0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390  9:37 AM

اصل داستان

بنابر نقل مشهور نه سال و به قولى دوازده سال از عمر رسول‏خدا(ص)گذشته بود (1) که ابو طالب به همانگونه که گفتیم‏مانند سایر مردم قریش-عازم سفر شام شد،تا با مال التجاره‏مختصرى که داشت تجارت کند و از اینراه کمکى به مخارج‏سنگین خود بنماید.
قرشیان هر ساله دو بار سفر تجارتى داشتند یکى به‏«یمن‏» در زمستان و دیگرى به‏«شام‏»در تابستان‏«رحلة الشتاءو الصیف‏».
مقصد در این سفر شهر بصرى بود که در آنزمان یکى ازشهرهاى بزرگ شام و از مهمترین مراکز تجارتى آن عصر بشمارمیرفت.
در نزدیکى شهر بصرى صومعه و کلیسائى وجود داشت ومردى دیر نشین و ترسائى گوشه گیر بنام‏«بحیرا»در آن کلیسازندگى میکرد،و مسیحیان معتقد بودند که کتابها و هم چنین‏علومى که در نزد دانشمندان گذشته آنان بوده دست بدست وسینه بسینه به بحیرا منتقل گشته است.
و برخى گفته‏اند:صومعه‏«بصرى‏»-که تا شهر 6 میل فاصله‏داشت مانند صومعه‏هاى عادى و معمولى دیگر نبود بلکه‏مخصوص بسکونت آن دانشمند و عالمى از نصارى بود که علم ودانشش از دیگران فزونتر و در مراحل سیر و سلوک از همگان برترباشد،و«بحیرا»داراى چنین اوصافى بود.
هنگامى که ابو طالب تصمیم به این سفر گرفت بفکر یتیم‏برادر افتاد و با علاقه فراوانى که باو داشت نمیدانست آیا او را درمکه بگذارد یا همراه خود بشام ببرد. وقتى هواى گرم تابستان بیابان حجاز و سختى مسافرت باشتر را در کوه و بیابان بنظر میآورد ترجیح میداد محمد را-که‏کودکى بیش نبود و با این گونه ناملایمات روبرو نشده بود-درمکه بگذارد و از رنج‏سفر او را معاف دارد،ولى از آنطرف با آن‏علاقه شدید و توجه خاصى که در حفاظت و نگهدارى او داشت‏نمى‏توانست‏خود را حاضر کند که او را در مکه بگذارد و خیالش‏در اینباره آسوده نبود،و تا آن ساعتى که میخواست‏حرکت کندهمچنان در حال تردید بود.
هنگامى که کاروان قریش خواست‏حرکت کند ناگهان‏ابو طالب فرزند برادر را مشاهده کرد که با چهره‏اى افسرده به عمونگاه مى‏کند و چون خواست با او خدا حافظى کند چند جمله‏گفت که ابو طالب تصمیم گرفت محمد را همراه خود ببرد.
رسولخدا-صلى الله علیه و آله-با همان قیافه معصوم وجذاب رو بعمو کرده و همچنان که مهار شتر را گرفته بود آهسته‏گفت:عمو جان!مرا که کودکى یتیم هستم و پدر و مادرى‏ندارم به که مى‏سپارى؟
همین چند جمله کافى بود که ابو طالب را از تردید بیرون‏آورد و تصمیم به بردن آن بزرگوار بگیرد،و از اینرو بلا درنگ‏بهمراهان خود گفت: بخدا سوگند او را با خود مى‏برم و هیچگاه از او جدا نخواهم‏شد.
کاروان قریش حرکت کرد اما مقدارى راه که رفتند متوجه‏شدند که این سفر مانند سفرهاى قبلى نیست و احساس راحتى وآرامش بیشترى مى‏کنند آفتاب آن سوزشى را که در سفرهاى قبل‏داشت ندارد و از گرما بدان مقدارى که سابقا ناراحت مى‏شدنداحساس ناراحتى نمى‏کنند.این اوضاع براى همه مردم کاروان‏تعجب آور بود تا جائى که یکى از آنها چند بار گفت: این سفر چه سفر مبارکى است.
ولى شاید کمتر کسى بود که بداند اینها همه از برکت همان‏کودک دوازده ساله است که در این سفر همراه کاروان آمده‏بود.
بالاتر از همه کم کم متوجه شدند که روزها لکه ابرى پیوسته‏بالاى سر کاروان در حرکت است و براى آنها در آفتاب گرم‏سایه مى‏افکند،و این مطلب وقتى براى آنها بخوبى واضح شدکه به صومعه و دیر«بحیرا»نزدیک شدند.
خود بحیرا وقتى از دور گرد و غبار کاروانیان را دید به لب‏دریچه‏اى که از صومعه به بیرون باز شده بود آمد و چشم‏بکاروانیان دوخته بود و گاهى نیز سر بسوى آسمان مى‏کشید و گویا همان لکه ابر را جستجو میکرد که بر سر کاروانیان سایه‏مى‏افکند.
و هیچ بعید نیست که روى صفاى باطنى که پیدا کرده بود واخبارى که از گذشتگان بدو رسیده بود منتظر دیدن چنین منظره وچشم براه آمدن آن قافله بود،و جریانات بعدى این احتمال راتایید میکند،زیرا مورخین مانند ابن هشام و دیگران مى‏نویسند:
کاروان قریش هر ساله از کنار صومعه بحیرا عبور میکرد وگاهى در آنجا منزل میکردند و تا آن سفر هیچگاه بحیرا با آنان‏سخنى نگفته بود،اما این بار همینکه کاروان در نزدیکى صومعه‏منزل کردند غذاى زیادى تهیه کرد و کسى را بنزد ایشان فرستادکه من غذاى زیادى تهیه کرده‏ام و دوست دارم امروز تمامى‏شما از کوچک و بزرگ و بنده و آزاد،هر که در کاروان است برسر سفره من حاضر شوید.
بحیرا از بالاى صومعه خود بخوبى آن لکه ابر را دیده بود که‏بالاى سر کاروان میآید و همچنان پیش آمد تا بر سر درختى که‏کاروانیان زیر آن درخت منزل کردند ایستاد.
ابن هشام از ابن اسحاق نقل کرده که:خود بحیرا پس ازدیدن اینمنظره از صومعه بزیر آمد و از کاروان قریش دعوت کردتا براى صرف غذا بصومعه او بروند،یکى از کاروانیان بدو گفت:اى بحیرا بخدا سوگند مثل اینکه این بار براى تو ماجراى‏تازه‏اى رخ داده زیرا چندین بار تاکنون ما از اینجا عبور کرده‏ایم وهیچگاه مانند امروز بفکر پذیرائى ما نیفتادى؟
بحیرا گویا نمى‏خواست راز خود را به این زودى فاش کنداز اینرو در جواب او گفت:
راست است،اما مگر نه این است که شما میهمان و وارد برمن هستید،من دوست داشتم این بار نسبت بشما اکرامى کرده‏باشم و بهمین جهت غذائى آماده کرده و دوست دارم همگى‏شما از آن بخورید.
قرشیان بسوى صومعه حرکت کردند،اما محمد-صلى الله‏علیه و آله-را بخاطر آنکه کودکى بود و یا بملاحظات دیگرى‏همراه نبردند،و بعید هم نیست که خود آنحضرت که بیشتر مایل‏بود در تنهائى بسر برد و به اوضاع و احوال اجتماعى که در آن‏بسر مى‏برد اندیشه کند از آنها خواست تا او را نزد مال التجاره‏بگذارند و بروند،وگرنه معلوم نیست ابو طالب به این سادگى‏حاضر شده باشد تا او را تنها بگذارد و برود.
هر چه بود که بحیرا در قیافه یکایک واردین نگاه کرد واوصافى را که از پیامبر اسلام شنیده و یا در کتابها خوانده بود درچهره آنها ندید،از اینرو با تعجب پرسید: کسى از شما بجاى نمانده؟
یکى از کاروانیان پاسخ داد:بجز کودکى نورس که از نظرسن کوچکترین افراد کاروان بود کسى نمانده!
بحیرا گفت:او را هم بیاورید و از این پس چنین کارى‏نکنید!
مردى از قریش گفت:به لات و عزى سوگند براى ماسرافکندگى نیست که فرزند عبد الله بن عبد المطلب میان ماباشد!این سخن را گفته و برخاست و از صومعه بزیر آمد و محمد-صلى الله علیه و آله-را با خود بصومعه برد و در کنار خویش‏نشانید.
بحیرا با دقت بچهره آنحضرت خیره شد و یک یک اعضاءبدن آنحضرت را که در کتابها اوصاف آنها را خوانده بود از زیرنظر گذرانید.
قرشیان مشغول صرف غذا شدند ولى بحیرا تمام حرکات ورفتار محمد-صلى الله علیه و آله-را دقیقا زیر نظر گرفته و چشم‏از آنحضرت بر نمیدارد،و یکسره محو تماشاى او شده.
میهمانان سیر شدند و سفره غذا بر چیده شد در اینموقع بحیراپیش یتیم عبد الله آمد و بدو گفت:اى پسر تو را به لات و عزى‏سوگند میدهم که آنچه از تو مى‏پرسم پاسخ مرا بدهى؟-و البته بحیرا از سوگند به لات و عزى منظورى نداشت جزآنکه دیده بود کاروانیان بدان قسم میخورند.
اما همینکه آنبزرگوار نام لات و عزى را شنید فرمود:مرا به‏لات و عزى سوگند مده که چیزى در نظر من مبغوض‏تر از این دونیست.
بحیرا گفت:پس تو را بخدا سوگند میدهم سؤالات مرا پاسخ‏دهى!
حضرت فرمود:هر چه میخواهى بپرس!
بحیرا شروع کرد از حالات و زندگانى خصوصى و حتى‏خواب و بیدارى آنحضرت سؤالاتى کرد و حضرت جواب میداد،بحیرا پاسخهائى را که مى‏شنید با آنچه در کتابها در باره پیغمبراسلام دیده و خوانده بود تطبیق میکرد و مطابق میدید،آنگاه میان‏دیدگان آنحضرت را با دقت نگاه کرد،سپس برخاسته و میان‏شانه‏هاى آنحضرت را تماشا کرد و مهر نبوت را دید و بى اختیارآنجا را بوسه زد.
قرشیان که تدریجا متوجه کارهاى بحیرا شده بودند بیکدیگرگفتند:محمد نزد این راهب مقام و منزلتى دارد،از آنسو ابو طالب‏نگران کارهاى بحیرا شد و ترسید مبادا دیر نشین سوء قصدى‏نسبت به برادر زاده‏اش داشته باشد که ناگاه بحیرا را دید نزد وى آمده پرسید:
این پسر با شما چه نسبتى دارد؟
ابو طالب-فرزند من است!
بحیرا-او فرزند تو نیست،و نباید پدرش زنده باشد!
ابو طالب-او فرزند برادر من است.
بحیرا-پدرش چه شد؟
ابو طالب-هنگامى که مادرش بدو حامله بود وى از دنیارفت.
بحیرا-مادرش کجاست؟
ابو طالب-مادرش نیز چند سالى است مرده!
بحیرا-راست گفتى.اکنون بشنو تا چه میگویم:
او را بشهر و دیار خود بازگردان و از یهودیان محافظتش کن ومواظب باش تا آنها او را نشناسند که بخدا سوگند اگر آنچه من‏در مورد این جوان میدانم آنها بدان آگاه شوند نابودش مى‏کنند.
و سپس ادامه داده گفت:
اى ابو طالب بدان که کار این برادر زاده‏ات بزرگ و عظیم‏خواهد گشت و بنابر این هر چه زودتر او را بشهر خود باز گردان.
و در پایان سخنانش گفت:
من آنچه لازم بود بتو گفتم و مواظب بودم این نصیحت را بتو بنمایم.
سخنان بحیرا تمام شد و ابو طالب در صدد بر آمد تا هر چه‏زودتر به مکه باز گردد و از اینرو کار تجارت را بزودى انجام دادو به مکه بازگشت و حتى برخى گفته‏اند:از همانجا محمد(ص) را با بعضى از غلامان خود به مکه فرستاد و خود به دنبال تجارت‏رفت.
و در پاره‏اى از تواریخ آمده که وقتى سخنان بحیرا تمام شدابو طالب بدو گفت:اگر مطلب اینطور باشد که تو مى‏گوئى او درپناه خدا است و خداوند او را محافظت‏خواهد کرد.و در روایتى‏که طبرى و برخى دیگر در این باره از ابو موسى اشعرى نقل کرده‏بدنبال داستان بحیرا آمده است که بحیرا هم چنان ابو طالب راسوگند داد تا اینکه ابو طالب آنحضرت را به مکه باز گرداند...واین جمله را هم اضافه کرده که:
«و بعث معه ابو بکر بلالا،و زوده الراهب من الکعک و الزیت‏»
یعنى ابو بکر بلال را بهمراه آنحضرت فرستاد،و راهب نیزتوشه راهى از«کاک‏» (2) و زیتون به آنحضرت داد (3)
----------------------------------------
1-«کعک‏»که در عبارت عربى آمده معرب‏«کاک‏»است که نوعى نان روغنى‏و کلوچه است.
2-تاریخ طبرى ج 2 ص 34-و البدایة و النهایة ج 2 ص 285 سیره حلبیة ج 1 ص 120
-و جالب است بدانید که در سالهاى اخیر دیرى در کشور اردن-در نزدیکى شهر درعا-کشف شده که گویند«دیر»همین بحیرا است و توریستها را براى تماشا و زیارت‏بدانجا مى‏برند.
3-فروغ ابدیت ج 1 ص 142

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها