0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390  12:38 PM

تصمیم چند تن از بزرگان قریش براى دریدن صحیفه ملعونه

بارى سه سال یا چهار سال-بنابر اختلاف تواریخ-وضع بهمین منوال گذشت و هر چه طول مى‏کشید کار بر بنى هاشم‏سخت‏تر میشد و بیشتر در فشار زندگى و دشواریهاى ناشى از آن‏قرار مى‏گرفتند،و در این میان فشار روحى ابو طالب و رسولخداصلى الله علیه و آله از همه بیشتر بود.
حقانیت اسلام و ماموریت الهى پیغمبر صلى الله علیه و آله را مسلم‏کرد و سبب شد تا عقیده باطنى خود را اظهار کرده و آشکارا درسلک مسلمانان درآیند.
از کسانى که شاید زودتر از همه بفکر نقض پیمان افتاد وبیش از سایر بزرگان قریش براى اینکار کوشش کرد-بنقل‏تواریخ-هشام بن عمرو بود که از طرف مادر نسبش به هاشم بن‏عبد مناف میرسید و در میان قریش داراى شخصیت و مقامى بود،و در مدت محاصره نیز کمک زیادى به مسلمانان و بنى هاشم‏کرده بود و از کسانى بود که در خفا و پنهانى خوار و بار و آذوقه‏بار شتر کرده و بدهانه دره میآورد و آنرا بمیان دره رها میکرد تابدست‏بنى هاشم افتاده و مصرف کنند.
روزى هشام بن عمرو بنزد زهیر بن ابى امیة که-او نیز بابنى هاشم بستگى داشت و-مادرش عاتکة دختر عبد المطلب بودآمده و گفت:اى زهیر تا کى باید شاهد این منظره رقت‏بارباشى؟ تو اکنون در آسایش و خوشى بسر مى‏برى،غذا میخورى،لباس مى‏پوشى با زنان آمیزش مى‏کنى،اما خویشان نزدیک تو به آن وضع هستند که خود میدانى!نه کسى بآنها چیز میفروشد ونه چیزى از ایشان میخرند،نه زن به آنها میدهند و نه از ایشان زن‏میگرند؟...
هشام دنباله سخنان خود را ادامه داده گفت:
-بخدا اگر اینان خویشاوندان ابو الحکم(یعنى ابو جهل)
بودند و تو از وى مى‏خواستى چنین تعهدى براى قطع رابطه با آنهاامضاء کند او هرگز راضى نمیشد!
زهیر-که سخت تحت تاثیر سخنان هشام قرار گرفته بود-گفت:من یکنفر بیش نیستم آیا به تنهائى چه میتوانم بکنم وچه کارى از من ساخته است،بخدا اگر شخص دیگرى مرا دراینکار همراهى میکرد من اقدام بنقض آن میکردم،هشام گفت:
آن دیگرى من هستم که حاضرم تو را در اینکار همراهى کنم!
زهیر گفت:ببین تا بلکه شخص دیگرى را نیز با ما همراه‏کنى.
هشام بهمین منظور نزد مطعم بن عدى و ابو البخترى(برادرابو جهل)و زمعة بن اسود که هر کدام داراى شخصیتى بودندرفت و با آنها نیز بهمان گونه گفتگو کرد و آنها را نیز بر اینکارمتفق و هم عقیده نمود و براى تصمیم نهائى و طرز اجراى آن قرارگذاردند شب هنگام در دماغه کوه‏«حجون‏»در بالاى مکه‏اجتماع کنند و پس از اینکه در موعد مقرر و قرارگاه مزبور حضور بهمرسانیدند زهیر بن ابى امیه به عهده گرفت که آغاز بکار کند وآن چند تن دیگر نیز دنبال کار او را بگیرند.
چون فردا شد زهیر بن ابى امیة بمسجد الحرام آمد و پس ازطوافى که اطراف خانه کعبه کرد ایستاد و گفت:اى مردم مکه‏آیا رواست که ما آزادانه و در کمال آسایش غذا بخوریم و لباس‏بپوشیم ولى بنى هاشم از بى‏غذائى و نداشتن لباس بمیرند و نابودشوند؟بخدا من از پاى ننشینم تا این ورق پاره ننگین را که‏متضمن آن قرار داد ظالمانه است از هم پاره کنم!
ابو جهل که در گوشه مسجد ایستاده بود فریاد زد:بخدا دروغ‏گفتى،کسى نمى‏تواند قرار داد را پاره کند،زمعة بن اسود گفت:
تو دروغ میگوئى و بخدا سوگند ما از همان روز اول حاضر به‏امضاى آن نبودیم،ابو البخترى از گوشه دیگر فریاد برداشت:زمعة‏راست میگوید و ما از ابتدا بنوشتن آن راضى نبودیم،مطعم بن‏عدى از آنسو داد زد:حق با شما دو نفر است و هر کس جز این‏بگوید دروغ گفته،ما از مضمون این قرارداد و هر چه در آن نوشته‏است‏بیزاریم،هشام بن عمرو نیز سخنانى بهمین گونه گفت،ابو جهل که این سخنان را شنید گفت:این حرفها با مشورت قبلى‏از دهان شما خارج میشود و شما شبانه روى اینکار تصمیم‏گرفته‏اید!

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها