0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

اصل داستان

بنابر نقل مشهور نه سال و به قولى دوازده سال از عمر رسول‏خدا(ص)گذشته بود (1) که ابو طالب به همانگونه که گفتیم‏مانند سایر مردم قریش-عازم سفر شام شد،تا با مال التجاره‏مختصرى که داشت تجارت کند و از اینراه کمکى به مخارج‏سنگین خود بنماید.
قرشیان هر ساله دو بار سفر تجارتى داشتند یکى به‏«یمن‏» در زمستان و دیگرى به‏«شام‏»در تابستان‏«رحلة الشتاءو الصیف‏».
مقصد در این سفر شهر بصرى بود که در آنزمان یکى ازشهرهاى بزرگ شام و از مهمترین مراکز تجارتى آن عصر بشمارمیرفت.
در نزدیکى شهر بصرى صومعه و کلیسائى وجود داشت ومردى دیر نشین و ترسائى گوشه گیر بنام‏«بحیرا»در آن کلیسازندگى میکرد،و مسیحیان معتقد بودند که کتابها و هم چنین‏علومى که در نزد دانشمندان گذشته آنان بوده دست بدست وسینه بسینه به بحیرا منتقل گشته است.
و برخى گفته‏اند:صومعه‏«بصرى‏»-که تا شهر 6 میل فاصله‏داشت مانند صومعه‏هاى عادى و معمولى دیگر نبود بلکه‏مخصوص بسکونت آن دانشمند و عالمى از نصارى بود که علم ودانشش از دیگران فزونتر و در مراحل سیر و سلوک از همگان برترباشد،و«بحیرا»داراى چنین اوصافى بود.
هنگامى که ابو طالب تصمیم به این سفر گرفت بفکر یتیم‏برادر افتاد و با علاقه فراوانى که باو داشت نمیدانست آیا او را درمکه بگذارد یا همراه خود بشام ببرد. وقتى هواى گرم تابستان بیابان حجاز و سختى مسافرت باشتر را در کوه و بیابان بنظر میآورد ترجیح میداد محمد را-که‏کودکى بیش نبود و با این گونه ناملایمات روبرو نشده بود-درمکه بگذارد و از رنج‏سفر او را معاف دارد،ولى از آنطرف با آن‏علاقه شدید و توجه خاصى که در حفاظت و نگهدارى او داشت‏نمى‏توانست‏خود را حاضر کند که او را در مکه بگذارد و خیالش‏در اینباره آسوده نبود،و تا آن ساعتى که میخواست‏حرکت کندهمچنان در حال تردید بود.
هنگامى که کاروان قریش خواست‏حرکت کند ناگهان‏ابو طالب فرزند برادر را مشاهده کرد که با چهره‏اى افسرده به عمونگاه مى‏کند و چون خواست با او خدا حافظى کند چند جمله‏گفت که ابو طالب تصمیم گرفت محمد را همراه خود ببرد.
رسولخدا-صلى الله علیه و آله-با همان قیافه معصوم وجذاب رو بعمو کرده و همچنان که مهار شتر را گرفته بود آهسته‏گفت:عمو جان!مرا که کودکى یتیم هستم و پدر و مادرى‏ندارم به که مى‏سپارى؟
همین چند جمله کافى بود که ابو طالب را از تردید بیرون‏آورد و تصمیم به بردن آن بزرگوار بگیرد،و از اینرو بلا درنگ‏بهمراهان خود گفت: بخدا سوگند او را با خود مى‏برم و هیچگاه از او جدا نخواهم‏شد.
کاروان قریش حرکت کرد اما مقدارى راه که رفتند متوجه‏شدند که این سفر مانند سفرهاى قبلى نیست و احساس راحتى وآرامش بیشترى مى‏کنند آفتاب آن سوزشى را که در سفرهاى قبل‏داشت ندارد و از گرما بدان مقدارى که سابقا ناراحت مى‏شدنداحساس ناراحتى نمى‏کنند.این اوضاع براى همه مردم کاروان‏تعجب آور بود تا جائى که یکى از آنها چند بار گفت: این سفر چه سفر مبارکى است.
ولى شاید کمتر کسى بود که بداند اینها همه از برکت همان‏کودک دوازده ساله است که در این سفر همراه کاروان آمده‏بود.
بالاتر از همه کم کم متوجه شدند که روزها لکه ابرى پیوسته‏بالاى سر کاروان در حرکت است و براى آنها در آفتاب گرم‏سایه مى‏افکند،و این مطلب وقتى براى آنها بخوبى واضح شدکه به صومعه و دیر«بحیرا»نزدیک شدند.
خود بحیرا وقتى از دور گرد و غبار کاروانیان را دید به لب‏دریچه‏اى که از صومعه به بیرون باز شده بود آمد و چشم‏بکاروانیان دوخته بود و گاهى نیز سر بسوى آسمان مى‏کشید و گویا همان لکه ابر را جستجو میکرد که بر سر کاروانیان سایه‏مى‏افکند.
و هیچ بعید نیست که روى صفاى باطنى که پیدا کرده بود واخبارى که از گذشتگان بدو رسیده بود منتظر دیدن چنین منظره وچشم براه آمدن آن قافله بود،و جریانات بعدى این احتمال راتایید میکند،زیرا مورخین مانند ابن هشام و دیگران مى‏نویسند:
کاروان قریش هر ساله از کنار صومعه بحیرا عبور میکرد وگاهى در آنجا منزل میکردند و تا آن سفر هیچگاه بحیرا با آنان‏سخنى نگفته بود،اما این بار همینکه کاروان در نزدیکى صومعه‏منزل کردند غذاى زیادى تهیه کرد و کسى را بنزد ایشان فرستادکه من غذاى زیادى تهیه کرده‏ام و دوست دارم امروز تمامى‏شما از کوچک و بزرگ و بنده و آزاد،هر که در کاروان است برسر سفره من حاضر شوید.
بحیرا از بالاى صومعه خود بخوبى آن لکه ابر را دیده بود که‏بالاى سر کاروان میآید و همچنان پیش آمد تا بر سر درختى که‏کاروانیان زیر آن درخت منزل کردند ایستاد.
ابن هشام از ابن اسحاق نقل کرده که:خود بحیرا پس ازدیدن اینمنظره از صومعه بزیر آمد و از کاروان قریش دعوت کردتا براى صرف غذا بصومعه او بروند،یکى از کاروانیان بدو گفت:اى بحیرا بخدا سوگند مثل اینکه این بار براى تو ماجراى‏تازه‏اى رخ داده زیرا چندین بار تاکنون ما از اینجا عبور کرده‏ایم وهیچگاه مانند امروز بفکر پذیرائى ما نیفتادى؟
بحیرا گویا نمى‏خواست راز خود را به این زودى فاش کنداز اینرو در جواب او گفت:
راست است،اما مگر نه این است که شما میهمان و وارد برمن هستید،من دوست داشتم این بار نسبت بشما اکرامى کرده‏باشم و بهمین جهت غذائى آماده کرده و دوست دارم همگى‏شما از آن بخورید.
قرشیان بسوى صومعه حرکت کردند،اما محمد-صلى الله‏علیه و آله-را بخاطر آنکه کودکى بود و یا بملاحظات دیگرى‏همراه نبردند،و بعید هم نیست که خود آنحضرت که بیشتر مایل‏بود در تنهائى بسر برد و به اوضاع و احوال اجتماعى که در آن‏بسر مى‏برد اندیشه کند از آنها خواست تا او را نزد مال التجاره‏بگذارند و بروند،وگرنه معلوم نیست ابو طالب به این سادگى‏حاضر شده باشد تا او را تنها بگذارد و برود.
هر چه بود که بحیرا در قیافه یکایک واردین نگاه کرد واوصافى را که از پیامبر اسلام شنیده و یا در کتابها خوانده بود درچهره آنها ندید،از اینرو با تعجب پرسید: کسى از شما بجاى نمانده؟
یکى از کاروانیان پاسخ داد:بجز کودکى نورس که از نظرسن کوچکترین افراد کاروان بود کسى نمانده!
بحیرا گفت:او را هم بیاورید و از این پس چنین کارى‏نکنید!
مردى از قریش گفت:به لات و عزى سوگند براى ماسرافکندگى نیست که فرزند عبد الله بن عبد المطلب میان ماباشد!این سخن را گفته و برخاست و از صومعه بزیر آمد و محمد-صلى الله علیه و آله-را با خود بصومعه برد و در کنار خویش‏نشانید.
بحیرا با دقت بچهره آنحضرت خیره شد و یک یک اعضاءبدن آنحضرت را که در کتابها اوصاف آنها را خوانده بود از زیرنظر گذرانید.
قرشیان مشغول صرف غذا شدند ولى بحیرا تمام حرکات ورفتار محمد-صلى الله علیه و آله-را دقیقا زیر نظر گرفته و چشم‏از آنحضرت بر نمیدارد،و یکسره محو تماشاى او شده.
میهمانان سیر شدند و سفره غذا بر چیده شد در اینموقع بحیراپیش یتیم عبد الله آمد و بدو گفت:اى پسر تو را به لات و عزى‏سوگند میدهم که آنچه از تو مى‏پرسم پاسخ مرا بدهى؟-و البته بحیرا از سوگند به لات و عزى منظورى نداشت جزآنکه دیده بود کاروانیان بدان قسم میخورند.
اما همینکه آنبزرگوار نام لات و عزى را شنید فرمود:مرا به‏لات و عزى سوگند مده که چیزى در نظر من مبغوض‏تر از این دونیست.
بحیرا گفت:پس تو را بخدا سوگند میدهم سؤالات مرا پاسخ‏دهى!
حضرت فرمود:هر چه میخواهى بپرس!
بحیرا شروع کرد از حالات و زندگانى خصوصى و حتى‏خواب و بیدارى آنحضرت سؤالاتى کرد و حضرت جواب میداد،بحیرا پاسخهائى را که مى‏شنید با آنچه در کتابها در باره پیغمبراسلام دیده و خوانده بود تطبیق میکرد و مطابق میدید،آنگاه میان‏دیدگان آنحضرت را با دقت نگاه کرد،سپس برخاسته و میان‏شانه‏هاى آنحضرت را تماشا کرد و مهر نبوت را دید و بى اختیارآنجا را بوسه زد.
قرشیان که تدریجا متوجه کارهاى بحیرا شده بودند بیکدیگرگفتند:محمد نزد این راهب مقام و منزلتى دارد،از آنسو ابو طالب‏نگران کارهاى بحیرا شد و ترسید مبادا دیر نشین سوء قصدى‏نسبت به برادر زاده‏اش داشته باشد که ناگاه بحیرا را دید نزد وى آمده پرسید:
این پسر با شما چه نسبتى دارد؟
ابو طالب-فرزند من است!
بحیرا-او فرزند تو نیست،و نباید پدرش زنده باشد!
ابو طالب-او فرزند برادر من است.
بحیرا-پدرش چه شد؟
ابو طالب-هنگامى که مادرش بدو حامله بود وى از دنیارفت.
بحیرا-مادرش کجاست؟
ابو طالب-مادرش نیز چند سالى است مرده!
بحیرا-راست گفتى.اکنون بشنو تا چه میگویم:
او را بشهر و دیار خود بازگردان و از یهودیان محافظتش کن ومواظب باش تا آنها او را نشناسند که بخدا سوگند اگر آنچه من‏در مورد این جوان میدانم آنها بدان آگاه شوند نابودش مى‏کنند.
و سپس ادامه داده گفت:
اى ابو طالب بدان که کار این برادر زاده‏ات بزرگ و عظیم‏خواهد گشت و بنابر این هر چه زودتر او را بشهر خود باز گردان.
و در پایان سخنانش گفت:
من آنچه لازم بود بتو گفتم و مواظب بودم این نصیحت را بتو بنمایم.
سخنان بحیرا تمام شد و ابو طالب در صدد بر آمد تا هر چه‏زودتر به مکه باز گردد و از اینرو کار تجارت را بزودى انجام دادو به مکه بازگشت و حتى برخى گفته‏اند:از همانجا محمد(ص) را با بعضى از غلامان خود به مکه فرستاد و خود به دنبال تجارت‏رفت.
و در پاره‏اى از تواریخ آمده که وقتى سخنان بحیرا تمام شدابو طالب بدو گفت:اگر مطلب اینطور باشد که تو مى‏گوئى او درپناه خدا است و خداوند او را محافظت‏خواهد کرد.و در روایتى‏که طبرى و برخى دیگر در این باره از ابو موسى اشعرى نقل کرده‏بدنبال داستان بحیرا آمده است که بحیرا هم چنان ابو طالب راسوگند داد تا اینکه ابو طالب آنحضرت را به مکه باز گرداند...واین جمله را هم اضافه کرده که:
«و بعث معه ابو بکر بلالا،و زوده الراهب من الکعک و الزیت‏»
یعنى ابو بکر بلال را بهمراه آنحضرت فرستاد،و راهب نیزتوشه راهى از«کاک‏» (2) و زیتون به آنحضرت داد (3)
----------------------------------------
1-«کعک‏»که در عبارت عربى آمده معرب‏«کاک‏»است که نوعى نان روغنى‏و کلوچه است.
2-تاریخ طبرى ج 2 ص 34-و البدایة و النهایة ج 2 ص 285 سیره حلبیة ج 1 ص 120
-و جالب است بدانید که در سالهاى اخیر دیرى در کشور اردن-در نزدیکى شهر درعا-کشف شده که گویند«دیر»همین بحیرا است و توریستها را براى تماشا و زیارت‏بدانجا مى‏برند.
3-فروغ ابدیت ج 1 ص 142

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:37 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

بهانه‏اى در دست برخى از مغرضان

ما قبل از آنکه به نقد و بررسى این داستان بپردازیم باید به‏اطلاع شما برسانیم که این داستان به این شکلى که نقل شده‏بهانه‏اى بدست مغرضان و برخى از خاور شناسان داده است آنهاکه پیوسته مى‏گردند تا از تاریخ و روایات پراکنده اسلامى‏بهانه‏اى بدست آورده و بصورت حربه‏اى علیه اسلام و رهبرگرامى آن استفاده کنند،اینان این داستان و امثال آن راوسیله‏اى براى تشکیک در نبوت پیغمبر اکرم(ص)قرار داده وچنانچه در کتاب فروغ ابدیت از آنها نقل شده گفته‏اند:
«محمد بر اثر عظمت روح و صفاى قلب،و قوت حافظه ودقت فکر که طبیعت بر او ارزانى داشته بود،بوسیله همان‏ملاقات سرگذشت پیامبران و گروه هلاک شدگان را مانند عاد وثمود و بسیارى از تعالیم حیات بخش خود را از همین راهب فراگرفت‏» (1) .
که در پاسخ باید بگوئیم:صرفنظر از صحت و سقم حدیث بحیراى راهب که بعدا در آن حث‏خواهیم کرد،بطلان این‏تهمت و پندار واضح‏تر از آن است که ما بخواهیم وقت زیادى ازشما و خود را روى آن صرف کنیم زیرا با توجه به اینکه:
اولا-عمر رسول خدا در این سفر آنقدر نبود که بتواند آن همه‏مطالب متنوع و گوناگون را در ذهن خود بسپارد و دهها سال پس‏از آن با آن زیبائى و فصاحت معجزه آمیز براى مردم بیان دارد...
و ثانیا-عمر آن سفر و بخصوص مدت دیدار آنحضرت با بحیرابه آن مقدار نبود که بتواند یک دهم از آن مطالب متنوع و بسیار رابیاموزد و یا دیرنشین نصرانى(و یا یهودى)به آن بزرگوار یاد دهد،بخصوص آنکه طبق تحقیق و مدارک قطعى آن بزرگوار«امى‏» بوده و سواد خواندن و نوشتن هم نداشته است و معمولا اینگونه‏امور احتیاج به ضبط و یاد داشت و داشتن سواد خواندن و نوشتن‏دارد.
و ثالثا-آنچه پیغمبر بزرگوار اسلام دهها سال بعد از این‏ماجرا در ضمن آیات بسیار زیاد قرآنى ابراز فرمود با بسیارى ازآنچه نزد راهبان و دیر نشینانى همچون بحیرا بوده و ریشه آن ازتورات و انجیل است تفاوت بسیار دارد،و اثرى از خرافاتى که‏بدست‏خرافه سازان در آن دو کتاب مقدس وارد شده در این آیات‏مبارکه دیده نمى‏شود و جائى براى این پندار باطل که این از آن گرفته شده باقى نمى‏ماند...
و رابعا-همه این پندارهاى غلط و تهمتهاى ناروا روى این‏فرض است که اصل این داستان صحیح و بدون خدشه و تردیدباشد،در صورتیکه ذیلا خواهید خواند که صدور این داستان موردتردید جمعى از تاریخ نویسان و ناقلان حدیث بوده،و راویان آنراعموما تضعیف کرده و روایتشان را مخدوش داشته‏اند...
و در پایان این را هم بد نیست بدانید که اینگونه اتهامات ونسبتهاى ناروا تازگى نداشته و در زمان خود آن بزرگوار هم ازاینگونه سخنان و گفتارهاى نادرست وجود داشته تا آنجا که‏خداى تعالى در صدد پاسخگوئى و دفاع از پیامبر بزرگوار خویش‏بر آمده و میفرماید:
و لقد نعلم انهم یقولون انما یعلمه بشر،لسان الذی یلحدون‏الیه اعجمی و هذا لسان عربی مبین×ان الذین لا یؤمنون‏بآیات الله لا یهدیهم الله و لهم عذاب الیم×انما یفتری الکذب‏الذین لا یؤمنون بآیات الله و اولئک هم الکاذبون (2)
یعنى-و به راستى ما مى‏دانیم که اینان مى‏گویند قرآن رابشرى به او تعلیم کرده و یاد داده،در صورتیکه زبان آنکس که بدو اشاره مى‏کند عجمى است،و این(قرآن)زبان عربى‏روشنى است، همانا آنها که آیات خدا را باور ندارند خداهدایتشان نمى‏کند و عذابى دردناک دارند.دروغ را فقط آنهائى‏مى‏سازند که به آیات خدا ایمان ندارند،و آنها خودشان‏دروغگویانند.
که البته این سخن ناروا را در باره مردى مسیحى مذهب رومى‏که نامش‏«ابو فکیهه‏»یا«مقیس‏»یا«ابن حضرمى‏»و یا«بلعام‏»بوده مى‏گفتند که ساکن مکه بود و رسول خدا گاهى‏نزد او رفت و آمد مى‏کرد.
بارى بهتر است این بحث را رها کرده و بدنباله بحث‏خود،یعنى تحقیق و بررسى این داستان باز گردیم.
---------------------------------------
1-سوره نحل آیه 103-105
2-براى اطلاع از مدرک این گفتار به کتاب‏«الصحیح من السیرة‏»ج 1 ص 91-92 مراجعه شود.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:37 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

نقد و بررسى داستان بحیرا

کنون که اصل این داستان را شنیدید باید بدانید که این‏داستان از چند نظر مورد انتقاد و ایراد قرار گرفته و صحت آن موردتردید و خدشه واقع شده است:
اولا-اینکه در چند روایت آمده بود که ابو بکر آنحضرت رااز همان‏«بصرى‏»پیش از آنکه به شام بروند بهمراه بلال به مکه‏باز گرداند از چند نظر مخدوش و بلکه غیر قابل قبول است:
1-از این نظر که بر طبق روایاتى که خود راویان و مورخان‏نقل کرده‏اند ابو بکر دو سال یا بیشتر از رسول خدا کوچکتر بوده‏و بلال نیز چند سال از ابو بکر کوچکتر بوده (1) ،و با توجه به آنچه‏در مورد عمر رسول خدا(ص)در آغاز این داستان شنیدید ابو بکردر آن زمان شش ساله و یا نه ساله و ده ساله بوده و بلال هم شایدهنوز بدنیا نیامده بود و اگر هم بدنیا آمده بوده دو سه سال بیشتر ازعمرش نگذشته بود،و بدین ترتیب حضور ابو بکر در کاروان درآن سنین از عمر بسیار بعید بنظر مى‏رسد چنانچه تولد بلال و بدنیاآمدن او نیز در آنروز خیلى بعید است،و اگر هم بدنیا آمده بوده در حبشه بوده نه در مکه.
2-فرض مى‏کنیم ابو بکر شش ساله و یا نه ساله و ده ساله‏در این سفر حضور داشته و بهمراه کاروان مزبور به بصرى و شام‏رفته،ولى اینکه ابو بکر در آن سنین از عمر داراى ثروت وتجارت و غلام و نوکرى بوده که بتواند امرى و یا نهیى صادرکند،و غلام و یا نوکر خود را به این سو و آن سو بفرستد بسیاربعید و بطور معمول غیر قابل قبول است.
3-فرض مى‏کنیم هر دو مطلب فوق را تعبدا بپذیریم.اساسابلال حبشى در آنروزگار چه ارتباطى با ابو بکر داشته!مگر نه‏این است که خود اینان نوشته‏اند:بلال در آغاز بعثت در خانه‏امیة بن خلف بصورت برده‏اى زندگى مى‏کرد،و با ایمان به‏رسول خدا و پذیرش اسلام از جانب وى تحت آزار و شکنجه‏ارباب خود یعنى امیة بن خلف قرار گرفت تا آنجا که او را درروزهاى گرم طاقت فرساى مکه برهنه مى‏کرد و روى ریگهاى‏داغ مکه مى‏خواباند و سنگ بزرگى روى سینه‏اش مى‏گذارد...
تا آنجا که مى‏نویسند:
تا اینکه روزى ابو بکر بر وى گذشت و آن منظره را دید و به‏امیة اعتراض کرد و پس از مذاکره‏اى که کردند قرار شد ابو بکربلال را از امیة خریدارى کند و از این شکنجه و عذاب آسوده‏اش گرداند.و بالاخره او را با غلامى دیگر که ابو بکر داشت مبادله‏کردند و ابو بکر او را آزاد کرد. (2)
گذشته از اینکه این قسمت،یعنى آزاد شدن بلال بدست‏ابو بکر نیز مورد اختلاف و تردید زیادى است،و در بسیارى ازروایات آمده که بلال را رسول خدا خریدارى کرده و آزاد فرمود، چنانچه از واقدى و ابن اسحاق نقل شده (3) و بلکه در پاره‏اى ازروایات نیز آمده که عباس بن عبد المطلب اینکار را کرد (4) واختلافات دیگرى در این باره که اگر خواستید مى‏توانید به کتاب‏«الصحیح من السیرة‏»مراجعه نمائید. (5)
4-همه این مطالب را هم که بپذیریم آیا این مطلب راچگونه مى‏توان پذیرفت که ابو طالب با شدت علاقه‏اى که به یتیم‏برادر داشت و همانگونه که قبلا شنیدید حاضر نبود ساعتى این‏کودک را از خود جدا کند و حتى در این باره به عموهاى دیگرآنحضرت نیز اعتماد نمى‏کرد، در اینجا او را با یک کودک کوچکتر از خود یعنى‏«بلال‏»از آن فاصله دور به مکه بفرستد،وبه قضا و قدر و آن بیابان بى آب و علف و پر از خطر بسپارد،وبدین ترتیب او را از خود جدا کرده و با خیالى آسوده بدنبال‏تجارت و ادامه سفر تجارتى رفته باشد!بخصوص پس از آن‏سفارشى که راهب مزبور به ابو طالب کرده که آن کودک را ازشر یهود و دیگران محافظت کن و هر چه زودتر او را به مکه بازگردان!
و ثانیا-از همه اینها گذشته اصل این داستان از نظر سندمخدوش است چه آنها که در کتب شیعه نقل شده و چه آنها که‏در کتابهاى اهل سنت آمده،زیرا ابن شهر آشوب آغاز آنرا ازمفسران و دنباله آنرا نیز از طبرى روایت کرده،و ضمانت آنرا ازعهده خود برداشته است.
و مرحوم صدوق نیز از دو طریق آنرا روایت کرده که طریق‏اول از نظر سند مقطوع و ضعیف است،و روایت دوم نیز مرفوعه‏است که هیچکدام قابل اعتماد نیست گذشته از آنکه روایت‏نخست مشتمل بر امور غریبه‏اى است که به افسانه شبیه‏تر است‏تا به یک داستان واقعى (6) و روایات اهل سنت نیز هیچکدام به رسول خدا(ص)و یا معصومى دیگر منتهى نمى‏شود،و آنچه درسیره ابن هشام و تاریخ طبرى و طبقات و جاهاى دیگر نقل شده‏یا از ابن اسحاق و یا از داود بن حصین و یا از ابو موسى اشعرى‏روایت‏شده که هیچکدام در آنزمان-یعنى زمان سفر رسول‏خدا(ص)و بر خورد با بحیرا-بوجود نیامده و متولد نشده بودند،وسند خود را نیز در این باره نقل نکرده‏اند تا در صحت و سقم آن‏تحقیق شود،و از اینرو از ابو الفدا نقل شده (7) که گفته است‏یکى‏از راویان این حدیث ابو موسى اشعرى است که وى در سال‏هفتم هجرت مسلمان شد و از اینرو این حدیث را باید از احادیث‏مرسله اصحاب بشمار آورد...گذشته از اشکال دیگرى که ما دربحث قبلى در ذیل خدشه و ایراد-4-نقل کردیم.
و ترمذى نیز چنانچه از وى نقل شده این روایت را غریب‏دانسته و گفته است:در سند آن عبد الرحمان بن غزوان دیده‏مى‏شود که روایتهائى بر خلاف موازین از او نقل شده (8) و ذهبى‏نیز گفته:«گمان مى‏رود که ساختگى باشد و قسمتى از آن‏دروغ است‏» (9) و ابن کثیر و دمیاطى و مغلطاى نیز در آن تردید کرده‏اند (10)
و مرحوم استاد شهید آیت الله مطهرى قدس سره الشریف درکتاب‏«پیامبر امى‏»فرموده:
«پرفسور ماسى نى یون‏»اسلام شناس و خاور شناس‏معروف،در کتاب سلمان پاک در اصل وجود چنین‏شخصى،تا چه رسد به برخورد پیغمبر با او تشکیک مى‏کندو او را شخصیت افسانه‏اى تلقى مى‏نماید،مى‏گوید:
«بحیرا سرجیوس و تمیم‏دارى و دیگران که روات درپیرامون پیغمبر جمع کرده‏اند اشباحى مشکوک ونایافتنى‏اند.
و ثالثا-مطلب دیگرى که موجب تضعیف این داستان مى‏شوداختلاف در مورد شخصیت بحیرا است که آیا نام اصلى اوجرجیس یا سرجس یا جرجس بوده،و یا اینکه از علماء یهود و ازاحبار یهود«تیماء»بوده-چنانچه برخى گفته‏اند-و یا ازکشیشهاى مسیحى و از قبیله عبد القیس بوده چنانچه برخى دیگرگفته‏اند، (11) که این خود موجب ضعف در روایاتى که رسیده‏مى‏شود.
و اینها قسمتى است از بحثهائى که در باره این داستان درکتابها بچشم مى‏خورد،و شاید روى آنچه گفته شد برخى ازسیره نویسان این داستان را یکسره ساخته و پرداخته دشمنان‏اسلام که پیوسته در صدد تضعیف اسلام و زیر سؤال بردن رسول‏گرامى آن و ایجاد شبهه و تردید در سلامت عقل و دستورات‏روح بخش اسلام بوده‏اند دانسته و نویسنده کتاب سیرة‏المصطفى در این باره چنین گوید:
...در روایاتى که در مورد سفرهاى تجارتى رسول خدا در آن برهه‏از زندگى رسیده اختلافهائى دیده مى‏شود که موجب تردید درصدور آنها مى‏شود بخصوص که راویان آنها از کسانى هستند که‏متهم به کذب بوده و روایاتشان در عرض حوادث تاریخى به ثبت‏نرسیده...
و سپس گوید:
و من در کتاب خود بنام‏«الموضوعات‏»این مطلب را ترجیح‏داده‏ام که نقل این سفرها با این کرامات ساخته و پرداخته‏دشمنان اسلام است که مى‏خواسته‏اند بدینوسیله ابواب تشکیک وتردید را در رسالت‏حضرت محمد(ص)و نبوت آن بزرگوار بازکنند...و این افسانه‏ها را در تاریخ اسلام وارد کرده تا موجبات‏تشویش در باره پیامبر بزرگوار اسلام و رسالت آنحضرت را فراهم‏سازند... و شاید کعب الاحبار و ابو هریرة و وهب بن منبه و تمیم الدارمى وامثال آنها قهرمانهاى این افسانه پردازان بوده چنانچه شیوه اینان دروارد ساختن اسرائیلیات و مسیحیاتى که در احادیث اسلامى وتفسیر و غیره وارد کرده‏اند این موضوع ایشان را تایید مى‏کند... (12)
نگارنده گوید:نظر ما در قسمت اول این بحث همان است‏که گفتیم،و وجود ابو بکر و یا بلال در این سفر با هیچ معیارى‏جور در نمى‏آید و اما در مورد اصل داستان نظر ما همان نظرى‏است که در باره شق صدر و امثال آن گفتیم که اگر روایت‏صحیحى در این باره داشتیم آنرا مى‏پذیریم و اگر نه اصرارى براثبات آن نداریم اگر چه در همه کتابهاى تاریخى و سیره هم‏نقل شده باشد،و ظاهرا به چنین روایتى در این داستان دست‏نخواهیم یافت،چنانچه گذشت و العلم عند الله.
و بنابر آنچه گفته شد دیگر مجالى براى یاوه گوئى برخى ازمستشرقین مزدور کلیساها و کشیشان مغرض باقى نمى‏ماند که‏بمنظور خدشه‏دار کردن نبوت رسول خدا و وحى،این داستان رادستاویزى قرار داده و گفته‏اند:
«پیامبر اسلام در آن سفر از بحیرا تعلیماتى آموخت و در مغز فراگیر و حافظه قوى خود نگهدارى کرد و پس از گذشت‏سى سال از آن‏دیدار همان تعلیمات را اساس دین خود قرار داد، و بعنوان وحى وقرآن به پیروان خود آموخت‏».
زیرا گذشته از همه آنچه گفته شد و بر فرض صحت این‏داستان از نظر سند و دلالت،مگر مدت توقف آنحضرت نزد بحیراچقدر طول کشیده که بتواند منشا اینهمه معارف عالیه وداستانهاى شگفت انگیز شده و آن آئین انقلابى و جهانى راپى‏ریزى کند!
آیا یک ملاقات نیم ساعته و یا حداکثر یک ساعته در ده‏سالگى یا دوازده سالگى پیامبر امى درس نخوانده مى‏تواند پس‏از گذشت‏سى سال منشا آنهمه تحولات و بیان آنهمه آیات‏معجزه آسا باشد که همه فصحا و سخنوران را به مبارزه و تحدى‏دعوت کرده و بگوید:
و ان کنتم فی ریب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة من مثله‏و ادعوا شهداءکم من دون الله ان کنتم صادقین،فان لم‏تفعلوا و لن تفعلوا فاتقوا النار التى وقودها الناس و الحجارة‏اعدت للکافرین (13)
-------------------------------------------
1-سیره ابن هشام ج 1 ص 318 و کتابهاى دیگر.
2-شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج 13 ص 273.
3-سیره قاضى دحلان ج 1 ص 126 و سیره حلبیه ج 1 ص 299.
4-ج 2 ص 34-38.
5-براى اطلاع بیشتر به اکمال الدین چاپ مکتبه صدوق ج 1 ص 182-187 وپاورقى‏هاى آن مراجعه شود.
6-سیرة المصطفى ص 54.
7-پاورقى فقه السیره ص 64.
8-الصحیح من السیره ج 1 ص 93.
9-الصحیح من السیره ج 1 ص 93.
10-به پاورقى ج 1 سیره ابن هشام ص 180 مراجعه شود.
11-سیرة المصطفى ص 54-55.
12-سوره بقره آیه 22-23.
13-صحیح بخارى ج 10(کتاب الاجاره باب رعى الغنم على قراریط)ص 96-طدار احیاء التراث العربى.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:38 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

داستان‏ها و خاطرات دیگرى از دوران جوانى آنحضرت (گوسفند چرانى)

در چند روایت که از طریق اهل سنت و پاره‏اى از کتابهاى‏شیعه نقل شده آمده است که رسول خدا(ص)در دوران جوانى‏مدتى هم گوسفند چرانى مى‏کرد،و این موضوع نیز نزد برخى ازنویسندگان مورد خدشه و ایراد قرار گرفته،که ما در آغاز روایاتى‏را که در این باره رسیده نقل مى‏کنیم و سپس به بحث و بررسى‏در باره آنها مى‏پردازیم.
1-بخارى در کتاب صحیح خود(در کتاب الاجاره) بسندش از ابو هریره روایت کرده که رسول خدا(ص)فرمود:
«ما بعث الله نبیا الا راعى الغنم،قال له اصحابه و انت‏یا رسول‏الله؟قال:نعم،و انا رعیتها لاهل مکه على قراریط‏» (1)
یعنى-خداوند پیغمبرى نفرستاد جز گوسفند چران(جز اینکه‏گوسفند چرانى مى‏کرد) اصحاب آنحضرت عرض کردند:شما نیزاى رسول خدا؟فرمود:آرى،من نیز براى اهل مکه در برابر چندقیراط (2) گوسفند چراندم!
و نظیر این روایت در کتابهاى دیگر حدیث و سیره نیز روایت‏شده مانند سیره نبویه قاضى دحلان و سیره حلبیه و فتح البارى وطبقات ابن سعد (3) .
2-و در روایت دیگرى که در طبقات از زهرى از جابر بن‏عبد الله روایت‏شده گوید:ما به همراه رسول خدا بودیم و میوه‏درخت اراک (4) را جمع کرده و مى‏چیدیم،رسول خدا(ص)
فرمود:سیاه رنگهاى آنرا بچینید که گواراتر و پاکیزه‏تر است و من‏نیز هنگامى که گوسفند مى‏چراندم!،آنها را مى‏چیدم!ما عرض‏کردیم:شما نیز گوسفند مى‏چراندى اى رسول خدا؟ «قال:نعم،و ما من نبى الا قد رعاها»فرمود:آرى و هیچ پیغمبرى نبوده جزآنکه گوسفند چرانده!
3-و در روایت دیگرى که از ابن اسحاق روایت کرده‏گوید:میان گوسفند داران و شتر داران نزاعى در گرفت وشتر داران بر گوسفند داران تکبر مى‏ورزیدند،و چنانچه براى ما نقل کرده‏اند رسول خدا در این باره فرمود:
«بعث موسى علیه السلام و هو راعى غنم و بعث داود علیه السلام‏و هو راعى غنم،و بعثت و انا ارعى غنم اهلى باجیاد».
-موسى علیه السلام مبعوث شد در حالى که گوسفندمى‏چرانید،و داود علیه السلام مبعوث شد و گوسفند مى‏چرانید ومن مبعوث شدم و گوسفند خاندانم را مى‏چراندم در«اجیاد».
و ظاهرا«اجیاد»نام جائى بوده که طبق این روایت رسول‏خدا(ص)در آنجا گوسفند چرانى مى‏کرده.چنانچه قراریط را نیزبرخى گفته‏اند:نام جائى در مکه بوده (5) اگر چه بعید بنظرمى‏رسد.
و بدنبال این مطلب داستان موهن دیگرى در تاریخ طبرى ازآنحضرت نقل شده که متن آن چنین است که فرمود:
«...ما هممت بشى‏ء مما کان اهل الجاهلیة یعملون به غیر مرتین‏کل ذلک یحول الله بینى و بین ما ارید من ذلک ثم ما هممت‏بسوء حتى اکرمنى الله عز و جل برسالته،فانى قد قلت لیلة لغلام‏من قریش کان یرعى معى باعلى مکة لو ابصرت لی غنمى حتى‏ادخل مکة فاسمر بها کما یسمر الشباب فقال افعل فخرجت ارید ذلک حتى اذا جئت اول دار من دور مکة سمعت عزفا بالدفوف‏و المزامیر،فقلت ما هذا؟قالوا فلان بن فلان تزوج بفلانه بنت‏فلان،فجلست انظر الیهم فضرب الله على اذنى فنمت فما ایقظنى‏الا مس الشمس،قال فجئت صاحبى فقال ما فعلت؟ قلت‏ما صنعت‏شیئا ثم اخبرته الخبر،قال ثم قلت له لیلة اخرى مثل ذلک‏فقال افعل فخرجت فسمعت‏حین جئت مکة مثل ما سمعت‏حین‏دخلت مکة تلک اللیلة فجلست انظر فضرب الله على اذنى،فوالله‏ما ایقظنى الا مس الشمس،فرجعت الى صاحبى فاخبرته الخبر،ثم ما هممت بعدها بسوء حتى اکرمنى الله عز و جل برسالته‏» (6) .
...من آهنگ انجام کارى از کارهاى زمان جاهلیت نکردم‏جز دو بار که در هر بار میان من و کارى را که آهنگ انجامش راکرده بودم خداوند حائل و مانع شد،و پس از آن دیگر آهنگ کاربدى نکردم،تا وقتى که خداى عز و جل مرا به رسالت‏خویش‏مفتخر ساخت،و داستان بدینگونه بود که در یکى از شبها به‏پسرکى از قریش که در قسمت بالاى مکه با من گوسفندمى‏چرانید گفتم:چه خوب بود اگر تو از گوسفندهاى من‏مواظبت مى‏کردى تا من به مکه بروم و همانند جوانهاى مکه‏شبى را به شب نشینى و قصه گوئیهاى شبانه بگذرانم؟
آن پسر قرشى گفت:من اینکار را مى‏کنم!
من هم بدنبال منظور خود براه افتادم و همچنان تا به نخستین‏خانه‏هاى شهر مکه رسیدم و در آنجا صداى نواختن‏«دف‏»ومزمارهائى (7) شنیدم،پرسیدم:این چیست؟(چه خبر هست؟)
گفتند:فلان پسر با فلان دختر ازدواج مى‏کند،من هم به‏تماشاى ایشان نشستم ولى خدا گوشم را بست و خوابم برد،وچیزى جز تابش خورشید مرا بیدار نکرد(و هنگامى بیدار شدم که‏ماجرا به پایان رسیده بود).
رسول خدا فرمود:من بنزد رفیق خود(یعنى همان پسرک‏قرشى)باز گشتم وى از من پرسید: چه کردى؟گفتم:هیچ‏کارى نکردم!و جریان را براى او شرح دادم.
این جریان گذشت تا دو باره در یکى از شبها همان سخن‏را تکرار کردم و او مانند شب قبلى حفاظت گوسفندانم را بعهده‏گرفت و من به مکه آمدم و همانند گذشته در آن شب نیز صداى‏دف و مزمار شنیدم و به تماشا نشستم و خدا بهمانگونه گوشم رابست و بخواب رفتم و بخدا سوگند جز تابش خورشید چیز دیگرى‏مرا بیدار نکرد،آنگاه بنزد رفیق خود باز گشتم و داستان را براى‏او باز گفتم،و از آن پس دیگر آهنگ کار بدى را نکردم تا اینکه‏خداى عز و جل مرا به مقام رسالت‏خود مفتخر فرمود.
4-و در کتابهاى شیعه از علل الشرایع صدوق(ره)نقل شده‏که امام صادق(ع)فرمود:
«ما بعث الله نبیا قط حتى یسترعیه الغنم یعلمه بذلک رعیه‏الناس‏» (8) .
یعنى هیچگاه خداوند پیامبرى نفرستاد تا آنکه او را به‏چرانیدن گوسفندان وا مى‏داشت تا بدینوسیله راه تربیت مردم رابدو یاد دهد.
نگارنده گوید:قبل از آنکه به بررسى و تحقیق در باره این‏داستان و این روایات بپردازیم بد نیست پاره‏اى از توجیهات‏فیلسوف مآبانه و عارفانه‏اى را نیز که در توجیه این روایات‏کرده‏اند بشنوید،و آنگاه این روایات را از جهات دیگر موردبررسى قرار دهیم.
----------------------------------------
1-قیراط کمترین واحد پول آنزمانها بوده که بگفته برخى هر قیراطى نیم دانگ و-
2-هر دانک یک ششم درهم بوده.
3-سیره دحلان ج 1 ص 97 و سیره حلبیه ج 1 ص 150 و فتح البارى ج 4 ص 364 وطبقات ج 1 ص 125.
4-اراک نوعى از درختهاى بیابانى است که از چوب آن مسواک تهیه مى‏کنند.
5-فتح البارى ج 4 ص 364.
6-تاریخ طبرى ج 2 ص 34.
7-«دف‏»در فارسى به دائره ساده و دائره زنگى گویند و مزامیر جمع مزمار به‏معناى نى و ترانه آمده.
8-بحار الانوار ج 11 ص 64-65.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:39 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

توجیهاتى در باره این روایات

از آنجا که این روایات در نظر بسیارى از اهل سنت مورد قبول واقع شده و نتوانسته‏اند در سند و یا متن آنها تردید کننداصل مطلب را پذیرفته و با سخنانى عارفانه و فیلسوف مآبانه درصدد توجیه آن بر آمده‏اند که از آنجمله گفتار زیر است:
اول-«و حکمت‏خداى عز و جل در این باره چنان بوده که انسان‏وقتى گوسفندان را که ناتوانترین حیوانات چهار پا هستند بچراندمهر و عطوفتى در دلش جاى گیر مى‏شود و چون به سر پرستى‏انسانها مامور گردد دلش از تندیهاى طبیعى و ستمهاى غریزى‏پاک و مهذب مى‏شود و به حد اعتلاى اعتدال مى‏رسد» (1) .
که البته به این گفتار ایرادهائى شده،از آنجمله اینکه:
1-گفته شده:چگونه کسى مى‏تواند باور کند که پیامبربزرگوار الهى و نبى اعظم-صلى الله علیه و آله-نیازى به تهذیب وپاک کردن دل از تندیهاى طبیعى و ستمهاى غریزى داشت. آن‏پیامبرى که خدا در باره‏اش فرمود:
لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم‏بالمؤمنین رؤف رحیم؟ (2)
2-اگر هم ظلمى در وجود آنحضرت بود آیا مدرسه‏اى بهتر از مدرسه گوسفند چرانى براى تهذیب آن نبود؟!
3-این مطلب مخالف است با حدیثى که در باره آنحضرت‏از ائمه معصومین(ع)روایت‏شده که فرمودند:
«و لقد قرن الله به من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته‏یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره...» (3) .
یعنى و براستى که خداى تعالى از زمان شیرخوارگى،بزرگترین فرشته خود را قرین آنحضرت قرار داد که راههاى‏کرامت و اخلاقهاى نیکوى جهانیان را در شب و روز به وى‏بیاموزد...
4-اساسا مگر ظلم و ستم و یا سایر اخلاق زشت و ناپسندغریزى است که احتیاج به تهذیب داشته باشد؟!...
5-از همه اینها گذشته این گفتار نیز مورد سئوال و خدشه است‏که چرانیدن گوسفندان دشوارتر از چرانیدن حیوانات چهار پاى‏دیگر است؟
و خلاصه آنکه این توجیه از جهاتى مورد خدشه است گذشته‏از اینکه خود این روایات از جهاتى مخدوش است که در بحث‏آینده خواهید خواند.
دوم-و نظیر این توجیه،گفتار دیگرى است که در شرح صحیح‏بخارى در ذیل همین حدیث آمده که گفته‏اند:
حکمت در گوسفند چرانى پیغمبران الهى آن بود که چون اینان باگوسفندان مخالطت و آمیزش داشته باشند بر حلم و شفقتشان‏افزوده گردد،زیرا وقتى اینان در برابر دشواریهاى گوسفند چرانى وگرد آوردن گوسفندان مختلف الطبیعه و چراگاههاى پراکنده وبخصوص با توجه به ناتوانى و نیاز گوسفندان صبر و بردبارى بخرج‏دادند،در اینصورت در مقابل دشواریهاى مردمان امت‏خود بااختلافى که در طبیعت و اصناف خود دارند سزاوارتر و شایسته‏ترخواهند بود... (4) .
و البته باید دانست که این گفتار مضمون همان روایت‏علل الشرایع است که اگر صحت آن روایت تایید شود نیازى به‏این گفتار نیست و همان روایت براى ما معتبر است،ولى ظاهراروایت از نظر سند ضعیف است.
سوم-توجیه دیگرى که قدرى بى‏اشکالتر از دو توجیه سابق‏است آنست که گفته شود:
از آنجا که محیط شهر مکه محیطى آلوده به گناه و ظلم و شرک و بت پرستى و بى‏عدالتى و مفاسد دیگرى بود،و رسول‏خدا(ص)که از کودکى با انواع مفاسد و مظالم مبارزه مى‏کرد واز مشاهده آن وضع رقت بار و ظلم و ستمهائى که بوسیله‏سرکرده‏هاى شهر به افراد ضعیف و ناتوان مى‏شد وبى‏عدالتیهائى که عموم مردم آن زمان بدان دچار بودند رنج‏مى‏برد،و از طرفى قدرت جلوگیرى آنها را نداشت،بدنبال‏وسیله‏اى مى‏گشت تا هر چه بیشتر از آن منطقه و محیط و مشاهده‏آن وضع ناهنجار،کنار و دور باشد و بهترین وسیله براى وصول به‏این منظور خروج از شهر و سرگرمى با آن حیوانهاى صامت وزبان بسته و محیط بیابان بى‏سر و صدا و بدور از فحشاء و فسادبود،و روى همین منظور رسول خدا(ص)بى آنکه نیازى به اصل‏این کار و یا دریافت مزدى در این باره داشته باشد داوطلب این‏کار شد و خود وسائل این سرگرمى را براى خود فراهم کرده ومشتاقانه بدنبال آن مى‏رفت.
گذشته از اینکه براى مردم مکه چرانیدن گوسفندان و شتران‏بهترین سرگرمى و شغل محسوب مى‏شد و بسیارى از آنهابى آنکه نیازى به این کار و یا دریافت مزدى در برابر آن داشته‏باشند علاقه‏مند به انجام آن بودند و آنرا شغل خوبى مى‏دانستند ومورد پسندشان بوده. و البته اگر اصل مسئله مورد قبول باشد و صحت آن موردتردید و خدشه نباشد این توجیه خوبى است و شاید در صفحات‏آینده نیز توضیحى بیشتر براى آن بدهیم.
-----------------------------------------
1-سیرة الحلبیه ج 1 ص 150-سیره زینى دحلان(حاشیه سیره حلبیه)ج 1 ص 97.
2-سوره توبه-آیه 128.
3-نهج البلاغه قسمت‏خطب و اوامر خطبه 190.
4-شرح صحیح بخارى ج 8 ص 96-شرح کرمانى.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:39 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

سخنى در باره اصل این داستان و روایات وارده در این باره  

ما بهتر است این روایات را جداگانه تحت بررسى و تحلیل‏قرار دهیم و از اینرو مى‏گوئیم: روایت نخست که در صحیح‏بخارى نقل شده از چند جهت مورد خدشه است:
1-از نظر سند،چون راوى حدیث ابو هریرة است و اوکسى است که به بازرگان حدیث معروف شده و پیش از این درقسمت اول بحث در باب معیارها (1) شواهدى براینمطلب ذکر کردیم و گویند:کار وى بجائى رسید که هر کس‏کسب و کارش کساد مى‏شد و کالاى تجارتى روى دستش‏مى‏ماند با پرداخت مال و یا وجه و یا آش و پلوئى به ابو هریره وجعل حدیثى در آن باره از زبان رسول خدا(ص)از ورشکستگى‏نجات مى‏یافت (2) و بهمین خاطر است که برخى گفته‏اند:
هیچ بعید نیست که ابو هریرة خود این نوع حدیثها را جعل‏کرده تا براى شغل خود آبروئى تحصیل کند زیرا وى در دوران حیات زندگى خود را به چوپانى مى‏گذرانید و بهمین خاطر نیزاین نام بر او غالب گردید زیرا وى‏«هرة‏»-یعنى گربه‏اى-راپیوسته همراه خود داشت که با آن بازى مى‏کرد،و چون در زمره‏مسلمانان در آمد این نام ملازم او گشت،ولى وى این نام راخوش نداشت و از اینرو این نوع احادیث را جعل کرد تا آبروئى‏به خود بدهد،و در زیر پوشش این گونه روایات وجهه‏اى براى‏خود دست و پا کند. (3)
2-این حدیث مخالف است با روایت دیگرى که ابن کثیردر کتاب البدایة و النهایة،و یعقوبى در تاریخ خود از عمار بن‏یاسر روایت کرده‏اند که در باره آنحضرت گفته:
«...و لا کان اجیرا لاحد قط‏» (4)
یعنى هرگز آنحضرت اجیر کسى نبود-و بصورت کارگر ومزدور براى کسى کار نکرد-و اگر نوبت به ترجیح نیز میان‏این دو روایت برسد روایت عمار بن یاسر نزد ما ترجیح دارد.
3-این حدیث با روایت دیگرى نیز که ذکر شد و در آن‏آمده بود که فرمود:
«...و بعثت و انا ارعى غنم اهلی باجیاد»
مخالف است زیرا در روایت ابو هریره‏«اهل مکه‏»است،ودر این روایت‏«اهلى‏»است،و از این نظر نیز روایت ابو هریره‏غیر قابل اعتبار و ضعیف مى‏شود.
این در مورد روایت ابو هریره.
و اما در مورد روایات دیگر نیز باید بگوئیم از نظر سند ضعیف‏است،گذشته از اینکه اصل پذیرفتن این مطلب یعنى تن دادن‏ابو طالب به چنین کارى براى رسول خدا مورد تردید و قابل خدشه‏است.
زیرا با توجه به علاقه شدید ابو طالب در حفاظت و نگهدارى‏آنحضرت و بخصوص با سخنانى که از کاهنان و پیشگویان ودیگران در باره آینده آنحضرت و دشمنى یهود با وى شنیده بود وخود همین راویان و تاریخ نویسان آن را با آب و تاب و طول وتفصیل نقل کرده‏اند چنانچه در داستان بحیرا نمونه‏اى از آن‏سخنان را شنیدید،و روایات دیگرى که ابو طالب پس از شنیدن‏آن اخبار لحظه‏اى رسول خدا را از خود جدا نمى‏کرد و سخت درحراست و حفاظت آنحضرت مى‏کوشید،پذیرفتن این مطلب که‏آنحضرت را روزها و شبها به تنهائى رها مى‏کرد تا در بیابانهاى‏مکه تک و تنها براى مردم مکه گوسفند چرانى کند بسیار بعید بنظر مى‏رسد.
و با توجه بدانچه گفته شد این قسمت از تاریخ نیز که‏بسیارى از سیره نویسان و اهل حدیث آنرا بصورت یک خاطره‏مسلمى در زندگانى آنحضرت آورده و نقل کرده‏اند مورد خدشه وتردید است و در نتیجه موردى براى اظهار نظر و اجتهادنویسندگانى همچون نویسنده کتاب‏«محمد پیامبرى که از نوباید شناخت‏»باقى نمى‏ماند که مى‏گوید:
«...در دوره‏اى از عمر که اطفال دیگر تمام اوقات خود را صرف‏بازى مى‏کنند محمد خردسال مجبور شد که تمام اوقات خود راصرف کار براى تحصیل معاش نماید،آن هم یکى از سخت‏ترین‏کارها یعنى نگاه‏دارى گله‏».
زیرا همانگونه که گفتیم اصل قضیه مورد تردید است تا چه‏رسد به اجتهادهاى دیگر...که ما با تفصیل بیشترى در قسمت‏اول از همین سلسله مقالات پاسخ آنرا ذکر کردیم.
و در خاتمه باید بگوئیم:با توجه به همه روایات و احادیثى‏که در باره گوسفندچرانى رسول خدا(ص)در دوران کودکى و یاجوانى وارد شده و با جرح و تعدیل و جمع و تفریقى که میان آنهابکنیم و بخواهیم اصل قضیه را بنحوى پذیرفته و مردود ندانیم،و از اشکالات و ایرادها نیز تا حدودى در امان باشیم باید همان‏گفتارى را که در مقاله نخست ذکر کرده‏ایم بپذیریم،و بگوئیم:
از آنجا که تلاش براى تحصیل معاش و تحمیل نشدن بردیگران در زندگى،یکى از برنامه‏هاى سازنده و شیوه‏هاى آموزنده‏زندگى پیمبران الهى بوده و پیوسته سعى مى‏کرده‏اند تا کارهاى‏خود را بدیگران واگذار نکنند و خود انجام دهند،دیگران را نیز به‏این شیوه پسندیده تشویق و تحریص مى‏نمودند....
و از آنجا که چرانیدن گوسفندان نیز یکى از شغلهاى پسندیده‏و کارهاى مورد پسند پیمبران الهى بوده و در شرح حال و زندگى‏ابراهیم خلیل و موساى کلیم و حضرت شعیب و دیگر از انبیاءعظام نمونه‏هائى از آن دیده مى‏شود،و در قرآن کریم نیز بدان‏اشاره شده... (5) و شاید یکى از علل آن نیز همان باشد که درروایت علل الشرایع ذکر شده،البته اگر از نظر سند ضعیف‏نباشد....
و از آنجا که گوسفند چرانى در زندگى اعراب آنزمان نیزیکى از رسوم معمولى و بلکه از کارهاى تفریحى کودکان وجوانان آنزمان بوده...
و از آنجا که رسول خدا خود داراى شتران و گوسفندانى بوده‏که از پدرش عبد الله و احیانا از مادرش آمنه به ارث برده بود (6) ،واحتمالا گوسفندان و شترانى نیز از عمویش ابو طالب بوده که نیازبه چرا داشته‏اند....
و از آنجا که محیط شهر مکه محیطى آلوده به شرک و فساد وظلم و فحشاء و زنا و میخوارگى و ده‏ها آلودگى و زشتى‏هاى‏دیگر بوده،و روح پاک و با صفاى رسول خدا که از آغاز زندگى‏و اوان جوانى با این نوع آلودگیها مخالف بود و سخت ازمشاهده آنها رنج مى‏برد و قدرت مبارزه و دفاع مظلومان را نیزنداشت،و دنبال بهانه‏اى مى‏گشت تا از آن محیط آلوده و پر ازفساد به دور باشد و حتى المقدور آن مناظر زننده و زشت رانبیند....
مى‏توان قبول کرد که براى مدتى آنوجود مقدس روزها که‏مى‏شده گوسفندان و شتران خود و خاندانش را-همانگونه که درآن روایت به تعبیر«اهلى‏»نیز آمده بود-بصحرا مى‏برده و به‏بهانه چرانیدن آنها خود را از محیط شهر مکه بکنارى مى‏کشیده و شب هنگام بشهر مى‏آمده و گاهى شبها را نیز در همان محیطبى سر و صداى بیابان بسر مى‏برده است،و این هایت‏سخنى‏است که مى‏توان در اینباره پذیرفت،وگرنه اصل مطلب خالى‏از خدشه نیست بهمانگونه که شنیدید،و ماجراى حلف الفضول‏نیز که در صفحات آینده مى‏خوانید مى‏تواند شاهدى بر این گفتارباشد،و الله اعلم.
---------------------------------------
1-به صفحه 37 تا 40 همین کتاب مراجعه نمائید.
2-براى اطلاع بیشتر در اینباره به کتاب‏«ابو هریرة بازرگان حدیث‏»تالیف علامه شیخ‏محمود ابوریه-یکى از علماء مصرى اهل سنت-که به فارسى ترجمه شده و کتابفروشى‏محمدى تهران آنرا چاپ کرده مراجعه نمائید.
3-سیرة المصطفى صفحه 61.
4-البدایة و النهایة جلد 1 صفحه 295.296.تاریخ یعقوبى ج 2 ص 12.
5-به سوره قصص و داستان رفتن موسى به مدین و ازدواج با دختر شعیب و گوسفند چرانى‏آنحضرت که در تفاسیر و تواریخ نقل شده مراجعه شود.
6-در مقالات گذشته ذکر شد که بنا بگفته ابن اثیر در اسد الغابة(ج 1 ص 14)و واقدى(چنانچه در بحار الانوار ج 15 ص 125 از وى نقل شده):رسول خدا از پدرش عبد الله پنج‏راس شتر و یک گله گوسفند به ارث برده بود.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:40 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

جنگهاى فجار و شرکت رسول خدا  

فجار در لغت از مفاجره و فجور بمعناى فسق و عصیان گرفته‏شده،و چنانچه گفته‏اند در زمان جاهلیت جنگهاى چندى میان‏قبائل عرب اتفاق افتاده که چون در ماههاى حرام بوده و حرمت‏ماه حرام را شکستند و یا بخاطر اینکه مشتمل بر خلافهاى دیگرى‏بوده است این جنگها را«فجار»نامیده‏اند،و گویند:آنها چهارفجار بوده که در آخرین آنها-که در سن چهارده سالگى یاپانزده سالگى و یا هفده سالگى و یا بیست‏سالگى عمر رسول‏خدا(ص)اتفاق افتاده-آنحضرت نیز بهمراه عموهاى خویش‏شرکت داشته است.
و این داستان در روایت ابن هشام این گونه آمده که گوید:
«چون رسول خدا به سن چهارده سالگى و یا پانزده سالگى رسیدچنانچه ابو عبیده نحوى از ابى عمرو بن علاء حدیث کرده است‏جنگ فجار میان قریش و کنانه از یکسو و قبیله قیس عیلان ازسوى دیگر در گرفت...و سپس انگیزه این درگیرى و جنگ راذکر کرده تا آنجا که گوید:
«....رسول خدا(ص)نیز در برخى از روزها در جنگ حاضرمى‏شد و عموهاى آنحضرت او را بهمراه خود میبردند،و خودآنحضرت فرموده:که من چوبه‏هاى تیرى را که بطرف عموهایم پرتاب مى‏کردند بر مى‏گرداندم....»
و بالاخره در پایان حدیث از ابن اسحاق نقل کرده که گفته‏است:
«رسول خدا در آنروز بیست‏سال از عمر شریفش گذشته بود» (1)
و ابن سعد نیز در کتاب‏«الطبقات الکبرى‏»پس از آنکه‏بتفصیل داستان فجار را ذکر کرده در پایان از رسول خدا(ص)
روایت کرده که فرمود:
«...من نیز با عموهایم در آن جنگ حاضر شدم و تیرهائى نیززدم و دوست هم ندارم که نکرده باشم....»
و در پایان گوید:عمر آنحضرت در آنروز بیست‏سال بود.
و سپس از حکیم بن حزام روایت کرده که گوید:من رسول‏خدا را دیدم که در جنگ فجار شرکت کرده بود (2) و یعقوبى درتاریخ خود در اینباره بیش از دیگران مطلب نقل کرده ولى‏پراکنده و مختلف و تردید آمیز،زیرا در آغاز فصل گوید:
«و شهد رسول الله الفجار و له سبع عشرة سنة،و قیل عشرون سنة‏».
یعنى-رسول خدا در فجار حضور داشت و در آنوقت هفده‏سال داشت و برخى گفته‏اند یست‏سال داشته و سپس داستان‏جنگ فجار را نقل کرده و آنگاه گوید:
...«آنها در ماه رجب مقاتله و کارزار کردند و جنگ دراثناء آن ماه نزد آنها حرام بود که خونریزى نمى‏کردند و از این‏جهت آنرا فجار نامیدند زیرا حرمت ماه حرام را شکستند و هرقبیله‏اى را سرکرده‏اى بود و سر کرده بنى هاشم زبیر بن‏عبد المطلب بود....»
و بدنبال آن گوید:
«و در روایتى آمده که ابو طالب مانع شد از اینکه احدى ازبنى هاشم در این جنگ شرکت کنند و علت آنرا نیز اینگونه بیان‏کرده فرمود:
«هذا ظلم و عدوان و قطیعة و استحلال للشهر الحرام و لا احضره‏و لا احد من اهلی فاخرج الزبیر بن عبد المطلب مستکرها..»
این ستمگرى و تجاوز و قطع رحم و شکستن حرمت ماه حرام‏است و نه من و نه هیچیک از خاندانم در آن حاضر نخواهیم شد،ولى بالاخره زبیر بن عبد المطلب را اجبارا و اکراها به جنگ‏بردند.و علت این اجبار و اکراه را نیز اینگونه ذکر کرده که‏گوید:
عبد الله بن جدعان تیمى و حرب بن امیه گفتند:کارى که بنى هاشم در آن حضور نداشته باشند ما هم حاضر نمى‏شویم وبدینجهت زبیر از روى ناچارى شرکت کرد...
و سپس قول دیگرى نقل مى‏کند که ابو طالب روزها درجنگ حاضر مى‏شد و رسول خدا نیز با وى حضور مى‏یافت،وهرگاه آنحضرت در جنگ حاضر مى‏شد قبیله کنانه بر قبیله قیس‏پیروز مى‏شد،و آنها دانستند که این پیروزى از برکت‏حضورآنحضرت است و از اینرو به آنحضرت گفتند:
«یابن مطعم الطیر و ساقی الحجیج لا تغب عنا فانا نرى مع‏حضورک الظفر و الغلبة‏»
-اى پسر غذا دهنده پرندگان و سیرآب کننده حاجیان،مارا از حضور خود در جنگ محروم مکن که ما ببرکت‏حضور توشاهد پیروزى و ظفر بر دشمن خواهیم بود.
و رسول خدا در پاسخشان فرمود:
«فاجتنبوا الظلم و العدوان و القطیعة و البهتان فانی لا اغیب‏عنکم‏»
شما نیز از ستم و تجاوز و قطع رحم و بهتان خوددارى کنید تامن نیز در کنار شما باشم!
و آنها چنین قولى دادند،و رسول خدا پیوسته با ایشان بود تابر دشمن پیروز شدند یعقوبى گوید:و در روایت دیگرى از رسول خدا(ص)
روایت‏شده که فرمود:
«شهدت الفجار مع عمی ابی طالب و انا غلام‏»
من در جنگ فجار بهمراه عمویم ابو طالب حاضر شدم و درآنوقت پسرکى بودم و در پایان گوید:
«و روى بعضهم انه شهد الفجار و هو ابن عشرین سنة،و طعن‏ابا براء ملاعب الاسنة فاراده عن فرسه و جاء الفتح من قبله‏»
و برخى روایت کرده‏اند که آنحضرت در فجار شرکت کرد ودر آنوقت بیست‏ساله بود،و نیزه‏اى بر ابو براء«ملاعب الاسنه‏»
زد و او را از اسب بر زمین افکند،و همان سبب پیروزى ایشان‏گردید (3) .
------------------------------------
1-سیره ابن هشام ج 1 ص 184-186.
2-الطبقات الکبرى ج 1 ص 126-128.
3-تاریخ یعقوبى ج 2 ص 9-10.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:45 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

نگارنده گوید:براى آنکه ما وقت زیادى از خود و شما رانگیریم بطور اجمال مى‏گوئیم:
داستانى که روایت معتبرى در باره آن نرسیده....و آنها نیز که‏بما رسیده از جهاتى مختلف است:
1-از نظر سن رسول خدا در آن روز که یکى 14 ساله و جاى‏دیگر 15 ساله،و در حدیث دیگر 17 ساله،و در چند جا 20ساله آمده بود و در یک جا نیز به تعبیر«غلام‏»آمده که معمولا به‏سنین 7 تا 14 سال اطلاق مى‏شود...
2-از نظر شرکت و عدم شرکت بنى هاشم،و در نتیجه‏شرکت و عدم شرکت رسول خدا(ص) که در برخى اثبات شده ودر برخى نفى شده...
3-و از نظر شرکت‏سایر افراد و قبائل نیز مانند حرب بن‏امیه و دیگران در این روایات اختلاف زیادى دیده مى‏شود.
4-و از نظر سال وقوع این جنگ که در برخى آمده بیست‏سال پس از داستان فیل و در برخى 14 سال ذکر شده....و ازاینها گذشته این داستان در بسیارى از کتب قدیم و جدیدتاریخى و حدیثى ذکر نشده و بحثى از آن بمیان نیامده،مانندتاریخ طبرى و کامل ابن اثیر و کتابهاى شیعه و دیگران....
و با توجه به اینکه بگفته خود اینان،این جنگ در ماه حرام‏واقع شد و این گناه بزرگى بود که موجب ظلم و عدوان وقطع رحم گردید و بدان خاطر آنرا«فجار»گفتند....و از آنسوما در قسمتهاى گذشته گفتیم که رسول خدا از کودکى با اعمال‏خلاف و فسق و فجور و گناهان مردم زمان جاهلیت مبارزه مى‏کرد،و هر جا که مى‏توانست مخالفت‏خود را با کارهاى‏ناشایست ایشان ابراز مى‏نمود و ابو طالب عموى آنحضرت نیزصرفنظر از مقام والا و سیادتى که بر بنى هاشم داشت طبق‏روایاتى که به برخى از آنها قبلا اشاره کردیم،و در صفحات‏آینده نیز شاید روایات بیشترى در اینباره نقل کنیم،از اوصیاءپیمبران الهى و تابع دین حنیف ابراهیم علیه السلام بود،و داراى‏مقام وصایت و حامل اسرار پیمبران الهى بوده...و چگونه‏مى‏توان پذیرفت که رسول خدا و عمویش ابو طالب در چنین‏جنگى شرکت جسته و حتى کمک به جنگجویان قریش وکنانه کنند....
بنابر این اصل پذیرفتن این داستان مشکل و دلیل معتبرى برآن نداریم.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:45 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

حلف الفضول

قبل از ورود در بحث‏«حلف الفضول‏»و شرح معناى آن بدنیست بدانید قبل از اسلام در میان اعراب و سران برخى از قبائل‏پیمانهائى بسته شده بود که به احلاف مشهور است و هدف ازاین پیمانها عموما جلوگیرى از بى‏نظمى و اغتشاش و مقاومت دربرابر دشمنان قریش و حمایت از خانه کعبه و اهداف دیگرى‏بود،که از جمله آنها است‏«حلف المطیبین‏»و«حلف اللعقة‏»
که در سبب نامگذارى آنها نیز به این نامها سخنانى گفته‏اند. (1)
و از جمله این پیمانها که طبق روایات رسیده،اسلام نیز آنراامضاء کرده و بعنوان پیمان مقدسى از آن یاد شده‏«حلف‏الفضول‏»است که بشرحى که ذیلا خواهیم گفت براى‏جلوگیرى از ظلم و تعدى زورگویان و بمنظور دفاع از ستمدیدگان بسته شد،و چون این پیمان در هدف مشابه پیمان‏دیگرى بوده که سالها قبل از آن بوسیله‏«جرهمیان‏»بسته شد وانعقاد آن بوسیله چند نفر بوده که نام همگى آنها«فضل‏»یافضیل بوده(یعنى فضل بن فضاله و فضل بن وداعه و فضیل بن‏حارث و یا بگفته بعضى:فضل بن قضاعه و فضل بن مشاعه وفضل بن بضاعه) (2) بدین جهت به این پیمان نیز«حلف الفضول‏» گفتند،و برخى نیز در وجه تسمیه و این نامگذارى وجوه دیگرى‏گفته‏اند که جاى ذکر آن نیست (3)
پیمان مزبور پس از جنگ‏هاى فجار و در بیست‏سالگى عمررسول خدا و در خانه عبد الله بن جدعان انجام پذیرفت (4) ،و ازرسول خدا(ص)روایت‏شده که پس از بعثت مى‏فرمود:
«لقد شهدت فی دار عبد الله بن جدعان حلفا ما احب ان لی‏به حمر النعم و لو ادعى به فی الاسلام لاجبت‏» (5)
براستى که در خانه عبد الله بن جدعان شاهد پیمانى بودم که خوش ندارم آنرا با هیچ چیز دیگر مبادله کنم،و اگر در اسلام نیزمرا بدان دعوت کنند اجابت‏خواهم کرد و مى‏پذیرم.
و ماجرا-چنانچه گفته‏اند-از اینجا شروع شد که مردى ازقبیله‏«زبید»و یا قبائل دیگر حجاز (6) بمکه آمد و مالى را به‏عاص بن وائل سهمى فروخت،و هنگامى که بسراغ پول آن رفت‏عاص بن وائل از پرداخت آن خوددارى کرد و مرد زبیدى را ازنزد خود راند.
مرد زبیدى بنزد جمعى از سران قریش رفت-و بگفته‏برخى بنزد افرادى که پیمان‏«لعقه‏»را منعقد کرده بودند رفت-واز آنها براى گرفتن حق خود استمداد کرد،ولى آنها پاسخى به‏او نداده و حاضر به گرفتن حق او نشدند.
مرد زبیدى که چنان دید بر فراز کوه ابى قبیس-که مشرف‏به شهر مکه و خانه کعبه بود-رفت و بوسیله این دو بیت فریادمظلومانه و ستمى را که به او شده بود بگوش مردم مکه و اشراف‏شهر رسانده چنین گفت:
یا آل فهر لمظلوم بضاعته ببطن مکة نائی الدار و القفر و محرم اشعث لم یقض عمرته یا للرجال و بین الحجر و الحجر ان الحرام لمن تمت کرامته و لا حرام لثوب الفاجر الغدر
یعنى-اى خاندان‏«فهر»برسید بداد ستمدیده‏اى که دروسط شهر مکه کالایش را به ستم برده‏اند و دستش از خانه وکسان دور است،و اى مردان برسید به داد محرمى ژولیده که‏هنوز عمره‏اش را بجاى نیاورده و میان حجر(اسماعیل)و حجرالاسود گرفتار است.براستى که حرمت و احترام براى آنکسى‏است که در بزرگوارى تمام باشد،و دو جامه فریبکار احترامى‏ندارد.و بر طبق نقل دیگرى شخصى که کالاى او را خریده وپولش را نداده بود امیة بن خلف بود و شعرى که گفت این بود:
یال قصی کیف هذا فی الحرم؟ و حرمة البیت و اخلاق الکرم؟ اظلم لا یمنع منى من ظلم
-اى خاندان‏«قصى‏»این چه نا امنى و زندگى ظالمانه‏اى‏است در حرم امن خدا؟و این چه حرمتى است که براى خانه‏خدا نگاه داشته‏اید و چه اخلاق پسندیده‏اى؟که بمن ستم مى‏شود و کسى نیست که از من دفع ظلم کرده و جلوى ستم رابگیرد؟
و بهر صورت،گفته‏اند:این فریاد مظلومانه که در شهر مکه‏طنین افکند،زبیر بن عبد المطلب-عموى رسول خدا(ص)-ازجا حرکت کرده گفت:این فریاد را نمى‏توان نشنیده گرفت، وبسراغ بزرگان قبائل قریش رفت،و توانست قبائل زیر یعنى‏بنى هاشم و بنى زهره و بنى تیم بن مره و بنى حارث بن فهر را باخود همراه کند و در خانه عبد الله بن جدعان (7) اجتماع کرده و درآنجا پیمان‏«حلف الفضول‏»را منعقد ساخته،و دستهاى خود رابه نشانه تعهد در برابر پیمان در آب زمزم فرو بردند و بمضمون زیرپیمان بستند که:
«لا یظلم غریب و لا غیره،و لئن یؤخذ للمظلوم من الظالم‏»
-نباید به هیچ شخص غریب یا غیر غریبى ستم شود،و بایدحق مظلوم از ظالم گرفته شود!و بدنبال این پیمان بنزد عاص بن‏وائل رفته،و حق مرد زبیدى را از او گرفته و به آن مرد دادند.
---------------------------------------------------
1-براى اطلاع بیشتر به تاریخ یعقوبى ج 2 ص 10 و سیره ابن هشام ج 1 ص‏135.
1-سیره المصطفى ص 28
2-به پاورقى سیره ابن هشام ج 1 ص 133 و تاریخ یعقوبى ج 2 ص 11 واقرب الموارد ماده‏«فضل‏»و سیره حلبیه ج 1 ص 156 مراجعه شود.
3-طبقات ابن سعد ج 1 ص 128 تاریخ یعقوبى ج 2 ص 10.
4-سیره ابن هشام ج 1 ص 134.
5-در مروج الذهب و البدایه و النهایة و سیره حلبیه و سیره قاضى دحلان‏«رجلا من زبید» آمده ولى در تاریخ یعقوبى دو قول دیگر ذکر شده یکى آنکه آنمرد مردى از بنى لبید بن‏خزیمه بود و دیگر آنکه وى مردى از قیس بن شیبه بوده است.
-«فهر»و«قصى‏»که در شعر بعدى آمده نام دو تن از اجداد قریش و قبائل مکه است.
6-عبد الله بن جدعان چنانچه در سیره قاضى دحلان(حاشیه سیره حلبیه ج 1 ص‏99-101 ط مصر)آمده مرد سخاوتمند و با ثروتى بوده که هر روز جمع زیادى‏را براى اطعام در خانه خود گرد مى‏آورد،و داستانى هم در آنجا براى ثروتمندشدن عبد الله نقل کرده که بى‏شباهت به افسانه نیست و الله اعلم.
7-سیره ابن هشام ج 1 ص 135.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:46 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

دست تحریف

از آنجا که این پیمان مقدس در آنروز توانست جلوى ظلم وستم یک قلدر زورگو را در مکه بگیرد،و در روزهاى بعد از آن‏نیز در مسیر تاریخ قریش-بشرحى که در ذیل خواهد آمد-بازهم توانست جلوى ظلمهاى دیگرى را نظیر آنچه گذشت بگیرد،وموجب قداست و احترام این پیمان شود،تحریف کنندگان تاریخ‏اسلام یعنى بنى امیه که پیوسته مى‏کوشیدند براى چهره بى‏آبروى‏خود آبروئى تحصیل کنند،و متاسفانه بخاطر امکاناتى که دردست داشتند و حدود هشتاد سال خلافت اسلام را به غصب وزور تصاحب کرده و بلندگوى اسلام اموى بودند.و بخاطرنداشتن تقوى و ایمان از انجام هیچ جنایتى براى رسیدن بهدف‏خود یعنى ریاست و حکومت براى خود و بدنام کردن رقباى خودیعنى بنى هاشم پروا نداشتند،و چنانچه در قسمت‏هاى نخست‏بحث ما گذشت‏شواهد زیادى نیز از تاریخ براى اینمطلب‏داریم....
در اینجا نیز جیره خواران خود یعنى امثال ابو هریره را وادارکرده تا با جعل حدیث نام بنى امیه و ابو سفیان را نیز جزء شرکت‏کنندگان و بلکه پرچمداران این پیمان ذکر کنند،و بدینوسیله‏این گرگان درنده و ستمکاران معروف تاریخ را-که در ظلم و ستم ضرب المثل هستند-حامیان مظلوم و دشمنان ظالم معرفى‏کنند...و در مقابل این جنایت تاریخى چند درهم پول سیاه‏بى ارزش دریافت کنند.
و بلکه برخى از این حدیث‏سازان نام عباس بن عبد المطلب‏را نیز جزء قیام کنندگان براى گرفتن حق مظلومان و دعوت‏کنندگان سران قریش در حلف الفضول ذکر کرده‏اند که بخوبى‏دست تحریف در آن آشکار و انگیزه این تحریف نیز همان‏کیسه‏هاى زر و آش و پلوهائى بوده که به شکم این‏بازرگانان حدیث مى‏ریختند تا بدین وسیله بلکه بتوانند رقباى‏دیگر خود را در خلافت از میدان خارج کرده و خود را وارث‏بلا منازع رسول خدا و دستاوردهاى اسلام معرفى کنند....
وگرنه کسى نیست از اینان بپرسد آخر مگر عباس بن‏عبد المطلب که یکى دو سال از رسول خدا کوچکتر بوده درآنزمان چند سال داشته که چنین قدرت و نفوذى داشته باشد که‏بتواند سران قریش را براى عقد پیمانى به این مهمى دعوت کرده‏و بتواند حق مظلومى را از ظالمى همچون عاص بن وائل سهمى یاامیه بن خلف جمحى بگیرد!؟...
و یا مگر فراموش کرده‏اند که عاص بن وائل سهمى هم‏پیمان بنى امیه بوده و ابو سفیان اموی هیچگاه بر ضد هم پیمان متنفذى همچون عاص بن وائل سهمى قیام نخواهد کرد و پیمانى‏علیه او امضاء نخواهد کرد؟!....-مگر اینکه بگوئیم دروغگوکم حافظه مى‏شود-!

ابن هشام در سیره خود از ابن اسحاق روایت کرده که وى ازشخصى بنام محمد بن ابراهیم بن حارث تیمى نقل کرده که‏گوید:
محمد بن جبیر بن مطعم بن عدى بن نوفل بن عبد مناف-که‏داناترین مرد قریش در زمان خود بود-پس از قتل عبد الله بن زبیربنزد عبد الملک بن مروان اموى رفت و مردم نیز نزد عبد الملک‏گرد آمده بودند و چون بنزد وى آمد عبد الملک بدو گفت:اى‏ابا سعید آیا ما و شما در حلف الفضول نبودیم؟
محمد بن جبیر-شما بهتر مى‏دانید!
عبد الملک-اى ابا سعید حق مطلب را در اینباره بمن بگو!
محمد بن جبیر-نه بخدا سوگند ما و شما در حلف الفضول نبودیم!
عبد الملک-راست گفتى!

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:47 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

حلف الفضول در مسیر تاریخ

اینرا هم بد نیست بدانید که کاربرد این پیمان مقدس واهمیت آن بقدرى بود که پس از انعقاد آن نیز در طول تاریخ بارهامورد استفاده قرار گرفت و همچون پتکى بر سر ستمگران‏و زور گویان فرود آمده و جلوى تجاوز و تعدیها را مى‏گرفت وهمچون سد محکمى در برابر قلدرهاى مکه-که خود را مالک‏الرقاب همگان مى‏دانستند-قرار گرفت که از آنجمله داستانهاى‏زیر قابل توجه است:
1-مورخین با اندک اختلافى نقل کرده‏اند که مردى ازقبیله خثعم به منظور انجام حج بمکه آمد و دختر بسیار زیباى خودرا نیز که نامش‏«قتول‏»بود بهمراه خود بمکه آورد،نبیه بن‏حجاج-یکى از سرکردگان قریش-دختر او را ربود و بنزد خودبرد.
مرد خثعمى براى باز گرفتن دختر خود از مردم مکه استمدادکرد،بدو گفتند:تنها راه چاره این است که از حلف الفضول‏و اعضاى آن کمک بگیرى!آن مرد بکنار خانه کعبه رفته و بافریاد بلند اعضاى حلف الفضول را بکمک طلبید،و آنها نیزبا شمشیرهاى برهنه نزد او گرد آمده و آمادگى خود را براى رفع‏ظلم از وى اعلام کردند،و آن مرد داستان ربودن دخترش را نقل کرده و همگى بنزد نبیه آمدند،و نبیه که چنان دید از آنها خواست‏تا یک شب به او مهلت دهند،ولى آنها یک لحظه هم به اومهلت ندادند،و پیش از آنکه دست نبیه بن حجاج به آن دختربرسد،دختر را از وى گرفته و به پدرش سپردند. (1)
2-ابن هشام و دیگران بسندهاى مختلف روایت کرده‏اند که‏میان حضرت حسین بن على علیهما السلام و ولید بن عتبه اموى‏که از سوى معاویه در مدینه حکومت داشت نزاعى در گرفت،و مورد نزاع مالى بود که متعلق به امام حسین علیه السلام بودو ولید آنرا به زور غصب کرده بود.
امام علیه السلام بدو فرمود:بخداى یکتا سوگند مى‏خورم که‏اگر حق مرا ندهى شمشیر خود را بر مى‏گیرم و در مسجد رسول‏خدا(ص)مى‏ایستم و مردم را به‏«حلف الفضول‏»دعوت‏مى‏کنم. ..!
این خبر بگوش مردم رسید و عبد الله بن زبیر و مسور بن مخرمه‏زهرى و عبد الرحمان عثمان تیمى و برخى دیگر از غیرتمندان به‏حمایت از امام علیه السلام و دفاع از پیمان‏«حلف الفضول‏»
برخاسته و آمادگى خود را براى اینکار اعلام کردند،که چون خبربگوش ولید بن عتبه رسید دست از ظلم و ستم برداشته و حق امام‏علیه السلام را به آنحضرت باز پس داد... (2)
----------------------------------
1-سیرة المصطفى ص 52 و سیره الحلبیه ج 1 ص 157 و سیره قاضى دحلان-حاشیه سیره‏حلبیه ج 1 ص 102.
2-سیرة ابن هشام ج 1 ص 134 سیره حلبیه ج 1 ص 157.الصحیح من السیرة ج 1 ص 100سیرة المصطفى ص 52-53.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:47 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

محمد امین (ص)

 

از اینجا به بعد،یعنى از سن بیست‏سالگى تا بیست و پنج‏سالگى رسول خدا(ص)خاطره مهم دیگرى در زندگانى‏آنحضرت ثبت نشده،جز آنکه عموم مورخین نوشته‏اند:سیره‏آنبزرگوار در این برهه از زندگى و رفتار و کردار آنحضرت در این‏چند سال چنان بود که مورد علاقه و محبت همگان قرار گرفته‏و متانت و وقار و امانت و صداقت او توجه دوست و دشمن را به‏آنحضرت جلب کرده بود تا آنجا که به‏«محمد امین‏»معروف‏گردید،و هر گاه در محفلى وارد مى‏شد آنحضرت را بیکدیگرنشان داده و مى‏گفتند:
امین آمد!
و همین امانت و صداقت او بود که توجه بانوى زنان آنزمان یعنى خدیجه دختر خویلد را نسبت به آنحضرت جلب کرده‏و درخواست ازدواج و همسرى با آنحضرت را عنوان کرده بشرحى‏که انشاء الله تعالى در بخش آینده مورد بحث قرار خواهد گرفت.
و همین امانت و پاکدامنى و صداقت در گفتار بخصوص دراین برهه از دوران زندگى بود که بعدها در پیشبرد رسالت‏آنبزرگوار و پذیرش آن از سوى نزدیکان و دیگران بسیار مؤثر بود،و دشمنانى که حاضر بودند هرگونه تهمتى را به آنحضرت بزنند وجلوى تبلیغات آنبزرگوار را بگیرند اما هیچگاه نتوانستند تهمت‏خیانت به او زده و کوچکترین نقطه ضعفى در زندگى آنحضرت‏پیدا کنند...

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:49 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

ازدواج با خدیجه

خدیجه دختر خویلد بن اسد بن عبد العزى بن قصى بن کلاب‏بود که نسب وى با رسول خدا«ص‏»در قصى بن کلاب متحدمى‏شود،و عموما نوشته‏اند که وى قبل از ازدواج‏با رسول خدا«ص‏»دو شوهر کرده بود:
اول- ابى هاله هند بن زراره تمیمى-که خدیجه از او پسرى‏پیدا کرد و نامش را همانند نام خودش‏«هند»گذارد،و از این‏«هند»روایاتى نیز در کتابهاى حدیثى نقل شده،مانند روایات‏معروفى که درباره اوصاف رسول خدا«ص‏»و شمائل آنحضرت‏از وى نقل شده و اهل حدیث آنها را در کتابهاى خود نقل کرده‏اندنظیر روایت صدوق‏«ره‏»در عیون الاخبار و معانى الاخبار و روایت‏مکارم الاخلاق،و غیره و حضرت مجتبى‏«ع‏»به این عنوان از وى‏حدیث نقل فرموده و مى‏فرماید:«حدثنى خالى‏»... (1)
و گویند او مردى فصیح و سخنور بوده و بعثت‏رسول خدا«ص‏»و اسلام را درک کرده و جزء مهاجران در جنگ‏بدر و احد نیز شرکت داشته،و او کسى است که مى‏گفت:
«انا اکرم الناس ابا و اما و اخا و اختا،ابى رسول الله صلى الله‏علیه و آله و اخى القاسم،و اختى فاطمه،و امى خدیجه...» (2) و گویند:وى در جنگ جمل در رکاب امیر مؤمنان بشهادت‏رسید.
و نیز گویند:او فرزندى نیز داشته که نام او نیز هند بوده‏و گفته‏اند او نیز در لشکریان مصعب بن زبیر بود و در جنگ اوبا مختار به قتل رسید...که او را هند بن هند مى‏گفته‏اند،ولى‏بر طبق نقل قتاده نام خود ابى هاله‏«هند»بوده و هند بن هند همان‏فرزند خدیجه بوده نه فرزند فرزند او. (3)
و برخى گفته‏اند:خدیجه از ابى هاله پسر دیگرى هم داشته‏بنام هاله که بهمین جهت او را ابى هاله گفته‏اند،ولى برخى‏دیگر هاله را فرزند خواهر خدیجه دانسته و چنین فرزندى براى‏خدیجه ذکر نکرده‏اند.
دوم- شوهر دوم خدیجه عتیق بن عائد مخزومى است که پس از مرگ ابو هاله بهمسرى وى درآمد و در برخى از تواریخ دخترى‏بنام‏«هند»نیز از عتیق بن عائد براى خدیجه ذکر کرده‏اند، و گفته‏اند:وى مادر محمد بن صیفى مخزومى است که ازرسول خدا«ص‏»حدیث نقل کرده و به فرزندان او«بنى طاهره‏» مى‏گفتند. (4)
و کمالات (5) دیگرى که داشت‏خواستگاران زیادى‏پیدا کرد چنانچه در برخى از روایات آمده که عقبة بن ابى معیطو صلت بن ابى اهاب و ابو جهل و ابو سفیان از او خواستگارى کرده‏و او همه را رد کرد (6) ولى از آنجا که خداى تعالى افتخار همسرى‏رسول خدا«ص‏»و خدمات بعدى او را به اسلام و رهبر گرانقدر آن براى وى مقدر کرده بود بهمسرى آنحضرت درآمد،و اما انگیزه‏این ازدواج چه بوده و داستان از کجا شروع شده،در روایات‏مختلف ذکر شده که ذیلا مى‏خوانید:
-----------------------------------
1- بحار الانوار ج 16 ص 148-155.و سیره ابن هشام(پاورقى)جلد 1 ص 118
2- بحار الانوار ج 16 ص 148-155.و سیره ابن هشام(پاورقى)جلد 1صفحه 187.
3- بحار الانوار ج 16 ص 10.
4- این را هم بد نیست بدانید که در این ترتیب دو شوهر که ذکر شد نیز اختلاف است‏و آنچه نقل شد طبق گفته مشهور است،ولى برخى گفته‏اند نخست به ازدواج عتیق‏بن عائد مخزومى درآمد و پس از او همسر ابى هاله هند بن زراره گردید،چنانچه‏در کتاب فقه السیره(ص 69)و کشف الغمه اربلى(بحار الانوار ج 16 ص 10)نقل‏شده است.
5- چنانچه از روایات و تواریخ بدست مى‏آید خدیجه این ثروت بسیار را از ارث پدرو دو شوهر و تجارتهاى بسیارى که براى او مى‏کردند بدست آورده بود،و در مقدار آن‏رقمهاى مبالغه‏آمیزى در تواریخ دیده مى‏شود که سند متقن و صحیحى براى آن رقمهادر دست نیست مانند هشتاد هزار شتر و امثال آن...و الله اعلم.
6- بحار الانوار ج 16 ص 22.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:43 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

انگیزه این ازدواج فرخنده  

عموما نوشته‏اند ماجراى این ازدواج میمون و مبارک از اینجاشروع شد که بنا به پیشنهاد جناب ابو طالب،یا درخواست‏خدیجه،رسول خدا«ص‏»بصورت اجیر یا بعنوان مضاربه براى خدیجه به‏سفرى تجارتى اقدام کرد،و بخاطر سود فراوانى که در اثر تدبیر ودرایت آنحضرت از این سفر نصیب خدیجه شد آن بانوى مکرمه‏علاقمند به این وصلت گردید و مقدمات این ازدواج فراهم شد...
که البته اصل داستان و پاره‏اى از خصوصیاتى که در آن ذکر شده‏مورد نقد و بررسى است که بعدا خواهیم گفت.
و از پاره‏اى روایات دیگر نیز استفاده مى‏شود که این علاقه‏و اشتیاق پیش از آن سفر تجارتى در دل خدیجه پیدا شده بودو جریان سفر مزبور،بر فرض صحت،به این عشق و علاقه کمک‏کرد.
ابن شهر آشوب‏«ره‏»در کتاب مناقب خود روایت کرده که‏در روز عیدى زنان قریش در مسجد گرد هم جمع شده بودند که‏مردى یهودى در برابر آنها آمده و گفت:«لیوشک ان یبعث فیکن نبى فایکن استطاعت ان تکون له ارضایطاها فلتفعل‏».
-نزدیک است در میان شما پیامبرى برانگیخته شود پس‏هر یک از شما زنان که بتواند زمین خوبى براى گام زدن او باشدحتما اینکار را بکند...
زنان قریش در برابر این گستاخى و جسارتى که به آنها کرده‏بود او را با مشتهاى سنگریزه از نزد خود راندند ولى این گفتار مردیهودى بارقه‏اى در دل خدیجه که در جمع آن زنان حضور داشت‏ایجاد کرد و محبتى از پیامبر گرامى اسلام در قلب او جایگیرساخت... (1)
البته باید براى توضیح بیشتر این مطلب را به این حدیث اضافه‏کرد که طبق روایات پسر عموى خدیجه یعنى ورقة بن نوفل نیزکه از ادیان آسمانى و انبیاء الهى اطلاعاتى داشت و کتابهائى رادر این زمینه خوانده بود خبرهائى از ظهور آنحضرت داده بود،و درپاره‏اى از اوقات آن روایات را بر آنحضرت منطبق مى‏دانست...
بشرحى که در داستان سفر تجارتى رسول خدا«ص‏»خواهد آمدو همچنین روایات و خبرها و پیشگوئیهاى دیگرى که در اثر آن خبرها خدیجه در حد زیادى امیدوار شده بود که آن پیامبر مبعوث‏محمد«ص‏»خواهد بود،و البته جریان آن مسافرت نیز که نقل‏شده ممکن است به این علاقه و امید کمک کرده باشد...
و اما داستان سفر تجارتى رسول خدا«ص‏»براى خدیجه به‏اجمال و تفصیل نقل شده و در کتابهاى شیعه و اهل سنت روایت‏شده،و ما تفصیل آنرا در کتاب زندگانى رسولخدا«ص‏»ذکرکرده‏ایم که ذیلا از نظر شما مى‏گذرد،و سپس به تجزیه و تحلیل‏و نقد و بررسى آن مى‏پردازیم:
-----------------------------------------
1- مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 41(ط قم)و نظیر این حدیث را ابن حجر نیزدر کتاب الاصابه ج 4 ص 274 بسند خود از ابن عباس روایت کرده است.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:44 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

سفر تجارتى رسول خدا«ص‏»براى خدیجه

اینان نوشته‏اند روزى که رسولخدا«ص‏»عازم سفر شام‏و تجارت براى خدیجه گردید،و هنگامى که مى‏خواستند حرکت‏کنند خدیجه غلام خود«میسرة‏»را نیز همراه آنحضرت روانه کردو بدو دستور داد همه جا از محمد«ص‏»فرمانبردارى کندو خلاف دستور او رفتارى نکند.
عموهاى رسولخدا«ص‏»و بخصوص ابوطالب نیز در وقت‏حرکت بنزد کاروانیان آمده و سفارش آنحضرت را به اهل کاروان‏کردند و بدین ترتیب کاروان بقصد شام حرکت کرد و مردمى که‏براى بدرقه رفته بودند بخانه‏هاى خود بازگشتند.
وجود میمون و با برکت رسولخدا«ص‏»که بهر کجا قدم میگذارد برکت و فراخى نعمت را با خود بدانجا ارمغان مى‏بردموجب شد که اینبار نیز کاروان مکه مانند چند سال قبل،ازآسایش و سود بیشترى برخوردار گردد و آن تعب و رنج و مشقتهاى‏سفرهاى پیش را نبیند،و از اینرو زودتر از معمول بحدود شام‏رسیدند.
مورخین عموما نوشته‏اند:هنگامى که رسولخدا«ص‏»بنزدیکى شام-یا همان شهر بصرى-رسید از کنار صومعه‏اى عبورکرد و در زیر درختى که در آن نزدیکى بود فرود آمده و نشست.
صومعه مزبور از راهبى بود که‏«نسطورا»نام داشت،و با«میسرة‏»که در سفرهاى قبل از آنجا عبور میکرد آشنائى پیدا کرده‏بود.
«نسطورا»از بالاى صومعه خود قطعه ابرى را مشاهده کرده‏بود که بالاى سر کاروانیان سایه افکنده و هم چنان پیش رفت‏تا بالاى سر آندرختى که محمد«ص‏»پاى آن منزل کرد ایستاد.
میسرة که بدستور بانوى خود همه جا همراه رسولخدا«ص‏» بود،و از آنحضرت جدا نمى‏شد ناگهان صداى نسطورا را شنید که‏او را بنام صدا میزند!
میسرة برگشت و پاسخ داده گفت:«بله‏»!
نسطورا-این مردى که پاى درخت فرود آمده کیست؟
میسرة-مردى از قریش و از اهل مکه است!
نسطورا بمیسرة گفت:بخدا سوگند زیر این درخت جز پیغمبرفرود نیاید،و سپس سفارش آنحضرت را به میسرة و کاروانیان‏کرد و از نبوت آنحضرت در آینده خبرهائى داد.
کار خرید و فروش و مبادله اجناس کاروانیان بپایان رسیدو آماده مراجعت بمکه شدند، میسرة در راه که بسوى مکه‏مى‏آمدند حساب کرد و دید سود بسیارى در این سفر عائد خدیجه‏شده از اینرو بنزد رسولخدا«ص‏»آمده گفت:ما سالها است براى‏خدیجه تجارت مى‏کنیم و در هیچ سفرى این اندازه سود نبرده‏ایم،و از اینرو بسیار خوشحال بود و انتظار میکشید هر چه زودتر بمکه‏برسند و خود را بخدیجه رسانده و این مژده را به او بدهد.
و چون به پشت مکه و وادى‏«مر الظهران‏»رسیدند بنزدرسولخدا آمده گفت:خوب است‏شما جلوتر از کاروان بمکه‏بروید و جریان مسافرت و سود بسیار این تجارت را به اطلاع‏خدیجه برسانید!
نزدیک ظهر بود و خدیجه در آنساعت در غرفه‏اى که مشرف‏بر کوچه‏هاى مکه بود نشسته بود ناگاه سوارى را دید که از دوربسمت‏خانه او مى‏آید و لکه ابرى بالاى سر او است و چنان است‏که پیوسته بدنبال او حرکت مى‏کند و او را سایبانى مى‏نماید.
سوار نزدیک شد و چون بدر خانه خدیجه رسید و پیاده شد دید محمد«ص‏»است که از سفر تجارت باز مى‏گردد.
خدیجه مشتاقانه او را بخانه درآورد و حضرت با بیان شیرین‏و سخنان دلنشین خود جریان مسافرت و سود بسیارى را که عائدخدیجه شده بود شرح داد و خدیجه محو گفتار آنحضرت شده بودو پیوسته در فکر آن لکه ابر بود و چون سخنان رسولخدا«ص‏» تمام شد پرسید:
-میسرة کجاست؟
-فرمود:بدنبال ما او هم خواهد آمد.
خدیجه:که مى‏خواست به بیند آیا آن ابر براى سایبانى اودوباره میآید یا نه.گفت:خوبست بنزد او بروى و با هم بازگردید!
و چون حضرت از خانه بیرون رفت‏خدیجه بهمان غرفه رفت‏و بتماشا ایستاد و با کمال تعجب مشاهده کرد که همان ابر آمدو بالاى سر آنحضرت سایه افکند تا از نظر پنهان گردید.
بدنبال این ماجرا میسرة هم از راه رسید و جریان مسافرت‏و آنچه را دیده و از نسطوراى راهب شنیده بود براى خدیجه شرح‏داد و با مشاهدات قبلى خدیجه و چیزهائى که از مرد یهودى‏شنیده بود او را مشتاق ازدواج با رسولخدا«ص‏»کرد و شوق‏همسرى آنحضرت را به سر او انداخت.
خدیجه بعنوان اجرت چهار شتر به رسولخدا داد میسره را نیز بخاطر مژده‏اى که به او داده بود آزاد کرد و آنگاه بنزد ورقة بن نوفل‏که پسر عموى خدیجه بود و بدین مسیح زندگى میکرد و مطالعات‏زیادى در کتابهاى دینى داشت رفت و داستان مسافرت‏محمد«ص‏»را بشام و آنچه را دیده و شنیده بود همه را براى‏او تعریف کرد.
سخنان خدیجه که تمام شد ورقة بن نوفل بدو گفت:اى‏خدیجه اگر آنچه را گفتى راست باشد بدانکه محمد پیامبر این‏امت‏خواهد بود،و من هم از روى اطلاعاتى که بدست آورده‏ام‏منتظر ظهور چنین پیغمبرى هستم و میدانم که این امت را پیامبرى‏است که اکنون زمان ظهور و آمدن او است.
این جریانات که بفاصله کمى براى خدیجه پیش آمده بود اورا بیش از پیش مشتاق همسرى با محمد«ص‏»کرد و با اینکه‏بزرگان قریش آرزوى همسرى او را داشتند و بخواستگارانى که‏فرستاده بودند پاسخ منفى داده و همه را رد کرده بود در صدد برآمدتا بوسیله‏اى علاقه خود را به ازدواج با محمد«ص‏»باطلاع‏آنحضرت برساند،و از اینرو بدنبال‏«نفیسه‏»-دختر«منیة‏»که‏یکى از زنان قریش و دوستان خدیجه بود-فرستاد و بطورخصوصى درد دل خود را به او گفت و از او خواست تا نزدمحمد«ص‏»برود و هرگونه که خود صلاح میداند موضوع را بآنحضرت بگوید.
نفیسه بنزد محمد«ص‏»آمد و به آنحضرت عرض کرد:
-اى محمد چرا زن نمى‏گیرى؟
حضرت پاسخ داد:
-چیزى ندارم که به کمک آن زن بگیرم!
نفیسه گفت:
اگر من اشکال کار را برطرف کنم و زنى مال دار و زیبااز خانواده‏اى شریف و اصیل براى تو پیدا کنم حاضر به ازدواج‏هستى؟
فرمود:از کجا چنین زنى مى‏توانم پیدا کنم؟
گفت:من اینکار را خواهم کرد و خدیجه را براى اینکار آماده‏مى‏کنم سپس بنزد خدیجه آمد و جریان را گفت و قرار شدترتیب کار را بدهند.
موضوع از صورت خصوصى بیرون آمد و به اطلاع عموهاى‏رسولخدا«ص‏»و عموى خدیجه عمرو بن اسد و دیگر نزدیکان رسیدو ترتیب مجلس خواستگارى و عقد داده شد.
و در پاره‏اى از نقل‏ها مانند روایت ابن اسحاق در سیره نامى از«نفیسه‏»و وساطت او در اینباره ذکر نشده،و پیشنهاد آن پس از این سفر،از طرف خود خدیجه و بدون واسطه نقل گردیده،و عبارت سیره اینگونه است:
«...و کانت‏خدیجه امراة حازمة شریفة لبیبة،مع مااراد الله بها من کرامته،فلما اخبرها میسرة بما اخبرها به‏بعثت الى رسول الله صلى الله علیه و سلم،فقالت له-فیمایزعمون-یابن عم:انى قد رغبت فیک لقرابتک،وسطتک فی‏قومک،و امانتک و حسن خلقک و صدق حدیثک،ثم عرضت‏علیه نفسها،و کانت‏خدیجه یومئذ اوسط نساء قریش نسباو اعظمهن شرفا،و اکثرهن مالا،کل قومها کان حریصاعلى ذلک منها لو یقدر علیه‏» (1)
یعنى:خدیجه زنى دور اندیش و شریف و خردمند بود،گذشته‏از آنکه خداى سبحان نیز اراده بزرگوارى آنزن را فرموده بود،و بدین جهت بود که چون میسرة آن گزارش را بدو داد بنزد رسول‏خدا«ص‏»فرستاد و چنانچه گفته‏اند پیغام داد که اى عموزاده:
من بخاطر خویشاوندى و شرافت‏خانوادگى شما و امانت و حسن‏خلق و راستگوئى که در شخص شما وجود دارد به ازدواج با شماعلاقمند شده‏ام..و بدین ترتیب خود را بر آنحضرت عرضه‏داشت،و خدیجه در آنروز از نظر نسب در میان زنان قریش از دیگران برتر و شرافتمندتر و از نظر ثروت ثروتمندتر بود،و همه‏مردان مکه علاقمند به ازدواج با او بودند...
که البته این روایت با نقلهاى دیگر قابل جمع است که‏در آغاز براى استمزاج و نظر خواهى نفیسه را نزد آنحضرت فرستاده،و پس از جلب رضایت رسول خدا«ص‏»خود او مستقیما پیشنهادازدواج را داده باشد،چنانچه برخى گفته‏اند.
و این بود اصل داستان و دنباله آن تا مراسم مجلس عقد،ولى‏تذکر چند مطلب بعنوان نقد و بررسى در این داستان لازم است:
------------------------------------------------
1- سیره ابن هشام ج 1 ص 189

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  10:45 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها