پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 12:37 PM
تصمیم چند تن از بزرگان قریش براى دریدن صحیفه ملعونه
مشرکین مکه که از توطئه قتل رسول خدا(ص)نتیجهاىنگرفتند و ابو طالب و بنى هاشم را در دفاع و حمایت ازرسول خدا(ص)جدى و صمیمى دیدند،فکر کشتن آنحضرت راموقتا از سر بدر کرده و در صدد برآمدند تا بهر وسیلهاى شدهحمایت ابو طالب و بنى هاشم را از آنحضرت باز دارند،و بهمینمنظور پس از انجمنها و تبادل نظر تصمیم بمحاصره اقتصادى واجتماعى و سیاسى بنى هاشم گرفتند و هدفشان این بود کهبنى هاشم و بخصوص ابو طالب را در تنگنا قرار داده تا به یکى ازاهداف زیر برسند:
یا اینکه در اثر فشار و سختى دست از یارى محمد(ص)بردارند.
و یا اینکه خودشان ناچار شوند محمد(ص)را به قتل رسانده ویا تسلیم کرده و نجات یابند.
و اگر به هیچکدامیک از اینها تن ندادند و همچنان مقاومتکردند،تدریجا از پاى در آمده و منظور مشرکان قریش که نابودى بنى هاشم بود بدون جنگ و خونریزى به انجام برسد.
و بهر صورت آنها بدین منظور تصمیم به قطع رابطه بابنى هاشم و نوشتن تعهدنامهاى در این باره گرفتند و این تصمیم راعملى کرده و به تعبیر روایات«صحیفه ملعونه»و قرار دادظالمانهاى را تنظیم کرده و چهل نفر از بزرگان قریش(و بر طبقنقلى هشتاد نفر از آنها) پاى آنرا امضاء کردند.
مندرجات و مفاد آن تعهد نامه که شاید مرکب از چند مادهبوده در جملات زیر خلاصه میشد:
امضاء کنندگان زیر متعهد میشوند که از این پس هرگونهمعامله و داد و ستدى را با بنى هاشم و فرزندان مطلب قطع کنند.
-به آنها زن ندهند و از آنها زن نگیرند.
-چیزى به آنها نفروشند و چیزى از ایشان نخرند.
-هیچگونه پیمانى با آنها نبندند و در هیچ پیش آمدى ازایشان دفاع نکنند.و در هیچ کارى با ایشان مجلس مشورتى وانجمنى نداشته باشند.
-تا هنگامیکه بنى هاشم محمد را براى کشتن به قریشنسپارند و یا بطور پنهانى یا آشکارا محمد را نکشند پاى بند عمل بهاین قرار داد باشند.
این تعهد نامه ننگین و ضد انسانى به امضاء رسید و براى آنکهکسى نتواند تخلف کند و همگى مقید به اجراء آن باشند آنرا در خانه کعبه آویختند (1) و از آن پس آنرا بمرحله اجراء در آوردند.
نویسنده آن مردى بود بنام منصور بن عکرمة-و برخى همنضر بن حارث را بجاى او ذکر کردهاند-که گویند:پیغمبرصلى الله علیه و آله دربارهاش نفرین کرد و در اثر نفرین آنحضرتانگشتانش از کار افتاد و فلج گردید.
ابو طالب که از ماجرا مطلع شد بنى هاشم را گرد آورد و ازآنها خواست تا در برابر مشرکان از رسولخدا صلى الله علیه و آلهدفاع کنند و وظیفه خطیر خود را از نظر عشیره و فامیل در آنموقعیتحساس انجام دهند،و افراد قبیله نیز همگى سخنابو طالب را پذیرفتند،تنها ابو لهب بود که مانند گذشته سخنابو طالب را نپذیرفت و در سلک مشرکین قریش رفته و بدشمنىخویش با رسولخدا صلى الله علیه و آله و بنى هاشم ادامه داد.
ابو طالب که دید بنى هاشم با این ترتیب نمىتوانند در خودشهر مکه زندگى را بسر برند آنها را به درهاى در قسمتشمالىشهر که متعلق به او بود-و به شعب ابى طالب موسوم بود-منتقلکرده و جوانان بنى هاشم و بخصوص فرزندانش على و طالب وعقیل را موظف کرد که شدیدا از پیغمبر اسلام نگهبانى و حراست کنند،و بهمین منظور گاهى در یک شب چند بار بالاىسر رسولخدا صلى الله علیه و آله میآمد و او را از بستر بلند کرده ودیگرى را جاى او میخوابانید و آنحضرت را بجاى امنترى منتقلمیکرد،و پیوسته مراقب بود تا مبادا گزندى به آنحضرت برسد،وبراستى قلم عاجز است که فداکارى ابو طالب را در آنمدت کهحدود سه سال یا بیشتر طول کشید بیان کند (2) و رنجى را که آنبزرگوار در دفاع از وجود مقدس رسولخدا صلى الله علیه و آله متحملشد روى صفحات کتاب منعکس سازد.
ابن اسحاق و دیگران اشعارى از ابو طالب درباره آن روزهاىسخت نقل کردهاند که از آنجمله اشعار زیر است:
الا ابلغا عنى على ذات بیننا لویا و خصا من لوى بنى کعب الم تعلموا انا وجدنا محمدا نبیا کموسى خط فى اول الکتب و ان علیه فى العباد محبة و لا خیر فیمن خصه الله بالخب و ان الذى الصقتم من کتابکم لکم کائن نحسا کراغیة السقب فلسنا و رب البیت نسلم احمدا على الحال من غض الزمان و لا کرب (3)
که از شعر دوم آن ایمان ابو طالب به نبوت رسول خدا(ص)
مشرکین قریش گذشته از اینکه خودشان داد و ستد ومعاملهاى با بنى هاشم نمىکردند از دیگران نیز که میخواستندچیزى بآنها فروشند و یا آذوقهاى براى ایشان برند جلوگیرىمیکردند و حتى دیدهبانانى را گماشته بودند که مبادا کسى براىآنها خوراکى و آذوقه ببرد،و در موسم حج و عمره(مانند ماههاىذى حجة و رجب)و فصلهاى دیگرى هم که معمولا افراد براىخرید و فروش آذوقه از خارج بمکه میآمدند آنها را نیز بهر ترتیبىبود تا جائى که مىتوانستند از داد و ستد با ایشان ممانعتمیکردند،مثل اینکه متعهد میشدند اجناس آنها را به چند برابرقیمتى که بنى هاشم خریدارى میکنند از ایشان خریدارى کنند،و یا آنها را بغارت اموال تهدید میکردند،و امثال اینها.
براى مقابله با این محاصره اقتصادى،خدیجه آنهمه ثروتى راکه داشت همه را در همان سالها خرج کرد،و خود ابو طالب نیزتمام دارائى خود را داد،و خدا میداند که بر بنى هاشم در آنچند سال چه گذشت و زندگى را چگونه بسر بردند،و چه سختیهاو مرارتها را متحمل شدند.
البته در میان قریش مردمانى هم بودند که از اول زیر بار آنتعهد ستمگرانه نرفتند مانند مطعم بن عدى-که گویند حاضر بهنیز بخوبى روشن میشود برخلاف آنچه برخى از اهل تاریخگفتهاند. امضاء آن نشد-و یا افرادى هم بودند که بواسطه پیوند خویشاوندىبا بنى هاشم یا خدیجه،مخفیانه گاهگاهى خوار و بار و یا آرد وغذائى آن هم در دل شب و دور از چشم دیدهبانان قریش بهشعب میرساندند،اما وضع بطور عموم بسیار رقتبار و دشوارمىگذشت، چه شبهاى بسیارى شد که همگى گرسنهخوابیدند،و چه اوقات زیادى که در اثر نداشتن لباس و پوششبرخى از خیمه و چادر بیرون نمىآمدند.
در پارهاى از تواریخ آمده که گاه میشد صداى«الجوع»وفریاد گرسنگى بچهها و کودکان که از میان شعب بلند میشدبگوش قریش و مردم مکه میرسید،و آنها را ناراحت میکرد.
و طبق برخى از روایات از کسانى که در آن مدت بطورمخفیانه آذوقه براى بنى هاشم میآورد حکیم بن حزام برادرزادهخدیجه بود (4) ،که روزى ابو جهل او را مشاهده کرد و دید غلامش را برداشته و مقدارى گندم براى عمهاش خدیجه مىبرد،ابو جهلبدو آویخت و گفت:آیا براى بنى هاشم آذوقه مىبرى؟بخدادست از تو بر نمىدارم تا در مکه رسوایت کنم.
ابو البخترى(برادر ابو جهل)سر رسید و به ابو جهل گفت:چهشده؟گفت:این مرد براى بنى هاشم آذوقه برده است!
ابو البخترى گفت:این آذوقهاى است که از عمهاش خدیجه پیشاو امانتبوده و اکنون براى صاحب آن مىبرد،آیا ممانعتمىکنى که کسى مال خدیجه را برایش ببرد؟جلوى او را رهاکن، ابو جهل دستبرنداشت و همچنان ممانعت میکرد.
بالاخره کار به زد و خورد کشید و ابو البخترى استخوان فکشترى را که در آنجا افتاده بود برداشت،چنان بر سر ابو جهلکوفت که سرش شکست و به شدت او را مجروح ساخت،وآنچه در این میان براى ابو جهل دشوار و ناگوار بود این بود کهمىترسید این خبر بگوش بنى هاشم برسد و موجب دلگرمى وشماتت آنها از وى گردد،و از اینرو ماجرا را بهمان جا پایان دادو سر و صدا را کوتاه کرد ولى با اینحال حمزة بن عبد المطلب آنمنظره را از دور مشاهده کرد و خبر آنرا باطلاع رسولخدا صلى الله علیه و آله و دیگران رسانید.
و از جمله-بر طبق برخى از روایات-ابو العاص بن ربیع دامادآنحضرت و شوهر زینب دختر رسولخدا صلى الله علیه و آله بود کههرگاه میتوانست قدرى آذوقه تهیه میکرد،و آنرا بر شترى بار کردهشب هنگام بکنار دره و شعب ابى طالب میآورد سپس مهار شتررا بگردنش انداخته او را بمیان دره رها میکرد و فریادى میزد کهبنى هاشم از ورود شتر به دره با خبر گردند،و رسولخدا صلى اللهعلیه و آله بعدها که سخن از ابو العاص بمیان میآمد این مهر ومحبت او را یادآورى میکرد و میفرمود:حق دامادى را نسبتبمادر آنوقت انجام داد.
بارى در این مدت بنى هاشم و فرزندان مطلب روزگارسختى را در شعب ابى طالب گذارندند، و مسلمانان دیگرى همکه از بنى هاشم نبودند و در شهر مکه رفت و آمد میکردند تحتسختترین شکنجهها و آزارهاى مشرکین قرار گرفتند بطورى کهابن اسحاق در سیره خود مینویسد:
«ثم عدوا على من اسلم فاوتقوهم و آذوهم،و اشتد البلاء علیهم،و عظمتالفتنة فیهم و زلزلوا زلزالا شدیدا» (5) .
یعنى پس از آنکه بنى هاشم به شعب پناه بردند مشرکین مکه بسراغ مسلمانان دیگر رفته و آنها را به بند کشیده و آزار کردند وبلا و گرفتارى آنها شدت یافت و دچار فتنه بزرگى شده و بسختىمتزلزل گردیدند.
در این چند سال فقط در دو فصل بود که بنى هاشم وبخصوص رسولخدا صلى الله علیه و آله نسبتا آزادى پیدا مىکردند تااز شعب ابى طالب بیرون آمده و با مردم تماس بگیرند و اوقاتدیگر را بیشتر در همان دره بسر میبردند.
این دو فصل یکى ماه ذى حجة و دیگرى ماه رجب بود که درماه ذى حجة قبائل اطراف و مردم جزیرة العرب براى انجام مراسمحجبمکه میآمدند و در ماه رجب نیز براى عمره بمکهرو میآوردند،رسولخدا صلى الله علیه و آله نیز براى تبلیغ دین مقدساسلام و انجام ماموریت الهى خویش در این دو موسم حد اکثراستفاده را میکرد و چه در منى و عرفات،و چه در شهر مکه وکوچه و بازار نزد بزرگان قبائل و مردمى که از اطراف بمکه آمدهبودند میرفت و آئین خود را بر آنها عرضه میکرد و آنها را به اسلامدعوت مىنمود،ولى بیشتر اوقات بدنبال رسولخداصلى الله علیه و آله پیر مردى را که گونهاى سرخ فام داشت مشاهدهمیکردند که به آنها میگفت:گول سخنان او را نخورید که اوبرادرزاده من است و مردى دروغگو و ساحر است. این پیر مرددور از سعادت کسى جز همان ابو لهب عموى رسولخدا صلى الله علیه و آله نبود.
و همین سخنان ابو لهب مانع بزرگى براى پذیرفتن سخنانرسولخدا صلى الله علیه و آله از جانب مردم مىگردید و بیکدیگرمیگفتند:این مرد عموى او است و به وضع او آشناتر است و او رااستقامت و پایدارى بنى هاشم در برابر مشرکین و تعهدنامهننگین آنها و تحمل آنهمه شدت و سختى-با همه دشواریهائىکه براى آنان داشت-بسود رسولخدا صلى الله علیه و آله و پیشرفتاسلام تمام شد،زیرا از طرفى موجب شد تا جمعى از بزرگانقریش که آن تعهد نامه را امضاء کرده بودند بحال آنان رقتکرده و عواطف و احساسات آنها را نسبتبه ابو طالب و خویشانخود که در زمره بنى هاشم بودند تحریک کند و در فکر نقض آنپیمان ظالمانه بیفتند،و از سوى دیگر چون افراد زیادى بودند کهدر دل متمایل به اسلام گشته ولى از ترس قریش جرئتاظهار عقیده و ایمان به رسولخدا صلى الله علیه و آله را نداشتند ونگران آینده بودند،این استقامت و پایدارى براى اینگونه افرادبهتر مىشناسد چنانچه پیش از این نیز ذکر شد.
------------------------------------------------------------
1-و برخى گفتهاند:ابتدا آن را در کعبه آویختند و سپس از ترس آنکه مورد دستبردقرار گیرد آن را به مادر ابو جهل سپردند.
2-دوران این محاصره را عموما سه سال و برخى هم مانند طبرسى در اعلام الورىچهار سال ذکر کردهاند.
3-سیره ابن اسحاق-ط ترکیه-ص 138.
4-برخى این مطلب را بعید دانسته و گفتهاند حکیم بن حزام مردى سودجو ومال پرست و به احتکار مواد خوراکى معروف بوده و از چنین شخصى گذشت و ترحمبه این اندازه بعید است مگر آنکه بگوئیم:این کار را هم بمنظور سود جوئى و فروشمواد خوراکى به چند برابر قیمت واقعى آن به بنى هاشم انجام میداده،و بهر صورتگفتهاند:چون وى از طایفه زبیر و حامیان عثمان و دشمنان امیر المؤمنین علیه السلامبوده احتمال اینکه حدیثسازان حرفهاى و مزدور خواسته باشند درباره او فضیلتىجعل کرده و بتراشند بعید بنظر نمىرسد. چنانچه درباره ابو العاص بن ربیع داماد رسولخدا(ص)نیز که از قبیله بنى امیه بود و در ذیل داستانش را مىخوانید همین احتمالرا دادهاند،و الله العالم
5-سیره ابن اسحاق-ط ترکیه-ص 137
امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.