پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 12:44 PM
سفر طائف
از رویهمرفته تواریخ چنین بر مىآید که پس از فوت ابو طالبو از دست دادن آن حامى و پناه بزرگ،رسول خدا صلى اللهعلیه و آله در صدد برآمد تا در مقابل مشرکین حامى و پناه تازهاىپیدا کند و در سایه حمایت او بدعوت آسمانى خویش ادامه دهد،از اینرو در موسم حج و ایام زیارتى دیگر بنزد قبائلى که بمکهمیآمدند میرفت و ضمن دعوت آنها به اسلام از آنها میخواست اورا در پناه حمایتخویش گیرند تا بهتر بتواند رسالتخویش را تبلیغکند و از آنجمله به ایشان میفرمود:من شما را مجبور به چیزىنمىکنم،هر که خواهد از روى میل و رغبت دعوتم را بپذیرد وگرنه من کسى را مجبور نمىکنم،من از شما میخواهم مرا ازنقشهاى که دشمنان براى قتل من کشیدهاند محافظت کنید تاتبلیغ رسالت پروردگار خود را بنمایم و بالاخره هر چه خدامیخواهد نسبتبمن و پیروانم انجام دهد.
ابو لهب نیز که همه جا مراقب بود تا پیغمبر خدا با قبائل عربتماس نگیرد و از پیشرفت اسلام جلوگیرى میکرد بدنبالآنحضرت میآمد و مىگفت:این برادرزاده من دروغگو استسخنش را نپذیرند،و برخى هم مانند قبیله بنى حنیفه آنحضرت رابه تندى از خود راندند. رسول خدا صلى الله علیه و آله در این میان بفکر قبیله ثقیفافتاد و در صدد برآمد تا از آنها که در طائف سکونت داشتنداستمداد کند و بهمین منظور با یکى دو نفر از نزدیکان خود چونعلى علیه السلام و زید بن حارثة و یا چنانچه برخى گفتهاند:تنهادر یکى از شبهاى آخر ماه شوال سال دهم بعثت (1) بسوى طائفحرکت کرد (2) و در آنجا بنزد سه نفر که بزرگ ثقیف و هر سه برادرو فرزندان عمرو بن عمیر بودند رفت،نام یکى عبدیالیل و آندیگرى مسعود و سومى حبیب بود.
پیغمبر خدا هدف خود را از رفتن به طائف شرح داد و اذیت وآزارى را که از قوم خود دیده بود به آنها گفت و از آنها خواست تااو را در برابر دشمنان و پیشرفت هدفش یارى کنند،اما آنهاتقاضایش را نپذیرفته و هر کدام سخنى گفتند یکى از آنهاگفت:من پرده کعبه را دریده باشم اگر خدا تو را به پیغمبرىفرستاده باشد!
دیگرى گفت:خدا نمىتوانست کس دیگرى را جز تو به پیامبرى بفرستد!سومى-که قدرى مؤدبتر بود گفت:بخدا منهرگز با تو گفتگو نمىکنم زیرا اگر تو چنانچه میگوئى فرستاده ازجانب خدا هستى و در این ادعا که میکنى راست مىگوئى پسبزرگتر از آنى که من با تو گفتگو کنم،و اگر دروغ میگوئى و برخدا دروغ مىبندى پس شایستگى آنرا ندارى که با تو سخنبگویم.
رسولخدا صلى الله علیه و آله مایوسانه از نزد آنها برخاست-وبنقل ابن هشام-هنگام بیرون رفتن از آنها درخواست کرد کهگفتگوى آن مجلس را پنهان دارند و مردم طائف را از سخنانىکه میان ایشان رد و بدل شده بود آگاه نسازند،و این بدانجهتبود که میخواستسخنان عبدیالیل و برادرانش گوشزد مردمطائف و موجب گستاخى آنان سبتبدانحضرت گردد،و شایدهم نمیخواست گفتار آنها بگوش بزرگان قریش در مکه برسد وموجب شماتت آنها شود.
اما آنها درخواست پیغمبر خدا را نادیده گرفته و ماجرا را بهگوش مردم رساندند،و بالاتر آنکه اوباش شهر را وادار به دشنامو استهزاء آنحضرت کردند،و همین سبب شد تا چون رسولخداصلى الله علیه و آله خواست از میان شهر عبور کند از دو طرف او رااحاطه کرده و زبان بدشنام و استهزاء بگشایند و بلکه پس از چند روز توقف،روزى بر آنحضرت حمله کرده سنگ بر پاهاىمبارکش زدند و بدین وضع ناهنجار آن بزرگوار را از شهر بیرونکردند.
رسولخدا صلى الله علیه و آله بهر ترتیبى بود از دست آنفرومایگان خود را نجات داده از شهر بیرون آمد،و در سایهدیوارى از باغهاى خارج شهر آرمید تا قدرى از خستگى رهائىیابد و خون پاهاى خود را پاک کند،و در آنحال روبدرگاهمحبوب واقعى و پناهگاه همیشگى خود-یعنى خداى بزرگکرده و شکوه حال بدو برد،و با ذکر او دل خویش را آرامشبخشید و از آنجمله گفت:
«اللهم الیک اشکو ضعف قوتى،و قلة حیلتى و هوانى على الناس یا ارحمالراحمین،انت رب المستضعفین و انت ربى،الى من تکلنى،الى بعیدیتهجمنى،ام الى عدو ملکته امرى،ان لم یکن بک على غضب فلا ابالىو لکن عافیتک هى اوسع لى،اعوذ بنور وجهک الذى اشرقت له الظلماتو صلح علیه امر الدنیا و الآخرة من ان تنزل بى غضبک او یحل على سخطک،لک العتبى حتى ترضى و لا حول و لا قوة الا بک».
-پروردگارا من شکوه ناتوانى و بىپناهى خود و استهزاء مردم را نسبتبخویش بدرگاه تو میآورم اى مهربانترین مهربانها!تو خداى ناتوانان و پروردگارمنى،مرا در اینحال بدست که مىسپارى؟بدستبیگانگانى که با ترشروئى مرا برانند یا دشمنى که سرنوشت مرا بدو سپردهاى!
خداوندا!اگر تو بر من خشمناک نباشى باکى ندارم ولى عافیت تو بر منفراختر و گواراتر است.
من بنور ذاتت که همه تاریکیها را روشن کرده و کار دنیا و آخرت رااصلاح مىکند پناه مىبرم از اینکه خشم تو بر من فرود آید یا سخط و غضبتبرمن فرو ریزد،ملامت(یا بازخواست)حق تواست تا آنگاه که خوشنود شوى ونیرو و قدرتى جز بدست تو نیست.
دیوار باغى که آنحضرت بدان تکیه زده و به راز و نیاز باخداى خود مشغول بود،تاکستانى بود متعلق به عتبه و شیبه دو تناز بزرگان مکه که خود در آنجا بودند،و چون از ماجرا طلع شدندبحال آن بزرگوار ترحم کرده و به غلامى که در باغ داشتند ونامش«عداس»و به کیش مسیحیت میزیست دستور دادند خوشهانگورى بچیند و براى آنحضرت ببرد.
عداس طبق دستور آندو خوشه انگورى چیده و در ظرفى نهادو براى رسولخدا صلى الله علیه و آله آورد،عداس دید چون رسولخداصلى الله علیه و آله خواست دستبطرف انگور دراز کند و خواستدانهاى از آن بکند و تناول نماید«بسم الله»گفت و نام خدا را برزبان جارى کرد، عداس با تعجب گفت:این جمله که تو گفتىدر میان مردم این سرزمین معمول نیست، رسولخدا پرسید:-تو اهل کدام شهر هستى و آئین تو چیست؟
عداس-من مسیحى مذهب و اهل نینوى هستم!
رسولخدا صلى الله علیه و آله از شهر همان مرد شایسته-یعنىیونس بن متى؟
عداس-یونس بن متى را از کجا مىشناسى؟
فرمود-او برادر من و پیغمبر خدا بود و من نیز پیغمبر و فرستادهخدایم.
عداس که این سخن را شنید پیش آمده سر آنحضرت رابوسید و سپس روى پاهاى خون آلود وى افتاد.
عتبه و شیبه که ناظر این جریان بودند بیکدیگر گفتند:اینمرد غلام ما را از راه بدر برد!
و چون عداس بنزد آندو برگشت از او پرسیدند:چرا سرودست و پاى این مرد را بوسیدى؟
گفت:کارى براى من بهتر از اینکار نبود،زیرا این مرد ازچیزهائى خبر داد که جز پیغمبران کسى از آن چیزها خبر ندارد!
عتبه و شیبه بدو گفتند:
ولى مواظب باش این مرد تو را از دین و آئینى که دارىبیرون نبرد که آئین تو بهتر از دین او است.
ضمنا مدت توقف آنحضرت را در طائف،برخى ده روز و برخى یک ماه ذکر کردهاند (3) .
------------------------------------
1-الصحیح من السیره-ج 2 ص 164.
2-در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید(ج 14 ص 97-ط جدید)نقل کرده که فقطعلى علیه السلام همراه آن حضرت بود،و در همان کتاب(ج 4 ص 127)از مدائنىروایت کرده که على علیه السلام و زید هر دو با آن حضرت بودند،و در سیرهابن هشام آمده که تنها به طائف سفر کرد.
3-سیرة المصطفى ص 221 و الصحیح من السیرة ج 2 ص 164.
امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.