پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 9:25 AM
پاسخى که به این ایرادها دادهاند
در برابر این ایرادها پاسخهائى دادهاند،از آنجمله:
1-دکتر محمد سعید بوطى در کتاب فقه السیرة گوید:
حکمت الهى در این حادثه ریشه کن کردن غده شر و بدى ازجسم رسول خدا نبوده تا این اشکالها لازم آید،زیرا اگر منبع وریشه شرور غدههاى جسمانى یا لکههاى خونى در بدن باشدلازمهاش همان است که افراد شرور و بد خواه را با یک عملجراحى بصورت افرادى نیکوکار و خیرخواه در آورد،بلکه ظاهرآنست که حکمت در این داستان آشکار کردن امر رسالت وآماده ساختن رسول خدا براى عصمت و وحى از زمان کودکى باوسائل مادى بوده،تا براى ایمان مردم و تصدیق رسالت آنحضرتنزدیکتر و اقرب باشد،و در نتیجه این عمل یک تطهیر معنوى بودهلکن به این صورت مادى و حسى تا این اعلان الهى وسیلهاىبراى رساندن به گوشها و دیدگان مردم باشد...
و حکمت هر چه باشد،وقتى خبرى صحیح و ثابت بود دیگرجائى براى بحث و توجیه و یا رد آن نیست که ما ناچار بهتوجیهات و اینگونه تاویلهاى بعیده باشیم،و کسى که در چنینروایاتى تردید کند منشاى جز ضعف ایمان بخداى تعالى ندارد.
و اینرا باید بدانیم که میزان پذیرفتن خبر و حدیث،درستى وصحت آن است،و هنگامى که خبر و حدیثى از این جهت بهاثبات رسید دیگر چارهاى جز پذیرفتن و قبول آن نداریم و آنراروى سر مىگذاریم،و میزان فهم ما در معناى آن دلالت لغت عرب و احکام آن است،و اصل در کلام نیز حقیقت است،واگر قرار باشد که هر خواننده و بحث کنندهاى بتواند کلام را ازمعناى حقیقى خود به معانى مجازى آن برگرداند ارزش لغت ازمیان رفته و دلالتى براى آن باقى نمىماند و مردم در فهم معانىالفاظ دچار سرگردانى مىشوند.
و گذشته از این چه انگیزه و اجبارى براى اینکار هست؟جزآنکه کسى دچار ضعف ایمان بخداى تعالى گردد،و یا ضعفیقین به نبوت رسول خدا و صدق رسالت آنحضرت،و گرنه یقینپیدا کردن به آنچه روایت و نقل آن صحیح و ثابت استخیلىآسانتر از این حرفها است چه حکمت و سر آن معلوم باشد و چهنباشد! (1)
2-از نویسندگان و دانشمندان معاصر شیعه،هاشم معروفحسینى نیز نظیر همین گفتار را در کتاب سیرة المصطفى اختیارنموده و پس از آنکه اختلاف نقلها را ذکر مىکند گفته است:
این اختلافات،اگر چه موجب مىشود تا انسان در اصلداستان تردید کند بخصوص اگر سندهاى آنرا بر اصولى که درروایات مورد قبول است عرضه کنیم،ولى با اینحال این مطلب به تنهائى براى انکار این داستان از اصل و اساس و متهم ساختننقل کنندگان کافى نیست،زیرا آنچه را اینان نقل کردهاند نوعىاز اعجاز است و عقل چنین حوادثى را محال ندانسته و قدرتخداى تعالى را برتر مىداند از آنچه عقلها بدان احاطه ندارد واوهام و پندارها درک آن نتواند،و زندگى رسول اعظم خداوندمقرون است با امثال این گونه حوادثى که براى دانشمندان ومحققان قابل تفسیر و توجیه نبوده و جز اراده ذات باریتعالىانگیزهاى نداشته«و لیس ذلک على الله بعزیز» (2)
3-علامه طباطبائى در کتاب شریف المیزان در دو جاداستان را نقل کرده یکى در ذیل داستان اسراء و معراج در سوره«اسرى»و دیگرى در ذیل آیه«الم نشرح لک صدرک»و در هردو جا آنرا حمل بر«تمثل برزخى»نموده که در عالم دیگرىشستشوى باطن آنحضرت به این کیفیت در پیش دیدگان رسولخدا مجسم گشته و مشاهده گردیده است،و داستانهاى دیگرىرا نیز که در روایات معراج آمده مانند مجسم شدن دنیا در نزدآنحضرت با آرایش کامل،و انواع نعمتها و عذابها براى اهلبهشت و جهنم همه را از همین قبیل دانسته و بهمین معنا حمل کرده است (3)
نگارنده گوید:این داستان را محدث جلیل القدر مرحوم ابنشهر آشوب بگونهاى دیگر نقل کرده که بسیارى از این اشکالها برآن وارد نیست و اصل نقل این محدث بزرگوار شیعه در داستانمنشا زندگى و دوران کودکى آنحضرت در کتاب مناقب اینگونهاست که از حلیمه نقل کرده که در خاطرات زندگى آن بزرگواردر سالهاى پنجم از عمر شریفش مىگوید:
«...فربیته خمس سنین و یومین فقال لى یوما:این یذهباخوانى کل یوم؟قلت:یرعون غنما، فقال:اننى ارافقهم،فلماذهب معهم اخذه ملائکة و علوه على قلة جبل و قاموا بغسله وتنظیفه، فاتانى ابنى و قال:ادرکى محمدا فانه قد سلب،فاتیتهفاذا بنور یسطع فى السماء فقبلته و قلت: ما اصابک؟قال:
لا تحزنى ان الله معنا،و قص علیها قصته،فانتشر منه فوح مسکاذفر،و قال الناس:غلبت علیه الشیاطین و هو یقول:ما اصابنىشىء و ما على من باس». (4)
یعنى-من پنجسال و دو روز آنحضرت را تربیت کردم،درآنهنگام روزى بمن گفت:برادران من هر روز کجا مىروند؟
گفتم:گوسفند مىچرانند،محمد گفت:من امروز بهمراه ایشانمىروم،و چون با ایشان رفت فرشتگان او را گرفته و بر قلهکوهى بردند و به شستشو و تنظیف او پرداختند،در اینوقت پسرمبنزد من آمد و گفت:محمد را دریاب که او را ربودند!من بنزدوى رفتم و نورى دیدم که از وى بسوى آسمان ساطع بود،او رابوسیده گفتم:چه بر سرت آمد؟پاسخداد:محزون مباش که خدابا ما است و سپس داستان خود را براى او بازگو کرد،و دراینوقت از وى بوى مشک خالص بمشام مىرسید و مردممىگفتند:شیاطین بر او چیره شدهاند و او مىفرمود:چیزى بر مننرسیده و باکى بر من نیست...
و اینک بر طبق این نقل مىگوئیم:گذشته از اینکه نقلهاىگذشته مورد اشکال بود و با یکدیگر اختلاف داشت با این نقلهم مخالف است،و اگر بناى پذیرفتن این داستان باشد همیننقل که خالى از اشکالات است براى ما معتبرتر است و نیازىهم به توجیه و تاویل نداریمو تاویلى هم که مرحوم استاد طباطبائى کردهاند اگرداستان مربوط به معراج رسول خدا(ص)تنها بود توجیه خوبىبود،چون در پارهاى از روایات که در مورد مشاهدات دیگرآنحضرت رسیده به همان لفظ تمثیل آمده و با قرینه آنها مىتوان این داستان را نیز همانگونه توجیه و تفسیر کرد،اما شنیدید که اینداستان در کودکى آنحضرت اتفاق افتاده و اگر در موارد دیگرهم اتفاق افتاده باشد این تفسیر و توجیه در همه جا دشوار بنظرمىرسد، مگر آنکه همان توجیه را با قرینهاى که ذکر شد شاهدو نمونهاى براى موارد دیگر بگیریم.
و در پایان این بحث ذکر این قسمت هم جالب است که درپایان روایت صحیح مسلم همانگونه که خواندید آمده که انس بنمالک گفته بود:من جاى بخیهها را در سینه رسولخدا مىدیدم.
و راوى،یا انس بن مالک تصور کرده بودند که این شکافتن وبستن،با چاقو و کارد و نخ و سوزن بوده،در صورتیکه اگر هم ماداستان را اینگونه که نقل شده بود بپذیریم بعنوان یک معجزه وامر خارق عادت مىپذیریم،و در متن حدیث هم لفظ التیام آمدهبود نه دوختن!
--------------------------
1-فقه السیرة ص 63.
2-سیرة المصطفى ص 46.
3-المیزان ج 13 ص 33 و ج 20 ص 452.
4-مناقب آل ابیطالب ج 1 ص 33.
امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.