فصل دهم - 5
دو سال باقيمانده درسم گذشت و همچنان از بچه خبري نشد. به مرور زمان قطع اميد كردم و هر روز افسرده تر از روز پيش! معجزه بود كه توانستم درس هايم را بخوانم كه با لطف و مهرباني مداوم احسان بود. تكتم دختري خوشگل تر از فربد به دنيا آورده و نامش را فرگل گذاشتند.
پنج سال از ازدواج ما مي گذشت و دو سال از زندگي سراسر بي تفاهمي حسام و سوسن و با اين وجود اتفاق وحشتناك افتاد و سوسن حامله شد. ديگر بيشتر از هر زماني از رويارويي با مادر شوهرم مي ترسيدم. با اين حال هر بار گوشه كنايه اش را به من مي رساند بدتر از همه اينكه مشكل ناباروري از طرف من تشخيص داده شد.
احسان مهربان تر از هميشه هيچگاه اين قضيه را به روي من نمي آورد و حتي با محبت بيشتر مي خواست به من بفهماند كه همچنان برايش عزيز هستم. ولي وحشت از آينده زندگي را برايم تلخ كرده بود. وحشت از اينكه عاقبت احسان خسته شود و مخفيانه ازدواج كند! واي چقدر برايم وحشتناك بود. احسان تكه اي از وجودم بود كه با اين فكر عذاب مي كشيدم.
عزيز خسته نمي شد و مثل گذشته عقيده داشت هنوز وقتش نشده و زير امتحان خدا هستم.
پدر جون زجر مي كشيد و چيزي نمي گفت. حس مي كردم جرات ور رفتن زياد با فرگل و فربد را ندارد همين ها بيشتر اذيتم مي كرد.
سوسن ناز مي كرد ولي انصافاً چونكه با من رابطه خوبي داشت براي من اداي اضافه در نمي آورد.
هما و همانيه مثل خود احسان مهرباني هايشان را دريغ نمي كردند و در عين حال مادرشان جبران مي كرد. وقتي آذر سومين پسرش را هم به دنيا آورد مادر شوهرم به جلز و ولز افتاد!
ديگر كاملاً كنايه ها را مي رساند. چيزهايي كه از نظر خودش فايده داشت درست مي كرد و با كلي كنايه و با كلي متلك مي داد كه ما بخوريم. احسان ناراحت از ناراحتي من آن ها را دور مي ريخت ولي دل مادرش را نمي شكست.
حسام از اينكه به زودي پدر مي شد، شادي آنچناني نشان نمي داد. بر عكس آنچه كه مادرش فكر مي كرد سوسن حسام را مغلوب كرده بود و ظاهراً حسام پرچم تسليم را بالا برده بود و فقط زندگي مي كرد. با تلاش احسان بعد از اتمام درسم و گرفتن مدرك كارشناسي مدت زيادي بيكار نماندم و در يك مدرسه راهنمايي دخترانه به عنوان دبير پرورشي و مشاور مشغول به كار شدم كه كمك زيادي براي روحيه ام بود. وقتي مشكلات دخترها را مي شنيدم شاكر خدا مي شدم و غصه خودم در نظرم خيلي كوچك مي آمد. البته اگر مادرشوهرم مي گذاشت.
اگر درد بي بچگي را نداشتم خوشبخت ترين زن عالم مي شدم ولي حكمت خدا هر چه بود نمي خواست من سعادت كامل را ببينم. مي سوختم و مي ساختم و وحشت از آينده كابوس هاي شبانه را برايم به همراه داشت. هر بار كه احسان ميان آن كابوس ها بيدارم مي كرد با نوازش هايش آرامش را به من هديه مي داد. در آغوشش احساس امنيت ابدي نمي كردم. ترس اينكه عاقبت مجبور شوم اين آغوش امن را با كسي نقسيم كنم بيشتر از پيش عذابم مي داد.
مدت نُه ماه انتظار سوسن به پايان رسيده بود و همه منتظر به دنيا آمدن نوزاد بودند.
صبح تقريبا سرد اواسط پاييز بود. بعد از يك هفته بي خبري از هما از مدرسه با او تماس گرفتم. البته بيشتر مواقع او بود كه تلفن مي زد و حالم را مي پرسيد. آن روز تصميم گرفتم كه من حالش را بپرسم بعد از چند بوق پياپي كه قصد قطع كردن تماس را داشتم نفس نفس زنان گوشي را برداشت! با شنيدن صداي من با خوشرويي گفت :
- اوا تويي مژگان جون؟ حالت خوبه؟ خوب شد برگشتم.
بعد از سلام و احوالپرسي گفتم :
- مزاحمت شدم. جايي داشتي مي رفتي؟
در صدايش نوعي ترديد را حس كردم.
- تقريبا آره. روي پله ها بودم كه صداي زنگ تلفن رو شنيدم. مي خواستم برنگردم ولي فكر كردم ممكنه كسي كار واجبي داشته باشه. راستش داشتم مي رفتم بيمارستان!
ترديد صدايش را فراموش كردم و با نگراني پرسيدم :
- خدا بد نده. چي شده؟
خنده اي كرد كه محتاط بود.
- خير ايشالله. اتفاق بدي نبفتاده. حسام زنگ زد گفت سوسن رو برده بيمارستان. خدا بخواد وقت زايمانش شده.
با اينكه انتظار اين روز را داشتم بدنم يخ زد. همه تلاشم را كردم كه صدايم چيزي از درونم را بروز ندهد.
- به سلامتي پس وقتشه؟ خدا كنه به خير و خوشي فارغ بشه و چشمتون روشن بشه.
چهره گرفته هما همراه صدايش در نظرم آمد.
- ممنون عزيزم. ايشالله سال ديگه همين موقع براي خودت دست و پا بسوزونيم.
- ممنون هما جان. لطف داري. حالا كدوم بيمارستان رفته؟
آدرس بيمارستان را از او گرفتم و گوشي را قطع كردم. خدا را شكر كه زنگ كلاس ها بود و كسي در دفتر من نبود. با وجود لرزي كه تمام بدنم را فرا گرفته بود، با بدني بي حس خودم را به حياط رساندم. سوز سرد پاييزي با آسمان ابري همراه بود عوض سرماي بيشتر، تَنَم را آرام كرد. صداي گريه بچه سوسن را مي شنيدم. مثل زنگ در گوشم صدا مي داد و سلول هاي مغز خسته ام را مي لرزاند.
سوزش اشك در چشمانم و راهي شدن آن به روي گونه ام صداها را از مغزم پاك كرد. آرام آرام به سمت دستشويي گوشه حياط كه مخصوص بچه ها بود رفتم. همين بهتر كه كسي از جلوم در نيامد.
چند مشت آب سر به صورتم پاشيدم و به خود شكسته ام در آينه تار مدرسه نگاه كردم. در آن آشفته بازار اعصابم فكر كردم بهتر است به بيمارستان بروم! دوست نداشتم حالا كه مي دانند فهميده ام، با نرفتنم فكر كنند كه حسودي كرده ام.
مدتي طول كشيد تا خودم را باز يافتم. به دفتر برگشتم. چند ساعت باقي مانده را مرخصي گرفتم و بعد از آن به احسان تلفن زدم و به او گفتم كه براي زايمان سوسن به بيمارستان مي روم.
از صدايش احساس كردم كه دوست ندارد بروم ولي گفت :
- هر طور دوست داري اما مي شه بعداً براي ملاقات بريم. اينطوري از كارت هم نمي افتي.
در حاليكه سعي مي كردم خودم را نسبت به اين مسئله بي تفاوت نشان دهم جواب دادم :
- نه دوست دارم برم.
- هر طور دلت مي خواد پس اگر تونستم شايد بيام.
قبل از نشستن داخل اتومبيلم نفس عميقي كشيدم تا اعتماد به نفس پيدا كنم و بتوانم آنرا بپذيرم. چه كار سختي! جلو در بيمارستان با حسام رو به رو شدم كه با عجله تقريباً مي دويد. سلام كردم با دستپاچگي جواب داد. گفتم :
- تبريك مي گم. بچه به دنيا اومد؟
با كلافگي دستي به سرش كشيد و جواب داد :
- هنوز كه نه. ظاهراً كمي مشكل پيش اومده. دارم مي رم دنبال آمپول.
دلم لرزيد. اصلاً دوست نداشتم اتفاقي برايشان بيفتد. با نگراني گفتم :
- كاري از دست من بر مي ياد؟
اولين بار بود كه اينطور تنها و مستقيم با هم صحبت مي كرديم. در حال رفتن دست بلند كرد.
- نه متشكرم. لطف كرديد اومديد.
با ناراحتي به سمت ساختمان بيمارستان رفتم. در بخش زايمان مادر سوسن و هما و هانيه و مادر شو هرم با نگراني قدم مي زدند. هما و هانيه به طرفم آمدند. بعد از سلام پرسيدم :
- چي شده؟
هانيه مثل هميشه صورتم را بوسيد و جواب داد :
- بيهوشي سوسن به مشكل برخورده ولي همين الان بچه به دنيا اومد. پسره.
دست هما را فشردم و به طرف مادر شوهرم رفتم. شادي را در صورت به ظاهر نگرانش ديدم و گفتم :
- سلام. تبريك مي گم. چشمتون روشن.
در حال دعا خواندن زير لب با تكان سر جوابم را داد. مادر سوسن از پشت سرم گفت :
- تبريك چي مژگان خانم. حال بچم خوب نيست.
به طرفش برگشتم و به نشانه همدردي در آغوشش كشيدم.
- ناراحت نباشيد خانم يگانه همه چيز درست پيش مي ره. حالا كه قديم نيست. دكترهايي عالي و با تجربه بالاي سرش هستند.
رو به آسمان كرد.
- الهي خدا از دهنت بشنوه. بچم رو به خودش سپردم.
حسام دوان دوان آمد. هانيه جلو رفت و خبر به دنيا آمدن بچه را داد. با اين حال حسام با عجله پشت در اتاق عمل رفت و چند ضربه زد. پرستاري آمد و بسته را از حسام گرفت و برگشت.
حسام با آن هيكل سنگين تقريباً روي صندلي افتاد. نگراني كاملاً در چهره اش داد مي زد.
تقريباً يك ساعت طاقت فرسا گذشت. هيچكس به فكر بچه نبود همه نگران سوسن و چشم به در اتاق عمل داشتند. تا اينكه بالاخره دكتر با خستگي از در بيرون آمد. حسام كه طول و عرض راهرو را بالا و پايين مي كرد به طرف دكتر خيز برداشت. پشت سر هما و هانيه و من و مادر سوسن، حسام پرسيد :
- چي شد آقاي دكتر؟ حال همسرم چطوره؟
دكتر به نشانه رضايت سرش را بالا و پايين برد.
- در لحظات آخر خدا عمر دوباره به همسرتون داد. ايشون نسبت به بيهوشي حساسيت داشتند و متاسفانه ديگه نبايد باردار بشند چونكه به احتمال زياد دفعه ديگه خطرش خيلي بيشتر از اينبار مي شه.
لب مادر سوسن به خنده باز شد و حسام نفس خسته اش را بيرون داد. هما بود كه دوباره از دكتر پرسيد :
- الان حالش خوبه دكتر؟
- بله همه چيز مرتبه. خدا رو شكر كنيد. تا نيم ساعت ديگه به هوش مي ياد.
هانيه با عجله پرسيد :
- حال بچه چطوره؟
دكتر با خستگي لبخند زد.
- حال او از مادرش خيلي بهتره. تبريك مي گم.
حسام در حال شكر از دكتر بود كه صداي گريه بلند مادرش به گوش رسيد.
من و هانيه و هما زودتر جلو رفتيم. هما شانه هاي مادرش را گرفت و به اين خيال كه او از خوشحالي گريه مي كند با خنده گفت :
- گريه نداره كه مامان جان. بايد خوشحال باشيم . حال مادر و بچه هر دو خوبه.
مادر شوهرم با گريه و لحني بسيار نيشدار ناليد.
- چطور گريه نداره. بايد خون گريه كنم. يعني من بايد همين يك دونه نوه پسري رو ببينم. بعد از اون عروس نازا دلم به اين يكي خوش بود.
انگار برق به تنم وصل شد! صداي غرش حسام را كه عصبي گفت :
- مامان خواهش مي كنم!
و بعد صداي اعتراض مادر سوسن را شنيدم.
- واقعاً كه خجالت داره. چه طرز فكري! انگار جون بچه من از سر راه اومده.
سر پايين افتاده حسام و نگاه نگران هما و هانيه را مي ديدم و احساس عجز و ناتواني را در تمام وجودم حس مي كردم. مثل هر بار زبانم در مقابلش بند آمده بود. حتي نگاهش نكردم. خدا خدا مي كردم اشكي كه در حال فوران بود فرو نريزد و بدبختي ام را بيشتر نشان ندهد.
بدون گفتن كلامي به طرف در خروجي رفتم. هما به طرفم دويد. آنقدر تند قدم بر مي داشتم كه دستش را به بازويم قلاب كرد و نگهم داشت. مثل ابر بهاري گريه مي كردم داشتم صورتش را مي بوسيدم كه احسان وارد شد.
در يك لحظه جا خورد و ايستاد. هما با ناتواني به احسان نگاه كرد و سپس به من گفت :
- مژگان جون. خانمي، تو رو خدا ببخش. به خوبي خودت ببخش.
ترجيح دادم حرفي نزنم كه بغضم نتركد. احسان جلو آمد و حيرتزده پرسيد :
- چه اتفاقي افتاده؟
با دلي خون لبخندي زوركي به روي هما زدم، بازويش را فشردم و با همان سرعت از كنار هر دويشان گذشتم به صحن بيمارستان كه رسيدم باد خنك و باراني كه تازه باريدن گرفته بود تن رنجورم را نوازش داد چند لحظه زير باران تنم را رها كردم و نفس هاي عميق كشيدم. اشك هايم با باران مخلوط شده بود و روحم را مي شست. به راه افتادم جلو در بزرگ خروجي احسان دوان دوان به من رسيد. بازويم را گرفت و به طرف خودش برگرداند. بي هيچ كلامي به چشم هايم خيره شد. بي اختيار اشك مي ريختم. به زحمت گفتم :
- من هيچي م نيست. فقط مي خوام راه برم. خواهش مي كنم!
دستش را شل كرد و گفت :
- بارون مي ياد عزيزم. بيا با ماشين بريم.
فقط سر تكان دادم و بي توجه به باران و خلاف جهتي كه ماشين را پارك كرده بودم به راه افتادم. ديگر حرفي نزد و در كنارم به راه افتاد. راه رفتم. راه رفتم. راه رفتم..........
فقط يك بار ملتمسانه پرسيد :
- خسته نشدي عزيزم بسكه راه رفتي و اشك ريختي ؟
هيچي نگفتم و راهم را ادامه دادم! همين را مي دانم كه مسير خيلي طولاني بود و ما مدتها راه مي رفتيم. جلو يك مغازه كه نمي دانم چه داشت ايستاد و گفت :
- مژگان جون صبر كن لااقل يك چتر بخرم.
عقلم فقط فرمان حركت مي داد. نايستادم و رفتم. چند دقيقه بعد با چتري باز كه به روي سر من گرفته بود تند و تند با قدم هاي سريع و بي اختيار من گام بر مي داشت.
كي به خانه رسيديم نمي دانم. لباس هاي خيسم را احسان عوض كرد. با حوله موهايم را خشك كرد و كمكم كرد به روي كاناپه دراز بكشم. چهره ي نگرانش را با همان لباس هاي خيس رو به رويم مي ديدم كه پلك هايم سنگين شد مغزم مثل يك بازار شلوغ بود!
صداي گريه بچه! دكتر با چهره خسته! عزيز را غرق به خون ميان سجاده، چهره مادر شوهرم را كه مي خنديد و فقط داد مي زد، نازا. نازا. حتي حبيب نديده را با سبيل هاي تا بنا گوش كشيده و كتي به روي دوش مي ديدم. نه. نه حسام هم بود كه با دو مزاحم من مي جنگيد و من وحشتزده داد مي زدم! سوزش چيزي را به روي ساعدم حس كردم و بازار شلوغ تعطيل شد!
باز بوران بود. آغوش گرم احسان را با تمام وجودم حس مي كردم ولي انگار كسي مي خواست او را از من جدا كند. صداي گريه بچه باز هم مي آمد. چرا كسي آرامش نمي كرد؟! كاش مي شد شيرش بدهم تا آرام بگيرد. با اين حال بيشتر به آغوش احسان پناه مي بردم. در همان حال نفس هاي گرمش را به روي چهره ام حس مي كردم لب هايم، گونه هايم، چشم هايم را مي بوسيد و التماس مي كرد!
نمي خواستم از او جدا شوم. چه سرد بود و باز هم يك سوزش دردناك و بوران قطع شد.