پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 11:47 AM
داستانى جالب درباره علت مخالفتسران قریش
ابن اسحاق از زهرى روایت کرده که گوید:براى منروایت کردند که شبى ابو سفیان و ابو جهل و اخنس بن شریقبدون اطلاع همدیگر از خانهخود بیرون آمده و در اطراف خانه رسول خداصلى الله علیه و آله هر کدام در گوشهاى پنهان شدند تا بقرآنىکه آن حضرت صلى الله علیه و آله در نماز شب مىخواندگوش فرا دارند،و هیچکدام از جاى دیگرى خبر نداشتچون صبح شد و فجر طلوع کرد متفرق شدند و تصادفا در راهبهم بر خوردند و چون از مکان و منظور یکدیگر مطلعشدند همدیگر را ملامت کردهگفتند:از این پس بچنین کارى دست نزنید زیرا اگر سفهاو جهال از کار شما اطلاع پیدا کنند،ممکن استخیالىدرباره شما بکنند و آنروز را بدنبال کار خود رفتند.
شب دیگر که شد دو باره هر کدام بجاى دیشب آمده و تاصبح در آنجا بنشستند و بقرآن رسول خدا صلى الله علیه و آلهگوش فرا دادند و چون صبح شد متفرق شدند و دو باره درراه بهم برخوردند و همان سخنان دیروز را تکرار کردند،تاشب سوم شد باز همچنان هر یک در اطراف خانه رسولخدا آمده و در جائى پنهان شد و تا صبح بماندند و چونصبح شد دوباره در راه بهم برخوردند و این بار با هم پیمانبستند که از این پس دستبچنین کارى نزنند.
اخنس بن شریق در آنروز بمنزل رفت و عصاى خود رابرداشته بدر خانه ابو سفیان آمد و باو گفت:اى ابا حنظلهراى تو درباره آنچه از محمد شنیدى چیست؟ابو سفیانگفت:بخدا برخى از آنچه شنیدم فهم کردم و مقصود آنرادانستم و معناى برخى را ندانستم و مقصود آن را نیزنفهمیدم،اخنس گفت:بخدا سوگند من هم مانند تو بودم.
دنباله روایت که ماجراى گفتگوى اخنس بن شریق باابو جهل را ذکر مىکند اینگونه است:
«قال:ثم خرج من عنده حتى اتى ابا جهل،فدخل علیهبیته،فقال:یا ابا الحکم،ما رایک فیما سمعت منمحمد؟فقال:ما ذا:سمعت!تنازعنا نحن و بنو عبد مناف الشرف،اطعموا فاطعمنا،و حملوا فحملنا،و اعطوا فاعطینا،حتى اذا تجاذینا على الرکب،و کنا کفرسى رهان،قالوا: منا نبی یاتیه الوحى من السماء،فمتى ندرک مثل هذه! و الله لا نؤمن به ابدا،و لا نصدقه،قال:فقام عنه الاخنسو ترکه» (1) .
یعنى- سپس بدرخانه ابو جهل رفت و باو گفت:نظر تو درباره آنچه از محمد شنیدى چیست؟ ابو جهل با ناراحتىگفت:چه شنیدم!ما و فرزندان عبد مناف درباره رسیدنبشرف و بزرگى مانند دو اسبى که در میدان مسابقهمىروند منازعه داشتیم ما مىخواستیم از آنها سبقتجوئیم و آنان قصد سبقتبر ما را داشتند،آنان اطعامکردند ما نیز اطعام کردیم،آنان بخشش کرده،اموالبدرخانه این و آن بردند ما هم چنین کردیم،و چون ما هر دودر موازات همدیگر قرار گرفتیم آنها گفتند:در میان ماپیغمبرى است که از آسمان بدو وحى شود!و ما چگونهمىتوانیم بچنین فضیلتى برسیم!بخدا ما که هرگز بدوایمان نخواهیم آورد و او را تصدیق نخواهیم کرد.
و در حدیث دیگرى که ابن کثیر شامى در سیرة النبویة ازبیهقى بسندش از مغیرة بن شعبة روایت کرده اینگونه است که مغیرة بن شعبة گوید:
«ان اول یوم عرفت رسول الله صلى الله علیه و سلم انىامشى انا و ابو جهل بن هشام فی بعض ازقة مکة،اذ لقینارسول الله صلى الله علیه و سلم فقال رسول الله صلى اللهعلیه و سلملابى جهل:«یا ابا الحکم،هلم الى الله و الىرسوله،ادعوک الى الله».
فقال ابو جهل:یا محمد،هل انت منته عن سب آلهتنا؟ هل ترید الا ان نشهد انک قد بلغت؟ فنحن نشهد ان قدبلغت،فو الله لو انى اعلم ان ما تقول حق لا تبعتک.
فانصرف رسول الله صلى الله علیه و سلم و اقبل على فقال: و الله انى لاعلم ان ما یقول حق،و لکن[یمنعنى]شىء،انبنى قصى،قالوا:فینا الحجابة.فقلنا:نعم ثم قالوا فیناالسقایة فقلنا:نعم،ثم قالوا فینا الندوة:فقلنا:نعم.ثم قالوافینا اللواء.فقلنا:نعم.ثم اطعموا و اطعمنا،حتى اذاتحاکت الرکب قالوا:منا نبى!و الله لا افعل» (2) .
یعنى نخستین روزى که من رسول خدا(ص)را شناختمروزى بود که بهمراه ابو جهل در بعضى از کوچههاى مکهمىرفتم که ناگهان رسول خدا(ص)را دیدار کردیم،پسآنحضرت به ابو جهل فرمود:
اى ابا حکم بنزد خدا و رسولش بیا تا تو را بخداى یکتا دعوتکنم!
ابو جهل گفت:آیا تو از دشنام خدایان ما دستبر مىدارى؟ آیا جز این مىخواهى که ما گواهى دهیم که تو ماموریتخود راابلاغ کردهاى؟ما هم گواهى مىدهیم که تو بخوبى ابلاغکردى!و بخدا سوگند اگر براستى بدانم که آنچه مىگوئى حقاست از تو پیروى مىکردم!
رسول خدا(ص)به راه خود رفت،و ابو جهل رو بمن کردهگفت:بخدا سوگند من بخوبى مىدانم که آنچه را او مىگویدحق است،ولى چیزى که مانع ایمان من هست این مطلب استکه فرزندان قصى(بعنوان افتخار خویش)گفتند:منصبپردهدارى در میان ما است؟ گفتیم:آرى،پس از آن گفتند:منصبسقایت(حاجیان)در ما است؟گفتیم:آرى سپس گفتند: خانه شورى در اختیار ما است!گفتیم:آرى،گفتند:پرچمقریش در دست ما است؟گفتیم:آرى، آنگاه آنها(براى جلبتوجه مردم و محبوبیت)اطعام کردند و ما هم(بهمین منظور) اطعام کردیم،تا وقتى که سوارکاران مسابقه با هم برخورد کردند(و نتوانستند در مسابقه فضیلت و برترى بر ما پیشى گیرند) گفتند:پیغمبرى از ما است!و بخدا سوگند من تسلیم نخواهم شدو اینکار را نخواهم کرد!
و این دو حدیث پرده از روى باطن مخالفان و دشمنان انبیاءو مردان الهى در طول تاریخ بر مىدارد،و بخوبى نشان مىدهدکه در عین آنکه آنها عموما حق را شناخته و بدان اذعانداشتهاند،اما بخاطر جاه طلبى و حفظ ریاست و حسد ورزى واحیانا روى تعصبهاى بى جا حاضر به پذیرش آن نبوده و در صددانکار بر آمدهاند، (3) در صورتى که اینها اشتباه مىکردند،وچنانچه تسلیم حق مىشدند هم سیادت دنیاى آنها حفظمىگردید و هم سیادت و سعادت آخرتشان تامین مىشد،همانگونه که در مقالات قبلى این مطلب را از زبان رسولخدا(ص)نقل کردیم که وقتى آنها را براى نخستین بار به اسلامدعوت کرد چنین فرمود:
«یا معشر قریش،یا معشر العرب ادعوکم الى شهادة ان لا الهالا الله و آمرکم بخلع الانداد و الاصنام،فاجیبونی تملکون بها العربو تدین لکم العجم و تکونون ملوکا فى الجنة...»
که براى معرفى اینگونه افراد نگون بختسخنى بهتر از آنچهخداى تعالى فرموده نیست که گوید:
«افرایت من اتخذ الهه هواه و اضله الله على علم و ختم علىسمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة...» (4) .
که با علم و دانائى منکر حق شده و هواى نفس خود را معبودخویش قرار داده که اینگونه افراد دچار گمراهى حق و مهر شدنگوش و دل و کورى دیده خواهند شد...
--------------------------------------
1- سیره ابن هشام ج 1 ص 316.
2- سیرة النبویه ابن کثیر ج 1 ص 506.
3- در همین روزها در روزنامهها خواندیم که شاه حسین اردنى در کنفرانس امانگفته بود«اگر اوضاع جهان عرب بهمین صورت ادامه یابد قم بر جهان عرب حکومتخواهد کرد»(روزنامه جمهورى اسلامى،شماره 2451 تاریخ 20/8/66)که شاهدخوبى براى مطلب بالا است.
4- سوره جاثیه-آیه 23.
امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.