0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

و بهر حال ثمره این ازدواج میمون و مبارک تنها یک فرزندبود،و او همان وجود مقدس رسول گرامى اسلام حضرت‏محمد«ص‏»بود که متاسفانه پس از ولادت آنحضرت بفاصله‏اندکى که در برخى از روایات دو ماه،و در نقل دیگرى هفت‏ماه و بقولى یکسال ذکر شده،عبد الله در مدینه و در سفرى که ازشام باز مى‏گشت نزد دائیهاى خود در قبیله‏«بنى النجار»از دنیارفت،و در همانجا دفن شد.

ولادت رسول خدا«ص‏»در مکه بوده،و در خانه‏اى در شعب‏ابى طالب که بعدها رسول خدا آنرا به عقیل بن ابى طالب‏بخشید،و فرزندان عقیل آنرا به محمد بن یوسف ثقفى فروختند ومحمد بن یوسف آنرا جزء خانه خویش ساخت و به نام او مشهورگردید.
و در زمان هارون،مادرش خیزران آنجا را گرفت و از خانه‏محمد بن یوسف جدا کرد و مسجدى ساخت و بعدها بصورت‏زیارتگاهى در آمد،و بعدا که وهابیون در حجاز تسلط یافته و مکه‏را گرفتند روى نظریه عبد الوهاب مؤسس مذهبشان که تبرک به‏قبور پیمبران و مردان صالح الهى را شرک مى‏دانستند،و بهمین‏جهت قبور ائمه دین و بزرگان اسلام را در مکه و مدینه ویران‏کردند،آنجا را نیز ویران کرده و بصورت مزبله و طویله‏اى‏در آوردند.
زمان ولادت و برخى گفته‏اند:ولادت آنحضرت در خانه‏اى در نزدیکى کوه‏«صفا»بوده است. (1)
شاید یکى از پر اختلاف‏ترین مسائل تاریخ زندگانى پیغمبراسلام اختلاف موجود در تاریخ ولادت آن بزرگوار باشد که اگرکسى بخواهد همه اقوال را در اینباره جمع آورى کند به بیش ولى همین گونه که مى‏دانید مشهور نزد محدثین شیعه (2) آنست که ولادت آنحضرت در هفدهم ربیع الاول‏و نزد دانشمندان اهل سنت در دوازدهم آن ماه بود،و در مورد روزآن نیز مشهور نزد ما آنست که این ولادت فرخنده در روز جمعه‏پس از طلوع فجر بوده و نزد آنان مشهور آن است که در روز دوشنبه بوده است
---------------------------
1-سیره ابن هشام(پاورقى)ج 1 ص 158.
2-البته در میان محدثین شیعه نیز مرحوم ثقة الاسلام کلینى با اهل سنت در تاریخ ولادت‏رسول خدا«ص‏»هم عقیده است و دوازدهم ربیع الاول را اختیار کرده که مرحوم مجلسى‏احتمال تقیه را در آن داده است.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:14 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

در چند جا از کتابهاى حدیثى و تاریخى مانند کافى ومناقب ابن شهر آشوب و کتاب عدد (1) و برخى دیگر از کتابهاى اهل‏سنت نیز دیده مى‏شود که گفته‏اند:زمان حمل در یکى از ایام تشریق-یعنى یازدهم و دوازدهم و سیزدهم ماه حج-انجام شده وروى این جهت گفته‏اند: شاید قول به اینکه ولادت در ماه‏رمضان بوده صحیح‏تر باشد،چون مدت حمل بطور طبیعى انجام‏شده و اعجازى در اینباره نقل نشده و کمتر یا بیشتر از نه ماه نبوده‏است و روى حساب فاصله مدت حمل تا نه ماه باید ولادت درماه رمضان بوده باشد.
ولى پاسخ این اشکال را مرحوم شهید و مجلسى‏«ره‏»ودیگران به اینگونه داده‏اند که این تاریخ روى حساب‏«نسى‏ء»
است که در زمان جاهلیت انجام مى‏دادند،و خلاصه معناى‏«نسى‏ء»با تفسیرهاى مختلفى که از آن شده این بوده است که‏آنها روى اغراض و هدفهاى نامشروع و نادرستى که داشتند طبق‏دلخواه بزرگانشان ماههاى حرام را-که یکى از آنها ماه ذى حجه‏بوده-پس و پیش و جلو و عقب مى‏انداختند،و بجاى ماه حرام‏اصلى و واقعى،ماه دیگرى را بصورت قراردادى براى خود ماه‏حرام قرار میدادند،و اعمال حج را بجاى ذى حجه در آن ماه‏دلخواه خود انجام مى‏دادند،که قرآن کریم این عمل را«زیاده‏در کفر»نامیده و نادرست‏خوانده،آنجا که فرماید:
انما النسى‏ء زیادة فی الکفر یضل به الذین کفروا یحلونه‏عاما و یحرمونه عاما لیواطئوا عدة ما حرم الله فیحلوا ما حرم الله،زین لهم سوء اعمالهم و الله لا یهدى القوم الکافرین (2) و روى این حساب حج در آن سال در ماه جمادى الآخرة بوده‏چنانچه حمل نیز در آنسال در همان ماه بوده همانگونه که دربرخى از روایات آمده-مانند روایت کتاب اقبال که دربحار الانوار نقل شده- (3) و برخى از نویسندگان احتمال دیگرى نیز داده و گفته‏اند:
اعراب در دو موقع حج مى‏کرده‏اند یکى در موقع ذى الحجة ودیگرى در ماه رجب،و تمام اعمال حج را در این دو فصل انجام‏مى‏دادند،و بنابر این ممکن است منظور از ایام تشریق، (یازدهم‏و دوازدهم و سیزدهم)ماه رجب باشد که در اینصورت تا هفدهم‏ربیع الاول هشت ماه و اندى مى‏شود. (4)
----------------------------------
1-بحار الانوار ج 15 ص 254-250.
2-سوره توبه آیه 37 یعنى‏«نسى‏ء»افزایش در کفر است که کافرانرا بجهل و گمراهى‏کشد سالى ماه حرام را حلال مى‏شمرند و سالى دیگر حرام تا ماههائى را که خدا حرام‏کرده پایمال کنند و حرام خدا را حلال گردانند،اعمال زشت آنها در نظرشان جلوه کرده وخدا مردمان کافر را هدایت نخواهد کرد.
3-بحار الانوار ج 15 ص 251.
4-فروغ ابدیت ج 1 ص 125.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:14 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

این حدیث نیز در برخى از روایات بدون سند از رسول‏خدا«ص‏»نقل شده که فرمود:«ولدت فى زمن الملک العادل‏انوشیروان‏» (1) من در زمان پادشاه دادگر یعنى انوشیروان متولدشدم...
ولى این حدیث گذشته از اینکه از نظر عبارت فصیح نیست وبسختى مى‏توان آن را به یک ادیب عرب زبان نسبت داد تا چه‏رسد به پیامبر اسلام و فصیح‏ترین افراد عرب از چند جهت جاى‏خدشه و تردید است:
1-از نظر سند که بدون سند و بطور مرسل نقل شده...و ازکتاب‏«الموضوعات الکبیر على قارى‏»-یکى از دانشمندان اهل‏سنت-نقل شده که در باره این حدیث چنین گفته:
«...قال السخاوى لا اصل له،و قال الزرکشى کذب باطل،و قال السیوطى قال البیهقى فى شعب الایمان:تکلم شیخناابو عبد الله الحافظ بطلان ما یرویه بعض الجهلاء عن‏نبینا«ص‏»ولدت فى زمن الملک العادل یعنى انوشیروان‏». (2)
یعنى سخاوى گفت:این حدیث اصلى ندارد،و زرکشى‏گفته:دروغ باطلى است،و سیوطى از بیهقى در شعب الایمان‏نقل کرده که استادش ابو عبد الله حافظ در باره بطلان آنچه برخى‏از نادانان از پیغمبر ما«ص‏»روایت کرده‏اند که فرمود:«ولدت‏فى زمن الملک العادل یعنى انوشیروان‏»سخن گفته...
2-طبق این حدیث رسول خدا«ص‏»انوشیروان ساسانى رابه عدالت‏ستوده،و دادگر و عادل بودن او را گواهى داده،و بلکه‏به ولادت در زمان وى افتخار ورزیده،ولى با اطلاعى که ما ازوضع دربار ساسانیان و انوشیروان داریم نسبت چنین گفتارى‏برسولخدا«ص‏»و تایید عدالت او از زبان رسول خدا«ص‏»قابل‏قبول و توجیه نیست،و ما در اینجا گفتار یکى از نویسندگان‏معاصر را که در باره زندگى چهارده معصوم علیهم السلام قلمفرسائى‏کرده و اکنون چشم از این جهان بر بسته ذیلا براى شما نقل مى‏کنیم،تا به‏بینیم واقعا سلطان عادلى در گذشته وجود داشته؟و آیا انوشیروان‏عادل بوده یا نه؟نویسنده مزبور چنین مى‏نویسد:
انوشیروان کسرى به عدالت مشهور است ولى اگر نگاهى‏بى طرفانه باوضاع اجتماعى ایران در زمان سلطنت وى‏بیفکنیم خواه و ناخواه ناچاریم این عدالت را یک‏«غلطمشهور»بنامیم. زیرا در زمان سلطنت انوشیروان عدالت اجتماعى بر مردم ایران حکومت نمى‏کرد.
در اجتماع از مساوات و برابرى خبرى نبود.ملت ایران در آن‏تاریخ با یک اجتماع چهار طبقه‏اى بسر مى‏برد که محال بودبتواند از عدالت و انصاف حکومت بهره‏ور باشد.
درست مثل آن بود که ملت ایران را در چهار اتاق مجزا ومستقل جا بدهند و هر یک از این چهار اتاق را با دیوارى‏محکم‏تر از آهن و روى،از اتاق دیگر سوا و جدا بسازند.
گذشته از شاه و خاندان سلطنتى که در راس کشور قرار داشتندنخستین صف، صف‏«ویسپهران‏»بود که از صفوف دیگرملت به دربار نزدیکتر و از قدرت دربار بهره‏ورتر بود. طبقه‏ویسپهران از امیرزادگان و«گاه‏پور»ها تشکیل مى‏یافت.
و بعد طبقه‏«اسواران‏»که باید از نجبا و اشراف ملت تشکیل‏بگیرد...امراى نظام و سوارگاران کشور از این طبقه‏بر مى‏خواسته‏اند.
طبقه سوم طبقه دهگانان بود که کار کتابت و دبیرى وبازرگانى و رسیدگى بامور کشاورزى و املاک را بعهده‏داشت.
طبقه چهارم که از اکثریت مردم ایران تشکیل مى‏شدپیشه‏وران و روستاییان بودند،سنگینى این سه طبقه زورمند واز خود راضى بر دوش طبقه چهارم یعنى پیشه‏وران و روستاییان‏فشار مى‏آورد.مالیات را این طبقه ادا مى‏کرد.کشت و کاربعهده این طبقه بود رنج‏ها و زحمت‏هاى زندگى را این طبقه مى‏کشید و آن سه طبقه دیگر که از دهگانان و اسواران وو یسپهران تشکیل مى‏یافت به ترتیب از کیف‏ها و لذت‏هاى‏زندگى یعنى دسترنج طبقه چهارم استفاده مى‏کرد.
میان این چهار طبقه دیوارى از آهن و پولاد بر پا بود که مقدورنبود بتوانند با هم بیامیزند. اصلا زبان یکدیگر رانمى‏فهمیدند.
اگر از طبقه ویسپهران پسرى دل به یک دختر دهگانى یادخترى از دختر اسواران مى‏بست ازدواجشان صورت پذیر نبود.
انگار این چهار طبقه چهار ملت از چهار نژاد علیحده وجداگانه بودند که در یک حکومت زندگى مى‏کردند.
تازه طبقه ممتازه دیگرى هم وجود داشت که دوش به دوش‏حکومت بر مردم فرمان مى‏راند. این طبقه خود را مطلقا فوق‏طبقات مى‏شمرد زیرا بر مسند روحانیت تکیه زده بود و اسمش‏«موبد»بود.فکر کنید.آن کدام عدالت است که مى‏تواند براین ملت چهار اشکوبه بیک سان حکومت کند.
این طبقه بندى در نفس خود بزرگترین ظلم است.این خودنخستین سد در برابر جریان عدالت است تا این سد شکسته‏نشود و تا عموم طبقات بیک روش و یک ترتیب بشمار نیایند، تا ویسپهران و پیشه‏وران دست برادرى بهم نسپارند و پنجه‏دوستى همدیگر را فشار ندهند محال است از عدالت اجتماعى‏و برابرى در حقوق عمومى بیک میزان استفاده کنند.
در حکومت‏ساسانیان حیات اجتماعى بر دو پایه‏«مالکیت‏»و«فامیل‏»قرار داشت.ملاک امتیاز در خانواده‏ها لباس شیک‏و قصر مجلل و زنهاى متعدد و خدمتگذاران کمر بسته بود.
«خسروانى کلاه و زرینه کفش علامت بزرگى بود»طبقات‏ممتاز یعنى مؤبدان و ویسپهران در زمان ساسانیان از پرداخت‏مالیات و خدمت در نظام مطلقا معاف بودند.
پیشه‏وران زحمت مى‏کشیدند،پیشه وران بجنگ مى‏رفتند،پیشه وران‏کشته مى‏شدند و در عین حال نه از اینهمه رنج وفداکارى تقدیر مى‏شدند و نه در زندگى خود روى آسایش وآرامش مى‏دیدند.
تحصیل علم و معارف ویژه مؤبدان و نجبا بوده،بر طبقه‏چهارم حرام بود که دانش بیاموزد و خود را جهت مشاغل عالیه‏مملکت آماده بدارد.
حکیم ابو القاسم فردوسى در شاهنامه خود حکایتى دارد از«کفشگر»و«انوشیروان‏»روایت مى‏کند که خیلى شنیدنى‏است و ما اکنون عین روایت را از شاهنامه در اینجا بعنوان‏شاهد صادق نقل مى‏کنیم:
بشاه جهان گفت بو ذرجمهر که اى شاه با داد و با راى و مهر سوى گنج ایران دراز است راه تهیدست و بیکار مانده سپاه بدین شهرها گرد ما،در کس است که صد یک ز مالش سپه را بس است ز بازارگانان و دهقان درم اگر وام خواهى نگردد دژم بدان کار شد شاه همداستان که داناى ایران بزد داستان فرستاده‏اى جست بو ذرجمهر خردمند و شادان دل و خوبچهر بدو گفت از ایدر دو اسبه برو گزین کن یکى نام بردار گو ز بازارگانان و دهقان شهر کسى را کجا باشد از نام بهر ز بهر سپه این درم وام خواه بزودى بفرماید از گنج‏شاه
فرستاده بزرگمهر در میان دهقانان و بازرگانان شهر مرد کفشگرى‏را پیدا کرد که پول فراوان داشت.
یکى کفشگر بود موزه فروش بگفتار او پهن بگشاد گوش درم چند باید؟بدو گفت مرد دلاور شمار درم یاد کرد چنین گفت کى پر خرد مایه‏دار چهل مر درم،هر مرى صد هزار بدو کفشگر گفت کاین من دهم سپاسى ز گنجور بر سر نهم بیاورد قپان و سنگ و درم نبد هیچ دفتر بکار و قلم
کفشگر با خوشرویى و رغبت ثروت خود را در اختیار فرستاده‏بزرگمهر گذاشت.
بدو کفشگر گفت اى خوب چهر نرنجى بگویى به بو ذرجمهر که اندر زمانه مرا کودکیست که آزار او بر دلم خوار نیست بگویى مگر شهریار جهان مرا شاد گرداند اندر نهان که او را سپارم به فرهنگیان که دارد سرمایه و هنگ آن فرستاده گفت این ندارم برنج که کوتاه کردى مرا راه گنج
فرستاده به کفشگر وعده داد که استدعاى او بوسیله بزرگمهر بعرض‏انوشیروان برسد.و بزرگمهر هم با آب و تاب بسیار تقاضاى کفشگررا که اینهمه درهم و دینار بدولت تقدیم داشته بود در پیشگاه شاه‏معروض داشت و حتى خودش هم خواهش کرد:
اگر شاه باشد بدین دستگیر که این پاک فرزند گردد دبیر ز یزدان بخواهد همى جان شاه که جاوید باد و سزاوار گاه
اما انوشیروان بیرحمانه این تقاضا را رد کرد و حتى پول کفشگر راهم برایش پس فرستاد و در پاسخ چنین گفت:
بدو شاه گفت اى خردمند مرد چرا دیو چشم ترا خیره کرد برو همچنان باز گردان شتر مبادا کزو سیم خواهیم و در چو بازارگان بچه،گردد دبیر هنرمند و با دانش و یادگیر چو فرزند ما بر نشیند به تخت دبیرى ببایدش پیروز بخت هنر باید از مرد موزه فروش سپارد بدو چشم بینا و گوش بدست‏خردمند مرد نژاد نماند بجز حسرت و سرد باد شود پیش او خوار مردم شناس چو پاسخ دهد زو نیابد سپاس
و دست آخر گفت که دولت ما نه از این کفشگر وام مى‏خواهد و نه‏اجازه مى‏دهد که پسرش به مدرسه برود و تحصیل کند زیرااین پسر پسر موزه فروش است‏یعنى در طبقه چهارم اجتماع قراردارد و«پیروز بخت‏»نیست در صورتیکه براى ولیعهد مادبیرى‏«پیروز بخت‏»لازم است.
آرى بدین ترتیب پسر این کفشگر و کفشگران دیگر و طبقاتى‏که در صف نجبا و روحانیون قرار نداشتند حق تحصیل علم وکسب فرهنگ هم نداشتند.
البته انوشیروان به نسبت پادشاهان دیگر از دودمانهاى‏ساسانى و غیر ساسانى که مردم را با شکنجه و عذاب‏هاى‏گوناگون مى‏کشتند عادل است.
آنچه مسلم است اینست که کسرى انوشیروان دیوان‏عدالتى بوجود آورده بود و تا حدودى که مقتضیات اجتماعى‏اجازه مى‏داد به داد مردم مى‏رسید ولى اینهم مسلم است که‏در یک چنین اجتماع...در اجتماعى که به پسر کفشگر حق‏تحصیل علم ندهند و ویرا از عادى‏ترین و طبیعى‏ترین حقوق اجتماعى و انسانى محروم سازند عدالت اجتماعى برقرارنیست.
گناه کفشگر به عقیده شاهنشاه ساسانى این بود که‏«پیروزبخت‏»نبود...
در اینجا باید بعرض خسرو انوشیروان رسانید که آیا این‏کفشگر زاده‏«نا پیروز بخت‏»ایرانى هم نبود؟
نگارنده گوید:تازه معلوم نیست چگونه این داستان از لابلاى‏تاریخ ساسانیان و پادشاهان که پر از مدیحه سرائى و تمجیدهاى‏آنچنانى است نقل شده،و فردوسى که معمولا افسانه‏پرداز آنان‏بوده و گاهى بگفته خودش کاهى را به کوهى جلوه مى‏داده‏چگونه این داستان را با این آب و تاب نقل کرده؟و گویا این‏بیدادگرى را عین عدالت و داد مى‏دانسته،که آنرا در کتاب خودبنظم درآورده و زحمت‏سرودن آنرا بخود داده است!!و شاید-چنانچه بعضى احتمال داده‏اند-هدف فردوسى نیز همین‏افشاءگرى بوده که از این دروغ مشهور پرده بردارد و عدالت‏دروغین انوشیروان را بر ملا سازد!
3-اختلاف در نقل حدیث و بخصوص اختلاف در متن آن‏که سبب تردید در اصل حدیث و تضعیف آن مى‏شود زیرا دربرخى از روایات همانگونه که شنیدید«ولدت فى زمن الملک العادل انوشیروان‏»است،و در برخى دیگر بدون لفظ‏«انوشیروان‏»و در برخى با اضافه کلمه‏«یعنى‏»است،بگونه‏اى‏که از نقل‏«على قارى‏»استنباط مى‏شد که معلوم نیست کلمه‏«یعنى‏»از اضافات راوى است‏یا جزء متن روایت است،و دربرخى از نقلها متن این روایت بگونه دیگرى نقل شده که نه لفظ‏«عادل‏»در آن است و نه لفظ‏«انوشیروان‏»مانند روایت‏اعلام الورى طبرسى و کشف الغمه که در آن اینگونه است:
«...ولدت فى زمان الملک العادل الصالح‏»
که همین عبارت در نقل مجلسى‏«ره‏»در بحار الانوار لفظ‏«العادل‏»هم ندارد و اینگونه نقل شده‏«ولدت فى زمان الملک‏الصالح‏»که طبق این نقل معلوم نیست این پادشاه عادل صالح،یا این پادشاه صالح و شایسته چه کسى بوده،چون بر فرض صحت‏حدیث روى این نقل معلوم نیست منظور رسولخدا«ص‏»
انوشیروان باشد،و از اینرو مرحوم طبرسى و اربلى که خود متوجه‏این مطلب بوده‏اند قبل از نقل این قسمت در مورد سال ولادت‏آنحضرت مى‏نویسند:
«...و ذلک لاربع و ثلاثین سنة و ثمانیة اشهر مضت من ملک‏کسرى انوشیروان بن قباد...و هو الذى عنى رسول الله-صلى الله‏علیه و آله-على ما یزعمون:ولدت فى زمان الملک العادل الصالح‏».عام الفیل‏مشهور در میان اهل تاریخ آن است که ولادت رسول خدا درعام الفیل بوده، و عام الفیل همان سالى است که اصحاب فیل‏بسرکردگى ابرهه بمکه حمله بردند و بوسیله پرنده‏هاى ابابیل‏نابود شدند.
و اینکه آیا این داستان در چه سالى از سالهاى میلادى بوده‏اختلاف است که سال 570 و 573 ذکر شده،ولى با توجه به‏اینکه مسیحیان قبل از اسلام تاریخ مدون و مضبوطى نداشته‏اندنمى‏توان در اینباره نظر صحیح و دقیقى ارائه کرد،و از اینرو ازتحقیق بیشتر در اینباره خوددارى مى‏کنیم،و به داستان اصحاب‏فیل که از معجزات قرآن کریم بشمار مى‏رود مى‏پردازیم،و البته‏داستان اصحاب فیل با اجمال و تفصیل و با اختلاف زیادى‏نقل شده،و ما مجموعه‏اى از آنها را در زندگانى رسول‏خدا«ص‏»تدوین کرده و برشته تحریر در آورده‏ایم که ذیلا براى‏شما نقل مى‏کنیم،و سپس پاره‏اى توضیحات را ذکر خواهیم کرد:
----------------------------------
1-بحار الانوار ج 15 ص 250.مناقب ج 1 ص 172.
2-«الموضوعات الکبیر»على قارى-ط کراچى-ص 136.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:15 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

کشور یمن که در جنوب غربى عربستان واقع است منطقه‏حاصلخیزى بود و قبائل مختلفى در آنجا حکومت کردند و ازآنجمله قبیله بنى حمیر بود که سالها در آنجا حکومت داشتند.
ذونواس یکى از پادشاهان این قبیله است که سالها بر یمن‏سلطنت مى‏کرد،وى در یکى از سفرهاى خود به شهر«یثرب‏»
تحت تاثیر تبلیغات یهودیانى که بدانجا مهاجرت کرده بودند قرارگرفت،و از بت پرستى دست کشیده بدین یهود در آمد.طولى‏نکشید که این دین تازه بشدت در دل ذونواس اثر گذارد و ازیهودیان متعصب گردید و به نشر آن در سرتاسر جزیرة العرب وشهرهائیکه در حت‏حکومتش بودند کمر بست،تا آنجا که‏پیروان ادیان دیگر را بسختى شکنجه مى‏کرد تا بدین یهود درآیند،و همین سبب شد تا در مدت کمى عربهاى زیادى بدین‏یهود درآیند.
مردم‏«نجران‏»یکى از شهرهاى شمالى و کوهستانى یمن‏چندى بود که دین مسیح را پذیرفته و در اعماق جانشان اثر کرده‏بود و بسختى از آن دین دفاع مى‏کردند و بهمین جهت از پذیرفتن‏آئین یهود سر پیچى کرده و از اطاعت‏«ذونواس‏»سرباز زدند.
ذونواس بر آنها خشم کرد و تصمیم گرفت آنها رابسخت‏ترین وضع شکنجه کند و بهمین جهت دستور داد خندقى‏حفر کردند و آتش زیادى در آن افروخته و مخالفین دین یهود رادر آن بیفکنند،و بدین ترتیب بیشتر مسیحیان نجران را در آن خندق سوزاند و گروهى را نیز طعمه شمشیر کرده و یا دست و پاو گوش و بینى آنها را برید،و جمع کشته‏شدگان آنروز رابیست هزار نفر نوشته‏اند و بعقیده گروه زیادى از مفسران قرآن‏کریم‏«داستان اصحاب اخدود»که در قرآن کریم(در سوره‏بروج)ذکر شده است اشاره بهمین ماجرا است.
یکى از مسیحیان نجران که از معرکه جان بدر برده بود ازشهر گریخت،و با اینکه ماموران ذونواس او را تعقیب کردندتوانست از چنگ آنها فرار کرده و خود را بدربار امپراطور-درقسطنطنیه-برساند،و خبر این کشتار فجیع را به امپراطور روم که‏بکیش نصارى بود رسانید و براى انتقام از ذونواس از وى کمک‏خواست.
امپراطور روم که از شنیدن آن خبر متاثر گردیده بود در پاسخ‏وى اظهار داشت:کشور شما بمن دور است ولى من نامه‏اى به‏«نجاشى‏»پادشاه حبشه مى‏نویسم تا وى شما را یارى کند، وبدنبال آن نامه‏اى در آن باره به نجاشى نوشت.
نجاشى لشکرى انبوه مرکب از هفتاد هزار نفر مرد جنگى به‏یمن فرستاد،و بقولى فرماندهى آن لشکر را به‏«ابرهه‏»فرزند«صباح‏»که کنیه‏اش ابو یکسوم بود سپرد،و بنا به قول دیگرى‏شخصى را بنام‏«اریاط‏»بر آن لشکر امیر ساخت و«ابرهه‏»را که یکى از جنگجویان و سرلشکران بود همراه او کرد.
«اریاط‏»از حبشه تا کنار دریاى احمر بیامد و در آنجابکشتیها سوار شده این سوى دریا در ساحل کشور یمن پیاده‏شدند،ذونواس که از جریان مطلع شد لشکرى مرکب از قبائل‏یمن با خود برداشته بجنگ حبشیان آمد و هنگامى که جنگ‏شروع شد لشکریان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومت‏نیاورده و شکست‏خوردند و ذونواس که تاب تحمل این شکست‏را نداشت‏خود را بدریا زد و در امواج دریا غرق شد.
مردم حبشه وارد سرزمین یمن شده و سالها در آنجا حکومت‏کردند،و«ابرهه‏»پس از چندى‏«اریاط‏»را کشت و خود بجاى‏او نشست و مردم یمن را مطیع خویش ساخت و نجاشى را نیز که‏از شوریدن او به‏«اریاط‏»خشمگین شده بود بهر ترتیبى بود ازخود راضى کرد.
در این مدتى که ابرهه در یمن بود متوجه شد که اعراب آن‏نواحى چه بت پرستان و چه دیگران توجه خاصى بمکه و خانه‏کعبه دارند،و کعبه در نظر آنان احترام خاصى دارد و هر ساله‏جمع زیادى به زیارت آن خانه مى‏روند و قربانیها مى‏کنند،وکم‏کم بفکر افتاد که این نفوذ معنوى و اقتصادى مکه و ارتباطى‏که زیارت کعبه بین قبائل مختلف عرب ایجاد کرده ممکن است روزى موجب گرفتارى تازه‏اى براى او و حبشیان دیگرى که درجزیرة العرب و کشور یمن سکونت کرده بودند بشود،و آنها رابفکر بیرون راندن ایشان بیاندازد،و براى رفع این نگرانى تصمیم‏گرفت معبدى با شکوه در یمن بنا کند و تا جائى که ممکن است‏در زیبائى و تزئینات ظاهرى آن نیز بکوشد و سپس اعراب آن‏ناحیه را بهر وسیله‏اى که هست بدان معبد متوجه ساخته و ازرفتن بزیارت کعبه باز دارد.
معبدى که ابرهه بدین منظور در یمن بنا کرد«قلیس‏»نام‏نهاد و در تجلیل و احترام و شکوه و زینت آن حد اعلاى کوشش‏را کرد ولى کوچکترین نتیجه‏اى از زحمات چند ساله خودنگرفت و مشاهده کرد که اعراب هم چنان با خلوص و شور وهیجان خاصى هر ساله براى زیارت خانه کعبه و انجام مراسم حج‏بمکه مى‏روند،و هیچگونه توجهى بمعبد با شکوه او ندارند.وبلکه روزى بوى اطلاع دادند که یکى از اعراب‏«کنانة‏»بمعبد«قلیس‏»رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده کرده و سپس‏بسوى شهر و دیار خود گریخته است.
این جریانات،خشم ابرهه را بسختى تحریک کرد و با خودعهد نمود بسوى مکه برود و خانه کعبه را ویران کرده و به یمن‏باز گردد و سپس لشگر حبشه را با خود برداشته و با فیلهاى چندى و با فیل مخصوصى که در جنگها همراه مى‏بردند بقصد ویران‏کردن کعبه و شهر مکه حرکت کرد.
اعراب که از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ بااو بر آمدند و از جمله یکى از اشراف یمن بنام‏«ذونفر»قوم خود رابدفاع از خانه کعبه فرا خواند و دیگر قبایل عرب را نیز تحریک‏کرده حمیت و غیرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدابرانگیخت و جمعى را با خود همراه کرده بجنگ ابرهه آمد ولى‏در برابر سپاه بیکران ابرهه نتوانست مقاومت کند و لشکریانش‏شکست‏خورده خود نیز به اسارت سپاهیان ابرهه در آمد و چون اورا پیش ابرهه آوردند دستور داد او را بقتل برسانند و«ذونفر»که‏چنان دید و گفت:مرا بقتل نرسان شاید زنده ماندن من براى توسودمند باشد.
پس از اسارت‏«ذونفر»و شکست او،مرد دیگرى از رؤساى‏قبائل عرب بنام‏«نفیل بن حبیب خثعمى‏»با گروه زیادى ازقبائل خثعم و دیگران بجنگ ابرهه آمد ولى او نیز بسرنوشت‏«ذونفر»دچار شد و بدست‏سپاهیان ابرهه اسیر گردید.
شکست پى در پى قبائل مزبور در برابر لشکریان ابرهه سبب‏شد که قبائل دیگرى که سر راه ابرهه بودند فکر جنگ با او را ازسر بیرون کنند و در برابر او تسلیم و فرمانبردار شوند،و از آنجمله قبیله ثقیف بودند که در طائف سکونت داشتند و چون ابرهه بدان‏سرزمین رسید، زبان به تملق و چاپلوسى باز کرده و گفتند:مامطیع توایم و براى رسیدن بمکه و وصول بمقصدى که در پیش‏دارى راهنما و دلیلى نیز همراه تو خواهیم کرد و بدنبال این‏گفتار مردى را بنام‏«ابورغال‏»همراه او کردند،و ابو رغال‏لشکریان ابرهه را تا«مغمس‏»که جائى در چهار کیلومترى مکه‏است راهنمائى کرد و چون بدانجا رسیدند«ابو رغال‏»بیمار شد ومرگش فرا رسید و او را در همانجا دفن کردند،و چنانچه‏ابن هشام مى‏نویسد:اکنون مردم که بدانجا مى‏رسند بقبرابو رغال سنگ مى‏زنند.
همینکه ابرهه در سرزمین‏«مغمس‏»فرود آمد یکى ازسرداران خود را بنام‏«اسود بن مقصود»مامور کرد تا اموال ومواشى مردم آن ناحیه را غارت کرده و بنزد او ببرند.
«اسود»با سپاهى فراوان بآن نواحى رفت و هر جا مال و یاشترى دیدند همه را تصرف کرده بنزد ابرهه بردند.
در میان این اموال دویست‏شتر متعلق به عبد المطلب بود که‏در اطراف مکه مشغول چریدن بودند و سپاهیان‏«اسود»آنها را به‏یغما گرفته و بنزد ابرهه بردند،و بزرگان قریش که از ماجرا مطلع‏شدند نخست‏خواستند بجنگ ابرهه رفته و اموال خود را باز ستانند ولى هنگامى که از کثرت سپاهیان با خبر شدند از این فکرمنصرف گشته و به این ستم و تعدى تن دادند.
در این میان ابرهه شخصى را بنام‏«حناطه‏»حمیرى بمکه‏فرستاد و بدو گفت:بشهر مکه برو و از بزرگ ایشان جویا شو وچون او را شناختى باو بگو:من براى جنگ با شما نیامده‏ام ومنظور من تنها ویران کردن خانه کعبه است،و اگر شما مانع‏مقصد من نشوید مرا با جان شما کارى نیست و قصد ریختن‏خون شما را ندارم.
و چون حناطه خواست بدنبال این ماموریت برود بدو گفت:
اگر دیدى بزرگ مردم مکه قصد جنگ ما را ندارد او را پیش من‏بیاور.
حناطه بشهر مکه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او رابسوى عبد المطلب راهنمائى کردند،و او نزد عبد المطلب آمد وپیغام ابرهه را رسانید،عبد المطلب در جواب گفت:بخدا سوگندما سر جنگ با ابرهه را نداریم و نیروى مقاومت در برابر او نیز درما نیست،و اینجا خانه خدا است پس اگر خداى تعالى اراده‏فرماید از ویرانى آن جلوگیرى خواهد کرد،وگرنه بخدا قسم ماقادر بدفع ابرهه نیستیم.
«حناطه‏»گفت:اکنون که سر جنگ با ابرهه را ندارید پس برخیز تا بنزد او برویم.عبد المطلب با برخى از فرزندان خودحرکت کرده تا بلشگرگاه ابرهه رسید،و پیش از اینکه او را پیش‏ابرهه ببرند«ذونفر»که از جریان مطلع شده بود کسى را نزدابرهه فرستاد و از شخصیت بزرگ عبد المطلب او را آگاه ساخت‏و بدو گفته شد:که این مرد پیشواى قریش و بزرگ این سرزمین‏است، و او کسى است که مردم این سامان و وحوش بیابان رااطعام مى‏کند.
عبد المطلب-که صرفنظر از شخصیت اجتماعى-مردى خوش‏سیما و با وقار بود همینکه وارد خیمه ابرهه شد و چشم ابرهه بدوافتاد و آن وقار و هیبت را از او مشاهده کرد بسیار از او احترام‏کرد و او را در کنار خود نشانید و شروع بسخن با او کرده پرسید:
حاجتت چیست؟
عبد المطلب گفت:حاجت من آنست که دستور دهى‏دویست‏شتر مرا که بغارت برده‏اند بمن باز دهند!ابرهه گفت:
تماشاى سیماى نیکو و هیبت و وقار تو در نخستین دیدار مرامجذوب خود کرد ولى خواهش کوچک و مختصرى که کردى‏از آن هیبت و وقار کاست!آیا در چنین موقعیت‏حساس وخطرناکى که معبد تو و نیاکانت در خطر ویرانى و انهدام است،و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبیله‏ات در معرض هتک و زوال قرار گرفته در باره چند شتر سخن مى‏گوئى؟!
عبد المطلب در پاسخ او گفت:«انا رب الابل و للبیت رب‏»!
من صاحب این شترانم و کعبه نیز صاحبى دارد که از آن‏نگاهدارى خواهد کرد!
ابرهه گفت:هیچ قدرتى امروز نمى‏تواند جلوى مرا از انهدام‏کعبه بگیرد!
عبد المطلب بدو گفت:این تو و این کعبه!
بدنبال این گفتگو،ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را باوباز دهند و عبد المطلب نیز شتران خود را گرفته و بمکه آمد و چون‏وارد شهر شد بمردم شهر و قریش دستور داد از شهر خارج شوند وبکوهها و دره‏هاى اطراف مکه پناهنده شوند تا جان خود را ازخطر سپاهیان ابرهه محفوظ دارند.
آنگاه خود با چند تن از بزرگان قریش بکنار خانه کعبه آمد وحلقه در خانه را بگرفت و با اشگ ریزان و قلبى سوزان بتضرع وزارى پرداخت و از خداى تعالى نابودى ابرهه و لشگریانش رادرخواست کرد و از جمله سخنانى که بصورت نظم گفته این دوبیت است:
یا رب لا ارجو لهم سواکا یا رب فامنع منهم حماکا ان عدو البیت من عاداکا امنعهم ان یخربوا قراکا
پروردگارا در برابر ایشان جز تو امیدى ندارم پروردگاراحمایت و لطف خویش را از ایشان بازدار که دشمن خانه همان‏کسى است که با تو دشمنى دارد و تو نیز آنانرا از ویرانى‏خانه‏ات بازدار.
آنگاه خود و همراهان نیز بدنبال مردم مکه بیکى از کوههاى‏اطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببینند سرانجام ابرهه و خانه کعبه چه‏خواهد شد.
از آنسو چون روز دیگر شد ابرهه به سپاه مجهز خویش فرمان‏داد تا بشهر حمله کنند و کعبه را ویران سازند.
نخستین نشانه شکست ایشان در همان ساعات اول ظاهر شدو چنانچه مورخین نوشته‏اند، فیل مخصوص را مشاهده کردند که‏از حرکت ایستاد و به پیش نمى‏رود و هر چه خواستند او را به‏پیش برانند نتوانستند،و در این خلال مشاهده کردند که‏دسته‏هاى بیشمارى از پرندگان که شبیه پرستو و چلچله بودند ازجانب دریا پیش مى‏آیند.
پرندگان مزبور را خداى تعالى مامور کرده بود تا بوسیله‏سنگریزه‏هائى که در منقار و چنگال داشتند-و هر کدامیک ازآن سنگریزه‏ها باندازه نخود و یا کوچکتر از آن بود-ابرهه ولشگریانش را نابود کنند. ماموران الهى بالاى سر سپاهیان ابرهه رسیدند و سنگریزه‏هارا رها کردند و بهر یک از آنان که اصابت کرد هلاک شد وگوشت بدنش فرو ریخت،همهمه در لشگریان ابرهه افتاد و ازاطراف شروع بفرار کرده و رو به هزیمت نهادند،و در این گیر ودار بیشترشان بخاک هلاک افتاده و یا در گودالهاى سر راه،وزیر دست و پاى سپاهیان خود نابود گشتند.
خود ابرهه نیز از این عذاب وحشتناک و خشم الهى در امان‏نماند و یکى از سنگریزه‏ها بسرش اصابت کرد،و چون وضع راچنان دید به افراد اندکى که سالم مانده بودند دستور داد او رابسوى یمن باز گردانند،و پس از تلاش و رنج بسیارى که بیمن‏رسید گوشت تنش بریخت و از شدت ضعف و بیحالى در نهایت‏بدبختى جان سپرد.
عبد المطلب که آن منظره عجیب را مى‏نگریست و دانست‏که خداى تعالى بمنظور حفظ خانه کعبه،آن پرندگان را فرستاده‏و نابودى ابرهه و سپاهیانش فرا رسیده است فریاد برآورد و مژده‏نابودى دشمنان کعبه را بمردم داد و بآنها گفت:
بشهر و دیار خود باز گردید و غنیمت و اموالى که از اینان‏بجاى مانده برگیرید،و مردم با خوشحالى و شوق بشهرباز گشتند. و گویند:در آنروز غنائم بسیارى نصیب اهل مکه شد، وقبیله خثعم که از قبائل دیگر در چپاول‏گرى حریص‏تر بودند بیش‏از دیگران غنیمت بردند،و زر و سیم و اسب و شتر فراوانى‏بچنگ آوردند.
و این بود آنچه از رویهمرفته روایات و تفاسیر اسلامى‏استفاده مى‏شود.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:15 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

1-برخى خواسته‏اند داستان اصحاب فیل را بر آنچه درکتب تاریخى اروپائیان و ساسانیان و لشکرکشى انوشیروان به‏یمن و نابود شدن لشکر ابرهه در سر زمین حجاز بوسیله آبله وامثال آن منطبق ساخته و با تصرفاتى که در کلمات و تاویلاتى‏که در عبارات کرده‏اند بنظر خود جمع بین قرآن کریم و تواریخ‏نموده‏اند که نمونه‏هائى از آنرا در ذیل مى‏خوانید:
فرید وجدى در دائرة المعارف خود در ماده‏«عرب‏»داستان‏اصحاب فیل و حمله آنها را بمکه ذکر کرده و سپس مى‏گوید:
«فاصابت جیش ابرهه مصیبة اضطرته للرجوع عن عزمه‏»
پس لشکر ابرهة به مصیبتى دچار شد که ناچار شد ازتصمیمى که در ویران کردن کعبه و مکه داشت باز گردد... و سپس سوره مبارکه فیل را ذکر کرده و آنگاه گوید:
«مفسران در تفسیر پرنده‏هاى ابابیل گفته‏اند:آنها پرندگانى‏بودند که از دریا بیرون آمده و لشکر ابرهه را با سنگهائى که‏در منقار داشتند بزدند و آنها نابود شدند...»
وى سپس گوید:
«ولى صحیح است که کلام خدا را بر خلاف ظاهر آن حمل‏کرد بخاطر کثرت استعارات و مجازات در زبان عرب،و قرآن‏به زبان لغت ایشان نازل شده و صحیح است که گفته شود آن‏اتفاق مهمى که بى مقدمه براى لشکر ابرهه پیش آمد بصورت‏پرندگانى تصویر شد که از آسمان آمده و آنها را بوسیله‏سنگهاى خود سنگ باران کرده‏اند». (1) و در ماده‏«ابل‏»و ابابیل پس از تفسیر لغوى و معناى لفظ‏ابابیل گوید:
«اما روایات در باره شکلهاى این پرندگان بسیار است وهمین کثرت اقوال دلیل آنست که از رسول خدا«ص‏»دراینباره نص صحیح و صریحى یافت نمى‏شود...»
«و ابن زید گفته:که آنها پرندگانى بودند که از دریا آمدند،و در رنگ آنها اختلاف کرده‏اند، برخى گفته‏اند سفید بودند، و برخى گویند:سیاه بوده،و قول دیگر آنکه سبز بودند ومنقارهائى همچون منقار پرندگان و دستهائى همچون دست‏سگان داشتند،و برخى گفته‏اند: سرهاشان همچون سران‏درندگان بوده...»
«و در باره‏«سجیل‏»گفته‏اند:گل متحجر بوده،و قول دیگرآنکه گل بوده،و قول سوم آنکه: سجیل،همان‏«سنگ وگل‏»است،و قول دیگر آنکه سنگى بوده که چون به سوارمى‏خورد بدنش را سوراخ کرده و هلاکش مى‏کرد،و عکرمه‏گفته:پرندگان سنگهائى را که همراه داشتند مى‏زدند و چون‏به یکى از آنها اصابت مى‏کرد بدنش آبله در مى‏آورد،و عمروبن حارث بن یعقوب از پدرش روایت کرده که پرندگان مزبورسنگ‏ها را بدهان خود گرفته بودند،و چون مى‏انداختند پوست‏بدن در اثر اصابت آن تاول مى‏زد و آبله در مى‏آورد».
مؤلف دائرة المعارف پس از نقل این سخنان گوید:
«و برخى از دانشمندان معاصر عقیده دارند که این پرندگان‏عبارت بودند از میکروبهائى که حامل طاعون بودند،و یا پشه‏مالاریا بودند،و یا میکروب آبله بوده‏اند،و در آیه شریفه هم‏کلامى که منافات با این نظریه و معنى باشد وجود ندارد،وبدین ترتیب منقول با معقول با هم متحد و موافق خواهدشد...»
وى سپس گوید:«و ما هم این نظریه را پسندیده و تایید مى‏کنیم،بخصوص که‏هیچ مانعى نه لغوى و نه علمى براى رد این نظریه وجود نداردکه مانع تفسیر پرنده به میکروب گردد،و بسیار اتفاق افتاده‏که طاعون در لشگرها سرایت کرده و آنها را به هزیمت ونابودى کشانده.»
و سپس داستان لشکر کشى ناپلئون را به عکا نقل کرده که پس ازچند ماه محاصره لشکرش به طاعون مبتلا شده و بناچار جان خودو لشکریانش را برداشته و بمصر بازگشت... (2)
که اظهار عقیده کرده بود (3) که‏«ابابیل‏»جمع آبله است،و«طیر»هم بمعناى سریع است،و اشکال آنرا هم ذکرکرده‏ایم،و نویسنده‏«اعلام قرآن‏»یک اظهار نظر دیگرى هم‏کرده که جالب‏تر از نظر قبلى است و احتمالا جنگ ابابیل ونابودى ابرهه را به خود یمن کشانده و اظهار عقیده کرده که‏منظور از«حجارة من سجیل‏»سنگهائى باشد که براى ویران‏کردن صنعا و شکست ابرهه در منجنیق گذارده بودند،و در این‏باره چنین گوید:
«بعقیده بعضى سجیل لغتى از سجین است،و سجین که درقرآن نیز نام آن ذکر شده درکه‏اى است از جهنم یا طبقه هفتم‏زمین است.اگر تصویر اخیر را براى سجیل قبول کنیم و ازقسمت استعارات ادبى بهره‏ور شویم با عقیده‏اى که نسبت به‏ابابیل در فوق ذکر گردید منافات و مباینتى بوجود نمى‏آید.
لکن اگر سجیل را معرب سنگ و گل بدانیم باید معتقد شویم‏که آیه ناظر به لشکر کشى ایران به یمن در سال 570 و یا 576است و مغلوبیت ایشان بوسیله لشکر انوشیروان حمله وجسارت ایشان بکعبه بوده است،و خداوند بوسیله انوشیروان‏پیروان جسور ابرهه و فرزندان او را کیفر داده است.در صورتى‏که سومین آیه از سوره فیل اشاره به لشکرکشى ایرانیان باشددور نیست که‏«طیر»با«تیار»یا تیاره که بر لشکر ساسانیان‏اطلاق مى‏شده رابطه‏اى داشته باشد،و در این صورت آیه‏چهارم‏«ترمیهم بحجارة من سجیل‏»با نوع جنگ ایرانى‏آنزمان تناسب دارد،زیرا مسلما ایرانیان از قلل جبال یمن‏استفاده کرده و با منجنیق آنان را سنگ باران کرده‏اند و یا بامنجنیق و سنگ،حصارهاى ایشان را بتصرف‏در آورده‏اند...» (4)
و نظیر این گونه تاویلات عجیب و غریب را در برخى‏کتابهاى دیگر روز نیز مى‏توانید مشاهده کنید که ما براى نمونه‏بهمین دو قسمت اکتفا مى‏کنیم و وقت‏خود و شما را بیش از این‏نمى‏گیریم...
و ما قبل از هر گونه پاسخى به این سخنان و تاویلات‏مى‏خواهیم از این آقایان بپرسیم چه اصرارى دارید که آیات‏کریمه قرآن را با تاریخى تطبیق دهید و میان آنها را جمع کنیدکه صحت و سقم آن معلوم نیست و دستهاى مرموز و غیر مرموز وتاریخ نویسان جیره خوار و دربارى ساسانیان و دیگران هر یک‏بنفع خود و اربابانشان و براى کوبیدن حریفان،تاریخ را تحریف‏کرده‏اند تا جائیکه گفته‏اند:«تاریخ‏»«تاریک‏»است و واژه‏تاریخ از همان واژه تاریک گرفته شده...!!
و براستى ما نفهمیدیم منظور از این گفتار فرید وجدى که‏مى‏گوید:
«...با این ترتیب معقول و منقول با هم موافق خواهند شد»
معقول کدام و منقول کدام است،آیا قرآن معقول است‏یا منقول،و ما نمى‏دانیم چرا یک معتقد به قرآن کریم و وحى الهى بایداینگونه قضاوت کند و چنین رایى را مورد تایید قرار داده و به‏پسندد! و یا این گفتار مؤلف اعلام قرآن خیلى عجیب است که‏مى‏گوید:
«...اگر سجیل را معرب سنگ و گل بدانیم باید معتقدشویم که آیه ناظر به لشکر کشى ایران به یمن در سال 570 یا576 است...»
و این چه ملازمه‏اى است که میان این دو مطلب برقرار کرده‏و چه‏«باید»ى است که خود را ملزم به اعتقاد آن کرده،و چه‏اصرارى به این انطباق‏ها دارید؟و اساسا ما در برابر قرآن و تاریخ‏چه وظیفه‏اى داریم؟آیا وظیفه داریم قرآن را با تاریخ منطبق سازیم‏یا تاریخ را با قرآن،آن هم تاریخ آن چنانى که گفتیم؟
و بهتر است در اینجا براى دقت و داورى بهتر اصل این سوره‏مبارکه را با ترجمه‏اش براى شما نقل و آنگاه پاسخ جامعى به‏اینگونه تاویلات داده شود
بسم الله الرحمن الرحیم
«الم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل،الم یجعل کیدهم‏فى تضلیل و ارسل علیهم طیرا ابابیل، ترمیهم بحجارة من‏سجیل،فجعلهم کعصف ماکول‏».
ترجمه:
آیا ندیدى که پروردگار تو با اصحاب فیل چه کرد؟مگر نیرنگشان را در تباهى نگردانید و بر آنان پرنده‏اى گروه گروه‏نفرستاد و آنها را بسنگى از«سجیل‏»میزد،و آنانرا مانند کاهى‏خورد شده گردانید.
اکنون با توجه و دقت در آیات کریمه این سوره،بخوبى‏روشن مى‏شود که سیاق این آیات و لسان آن،صورت معجزه وخرق عادت دارد،و یک مطلب تاریخى را نمى‏خواهد بیان‏فرماید، مانند سایر داستانهائى که در قرآن کریم با جمله‏«الم‏تر...»آغاز شده مانند این آیه:
«الم تر الى الذین خرجوا من دیارهم و هم الوف حذرالموت...» (5)
که مربوط است بداستان گروهى که از ترس مردن ازشهرهاى خود بیرون رفتند و به امر خداى تعالى مردند و سپس‏زنده شدند...بشرحى که در تفاسیر و تواریخ آمده که همه‏اش‏صورت معجزه دارد...
و چند آیه پس از آن نیز که داستان طالوت و جالوت در آن‏ذکر شده و آن نیز بصورت اعجاز نقل شده که فرماید:
«الم تر الى الملا من بنى اسرائیل من بعد موسى...» (6)
و هم چنین چند آیه پس از آن که در مورد نمرود و پس از آن‏داستان یکى دیگر از پیغمبران الهى که معروف است‏«عزیر»
پیغمبر بوده و چنین مى‏فرماید:
«الم تر الى الذى حاج ابراهیم فى ربه...» (7)
و پس از آن بدون فاصله مى‏فرماید:
«او کالذى مر على قریة و هى خاویة على عروشها قال انى‏یحیى هذه الله...» (8)
و بخصوص در آیاتى که به دنبال این جمله‏«الم تر کیف‏»نیز آمده مانند:
«الم تر کیف فعل ربک بعاد...» (9)
که خداى تعالى مى‏خواهد قدرت کامله خود را در کیفیت‏نابودى ستمکاران و یاغیان و طغیان گران زمان‏هاى گذشته باتمام امکانات و نیروهائى را که در اختیار داشتند گوشزد دیگرطاغیان تاریخ نموده تا عبرتى براى اینان باشد.
و هم چنین آیات دیگرى که لفظ‏«کیف‏»در آنهااست،و منظور بیان کیفیت‏خلقت موجودات و یا کیفیت ذلت و خوارى ملتها و نابودى آنها بصورت.
اعجاز،و خارج از این جریانات طبیعى‏مى‏باشد مانند این آیات:
«و امطرنا علیهم مطرا فانظر کیف کان عاقبة المجرمین‏» (10) و اغرقنا الذین کذبوا بآیاتنا فانظر کیف کان عاقبة‏المنذرین‏» (11)
(12)
و بخصوص آیه اخیر که در باره کیفیت نابودى قوم ثمود نازل‏شده و از نظر مضمون با داستان اصحاب فیل شبیه است با این‏تفاوت که در آنجا لفظ «کید» آمده و در اینجا لفظ «مکر»
بارى این آقایان گویا با این تاویلات و توجیهات‏خواسته‏اند جنبه اعجاز را از این معجزه بزرگ الهى بگیرند و آنراقابل خوراک براى اروپائیان و غربیان و دیگر کسانى که‏عقیده‏اى به معجزه و کارهاى خارق عادت نداشته‏اند بنمایند،در صورتى که تمام اهمیت این داستان بهمین اعجاز آن است،واین داستان بگفته اهل تفسیر از معجزاتى بوده که جنبه‏ارهاص (13) داشته،و بمنظور آماده ساختن زمینه براى ظهوررسولخدا صادر شده،و ملا جلال الدین رومى بصورت زیبائى آنرابنظم آورده و بیان داشته است که گوید:
چشم بر اسباب از چه دوختیم گر ز خوش چشمان کرشم آموختیم هست بر اسباب اسبابى دگر در سبب منگر در آن افکن نظر انبیاء در قطع اسباب آمدند معجزات خویش بر کیوان زدند بى سبب مر بحر را بشکافتند بى زراعت جاش گندم کاشتند ریگها هم آرد شد از سعیشان پشم بر ابریشم آمد کشکشان جمله قرآنست در قطع سبب عز درویش و هلاک بولهب مرغ با بیلى دو سه سنگ افکند لشکر زفت‏حبش را بشکند پیل را سوراخ سوراخ افکند سنگ مرغى کو ببالا پر زند دم گاو کشته بر مقتول زن تا شود زنده هماندم در کفن حلق ببریده جهد از جاى خویش خون خود جوید ز خون پالاى خویش هم چنین ز آغاز زقرآن تا تمام رفض اسباب است و علت و السلام
2-ما در آنچه گفتیم جمودى هم به لفظ نداریم و اگر بتوان معناى‏صحیحى که با اعجاز این آیات و معناى ظاهرى آن منافات نداشته باشد براى آنها پیدا کرد که با سایر نقلها و تواریخ انطباق پیدا کند آنرامى‏پذیریم،و خیال نشود که ما نظر خاصى روى نقلى یا تاریخى ازتواریخ اسلامى و یا غیر اسلامى داریم که نمى‏خواهیم آنها را بپذیریم‏بلکه ما تابع واقعیاتى هستیم که قابل پذیرش باشد،مثلا در پاره‏اى ازنقلها و تفاسیر مانند تفسیر فیض کاشانى‏«ره‏»آمده که این سنگها بهرکس مى‏رسید بدنش آبله مى‏آورد،و پیش از آن هرگز آبله در آنجا دیده‏نشد.
و فخر رازى از عکرمة از ابن عباس و سعید بن جبیر نقل کرده که‏گفته‏اند:
«لما ارسل الله الحجارة على اصحاب الفیل لم یقع حجرعلى احد منهم الا نفط جلده و ثار به الجدرى‏» (14)
یعنى آن هنگامى که خداوند سنگ را بر اصحاب فیل فرستاد هیچ‏یک از آن سنگها بر احدى از آنها نخورد جز آنکه پوست بدنش زخم‏شده و آبله بر آورد.
و یا نقل دیگرى که از ابن عباس شده که گفته است چون آن‏سنگها به لشکریان ابرهه خورد...
«فما بقى احد منهم الا اخذته الحکة،فکان لا یحک(15)
هیچ یک از آن لشکریان نماند جز آنکه مبتلا به خارش بدن‏گردید،و چون پوست بدن خود را مى‏خارید گوشتش مى‏ریخت...
چنانکه پاره‏اى از این تعبیرات در روایات ما نیز از ائمه اطهارعلیهم السلام نقل شده مانند روایتى شده که در روضه کافى و علل الشرایع‏از امام باقر علیه السلام روایت‏شده که پس از ذکر وصف آن پرنده‏هاکه سرها و ناخنهائى همچون سرها و ناخنهاى درندگان داشتند و هرکدام سه عدد از آن سنگها بهمراه داشتند یعنى دو عدد به پاها و یکى به‏منقار.
آنگاه فرمود:
«فجعلت ترمیهم بها حتى جدرت اجسادهم فقتلهم بهاو ما کان قبل ذلک رؤى شیى‏ء من الجدرى،و لا رؤا ذلک من‏الطیر قبل ذلک الیوم و لا بعده...» (16)
یعنى مرغهاى مزبور همان سنگها را به ایشان زدند تا اینکه‏بدنهاشان آبله در آورد و بدانها ایشانرا کشت،و پیش از این واقعه چنین‏آبله‏اى دیده نشده بود،و نه آنگونه پرنده‏هائى دیده بودند نه پیش از آنروزو نه بعد از آنروز.
اکنون اگر بگوئیم منظور مورخین هم همین است که این سنگهاکه بوسیله آن پرندگان به بدن لشکریان ابرهه خورد موجب زخم شدن‏بدنشان و تاول زدن و زخم شدن و سپس مرگ آنها گردید،و همانگونه‏که قرآن کریم فرمود بدنشان همچون کاه جویده و خورد شده گردید مااز پذیرش آن امتناعى نداریم،اما اگر بخواهید«سنگ‏»را بر ذرات‏گرد و غبار و«طیر»را بر میکروبهاى حامل آن ذرات و ابابیل بر خودآبله‏ها و«عصف ماکول‏»را بر چرک و خون بدنهاى آنها،و یا امثال‏اینها حمل کنید نمى‏توانیم بپذیریم،چون مخالف صریح آیات وکلمات قرآنى است.
------------------------------------------
1-دائرة المعارف ج 6 ص 254-253.
2-دائرة المعارف ج 1 ص 34-33.
3-به قسمت(ب)از صفحه 9 تا 11 همین کتاب مراجعه نمائید.
4-اعلام قرآن خزائلى ص 159-160.
5-سوره بقرة آیه 243.
6-آیه 246.
7-آیه 258.
8-آیه 259.
9-سوره فجر آیه 6.
10-سوره اعراف آیه 84.
11-سوره یونس آیه 73.
12-سوره نمل آیه 51.
13-معناى ارهاص را در صفحات آینده انشاء الله تعالى مى‏خوانید.
14-تفسیر مفاتیح الغیب ج 32 ص 100.
15-بحار الانوار ج 15 ص 138.
16-بحار الانوار ج 15 ص 142 و 159.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:16 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

3-همانگونه که گفته شد داستان اصحاب فیل جنبه اعجازداشته،و اگر کسى سئوال کند مگر در معجزه شرط نیست که‏بدست پیغمبر انجام شود؟در پاسخ مى‏گوئیم:برخى از معجزات بوده‏که جنبه ارهاصى داشته و از ارهاصات بوده،و آنها به اتفاقات‏خارق العاده و معجزاتى اطلاق مى‏شود که معمولا مقارن با ظهور و یاولادت پیغمبرى اتفاق مى‏افتد مانند اتفاقات شگفت انگیز وخارق العاده دیگرى که در شب ولادت رسول خدا«ص‏»در جهان‏واقع شده و در روایات زیادى از روایات ما آمده مانند آنکه در آن شب دریاچه ساوه خشک شد،و آتشکده فارس خاموش گشت و چهارده‏کنگره در ایوان کسرى فرو ریخت...و امثال آن که شاید در بخثهاى‏آینده بدان اشاره شود،که اینها زمینه‏ساز ظهور پیغمبرى بزرگ بوده‏است.
و ارهاص در لغت عرب بمعناى آماده باش و آژیر خطر و آماده‏کردن مردم براى یک اتفاق مهم مى‏باشد که معمولا مقارن با ولادت‏پیغمبران بزرگ دیگر نیز چنین اتفاقاتى بوقوع مى‏پیوسته،چنانچه درولادت موسى و عیسى و ابراهیم علیهم السلام نیز وجود داشته است.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:16 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

این بحث را ما با تفصیل بیشترى در کتاب «زندگانى پیغمبراسلام‏» آورده‏ایم، و برخى از اهل تحقیق بتفصیل در اینباره‏قلمفرسائى کرده و حتى جداگانه کتاب نوشته‏اند که از آنجمله‏مى‏توان کتاب «راه سعادت‏» استاد فقید و محقق ارزشمندمرحوم شعرانى و مقاله محققانه دیگرى را که در کتاب‏«خاتم‏پیغمبران‏»در اینباره درج شده نام برد که چون با مقاله ما که درباره تاریخ تحلیلى اسلام است چندان ارتباطى ندارد و بیشتر بابحث نبوت خاصه رسول خدا«ص‏»ارتباط دارد تا با بحث ما و به‏اصطلاح یک بحث کلامى است نه تاریخى،نمى‏توانیم وقت‏خود و شما را با این بحث گسترده و عمیق بگیریم،ولى بهمان‏مقدار که مربوط به تاریخ مى‏شود یک اشاره اجمالى نموده ومى‏گذریم:
طبق روایات زیادى که در کتابهاى تاریخى و حدیث وسیره داریم بشارتهاى زیادى از پیمبران گذشته و دانشمندان و کاهنان در باره ظهور پیامبر بزرگوار اسلام‏«ص‏»وارد شده که به‏اجمال و تفصیل از ظهور و ولادت و بعثت آنحضرت خبرداده‏اند،و علامه مجلسى‏«ره‏»در کتاب بحار الانوار در اینباره‏بابى جداگانه تحت عنوان‏«باب البشائر بمولده و نبوته‏»منعقدکرده که بسیارى از آن روایات را در آنجا گرد آورده.
و بهر صورت قسمتى از این روایات همان‏هائى است که درتورات و انجیل آمده مانند:
آیه 14 و 15 از کتاب یهودا که مى‏گوید:
«لکن خنوخ‏«ادریس‏»که هفتم از آدم بود در باره همین اشخاص‏خبر داده گفت اینک خداوند با ده هزار از مقدسین خود آمد تا برهمه داورى نماید و جمیع بى‏دینان را ملزم سازد و بر همه کارهاى‏بى دینى که ایشان کردند و بر تمامى سخنان زشت که گناهکاران‏بى دین بخلاف او گفتند...»
که ده هزار مقدس فقط با رسولخدا«ص‏»تطبیق مى‏کند که‏در داستان فتح مکه با او بودند. بخصوص با توجه به این مطلب‏که این آیه از کتاب یهودا مدتها پس از حضرت عیسى‏«ع‏»
نوشته شده.
و از آنجمله در سفر تثنیه باب 33 آیه 2 چنین آمده:
«و گفت‏خدا از کوه سینا آمد و برخاست از سعیر به سوى آنها ودرخشید از کوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از دست راستش بایک قانون آتشین...».
که طبق تحقیق جغرافى دانان منظور از«پاران‏»-یا فاران‏مکه است،و ده هزار مقدس نیز چنانچه قبلا گفته شد فقط قابل‏تطبیق با همراهان و یاران رسول خدا«ص‏»است.
و در فصل چهاردهم انجیل یوحنا:16،17،25،26 چنین‏است:
«اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید،و من از پدر خواهم‏خواست و او دیگرى را که فارقلیط است به شما خواهد داد که‏همیشه با شما خواهد بود،خلاصه حقیقتى که جهان آنرا نتواندپذیرفت زیرا که آنرا نمى‏بیند و نمى‏شناسد،اما شما آنرامى‏شناسید زیرا که با شما مى‏ماند و در شما خواهد بود.اینها رابه شما گفتم مادام که با شما بودم اما فارقلیط روح مقدس که اورا پدر به اسم من مى‏فرستد او همه چیز را بشما تعلیم دهد و هرآنچه گفتم بیاد آورد».
که بر طبق تحقیق کلمه‏«فارقلیط‏»که ترجمه عربى‏«پریکلیتوس‏»است بمعناى‏«احمد»است و مترجمین اناجیل از روى عمد یا اشتباه آنرا به‏«تسلى دهنده‏»ترجمه کرده‏اند و درفصل پانزدهم:26 چنین است:
«لیکن وقتى فارقلیط که من او را از جانب پدر مى‏فرستم و او روح‏راستى است که از جانب پدر عمل مى‏کند و نسبت به من گواهى‏خواهد داد».
در فصل شانزدهم:7،12،13،14 چنین است:
«و من به شما راست مى‏گویم که رفتن من براى شما مفید است،زیرا اگر نروم فارقلیط نزد شما نخواهد آمد،اما اگر بروم او را نزدشما مى‏فرستم اکنون بسى چیزها دارم که بشما بگویم لیکن‏طاقت تحمل ندارید،اما چون آن خلاصه حقیقت بیاید او شما رابهر حقیقتى دایت‏خواهد کرد،زیرا او از پیش خود تکلم‏نمى‏کند آنچه مى‏شنود خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر خواهد داد»
و قسمتى دیگر آنهائى است که از دانشمندان یهود وراهبان مسیحى و کاهنان و منجمان و دیگران نقل شده مانندسخنان دانشمندان یهودى بنى قریظه که با«تبع‏»پادشاه یمن‏گفتند (1) و سخنان عبد الله بن سلام (2) و آنچه از سیف بن ذى یزن نقل شده (3) ،و سخنان‏«بحیرا»و«نسطورا» (4) و«سطیح‏»و«شق‏» (5) و«قس بن ساعدة‏» (6) یکى از بزرگان مسیحیت و روایت‏ابو المویهب راهب (7) و«زید بن نفیل‏» (8) که باز هم براى نمونه‏بداستان زیر که خلاصه‏اى از نقل ابن اسحاق در سیره است توجه‏نمائید:
ابن هشام مورخ مشهور در تاریخ خود مى‏نویسد: (9) ربیعة بن‏نصر که یکى از پادشاهان یمن بود خواب وحشتناکى دید و براى‏دانستن تعبیر آن تمامى کاهنان و منجمان را بدربار خویش احضارکرد و تعبیر خواب خود را از آنها خواستار شد.
آنها گفتند:خواب خود را بیان کن تا ما تعبیر کنیم؟
ربیعة در جواب گفت:من اگر خواب خود را بگویم و شماتعبیر کنید به تعبیر شما اطمینان ندارم ولى اگر یکى از شما تعبیرآن خواب را پیش از نقل آن بگوید تعبیر او صحیح است.
یکى از آنها چنین گفت:چنین شخصى را که پادشاه مى‏خواهد فقط دو نفر هستند یکى‏«سطیح‏»و دیگرى‏«شق‏»که‏این دو کاهن مى‏توانند خواب را نقل کرده و تعبیر کنند.
ربیعة بدنبال آندو فرستاد و آنها را احضار کرد،سطیح قبل‏از«شق‏»بدربار ربیعة آمد و چون پادشاه جریان خواب خود رابدو گفت،سطیح گفت:آرى در خواب گلوله آتشى را دیدى که‏از تاریکى بیرون آمد و در سرزمین تهامه در افتاد و هر جاندارى‏را در کام خود فرو برد!
ربیعة گفت:درست است اکنون بگو تعبیر آن چیست؟
سطیح اظهار داشت:سوگند بهر جاندارى که در این‏سرزمین زندگى مى‏کند که مردم حبشه بسرزمین شما فرود آیند وآنرا بگیرند.
پادشاه با وحشت پرسید:این داستان در زمان سلطنت من‏صورت خواهد گرفت‏یا پس از آن؟
سطیح گفت:نه:پس از سلطنت تو خواهد بود.
ربیعة پرسید:آیا سلطنت آنها دوام خواهد یافت‏یا منقطع‏مى‏شود!
گفت:نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع‏مى‏شود!
پرسید:سلطنت آنها بدست چه کسى از بین مى‏رود؟ گفت:بدست مردى بنام ارم بن ذى یزن که از مملکت عدن‏بیرون خواهد آمد.
پرسید:آیا سلطنت ارم بن ذى یزن دوام خواهد یافت؟
گفت:نه آن هم منقرض خواهد شد.
پرسید:بدست چه کسى؟
گفت:به دست پیغمبرى پاکیزه که از جانب خدا بدو وحى‏مى‏شود.
پرسید:آن پیغمبر از چه قبیله‏اى خواهد بود؟
گفت:مردى است از فرزندان غالب بن فهر بن مالک بن‏نصر که پادشاهى این سرزمین تا پایان این جهان در میان پیروان‏او خواهد بود.
ربیعة پرسید:مگر این جهان پایانى دارد؟
گفت:آرى پایان این جهان آنروزى است که اولین وآخرین در آنروز گرد آیند و نیکو کاران بسعادت رسند و بد کاران‏بدبخت گردند.
ربیعة گفت:آیا آنچه گفتى خواهد شد؟
سطیح پاسخداد:آرى سوگند بصبح و شام که آنچه گفتم‏خواهد شد.
پس از این سخنان‏«شق‏»نیز بدربار ربیعه آمد و او نیز سخنانى نظیر گفتار«سطیح‏»گفت و همین جریان موجب شد تاربیعه در صدد کوچ کردن بسرزمین عراق برآید و به شاپور-پادشاه‏فارس-نامه‏اى نوشت و از وى خواست تا او و فرزندانش را درجاى مناسبى در سرزمین عراق سکونت دهد و شاپور نیز سرزمین‏«حیرة‏»را-که در نزدیکى کوفه بوده-براى سکونت آنها در نظرگرفت و ایشانرا بدانجا منتقل کرد،و نعمان بن منذر-فرمانرواى‏مشهور حیرة-از فرزندان ربیعة بن نصر است.
و بالاخره مى‏رسیم به اشعارى که ادیب الممالک فراهانى‏در آن قصیده معروف خود سروده و مطلع آن چنین است:
برخیز شتربانا بر بند کجاوه کز چرخ همى گشت عیان رایت کاوه در شاخ شجر برخاست آواى چکاوه وز طول سفر حسرت من گشت علاوه بگذر بشتاب اندر از رود سماوه در دیده من بنگر دریاچه ساوه وز سینه‏ام آتشکده فارس نمودار
تا آنکه گوید:
با ابرهه گو خیر به تعجیل نیاید کارى که تو مى‏خواهى از فیل نیاید رو تا بسرت طیر ابابیل نیاید بر فرق تو و قوم تو سجیل نیاید تا دشمن تو مهبط جبریل نیاید تاکید تو در مورد تضلیل نیاید تا صاحب خانه نرساند بتو آزار زنهار بترس از غضب صاحب خانه بسپار بزودى شتر سبط کنانة برگرد از این راه و مجو عذر و بهانه بنویس به نجاشى اوضاع،شبانه آگاه کنش از بد اطوار زمانه وز طیر ابابیل یکى بر بنشانه کانجا شودش صدق کلام تو پدیدار
تا آنجا که در باره ولادت آنحضرت گوید:
این است که ساسان به دساتیر خبر داد جاماسب به روز سوم تیر خبر داد بر بابک برنا پدر پیر خبر داد بودا بصنم خانه کشمیر خبر داد مخدوم سرائیل به ساعیر خبر داد وان کودک ناشسته لب از شیر خبر داد ربیون گفتند و نیوشیدند احبار از شق و سطیح این سخنان پرس زمانى تا بر تو بیان سازند اسرار نهانى گر خواب انوشروان تعبیر ندانى از کنگره کاخش تفسیر توانى بر عبد مسیح این سخنان گر برسانى آرد بمدائن درت از شام نشانى بر آیت میلاد نبى سید مختار فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد مولاى زمان مهتر صاحبدل امجد آن سید مسعود و خداوند مؤید پیغمبر محمود ابو القاسم احمد وصفش نتوان گفت بهفتاد مجلد این بس که خدا گوید«ما کان محمد» بر منزلت و قدرش یزدان کند اقرار اندر کف او باشد از غیب مفاتیح و اندر رخ او تابد از نور مصابیح خاک کف پایش بفلک دارد ترجیح نوش لب لعلش بروان سازد تفریح قدرش ملک العرش بما ساخته تصریح وین معجزه‏اش بس که همى خواند تسبیح سنگى که ببوسد کف آن دست گهر بار اى لعل لبت کرده سبک سنگ گهر را وى ساخته شیرین کلمات تو شکر را شیروى به امر تو درد ناف پدر را انگشت تو فرسوده کند قرص قمر را تقدیر بمیدان تو افکنده سپر را واهوى ختن نافه کند خون جگر را تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار موسى ز ظهور تو خبر داد به یوشع ادریس بیان کرده به اخنوخ و همیلع شامول به یثرب شده از جانب تبع تا بر تو دهد نامه آن شاه سمیدع اى از رخ دادار برانداخته برقع بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع در دست تو بسپرده قضا صارم تبار
و البته در مورد بشارتهائى که نمونه‏اش را در عهد جدید وقدیم و انجیل و غیره خواندید تذکر این نکته که در سخن بعضى‏از نویسندگان نیز دیده مى‏شود ضرورى است که چون غرض ازذکر این بشارتها در کلمات انبیاء و بزرگان گذشته اطلاع یافتن‏طبقه خاصى از آیندگان یعنى دانشمندان و محققانى بود که تاحدودى ملهم باشند و مغرضان و منحرفان نتوانند به آنها دستبردزده و از تحریف و تصحیف مصون بماند از اینرو این بشارتهامعمولا داراى خصوصیات زیر است:
1-بشارتها معمولا واضح و روشن نیست و عموما در قالب‏استعارات و کنایات ذکر شده...
2-در این بشارتها نام رسمى پیمبران که بدان نام خوانده‏مى‏شدند ذکر نشده و معمولا اوصاف و خصوصیات اخلاقى آنان‏ذکر شده مانند لفظ‏«مسیح‏»که در باره حضرت عیسى دربشارات آمده و«فارقلیط‏»که در بشارات رسول خدا ذکر گردیده...
3-در بشارات زمان و مکان نیز معمولا بدان معنى و مفهومى‏که نزد ما دارد ذکر نشده و بطور رمز و کنایه ذکر شده چنانچه دراخبار غیبیة ائمه اطهار و بخصوص امیر مؤمنان علیه السلام وروایات علائم ظهور نیز این خصوصیت بچشم مى‏خورد که بخاطررعایت همان جهتى که ذکر شد بصورت رمز و اشاره و کنایة‏مطلب را بیان فرموده‏اند...
و بگفته یکى از نویسندگان
«مصلحت‏خداوندى ایجاب مى‏کرد که این بشارات مانندزیبائیهاى طبیعت که محفوظ مى‏ماند یا مانند صندوقچه‏جواهر فروشان که بدقت‏حفظ مى‏شود در لفافه‏اى از اشارات‏محفوظ بماند تا مورد استفاده نسلهاى بعد که بیشتر با عقل و دانش‏سر و کار دارند قرار گیرد». (10)
-------------------------------------
1-زندگانى پیغمبر اسلام تالیف نگارنده ص 40.
2-بحار الانوار ج 15 ص 180-186.
3-بحار الانوار ج 15 ص 180-186.
4 و 5 و 6-زندگانى پیغمبر اسلام ص 77 و 89 و 38 و 42.
7-اکمال الدین ص 111 و 112.
8-زندگانى پیغمبر اسلام ص 41.
9-آنچه ذیلا از سیره ابن هشام نقل کرده‏ایم تلخیص شده است.
10-خاتم پیغمبران ج 1 ص 502.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:17 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

در روایات ما آمده است که در شب ولادت آنحضرت‏حوادث مهم و اتفاقات زیادى در اطراف جهان بوقوع پیوست که‏پیش از آن سابقه نداشت و یا اتفاق نیفتاده بود که از جمله‏«ارهاصات‏»بوده بدانگونه که در داستان اصحاب فیل ذکر شد،و در قصیده معروف برده نیز آمده که چند بیت آن چنین است:
یوم تفرس منه الفرس انهم قد انذروا بحلول البؤس و الفئم و بات ایوان کسرى و هو منصدع کشمل اصحاب کسرى غیر ملتئم النار خامدة الانفاس من اسف علیه و النهر ساهى العین من سدم و ساء ساوه ان غاضت بحیرتها و رد واردها بالغیظ حین ظم کان بالنار ما بالماء من بلل حزنا و بالماء ما بالنار من ضرم
و شاید جامعترین حدیث در اینباره حدیثى است که مرحوم صدوق‏«ره‏»در کتاب امالى بسند خود از امام صادق علیه السلام‏روایت کرده و ترجمه‏اش چنین است که آنحضرت فرمود:
ابلیس به آسمانها بالا مى‏رفت و چون حضرت عیسى «ع‏» بدنیا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا مى‏رفت،و هنگامیکه رسولخدا«ص‏»بدنیا آمد از همه آسمانهاى هفتگانه‏ممنوع شد،و شیاطین بوسیله پرتاب شدن ستارگان ممنوع‏گردیدند،و قریش که چنان دیدند گفتند:
قیامتى که اهل کتاب مى‏گفتند بر پا شده!
عمرو بن امیه که از همه مردم آنزمان به علم کهانت وستاره شناسى داناتر بود بدانها گفت: بنگرید اگر آن ستارگانى‏است که مردم بوسیله آنها راهنمائى مى‏شوند و تابستان و زمستان‏از روى آن معلوم گردد پس بدانید که قیامت بر پا شده و مقدمه‏نابودى هر چیز است و اگر غیر از آنها است امر تازه‏اى اتفاق‏افتاده.
و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هیچ بتى درآنروز بر سر پا نبود،و ایوان کسرى در آن شب شکست‏خورد وچهارده کنگره آن فرو ریخت.و دریاچه ساوه خشک شد.ووادى سماوه پر از آب شد.
آتشکده‏هاى فارس که هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گردید.
و مؤبدان فارس در خواب دیدند شترانى سخت اسبان عربى‏را یدک مى‏کشند و از دجله عبور کرده و در بلاد آنها پراکنده‏شدند،و طاق کسرى از وسط شکست‏خورد و رود دجله در آن‏وارد شد.
و در آن شب نورى از سمت‏حجاز بر آمد و همچنان بسمت‏مشرق رفت تا بدانجا رسید،فرداى آن شب تخت هر پادشاهى‏سرنگون گردید و خود آنها گنگ گشتند که در آنروز سخن‏نمى‏گفتند.
دانش کاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گردید،وهر کاهنى که بود از تماس با همزاد شیطانى خود ممنوع گردید ومیان آنها جدائى افتاد.
آمنه گفت:بخدا فرزندم که بر زمین قرار گرفت دستهاى‏خود را بر زمین گذارد و سر بسوى آسمان بلند کرد و بدان‏نگریست،و نورى از من تابش کرد و در آن نور شنیدم گوینده‏اى‏مى‏گفت:تو آقاى مردم را زادى او را محمد نام بگذار.
آنگاه او را بنزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفته‏بود به عبد المطلب گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامن‏گذارده گفت:
الحمد لله الذى اعطانى هذا الغلام الطیب الاردان قد ساد فى المهد على الغلمان
ستایش خدائى را که بمن عطا فرمود این فرزند پاک و خوشبورا که در گهواره بر همه پسران آقا است.
آنگاه او را به ارکان کعبه تعویذ کرد. (1) و در باره او اشعارى‏سرود.
و ابلیس در آن شب یاران خود را فریاد زد(و آنها را بیارى‏طلبید)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:اى سرور چه چیزتو را بهراس و وحشت افکنده؟گفت:واى بر شما از سر شب تابحال اوضاع آسمان و زمین را دگرگون مى‏بینم و بطور قطع درروى زمین اتفاق تازه و بزرگى رخ داده که از زمان ولادت عیسى‏بن مریم تاکنون سابقه نداشته،اینک بگردید و به بینید این اتفاق‏چیست؟
آنها پراکنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما که تازه‏اى‏ندیدیم.
ابلیس گفت:این کار شخص من است آنگاه در دنیابجستجو پرداخت تا به حرم-مکه-رسید،و مشاهده کرد فرشتگان اطراف آنرا گرفته‏اند،خواست وارد حرم شود که فرشتگان بر اوبانگ زده مانع ورود او شدند،بسمت غار حرى رفت و چون‏گنجشکى گردید و خواست در آید که جبرئیل بر او نهیب زد:
-برو اى دور شده از رحمت‏حق!ابلیس گفت:اى جبرئیل‏از تو سؤالى دارم؟
گفت:بگو،پرسید:از دیشب تاکنون چه تازه‏اى در زمین رخ‏داده؟
پاسخداد:محمد-صلى الله علیه و آله-بدنیا آمده.
شیطان پرسید:مرا در او بهره‏اى هست؟گفت:نه.
پرسید:در امت او چطور؟
گفت:آرى.ابلیس که این سخن را شنید گفت:خوشنود وراضیم.
و در حدیث دیگرى که در کتاب کمال الدین نقل کرده‏چنین است که در شهر مکه شخصى یهودى سکونت داشت ونامش یوسف بود،وى هنگامى که ستارگان را در حرکت وجنبش مشاهده کرد با خود گفت:این تحولات آسمانى بخاطرولادت همان پیغمبرى است که در کتابهاى ما ذکر شده که‏چون بدنیا آید شیاطین رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوع‏گردند. و چون صبح شد بمجلسى که چند تن از قریش در آن بودندآمد و بدانها گفت: آیا دوش در میان شما مولودى بدنیا آمده؟
گفتند:نه.
گفت:سوگند به تورات که وى بدنیا آمده و آخرین پیمبران‏است و اگر اینجا متولد نشده حتما در فلسطین متولد گشته است.
این گفتگو گذشت و چون قریشیان متفرق شدند و بخانه‏هاى‏خود رفتند داستان گفتگوى با آن یهودى را با زنان و خاندان خودبازگو کردند و آنها گفتند:آرى دیشب در خانه عبد الله بن‏عبد المطلب پسرى متولد شده.
این خبر را بگوش یوسف یهودى رساندند،وى پرسید:آیا این‏مولود پیش از آنکه من از شما پرسش کردم بدنیا آمده یا بعد ازآن؟گفتند:پیش از آن!گفت:آن مولود را بمن نشان دهید.
قریشیان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزندخود را بیاور تا این یهودى او را به‏بیند،و چون مولود را آوردند ویوسف یهودى او را دیدار کرد جامه از شانه مولود کنار زد وچشمش به خال سیاه و درشتى که روى شانه وى بود بیفتاد دراینوقت قرشیان مشاهده کردند که حالت غش بر آن مرد یهودى‏عارض شد و بزمین افتاد قرشیان تعجب کرده و خندیدند.
یهودى برخاست و گفت:آیا مى‏خندید؟باید بدانید که این‏پیغمبر پیغمبر شمشیر است که شمشیر در میان شما مى‏نهد...
قرشیان متفرق شده و گفتار یهودى را براى یکدیگر تعریف‏مى‏کردند.
و در حدیثى که مرحوم کلینى شبیه به روایت بالا از مردى ازاهل کتاب نقل کرده آنمرد کتابى به قرشیان که ولید بن مغیرة وعتبة بن ربیعه و دیگران در میانشان بود رو کرده و گفت: نبوت‏از خاندان بنى اسرائیل خارج شد و بخدا این مولود همان کسى‏است که آنها را پراکنده و نابود سازد!
قریش که این سخن را شنیدند خوشحال شدند،مرد کتابى‏که دید آنها خوشنود شدند بدیشان گفت:خورسند شدید!بخداسوگند این مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پیدا کند که‏زبانزد مردم شرق و غرب گردد.
ابو سفیان از روى تمسخر گفت:او بمردم شهر خود تسلطمى‏یابد!
و نظیر آنچه در روایات ما آمده برخى از این حوادث درروایات اهل سنت نیز ذکر شده اما در بسیارى از آنها این حوادث‏قبل از بعثت رسولخدا«ص‏»ذکر شده نه مقارن ولادت.
مانند روایاتى که در سیره ابن هشام و تاریخ‏طبرى و جاهاى دیگر است و در صحیح بخارى نیز از ابن عباس روایت‏شده (2) و فخر رازى نیز در تفسیر آیه شریفه‏«فمن یستمع‏الآن یجد له شهابا رصدا» (3) در مورد منع شیاطین از نفوذ در آسمانها وتیرهاى شهاب همین گفتار را داشته و اقوالى در اینباره نقل‏کرده (4) و از ابى بن کعب نیز حدیثى در اینمورد نقل کرده‏اند که‏گفته است:
«لم یرم بنجم منذ رفع عیسى علیه السلام حتى بعث رسول‏الله-صلى الله علیه و آله-» (5) و در اشعار بعضى از شاعران‏عرب نیز قسمتى از این حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعارزیر که از شاعرى بنام قیروانى نقل شده که مى‏گوید:
و صرح کسرى تداعى من قواعده و انفاض منکسر الاوداج ذامیل و نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم یسل خرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمى الجن بالشعل
یک سئوال
اکنون جاى یک سئوال هست که اگر کسى بگوید:آیانظیر آنچه در این روایات آمده در کتابهاى تاریخى و روایات غیراسلامى هم ذکرى از آنها شده یا نه؟
که ما در پاسخ این سئوال مى‏گوئیم:اولا اگر حدیث وروایتى از نظر سند و صدور از امام معصوم علیه السلام براى ماثابت‏شد دیگر کدام روایت و تاریخى براى ما معتبرتر از آن حدیث‏و روایت مى‏تواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح‏«صغراى قضیه‏»است،ولى پس ازاثبات دیگر استبعاد و زیر سئوال بردن حدیث،جز ضعف ایمان وتاریخ زدگى محمل دیگرى نمى‏تواند داشته باشد،وگرنه کدام‏تاریخ و روایتى معتبرتر از آن تاریخ و روایتى است که از منبع‏وحى الهى سرچشمه گرفته باشد و کدام داستان و حدیثى‏محکمتر از داستان و حدیثى است که از زبان پیمبران و ائمه‏معصوم علیهم السلام صادر گردیده باشد!
مگر نه این است که سرچشمه پر فیض و زلال همه علوم‏آنهایند؟و معیار صحت و سقم همه دانشهاى بشرى گفتار آنهااست؟
و ثانیا-مى‏گوئیم:مگر تاریخ صحیح و دست نخورده‏اى از گذشتگان و زمانهاى قدیم در دست داریم که ما بتوانیم این‏روایات را با آنها منطبق ساخته و یا تاییدى از آنها بگیریم؟
جائى که مقدس‏ترین کتابها مانند تورات و انجیل با آنهمه‏نسخه‏هاى متعددى که معمولا از آنها در دست مردم آن زمانهابوده و جمله جمله و کلمه بکلمه آنها مورد احترام و متن دستورات‏دینى آنها بوده از دستبرد و تحریف و تصحیف و اسقاط در امان‏نبوده،و طاغوتهاى زمان و جیره خوارانشان احکام و فرامین آنها رابنفع ایشان تغییر داده و یا اسقاط کرده‏اند، دیگر چگونه کتابهاى‏تاریخى معدودى که در زوایاى کتابخانه‏ها با نسخه‏هاى خطى‏منحصر به فرد یا انگشت‏شمارى وجود داشته مى‏تواند مورد اعتمادباشد؟
و ثالثا-بر فرض که چنین تاریخى وجود داشته باشد که‏اوضاع و احوال آنزمانها را نوشته و ثبت کرده باشد آیا همه‏وقایعى که در آنزمانها اتفاق افتاده در تاریخها ثبت و نگارش‏شده؟و آیا وسائل ارتباطى آنچنان بوده که تاریخ نگاران بتواننداز هر اتفاقى که در گوشه و کنار جهان آنروز اتفاق مى‏افتاده‏مطلع گردند و آنرا در تاریخ ثبت کنند؟مگر امروزه با تمام این‏وسائل ارتباطى و مخابراتى و رادیوها و تلویزیونها و ماهواره‏هاو...چنین کارى انجام شده و چنین ادعائى مى‏توان کرد؟... مگر وسائل ارتباطى جهان آزادند و مستقلانه و بدور از سیاستها واختناقها و خارج از کانالهاى مخصوص و صافیهاى انحصارى‏مى‏توانند کوچکترین خبرى را منتشر کنند؟آن هم خبرى که‏بصورت معجزه آسمانى براى شکست‏یک قدرت طاغوتى و یک‏دربار سلطنتى بوقوع پیوسته باشد...؟مگر معجزاتى امثال‏«شق‏القمر»که وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان مى‏باشد و بگفته‏دکتر سعید بوطى-نویسنده مصرى-در کتاب فقه السیرة از امورمتفق علیه در نزد علماء و دانشمندان اسلامى است در تاریخهاى‏گذشته نقل شده...؟و بلکه معجزات انبیاء گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهیم خلیل علیه السلام و شکافته شدن دریابوسیله عصاى موسى و اژدها شدن و بلعیدن آن تمام مارهاى‏جادوئى ساحران و زنده شدن مردگان بدعاى حضرت مسیح وامثال آن جز در کتابهاى مقدس و مذهبى در تاریخها و روایات‏دیگر آمده و ذکرى از آنها دیده مى‏شود؟!...
و حقیقت آن است که تاریخ نویسان و وقایع نگاران گذشته‏در انحصار طاغوتهاى زمان بوده-چنانچه امروزه نیز عموما اینگونه‏است و بشر هنوز نتوانسته خود را از قید و بند ایشان آزاد سازد-وانبیاء الهى نیز پیوسته بر ضد همان طاغوتها قیام مى‏کرده ومبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بین بردن انبیاء و محو نام و آثار ایشان بوده و بهر وسیله مى‏خواسته‏اند آنها را افرادى‏ماجراجو و بى شخصیت و افسادگر معرفى کنند،و هرگز اجازه‏نمى‏دادند آنها را بعنوان مردانى الهى که قدرت انجام معجزه رادارند معرفى کنند،و بهمین دلیل معجزاتى را که بوسیله ایشان‏انجام مى‏شده انکار کرده و یا توجیه مى‏نمودند،و اگر کتابهاى‏آسمانى و روایات مذهبى نبود اثرى از این معجزات بجاى نمانده‏و بدست ما نرسیده بود...
چنانچه اکنون نیز ما در انقلاب اسلامى خود که یک انگیزه‏مذهبى داشته و ادامه آنرا نیز بیارى خدا همان انگیزه مذهبى وعشق شهادت طلبى در راه خدا و دین،تضمین کرده و بر ضدطاغوتهاى شرق و غرب قیام کرده همین شیوه تبلیغى را مى‏بینیم‏که هر حرکتى بنفع این انقلاب در داخل و یا خارج بشود مانندراهپیمایى میلیونى و غیر میلیونى که در داخل و یا خارج انجام‏مى‏گیرد اصلا منعکس نمى‏شود و در رادیوها و وسائل ارتباطجمعى ذکرى از آن نمى‏شود،اما کوچکترین حرکت ضدانقلاب-مانند اجتماعات اندکى که جمعا به صد نفر نمى‏رسدبا آب و تاب در همه رسانه‏هاى گروهى بعنوان یک حرکت ضدرژیم نه یکبار بلکه چند بار پخش مى‏گردد.
و بهمین دلیل ما مى‏گوئیم انگیزه و نیازى براى تحقیق در تاریخهاى گذشته نداریم و اگر هم تتبع کنیم معلوم نیست‏بجائى برسیم،مگر اینکه بخواهیم بهر وسیله و هر ترتیبى که شده‏تاییدى از تاریخ براى این روایات پیدا کنیم اگر چه مجبور شویم‏براى تطبیق این روایات با تاریخ دست به توجیه و تاویلهاى‏نامربوط بزنیم،چنانچه نظیر آنرا در داستان اصحاب فیل ذکرکرده و شنیدید و خواندید،که ما آنعمل را محکوم کرده و دلیل برضعف ایمان و غرب‏زدگى و تاریخ زدگى و غیره دانستیم... .
---------------------------------
1-یعنى او را بکنار خانه کعبه آورد و براى سلامتى و پناه او از شر شیاطین و دشمنان،بدنش را بچهار گوشه کعبه مالید.
2-صحیح البخارى ج 6 ص 73.
3-سوره جن آیه 9.
4-مفاتیح الغیب ج 8 ص 241.
5-بحار الانوار ج 15 ص 331.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:18 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

مطلبى که تذکر آن در اینجا لازم است و شاید لازم بود پیش‏از این تذکر داده شود،و در سفر رسول خدا در شش سالگى به‏یثرب،دخالت داشته و بلکه مى‏توان گفت در هجرت آنحضرت‏به یثرب و انتخاب آن شهر براى هجرت بى‏اثر نبوده،پیوند نسبى‏آنحضرت با یثرب بود،زیرا همانگونه که مى‏دانیم هاشم بن عبدمناف جد آن بزرگوار در یکى از سفرهاى خود به یثرب با«سلمى‏»دختر عمر بن زید...
خزرجى-که از طائفه بنى عدى بن نجاربود-ازدواج کرد،و عبد المطلب پدر عبد الله-و جد رسول خدا-ازهمین زن متولد شد،و مدتى هم در همان شهر یثرب(مدینه)بودتا هنگامى که هاشم بن عبد مناف از دنیا رفت برادرش-مطلب‏بن عبد مناف-به مدینه رفت و عبد المطلب را که نامش‏«شیبة‏الحمد»و نام اولش‏«عامر»بود با اصرار زیادى از مادرش سلمى‏باز گرفته و با خود بمکه برد،و چون هنگام ورود بمکه پشت‏سر عمویش مطلب سوار شده و صورتش در اثر آفتاب بیابان حجازرنگین شده بود مردم مکه خیال کردند آن پسرک برده مطلب است که‏از یثرب یا جاى دیگر خریدارى کرده و به او«عبد المطلب‏»
گفتند،و با اینکه مطلب بارها بمردم گفت که او برادر زاده وى وفرزند هاشم است ولى همان نام عبد المطلب براى او معروف‏گردید و نام اصلى وى یعنى‏«شیبة الحمد»از یاد رفت.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:18 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

مشهور آن است که عبد الله قبل از آنکه فرزند بزرگوارش‏رسول خدا(ص)بدنیا بیاید در مدینه از دنیا رفت،و در همان شهردر جائى بنام‏«دار النابغة‏»او را دفن کردند،ولى قول دیگر آن‏است که رسول خدا(ص)بدنیا آمده بود و دو ماه یا بیشتر از عمرشریف آنحضرت گذشته بود که عبد الله از دنیا رفت (1) و یعقوبى وبرخى دیگر معتقدند که این قول دوم اجماعى است و مورد قبول‏بیشتر علماء و دانشمندان است (2) .
ولى ابن اثیر در کتاب اسد الغابة قول اول را ثابت‏تر ومحکم‏تر مى‏داند (3)
و ماجراى وفات عبد الله را نیز اینگونه نوشته‏اند که بمنظورتجارت بهمراه کاروان قریش رهسپار شام گردید،و در مراجعت‏از شام بیمار شد،و روى همان پیوند خویشاوندى که‏گفته شد در میان‏«بنى عدى بن نجار»توقف کرد،ولى بیمارى‏او طولانى شده و پس از یک ماه که بسترى بود از دنیا رفت،وچون کاروان قریش بمکة رفت و عبد المطلب از حال وى جویاشد و دانست که در مدینه بیمار است بزرگترین فرزند خود یعنى‏حارث را نزد او بمدینه فرستاد، ولى هنگامى که حارث بمدینه‏آمد متوجه شد که عبد الله از دنیا رفته!
-------------------------------------
1-قول دو ماه در روایتى از امام صادق علیه السلام روایت‏شده و مرحوم کلینى هم آنرااختیار فرموده(اصول کافى ج 1 ص 439)و اقوال دیگرى نیز مانند یکسال و 28 ماه و 7 ماه‏پس از ولادت آنحضرت نیز نقل شده(تاریخ پیامبر اسلام‏«آیتى‏»ص 47،و پاورقى سیره‏ابن هشام ج 1 ص 158)
2-تاریخ پیامبر اسلام ص 47 پاورقى سیره ابن هشام ج 1 ص 158 و از اشعار عبد المطلب که هنگام مرگ خود خطاب به ابو طالب و در مورد سفارش رسول خدا(ص)گفته است نیز همین‏قول تایید مى‏شود،و آن اشعار در صفحات آینده خواهد آمد.
3-اسد الغابة ج 1 ص 13 و 14

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:19 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

چنانچه ابن اثیر در اسد الغابة نوشته آنچه از عبد الله به رسول‏خدا(ص)به ارث رسید عبارت بود از یک کنیز بنام‏«ام ایمن‏»و پنج‏شتر و یک گله گوسفند و شمشیرى و مقدارى پول (1) .
و نظیر همین گفتار از واقدى در کتاب‏«المنتقى فى مولودالمصطفى‏»نقل شده که بجز شمشیر و پول اموال دیگر را ذکر کرده (2) .
و باید دانست که‏«ام ایمن‏»همان کنیزکى است که پس‏از وفات آمنه تربیت رسول خدا(ص)را بعهده گرفت و پیوسته باآن حضرت بود تا وقتى که رسول خدا بزرگ شده و او را آزادکرده و بهمسرى زید بن حارثه در آورد،و تا پنج‏یا شش ماه پس‏از رحلت رسول خدا(ص)نیز زنده بود و آنگاه از دنیا رفت.
----------------------------
1-اسد الغابة ج 1 ص 13 و 14
2-بحار الانوار ج 15 ص 125

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:19 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

دوران رضاع و شیرخوارگى رسول خدا(ص)

چنانچه مورخین نوشته‏اند رسول خدا پس از ولادت،هفت‏روز از مادرش آمنه شیر خورد و چون روز هفتم شد جد بزرگوارش‏عبد المطلب گوسفندى براى او عقیقه کرد و سپس آنحضرت را به‏«ثویبه‏»کنیز عبد المطلب دادند و چند روز نیز«ثویبه‏»
آنحضرت را شیر داد (1) ،و پس از آن تا پایان دوران رضاع این سعادت نصیب حلیمه سعدیه گردید،و«ثویبه‏»حمزة بن‏عبد المطلب را نیز شیر داده بود و از اینرو حمزه برادر رضاعى‏آنحضرت بود،و این ثویبه تا سال هفتم هجرت زنده بود و آنگاه‏از دنیا رفت و رسول خدا(ص)پیوسته او را اکرام کرده و مورد مهرو محبت‏خویش قرارش مى‏داد.
-----------------------------
1-جزرى و یعقوبى و دیگران نوشته‏اند که این‏«ثویبه‏»حمزة بن عبد المطلب و جعفر بن‏ابیطالب و عبد الله بن جحش را نیز شیر داده و از اینرو آنها برادران رضاعى رسول خدا بوده‏اند.و در فروغ ابدیت آمده که‏«ثویبه‏»چهار ماه آنحضرت را شیر داد،و این مطلب رااز کتاب بحار الانوار(ج 15 ص 384)و مناقب(ج 1 ص 119)نقل مى‏کند،ولى نگارنده به‏هر دو کتاب طبق همان آدرس مراجعه کردم و در هر دوى آنها با مختصر اختلافى عبارت‏چنین بود:
«ارضعته ثویبه بلبن ابن لها یقال له‏«مسروح‏»ایاما قبل ان تقدم حلیمة...»و بهرصورت مدت چهار ماه را در جائى ندیدم.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:20 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

حلیمه سعدیه

حلیمه دختر ابو ذؤیب‏«عبد الله بن حارث‏»و از قبیله بنى‏سعد و نسبش به قبائل هوازن مى‏رسد،چنانچه شوهرش حارث بن‏عبد العزى(که پدر رضاعى رسول خدا(ص)است)از همان قبیله‏است و نسبش به‏«هوازن‏»مى‏رسد.
و فرزندان حلیمه نیز از شوهرش حارث بن عبد الله سه فرزندبود یک پسر بنام‏«عبد الله‏»و دو دختر بنامهاى‏«انیسه‏»و«حذافة‏»که این حذافة نام دیگرى هم داشت و آن‏«شیماء»
بود،و بهمان نام دوم معروف شد،و همین‏«شیماء»بود که درجنگ حنین،یا پس از آن،هنگام محاصره طائف بدست مسلمانان‏اسیر شد و چون خود را معرفى کرد،او را بنزد رسولخدا(ص)
آوردند و آنحضرت او را آزاد کرده و مورد اکرام خویش قرار داد-بشرحى که در جاى خود مذکور است (1)
و این حلیمه عمو زاده رسول خدا(یعنى ابو سفیان بن حارث‏بن عبد المطلب)را نیز شیر داده بود،و او نیز برادر رضاعى‏آنحضرت بود.
و چنانچه از مقریزى در کتاب‏«امتاع الاسماع‏»نقل شده که‏حمزة بن عبد المطلب نیز در همین قبیله‏«بنى سعد»شیر خورده وبزرگ شده،و زنى که حمزه را شیر داده بود روزى بنزد حلیمه‏رفت و رسول خدا را نزد وى دید و به آنحضرت شیر داد،و ازاینرو حمزه از دو سوى برادر رضاعى رسول خدا(ص)بود،یکى ازسوى‏«ثویبه‏»و دیگرى از سوى زن شیر ده قبیله سعدیه.
---------------------------
7-مى‏توانید براى اطلاع بیشتر به زندگانى پیغمبر اسلام-تالیف نگارنده ص 588-مراجعه‏نمائید.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:20 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

انگیزه اینکه رسول خدا را به دایه سپردند-آن هم به‏حلیمه-چه بود؟

در اینجا جاى این سؤال هست و در پاره‏اى از نوشته‏ها نیزعنوان شده که علت اینکه رسول خدا را به دایه سپردند چه بود؟وبر فرض اینکه اینکار ضرورت و لزومى داشت در قبیله بنى سعد وحلیمه خصوصیتى بوده که آنحضرت را بدان قبیله و بدان زن‏سپردند و یا اینکه از باب اتفاق و بصورت برخوردى این ماجرابوقوع پیوسته؟
در پاسخ سئوال نخست باید بگوئیم بر خلاف آنچه پاره‏اى ازنویسندگان مغرض و یا بى اطلاع مسیحى نوشته‏اند و درمقطعهائى از زندگانى پیامبر اسلام مسئله فقر و تنگدستى ویتیمى آنحضرت را عنوان کرده و قسمتى از آنها را معلول‏همان فقر و تنگدستى دانسته‏اند،قدر مسلم آن است که انگیزه‏سپردن آنحضرت به دایه این مسئله نبوده،زیرا بر فرض آنکه‏عبد الله پدر آنحضرت قبل از ولادت آنبزرگوار از دنیا رفته باشدولى همانگونه که در آغاز همین سمت‏خواندید رسول خدا از پدرخود،اموال بسیارى را به ارث برده بود و فقیر و تنگدست نبود،گذشته از اینکه مادرش آمنه نیز دختر رئیس قبیله بنى زهره وداراى ثروت بوده،و جدش عبد المطلب نیز که کفالت آنحضرت را بعهده داشت،رئیس قریش و مردى ثروتمند بوده که یک قلم‏ثروت او طبق تاریخى که در داستان اصحاب فیل خواندیددویست عدد شتر بارکش بوده...!
و بنابر این،علت‏سپردن آنحضرت به دایه مسلما فقر وتنگدستى نبوده،و باید علت دیگرى داشته باشد،و در روایات دوعلت براى اینکار ذکر شده یکى نبودن شیر براى آنحضرت ودیگرى رسم و عادت اهل مکه در اینکار.
1-در کتاب شریف کافى و مناقب ابن شهر آشوب از امام‏صادق علیه السلام روایت‏شده که چون رسول خدا بدنیا آمد چندروز گذشت که آنحضرت شیر نداشت و ابو طالب در صدد بر آمدتا حلیمه را پیدا کرده و آن نوزاد شریف را به وى سپرد. (1)
2-در بحار الانوار از کتاب الانوار ابو الحسن بکرى روایت‏کرده که گوید:بزرگان و گذشتگان ما روایت کرده‏اند که‏عادت مردم مکه چنان بود که چون نوزادشان هفت روزه مى‏شدبه جستجوى دایه‏اى براى او مى‏رفتند تا او را به دایه دهند،و ازهمین رو به عبد المطلب گفتند: براى فرزند خود دایه‏اى پیدا کن‏تا او را به دایه دهیم... (2)
و این دو روایت اگر چه از نظر سند ضعیف است امامى‏توانند راه گشائى براى ما باشند تا به علت و انگیزه‏اى در این‏راه دست‏یابیم،و از اینرو در توضیح این دو روایت مى‏گوئیم‏هیچ بعید نیست که آمنه،با اینکه جوان بوده و علاقه‏مند به‏نگهدارى تنها فرزندش در نزد خود بوده ولى احتمالا در اثر اندوه‏بسیارى که از مرگ شوهر جوان و محبوب خود بدو دست داده‏شیرش خشک شده و پاسخگوى غذاى کودک عزیزش نبوده،ویا اینکه طبق عادت و شیوه مردم مکه-با اینکه شیر داشته-ناچاربوده نوزادش را بدایه بسپارد،که البته براى این رسم و عادت‏مردم مکه نیز جهاتى را ذکر کرده‏اند مانند اینکه گفته‏اند:
1-شهر مکه و با خیز بوده و بخصوص نوزادان بیشتر مورد خطرسرایت این بیمارى خطرناک بودند،و مردم مکه براى حفظسلامت آنها نوزادان خویش را به دایه‏هائى که در خارج شهرمکه سکونت داشتند مى‏سپردند تا دوران شیرخوارگى رابگذرانند.چنانچه در روایت کازرونى در کتاب‏«المنتقى فى‏مولود المصطفى‏»-باب 4 قسم 2-آمده که حلیمه،رسول‏خدا«ص‏»را در سن چهار سالگى بنزد آمنه آورد ولى آمنه بدوگفت:
«ارجعى بابنى فانى اخاف علیه و باء مکه...»پسرم را بازگردان که من از وباى مکه بر او بیمناکم. .. (3)
2-هواى آزاد و محیط بى سر و صدا و دور از جنجال صحراموجب محکم شدن استخوان،و رشد بهتر و تربیت‏سالم جسم وجان نوزاد مى‏گردید،همانگونه که بطریق وجدان مشاهده‏مى‏کنیم افرادى که در روستاها و بیابانها تربیت مى‏شوند از نظرجسم و جان نیرومندتر از مردمانى هستند که در شهرها و مراکزتمدن پرورش مى‏یابند... (4)
3-زنانى که بچه‏هاى خود را به دایه مى‏دادند فرصت بیشترو بهترى براى شوهر دارى و جلب رضایت‏شوهر داشتند و این‏مسئله در زندگى داخلى و محیط خانه آنان بسیار مؤثر بود که‏البته این جهت در آمنه نبوده چون شوهرش از دنیا رفته بود.
4-اعراب صحرا عموما-و قبیله بنى سعد خصوصا-زبانشان‏فصیح‏تر از شهریان بود،و این یا بدان جهت بود که زبان مردم‏شهر در اثر رفت و آمد کاروانیان و اختلاط و آمیزش با افراد گوناگون اصالت‏خود را از دست مى‏داد،و یا اینکه هواى آزادبیابان در اینجهت مؤثر بود،و اتفاقا قبیله بنى سعد به فصاحت‏لهجه مشهور بود،و بهمین منظور مردم مکه بیشتر بچه‏هاى خود رابراى شیرخوارگى بهمین قبیله مى‏سپردند.و این حدیث نیزمى‏تواند مؤید این مطلب باشد که از رسول خدا نقل کرده‏اند که‏فرمود:
«انا اعربکم،انا قرشى و استرضعت فى بنى سعد» (5)
من از همه شما فصیح‏ترم زیرا هم قرشى هستم،و هم درقبیله بنى سعد شیر خورده‏ام.
----------------------------------
1-اصول کافى ج 1 ص 448.مناقب ج 1 ص 32.
2-بحار الانوار ج 15 ص 371.
3-بحار الانوار ج 15 ص 401.
4-على علیه السلام در نامه‏اى که بعثمان بن حنیف مى‏نویسد در مورد اینکه چگونه باغذاى اندک آن شجاعت بى نظیر از آنحضرت دیده مى‏شد مى‏فرماید:«الا و ان الشجرة‏البریة اصلب عودا و الروائع الخضرة ارق جلودا،و النباتات البدویة اقوى وقودا و ابطاخمودا...»
5-سیره ابن هشام ج 1 ص 176

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:23 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

و به ترتیبى که گفته شد رسول خدا(ص)را به حلیمه سعدیه‏سپردند،و از حلیمه در اینباره روایاتى نیز نقل شده که کیفیت بردن‏آنحضرت و خصوصیات زندگى او را در آن مرحله از زندگى و رعایت عدل‏و انصاف آن کودک معصوم را در شیرخوارگى با برادر رضاعى خودذکر کرده،و نیز خیر و برکت بسیارى را که در اثر ورودآنحضرت نصیب قبیله بنى سعد گردید بیان مى‏دارد که در کتابهاى تاریخى به تفصیل نوشته‏اند،و بنظر ما نقل آنها دراینجا ضرورتى ندارد جز قسمتهائى از آن که مورد بحث و رد وایراد قرار گرفته است مانند اینکه ابن هشام در سیره از ابن‏اسحاق بسند خود از حلیمه روایت کرده که گوید:چون ما بمکه‏آمدیم با زنان دیگر قبیله بودیم که براى پیدا کردن نوزادى از مردم‏مکه به جستجو پرداختیم...
«فما منا امراة الا و قد عرض علیها رسول الله-صلى الله‏علیه و آله-فتاباه اذا قیل لها انه یتیم،و ذلک انا انما کنا نرجوالمعروف من ابى الصبى،فکنا نقول:یتیم!و ما عسى ان‏تصنع امه و جده! فکنا نکرهه لذلک‏». (1)
«یعنى هیچ زنى از آنها نبود جز آنکه رسول خدا را نزد او بردندولى همینکه به آنها مى‏گفتند او یتیم است از پذیرفتن اوخوددارى مى‏کرد،زیرا ما امید کمک از پدر نوزاد داشتیم و باخود مى‏گفتیم:او یتیم است!و مادر و جدش چه کمکى‏مى‏توانند در مورد او بکنند،و از همین رو پذیرفتن آن کودک یتیم‏را خوش نداشتیم...»
وى سپس نقل مى‏کند که چون دیگر هنگام رفتن شد و نوزاد دیگرى پیدا نشد ناچار شدم همان کودک رابگیرم که دست‏خالى از مکه نرفته باشم...»
اما با توجه به شخصیت عظیم عبد المطلب در مکه،و هم‏چنین مادرش آمنة که دختر رئیس قبیله بنى زهره بود،و ثروت‏بسیارى که نزد آنها بود این نقل مخدوش بنظر مى‏رسد،و از اینروبرخى از اهل تحقیق گفته‏اند راوى این حدیث هر که بود-اگرچه خود حلیمه باشد-خواسته است تا با ذکر این مقدمه عظمت‏رسول خدا را جلوه‏گر سازد،ولى از روى بى‏اطلاعى برخلاف‏یک واقعیت تاریخى سخن گفته،و ندانسته رسول خدا را ورداهانت‏خویش قرار داده...در صورتیکه با توجه به شخصیت‏اجتماعى عبد المطلب و مادرش آمنه نه تنها هیچ دایه‏اى ازپذیرفتن آن بچه خوددارى نمى‏کرد بلکه براى گرفتن چنین‏نوزادى بر حسب معمول و قاعده بر یکدیگر سبقت جسته و آنراافتخار و بهره بزرگى براى خود مى‏دانستند...
نگارنده گوید:
مرحوم ابن شهر آشوب(ره)در مناقب داستان را بگونه‏اى دیگرنقل کرده که این اظهار نظرها و اجتهادهاى راوى در آن نیست ودر نتیجه چنین خدشه و ایرادى بر آن وارد نیست و به واقعیت‏نزدیکتر است،وى مى‏نویسد:«ذکرت حلیمة بنت ابى ذؤیب عبد الله بن حارث من مضر،زوجة الحارث بن عبد العزى المضرى ان البوادى اجدبت،و حملناالجهد على دخول البلد فدخلت مکة و نساء بنى سعد قد سبقن الى‏مراضعهن فسالت مرضعا فدلونى على عبد المطلب و ذکر ان له‏مولودا یحتاج الى مرضع له فاتیت الیه...» (2)
یعنى حلیمه دختر ابى ذؤیب-عبد الله بن حارث از قبیله‏مضر و همسر حارث بن عبد العزى مضرى-گوید:خشکسالى‏شد،و سختى زندگى ما را ناچار کرد از بادیه به شهر بیائیم وبهمین منظور بمکه آمدیم و زنان قبیله بنى سعد هر کدام نوزادشیرخوار خود را یافتند،و من نیز سراغ نوزاد شیر خوارى را گرفتم ومرا به عبد المطلب راهنمائى کرده و گفتند:او را نوزادى است‏که نیاز به دایه دارد،و من بنزد او رفتم...
سپس گفتگوى عبد المطلب را با حلیمه و پذیرفتن نوزاد واوصاف بارز نوزاد را از زبان حلیمه بازگو مى‏کند...

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:23 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها