کعبه قرار گیرند وبه بلائى آسمانى یا زمینى دچار شوند و بهمین جهت‏مقدمات کار که فراهم شد و چهار سمت‏خانه را براى‏خرابى و تجدید بنا میان خود قسمت کردند،جرئت اقدام‏بخرابى نداشتند تا اینکه ولید بن مغیرة بخود جرئت داد وکلنگ را دست گرفته و پیش رفت و گفت:خدایا تومیدانى که ما از دین تو خارج نشده و منظورى جز انجام‏کار خیر نداریم،این سخن را گفت و کلنگ خود را فرود آورد و قسمتى از دیوار را خراب کرد.
مردم دیگر که تماشا میکردند و جرات جلو رفتن‏نداشتند با هم گفتند:ما امشب را هم صبر مى‏کنیم اگربلائى براى ولید نازل نشد،معلوم میشود که خداوند بکار ماراضى است و اگر دیدیم ولید به بلائى گرفتار شد دست‏بخانه نخواهیم زد و آن قسمتى را هم که ولید خراب کرده‏تعمیر مى‏کنیم.
فردا که دیدند ولید صحیح و سالم از خانه بیرون آمد ودنباله کار گذشته خود را گرفت دیگران نیز پیش رفته‏روى تقسیم بندى که کرده بودند (6) اقدام بخرابى دیوارهاى‏کعبه نمودند.
قریش دیوارهاى اطراف کعبه را تا اساس خانه که‏بدست‏حضرت ابراهیم علیه السلام پایه‏گذارى شده بودکندند،در آنجا بسنگ سبز رنگى برخوردند که همچون‏استخوانهاى مهره کمر درهم فرو رفته و محکم شده بود وچون خواستند آنجا را بکنند لرزه‏اى شهر مکه را گرفت که ناچار شدند از کندن آن قسمت صرفنظر کنند و همان‏سنگ را پایه قرار داده و شروع به تجدید بنا کردند.
و در پاره‏اى از تواریخ است که رسولخدا صلى الله علیه‏و آله نیز در این عملیات بدانها کمک میکرد تا وقتى که‏دیوارهاى اطراف کعبه بوسیله سنگهاى کبودى که ازکوههاى مجاور میآوردند بمقدار قامت‏یک انسان رسید وخواستند حجر الاسود را بجاى اولیه خود نصب کنند دراینجا بود که میان سران قبائل اختلاف پدید آمد و هرقبیله‏اى میخواستند افتخار نصب آن سنگ مقدس نصیب‏آنان گردد.
دسته‏بندى قبائل شروع شد و هر تیره از تیره‏هاى‏قریش جداگانه مسلح شده و مهیاى جنگ گردید..،فرزندان عبد الدار طشتى را از خون پر کرده و دستهاى خودرا در آن فرو بردند و با یکدیگر هم پیمان شده گفتند:تاجان در بدن داریم نخواهیم گذارد غیر از ما،کس دیگرى‏این سنگ را بجاى خود نصب کند،بنى عدى هم با ایشان‏هم پیمان شدند،و همین اختلاف سبب شد که کارساختن خانه تعطیل شود.
سه چهار روز بهمین منوال گذشت و بزرگان وسالخوردگان قریش در صدد چاره جوئى برآمده دنبال راه‏حلى مى‏گشتند تا موضوع را خردمندانه حل کنند که کاربجنگ و زد و خورد منجر نشود. روز چهارم یا پنجم بود که پس از شور و گفتگو همگى‏پذیرفتند که هر چه ابو امیة بن مغیرة که سالمندترین افرادقریش بود راى دهد بدان عمل کنند و او نیز راى داد:
نخستین کسى که از در مسجد-که بطرف صفا بازمیشد-(و برخى هم گفته‏اند مقصود باب بنى شیبة بوده)
وارد شد در این کار حکمیت کند و هر چه او گفت‏همگى بپذیرند.
قریش این راى را پذیرفتند و چشمها به درب مسجددوخته شد.
ناگاه محمد صلى الله علیه و آله را دیدند که از در مسجدوارد شد،همگى فریاد زدند:این امین است که میآید،این محمد است!و ما همگى بحکم او راضى هستیم،وچون حضرت نزدیک آمد و جریان را به او گفتند فرمود:
پارچه‏اى بیاورید،پارچه را آوردند و رسولخداصلى الله علیه و آله آن پارچه را پهن کرد و حجر الاسود رامیان پارچه گذارد آنگاه فرمود:هر یک از شما گوشه آنرابگیرید و بلند کنید،رؤساى قبائل پیش آمدند و هر کدام‏گوشه پارچه را گرفتند-و بدین ترتیب همگى در بلندکردن آن سنگ شرکت جستند-و چون سنگ را محاذى‏جایگاه اصلى آن آوردند خود آنحضرت پیش رفته وحجر الاسود را از میان پارچه برداشت و در جایگاه آن‏گذارد،سپس دیوار کعبه را تا هیجده ذراع بالا بردند. و بدین ترتیب کار ساختمان کعبه بپایان رسید و نزاعى‏که ممکن بود به زد و خورد و کشت و کشتار وعداوت‏هاى عمیق قبیله‏اى منجر شود با تدبیر آنحضرت‏مرتفع گردید.
و در اینجا تذکر چند مطلب نیز لازم است:
---------------------------------------
1- و 2-سیره نبویه ابن کثیر ج 1 ص 270-274.
3- المیزان ج 3 ص 394.
4- سیره ابن هشام ج 1 ص 192..
5- سیره نبویه ابن کثیر ج 1 ص 274.
6- محمد بن اسحاق گفته:قریش براى ساختمان کعبه نزد خود اینگونه تقسیم‏بندى‏کردند: قسمتى که در کعبه در آن بود سهم بنى عبد مناف و بنى زهره گردید و ما بین‏رکن اسود و رکن یمانى سهم بنى مخزوم و قبائل هم پیمان ایشان.و قسمت پشت‏خانه کعبه در سهم بنى جمح و بنى سهم قرار گرفت.
وساختن قسمت‏حجر اسماعیل،و حطیم را بنى الدار و بنى اسد بن عبد العزى وبنى عدى بن کعب بعهده گرفتند.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:56 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

افسانه برهنه شدن رسول خدا(ص)

1-همانگونه که در متن داستان ذکر شد بر طبق پاره‏اى ازروایات رسول خدا صلى الله علیه و آله نیز در کار تجدید بناى‏کعبه و آوردن مصالح و سنگ و گچ با قریش همکارى مى‏کرد وکمک مى‏نمود،اما در این رابطه روایاتى در صحیح بخارى ومسلم و مسند احمد بن حنبل و برخى کتاب‏هاى دیگر آمده که‏پذیرفتن آنها مشکل و بلکه غیر قابل قبول است،و اینک روایت‏بخارى و مسلم که بسندشان از عمرو بن دینار از جابر روایت‏کرده‏اند:
«...ان رسول الله(ص)کان ینقل معهم الحجارة للکعبة‏و علیه ازاره،فقال له العباس عمه:یابن اخى لو حللت ازارک‏فجعلت على منکبیک دون الحجاره؟قال فحله فجعله على‏منکبیه،فسقط مغشیا علیه،فما رؤى بعد ذلک عریانا...» (1) یعنى...رسول خدا(ص)با قریش براى ساختمان کعبه‏سنگ مى‏برد و ازارش را بر کمر بسته بود (2) عباس عموى آنحضرت‏بدو گفت:اى برادر زاده خوب است ازارت را باز کنى و روى‏شانه‏ات بگذارى تا مانع آزار سنگ(بر شانه‏ات)بشود.
راوى گوید:آنحضرت ازارش را باز کرد و روى شانه‏اش‏گذارد ولى ناگهان دچار غشوه شد و به زمین افتاد،و از آن پس‏دیگر کسى آنحضرت را برهنه ندید...
نگارنده گوید:از دنباله این حدیث معلوم مى‏شود که قبل ازاین جریان-یعنى قبل از سى و پنج‏سالگى عمر رسول خدا(ص)
-این ماجرا-یعنى برهنگى رسول خدا(ص)مشاهده شده بود،وآنحضرت را برهنه دیده بودند. ..!!
و شاید این قسمت اشاره باشد به روایات دیگرى که هم‏اینان نقل کرده‏اند که چند بار قبل از آن نیز این ماجرا ازآنحضرت دیده شده بود،که یکى از آنها هنگامى بود که عمویش ابوطالب چاه زمزم را اصلاح مى‏کرد... (3) و دیگرى درکودکى بود هنگامى که با بچه‏هاى مکه بازى مى‏کرد،که‏روایت آنرا نیز در سیره ابن هشام و سیره ابن کثیر و سیره حلبیه وجاهاى دیگر اینگونه نقل کرده‏اند:
و کان رسول الله صلى الله علیه و سلم،فیما ذکر لى،یحدث عماکان الله یحفظه به فى صغره و امر جاهلیته انه قال:«لقد رایتنى فى‏غلمان من قریش ننقل الحجاره لبعض ما یلعب الغلمان، کلنا قدتعرى و اخذ ازاره و جعله على رقبته یحمل علیه الحجاره،فانى‏لاقبل معهم کذلک و ادبر اذ لکمنى لاکم ما اراه لکمه وجیعه،ثم‏قال:شد علیک ازارک.قال فاخذته فشددته على،ثم جعلت احمل‏الحجارة على رقبتى و ازارى على من بین اصحابى‏»... (4) یعنى رسول خدا(ص) -چنانچه نقل شده-از سرگذشت‏خوددر کودکى و زمان جاهلیت‏خود و نگهبانى خداوند از وى‏اینگونه حکایت کرده که فرمود:
-من در میان بچه پسرهاى قریش سنگهائى را براى بازى‏بچه‏ها حمل مى‏کردیم و همگى برهنه شده بودیم و ازارمان راروى شانه گذارده و سنگ‏ها را روى آن مى‏گذاردیم و من هم همانند آنها در رفت و آمد بودم که ناگهان شخصى با دست‏خودبر من زد که فکر نمى‏کنم خیلى درد آورنده بود،و بمن گفت:
ازارت را ببند.
و من ازارم را گرفته و بر خود بستم و تنها از میان بچه‏هاى‏دیگر من بودم که ازار خود را بسته و سنگ را بر دوش خودمى‏کشیدم...
و بهر صورت روایت دیگرى را نیز که در مورد برهنه شدن‏آنحضرت در داستان تجدید بناى کعبه نقل کرده‏اند اینگونه است‏که ابن کثیر در سیرة النبویه اینگونه نقل کرده که بسند خود ازبیهقى از عکرمه از ابن عباس از پدرش عباس روایت کرد:
«...عن عکرمه،حدثنى ابن عباس عن ابیه انه کان ینقل‏الحجارة الى البیت‏حین بنت قریش البیت،قال:و افردت قریش‏رجلین رجلین،الرجال ینقلون الحجاره،و کانت النساء تنقل‏الشید».
قال:فکنت انا و ابن اخى،و کنا نحمل على رقابنا و ازرنا تحت‏الحجاره،فاذا غشینا الناس ائتزرنا. فبینما انا امشى و محمد امامى‏قال فخر و انبطح على وجهه،فجئت اسعى و القیت‏حجرى و هو ینظرالى السماء،فقلت:ما شانک؟فقام و اخذ ازاره قال:«انى نهیت‏ان امشى عریانا»قال:و کنت اکتمها من الناس مخافة ان یقولوا مجنون‏» (5) .
یعنى عباس گوید:هنگامى که قریش خانه کعبه را بنامیکرد مردان قریش دو نفر دو نفر به حمل و نقل سنگها مشغول‏بودند،مردها سنگ مى‏بردند و زنها گچ و گل تهیه مى‏کردند.
عباس گوید:من هم با برادرزاده‏ام بودم،و سنگها را بادوش خود حمل مى‏کردیم و ازارهامان را باز کرده و زیر سنگها(روى دوشمان)گذارده بودیم و هر وقت با مردم مواجه مى‏شدیم‏ازارمان را مى‏بستیم،در همین احوال که من مى‏رفتم و محمد(ص)نیز پیش روى من بود که ناگهان بصورت بر زمین افتاد،من دویدم و سنگم را بر زمین انداختم و او را دیدم که به آسمان‏نگاه مى‏کرد،من گفتم:تو را چه شده؟
دیدم برخاست و ازارش را برگرفت و گفت:
من از اینکه برهنه راه بروم ممنوع شدم!
عباس گوید:من این ماجرا را از مردم پنهان داشتم از ترس‏آنکه بگویند:دیوانه است!
این بود حدیث‏هائى که راویان اهل سنت و بزرگان ایشان‏درباره این داستان شرم‏آور و غیر قابل پذیرش و باور نقل کرده‏اند،و ما مى‏گوئیم.
اولا-راویان این دو حدیث که آنرا از جابر و ابن عباس‏روایت کرده‏اند یعنى عمرو بن دینار و عکرمه وثاقت و اعتبارشان‏نزد ما ثابت نشده،بلکه عمرو بن دینار-چنانچه نقل شده-متمایل‏به خوارج بوده و بلکه از پاره‏اى روایات استشمام مى‏شود که‏ناصبى بوده... (6) و«عکرمه‏»نیز از شاگردان ابن عباس وموالیان او است ولى او نیز هم عقیده با خوارج و بلکه از آنها بوده‏چنانچه از معارف ابن قتیبه و طبقات ابن سعد و کتابهاى دیگرنقل شده (7) و به دروغگوئى و جعل حدیث و روایت مشهور بوده وبر ابن عباس دروغ مى‏بسته و به دروغ از او حدیث نقل مى‏کرده‏چنانچه از ذیل کتاب طبرى و میزان الاعتدال از سعید بن مسیب‏روایت‏شده که به مولاى خود«برد»مى‏گفت:
«لا تکذب على کما کذب عکرمه على ابن عباس‏» (8) دروغ بر من نسبت نده و مبند همانگونه که عکرمه به‏ابن عباس دروغ مى‏بست!و ابن قتیبه نقل کرده که پسرابن عباس یعنى-على بن عبد الله بن عباس-عکرمه را بر درمزبله‏اى با طناب و زنجیر بسته بود،برخى که این منظره را دیدند بصورت اعتراض به پسر ابن عباس گفتند:
«اتفعلون هذا بمولاکم؟»
آیا با مولا-و وابسته-خود،اینگونه رفتار مى‏کنید؟
او در پاسخ گفت:
«ان هذا کان یکذب على ابى‏»!
آخر این مرد بر پدرم دروغ مى‏بندد! (9) و ابن حجر در تهذیب التهذیب گفته:او مرد فاسقى بود که به‏غناء گوش مى‏داد و با نرد بازى مى‏کرد،و در خواندن نمازسستى داشت و مرد سبک عقلى بود،و مطرود و منفور مسلمانان‏بود و بهمین دلیل وقتى از دنیا رفت مسلمانان در تشییع جنازه ونماز بر او حاضر نشدند... (10) و ثانیا-متن این روایات نیز با همدیگر اختلاف دارد که‏همین اختلاف سبب وهن و بى‏اعتبارى آنها مى‏شود،که دربرخى از آنها آمده که در داستان در کودکى آن حضرت بوده،ودر برخى آمده که در داستان اصلاح چاه زمزم بوسیله ابوطالب‏اتفاق افتاد،و در برخى نیز مانند همین روایات بود که این‏داستان شرم‏آور در ماجراى تجدید بناى کعبه بوده...
و از اینرو برخى احتمال داده‏اند که این ماجراى شرم‏آوردوبار اتفاق افتاده یکى در کودکى و دیگرى در سى و پنج‏سالگى آنحضرت. (11)
و ثالثا-این روایات،مخالف روایات دیگرى است که خوداین آقایان نقل کرده‏اند که احدى عورت رسول خدا را ندیدن،ویا هیچگاه عورت آنحضرت دیده نشده که از آنجمله است روایتى‏که مرحوم علامه امینى در الغدیر از کتاب فتح البارى و شرح‏المواهب زرقانى از همین ابن عباس روایت کرده‏اند که گفته:
«کان صلى الله و سلم یغتسل وراء الحجرات،و ما راى احدعورته قط...» (12) -یعنى رسول خدا(ص)چنان بود که در پشت‏حجره‏ها غسل‏مى‏کرد،و احدى هرگز عورت آنحضرت را ندید...
و روایتى که از سیره حلبیه نقل شده که رسول خدا(ص)
فرمود:از کرامت‏هائى که پروردگارم نسبت به من انجام داده‏این است:
«ان احدا لم یر عورتى‏»
-که احدى عورت مرا ندیده...! (13) و روایتى که قاضى عیاض در کتاب شفاء نقل کرده که ازجمله خصائص رسول خدا(ص)این بود:
«انه لم تر عورته قط،و لو رآها احد لطمست عیناه‏»
که هیچگاه عورت آنحضرت دیده نشد،و اگر کسى آنرامى‏دید چشمانش کور مى‏شد... (14) و نیز این روایات مخالف‏است با روایتى که اینان از رسول خدا(ص)نقل کرده‏اند که‏صراحت دارد که در بزرگى از آنحضرت چنین کارى سر نزده‏است و متن روایت که ابن ابى الحدید از کتاب امالى محمد بن‏حبیب نقل کرده اینگونه است:
«و روى محمد بن حبیب فى‏«امالیه‏»قال:قال رسول الله صلى‏الله علیه و آله:اذکرو انا غلام ابن سبع سنین،و قد بنى ابن جدعان‏دارا له بمکة،فجئت مع الغلمان ناخذ التراب و المدر فى حجورنافننقله،فملات حجرى ترابا فانکشفت عورتى،فسمعت نداء من فوق‏راسى:یا محمد،اخ ازارک،فجعلت ارفع راسى فلا ارى شیئا،الاانى اسمع الصوت،فتماسکت و لم ارخه،فکان انسانا ضربنى على‏ظهرى،فحررت لوجهى،و انحل ازارى فسترنى،و سقط التراب الى الارض،فقمت الى دار ابى طالب عمى و لم اعد» (15) .
یعنى-محمد بن حبیب در کتاب امالى خود روایت کرده که‏رسول خدا(ص)-فرمود:یاد دارم که من پسرى بودم هفت‏ساله‏که ابن جدعان (16) خانه‏اى در مکه مى‏ساخت،و من با پسران‏دیگر خاک و خشت در دامان خود مى‏ریختیم و براى ساختمان‏مزبور حمل مى‏کردیم،و بهمین منظور من دامان خود را پر ازخاک کردم و در نتیجه عورتم مکشوف شد،پس از بالاى سر خودندائى شنیدم که گفت:اى محمد دامنت را بینداز!
من سرم را بلند کردم و چیزى ندیدم جز همان صدائى را که‏شنیده بودم،و به همین جهت من دامنم را بهمانگونه نگه داشتم‏و نینداختم که ناگاه دیدم گویا انسانى است بر پشت من زد که‏من بصورت به زمین افتادم،و آن شخص دامن جامه‏ام را باز کردو مرا با آن پوشانید و در نتیجه خاکها روى زمین ریخت،و من‏برخاسته و بخانه عمویم ابوطالب رفته و دیگر باز نگشتم(و بچنین کارى دست نزدم).
که البته خود این روایت نیز از نظر متن و سند مورد خدشه‏است،ولى بهر صورت با آن روایات نیز مخالف و سبب وهن درآنها مى‏شود.
و هم چنین مخالف است با روایتى که مسلم در صحیح خودنقل کرده که رسول خدا مسور بن مخرمه را از چنین کارى نهى‏فرمود و متن حدیث اینگونه است که مسلم بسند خود از مسوربن مخربه روایت کرده که گوید:
«...اقبلت بحجر ثقیل احمله و على ازار خفیف فانحل ازارى ومعى الحجر لم استطع ان امنعه حتى بلغت به الى موضعه،فقال‏رسول الله(ص)ارجع الى ازارک فخذه و لا تمشوا عراة‏». (17) یعنى-من سنگ بزرگى و سنگینى را بر دوش مى‏کشیدم و برکمرم ازارى سبک بسته بودم که در وقت‏حمل آن سنگ باز شدو بخاطر آن سنگ نتوانستم آنرا ببندم و هم چنان برهنه رفتم تاسنگ را بجاى خود بردم،و رسول خدا(ص)فرمود:برگرد ازارت‏را ببند و برهنه راه نروید...
که البته خود این حدیث نیز مورد بحث است و پذیرفتن آن‏مشکل مى‏باشد،زیرا ارباب تراجم نوشته‏اند«مسور»در سال دوم هجرت رسول خدا(ص)در مکه متولد شد و هنگام رحلت‏رسول خدا(ص)هشت‏سال بیشتر از عمرش نگذشته بود و معلوم‏نیست در چه سالى به مدینه رفته و خدمت رسول خدا(ص)
رسیده و چنین عملى از او سر زده و یا در سال فتح مکه که رسول‏خدا(ص)چند روز در مکه توقف فرمود،و طبق نقل اینها«مسور»شش ساله بوده خدمت آنحضرت رسیده و چنین اتفاقى‏افتاده...و گذشته از اینها روایت‏«مسور»از نظر علماى ما موردقبول و اعتماد نیست و بهر صورت آنها که این خبر را بدون این‏بررسیها پذیرفته‏اند باید پاسخ این اختلاف و تنافى را بدهند...
که چگونه رسول خدا(ص)دیگران را در بچگى و کودکى ازچنین کارى نهى مى‏کند ولى خود مرتکب چنین کار زشتى‏مى‏شود...؟!
و باز این روایات مخالف است با روایتى که هم اینان ازابوبکر روایت کرده‏اند که هنگامى که ما با رسول خدا(ص)درغار بودیم یکى از مشرکین که به تعقیب ما آمده بود بیامد و جامه‏خود را عقب زده و عورتش را باز کرد و نشست و شروع کرد به‏بول کردن...
ابوبکر که ترسیده بود گفت:اى رسول خدا اینان ما رادیدند؟!
رسول خدا در پاسخ او فرمود:«لو رآنا لم یکشف عن فرجه‏» (18) اگر ما را دیده بود عورتش را اینگونه باز نمى‏کرد؟!
که از این روایت معلوم مى‏شود اینکار در نزد مشرکین هم‏زشت و قبیح بوده،و چگونه ممکن است رسول خدا(ص)دست‏به چنین کار زشتى زده باشد!.
بارى بهتر است این مقوله را با چند جمله از گفتار مرحوم‏علامه امینى پایان داده به دنباله بحث تاریخى خود بازگردیم:
مرحوم علامه امینى پس از نقل برخى از روایات در این باره‏مى‏گوید:
اى مسلمانان همگى بهمراه من بیائید تا از این دو بزرگواریعنى بخارى و مسلم که این روایات را نقل کرده‏اند-به پرسیم:
آیا این بود پاداش آنهمه تلاش بى‏وقفه رسول بزرگوار اسلام و حق‏سپاسگزارى آنحضرت در راه اصلاح مردم؟آیا این از تعظیم وعظمت مقام آنبزرگوار بحساب مى‏آید؟و آیا صحیح است که‏بگوئیم محمد(ص)در ملا عام،در حالى که سى و پنج‏سال ازعمر شریف آنحضرت مى‏گذشت-چنانچه ابن اسحاق گفته-ازارخود را باز کرده و مکشوف العوره راه مى‏رفته؟
بگذریم از اینکه راویان مزدور و بد سابقه ممکن است روى اهداف سیاسى و در برابر ثمنى بخس و ناچیز این روایات راجعل کرده‏اند!اما این دو بزرگوار چرا آنها را در کتاب‏هاى‏صحیح خود نقل کرده و در صدد تصحیح آنها برآمده‏اند؟آیاخیال کرده‏اند این کار از مصادیق روایت دیگرى است که خودهمین دو بزرگوار از ابى سعید خدرى روایت کرده‏اند که درتوصیف رسول خدا(ص)گفته:
«کان اشد حیاء من العذرا» (19) یعنى رسول خدا(ص)از دختر باکره و در پرده،شرم وحیایش بیشتر بود؟آیا این مرد-یعنى رسول خدا(ص)-همان‏مردى است که طبق روایات خودشان به دیگران مانند-جرهد ومعمر-دستور میدهد که حتى رانشان را در برابر دیگران برهنه‏نکنند، تا جائیکه بحث‏شده که آیا«ران‏»نیز حکم عورت رادارد یا نه؟ (20) و آیا اینروایات مخالف با روایتى نیست که قاضى عیاض درکتاب شفا از عایشه روایت کرده که گوید:
«و ما رایت فرج رسول الله(ص)قط‏» (21) -من هرگز عورت رسول خدا(ص)را ندیدم.
مرحوم علامه امینى در اینجا عایشه را مخاطب قرار داده ومى‏گوید:
-اى ام المؤمنین تو اکنون بیا و میان ما و راویان این سخنان‏نابجا و زشت‏حکمى عدل باش،و از روى عدالت درباره‏کسانى که نسبت به ساحت قدس شوهر بزرگوارت چنین نسبت‏ناروائى را مى‏دهند حکم کن،نسبتهائى که هیچ آدم پستى‏حاضر نیست آنرا درباره خود بپذیرد!
نگارنده گوید:نظیر آنچه در بالا ذکر شد درباره کشف‏عورت رسول خدا(ص)در داستان تجدید بناى کعبه،روایت‏دیگرى نیز درباره کشف عورت حضرت موسى علیه السلام ومشاهده بنى اسرائیل بدن برهنه آنحضرت را در صحیح بخارى وکتاب‏هاى دیگر نقل کرده‏اند که گرچه نظیر آن در برخى ازتفاسیر ما نیز نقل شده ولى از نظر ما آن حدیث نیز مورد تردید ومخدوش بنظر مى‏رسد و پذیرفتن آن،مشکل و دشوار است،و آن‏داستان‏«ثوبى حجر»است که چون نزد برادران اهل سنت مسلم‏بوده از نظر ادبى نیز در کتاب‏هاى دانشمندان علم نحو-در مبحث‏حذف حرف نداء در جائى که منادى اسم جنس باشد-موردبحث قرار گرفته... و داستان بگونه‏اى که در صحیح بخارى و کتاب‏هاى دیگرآمده و برخى آنرا در ذیل آیه:
/یا ایها الذین آمنوا لا تکونوا کالذین آذوا موسى فبراه الله مماقالو و کان عند الله وجیها/. (22) یعنى-اى کسانى که ایمان آورده‏اید نباشید مانند کسانى‏که موسى را آزردند و خداوند او را از آنچه گفتند تبرئه کرد و درپیشگاه خدا آبرومند بود...بر طبق نقل بخارى اینگونه است.
«عن ابى هریرة رضى الله عنه قال قال رسول الله صلى الله علیه و سلم:ان‏موسى کان رجلا حییا ستیرا لا یرى من جلده شى‏ء استحیاء منه فآذاه من آذاه‏من بنى اسرائیل فقالوا:ما یستتر هذا التستر الا من عیب بجلده اما برص و اماادرة و اما آفة و ان الله اراد ان یبرئه مما قالوا لموسى فخلا یوما وحده فوضع‏ثیابه على الحجر ثم اغتسل،فلما فرغ اقبل الى ثیابه لیاخذها و ان الحجر عدابثوبه فاخذ موسى عصاه و طلب الحجر فجعل یقول:ثوبى حجر ثوبى حجر!
حتى انتهى الى ملا من بنى اسرائیل فراوه عریانا احسن ما خلق الله و ابراه ممایقولون و قام الحجر فاخذ ثوبه فلبسه و طفق بالحجر ضربا بعصاه فو الله ان‏بالحجر لندبا من اثر ضربه ثلاثا او اربعا او خمسا»فذلک قوله‏«یا ایها الذین‏آمنوا لا تکونوا کالذین آذوا موسى فبراه الله مما قالوا و کان عند الله وجیها». (23) یعنى-از ابى هریره روایت‏شده که رسول خدا(ص)فرمود:
موسى مردى با حیا بود که پیوسته سعى مى‏کرد هر چه بیشتر بدن خود را از انظار بپوشاند، و بهمین جهت چیزى از پوست بدن اودیده نمى‏شد،و برخى از بنى اسرائیل که مى‏خواستند او رابیازارند گفتند:
علت این سعى و مواظبت بسیار،چیزى جز این نمى‏تواندباشد که عیبى مانند برص و پیسى در پوست بدن او است ویا فتقى در بیضه دارد و یا آفت دیگرى در بدن او است و گرنه‏اینقدر مواظبت در پوشاندن بدن خود نمیکرد!
و چون خدا اراده فرمود که موسى را از این گفتار اینان تبرئه‏فرماید روزى موسى با خود خلوت کرد و جامه‏اش را روى سنگ‏گذارد و غسل کرد،و چون از غسل فارغ شد بسراغ جامه‏اش آمدتا برگیرد در اینوقت‏سنگ شروع به فرار و دویدن کرد،و موسى‏که چنان دید عصاى خود را در دست گرفت و بدنبال سنگ‏روان شد و پیوسته مى‏گفت:
-جامه‏ام را اى سنگ!جامه‏ام را اى سنگ!-یعنى جامه‏ام‏را واگذار و برو و هم چنان بیامد تا به گروهى از بنى اسرائیل‏رسید و آنها موسى را برهنه مشاهده کرده و دیدند که از نظر خلقت‏و اندام بهترین خلقت را داشته و هیچ نقصى در خلقت ندارد،وبوسیله خداوند او را از آنچه گفته بودند تبرئه کرد...
در اینوقت‏سنگ ایستاد و موسى جامه‏اش را برگرفت و پوشیدو شروع کرد با عصاى خود به زدن آن سنگ،و بخدا سوگند که اثر عصاى موسى علیه السلام که سه بار یا چهار بار یا پنج بار بر آن‏سنگ زد مانند اثر زخمى بر آن سنگ مانده بود،و این است‏معناى گفتار خداى تعالى:
/یا ایها الذین آمنوا لا تکونوا کالذین آذوا موسى.../ (24) که البته باید بدانید این یکى از دو تفسیرى است که از این‏آیه شده است،و تفسیر دیگر آن است که بنى اسرائیل موسى‏علیه السلام را متهم به کشتن هارون کردند،و خداوند بوسیله‏اى‏او را از این اتهام تبرئه کرد،و این تفسیر را طبرسى(ره)و جمعى‏از علماء اهل سنت نیز در ذیل این آیه شریفه نقل کرده‏اندو از اینرو باید گفت،این تفسیر بى‏اشکالتر،و به ذهن‏نزدیکتر است از آن تفسیر و روایتى که براى انسان سؤال انگیزاست،و سئوالاتى را در ذهن خواننده مى‏آورد که بگوید:
آیا براى اثبات مردانگى و سلامت جسمى موسى علیه السلام راه‏دیگرى-جز این طریق زننده و زشت-وجود نداشت؟و حالا که‏قرار بود از طریق اعجاز و خرق عادت این مطلب براى‏بنى اسرائیل ثابت‏شود آیا هیچ راه محترمانه و مؤدبانه‏اى وجودنداشت جز این راه؟و سئوال اینکه مگر در معجزه شرط نیست که‏به درخواست پیامبرى انجام گیرد؟و در اینجا اگر به اجازه و درخواست موسى بود پس چرا آنچنان ناراحت‏شد که با چوب‏بدنبال سنگ مى‏دوید و بالاخره هم چند بار او را با عصا بزد؟...
و گناه آن سنگ چه بود که باید به خشم موسى گرفتار شود؟...
و سئوالهاى دیگرى که به ذهن هر خواننده‏اى خطور مى‏کندو پاسخ صحیحى هم نمى‏توان براى آن پیدا کرد؟
و در پایان این بحث این مطلب را هم بد نیست متذکر شویم‏که بنا بگفته برخى از نویسندگان معاصر بعید نیست که این‏افسانه زشت،یعنى افسانه برهنه شدن و کشف عورت انبیاء وپیمبران الهى،از کتاب‏هاى تحریف شده اهل کتاب در روایات‏اسلامى آمده و از آنها بدینجا سرایت کرده و بوسیله دروغپردازان‏رنگ و آبى هم گرفته است،زیرا در کتاب اشعیاء آمده است که‏وى سه سال تمام در میان مردم با پاى برهنه و بدن عریان راه‏مى‏رفت تا بمردم نشان دهد که پادشاه آشور بدینگونه مصریان رابه اسارت برد...(25)
(26) و در صموئیل اولى-اصحاح 19 فقره 23/24 آمده که‏صموئیل آمد و ادعاى نبوت کرد و«نایوت‏»نیز بیامد و جامه خود را بیرون آورده و در پیش روى صموئیل قرار گرفت و هم چنان‏شب و روز برهنه در پیش روى او بود... (27) بارى بهتر است‏سخن را در اینباره کوتاه کرده،و بدنبال‏بحث تاریخى خود بازگردیم.
----------------------------------------------
1- صحیح بخارى ج 1 ص 50 و ص 181-مسند احمد بن حنبل ج 3 ص 295و 310...
2- باید دانست که معمولا عربهاى آنزمان قسمت پائین بدن خود را با(ازار)که‏بصورت لنگى بر کمر مى‏بستند مى‏پوشاندند و رسمشان نبوده که شلوار دوخته بپوشندچنانچه هنوز هم در میانشان این رسم هست.
3- سیره حلبیه ج 1 ص 142 و 122.
4- سیره ابن هشام ج 1 ص 183 و سیره ابن کثیر ج 1 ص 250،و نظیر این روایت‏داستان دیگرى نیز از آنحضرت نقل شده که در پایان این بحث‏خواهد آمد.
5- سیره نبویه ابن کثیر ج 1 ص 251.
6- قاموس الرجال ج 7 ص 147.
7- و 8- قاموس الرجال ج 6 ص 327،حیاة الامام الحسن ج 1 ص 87.
9- قاموس الرجال ج 6-ص 327.
10- تهذیب التهذیب ج 7-ص 263.
11- پاورقى سیره ابن هشام ج 1-ص 183-184.
12- الغدیر ج 9 ص 288 بنقل از فتح البارى ج 6-ص 450 و شرح المواهب ج 4ص 284.-
13- الصحیح من السیره ج 1-ص 139.
14- نقل از شفاى قاضى عیاض ج 1 ص 95 و تاریخ الخمیس ج 1 ص 214.
15- شرح ابن ابى الحدید ج 3-ط مصر-ص 253.
16- پیش از این در داستان حلف الفضول در پاورقى گفته شد که عبد الله بن جدعان‏یکى از ثروتمندان معروف مکه و سخاوتمندان آنزمان بوده که هر روز جمع بسیارى‏را اطعام مى‏کرد و درباره ثروتمند شدن او نیز قاضى دحلان در سیره خود(حاشیه سیره حلبیه ج 1-ص 99-100)داستانى نقل کرده که به افسانه شبیه‏تراست تا بیک داستان واقعى.
17- صحیح مسلم ج 1 ص 105.
18- فتح البارى ج 7 ص 9 سیره حلبیه ج 2 ص 37.
19- صحیح بخارى ج 5 ص 203،صحیح مسلم ج 7 ص 78.
20- الغدیر ج 9 ص 282 به بعد.
21- شفاى قاضى عیاض ج 1 ص 91.
22- سوره احزاب آیه 69.
13- صحیح بخارى-با شرح کرمانى-ج 14 ص 55.
14- سوره احزاب 69.
15- و 26- و 27-الصحیح من السیره ج 1 ص 143-144.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:57 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

تاریخى اجمالى از بناى کعبه و تحولاتى که در طول‏تاریخ در آن ایجاد شده

اکنون که بحث تجدید بناى کعبه بمیان آمد مناسب‏دیدیم یک تاریخ اجمالى از بناى کعبه در اینجا ذکر کنیم تا درجاهاى دیگر نیازى به عنوان مجدد این بحث نباشد.
و البته درباره اصل بناى کعبه و هم چنین درباره اینکه‏تاکنون چند بار بناى آن تجدید شده اختلافى در روایات دیده‏مى‏شود که ما بهتر دیدیم ترجمه گفتار مرحوم علامه طباطبائى رادر تفسیر المیزان در این باره براى شما ذکر نموده و از نقل‏اختلافات و رد و ایرادهاى آن خوددارى کنیم.
مرحوم علامه طباطبائى در تفسیر آیه شریفه/ان اول بیت وضع‏للناس.../«سوره آل عمران آیه 96»بعنوان بحثى تاریخى‏درباره بناى خانه کعبه و سایر امور مربوط به آن چنین گوید:
این معنا،متواتر و قطعى است که،بانى کعبه ابراهیم خلیل‏بوده و ساکنان اطراف کعبه بعد از بناى آن،تنها فرزندش اسماعیل و قومى از قبائل یمن بنام جرهم بوده‏اند.و کعبه تقریباساختمانى به صورت مربع بنا شده که هر ضلع آن به سمت‏یکى‏از جهات چهارگانه: شمال،جنوب،مشرق و مغرب بوده و بدین‏جهت اینطور بنا شده که بادها هر قدر هم که شدید باشد،بارسیدن به آن شکسته شود و نتواند آن را خراب کند.
و این بناى ابراهیم علیه السلام همچنان پاى بر جا بود تا آنکه‏یکبار عمالقه آن را تجدید بنا کردند.و یکبار دیگر قوم جرهم(ویا اول جرهم بعد عمالقه،همچنان که در روایت وارده ازامیر المؤمنین اینطور آمده بود.) (1) و آنگاه،وقتى زمام امر کعبه به دست قصى بن کلاب،یکى‏از اجداد رسول خدا صلى الله علیه و آله افتاد(یعنى قرن دوم قبل‏از هجرت)قصى آن را خراب کرد و از نو با استحکامى بیشتر بنانمود و با چوب دوم(درختى شبیه به نخل)و کنده‏هاى نخل آن‏را پوشانید،و در کنار آن بنائى دیگر نهاد به نام دار الندوة،که درحقیقت مرکز حکومت و شوراى با اصحابش بود.آنگاه جهات‏کعبه را بین طوائف قریش تقسیم نموده که هر طایفه‏اى‏خانه‏هاى خود را بر لبه مطاف پیرامون کعبه بنا کردند و درخانه‏هاى خود را بطرف مطاف باز کردند.
بعضى گفته‏اند:پنج‏سال قبل از بعثت نیز یکبار دیگر کعبه‏به وسیله سیل منهدم شد،و طوائف قریش عمل ساختمان آن رادر بین خود تقسیم کردند،و بنائى که آن را مى‏ساخت مردى‏رومى بنام‏«یا قوم‏»بود و نجارى مصرى او را کمک مى‏کرد،وچون رسیدند به محلى که باید حجر الاسود را کار بگذارند،در بین‏خود نزاع کردند،که این شرافت نصیب کدامیک از طوائف‏باشد؟در آخر همگى بر آن توافق کردند که محمد صلى الله علیه‏و آله را که در آن روز سى و پنج‏ساله بود بین خود حکم قراردهند،چون به وفور عقل و سداد راى او آگاهى داشتند. آن‏جناب دستور داد تا ردائى بیاورند و حجر الاسود را در آن نهاده وبه قبائل دستور داد تا اطراف آن را گرفته و بلند کنند،و حجر رادر محل نصب یعنى رکن شرقى بالا بیاورند.آنگاه خودش سنگ‏را برداشت و در جایى که مى‏بایست باشد،قرار داد.
و چون خرج بنائى آنان را به ستوه آورده بود،بلندى آن را به‏همین مقدار که فعلا هست گرفتند.و یک مقدار از زمین زیربناى قبلى از طرف حجر اسماعیل خارج ماند و جزء حجر شد،چون بنا را کوچک‏تر از آنچه بود ساختند و این بنا همچنان‏بر جاى بود تا زمانى که عبد الله زبیر در عهد یزید بن معاویه(علیهما اللعنة و العذاب)مسلط بر حجاز شد و یزید سردارى بنام‏حصین به سرکوبیش فرستاد،و در اثر جنگ و سنگهاى بزرگى که لشکر یزید با منجنیق بطرف شهر مکه پرتاب مى‏کردند،کعبه‏خراب شد و آتش‏هائیکه باز با منجنیق به سوى شهر مى‏ریختند،پرده کعبه و قسمتى از چوبهایش را بسوزانید،بعد از آنکه با مردن‏یزید جنگ تمام شد،عبد الله بن زبیر به فکر افتاد،کعبه را خراب‏نموده بناى آن را تجدید کند،دستور داد گچى ممتاز از یمن‏آوردند،و آن را با گچ بنا نمود و حجر اسماعیل را جزء خانه‏کرد،و در کعبه را که قبلا در بلندى قرار داشت،تا روى زمین‏پائین آورد.و در برابر در قدیمى،درى دیگر کار گذاشت. تا مردم‏از یک در درآیند و از در دیگر خارج شوند و ارتفاع بیت را بیست‏و هفت ذراع(تقریبا سیزده متر و نیم)قرار داد و چون از بنایش‏فارغ شد،داخل و خارج آن را با مشک و عبیر معطر کرد،و آن رابا جامه‏اى از ابریشم پوشانید،و در هفدهم رجب سال 64 هجرى‏از این کار فارغ گردید.
و بعد از آنکه عبد الملک مروان متولى امر خلافت‏شد،حجاج بن یوسف به فرمانده لشکرش دستور داد تا به جنگ عبد الله‏بن زبیر برود که لشکر حجاج بر عبد الله غلبه کرد و او را شکست‏داده و در آخر کشت و خود داخل بیت‏شد و عبد الملک را بدانچه‏ابن زبیر کرده بود خبر داد.عبد الملک دستور داد،خانه‏اى را که‏عبد الله ساخته بود خراب نموده به شکل قبلى‏اش برگرداند.
حجاج دیوار کعبه را از طرف شمال شش ذراع و یک وجب خراب نموده و به اساس قریش رسید و بناى خود را از این سمت‏بر آن اساس نهاد،و باب شرقى کعبه را که ابن زبیر پائین آورده‏بود در همان جاى قبلیش(تقریبا یک متر و نیم یا دو متر بلندتر ازکف)قرار داد و باب غربى را که عبد الله اضافه کرده بود مسدودکرد آنگاه زمین کعبه را با سنگهائى که زیاد آمده بود فرش کرد.
وضع کعبه بدین منوال باقى بود،تا آنکه سلطان سلیمان‏عثمانى در سال نهصد و شصت روى کار آمد،سقف کعبه را تغییرداد.و چون در سال هزار و صد و بیست و یک هجرى احمدعثمانى متولى امر خلافت گردید،مرمت‏هایى در کعبه انجام‏داد،و چون سیل عظیم سال هزار و سى و نه بعضى از دیوارهاى‏سمت‏شمال و شرق و غرب آنرا خراب کرده بود،سلطان مرادچهارم،یکى از پادشاهان آل عثمان دستور داد آنرا ترمیم کردند.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:58 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها