0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

داستان شق صدر

داستان دیگرى که مورد بحث و ایراد قرار گرفته و در برخى‏از روایات و کتابهاى اهل سنت آمده داستان‏«شق صدر»
آنحضرت است،که قبل از ورود در آن بحث باید این مطلب راتذکر دهیم که بر طبق نقل اهل تاریخ رسول خدا(ص)حدود پنج‏سال در میان قبیله بنى سعد و در نزد حلیمه ماند بدین ترتیب که‏پس از پایان دو سال دوران شیر خوارگى،حلیمه آن کودک راطبق قرار قبلى نزد آمنه و عبد المطلب آورد ولى روى علاقه‏بسیارى که بآنحضرت پیدا کرده بود با اصرار زیادى دو باره آن‏فرزند را از مادرش گرفته و بمیان قبیله برد،و این جریان شق صدربگونه‏اى که نقل شده در سالهاى چهارم یا پنجم عمر شریف‏آنحضرت اتفاق افتاده است،و ما ذیلا اصل داستان را از روى‏کتابهاى اهل سنت براى شما نقل کرده و سپس ایراد و اشکال‏آنرا ذکر مى‏کنیم و از اینرو مى‏گوئیم:
این داستان را بسیارى از محدثین و سیره نویسان اهل سنت روایت کرده‏اند مانند«مسلم‏»در کتاب صحیح،در ضمن چندحدیث و ابن هشام در سیره و طبرى در کتاب تاریخ خود، وکازرونى در کتاب المنتقى و دیگران (1) ،و ما در آغاز یکى ازروایاتى را که در صحیح مسلم آمده ذیلا براى شما نقل مى‏کنیم‏و سپس به بحثهاى جنبى و صحت و سقم آن مى‏پردازیم:
«روى مسلم بن حجاج عن انس بن مالک ان رسول الله(ص)اتاه‏جبرئیل و هو یلعب مع الغلمان فاخذه و صرعه،فشق عن قلبه‏فاستخرج القلب فاستخرج منه علقة فقال:هذا حظ الشیطان‏منک،ثم غسله فى طست من ذهب بماء زمزم،ثم لامه ثم اعاده‏فى مکانه.
«و جاء الغلمان یسعون الى امه-یعنى ظئره-فقالوا:ان محمدا قدقتل فاستقبلوه و هو منتقع اللون،قال انس:و قد کنت ارى اثر ذلک‏فى صدره‏».
یعنى مسلم از انس بن مالک روایت کرده که روزى جبرئیل‏هنگامى که رسول خدا با پسر بچگان بازى مى‏کرد نزد وى آمده واو را گرفت و بر زمین زد و سینه او را شکافت و قلبش را بیرون‏آورد و از میان قلب آنحضرت لکه خونى بیرون آورده و گفت:این‏بهره شیطان بود از تو،و سپس قلب آنحضرت را در طشتى از طلا با آب زمزم شستشو داده آنگاه آنرا بهم پیوند داده و بست و درجاى خود گذارد...
پسر بچگان بسوى مادر شیرده او آمده و گفتند:محمد کشته شد!
آنها بسراغ او رفته و او را در حالى که رنگش پریده بود مشاهده‏کردند!
انس گفته:من جاى بخیه‏ها را در سینه آنحضرت مى‏دیدم.
و در سیره ابن هشام از حلیمه روایت کرده که گوید:آنحضرت‏بهمراه برادر رضاعى خود در پشت‏خیمه‏هاى ما به چراندن‏گوسفندان مشغول بودند که ناگهان برادر رضاعى او بسرعت نزد ماآمد و به من و پدرش گفت:این برادر قرشى ما را دو مرد سفید پوش‏آمده و او را خوابانده و شکمش را شکافتند و میزدند!
حلیمه گفت:من و پدرش بنزد وى رفتیم و محمد را که ایستاده ورنگش پریده بود مشاهده کردیم،ما که چنان دیدیم او را به سینه‏گرفته و از او پرسیدیم:اى فرزند تو را چه شد؟فرمود: دو مرد سفیدپوش آمدند و مرا خوابانده و شکمم را دریدند و بدنبال چیزى‏مى‏گشتند که من ندانستم چیست؟
حلیمه گوید:ما او را برداشته و بخیمه‏هاى خود آوردیم. (2) و در هر دوى این نقلها هست که همین جریان سبب شد تاحلیمه آنحضرت را بنزد مادرش آمنه باز گرداند.
و این داستان تدریجا در روایات توسعه یافته تا آنجا که‏گفته‏اند:داستان شق صدر در دوران زندگى آنحضرت چهار یاپنج بار اتفاق افتاده،در سه سالگى(همانگونه که شنیدید)و در ده‏سالگى،و هنگام بعثت،و در داستان معراج...و در اینباره‏اشعارى نیز از بعضى شعراى عرب نقل کرده‏اند. (3) و بلکه برخى از مفسران سوره انشراح و آیه‏«الم نشرح لک‏صدرک‏»را بر این داستان منطبق داشته و شان نزول آن‏دانسته‏اند. (4)
--------------------------------
1-صحیح مسلم ج 1 ص 101-102 سیره ابن هشام ج 1 ص 164-165.طبرى ج 1 ص 575.
المنتقى فى مولود المصطفى‏«الباب الرابع من القسم الثانى‏».
2-سیره ابن هشام ج 1 ص 164-165.
3-الصحیح من السیرة ج 1 ص 83.و پاورقى فقه السیرة ص 63.
4-تفسیر مفاتیح الغیب فخر رازى ج 32 ص 2.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:24 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

ایرادهائى که به این داستان شده

این داستان بگونه‏اى که نقل شده و شما شنیدید از چندجهت مورد خدشه و ایراد واقع شده:
1-اختلاف میان این نقل و نقلهاى دیگر در مورد علت‏بازگرداندن رسول خدا(ص)بمکه و نزد مادرش آمنه که در این‏دو نقل همانگونه که شنیدید سبب باز گرداندن آنحضرت همین‏جریان ذکر شده و این ماجرا طبق این دو روایت در سال سوم از عمر آنحضرت اتفاق افتاده،در صورتیکه در روایات دیگر و ازجمله در همین سیره ابن هشام(ص 167)براى باز گرداندن‏آنحضرت علت دیگرى نقل کرده و آن گفتار نصاراى حبشه بودکه چون آن کودک را دیدند بیکدیگر گفتند ما این کودک راربوده و به دیار خود خواهیم برد چون وى سرنوشت مهمى‏دارد...
و سال بازگرداندن آنحضرت را نیز در روایات دیگر سال‏پنجم عمر آنحضرت ذکر کرده‏اند (1) و در کیفیت اصل داستان نیزمیان روایت ابن هشام و طبرى و یعقوبى اختلاف است،چنانچه‏در سیرة المصطفى آمده و در روایت طبرى آمده است که چند نفربراى غسل و التیام باطن آنحضرت آمده بودند که یکى از آنهاامعاء آنحضرت را بیرون آورده و غسل داد و دیگرى قلب آنحضرت‏را و سومى آمده و دست کشید و خوب شد و آنحضرت را از زمین‏بلند کرد (2) که همین اختلاف سبب ضعف نقل مزبور مى‏شود.
2-خیر و شر و خوبى و بدى قلب انسانى،از امور اعتقادى ومعنوى است و چگونه با عمل جراحى و شکافتن قلب و شستشوى‏آن مى‏توان ماده شر و بدى را بصورت یک لخته خون بیرون آوردو شستشو داد؟و آیا هر انسانى مى‏تواند اینکار را انجام دهد؟و یااین غده بدى و شر فقط در سینه رسول خدا بوده و دیگران‏ندارند...؟و امثال اینگونه سئوالها؟و از اینرو مرحوم طبرسى درمجمع البیان در داستان معراج فرموده:
«اینکه روایت‏شده که سینه آنحضرت را شکافته و شستشودادند ظاهر آن صحیح نیست و قابل توجیه هم نیست مگر به‏سختى،زیرا آنحضرت پاک و پاکیزه از هر بدى و عیبى بوده وچگونه مى‏توان دل و اعتقادات درونى آنرا با آب شستشوداد؟...» (3)
و مسیحیان بهمین حدیث تمسک کرده و گفته‏اند جز عیسى‏بن مریم هیچیک از فرزندان آدم معصوم نیستند و همگى مورددستبرد شیطان واقع شده‏اند و تنها عیسى بن مریم بود که چون‏فوق مرتبه بشرى و از عالم دیگرى بود مورد دستبرد وى قرارنگرفت...!
و از این گذشته چگونه این عمل چند بار تکرار شد و حتى‏پس از نبوت و بعثت آن بزرگوار باز هم نیاز به عمل جراحى پیداشد؟و آیا این غده هر بار که عمل مى‏شد دوباره عود مى‏کرد و فرشته‏هاى الهى مجبور مى‏شدند بدستور خداى تعالى مجددامبادرت به این عمل جراحى نموده و موجبات ناراحتى آن بزرگواررا فراهم سازند؟...
3-بگونه‏اى که نقل شده این شکافتن و بستن بصورت اعجازو خارق العاده بوده و همانند یک عمل جراحى و معمولى نبوده که‏احتیاج به زمان و مدت و ابزار و وسائل جراحى و نخ و سوزن وبخیه کردن و غیره داشته باشد،و همانگونه که مى‏دانیم معجزه ازنشانه‏هاى نبوت و ابزار کار پیمبران الهى براى اثبات مدعاى‏آنان بوده و چگونه در حال کودکى آنحضرت چنین معجزه‏اى ازآنحضرت صادر گردیده؟
مگر اینکه بگوئیم از«ارهاصات‏»بوده همانگونه که پیش ازاین در داستان اصحاب فیل گفته شد.
4-چگونه مى‏توان معناى این روایت را با آیاتى که در قرآن‏کریم آمده و هر نوع تسلط و نفوذى را از طرف شیطان در دل پیغمبران ومردان الهى و حتى مؤمنان و متوکلان سلب و نفى کرده جمع کرد ومیان آنها را وفق داد،مانند آیه شریفه‏اى که مى‏فرماید:
و آیه دیگرى که فرموده: (4)
«...انه لیس له سلطان على الذین آمنوا و على ربهم یتوکلون‏» (5) و آیه‏«...و لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم‏المخلصین...» (6)
و بهر صورت این روایت از جهاتى مورد خدشه و ایراد واقع‏شده،و حتى بعضى گفته‏اند:این حدیث‏ساخته و پرداخته‏مسیحیان و کلیساها است و مؤید روایت دیگرى است که درصحیح بخارى و مسلم آمده که جز عیسى بن مریم همه فرزندان‏آدم هنگام ولادت مورد دستبرد شیطان واقع شده و شیطان در اونفوذ مى‏کند و همین سبب گریه نوزاد مى‏گردد...فقط‏عیسى بن مریم بود که در حجاب و پرده بود و از دستبرد شیطان‏محفوظ ماند... (7)
---------------------------
1-بحار الانوار ج 15 ص 337 و 401.
2-سیرة المصطفى ص 46.
3-مجمع البیان ج 3 ص 395.
4-سوره الاسراء آیه 65.
5-سورة النحل آیه 99.
6-سورة الحجر آیه 40-41.
7-الصحیح من السیرة ج 1 ص 87.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:25 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

پاسخى که به این ایرادها داده‏اند

در برابر این ایرادها پاسخهائى داده‏اند،از آنجمله:
1-دکتر محمد سعید بوطى در کتاب فقه السیرة گوید:
حکمت الهى در این حادثه ریشه کن کردن غده شر و بدى ازجسم رسول خدا نبوده تا این اشکالها لازم آید،زیرا اگر منبع وریشه شرور غده‏هاى جسمانى یا لکه‏هاى خونى در بدن باشدلازمه‏اش همان است که افراد شرور و بد خواه را با یک عمل‏جراحى بصورت افرادى نیکوکار و خیرخواه در آورد،بلکه ظاهرآنست که حکمت در این داستان آشکار کردن امر رسالت وآماده ساختن رسول خدا براى عصمت و وحى از زمان کودکى باوسائل مادى بوده،تا براى ایمان مردم و تصدیق رسالت آنحضرت‏نزدیکتر و اقرب باشد،و در نتیجه این عمل یک تطهیر معنوى بوده‏لکن به این صورت مادى و حسى تا این اعلان الهى وسیله‏اى‏براى رساندن به گوشها و دیدگان مردم باشد...
و حکمت هر چه باشد،وقتى خبرى صحیح و ثابت بود دیگرجائى براى بحث و توجیه و یا رد آن نیست که ما ناچار به‏توجیهات و اینگونه تاویلهاى بعیده باشیم،و کسى که در چنین‏روایاتى تردید کند منشاى جز ضعف ایمان بخداى تعالى ندارد.
و اینرا باید بدانیم که میزان پذیرفتن خبر و حدیث،درستى وصحت آن است،و هنگامى که خبر و حدیثى از این جهت به‏اثبات رسید دیگر چاره‏اى جز پذیرفتن و قبول آن نداریم و آنراروى سر مى‏گذاریم،و میزان فهم ما در معناى آن دلالت لغت عرب و احکام آن است،و اصل در کلام نیز حقیقت است،واگر قرار باشد که هر خواننده و بحث کننده‏اى بتواند کلام را ازمعناى حقیقى خود به معانى مجازى آن برگرداند ارزش لغت ازمیان رفته و دلالتى براى آن باقى نمى‏ماند و مردم در فهم معانى‏الفاظ دچار سرگردانى مى‏شوند.
و گذشته از این چه انگیزه و اجبارى براى اینکار هست؟جزآنکه کسى دچار ضعف ایمان بخداى تعالى گردد،و یا ضعف‏یقین به نبوت رسول خدا و صدق رسالت آنحضرت،و گرنه یقین‏پیدا کردن به آنچه روایت و نقل آن صحیح و ثابت است‏خیلى‏آسانتر از این حرفها است چه حکمت و سر آن معلوم باشد و چه‏نباشد! (1)
2-از نویسندگان و دانشمندان معاصر شیعه،هاشم معروف‏حسینى نیز نظیر همین گفتار را در کتاب سیرة المصطفى اختیارنموده و پس از آنکه اختلاف نقلها را ذکر مى‏کند گفته است:
این اختلافات،اگر چه موجب مى‏شود تا انسان در اصل‏داستان تردید کند بخصوص اگر سندهاى آنرا بر اصولى که درروایات مورد قبول است عرضه کنیم،ولى با اینحال این مطلب به تنهائى براى انکار این داستان از اصل و اساس و متهم ساختن‏نقل کنندگان کافى نیست،زیرا آنچه را اینان نقل کرده‏اند نوعى‏از اعجاز است و عقل چنین حوادثى را محال ندانسته و قدرت‏خداى تعالى را برتر مى‏داند از آنچه عقلها بدان احاطه ندارد واوهام و پندارها درک آن نتواند،و زندگى رسول اعظم خداوندمقرون است با امثال این گونه حوادثى که براى دانشمندان ومحققان قابل تفسیر و توجیه نبوده و جز اراده ذات باریتعالى‏انگیزه‏اى نداشته‏«و لیس ذلک على الله بعزیز» (2)
3-علامه طباطبائى در کتاب شریف المیزان در دو جاداستان را نقل کرده یکى در ذیل داستان اسراء و معراج در سوره‏«اسرى‏»و دیگرى در ذیل آیه‏«الم نشرح لک صدرک‏»و در هردو جا آنرا حمل بر«تمثل برزخى‏»نموده که در عالم دیگرى‏شستشوى باطن آنحضرت به این کیفیت در پیش دیدگان رسول‏خدا مجسم گشته و مشاهده گردیده است،و داستانهاى دیگرى‏را نیز که در روایات معراج آمده مانند مجسم شدن دنیا در نزدآنحضرت با آرایش کامل،و انواع نعمت‏ها و عذابها براى اهل‏بهشت و جهنم همه را از همین قبیل دانسته و بهمین معنا حمل کرده است (3)
نگارنده گوید:این داستان را محدث جلیل القدر مرحوم ابن‏شهر آشوب بگونه‏اى دیگر نقل کرده که بسیارى از این اشکالها برآن وارد نیست و اصل نقل این محدث بزرگوار شیعه در داستان‏منشا زندگى و دوران کودکى آنحضرت در کتاب مناقب اینگونه‏است که از حلیمه نقل کرده که در خاطرات زندگى آن بزرگواردر سالهاى پنجم از عمر شریفش مى‏گوید:
«...فربیته خمس سنین و یومین فقال لى یوما:این یذهب‏اخوانى کل یوم؟قلت:یرعون غنما، فقال:اننى ارافقهم،فلماذهب معهم اخذه ملائکة و علوه على قلة جبل و قاموا بغسله وتنظیفه، فاتانى ابنى و قال:ادرکى محمدا فانه قد سلب،فاتیته‏فاذا بنور یسطع فى السماء فقبلته و قلت: ما اصابک؟قال:
لا تحزنى ان الله معنا،و قص علیها قصته،فانتشر منه فوح مسک‏اذفر،و قال الناس:غلبت علیه الشیاطین و هو یقول:ما اصابنى‏شى‏ء و ما على من باس‏». (4)
یعنى-من پنج‏سال و دو روز آنحضرت را تربیت کردم،درآنهنگام روزى بمن گفت:برادران من هر روز کجا مى‏روند؟
گفتم:گوسفند مى‏چرانند،محمد گفت:من امروز بهمراه ایشان‏مى‏روم،و چون با ایشان رفت فرشتگان او را گرفته و بر قله‏کوهى بردند و به شستشو و تنظیف او پرداختند،در اینوقت پسرم‏بنزد من آمد و گفت:محمد را دریاب که او را ربودند!من بنزدوى رفتم و نورى دیدم که از وى بسوى آسمان ساطع بود،او رابوسیده گفتم:چه بر سرت آمد؟پاسخداد:محزون مباش که خدابا ما است و سپس داستان خود را براى او بازگو کرد،و دراینوقت از وى بوى مشک خالص بمشام مى‏رسید و مردم‏مى‏گفتند:شیاطین بر او چیره شده‏اند و او مى‏فرمود:چیزى بر من‏نرسیده و باکى بر من نیست...
و اینک بر طبق این نقل مى‏گوئیم:گذشته از اینکه نقلهاى‏گذشته مورد اشکال بود و با یکدیگر اختلاف داشت با این نقل‏هم مخالف است،و اگر بناى پذیرفتن این داستان باشد همین‏نقل که خالى از اشکالات است براى ما معتبرتر است و نیازى‏هم به توجیه و تاویل نداریم‏و تاویلى هم که مرحوم استاد طباطبائى کرده‏اند اگرداستان مربوط به معراج رسول خدا(ص)تنها بود توجیه خوبى‏بود،چون در پاره‏اى از روایات که در مورد مشاهدات دیگرآنحضرت رسیده به همان لفظ تمثیل آمده و با قرینه آنها مى‏توان این داستان را نیز همانگونه توجیه و تفسیر کرد،اما شنیدید که این‏داستان در کودکى آنحضرت اتفاق افتاده و اگر در موارد دیگرهم اتفاق افتاده باشد این تفسیر و توجیه در همه جا دشوار بنظرمى‏رسد، مگر آنکه همان توجیه را با قرینه‏اى که ذکر شد شاهدو نمونه‏اى براى موارد دیگر بگیریم.
و در پایان این بحث ذکر این قسمت هم جالب است که درپایان روایت صحیح مسلم همانگونه که خواندید آمده که انس بن‏مالک گفته بود:من جاى بخیه‏ها را در سینه رسولخدا مى‏دیدم.
و راوى،یا انس بن مالک تصور کرده بودند که این شکافتن وبستن،با چاقو و کارد و نخ و سوزن بوده،در صورتیکه اگر هم ماداستان را اینگونه که نقل شده بود بپذیریم بعنوان یک معجزه وامر خارق عادت مى‏پذیریم،و در متن حدیث هم لفظ التیام آمده‏بود نه دوختن!
--------------------------
1-فقه السیرة ص 63.
2-سیرة المصطفى ص 46.
3-المیزان ج 13 ص 33 و ج 20 ص 452.
4-مناقب آل ابیطالب ج 1 ص 33.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:25 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

بازگشت به مکة و درگذشت مادر

به ترتیبى که گفته شد حلیمه سعدیه رسولخدا(ص)را پس ازگذشت پنج‏سال از توقف آن حضرت در میان قبیله،به مکه و نزدمادرش آمنه باز گرداند،و با اینکه اینکار بر خلاف میل و خواست‏قلبى او بود ولى روى قرار قبلى و وعده‏اى که به جدش‏عبد المطلب و مادرش آمنه داده بود آنحضرت را به مکه آورد وتحویل داد.
و در تاریخ براى اینکار حلیمه که بر خلاف رضاى قلبى اوبود جز آنچه گفته شد جهات دیگرى نیز ذکر کرده‏اند:ماننداینکه:
1-ابن هشام در سیره و طبرى در تاریخ خود از حلیمه روایت‏کرده‏اند که گوید:
پس از ماجراى شق صدر شوهرم به من گفت:من ترس آنرا دارم که این‏پسر دچار جن زدگى-یا جنون-شده باشد،او را به نزد خانواده‏اش‏باز گردان. حلیمه گوید:من آنحضرت را برداشته و به نزد مادرش-آمنه-آوردم،و اوبه من گفت:چه شد با آن اصرارى که براى نگهدارى این فرزند داشتى اورا باز گرداندى؟
گفتم:فرزندم بزرگ شده و من وظیفه خود را نسبت به او انجام داده‏ام واینک از پیش آمدها و حوادث ناگوار بر او بیمناکم،و روى همین جهت‏همانگونه که شما مایل بودید او را به شما مى‏سپارم.
آمنه گفت:داستان این نیست راست بگوى!
حلیمه گوید:و بدنبال این گفتار مرا رها نکرد تا بالاخره من اصل ماجرا رابراى او نقل کردم. آمنه گفت:آیا از شیطان بر او بیمناکى؟گفتم:آرى،گفت:هرگز نگران نباش که بخدا سوگند شیطان را بر او راهى نیست وفرزند مرا داستانى است،مى‏خواهى داستانش را براى تو باز گویم؟گفتم:
آرى...
حلیمه گوید:سپس آمنه داستان دوران حاملگى و ولادت آنحضرت ومعجزاتى را که مشاهده کرده بود براى من باز گفت...-که ما قبل از این‏در داستان ولادت نقل کرده و تکرار نمى‏کنیم-و آنگاه گفت:فرزندم رابگذار و برو (1)
2-و نیز در همان سیره ابن هشام آمده که از جمله‏انگیزه‏هاى حلیمه در باز گرداندن رسول خدا به نزد مادرش آمنه‏آن بود که چند تن از نصاراى حبشه رسول خدا(ص)را با حلیمه دیدند،و نگاههاى دقیق و خیره‏اى به آنحضرت نموده و او رابررسى کردند،و آنگاه بدو گفتند:
ما این پسرک را ربوده و به شهر و دیار خود خواهیم برد که‏او در آینده داستان مهمى دارد که ما دانسته‏ایم و همین سبب شدتا حلیمه آنحضرت را پیوسته از نظر آنان دور داشته و بالاخره هم‏ناچار شد او را به نزد آمنه بازگرداند. (2)
و نظیر این روایت در کتابهاى دیگر نیز با مختصر اختلافى‏نقل شده است.
-----------------------------
1-سیره ابن هشام ج 1 ص 165.تاریخ طبرى ج 1 ص 579.
2-سیره ابن هشام ج 1 ص 167

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:26 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

و اما داستان وفات آمنه

پیش از این گفته شد که هاشم بن عبد مناف زنى از قبیله‏بنى النجار مدینه را به همسرى گرفت که جد رسولخدا(ص)یعنى‏عبد المطلب از آن زن متولد شد،و از این رو پیامبر خدا با قبیله‏بنى النجار مدینه قرابت نسبى داشت و دائیهاى پدرى و فامیلهاى‏دیگر ایشان در مدینه بسر مى‏بردند،و پس از آنکه حلیمه‏آنحضرت را به مکه آورد و به مادرش آمنه سپرد،آمنه فرزند عزیزخود را برداشته و براى زیارت قبر شوهرش عبد الله و دیدار خویشان وى به مدینه آورد.و در این سفر«ام ایمن‏»را نیز همراه‏خود بمدینه برد،و در مراجعت از همین سفر بود که آمنه درهنگامى که حدود سى سال از عمرش گذشته بود-چنانچه‏گفته‏اند (1) -در جائى بنام‏«ابواء» (2) از دنیا رفت و بنابر نقل مشهورآن مخدره را در همانجا دفن کردند.
ابن سعد در کتاب‏«طبقات‏»خود روایت کرده که آمنه وام ایمن با دو شتر که همراه داشتند آنحضرت را به مدینه بردند ومدت یکماه در مدینه نزد خویشان خود ماندند و از خود آنحضرت‏نقل مى‏کند که رسول خدا بعدها که بمدینه هجرت کرد.
خانه‏اى را که در آن ورود و منزل کرده بودند و قبر پدرش عبد الله‏در آن خانه بود نشان مى‏داد و خاطراتى از روزهاى توقف درمدینه را بازگو مى‏کرد. (3)
و بدنبال آن نقل کرده که ام ایمن مى‏گفت:مردمى ازیهودیان مى‏آمدند و به آنحضرت نگریسته و من شنیدم که یکى ازآنها مى‏گفت:این پیامبر این امت است و هجرتگاه او همین‏شهر خواهد بود،و من این سخن را بخاطر سپردم.
وى گوید:پس از آن،آمنه رسول خدا(ص)را برداشته وبسوى مکه حرکت کرد و چون به‏«ابواء»رسیدند آمنه در همانجاوفات یافت و قبر او در همانجا است.
سپس ام ایمن آنحضرت را برداشته و با همان دو شترى که‏همراه داشتند به مکه آورد،و ام ایمن در زمان حیات آمنه و پس‏از وفات او نیز از رسولخدا(ص)نگهدارى مى‏کرد.
ابن سعد دنباله داستان را اینگونه ادامه داده که رسول‏خدا(ص)در سفر حدیبیه به‏«ابواء»عبور کرد و به زیارت قبرمادر رفته و آنجا را مرمت نمود و در کنار قبر او گریست ومسلمانان نیز گریستند،و چون از آنحضرت در این باره پرسیدندفرمود:مهر و محبت او بیادم آمد و گریستم! (4) نگارنده گوید:در اینجا تذکر دو مطلب لازم است:
1-این قسمت از حدیث پاسخ خوبى براى سخن دیگرى نیزکه مورد بحث واقع شده مى‏باشد، و آن سخن این است که برخى‏گفته‏اند:گریه براى مردگان و همچنین زیارت قبور مردگان‏جایز نیست و در چند جا نیز نقل شده که عمر بن خطاب از گریه کردن براى مردگان نهى مى‏کرده و حتى دستور مى‏داد زنانى راکه براى مردگان خود گریه مى‏کنند با تازیانه بزنند (5) ،و از رسول‏خدا(ص)روایت کرده‏اند که فرمود:
«ان المیت‏یعذب ببکاء الحی‏» (6) یعنى براستى که مرده بواسطه گریه زندگان شکنجه مى‏بیند.. .!
زیرا گذشته از اینکه عایشه در روایات بسیارى که دانشمندان‏اهل سنت از وى نقل کرده‏اند این حدیث را که از عمر و پسرش‏عبد الله بن عمر نقل شده بود تکذیب کرده و گفته است:آن دونفر خطا کرده و اشتباه شنیده‏اند. (7) و مرحوم علامه امینى(قدس‏سره)روایات زیادى در این باره از کتابهاى معتبر اهل سنت نقل‏کرده (8) ،همانگونه که شنیدید با عمل خود رسولخدا(ص)دراینجا و در جاهاى بسیار دیگرى که خود بر مردگان مى‏گریست‏و یا به دیگران دستور گریه بر مردگان را مى‏داد،منافات دارد،که ان شاء الله در جاى خود ذکر خواهیم کرد،و در اینجا همین‏تذکر مختصر کافى است.
2-همانگونه که در این روایات خواندید و آنچه پیش از این‏نیز در داستان وفات عبد الله آمده بود،و مشهور میان اهل تاریخ ومحدثین نیز همین است که عبد الله در مدینه از دنیا رفت و درهمانجا او را دفن کرده و قبرش در همانجا است. (9) و آمنه مادرآنحضرت نیز در«ابواء»از دنیا رفت و همانجا او را دفن کردند،ولى در برخى روایات و کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده که قبرعبد الله و آمنه هر دو در مکه است و در برخى از آنها است که‏تنها قبر آمنه در مکه است. (10) و مجلسى(ره)در بحار الانوار پس ازنقل چند حدیث از کتابهاى شیعه که ظهور در همین مطلب داردکه قبر آندو در شعب (11) مکه یا-قبرستان مکه-است و رسول خدادر این دو جا آمده و با آنها گفتگو کرده،گفته است:
این اخبار با آنچه مشهور است که پدر و مادر آنحضرت در غیر مکه از دنیارفته‏اند مخالف مى‏باشد و جمع میان آنها ممکن است بدینگونه باشد که پس از فوت بدن آندو را به مکه منتقل کرده باشند-چنانچه برخى ازسیره نویسان گفته‏اند-و ممکن است رسول خدا(ص) آندو را صدا زده وبصورت اعجاز روحشان-یا روح و بدنشان با هم در مکه-حاضر شده‏باشد. (12)
نگارنده گوید:گذشته از اینکه مجلسى(ره)نام این برخى ازسیره نویسان را ذکر نکرده خیلى بعید بنظر مى‏رسد که با توجه‏بفاصله زیاد مدینه و همچنین ابواء با شهر مکه و بخصوص باوسائل نقلیه آنزمان چنین انتقالى انجام شده باشد،و چنان نیازى‏هم در کار نبوده که احتیاج به صدور معجزه‏اى در این باره باشدو الله اعلم.
و بهر صورت این بحث را رها کرده و بدنبال بحث‏خود بازمى‏گردیم.
و در بحار الانوار از کتاب‏«عدد»نقل شده که آمنه آنحضرت‏را در مدینه بخانه مردى از بنى عدى بن النجار برد و یک ماه درآنجا توقف کردند،و براى رسول خدا(ص)از آن توقف یک ماهه‏خاطراتى بجاى مانده که از آن جمله فرمود:
در آن روزها مردى از یهود دیدم که بنزد من رفت و آمد مى‏کرد و دقیقا مرا زیر نظر مى‏گرفت تا اینکه روزى تنهائى مرا دیدار کرده پرسید:
-اى پسر،نامت چیست؟
گفتم:احمد
در این وقت مرد یهودى نگاهى به پشت من کرد و شنیدم که مى‏گفت:
این پسر پیامبر این امت است،و سپس به نزد دائیهاى من رفت و جریان رابه آنها نیز گزارش داد،و آنها نیز به مادرم گفتند،و او بر حال من بیمناک‏شده و از مدینه خارج شدیم.
و از ام ایمن روایت کرده که گفت:روزى دو مرد از یهودیان مدینه هنگام‏نیمه روز به نزد من آمده و گفتند:
احمد را پیش ما بیاور،من آن حضرت را به نزد آنها بردم،و آن دو نفریهودى دقیقا او را زیر نظر گرفته و پشت و روى بدن آنحضرت را بررسى‏کردند،سپس یکى از آنها بدیگرى گفت:
«هذا نبی هذه الامة و هذه دار هجرته و سیکون بهذه البلدة‏من القتل و السبى امر عظیم‏».
-این پیامبر این امت است و این شهر هم هجرتگاه او است و در آینده دراین شهر از کشتار و اسارت،داستان بزرگى اتفاق مى‏افتد (13) .
و بهر صورت ام ایمن آنحضرت را به مکه آورد،و هم چنان ازآنحضرت نگهدارى کرد و تا پایان عمر رسول خدا(ص)درخدمت آن بزرگوار بود،و تا پنج‏یا ششماه پس از رحلت رسول خدا(ص) نیز زنده بود و آنگاه از دنیا رفت.
و رسول خدا(ص)محبتها و خدمتهاى او را پیوسته یادآورى‏مى‏کرد،تا جائیکه بر طبق نقلى بدیدار او مى‏رفت و مى‏فرمود:
«ام ایمن،امى بعد امى‏» (14)
ام ایمن پس از مادرم،مادر من بود.
و بر طبق روایت کتاب‏«عدد»که مجلسى(ره)از آن نقل‏کرده پس از آنکه رسول خدا(ص)با خدیجه ازدواج کرد ام ایمن‏را آزاد فرمود (15) و چون شوهر نداشت مسلمانان را به ازدواج با وى‏تشویق فرمود تا جائیکه بر طبق نقل کتاب‏«انساب بلاذرى‏»دراین باره فرمود:
من سره ان یتزوج امراة من اهل الجنة فلیتزوج ام‏ایمن‏» (16)
کسى که دوست دارد با زنى از اهل بهشت ازدواج کند با ام ایمن ازدواج‏کند.
و بدنبال همین گفتار رسول خدا(ص)بود که زید بن حارثه (17) با او ازدواج کرد،و اسامة بن زید که بعدها از مسلمانان بزرگ ومشهور گردید و در چند مورد به ماموریتهائى از طرف رسول‏خدا(ص)مفتخر گردید،و فرمانده لشکر از سوى آنحضرت شدثمره و محصول همین ازدواج بود.
-----------------------
1-سیرة المصطفى ص 47.
2-«ابواء»نام جائى است در چند میلى مدینه که از روستاهاى مدینه بشمار مى‏رفته وگویند فاصله‏اش تا جحفة-از سمت مدینه-23 میل بوده.
3-الطبقات الکبرى ج 1 ص 116.
4-طبقات ابن سعد ج 1 ص 116-117.
5 و 6-الاصابه ج 3 ص 606 و کنز العمال ج 8 ص 118.
7-صحیح بخارى ابواب الجنائز صحیح مسلم ج 1 ص 344 سنن نسائى ج 4 ص 17.
8-الغدیر ج 6 ص 159-167
9-بلکه در تاریخ طبرى از واقدى روایت کرده که گفته است در این باره میان اصحاب مااختلافى نیست(تاریخ طبرى ج 2 ص 8).
10-طبقات ابن سعد ج 1 ص 117-و پاورقى سیرة ابن هشام ج 1 ص 168.اسد الغابة ج 1ص 15.
11-شعب به معناى دره است و مکه داراى دره‏هائى بوده که در اینجا ذکر نشده کدام شعب‏و دره هم بوده تنها در پاورقى سیره‏«شعب ابى ذر»ذکر شده.و در اسد الغابة‏«ابى رب‏»
آمده که بنظر مى‏رسد تصحیف شده باشد.
12-بحار الانوار ج 15 ص 111.
13-بحار الانوار ج 15 ص 116.
14 و 15-قاموس الرجال ج 10 ص 387-بنقل از استیعاب.
16-بحار الانوار ج 15 ص 116.
17-زید بن حارثه نیز کسى بود که از زمان ازدواج رسول خدا(ص)با خدیجه در خانه‏آنحضرت بود و چندین سال افتخار خدمتگزارى رسول خدا(ص)را داشت تا اینکه در جنگ موته بشهادت رسید به شرحى که ان شاء الله تعالى در جاى خود مذکور خواهد گردید.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:27 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

در کنار عبد المطلب

و از آن پس رسول خدا(ص)در کنار جدش عبد المطلب وتحت‏سرپرستى و کفالت او قرار گرفت.
ابن اسحاق گفته است:
رسم چنان بود که براى عبد المطلب در کنار خانه کعبه فرش مخصوصى‏مى‏گستراندند و پسران وى در اطراف آن مى‏نشستند تا عبد المطلب بیاید،وبخاطر گرامى داشت و احترام وى کسى روى آن فرش نمى‏نشست.
گاه مى‏شد که رسول خدا(ص)-که در آنوقت پسرکى کوچک بودمى‏آمد و روى آن فرش مى‏نشست،عموهایش که چنان مى‏دیدند او رامى‏گرفتند تا از آن فرش دور سازند،ولى عبد المطلب که آن منظره رامشاهده مى‏کرد بدانها مى‏گفت:
«دعوا ابنى فو الله ان له لشائا»
-فرزندم را واگذارید که بخدا سوگند او را مقامى بزرگ است...
و سپس او را در کنار خود روى آن فرش مخصوص مى‏نشانید و دست برپشت او مى‏کشید و از حرکات و رفتار او خرسند مى‏شد (1)
و ابن سعد در طبقات روایت کرده که پس از فوت آمنه،عبد المطلب رسول خدا(ص)را نزد خود برد و بیش از فرزندان‏خود نسبت به او محبت و مهر مى‏ورزید و او را بخود نزدیک‏مى‏کرد و در وقت تنهائى و خواب به نزد او مى‏رفت و از اومراقبت مى‏کرد...
و نیز روایت کرده که مردمى از قبیله‏«بنى مدلج‏»به‏عبد المطلب گفتند:از این فرزند محافظت کن که ما جاى پائى‏را شبیه‏تر از جاى پاى او با جاى پائى که در مقام‏«ابراهیم(ع)» است ندیده‏ایم،و عبد المطلب با شنیدن این سخن به ابو طالب‏گفت:بشنو که اینان چه مى‏گویند و ابو طالب نیز پس از شنیدن‏این گفتار از آن حضرت محافظت مى‏کرد.
و عبد المطلب به ام ایمن که از رسول خدا(ص)نگهدارى‏مى‏کرد و دایگى و پرستارى او را بعهده داشت مى‏گفت:از این‏فرزند من محافظت کن که اهل کتاب او را پیغمبر این امت‏مى‏پندارند.
و عبد المطلب چنان بود که غذائى نمى‏خورد جز آنکه‏مى‏گفت:پسرم را نزد من آرید،و او را نزد وى مى‏بردند. (2) و در کتاب اکمال الدین صدوق(ره)بسندش از ابن عباس‏روایت کرده که گوید:
در سایه خانه کعبه براى عبد المطلب فرشى مى‏گستراندند که احدى بخاطرحرمت عبد المطلب بر آن جلوس نمى‏کرد و فرزندان عبد المطلب مى‏آمدند واطراف آن فرش مى‏نشستند تا عبد المطلب بیاید.و گاه مى‏شد که رسول‏خدا(ص)-در حالیکه پسر کوچکى بود-مى‏آمد و بر آن فرش مى‏نشست واین جریان بر عموهاى آن حضرت(که همان فرزندان عبد المطلب)بودندگران مى‏آمد و به همین جهت او را مى‏گرفتند تا از آن جایگاه و فرش‏مخصوص دور سازند و عبد المطلب که آن وضع را مشاهده مى‏کردمى‏گفت:
پسرم را واگذارید که او را مقامى بس بزرگ خواهد بود،و من روزى رامى‏بینم که او بر شما سیادت و آقائى خواهد کرد،و من در چهره اومى‏بینم که روزى بر مردم سیادت مى‏کند...
اینرا مى‏گفت و سپس او را برداشته و کنار خود مى‏نشانید و دست بر پشت‏او مى‏کشید و او را مى‏بوسید و مى‏گفت:من از این فرزند پاک‏تر وخوش‏بوتر ندیده‏ام...آنگاه متوجه ابو طالب-که با عبد الله از یک مادربودند-مى‏شد و مى‏گفت:اى ابو طالب براستى که براى این پسر مقام بزرگى است او را نگهدارى کن و از وى دست باز مدار که او تنها است وبراى او همانند مادرى مهربان باش که صدمه‏اى به او نرسد...
سپس او را بر دوش خود سوار مى‏کرد و هفت بار اطراف خانه طواف‏مى‏داد و نظیر این روایت بطور اختصار در کتابهائى نظیر مناقب ابن‏شهر آشوب و اصول کافى کلینى(ره)و جاهاى دیگر نقل شده. (3) و در همین روایت اکمال الدین آمده که چون هنگام مرگ‏عبد المطلب فرا رسید بسراغ فرزندش ابو طالب فرستاد و چون وى‏در بالین او حاضر شد در حالى که عبد المطلب در حال احتضاربود و مى‏گریست و محمد(ص)روى سینه او قرار داشت بسوى‏ابو طالب متوجه شده و مى‏گفت:
«یا ابا طالب انظر ان تکون حافظا لهذا الوحید الذى لم یشم‏رائحة ابیه.و لم یذق شفقة امه. انظر یا ابا طالب ان یکون من‏جسدک بمنزلة کبدک...»
اى ابا طالب بنگر تا نگهدار این فرزندى که تک و تنها است و بوى پدر رااستشمام نکرده و مهر مادر را نچشیده است باشى بنگر تا همانند جگر خوداو را عزیز دارى...
«یا ابا طالب ان ادرکت ایامه فاعلم انى کنت من ابصر الناس و اعلم الناس به،فان استطعت ان تتبعه فافعل و انصره‏بلسانک و یدک و ما لک فانه و الله سیسودکم...»
اى ابو طالب اگر روزگار او را درک کردى بدان که من نسبت به وضع اواز همه مردم بیناتر و داناترم و اگر توانستى از او پیروى کن و با دست وزبان و مال و دارائى خود،او را یارى نما که بخدا سوگند وى بر شماسیادت خواهد نمود...» (4)
-----------------------------------
1-سیره ابن هشام ج 1 ص 168.
2-طبقات ابن سعد ج 1 ص 118.
3-مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 24 و 25 و اصول کافى ج 1 ص 448.
4-اکمال الدین(ط جدید)ج 1 ص 171-172.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:28 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

وفات عبد المطلب

بر طبق گفته مشهور از اهل حدیث و تاریخ،رسول خدا(ص)
هشت‏ساله بود که عبد المطلب در حالى که بگفته ابن اثیر دراسد الغابة بینائى خود را از دست داده بود (1) از دنیا رفت و در باره‏اینکه خود عبد المطلب در هنگام مرگ چند سال داشته اختلاف‏زیادى در تاریخ دیده مى‏شود که برخى عمر او را در هنگام وفات‏هشتاد و دو سال و برخى یکصد و چهل سال ذکر کرده‏اند (2) ،که تفاوت آنها حدود شصت‏سال مى‏شود،که البته اینگونه‏اختلافات در تاریخ گذشتگان تازگى ندارد،و در تاریخ وروایات نمونه‏هاى فراوانى دارد.
و گفته‏اند:خداوند به عبد المطلب ده پسر و شش دخترعنایت کرد که پسران عبارت بودند از: حارث،ابو طالب،حمزه،زبیر،عبد الله،عیذاق،مقوم،حجل،ابو لهب،عباس.که البته‏در برخى از اینها اختلاف نیز هست و یعقوبى در تاریخ خود«عیذاق‏»و«حجل‏»را یکى دانسته و دهمى را«قثم‏»دانسته‏است. (3) چنانچه برخى مقوم و حجل را یکى دانسته‏اند. (4) و شیخ صدوق(ره) بجز عباس عدد آنها را ده نفر ذکر کرده ومانند برخى دیگر فرزندى بنام‏«ضرار»نیز براى عبد المطلب ذکرکرده است. (5)
دختران او عبارتند از:عاتکة،امیمة،ام حکیم،برة،اروى،صفیة(مادر زبیر بن عوام)
---------------
1-اسد الغابة ج 1 ص 15.
2-طبقات ابن سعد ج 1 ص 119-و بحار الانوار ج 15 ص 162-تاریخ یعقوبى ج 2 ص 8.
3-تاریخ یعقوبى ج 1 ص 7.
4 و 5-خصال ج 1 ص 150.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:28 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

شخصیت عبد المطلب

ما پیش از این در داستان نذر عبد المطلب براى ذبح عبد الله‏شمه‏اى از حالات او و شخصیت الهى و اعتقاد و ایمان او را به‏خداى یکتا بیان داشتیم (1) و پیش از آن نیز در باره ایمان اجدادرسول خدا(ص)تفصیلا مطالبى ذکر شد (2) چنانچه در خلال‏همین چند روایتى هم که در این قسمت بیان شد شواهد زیادى‏بر این مطلب وجود داشت (3) و در اینجا نیز اضافه مى‏کنیم که به‏عقیده بسیارى از دانشمندان شیعه و اهل سنت عبد المطلب درمکه معظمه منادى توحید و یکتا پرستى و مخالف با هر نوع شرک‏و بت پرستى بوده است،اگر چه برخى معتقدند که از اظهارعقیده خویش تقیه مى‏کرد و روى مصالحى در اجتماعات ومراسم بت پرستان شرکت مى‏نمود.چنانچه شیخ صدوق(ره)
گوید:
«و کان عبد المطلب و ابو طالب من اعرف العلماء و اعلمهم‏بشان النبی-صلى الله علیه و آله-و کانا یکتمان ذلک عن‏الجهال و اهل الکفر و الضلال‏» (4)
عبد المطلب و ابو طالب از جمله دانشمندانى بودند که بیش ازدیگران دانائى و معرفت در حق رسول خدا(ص)داشتند و چنان‏بودند که معرفت‏خود را نسبت به آنحضرت از نادانان و کافران وگمراهان کتمان مى‏کردند.
و از اصبغ بن نباته روایت کرده که گوید:ازامیر المؤمنین(ع)شنیدم که مى‏فرمود:بخدا سوگند نه پدرم و نه‏جدم عبد المطلب و نه هاشم و نه عبد مناف هیچکدام هرگز بتى‏را پرستش نکردند،بدانحضرت عرض شد:پس آنها چه چیزى راپرستش مى‏کردند؟فرمود:
«کانوا یصلون على البیت على دین ابراهیم علیه السلام‏متمسکین به‏».
آنها بر طبق آئین ابراهیم(ع)بسوى خانه کعبه نماز گذارده و بردین او تمسک مى‏جستند (5)
و یعقوبى در تاریخ خود درباره عبد المطلب گوید:
-و رفض عبادة الاصنام،و وحد الله عز و جل و وفى بالنذرو سن سننا نزل القرآن باکثرها...
او کسى بود که پرستش بتها را ترک کرد و خداى عز و جل را به یکتائى‏شناخت،و وفاى بنذر کرد و سنتهائى را مقرر داشت که بیشتر آنها را قرآن‏امضاء کرد...
و سپس سنتهاى او را ذکر کرده آنگاه گوید:
-فکانت قریش تقول عبد المطلب ابراهیم الثانی
یعنى چنان شد که قرشیان عبد المطلب را ابراهیم دوم مى‏گفتند.
و در پایان،داستان خشک سالى مکه و قحطى زدگى قریش وبدنبال آن دعاى عبد المطلب و آمدن باران به دعاى او را به تفصیل ذکر کرده و اشعار برخى از قرشیان را در این باره بیان‏داشته که گوید:
بشیبة الحمد اسقى الله بلدتنا و قد فقدنا الکرى و اجلوز المطر منا من الله بالمیمون طائرة و خیر من بشرت یوما به مضر مبارک الامر یستسقى الغمام به ما فی الانام له عدل و لا خطر
و ثقة الاسلام کلینى(ره)در اصول کافى بسند خود از زراره ازامام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:
«یحشر عبد المطلب یوم القیامة امة واحدة علیه سیماءالانبیاء و هیبة الملوک‏» (6)
محشور مى‏شود درحالى که سیماى (7) پیمبران و هیبت پادشاهان را دارد.
و در حدیث دیگرى که از مقرن و محمد بن سنان و مفضل بن‏عمر از امام صادق(ع)روایت کرده با مختصر اختلافى اینگونه‏است:
«یبعث عبد المطلب امة وحدة علیه بهاء الملوک و سیماءالانبیاء...» (8)
-عبد المطلب بصورت یک امت مبعوث شود،و درخشندگى پادشاهان وسیماى پیمبران را داراست...
و از فخر رازى در کتاب‏«اسرار التنزیل‏»و شهرستانى در کتاب‏«الملل و النحل‏»نیز دلیلهائى درباره ایمان و اسلام عبد المطلب‏سخنانى نقل شده و تا جائى که شهرستانى گوید:عبد المطلب‏به برکت نور نبوت سخنان حکمت آمیز و بزرگى اظهار کرد که‏حکایت از ایمان او به روز جزا و اسلام او مى‏کند مانند اینکه دروصایاى خود مى‏گفت:هرگز از دنیا ستمکارى بیرون نخواهدرفت جز آنکه کیفر ستم و ظلم خود را خواهد دید،تا آنکه‏هنگامى مرد ستمکارى از دنیا رفت بى آنکه کیفر ببیند،و چون‏به عبد المطلب جریان را گفتند او در پاسخ گفت:
«و الله ان وراء هذه الدار دار یجزى فیها المحسن باحسانه‏و یعاقب فیها المسى‏ء باساءته‏»
-بخدا سوگند از پس این خانه خانه دیگرى است که نیکوکار پاداش‏نیکو کارى خود را دریافت کند و بد کار در برابر عمل بد خود کیفر بیند.
و به برکت همان نور مقدس بود که به ابرهه گفت:
«ان لهذا البیت ربا یحفظه‏».
براستى که این خانه را پروردگارى است که او را نگهبانى خواهدکرد... (9)
و شیخ صدوق(ره)در کتاب خصال بسند خود از امیر المؤمنین(ع)
روایت کرده که در وصیت رسول خدا(ص)به آنحضرت آمده که‏بدو فرمود:
اى على براستى که عبد المطلب پنج‏سنت را در جاهلیت‏مقرر داشت که خداى تعالى آنها را در اسلام امضاء فرمود.
آنگاه آن سنتهاى پنجگانه را به تفصیل ذکر فرموده که بطورخلاصه اینگونه است:
1-حرمت زن پدر بر پسران 2-خمس گنجها و غنائم 3-سقایت‏حاجیان 4-دیه قتل به صد شتر 5-عدد طواف به هفت‏شوط.
و سپس فرمود:
«یا على ان عبد المطلب کان لا یستقسم بالازلام.و لا یعبد الاصنام و لا یاکل ما ذبح على النصب،و یقول:انا على دین ابراهیم‏» (10)
اى على،براستى که شیوه عبد المطلب چنان بود که(مانند مردم زمان‏جاهلیت)بوسیله ازلام(تیرهاى مخصوص آن زمان)قرعه نمى‏زد و قسمت‏نمى‏کرد،و بتها را پرستش نمى‏کرد،و از آنچه براى بتان مى‏کشتند(طبق‏رسوم مردم جاهلیت)نمى‏خورد،و مى‏گفت:من بر دین و آئین ابراهیم هستم.
و بالاخره از مجموع آنچه در گذشته و در اینجا گفته شدایمان عبد المطلب به مبدا و معاد و رسالت انبیاء الهى وشخصیت والاى او از روى روایات و تواریخ بخوبى روشن‏گردید و ما و شما را از تحقیق و بحث بیشتر مستغنى و بى‏نیازگردانید و اینک بدنباله بحث تاریخى خود باز گردیم.
-----------------------
1-به قسمت‏سوم مراجعه نمائید.
2-به قسمت دوم مراجعه نمائید.
3-آنجا که به ابو طالب مى‏گوید:«یا ابو طالب ان ادرکت ایامه فاعلم انى کنت من ابصرالناس و اعلم الناس به...»و نیز سفارشهائى که در جاهاى دیگر در باره آنحضرت‏مى‏نمود.
4-اکمال الدین ج 1 ص 171.
5-اکمال الدین ج 1 ص 174.
6-اصول کافى ج 1 ص 446.
7-معناى‏«امه واحدة‏»یا«وحدة‏»چنانچه مفسران در تفسیر آیه‏«ان ابراهیم کان امة قانتالله‏»(سوره نحل آیه 120)گفته‏اند این است که او به تنهائى بجاى یک امت محشورمى‏شود چون در دنیا نیز در برابر مرام کفر و شرک تنها بود و شخص دیگرى با او هم عقیده وهم آهنگ نبود.
8-اصول کافى ج 1 ص 447.
9-بحار الانوار ج 15 ص 118-122 و الملل و النحل ج 3 ص 282.
10-خصال ج 1 ص 150

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:32 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

کفالت ابو طالب

پیش از این گفتیم که ابو طالب با عبد الله-پدر رسول‏خدا(ص)-از طرف پدر و مادر برادر بود و از عموهاى دیگرآنحضرت نسبت به آنحضرت مهربانتر و علاقه‏مندتر بود.
و شاید به همین سبب نیز بود که عبد المطلب چه در زمان‏سلامت و چه در هنگام بیمارى و احتضار سفارش آنحضرت را به ابو طالب کرده و بالاخره هم کفالت آنحضرت را پس از مرگ‏خود به ابو طالب سپرد،چنانچه در چند صفحه پیش از این‏خواندید.
و در اسد الغابة چند قول در این باره نقل کرده مانند اینکه‏چون هنگام مرگ عبد المطلب فرا رسید پسرانش را جمع کرده وسفارش رسول خدا را به آنها کرد،و بدنبال آن زبیر و ابو طالب-دو تن از پسران عبد المطلب-درباره کفالت رسول خدا(ص)
قرعه زدند و قرعه به نام ابو طالب در آمد،و قول دیگر آن است که‏این انتخاب را خود عبد المطلب کرد و ابو طالب را براى کفالت‏آن حضرت انتخاب نمود چون ابو طالب در میان عموهاى‏آنحضرت مهربانتر از دیگران نسبت به او بود،و قول سوم آن‏است که عبد المطلب در این باره مستقیما به ابو طالب وصیت کردو محمد(ص)را تحت کفالت او قرار داد،و قول چهارم آن است‏که نخست زبیر از آن حضرت کفالت کرد و چون زبیر از دنیارفت کفالت آنحضرت را ابو طالب بعهده گرفت (1) که البته خودابن اثیر این قول آخر را از نظر تاریخى غلط دانسته و رد مى‏کند.
ولى در کتابهاى تاریخى و سیره‏هاى دیگرى که نوشته شده از این اقوال اثرى نیست و همگى نوشته و روایت کرده‏اند که:
عبد المطلب هنگام مرگ ابو طالب را کفیل رسولخدا(ص)قرارداده و به او در این باره وصیت کرد مانند سیره ابن هشام و تاریخ‏طبرى و تاریخ یعقوبى و مروج الذهب و طبقات ابن سعد (2) .. .
و در مناقب ابن شهر آشوب از کتاب اوزاعى داستان رابگونه‏اى دیگر نقل کرده و آن چنین است که مى‏گوید:
رسول خدا(ص)در دامان عبد المطلب زندگى مى‏کرد تا چون حدود صد ودو سال از عمر عبد المطلب گذشت (3) و رسول خدا(ص)هشت‏ساله شده‏بود.عبد المطلب پسرانش را جمع کرد و بدانها گفت:محمد یتیم است.اورا سرپرستى کنید و نیازمند است او را بى‏نیاز کنید و وصیت و سفارش مرادرباره او حفظ کنید!
ابو لهب گفت:من اینکار را خواهم کرد؟
عبد المطلب بدو گفت:شرت را از او باز دار!
عباس اظهار داشت:من این کار را به عهده خواهم گرفت؟
عبد المطلب-تو مرد خشمناکى هستى مى‏ترسم او را آزار دهى!
ابو طالب-من این دستور را اجرا مى‏کنم و کفالت او را به عهده مى‏گیرم؟
عبد المطلب-آرى تو سرپرستى او را بعهده گیر!
و سپس بدنبال این سخن رو به محمد(ص)کرده و گفت:
«یا محمد اطع له‏»
اى محمد از وى اطاعت کن!
محمد(ص)گفت:«یا ابه لا تحزن فان لى ربا لا یضیعنى‏»!
-پدر جان غمگین مباش مرا پروردگارى است که تباهم نخواهد کرد(و به‏حال خود وا نخواهد گذارد)و از آن پس ابو طالب او را در کنار خود گرفت‏و از وى حمایت کرد (4) ...
و بهر صورت عموم سیره نویسان و اهل تاریخ اشعارى نیز ازعبد المطلب در این باره نقل کرده‏اند که ابو طالب را مخاطب‏ساخته و بدو مى‏گوید:
اوصیک یا عبد مناف بعدى بموحد بعد ابیه فرد فارقه و هو ضجیع المهد فکنت کالام له فى الوجد تدنیه من احشائها و الکبد فانت من ارجى بنى عندى لدفع ضیم او لشد عقد
در این اشعار عبد المطلب فرزندش ابو طالب را-که طبق این‏اشعار نامش عبد مناف بوده-مخاطب ساخته و او را به حمایت و سرپرستى رسول خدا(ص)توصیه مى‏نماید.
------------------------
1-اسد الغابة ج 1 ص 15.
2-سیره ابن هشام ج 1 ص 179.تاریخ طبرى ج 2 ص 32،تاریخ یعقوبى ج 2 ص 8، مروج‏الذهب ج 1 ص 313.طبقات ابن سعد ج 1 ص 118...
3-پیش از این گفته شد که در مدت عمر عبد المطلب در هنگام مرگ اختلاف است واین یکى از آن اقوال است.
4-مناقب آل ابیطالب(ط قم)ج 1 ص 35.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:32 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

درباره نام ابو طالب

اکنون که سخن بدین جا رسید این چند جمله را نیز درباره‏نام ابو طالب بشنوید:
مسعودى در مروج الذهب-پس از نقل وصیت عبد المطلب‏بدانگونه که گفته شد مى‏گوید البته در باره نام ابو طالب‏اختلاف شده،که برخى آنرا عبد مناف دانسته و برخى هم عقیده‏دارند که کنیه او همان نام او است و سپس داستانى ازامیر المؤمنین(ع)در این باره ذکر کرده و شعر زیر را هم ازعبد المطلب نقل مى‏کند که در مورد وصیت درباره رسول خدا(ص)
در شعر دیگرى(غیر از آنچه در بالا ذکر شد)گوید:
اوصیت من کنیته بطالب×بابن الذى قد غاب لیس آئب‏ولى مرحوم ابن شهر آشوب در مناقب این شعر را نیز اینگونه‏روایت کرده:
وصیت من کنیته بطالب عبد مناف و هو ذو تجارب بابن الحبیب اکرم الاقارب بابن الذى قد غاب غیر آیب (1)
که ابو طالب نیز-طبق آنچه از اوصاف رسول خدا(ص)ازراهبها شنیده بود-در پاسخش گفت:
لا توصنى بلازم و واجب انى سمعت اعجب العجائب من کل حبر عالم و کاتب بان بحمد الله قول الراهب
این محدث بزرگوار پس از نقل این ابیات از کتاب شرف‏المصطفى از ابو سعید واعظ روایت کرده که چون هنگام مرگ‏عبد المطلب فرا رسید پسرش ابو طالب را طلبید و بدو گفت:
اى پسر تو بخوبى شدت علاقه و محبت مرا نسبت به محمددانسته‏اى،اکنون بنگر تا چگونه وصیت مرا درباره او عمل‏خواهى کرد.
ابو طالب در پاسخ گفت
یا ابه لا توصنى بمحمد فانه ابنى و ابن اخى.
-پدر جان مرا به محمد سفارش نکن که او پسر من و برادر زاده من است؟
و بدنبال این روایت گوید:
چون عبد المطلب از دنیا رفت ابو طالب آنحضرت را بر خود و همه خاندانش در خوراک و پوشاک مقدم مى‏داشت. (2) و ابن حجر عسقلانى در کتاب‏«الاصابه‏»در این باره گفته‏است:
ابو طالب بن عبد المطلب که به کنیه‏اش مشهور گردیده،نامش بنابر مشهورعبد مناف است و برخى هم نام او را«عمران‏»گفته‏اند،و حاکم گفته:
بیشتر گذشتگان بر این عقیده بوده‏اند که نام او همان کنیه او است. (3)
--------------------------
1-منظور از جمله‏«الذى قد غاب غیر آیب‏»در هر دو مورد ظاهرا«عبد الله‏»پدر رسول‏خدا(ص)است که به یثرب رفت و باز نگشت.
2-مناقب آل ابیطالب(ط قم)ج 1 ص 36.
3-الاصابه ج 1 ص 115.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:33 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

در دامان ابو طالب

تا بدینجا هشت‏سال از عمر پر برکت رسول خدا(ص)را باخاطرات و حوادث ناگوارى که براى آن بزرگوار بهمراه داشت‏پشت‏سر گذاردیم.و اکنون آنحضرت در خانه ابو طالب وارد شده‏و دامن پر مهر عموى عزیزش آماده تربیت و پرورش و کفالت‏یتیم گرانقدر برادرش عبد الله بن عبد المطلب مى‏گردد،و برکسى که از تاریخ اسلام مختصر اطلاعى داشته باشدپوشیده نیست که ابو طالب یعنى آن مرد بزرگ،با چه فداکارى وگذشتى،و با چه اخلاص و ایثارى،این وظیفه سنگین الهى واجتماعى را تا پایان عمر که حدود چهل و سه سال طول کشید به‏انجام رسانید،و از این رهگذر چه حق بزرگى بر عموم مسلمانان‏جهان تا روز قیامت دارد«فجزاه الله عن الاسلام و عن المسلمین‏خیر الجزاء».
مرحوم ابن شهر آشوب در کتاب مناقب از ابن عباس روایت‏کرده که ابو طالب به برادرش عباس گفت:من(از وقتى که محمد(ص)را در کفالت‏خود در آورده‏ام)از او جدا نمى‏شوم واطمینان به کسى نمى‏کنم(که او را به وى بسپارم)...ابو طالب‏در اینجا داستانى از شرم و حیاى آنحضرت نقل کرده و در پایان‏گوید:
-رسم ابو طالب چنان بود که هر گاه مى‏خواست‏شام و نهار به‏فرزندان خود بدهد به آنها مى‏گفت:صبر کنید تا پسرم(محمد)
بیاید،و(آنها صبر مى‏کردند)محمد(ص)مى‏آمد(و با آنها غذامى‏خورد...) (1) و نیز روایت کرده که این فرزند چنان بود که دروقت‏خوردن و نوشیدن غذا و آب‏«بسم الله الاحد»مى‏گفت وشروع مى‏کرد و پس از فراغت نیز«الحمد لله کثیرا»مى‏گفت.
و هیچگاه از او دروغى نشنیدم...
و هیچگاه او را ندیدم که مانند دیگران بخندد...
و ندیدم که با کودکان بازى کند...
و تنهائى و تواضع براى او محبوبتر بود(و بیشتر به تنهائى علاقه‏داشت).
و شبیه این گفتار در کتاب طبقات ابن سعد نیز روایت‏شده‏که هر که خواهد مى‏تواند براى اطلاع بدانجا مراجعه کند (2) و البته باید دانست که به همان مقدار که ابو طالب نسبت به‏رسولخدا(ص)علاقه و محبت داشت و در تربیت و حفاظت اومى‏کوشید همسرش فاطمه بنت اسد نیز حد اعلاى محبت رانسبت به آن بزرگوار مى‏نمود،و رسولخدا(ص)نیز تا پایان عمرمحبتهاى او را فراموش نکرد و این روایت را کلینى(ره)ودیگران در داستان وفات فاطمه از امام صادق(ع)روایت‏کرده‏اند که پس از اینکه رسول خدا(ص)پیراهن خود را براى کفن‏او فرستاد و در تشییع جنازه وى حاضر گردید و تابوت او را بردوش کشید و پیش از دفن در قبر او خوابید،و پس از دفن براى اوتلقین خواند...
...و کارهاى شگفت انگیز دیگرى که موجب سئوال وپرسش عموم یاران و اصحاب آنحضرت گردید و ما ان شاء الله‏تعالى در جاى خود-در حوادث سال چهارم هجرت نقل خواهیم‏کرد-از آنجمله در پاسخ پرسش کنندگان فرمود:
«الیوم فقدت بر ابى طالب،ان کانت لتکون عندها الشى‏ءفتؤثرنى به على نفسها و ولدها...» (3) .
-امروز نیکیهاى ابو طالب را از دست دادم،و شیوه فاطمه چنان بود که اگر چیزى نزد او پیدا مى‏شد مرا بر خود و فرزندانش‏مقدم مى‏داشت...
چنانچه در استیعاب هم نظیر این گفتار با تلخیص و اجمال‏نقل شده که رسول خدا(ص)پس از دفن او فرمود:
«انه لم یکن احد بعد ابى طالب ابر بى منها...» (4) .
-براستى که غیر از ابو طالب کسى نسبت به من از فاطمه(همسرش)مهربانتر نبود.
و در تاریخ یعقوبى نیز آمده که رسول خدا(ص)در مرگ‏فاطمه فرمود:
«الیوم ماتت امى‏»،امروز مادرم از دنیا رفت،و سپس نظیرآنچه را در بالا نقل شد ذکر مى‏کند (5) و ما بخواست‏خداى تعالى‏شرح حال این بانوى بزرگ اسلام و ایمان و سبقت او در اسلام‏و هجرت و فضائل دیگر او را در جاى خود ذکر خواهیم کرد.
و اکنون باز گردیم به دنباله بحث‏خود و تحقیق در باره‏مراحل بعدى زندگانى رسول خدا(ص) پس از کفالت و سرپرستى ابو طالب یعنى از هشتمین سال زندگانى آنحضرت به‏بعد.
----------------------------------
1-مناقب آل ابیطالب(ط قم)ج 1 ص 36.
2-طبقات ابن سعد ج 1 ص 119-120.
3-بحار الانوار ج 35.
4-بحار الانوار ج 35.
5-تاریخ یعقوبى ج 2 ص 9.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:33 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

آمدن باران به برکت وجود رسول خدا(ص)و دعاى ابو طالب

قاضى دحلان در کتاب سیره خود از ابن عساکر بسند خود ازمردى بنام جلهمة بن عرفطة نقل مى‏کند که در سال قحطى وخشکسالى به مکه رفتم و مردم مکه را که در کمال سختى بسرمى‏بردند مشاهده کردم که در صدد چاره بر آمده و مى‏خواهندبراى طلب باران دعا کنند، یکى گفت:بنزد لات و عزى‏بروید،و دیگرى گفت:به‏«مناة‏»متوسل شوید.در این میان‏پیرى سالمند و خوش صورت را دیدم که به مردم مى‏گفت:چرابى راهه مى‏روید؟با اینکه یادگار ابراهیم خلیل و نژاد حضرت‏اسماعیل در میان شما است!
بدو گفتند:گویا ابو طالب را مى‏گوئى؟
گفت:آرى منظورم اوست!
مردم همگى برخاسته و من نیز همراه آنها آمدم و در خانه‏ابو طالب اجتماع کرده در را زدند و همینکه ابو طالب بیرون آمدمردم بسوى او هجوم برده و او را در میان گرفتند و بدو گفتند: اى ابو طالب تو بخوبى از قحطسالى و خشکى بیابان وگرسنگى و تشنگى مردمان با خبرى اینک وقت آن است که‏بیرون آیى و براى مردم از درگاه خدا باران طلب کنى!
گوید:ابو طالب که این سخن را شنید از خانه بیرون آمد وپسرى همراه او بود که همچون خورشید مى‏درخشید،و در حالى‏که اطراف او را جوانان دیگرى گرفته بودند همچنان بیامد تابکنار خانه کعبه رسید سپس آن پسر زیبا روى را بر گرفت و پشت‏او را به کعبه چسبانید و با انگشتان خود به سوى آسمان اشاره‏کرد و با زبانى تضرع آمیز بدرگاه خدا دعا کرد و طولى نکشیدکه پاره‏هاى ابر از اطراف گرد آمده باران بسیارى بارید و مردم رااز خشکسالى نجات داد،و بدنبال آن قصیده معروف لامیه‏ابو طالب را که بعدها پس از بعثت درباره رسول خدا سروده وحدود 90 بیت است نقل کرده و مطلع آن این بیت است:
و ابیض یستسقى الغمام بوجهه ثمال الیتامى عصمة للارامل
نگارنده گوید:
این داستان-صرفنظر از مقام ارجمندى را که براى رسولخداثابت مى‏کند-شاهد زنده‏اى براى گفتار ما است که ما نیزبخاطر همان آنرا براى شما نقل کردیم و آن توجه عمیقى است که مردم مکه نسبت به ابو طالب از نظر روحانى داشتند و نفوذ معنوى‏و عظمت وى را در میان قریش بخوبى ثابت مى‏کند،و این‏مطلب را هم مى‏رساند که میراث انبیاء گذشته نیز نزد ابو طالب‏بود و چنانچه در روایات معتبر شیعه آمده مقام شامخ وصایت پس‏از عبد المطلب بدو واگذار شده بود.
ابو طالب صرفنظر از علاقه‏اى که از نظر خویشاوندى به یتیم‏برادر داشت،همانند جدش عبد المطلب از آینده درخشان‏رسولخدا(ص)با خبر بود و از روى اخبار گذشتگان و علائمى‏که در دست داشت به نبوت و رسالت الهى وى در آینده واقف وآگاه بود،و همین سبب علاقه بیشتر او به محمد-صلى الله علیه‏و آله-مى‏گردید.
و این مطلب از روى اشعار بسیارى که از ابیطالب نقل شده‏بخوبى واضح و روشن است و تعجب از برخى راویان ونویسندگان اهل سنت است که با اینهمه در ایمان ابى طالب‏تردید کرده و سخنانى گفته‏اند،و ما ان شاء الله در جاى خود باشرح و تفصیل بیشترى در این باره بحث‏خواهیم کرد،و در اینجانیز یکى دو بیت از همان قصیده را براى شما نقل کرده و بدنبال‏بحث‏خود باز مى‏گردیم،که از آنجمله است این چند بیت:
لقد علموا ان ابننا لا مکذب لدینا و لا یعنى بقول الاباطل فاصبح فینا احمد فی ارومة تقصر عنه سورة المتطاول فایده رب العباد بنصره و اظهر دینا حقه غیر باطل (1)
و بنظر نگارنده اگر در باره ایمان ابو طالب جز همین قصیده وهمین اشعار نبود براى اثبات مطلب کافى بود تا چه رسد به‏دلیلها و شواهد و روایات بسیار دیگرى که در این باره رسیده وانشاء الله در جاى خود مذکور خواهد شد.
-----------------------------------
1-تمامى این قصیده را ابن هشام در سیره ج 1 ص 272-280 ط مصر نقل کرده وبدنبال آن گفته است:آنچه نقل شده صحت روایت آن از ابو طالب نزد من ثابت‏شده.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:34 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

خاطراتى از دوران کودکى آنحضرت از زبان ابو طالب

بارى ابو طالب از هیچگونه محبت و فدا کارى در مورد تربیت‏و نگهدارى رسولخدا در دوران کودکى دریغ نکرد و پیوسته‏مراقب وضع زندگى و رفع احتیاجات وى بود،و بگفته اهل‏تاریخ سرپرستى و تربیت آنحضرت را خود او شخصا به عهده‏گرفته بود و به کسى در این باره اطمینان نداشت تا جائیکه به‏برادرش عباس مى‏گفت:
برادر!عباس بتو بگویم که من ساعتى از شب و روز محمدرا از خود جدا نمى‏کنم و به کسى اطمینان ندارم تا آنجا که در هنگام خواب خودم او را مى‏خوابانم و در بستر مى‏برم،و گاهى‏که احتیاج به تعویض لباس و یا کندن جامه دارد به من‏مى‏گوید:عمو جان صورتت را بگردان تا من جامه‏ام را بیرون‏بیاورم و چون سبب این گفتارش را مى‏پرسم به من پاسخ‏مى‏دهد:
براى آنکه شایسته نیست کسى به بدن من نظر افکند،و من‏از این گفتار او تعجب مى‏کنم،و روى خود را از او مى‏گردانم.
و هم چنین نوشته‏اند:
شیوه ابو طالب آن بود که هر گاه مى‏خواست نهار یا شام به‏بچه‏هاى خود بدهد بدانها مى‏گفت:صبر کنید تا فرزندم-محمدبیاید و چون آنحضرت حاضر مى‏شد بدانها اجازه مى‏داد دست‏بطرف غذا ببرند.
ابن هشام در سیره خود مى‏نویسد:
در حجاز مرد قیافه شناسى بود که نسب به طائفه‏«از دشنوءة‏» مى‏رسانید و هر گاه به مکه مى‏آمد قرشیان بچه‏هاى خود را به نزد اومى‏بردند و او نگاه بصورت آنها کرده از آینده آنها خبرهائى مى‏داد.
در یکى از سفرهائى که به مکه آمد،ابو طالب رسولخدا را برداشته وبنزد او آورد.چشم آنمرد برسولخدا افتاد و سپس خود را به کارى‏مشغول و سرگرم ساخت،پس از آن دو باره متوجه ابو طالب شده گفت: آن کودک چه شد؟او را نزد من آرید،ابو طالب که اصرار آنمرد رابراى دیدن رسولخدا دید،آنحضرت را از نظر او پنهان کرد،قیافه‏شناس‏چندین بار تکرار کرد:آن پسرک چه شد؟آن کودکى را که نشان من‏دادید بیاورید که بخدا داستانى در پیش دارد،ابو طالب که چنان دیداز نزد آن مرد برخاسته و رفت.
این اظهار علاقه شدید و اهمیتى را که ابو طالب در حفظ وحراست رسولخدا نشان مى‏داد سبب شده بود که خانواده او نیزمحمد(ص)را بسیار دوست مى‏داشتند و در همه جا او را بر خودمقدم مى‏داشتند،گذشته از اینکه ابو طالب بطور خصوصى هم‏سفارش او را کرده بود.
مى‏نویسند:روزى که ابو طالب رسولخدا-صلى الله علیه‏و آله-را از عبد المطلب باز گرفت و بخانه آورد به همسرش-فاطمه‏بنت اسد-گفت:بدان که این فرزند برادر من است که در پیش‏من از جان و مالم عزیزتر است و مراقب باش مبادا احدى جلوى‏او را از آنچه مى‏خواهد بگیرد.فاطمه که این سخن را شنیدتبسمى کرده گفت:
آیا سفارش فرزندم محمد را به من مى‏کنى!در صورتیکه اواز جان و فرزندانم نزد من عزیزتر مى‏باشد!
و در روایت دیگرى است که ابو طالب مى‏گفت:گاهى مرد زیبا صورتى را که در زیبائى مانندش نبود مى‏دیدم که نزد اومى‏آمد و دستى بسرش مى‏کشید و براى او دعا مى‏کرد،و اتفاق‏افتاد که روزى او را گم کردم و براى یافتن او به این طرف وآنطرف رفتم ناگاه او را دیدم که بهمراه مردى زیبا که مانندش راندیده بودم مى‏آید،بدو گفتم:فرزندم مگر بتو نگفته بودم هیچگاه‏از من جدا مشو!
آن مرد گفت:هر گاه از تو جدا شد من با او هستم و او رامحافظت مى‏کنم.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:35 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

زندگى اجتماعى و سفرها و برخوردها

چنانچه از روى همرفته روایات و تواریخ اسلامى بدست‏مى‏آید از همان اوائل ورود محمد(ص) بخانه ابو طالب زندگى‏اجتماعى و برخورد و ورود آنحضرت در اجتماع شروع مى‏شود،زیرا چنانچه مشهور است در همان سال نهم زندگى‏رسولخدا(ص)نخستین سفر آنحضرت بشام و برخورد با بحیراى‏راهب اتفاق افتاده،و سپس به ترتیب‏«داستان چوپانى کردن‏»وشرکت در«حلف الفضول‏»و احیانا برخى از جنگها شروع‏مى‏شود،و ما قبل از نقل داستان بحیرا و نخستین سفر رسول‏خدا(ص)ناگزیر از تذکر و توضیح یک مطلب هستیم،و آن تذکر این مطلب است که قریش در آنروزگار براى ادامه زندگى‏نیاز شدیدى به تجارت و مسافرت به شام و یمن داشتند و تابستان‏که هوا گرم بود به شام مى‏رفتند و زمستان به یمن،و به تعبیر قرآن‏کریم «رحلة الشتاء و الصیف‏» داشتند.و چنانچه پیش از این‏گفته شد پدر آنحضرت یعنى عبد الله بن عبد المطلب هم در یکى‏از همان سفرهاى تجارتى که بشام رفته بود در مراجعت در یثرب‏بیمار شد و همانجا از دنیا رفت.و ابو طالب هم با اینکه سیادت وریاست بر بنى هاشم داشت و از بزرگان قریش بشمار مى‏رفت،ولى از نظر زندگى فقیر بود و همچون برخى از برادران دیگر خودمانند عباس بن عبد المطلب ثروتمند نبود،و از همین رو براى‏تامین زندگى خانواده پر عائله‏اى که داشت ناچار به چنین‏سفرهائى بود.و این حدیث را یعقوبى و دیگران ازامیر المؤمنین(ع)روایت کرده‏اند که مى‏فرمود:
«ابى ساد فقیرا و ما ساد فقیر قبله‏»
پدرم با فقرى که داشت‏سیادت کرد،و پیش از وى فقیرى‏سیادت نکرد.
و این هم عبارت خود یعقوبى است که قبل از این حدیث‏گفته:
«و کان ابو طالب سیدا شریفا مطاعا مهیبا مع املاقه‏» (1) .
یعنى ابو طالب با اینکه فقیر بود بزرگى شریف بود که‏فرمانش مطاع و داراى هیبت و عظمت بود.
---------------------------
1-تاریخ یعقوبى ج 2 ص 9.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:35 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

نخستین سفر محمد (ص) به شام و داستان سفر بحیرا

و ماجراى گوسفند چرانى و جنگهاى فجار...
عموم مورخین و اهل حدیث از دانشمندان شیعه و اهل سنت‏با اندک اختلافى داستان سفر محمد(ص)را به شام در معیت‏عمویش ابو طالب و بر خورد آنحضرت را با«بحیرا»نقل‏کرده‏اند، مانند شیخ صدوق(ره)در اکمال الدین و ابن شهر آشوب‏در مناقب و ابن هشام در سیره و طبرى و یعقوبى و ابن سعد نیز درکتابهاى خود آنرا نقل کرده‏اند و نویسندگان معاصر نیز عمومابدون نقد و ایرادى آنرا ترجمه و نقل کرده‏اند (1) و بلکه برخى ازآنها در برابر برداشتهاى غلطى که دشمنان اسلام از این داستان‏کرده،و خواسته‏اند از این راه تهمتهائى به اسلام و رهبر بزرگوارآن بزنند از آن دفاع کرده و در صدد پاسخگوئى دشمنان بر آمده‏و بدین ترتیب اصل داستان را پذیرفته و چنان است که در صحت‏آن تردید نداشته‏اند (2) .ولى در برابر اینان برخى از نویسندگان و ناقلان این داستان،در صحت آن تردید کرده و راویان یا راوى‏آنرا دروغگو و جعال خوانده و بلکه برخى آنرا ساخته و پرداخته‏دشمنان اسلام دانسته‏اند،و برخى نیز قسمتهائى از آنرا مردود ومجعول دانسته ولى اصل آنرا بنوعى پذیرفته‏اند،و ما در آغاز اصل‏داستان را به تفصیلى که ابن هشام در سیره از ابن اسحاق روایت‏کرده با مختصر اختلافى که از دیگران ضمیمه آن کرده‏ایم ازروى کتاب زندگانى پیامبر اسلام خود براى شما نقل مى‏کنیم وسپس گفتار نویسندگان و ناقدان و یا منکران را مى‏آوریم.
--------------------------------
1-تاریخ پیامبر اسلام دکتر آیتى ص 256-به کتاب فروغ ابدیت ج 1 ص 141 به بعد مراجعه فرمائید.
2-بگفته یعقوبى و جمعى دیگر آنحضرت آنروز نه ساله بود و بگفته مسعودى درمروج الذهب(ج 1 ص 399)سیزده سال داشت و بسیارى هم گفته‏اند از عمرآنحضرت در آنروز دوازده سال گذشته بود.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:36 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها