پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 12:40 PM
در بالین خدیجه
هنوز مدت زیادى و شاید چند روزى از مرگ ابو طالب و آنحادثه غمانگیز نگذشته بود که رسولخدا صلى الله علیه و آله بهمصیبت اندوه بار تازهاى دچار شده بدن نحیف همسر مهربان وکمک کار وفادار خود را در بستر مرگ مشاهده فرمود و با اندوهىفراوان در کنار بستر او نشسته و مراتب تاثر خود را از مشاهده آنحال بوى ابلاغ فرمود آنگاه براى دلدارى خدیجه جایگاهى را کهخدا در بهشتبراى وى مهیا فرموده بدو اطلاع داده و خدیجه راخورسند ساخت.
هنگامى که خدیجه از دنیا رفت رسولخدا صلى الله علیه و آلهجنازه او را برداشته و در«حجون»(مکانى در شهر مکه)دفن کرد،و چون خواست او را در قبر بگذارد،خود بمیان قبر رفت وخوابید و سپس برخاسته جنازه را در قبر نهاد،و خاک روى آنریخت.
در تاریخ یعقوبى است که چون خدیجه از دنیا رفت فاطمهعلیها السلام نزد پدر آمده ستبدامن او آویخت و با چشمگریان مىگفت:مادرم کجاست؟در این وقت جبرئیل نازلشده عرضکرد:بفاطمه بگو:خداى تعالى در بهشتخانهاى براىمادرت بنا کرده که در آنجا دیگر هیچ گونه دشوارى و رنجىندارد.
این دو مصیبت ناگوار آن هم در این فاصله کوتاه بمقدارزیادى در روحیه رسول خدا صلى الله علیه و آله و بلکه در پیشرفتاسلام و هدف مقدس آنحضرت اثر داشت و کار تبلیغ دین را براو دشوار ساخت تا بدانجا که از عروة بن زبیر نقل شده که گوید:
روزى همچنان که رسولخدا صلى الله علیه و آله در کوچههاى مکهمیگذشت مقدارى خاک بر سرش ریختند و حضرت با همانوضع بخانه آمد،یکى از دختران آن بزرگوار که آن حال رامشاهده کرد از جا برخاسته و از مشاهده آنوضع بگریه افتاد و باهمان حال گریه مشغول پاک کردن خاکها شد،پیغمبر خدا اورا دلدارى داده فرمود:
دخترکم گریه مکن که خدا پدرت را محافظت و نگهبانى خواهد کرد،و گاهى نیز میفرمود:تا ابو طالب زنده بود قریشنسبتبمن چنین رفتار ناهنجارى نداشتند،و ما در داستانازدواج خدیجه شمهاى از فضائل آن بانوى بزرگوار را نوشتهایم کهدیگر در اینجا تکرار نمىکنیم (1) .
در اینجا قبل از اینکه وارد بحث دیگرى بشویم لازم استچند جملهاى درباره ایمان ابو طالب-که متاسفانه برخى ازنویسندگان اهل سنت دربارهاش تردید کردهاند (2) -ذیلا براىشما ذکر کرده و بدنبال بحث تاریخى خود برویم،گرچه مطلب از نظر ما و هر شیعه دیگرى مسلم و جاى بحث نیست.
این مطلب مسلم است که چون پس از شهادت امیر المؤمنینعلیه السلام دستگاه خلافت و زمامدارى مسلمانان بدستبنى امیه و پس از آن بدستبنى عباس افتاد،و آنها نیز بنى هاشمو بخصوص فرزندان امیر المؤمنین علیه السلام را رقیب خود درخلافت مىپنداشتند و براى کوبیدن رقیب و استقرار پایههاىحکومتخود از هیچگونه تبلیغ بنفع خود و تهمت و افتراء و انکارفضیلت رقیب دریغ نداشتند اگر چه منجر به انکار فضیلت رهبراسلام و اهانتبه شخص پیغمبر گرامى و شریعت مقدسه اسلامگردد.چون براى آنها هدف اساسى و مسئله اصلى همانحکومت و ریاستبود و بقیه همگى وسیله بودند،و این مطلببراى هر محقق و متتبع بىنظر و منصفى قابل تردید نیست.
و ظاهرا براى هر کس که کمترین آشنائى با تاریخ اسلامداشته باشد براى اثبات این مطلب نیازى به اقامه دلیل و برهان،و ذکر شاهد تاریخى و حدیثى نباشد.
تا جائیکه مىتوانستند فضائل امیر المؤمنین علیه السلام و هرکس را که به آنبزرگوار ارتباط و بستگى داشت انکار کرده
------------------------------------
1-مىتوانید به جلد دوم تاریخ تحلیلى(سلسله مقالات)ص 55-60 مراجعه نمائید2-چنانچه ابن هشام در حدیثى که صدر آن در صفحه قبل گذشت دنباله حدیث را این چنیننوشته که گوید:
آنان رفتند و رسولخدا صلى الله علیه و آله را با ابو طالب در اطاق تنها گذاردند.
ابو طالب برسولخدا گفت:اى فرزند برادر بخدا سوگند پیشنهادى که تو بایشان کردىپیشنهاد بیجا و زورى نبود!رسولخدا که این سخن را از ابو طالب شنید در اسلام او طمعبست و فرمود:عموجان آن کلمه را تو بگو تا تو را در روز قیامتشفاعت کنم!ابو طالب کهاشتیاق محمد صلى الله علیه و آله را در اسلام او دید گفت:اى برادر زاده بخدا اگر ترس آننبود که قریش تو و فامیلت را سرزنش کنند و بگویند:من از ترس مرگ این کلمه را گفتمهرآینه آنرا بر زبان جارى میکردم،و اکنون نیز فقط بخاطر اینکه تو خوشحال شوى آنرامیگویم و چون مرگش نزدیک شد عباس بن عبد المطلب دید لبان ابو طالب حرکت میکند،گوش فرا داد و برسول خدا صلى الله علیه و آله گفت:اى فرزند برادر بخدا سوگند آن کلمه راکه تو میخواستى گفت،و بدین ترتیب ابو طالب از دنیا رفت(سیره ابن هشام ج 1 ص 418).
و ابن کثیر در سیره النبویه خود حتى در این حدیث هم تردید کرده و طبق روایتى که ازبخارى نقل کرده این مطلب را که ابو طالب کافر از دنیا رفته است ترجیح مىدهد.
2-شرح نهج البلاغه ج 1 ص 356.
امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.