0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390  12:44 PM

سفر طائف  

از رویهمرفته تواریخ چنین بر مى‏آید که پس از فوت ابو طالب‏و از دست دادن آن حامى و پناه بزرگ،رسول خدا صلى الله‏علیه و آله در صدد برآمد تا در مقابل مشرکین حامى و پناه تازه‏اى‏پیدا کند و در سایه حمایت او بدعوت آسمانى خویش ادامه دهد،از اینرو در موسم حج و ایام زیارتى دیگر بنزد قبائلى که بمکه‏میآمدند میرفت و ضمن دعوت آنها به اسلام از آنها میخواست اورا در پناه حمایت‏خویش گیرند تا بهتر بتواند رسالت‏خویش را تبلیغ‏کند و از آنجمله به ایشان میفرمود:من شما را مجبور به چیزى‏نمى‏کنم،هر که خواهد از روى میل و رغبت دعوتم را بپذیرد وگرنه من کسى را مجبور نمى‏کنم،من از شما میخواهم مرا ازنقشه‏اى که دشمنان براى قتل من کشیده‏اند محافظت کنید تاتبلیغ رسالت پروردگار خود را بنمایم و بالاخره هر چه خدامیخواهد نسبت‏بمن و پیروانم انجام دهد.
ابو لهب نیز که همه جا مراقب بود تا پیغمبر خدا با قبائل عرب‏تماس نگیرد و از پیشرفت اسلام جلوگیرى میکرد بدنبال‏آنحضرت میآمد و مى‏گفت:این برادرزاده من دروغگو است‏سخنش را نپذیرند،و برخى هم مانند قبیله بنى حنیفه آنحضرت رابه تندى از خود راندند. رسول خدا صلى الله علیه و آله در این میان بفکر قبیله ثقیف‏افتاد و در صدد برآمد تا از آنها که در طائف سکونت داشتنداستمداد کند و بهمین منظور با یکى دو نفر از نزدیکان خود چون‏على علیه السلام و زید بن حارثة و یا چنانچه برخى گفته‏اند:تنهادر یکى از شبهاى آخر ماه شوال سال دهم بعثت (1) بسوى طائف‏حرکت کرد (2) و در آنجا بنزد سه نفر که بزرگ ثقیف و هر سه برادرو فرزندان عمرو بن عمیر بودند رفت،نام یکى عبدیالیل و آن‏دیگرى مسعود و سومى حبیب بود.
پیغمبر خدا هدف خود را از رفتن به طائف شرح داد و اذیت وآزارى را که از قوم خود دیده بود به آنها گفت و از آنها خواست تااو را در برابر دشمنان و پیشرفت هدفش یارى کنند،اما آنهاتقاضایش را نپذیرفته و هر کدام سخنى گفتند یکى از آنهاگفت:من پرده کعبه را دریده باشم اگر خدا تو را به پیغمبرى‏فرستاده باشد!
دیگرى گفت:خدا نمى‏توانست کس دیگرى را جز تو به پیامبرى بفرستد!سومى-که قدرى مؤدب‏تر بود گفت:بخدا من‏هرگز با تو گفتگو نمى‏کنم زیرا اگر تو چنانچه میگوئى فرستاده ازجانب خدا هستى و در این ادعا که میکنى راست مى‏گوئى پس‏بزرگتر از آنى که من با تو گفتگو کنم،و اگر دروغ میگوئى و برخدا دروغ مى‏بندى پس شایستگى آنرا ندارى که با تو سخن‏بگویم.
رسولخدا صلى الله علیه و آله مایوسانه از نزد آنها برخاست-وبنقل ابن هشام-هنگام بیرون رفتن از آنها درخواست کرد که‏گفتگوى آن مجلس را پنهان دارند و مردم طائف را از سخنانى‏که میان ایشان رد و بدل شده بود آگاه نسازند،و این بدانجهت‏بود که میخواست‏سخنان عبدیالیل و برادرانش گوشزد مردم‏طائف و موجب گستاخى آنان سبت‏بدانحضرت گردد،و شایدهم نمیخواست گفتار آنها بگوش بزرگان قریش در مکه برسد وموجب شماتت آنها شود.
اما آنها درخواست پیغمبر خدا را نادیده گرفته و ماجرا را به‏گوش مردم رساندند،و بالاتر آنکه اوباش شهر را وادار به دشنام‏و استهزاء آنحضرت کردند،و همین سبب شد تا چون رسولخداصلى الله علیه و آله خواست از میان شهر عبور کند از دو طرف او رااحاطه کرده و زبان بدشنام و استهزاء بگشایند و بلکه پس از چند روز توقف،روزى بر آنحضرت حمله کرده سنگ بر پاهاى‏مبارکش زدند و بدین وضع ناهنجار آن بزرگوار را از شهر بیرون‏کردند.
رسولخدا صلى الله علیه و آله بهر ترتیبى بود از دست آن‏فرومایگان خود را نجات داده از شهر بیرون آمد،و در سایه‏دیوارى از باغهاى خارج شهر آرمید تا قدرى از خستگى رهائى‏یابد و خون پاهاى خود را پاک کند،و در آنحال روبدرگاه‏محبوب واقعى و پناهگاه همیشگى خود-یعنى خداى بزرگ‏کرده و شکوه حال بدو برد،و با ذکر او دل خویش را آرامش‏بخشید و از آنجمله گفت:
«اللهم الیک اشکو ضعف قوتى،و قلة حیلتى و هوانى على الناس یا ارحم‏الراحمین،انت رب المستضعفین و انت ربى،الى من تکلنى،الى بعیدیتهجمنى،ام الى عدو ملکته امرى،ان لم یکن بک على غضب فلا ابالى‏و لکن عافیتک هى اوسع لى،اعوذ بنور وجهک الذى اشرقت له الظلمات‏و صلح علیه امر الدنیا و الآخرة من ان تنزل بى غضبک او یحل على سخطک،لک العتبى حتى ترضى و لا حول و لا قوة الا بک‏».
-پروردگارا من شکوه ناتوانى و بى‏پناهى خود و استهزاء مردم را نسبت‏بخویش بدرگاه تو میآورم اى مهربانترین مهربانها!تو خداى ناتوانان و پروردگارمنى،مرا در اینحال بدست که مى‏سپارى؟بدست‏بیگانگانى که با ترشروئى مرا برانند یا دشمنى که سرنوشت مرا بدو سپرده‏اى!
خداوندا!اگر تو بر من خشمناک نباشى باکى ندارم ولى عافیت تو بر من‏فراختر و گواراتر است.
من بنور ذاتت که همه تاریکیها را روشن کرده و کار دنیا و آخرت رااصلاح مى‏کند پناه مى‏برم از اینکه خشم تو بر من فرود آید یا سخط و غضبت‏برمن فرو ریزد،ملامت(یا بازخواست)حق تواست تا آنگاه که خوشنود شوى ونیرو و قدرتى جز بدست تو نیست.
دیوار باغى که آنحضرت بدان تکیه زده و به راز و نیاز باخداى خود مشغول بود،تاکستانى بود متعلق به عتبه و شیبه دو تن‏از بزرگان مکه که خود در آنجا بودند،و چون از ماجرا طلع شدندبحال آن بزرگوار ترحم کرده و به غلامى که در باغ داشتند ونامش‏«عداس‏»و به کیش مسیحیت میزیست دستور دادند خوشه‏انگورى بچیند و براى آنحضرت ببرد.
عداس طبق دستور آندو خوشه انگورى چیده و در ظرفى نهادو براى رسولخدا صلى الله علیه و آله آورد،عداس دید چون رسولخداصلى الله علیه و آله خواست دست‏بطرف انگور دراز کند و خواست‏دانه‏اى از آن بکند و تناول نماید«بسم الله‏»گفت و نام خدا را برزبان جارى کرد، عداس با تعجب گفت:این جمله که تو گفتى‏در میان مردم این سرزمین معمول نیست، رسولخدا پرسید:-تو اهل کدام شهر هستى و آئین تو چیست؟
عداس-من مسیحى مذهب و اهل نینوى هستم!
رسولخدا صلى الله علیه و آله از شهر همان مرد شایسته-یعنى‏یونس بن متى؟
عداس-یونس بن متى را از کجا مى‏شناسى؟
فرمود-او برادر من و پیغمبر خدا بود و من نیز پیغمبر و فرستاده‏خدایم.
عداس که این سخن را شنید پیش آمده سر آنحضرت رابوسید و سپس روى پاهاى خون آلود وى افتاد.
عتبه و شیبه که ناظر این جریان بودند بیکدیگر گفتند:این‏مرد غلام ما را از راه بدر برد!
و چون عداس بنزد آندو برگشت از او پرسیدند:چرا سرودست و پاى این مرد را بوسیدى؟
گفت:کارى براى من بهتر از اینکار نبود،زیرا این مرد ازچیزهائى خبر داد که جز پیغمبران کسى از آن چیزها خبر ندارد!
عتبه و شیبه بدو گفتند:
ولى مواظب باش این مرد تو را از دین و آئینى که دارى‏بیرون نبرد که آئین تو بهتر از دین او است.
ضمنا مدت توقف آنحضرت را در طائف،برخى ده روز و برخى یک ماه ذکر کرده‏اند (3) .
------------------------------------
1-الصحیح من السیره-ج 2 ص 164.
2-در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید(ج 14 ص 97-ط جدید)نقل کرده که فقط‏على علیه السلام همراه آن حضرت بود،و در همان کتاب(ج 4 ص 127)از مدائنى‏روایت کرده که على علیه السلام و زید هر دو با آن حضرت بودند،و در سیره‏ابن هشام آمده که تنها به طائف سفر کرد.
3-سیرة المصطفى ص 221 و الصحیح من السیرة ج 2 ص 164.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها