0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل نهم - 2

يك هفته بعد از طرف خانواده دختري كه براي حسام به خواستگاري رفته بودند جواب مثبت رسيد و قرار شب جمعه رفتن خانوادگي به آنجا البته به اتفاق خان عمو گذاشته شد. من را هم شخصا مادرشوهرم كه مي دانستم به اجبار و خواهش هما و هانيه اينكار را مي كند دعوت كرد.
جمعه شب همه در خانه مادر شوهرم جمع شديم و با هم رفتيم. اينطور كه هانيه تعريف مي كرد خانواده عروس جديد اصليت كرماني ولي مقيم تهران بودند. حسام با كت و شلوار سورمه اي برازنده تر از هميشه به نظر مي رسيد. نجابت خاصي داشت. شيطانيِ يك داماد مشتاق را نشان نمي داد و بيشتر با سر به سر گذاشتن هاي احسان خجالت مي كشيد و رنگ به رنگ مي شد. به او تبريك گفتم. زباني ولي از صميم قلب برايش آرزوي خوشبختي كردم به محض ورود به منزل آقاي يگانه تعجب كردم. مادر و پدر سوسن تا حياط به استقبال ما آمده بودند. مادرش تقريبا به سن و سال فرشته مي خورد ولي از نظر من حجاب مناسبي نداشت. يك كت و دامن زيتوني رنگ با جوراب نازك و يك جفت دمپاييِ پاشنه بلند به پا داشت و يك روسري كوتاه به سر، پدرش با پيراهن و شلوار يك كراوات بسته بود.
خانواده شوهرم يك خانواده مذهبي نبودند ولي پيرو يك سري اخلاقيت شرعي و اصولي بودند و به نظر من لااقل در اين مورد تفاهمي نداشتند.
با تعارف گرم آنها وارد شديم. حسام گل به دست پشت سر ما خانم ها وارد شد. سوسن مودب و رسمي در هال به استقبالمان آمد. اولين بار بود كه او را مي ديدم. ديدن او هم تعجبم را بيشتر كرد.
يك شلوار ليِ تنگ به پا داشت كه بلوز صورتي رنگش فقط نصف از باسنش را مي پوشاند. آستين هاي بلوزش هم سه ربع بود. او هم مثل مادرش يك روسري خيلي كوتاه به سر داشت و جلو موهايش را به دقت سشوار كشيده و به نمايش گذاشته بود.
صورت مليح و قشنگي داشت و با اينكه ظرافت صورتش نيازي به دستكاري نداشت ولي آرايش ماهرانه و تقريبا زيادي آن را پوشانده بود.
انگار هما و هانيه هم غافلگير شده بودند. ظاهرا توقع نداشتند امشب كه خبر داده اند با ديگر آقايان خانواده مي روند وضع اينطور باشد. شب خواستگاري خودم در نظرم مجسم شد. درست آن روي سكه بود. مادر شوهرم سوسن را گرم در آغوش كشيد و بوسيد و ماشاالله ماشاالله گفت در عوض هما و هانيه گرچه گرم ولي خيلي رسمي با او برخورد كردند و اول مرا معرفي كردند.
نگاه و برخورد سوسن را گرم احساس كردم و در برخورد اول اينطور فهميدم كه مي توانم با او راحت باشم. وقتي حسام سبد گل را به او داد باز هم به ياد خودم افتادم. چه زود سه سال گذشته بود.
بعد از تعارفات و مستقر شدن و پذيرايي توسط عروس خانم كه خيلي هم اعتماد به نفس داشت، صحبت هاي معمول شروع شد. سوسن به خواسته مادرشوهرم بعد از پذيرايي بدون تشويش در كنارش رو به روي حسام نشست!
هر چه حسام سر به زير و خجالت زده بود سوسن راحت و آرام بود! چندي كه گذشت مادر احسان از آقاي يگانه اجازه گرفت كه عروس و داماد كمي با هم خلوت كنند. با اجازه آقاي يگانه سوسن بلافاصله با مادرش بلند شد و با لبخند حسام خجالت زده را همراهي كرد.
طوري راحت بودند كه هما و هانيه نيازي نديدند كه برادرشان را همراهي كنند. نگاه هاي معني دار خانواده شوهرم را كه رد و بدل مي كردند مي فهميدم اما مادر شوهرم مصرانه هيچكدام را به روي خودش نمي آورد. چونكه انتخاب خودش بود!
بعد از نيم ساعت كه حسام و سوسن برگشتند، همه برايشان دست زديم. حسام كنار احسان نشست و خيلي آهسته مطلبي را در گوشي به او گفت. سوسن هم دوباره بدون خجالت نشسته بود.
در اين موقع عمو طبق وظيفه بزرگتري اش رو به آقاي يگانه گفت :
- بد نيست كه بريم سر اصل مطلب. مثل اينكه صحبت ها را ما بزرگترها بايد شروع كنيم.
احسان با نگاهي به خان عمو به او گفت :
- لطف داريد خان عمو اما مجلس امشب بيشتر محض آشناييِ دو خانواده برگزار شده. اگر اجازه بديد فرصت بيشتري به آقاي يگانه و خانواده محترمشان بدهيم و باز يك شب ديگه مزاحمشون بشيم.
آقاي يگانه جا خورد ولي چيزي نگفت و تشكر كرد. خان عمو منظور احسان را فهميد و بي طرفانه رو به آقاي يگانه شانه بالا انداخت. جو موجود طبيعي نبود! همه تقريبا فهميدند كه حسام فرصت مي خواهد!
نيم ساعت بعد از آنجا بيرون آمديم.
وقتي داخل ماشين با احسان تنها شديم گفت :
- فكر مي كنم حسام موافقت نكنه.
ظاهراً بي خبرانه ولي با كنايه گفتم :
- ولي دختره هم خوشگل بود و هم خانم. از همه مهمتر مامانت كه خيلي پسنديده.
نگاهم كرد و با دلخوري لبخند زد.
- اي شيطون!
و با كمي مكث ادامه داد :
- نه عزيزم از همه مهمتر حسامه. به نظر من اونه كه بايد بپسنده. صحبت يك عمر زندگيه. طفلكي بعد از شكستي كه داشت هيچ اظهار نظر و انتخابي نكرده بود. واقعاً خوشحال شدم كه امشب حرف زده و نظرش رو گفت. ديگه داشتم راستي راستي نگرانش مي شدم. فكر مي كردم با خودش لج كرده.
چيزي نگفتم. به نشانه تاييد سر تكان دادم چونكه درست مي گفت. من هيچگونه دخالتي در موضوع پيش آمده نمي كردم. حتي به آنجا هم نمي رفتم تا فكر نكنند كه مي خواهم كنجكاوي كنم. اما توسط احسان مي شنيدم كه حسام اختلاف اخلاقي و خانوادگي را مطرح كرده و مادرش هم با سماجت مي خواهد آنرا پيش پا افتاده و بهانه تلقي كند.
احسان هم نظر حسام را داشت ولي دخالت نمي كرد و حل اين مسئله را به عهده خودشان گذاشته بود و عاقبت هم مادرشوهرم توانست نظر خودش را به كرسي بنشاند و حسام را راضي به رفتن مجدد كند.
يك شب دوباره وقت گرفتند و دوباره همه با هم رفتيم. آن شب هم وضع سوسن و مادرش به همان ترتيب بود. خود سوسن يك دامن گلدار تقريبا بلند پوشيده بود كه يك وجب از پاهاي سفيد بي جورابش را نشان مي داد. بلوز قرمز آستين كوتاه و شال نازكي هم به سر انداخته بود خيلي قشنگ و ناز شده بود.
حسام با وجود نارضايتي چند مرتبه به او نگاه كرد. با هماهنگي هاي انجام شده خان عمو شروع به صحبت كرد. اول تعارفات و كم كم مسئله مهريه را پيش كشيد. آقاي يگانه هم متقابلا تعارفاتي كه كاملا مصنوعي بودن آن مشهود بود و سپس تير خلاصي را زد و يك راست 2000 سكه پيشنهاد داد. گرچه از نظر من غير منتظرانه نبود ولي همه ما جا خورديم!
احسان با گيجي نگاهم كرد. ياد صحبتهاي قشنگ و منطقي پدرجون خودم افتادم. چقدر فرق بين عقايد بود. خان عمو بعد از چند لحظه با لبخندي غير طبيعي گفت :
- فكر نمي كنيد كمي زياده آقا. آقا حسام ما يه جوونه. در حال حاضر هم هيچ سرمايه اي اضافه نداره. از نظر ما مهريه مطابق با وسع طرف در نظر گرفته مي شه.
دايي سوسن هم كه آن شب حضور داشت به سادگي گفت :
- اي بابا حاج آقا 2000 سكه كه حالا مبلغي نيست!
احسان دخالت كرد.
- بله البته براي سرمايه دارها حتما.
سوسن در اين موقع در اتاق حضور نداشت. عموي بزرگش در جواب احسان گفت :
- بله به نظر من هم همينطوره. اگه داداشم حرف من رو زمين نذارند 1000 تا كافيه.
خان عمو ناراضي دست تكان داد.
- لطف داريد آقا ولي من فكر مي كنم اينجا شده يك مجلس قيمت گذاري. متاسفانه يا خوشبختانه مهريه عندالمطالبه ست و هزار تا هم براي داماد ما زياده.
نارضايتي در چهره همه حتي حسام كه سر به زير داشت كاملا پيدا بود. مادر شوهرم فقط نگران به هم خوردن مجلس از صحبتهاي رك خان عمو بود! آقاي يگانه با هزار تا هم موافق نبود عموي سوسن رو به خان عمو با لحني كاسبكارانه پرسيد :
- نظر شما چيه حاج آقا.
خان عمو با تاسف سر تكان داد و به احسان نگاه كرد. احسان هم از ناراحتي قرمز بود. انگار به روي يك تكه زمين قميت گذاري مي شد. خم شد و از حسام چيزي پرسيد و او با بلاتكليفي فقط سر تكان داد. احسان به آقاي يگانه گفت :
- با اجازه ي خان عمو اون هم به خاطر اينكه نظر شما روي مبلغ بالاست آقا حسام با 400 سكه موافقت مي كنند.
دايي سوسن با تمسخر خنديد و از احسان پرسيد :
- شما كه اينطور مي فرماييد لااقل مطابق مهريه خانم خودتون بسنجيد.
چهره احسان باز شد و نگاهي به هما انداخت و جواب داد :
- اگه با ايشون بسنجيد كه خيلي عالي مي شه. پدرخانم من مهريه ي همسرم رو 72 تا سكه گذاشتند. البته نظرشون بيشتر تفاهم طرفين بوده. شما هم خواهش مي كنم نفرماييد كه اين مسئله مهم نيست.
حالا نوبت جا خوردن خانواده ي عروس بود. به عبارتي مطمئن بودم كه حسام و احسان با مطرح كردن 400 سكه قصد داشتند نظر مخالف طرف را به دست آورده و قضيه را همين جا خاتمه دهند.
پدر سوسن با بلاتكليفي به برادرش نگاه كرد. دايي سوسن به عنوان بزرگتري رو به خان عمو گفت :
- با اجازه شما چند دقيقه اي تنهاتون مي ذاريم و يك مشورت كوچيك خانوادگي مي كنيم.
خان عمو سرد جلو پاي او كه ايستاد نيم خيز شد و جواب داد :
- صاحب اختياريد آقا راحت باشيد. تصميم با شماست.
يعني به وضوح اعلام كرد كه روي حرفشان هستند و با تصميم آنها مي مانند يا مي روند! با رفتن جمع خانوادگي آنها نگاههاي سنگين و معني دار رد و بدل شد. انگار همه معذب بودند و قصد فرار داشتند! در عوض مادرشوهرم با حالتي كه سادگي اين مسئله را نشان مي داد به احسان گفت :
- اي بابا مادرجون اينقدر سخت نگيريد. مهريه رو كي داده كي گرفته. خوب هر خانواده اي نسبت به عقيده و شان خودشون مهريه مي برند. اينكه موضوعي نيست و يه عمر باعث كدورت مي شه.
صورت احسان برافروخت. حتي چند لحظه اي ساكت ماند كه چيزي نگويد ولي نتوانست و براي اولين بار جلوي من به او گفت :
- يعني چي مامان؟ يعني شان خانواده ي همسر من كم بود كه اونطوري مهريه تعين كردند. نه مامان جان قربونت برم به فهم نگاه مي كنه نه به شان به ارزش آدم نگاه مي كنه نه جنس كالا و پول.
همه با ناراحتي به آنها نگاه مي كرديم. مادرشوهرم كه خيلي از جواب احسان ناراحت شده بود با مسخرگي لبخند زد و ناراحت جواب داد :
- حالا چرا اينقدر جوش مهريه ي همسرت رو مي زني. تو هم ماشالا جبران كردي و كل آپارتمانت رو به نامش زدي.
وقتي كه مادر شوهرم فهميده بود احسان آپارتمان را به نام من سند زده خيلي ناراحت شده بود و اين را از برخوردش مي فهميدم اما تا حالا زبانا به رويم نياورده بود. احسان به حمايت از من گفت :
- در برابر فهم و شعور خودش و خانواده ي محترمش كمترين جبران بود.
حسام ناراحت از اين بحث به ميان پريد و به مادرش گفت :
- مامان جان من با 400 تا هم موافق نيستم چه برسه به مبلغ بالاي اونها. بايد در حد توانم حرف بزنم و قول بدم يا نه؟
خان عمو هم ادامه صحبت او را گرفت و گفت :
- از شما بعيده زن داداش. من و شما كه بزرگتريم و تجربه اي داريم نبايد موافقت كنيم نه جوانها! اگه خدايي نكرده خدايي نكرده فردا مشكلي پيش اومد اين جوون داره 1000 تا يا 2000 سكه بده. نداشته باشه بايد بره زندون آب خنك بخوره. خودش سرمايه داره يا باباي پولداري پشتشه؟
مادرشوهرم با دلخوري رو برگرداند و گفت :
- ببخشيد، غلط كردم. تقصير منه كه مي گم خانواده ي به اين خوبي از دست نرن.
تا حسام دهن باز كرد خان عمو دستش را بالا گرفت و به سكوت دعوتش كرد و در عوض خودش محكم و قاطع جواب داد :
- بايد از خداشون باشه زن داداش. بهت قول مي دم اونها بيشتر از شما مشتاقند. جوون به اين برازندگي كه نجابت و سلامت از وجودش مي باره رو از دست نمي دن. از اون گذشته اينجا نشد يه جاي ديگه.
همانطور هم شد. چند دقيقه بعد كه جلسه خانوادگي آنها تمام شد و برگشتند آقاي يگانه در حاليكه سعي مي كرد نشان دهد كه راضي اش كرده اند رو به خان عمو گفت :
- ديگه روي حرف خان داداشم نتونستم نه بيارم. با نظر شما موافقيم. در اصل يعني با قيمت شما موافقيم!
دايي سوسن با خوشحالي شروع به دست زدن كرد. خانواده ي شوهرم كه منتظر مخالفت اونها بودند به شدت شوكه شدند! با لبخندهاي مصنوعي به روي لب به تبعيت از او دست زديم. تنها مادر شوهرم بود كه تمام صورتش از خوشحالي مي خنديد و بلند بلند مبارك باد مي گفت. به خواهش عموي سوسن، سوسن دوباره ظرف شيريني را گرداند. حسام كه به زحمت مي خواست ناراحتي اش را پنهان كند، حتي سرش را بلند نكرد. من و هما و هانيه با لبخند از او تشكر كرده و تبريك گفتيم ولي مادر شوهرم جلو پايش بلند شد دوباره صورتش را بوسيد. با عجله به هما اشاره كرد و انگشتري را كه تهيه ديده بودند از او گرفت. رو به آقاي يگانه اجازه گرفت و آنرا در انگشت سوسن كرد.
به اين ترتيب مادر شوهرم دستي دستي بساط يك عمر بدبختيِ حسام را فراهم كرد. همان شب رونوشتي نوشتند. براي يك هفته بعد قرار نامزديِ رسمي گذاشتند و براي آخر تابستان جشن عروسي! وقتي برمي گشتيم مادر شوهرم و حسام در ماشين ما نشسته بودند تا رسيدن به خانه فقط مادر احسان بود كه حرف مي زد و از هر چيزي كه به نظرش جالب رسيده بود با پياز داغ بيشتر تعريف مي كرد و لذت مي برد. علناً هيچ نشاني از خوشحالي در چهره حسام نمي ديدم. حتي وقتي براي دومين بار بعد از اتمام صحبت هاي آن شب با سوسن به حياطشان رفت و برگشت بشاشيِ دامادي رو نداشت.
آن ها را كه پياده كرديم باز هم به حسام تبريك گفتيم و به طرف خانه مان به راه افتاديم. آنجا بود كه احسان با ناراحتي دهان باز كرد و گفت :
- چشم من يكي كه از آينده ي اين ها آب نمي خوره. تعجب مي كنم چطوري چشم هاي مامان به اين همه اختلاف بسته شده.
مي خواستم او را از نگراني در آورم. گرچه كه خودم هم نظر او را داشتم.
- به نظر من كه جاي نگراني نداره حسام خيلي عاقله.
- خدا كنه همين طور كه تو مي گي باشه و حسام عاقل بدبخت نشه.
به خاطر جو ناآرامي كه مي دانستم در اين هفته در خانه مادرشوهرم به پاست كمتر به آنجا مي رفتم. مطمئن بودم حسام آرام نمي گيرد و از هر راهي سعي در متقاعد كردن مادرش مي كند. بيشتر اخبار را از هما يا هانيه مي گرفتم. آن ها هم نگران بودند و اين طور كه مي گفتند يك شب كه خيلي محكم جلو مادرشان ايستاده اند فشارش پايين افتاده و حالش بد شده. آن ها هم اجباراً دوباره كوتاه آمده اند.
از صحبت هاي احسان مي فهميدم كه حسام علاقه چنداني در طي اين هفته براي ديدن سوسن نشان نمي داده و مادرش او را به زور به آنجا مي فرستاده و مطمئناً قصدش از اين كار برقراريِ علاقه بين آنها بوده.
من بيشتر در گير خودم بودم و به سفارش فرشته دقيق و مرتب داروهايم را مصرف مي كردم. دعا مي كردم همين دكتر نتيجه بدهد و حامله شوم.
از فكر اينكه حسام و سوسن ازدواج كنند و بچه دار شوند و من همانطور مانده باشم اول از همه طرز برخورد مادرشوهرم و سپس ديگر عواقب آن باعث آزارم شده بود. فكر مي كردم مادرشوهرم كه از حاملگيِ آذر آنطور ذوق مي كرد اگر سوسن حامله شود چه مي كند



پايان فصل نهم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:03 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل دهم - 1

جشن نامزدي حسام و سوسن در خانه ي پدر عروس خيلي خوب برگزار شد و به قول مادر شوهرم سنگ تمام گذاشته بودند. در كل خانواده اجتماعي و آداب داني بودند ولي عقايد شخصي شان كه همان بي بند و باري بود باعث ناراحتيِ حسام مي شد.
سوسن لباس شيريِ خيلي قشنگ و شيكي پوشيده بود و با آرايشي زيبا قشنگ تر از هميشه شده بود حسام با ديدن ناگهاني او جا خورد و لبش به لبخندي شرمگين باز شد. آرزو كردم در كنار هم خوشبخت شوند. تا موقعي كه عاقد خطبه عقد را خواند و بله را از عروس و داماد گرفت همه چيز خوب پيش مي رفت ولي وقتي آقا رضا و هادي آقا و احسان براي تبريك مي خواستند به اتاق عقد بيايند و سوسن هيچ اقدامي براي پوشاندن خودش نكرد چهره حسام در هم شد. و دستپاچه و نگران آهسته چيزي كنار گوش سوسن گفت. متقابلاً اخم هاي سوسن هم در هم رفت ولي حسام بدون توجه به او از مادر سوسن خواست چادر روي سر عروس را بدهند.
مادر سوسن به اجبار و با نارضايتي چادر را پس داد. مشخص بود كه انتظار اينچنين برخوردي را از حسام نداشت. هما براي جمع و جور كردن قضيه در حاليكه به سرعت چادر را روي سر سوسن مرتب مي كرد با خنده گفت :
- بسكه عرسمون ماه شده داماد دوست نداره غير از خودش كسي اونو ببينه.
ولي چهره سوسن و مادرش ديگر تا آخر مجلس باز نشد!
آخر شب هم به راحتي پدر سوسن اجازه ماندن داماد را داد و مادر شوهرم دور از چشم احسان اين كارشان را مبني بر فهم و شعورشان گذاشت.
دوران نامزدي حسام و سوسن شروع شد. هر چند كه گاهي كه ما آنجا بوديم حسام سرحال و بشاش آماده رفتن به خانه نامزدش مي شد هنوز چند ساعت كوتاه نگذشته بود كه درهم و گرفته بر مي گشت و بعد از سلام و عليكي سريع به اتاقش مي رفت. از همين حالا وضع آنها نگران كننده بود ولي مادرشوهرم سرسختانه سر حرفش ايستاده بود و به سادگي مي گفت :
- اينا قهر و نازاي دوران نامزديه و نمك زنديگه!
همه مي دانستيم كه اين نمك كم كم زيادي مي شود غير از او! مي فهميدم كه بيچاره حسام تمام سعيش را براي برقراري بهتر ارتباطشان مي كند ولي اختلاف نظر زياد بود و خواهي نخواهي جلوي اين ارتباط را مي گرفت.
يك روز جمعه كه همه در خانه مادرشوهرم جمع بوديم او از حسام خواسته بود كه سوسن را هم بياورد. حسام طبق معمول بعد از كلي رسيدگي به خودش به دنبال او رفت. با آمدن آنها همه با استقبالشان رفتيم سوسن با آرايشي غليظ مانتوي نامناسب و روسري كوتاه كه محض اجبار به سر انداخته بود چنان مي خراميد كه گويي شاهزاده اي راه مي رود.
برعكس زماني كه مرا پاگشا كرده بودند و مادرشوهرم در اتاق پذيرايي مانده بود تا من وارد شوم، با ما براي استقبال عروسش تا دم در آمده بود. سوسن اول با مادرشوهرم روبوسي كرد. در برابر بوسه ي او فقط گونه مي چسباند. با من هم كه روبوسي كرد همينطوري بود. عطر خوشبويي كه زده بود به محض ورود همه جا را گرفت. با آقايان هم سلام و عليكي گفت و به روي بچه ها فقط لبخند زد.
مادرشوهرم با ذوق او را كنار خودش روي مبل بالا نشاند. احسان همه ي توجهش به من بود. در عوض هما و هانيه به من مي رسيدند و با احترام مرا كنار سوسن نشاندند. براي راحتي خيال احسان به روي او لبخند زدم. هنوز چند لحظه نگذشته بود كه مادرشوهرم از سوسن خواست كه براي تعويض لباس به اتاق برود و از هانيه خواست تا او را راهنمايي كند.
وقتي كه برگشت ما به جاي او خجالت كشيديم. شلوار لي تنگش كاملا به چشم مي آمد. حسام با ناراحتي سرش را پايين انداخت و بقيه مردها هم معذب شدند و احسان براي منحرف كردن نگاههاي ناآرام به صحبت و خنده پرداخت. هما و هانيه با ناراحتي به هم نگاه مي كردند. تنها مادرشوهرم بود كه با لذت به راه رفتن او نگاه مي كرد. سوسن كنارم نشست. با صميميت به رويش لبخند زدم جواب لبخندم را با تبسمي داد و گفت :
- چشمهاي شما خيلي خوشگله.
تشكر كردم دوباره گفت :
- پوستتون هم خيلي عاليه من از خوشگليتون خوشم اومده.
ابرو بالا انداختم و پرسيدم :
- از خودم چطور؟
آهسته و مليح خنديد.
- فكر مي كنم شخصيت منحصري داريد. راحت رابطه برقرار مي كنيد. از حسام شنيدم كه روانشناسي مي خونيد و فكر مي كنم علتش همين باشه.
از اينكه راحت حرفش را مي زد خوشم آمد و گفتم :
- ممنونم نظر لطفتونه. من هم از شما خوشم اومده. البته من به زيبايي شما نيستم. فقط اميدوارم با هم راحت باشيم.
با وجود اينكه با من راحت كنار آمد اما قصد رابطه برقرار كردن صميمانه با هما و هانيه و مادرشان را نداشت و جوابهاي آنها را كوتاه و سنجيده مي داد. مادرشوهرم انگار اينها را نمي ديد. دستبند كادوي پاگشا را درست برعكس زمان من با خوشحالي به دستش كرد و باز هم عكس همان زمان هما و هانيه ذوقي نشان ندادند! درست آن روي سكه بود!
بعد از ناهار هما و هانيه با مهرباني ذاتي هميشگي شان و به علت احترامي كه جلوي عروس تازه برايم قايل مي شدند اجازه نداند كه در كارهاي آشپزخانه كمكشان كنم و از من خواستند كه سوسن را تنها نگذارم.
ظرف ميوه اي را كه احسان مي گرداند گرفتم و به سوسن تعارف كردم و سپس كنارش نشستم. در حال پوست گرفتن خيار از من پرسيد :
- شنيدم كه شما چند سال همين جا و طبقه بالا زندگي مي كردين.
- بله دو سال. وقتي خونه خريديم از اينجا رفتيم.
نگاهي حيرت زده به من انداخت و گفت :
- اينجا راحت بودي؟
به جاي جواب لبخند زدم در ادامه پرسشش گفت :
- منظورم اينه كه مي شه با اينا كنار اومد.
و با چشم اشاره به مادر احسان كرد. با اينكه دل خوشي از او نداشتم نخواستم بينشان نفاق بيندازم. با لبخندي كه سعي داشتم آرامش و اطمينان در او ايجاد كنم جواب دادم.
- ما هيچ مشكلي با هم نداشتيم. مطمئن باش كه با آدم هاي پر دردسري طرف نيستي.
سوسن با حالتي به خصوص كه نارضايتي اش را نشان مي داد بعد از خوردن قطعه اي از خيار پوست گرفته گفت :
- ولي به نظر من رعايت كردن فاصله با مادرشوهر و خواهرشوهر لازمه. به حسام گفتم كه من اينجا زندگي بكن نيستم.
در جوابش با لبخند بي طرفانه شانه بالا انداختم. از خدا كه پنهان نبود، گوشه دلم خنك شد. ظاهراً سوسن قصد سازگاري را نداشت. يادم آمد كه عزيز هر وقت دلداري ام مي داد مي گفت تو صبر كن. خدا خودش قاضي عادليه و از حق و حقوق هيچكس نمي گذره.


***
در طي دوران نامزدي حسام و سوسن من هم به شدت مشغول درمان خودم بودم تا اينكه دوره داروهايم تمام شد و از بچه خبري نشد. خدا رو شكر مادرشوهرم آنقدر درگير مسئله حسام بود كه در فكر بچه ي ما نبود.
دوباره با عزيز به نزد پزشك رفتيم و اينبار او خواست كه احسان را هم براي معاينات ببرم.
مسئله بغرنج شد! آخر احسان كه از دكتر رفتنم خبر نداشت. تا چند روز كه همه فكرم به روي اين بود كه چطور بايد در اين باره صحبت كنم. بالاخره به هر جان كندني بود او را در جريان گذاشتم و همان طور كه حدس مي زدم از دستم ناراحت شد. يك روز كامل با من قهر بود ولي وقتي روز بعد كه به خانه آمد و مرا با چشم هاي قرمز و متورم از گريه ديد نرم شد. به قدري دوستم داشت كه توان ديدن ناراحتي ام را نداشت.
معاينات و آزمايشات دكتر به روي هر دوي ما شروع شد و در نهايت جوابش قطعي نبود. اينبار داروهايي هم به من و هم به او داد. دعاها و نذر و نيازهايم اين بود كه مشكل از من نباشد و گرنه واي به روزم.
در اين بين هانيه هم زايمان كرد و دختري خوشگل به دنيا آورد مادر شوهرم وقتي نوزاد كوچولو را به احسان مي داد با حسرت به او گفت :
- ايشاالله كي باشه بچه خودت رو بغل بگيرم مادر.
و احسان در حال بوسيدن پيشاني بچه سرسختانه جواب داد :
- وقتي مژگان درسش تموم شد.
خوب بود كه لااقل اين بهانه را داشتم! در ايام تعطيلات تابستان به تشويق احسان و اينكه مرا از فكر و خيالات به قول خودش واهي در آورد به آموزشگاه رانندگي رفتم.
خودش هم در اين بين كمكم مي كرد و شب ها و روزهاي تعطيل مرا به خيابان هاي خلوت مي برد و آموزشم مي داد آنقدر در اين راه ذوق و شوق نشان مي دادم كه به همان بار اول گواهي نامه ام را گرفتم و ديگر با خيال راحت وقتي كه احسان در اداره بود و اتومبيلش را لازم نداشت من به اين طرف و اون طرف مي رفتم.
رفتارهاي مادرشوهرم با من هنوز هم با اينكه رفتارهاي سرد و پرغرور سوسن را مي ديد صميمانه نشده بود ولي من به توصيه فرشته هيچگونه بي احترامي به او نمي كردم گرچه كه گرم هم نمي گرفتم! بيشتر جمع كه بوديم خودم را سرگرم دختر كوچولو و قشنگ هانيه كه اسمش را نوشين گذاشته بود مي كردم ولي هنوز هم از همه عزيزتر برايم فربد پسر مجيد بود كه حالا نزديك چهار سال داشت و در ايام تابستان اغلب هر روز در خانه من بود.
آنقدر علاقه من به او شديد بود كه تكتم مي ترسيد لوسش كنم.
به آخر تابستان و عروسي حسام و سوسن نزديك مي شديم كه مادر احسان بيمارستاني شد و اينطور كه فهميدم سوسن پا را در يك كفش كرده و به حسام گفته بود بايد آپارتماني اجاره كند چونكه او اصلاً قصد آوردن جهيزيه اش را به آن جا ندارد. حسام هم كه حسابي ناراحت شده به مادرش گفته كه نمي خواهد اين عروسي سر بگيرد و به اين ترتيب مادرشوهرم از ترس آبروريزي سكته كرد و يك هفته در سي سي يو بستري بود. و البته حسام مجبور به كوتاه آمدن شد!
بعد از مرخص شدن مادر شوهرم از بيمارستان آپارتماني در نزديك منزل پدر سوسن گرفتند و جهيزيه كامل عروس را به آنجا انتقال دادند.
تازه حالا بود كه مادر احسان به جوش و خروش آمده بود ولي نه راه پس داشت نه پيش!
چونكه قديمي بود تمام فكر و ذكرش به روي آبروريزي بود و اينطور كه دورادور مي شنيدم عقيده داشت پس از ازدواج، حسام سوسن را مغلوب خواهد كرد.
من هنوز هم هيچگونه كنجكاوي نمي كردم ولي هما و هانيه نارضايتي شان را از رفتارهاي سوسن جلو من بروز مي دادند و متعجب بودند كه چرا سوسن فقط با من رفتار خوبي دارد. البته من هم نهايت سعيم را همراه احتياط و احترام به جا مي آوردم و او هم متقابلاً همين كار را مي كرد.
گرچه هيچوقت به او اجازه صحبت و بد گويي درباره هما و هانيه و مادرشان را نمي دادم ولي اينطور به نظرم مي رسيد كه مادر شوهرم فكر مي كرد علت رفتارهاي او من هستم! برايم مهم نبود.
يك هفته به عروسي يك روز صبح كه به همراه تكتم و عزيز براي خريدن لباس عروسي به بازار رفته بوديم و بعد از خريد وقتي كه تكتم را جلو منزلشان پياده كردم تازه فهميدم كه آن روز قرار است پدر جون براي نهار نيايد. پس با اصرار زياد عزيز را همرا فربد به خانه خودمان بردم. البته فربد هم تا عزيز بود او را به من ترجيح مي داد. حالا ديگر همه ما حتي پدر و فربد و احسان هم او را عزيز صدا مي زديم.
سر ميز نهار وقتي ديدم با اصرار سعي در بيشتر غذا خوردن فربد دارد گفتم :
- ولش كنيد عزيز. خوب حتماً معده اش همون اندازه كه خورده جا داره. شما غذاي خودتو بخور از دهن افتاد. عزيز با نگراني گفت :
- چي چي رو ولش كن! نمي بيني چقدر ضعيفه. هنوز خدا به خير بگذرونه، هووش رو ببينه چي مي شه.
ناگهان ساكت شد و در حال پاك كردن دور دهان فربد زير چشمي نگاهم كرد. يك چيزي ته دلم را خالي كرد. بعد از بيرون فرستادن فربد از آشپزخانه براي درست كردن حرفي كه ظاهراً ناخواسته از دهانش پريده بود گفت :
- چند روزه هي مي خوام بهت بگم جلو فربد فرصت نمي شد. تكتم دوباره حامله شده.
بدنم يخ زد. به زور لبخند زدم. عزيز در ادامه صحبتش گفت :
- نه اينكه اين بچه خيلي حساسه، گفتم از حالا ندونه بهتره. نه ماه براش زياد و خسته كننده است.
احساس بدي داشتم. غذا در دهانم بي مزه شد. در حاليكه سعي مي كردم ناراحتي ام را بروز ندهم گفتم :
- رعايت حال منو كرديد يا فربد رو؟ از شما توقع نداشتم عزيز. فكر مي كنيد من حسوديم مي شه كه زودتر بهم نگفتيد.
و با ناراحتي بلند شدم كه چاي بريزم. چشم هايم از سوزش اشك مي سوخت ولي سعي در كنترل خودم داشتم وقتي برگشتم صورت عزيز را خيس از اشك ديدم. سيني را روي ميز گذاشتم كنارش نشستم دستم را دور گردنش انداختم و مهار اشكم را رها كردم. دستش را روي دستم گذاشت و ميان گريه گفت :
- خدا ازم نگذره اگه قصدم آزار تو بوده عزيزكم. چرا تو بايد حسوديت بشه. تو كه چيزيت نيست. فكر مي كني مني كه عمري از اين قضيه رنج بردم مي يام باعث ناراحتي ات بشم؟
صورت خيسم رو به صورت خيس او چسباندم و گفتم :
- كي گفته شما همچين قصدي داشتيد.
و با دستم صورتش را تند و تند خشك مي كردم ولي اشك هاي او مجال نمي داد. مصرانه گفت :
- من هنوزم نظرم اينه كه براي تو زوده. سنت كمه كه بچه دار نمي شي و گرنه مشكلي نداري.
براي آرام كردنش گفتم :
- من غلط كردم حرف زدم خوب شد؟ تو رو خدا اينطوري گريه نكن عزيز. بعد از سالي ماهي يك روز اومدي خونه من. ببخشيد. به خدا منظوري نداشتم.
فربد به آشپزخانه برگشته و با حيرت و ناراحتي به ما نگاه مي كرد. به عزيز گفتم :
- ببين عزيز فربد ناراحت مي شه. خواهش مي كنم آروم بگير.
آغوشش را براي فربد باز كرد و او را بغل گرفت. پيشاني اش را بوسيد و محكم به خود فشرد. برايش از اتاق دستمال آوردم و به هر اجباري آرامش كردم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:04 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل دهم - 2

ساعتي بعد كه فربد را خواباند كنارش دراز كشيدم و پرسيدم :
- عزيز اگر اين سؤالم ناراحتتون نمي كنه مي شه بپرسم همون زمان كه بچه تون سقط شد از حبيب آقا جدا شديد يا نه؟
ملافه رو روي فربد كشيد و به طرفم برگشت.
- نه عزيزم ناراحت نمي شم. يك بار ديگه بهت گفتم، برگشتن و نگاه كردن به سختي هام باعث مي شه كه بيشتر قدر آرامشم رو بدونم. در جوابت بايد بگم نه و تازه اول سختي هام بود!
متعجب پرسيدم :
- يعني با وجود اون بلايي كه سرتون آورد بازم باهاش زندگي كرديد؟
سرش را به نشانه تاييد تكان داد. دوباره پرسيدم :
- آخه چرا؟ من فكر مي كردم همون موقع جدا شديد كه ديگه ادامه ش رو نپرسيدم. اصلاً كي شما رو به بيمارستان رسونده بود؟
عزيز با ناراحتي دستي به صورتش كشيد و گفت :
- نه عزيزم اين قصه سر دراز داره. زندگي من خودش يه كتاب قطور مي شه.
صبر كردم تا افكارش را متمركز كند و حرف بزند.
- اينطور كه بعدها فهميدم همون روز كه عروسي هم بود از ظهر به بعد خانواده ام كه مي بينند من دير كردم كم كم نگران مي شوند. خواهرم مي گفت : « داداش مثل مرغ سر كنده هي مي رفته سر كوچه و هي بر مي گشته. وقتي غروب مي شه و همه مهمونا ميان و از من خبري نمي شه مجلس رو ترك مي كنه و اول مي ره از دور نگاهي به مغازه حبيب ميندازه و مي بينه خود گردن كلفتش جلو مغازه نشسته. مي ياد در خونه در مي زنه، در مي زنه كسي جواب نمي ده از سر اجبار مي ره مغازه و از حبيب مي پرسه فرشته كجاست؟ اون هم با اظهار بي اطلاعي مي گه نمي دونم قرار بود بعد از ظهر بعد از نهار بياد عروسي. و به داداشم مي گه شما بريد من خودم مي رم دنبالش.
داداشم اينطور نشون مي ده كه مي ره، ولي يواشكي حبيب رو تعقيب مي كنه حبيب نامرد هم كه ظهر بعد از اينكه اونطور منو آش و لاش كرده مي زنه بيرون به اين خيال كه من چيزيم نيست، وقتي مي ياد مي بينه همونطور كه ظهر غرق خون افتادم هنوز همونطورم. دستپاچه مي شه. دست به نبضم مي زنه مي بينه در حال مرگم كه بغلم مي كنه و مي زنه بيرون. داداشم كه همونجا بوده و ماشين هم داشته از اون دستپاچه تر. فوري منو مي رسونن بيمارستان.
دكترها با عجله دست به كار مي شن. تا اون موقع داداشم چيزي نگفته. فكر مي كرده خودم از جايي افتادم. ولي وقتي دكتر مي ياد و مي گه اين زن به حد مرگ كتك خورده و بچه اش رو انداخته، داداشم داغ مي كنه. حبيب رو مي گيره به كتك!
توي بيمارستان از همديگه جداشون مي كنن و تازه مي دوني حبيب در جواب داداشم چي گفته؟
سر تكان دادم. ادامه داد :
- گفته تو چي كار داري؟ پولشو دادم!
ناباورانه نگاهش مي كردم. با تاسف سر تكان داد و لبخندي غمگين زد.
- به همين سادگي. راست مي گفت. آخه منو خريده بود!
پرسيدم :
- داداشتون چي گفته؟
- ازش شكايت كرد. عروسي رو به هر زحمتي بود بر پا مي كنند كه كسي چيزي نفهمه. حبيب رو بازداشت كرده بودند چونكه دكتر معالجم هم زير ورقه شكايت نامه داداشم رو امضاء كرده بود.
دردسرت ندم كه بعد از چند روز از بيمارستان مرخص شدم و به خونه پدرم رفتم. ولي حال خودم رو نمي فهميدم نه گريه مي كردم و نه حرفي مي زدم. تا چشمام روي هم مي رفت اون صحنه ي وحشتناك جلو چشمم زنده مي شد داداشم به اين در و اون در مي زد تا طلاقم رو بگيره و هيچكس هم جرات حرف زدن نداشت.
بالاخره بعد از چند وقت با تقاضاي طلاقم دادگاه تشكيل شد. من هنوز هم حرفي نزده بودم قاضي بعد از كلي حرف و صحبت از من خواست تجديد نظري بكنيم و گفت براي اينكه حبيب زير قولش نزنه از اون تعهد نامه مي گيرند. داداشم محكم و پا قرص مي گفت : « فقط طلاق. »
قاضي يك هفته فرصت فكر كردن داد و ما به خونه برگشتيم. در تمام مدت يك ساعت دادگاه كوچكترين نگاهي به حبيب ننداختم. از ديدنش بيزار بودم.
بعد كه برگشتم زبان مادرم به التماس باز شد و مي گفت طلاق نگيريم.
از تعجب دهانم باز مانده بود. پرسيدم :
- مي گفت طلاق نگيريد؟ چرا؟
- چرا؟ مادر آقا احسان چرا نمي گذاره حسام از زنش جدا بشه؟ فكرهاي بيهوده ي قديمي! آبرو برامون نمي مونه. من دق مي كنم و اينطور حرف ها.
من كه هيچ اظهار نظري نمي كردم چونكه نه توان داشتم و نه حوصله. اصلاً از خودم بيزار بودم ولي داداشم مي سوخت و مي گفت :
« مادر من چرا اينطور مي گي. خداي متعال همينطور كه ازدواج رو حلال كرده طلاق رو هم براي همين موارد گذاشته. » مادرم با گريه مي گفت :
« آبرومون رو چي كار كنيم. عمري با آبرو زندگي كرديم حالا مي خواي اين دختر توي اين سن و سال مطلقه بشه. » يادم مي ياد كه صورت داداشم از عصبانيت گر گرفت و داد زد :
« يعني اين دختر مظلوم از آبروي نداشته اي كه اين پدر برامون نگذاشته مهم تره؟! يك بار بدبختش كرديد بسه ديگه. اين مرد با اين رفتارش نشون داده كه ديوونه ست. »
پرسيدم :
- پدرتون چي مي گفت؟
شانه بالا انداخت.
- حالا كه ديگه كار خودش رو كرده بود ساكت نشسته بود يه جا با غصه منو تماشا مي كرد. ولي ديگه چه سود؟
عاقبت اصرارهاي مادرم كه به داداشم مي گفت باعث به هم خوردن يك زندگي نشو و التماس هاي مادر حبيب كه بعد از شنيدن ماجرا از روستاشون اومده بود و به دست و پاي من و داداشم مي افتاد، داداشم از روي اجبار اجازه رفتنم رو داد. اما از حبيب در دادگاه مجدد تعهدنامه گرفتند كه دستش به روي من بلند نشود براي من كه از زندگي سير بودم رفتن و نرفتن هيچ فرقي نمي كرد. البته با وجود نفرتي كه از حبيب پيدا كرده بودم رفتن رو ترجيح مي دادم چونكه مطمئن بودم در خانه پدري جز يه سر بار و نون خور اضافه چيزي نيستم.
برگشتم ولي چه برگشتني! به هيچ وجه نمي توانستم حبيب رو ببخشم. مي دونستم كه اين نفرت نمي گذاره هيچ وقت رنگ خوشبختي رو ببينم اما چه كنم كه دست خودم نبود. چطور مي تونستم فراموش كنم كه اون با من چه كرد و چه طور دلبند شش ماهه ام رو به قتل رسوند.
چاره اي نبود. من يك زن ضعيف بودم و ناچار به زندگي! هر چه مي كردم نمي تونستم مثل قبل دروغكي قربان صدقه ش برم و حبيب جان حبيب جان كنم خصوصاً كه بي انصاف يك معذرت خواهي خشك و خالي هم نكرد. ولي از حق نگذريم رفتارهاش پشيماني اش را نشان مي داد. شب ها به موقع به خونه بر مي گشت و از مهماني هاي شبانه خبري نبود. برام يك راديوي نو خريده بود. ديگه گير به سر كار رفتنم نمي داد و عيد همون سال منو به روستاشون برد. اولين و آخرين بار بود كه به اونجا رفتم. زندگي دوباره من و حبيب شروع شده بود و من به هيچ وجه نمي توانستم نقش آن فرشته گذشته را براي او بازي كنم. از فكر اينكه مي شد بچه ام در خانه چهار دست و پا برود دلم آتش مي گرفت. نمي شد، نمي شد كه نمي شد فراموش كنم. ديگر نمي خنديدم و حرافي نمي كردم. كم كم دير آمدن هاي شبانه اش از سر گرفته شد و من خوشحال بودم كه او را كمتر مي بينم. مونسم صدايي بود كه از راديو مي شنيدم و عروسكي كه با پارچه درست كرده بودم و برايش درد و دل مي كردم و به محض شنيدن صداي در حياط او را پنهان مي كردم.
ديگر هيچ اعتراضي به كارهاي او نمي كردم چون از سر اجبار با او زندگي مي كردم. مثل گذشته همان هفته اي يك بار رو به خونه مادرم مي رفتم و از رفت و آمد خواهرها و برادرها خبري نبود ولي عادت كرده بودم. دو سه سالي گذشت و از بچه خبري نشد. او كه زماني از بارداري ام آنچنان عصباني شده بود حالا براي بهانه هم كه شده بود بچه مي خواست كه نمي شد!
با مادرم به دكتر و ماما و هر چه به فكرمان مي رسيد رفتيم. نظر همه اين بود كه به رحم آسيب رسيده. اما حبيب قبول نداشت كه كار اوست. براي من هم نظر او مهم نبود. تازه به اين نتيجه رسيده بودم كه همان بهتر كه بچه م سقط شد و اينچنين پدري را نديد. همان خودم كه رنج مي كشيدم كافي بود.
شب هايي كه عربده هاي او و دوستانش را از اتاق مجاور مي شنيدم عروسكم را در بغل مي فشردم و دلداري اش مي دادم تا نترسد.
عاقبت رفيق بازي هايش كار دستش داد و گرفتار شد. دلم براي او نمي سوخت. براي خودم مي سوخت كه به پاي حبيب مي سوختم و دم نمي زدم.
بهانه هاي حبيب روز به روز براي بچه بيشتر مي شد. بچه را حق خودش مي دانست و مرا اجاق كور مي خواند.
توي همون روزها بابام مرد. بي انصاف فقط روز اول گذاشت برم و روز ختمش. دل عزادارم رو چنگ مي انداخت و مي گفت :
« خوبه خوبه. باباي عملي ارزش اينكه چند روز كارت رفت و آمد و نرسيدن به خونه و زندگيت باشه رو نداره » و با پوزخندي زشت ادامه داد.
« بد بخت تو رو به من فروخت. يا به عبارتي انداخت به ريشم. هنوز براي مردنش هم سينه چاكي؟! »
فكرش رو بكن چطور اين نيش ها به تنم مي خورد و دم نمي زدم. آخه ارزش دهن به دهن كردن رو نداشت. فهم كه بماند! داداش بيچارم مي جوشيد و مي خروشيد. ولي آرومش مي كردم و مي گفتم به من كاري نداره ولش كن. داد بي بچه گيش بيشتر شده بود. پسر داري رو حق خودش مي دونست. كم كم اگر حرفي مي زدم و آنرا تقصير خودش مي انداختم يك كتك مفصل جواب حرفم بود.
با غصه سر تكان دادم و پرسيدم :
- مگه باز هم كتكتون مي زد؟ مگه قول نداده بود؟
عزيز لبخندي متاسف و غمگين زد و گفت :
- قول چيه عزيزم؟ مگه آدم معتاد قول مي فهمه چيه. وقتي موادش بهش نمي رسيد يا وقتي خيلي سر حال بود هر چي دلش مي خواست از اون دهن كثيفش در مي يومد. تازه تهديدم مي كرد كه اگه بچه نيارم مي ره زن مي گيره.
گفتم :
- پس حتماً اون موقع ازش طلاق گرفتيد آره؟
باز هم خنده اي تاسف بار كرد و گفت :
- به همين سادگي؟
پرسيدم :
- مگه تا حالاش ساده بود.
- بله عزيزم. تازه از اين به بعد بود. يك سال بعد از فوت بابام مادرم هم فوت كرد و اگر يك ذره جا براي برگشت بود همون هم از بين رفت. هفت هشت سال از زندگي ما مي گذشت و هنوز بچه نداشتيم. تهديدات و كتكهاي حبيب هم به جا بود و هر روز نفرتم از اون بيشتر مي شد.
داداشم دوباره سر برداشته بود كه بيا طلاق بگير. ولي فكر مي كردم اون طرفش از اين طرف بدتره. طلاق بگيرم كجا برم. خونه ي داداشم؟ درسته كه وضعش روز به روز بهتر مي شد. واسه خودش كاسب بازار شده بود. خونه اي، مغازه اي، ماشيني. اما طفلكي خودش مسئول يه زندگي بود من هم مي شدم براش قوز بالا قوز. پس بهتر بود كه همونطور مي سوختم و مي ساختم.
وضع اعتياد حبيب روز به روز بدتر مي شد و يه مرتبه فهميدم زن گرفته و زنش حامله ست.
باز هم با غصه پرسيدم :
- بدون اينكه به شما بگه زن گرفته بود؟
- تو هم دلت خوشه ها مادر. نظر من كيلويي چند بود. تا يه شب كه اومد خونه و خبر داد به زودي باباي يه كاكل به سر مي شه و مثلا منو بسوزونه كه خبر نداشتم و وقتي ديد كه به جاي هر جواب و نگاه متعصبي، با خونسردي ساكت ماندم و نگاهش كردم او سوخت. دوباره يه بهانه پيدا كرد و يه كتك مفصل بهم زد و گفت :
« از اين به بعد بايد توي همين خونه تنهايي جونت در بياد اجاق كور. خانمم حامله ست نمي شه تنهاش بذارم.»
تازه اون موقع بود كه دلم سوخت من بيچاره هم كه چند سال پيش حامله بودم پس چرا من تنهايي برام بد نبود؟! چه روز تلخي بود برام! وقتي رفت تا تاريكي هوا فقط گريه كردم. به بخت سياه خودم اشك ريختم نه براي از دست دادن حبيب غول كه يه ذره از مهرش به دلم نبود.
كم كم به نبودنش عادت كردم و مزه آرامش را فهميدم و حيفم به اشكهايي كه برايش ريخته بودم اومد. به هيچ كس هم چيزي نمي گفتم همين كه حبيب خونه روازم نگرفته بود و زن جديدش رو برده بود خونه ي مستاجري جاي شكرش باقي بود. خودم هم دستم به جيبم مي رفت و غصه اي نبود. عروسكم، راديو و تلويزيوني كه به تازگي پولش رو به حبيب داده بودم تا برايم بخرد جايگزين شوهرم شده بود. آنقدر پوست كلفت شده بودم كه ديگر از آن شبهاي تنهايي نمي ترسيديم.
ولي مگر حبيب آرامش برايم مي گذاشت هفته اي يك بار مي آمد گوشت و ناني مي آورد چونكه خانمش حامله بود از روي اجبار با من خلوتي مي كرد و بعد از آن اگر مي توانست بعد از بهانه اي كتكي مي زد و مي رفت.
بيشرف زرنگ هم بود طوري مي زد كه رد نندازه بيشتر موهام رو مي كشيد و هميشه خدا سرم از فشار درد مي كرد.
نمي دونم داداشم از كجا قضيه زن گرفتن حبيب رو فهميده بود. يه روز اومد جلوي مدرسه باز هم التماس كرد كه ديگه آبجي جاي تو توي اون خراب شده نيست مي ريم ازش شكايت مي كنيم گواهي پزشك هم كه داريم نشون مي ده كه تو بخاطر ضربه هاي اون از بچه دار شدن افتادي.
درحالي كه سعي مي كردم خودم را راضي نشان دهم او را هم راضي كردم كه به همين وضع مي سازم. گفتم كه تازه خوشحالم كه حبيب زن گرفته و من راحتم.
زن حبيب زايمان كرد و دختر آورد. حبيب وا رفت! حوصله اينكه به رويش بياورم را نداشتم. از بخت بد من به همين خاطر با زنش قهر كرد و دوباره برگشت خونه و دق دلش را با بهانه هاي مختلف سر من خالي كرد.
وضع اعتيادش روز به روز بدتر مي شد كم كم با زنش آشتي كرد و بعد از شش ماه دوباره خبر آورد كه زنش حامله است، باز هم خوشحال شدم و او از اينكه خوشحالي ام را به خاطر نبودنش مي ديد عصباني مي شد. ديگر بهانه اي پيدا نمي كرد گير مي داد كه تو توي كوچه چپ مي ري و راست مي ياي.
« چرا اينقدر مي ري سبزي فروشي؟ فهميدي زنش مرده هي ميايي و مي ري پتياره. »
و باز كتك! احمق نمي دونست با وجود او در زندگي ام از همه مردها بيزار بودم.
سكوتم بيشتر اذيتش مي كرد. وقتي دومين بچه اش هم دختر شد ديگه مثل شير زخم خورده مي ماند. آخ كه چه اذيتي مي كرد مرا! خدا ازش نگذره.
اشك هاي مظلومانه عزيز دلم را به آتش كشيده بود طفلكي چه سرنوشتي داشت. چه بي پناه بود. از حبيب نديده بيزار بودم و پا به پاي عزيز اشك مي ريختم.
نفهميدم كي غروب شده بود. صداي زنگ در ما را از آن حال بيرون آورد. فورا اشك هايمان را پاك كرديم. مجيد بود كه به دنبال فربد آمده بود. عزيز هم فرصت را غنيمت شمرد و چونكه مجيد ماشين داشت با او رفت. تا چند روز ياد دردهاي عزيز لحظه اي رهايم نكرد.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:04 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل دهم - 3

به درخواست سوسن كه باز هم حرفش را به كرسي نشانده بود، عروسي در يك باغ قشنگ برگزار شد. ولي با همه تلاشش نتوانسته بود حسام را راضي به جشن مختلط كند. به اجبار اين يكي را كوتاه آمده بود.
حتي اينطور كه خودش با ناراحتي مي گفت نتوانسته بود او را وادار كند كه لباس بازتري هم بخرد.
جشن خوبي بود و البته هما و هانيه و مادرشان به شدت تلاش مي كردند كه مشكلي پيش نيايد و تقريبا در همه موارد جلو مادر سوسن كه از جوان ها بيشتر به خودش رسيده بود كوتاه مي آمدند.
حسام با آن كت و شلوار مشكي و خوش دوخت كه هيكل ورزشكارش را خيلي برازنده تر نشان مي داد در كنار عروس قشنگش نمي توانست آنطور كه مي خواهد از شب دامادي اش لذت ببرد و اغلب زمزمه هاي در گوشي شان با اخم طرفين ختم مي شد. هما با نگراني مي خروشيد و يك بار به من گفت :
- براي اينكه امشب به خير و خوشي و بدون آبروريزي تموم بشه سه روز، روزه نذر كردم!
درست مي گفت. حقيقتا كه وضع نگران كننده اي بود ولي براي آرامش او دلداري اش دادم. در حاليكه خودم نگران تر بودم.
عاقبت به آخر شب نزديك مي شديم. بعد از شام مهمانان كم كم آماده مي شدند كه همراه عروس و داماد بروند و تا منزلشان همراهيشان كنند. حسام از قسمت آقايان به دنبال عروسش آمده بود. همه آماده رفتن بودند. من، عزيز و تكتم را تا بيرون و نزديك ماشين پدرجون راهنمايي كردم و خودم به دنبال احسان مي گشتم كه هما سراسيمه بين آن همه شلوغي بازويم را كشيد و مرا به كناري برد. رنگش به شدت پريده بود.
- مژگان جون دستم به دامنت بيا شايد تو از پس اين دختره زبون نفهم بر بيايي.
بي اختيار همراهش به طرف باغ دويدم و پرسيدم :
- چي شده مگه؟
در حاليكه با عجله مي رفت جواب داد :
- بيشعور لج كرده كه مي خواد بي حجاب توي ماشين بشينه. مي بينه اين پسره غيرتيه كوتاه نمياد. حسام هم مي گه همين جا همه چيز رو به هم مي ريزم.
اثري از عروس و داماد داخل باغ نديدم. هما بازويم را دوباره گرفت و به طرف اتاق عقد گوشه باغ كشاند.
- الهي قربونت برم. دارند دعوا مي كنند. يه كاري بكن. من برم ببينم هانيه مامان رو كجا برد. حالش بد شد. ايشاالله كسي نفهميده باشه.
نزديك اتاق عقد صداهاي بلند جر و بحث حسام را با سوسن و مادرش شنيدم. خدايا چه كاري از دست من ساخته بود. چاره اي نبود بايد كاري مي كردم. چند ضربه به در زدم و بدون اينكه منتظر بمانم در را باز كردم. سوسن عصباني روي صندلي نشسته بود. مادرش كنارش بود و حسام با عصبانيت قدم مي زد و بدون توجه به حضور ناگهانيِ من رو به انها گفت :
- مگه از روي جنازه من رد بشيد يا كاري نداره كه رضايت بديد همين فردا عقد باطل مي شه. من مي رم شما هم دخترتون رو ببريد همين طوري توي خيابون بگردونيد و نمايش بديد.
تا مادر سوسن خواست حرفي بزند به طرفش رفتم. با اينكه مي لرزيدم او را بوسيدم و با ملايمت و التماس خواستم بيرون برود و همه چيز را به من واگذار كند. ظاهرا كوتاه آمد ولي در حال رفتن غر غر كنان گفت :
- حيف كه حالا نمي شه كاري كرد.
حسام داد زد :
- هر كاري كه فكر مي كنيد بهتره انجام بديد خانم. بچه مي ترسونيد؟
در را پشت سر مادر سوسن كه با عصبانيت به حسام نگاه مي كرد بستم و قفل كردم و به طرف سوسن كه آرام گريه مي كرد برگشتم. يك برگه دستمال كندم و كنارش نشستم و آرام براي اينكه آرايشش را پاك نكنم اشك هايش را گرفتم و در همان حال گفتم :
- الهي فدات بشم. حيف نيست توي شب به اين قشنگي. چشم هاي قشنگت باروني بشه.
انگار منتظر همين بود. سرش را روي شانه ام گذاشت. خوشحال شدم فكر كردم كوتاه آمد. به حسام كه صداي پاهايش را مي شنيدم نگاه نمي كردم. ناگهان سوسن سرش را از روي شانه ام برداشت و با نارضايتي رو به من ولي خطاب به حسام گفت :
- هر چي گفته گوش كردم ولي اون نمي خواد همراهي كنه. بهش گفته بودم من آخر شب كه خيابون ها خلوته نمي خوام چيزي روي سرم بندازم. لباسم هم كه خير سرم به مانتو شبيهه تا لباس عروس!
حسام ايستاد و به جاي من جواب داد :
- ولي وقتي اينو گفتي قبول نكردم، كردم؟ من نمي تونم با بي غيرتي همراهيت كنم مي فهمي؟
سوسن دوباره ميان گريه گفت :
- تو بهش بگو آخه فقط همين امشبه. عروسي فقط يه شبه.
باز هم حسام با عصبانيت گفت :
- همين امشب هم غيرت بي غيرت!
با تكان سر سوسن را دعوت به آرامش كردم. دوباره اشك هايش را گرفتم و گفتم :
- قربونت برم اينطوري مثل ابر بهاري گريه نكن. آرايشت خراب مي شه. آخه عزيزم تو مي گي همين امشب ولي فكر كردي كه تو هيچ شبي ديگه به اين قشنگي نمي شي. الان مثل ماه شدي. دامادت خيلي دوستت داره كه نمي خواد نگاه هيچ نامحرمي به روت بيفته. تو بايد از اين بابت خوشحال باشي. به خدا اگه به غير از اين بود جاي تاسف و گريه داشت عزيزم.
حسام دوباره با عصبانيت غريد :
- ديگه نمي تونم تحمل كنم حتي به خاطر ما....
به طرفش برگشتم. اولين بار بود كه بُراق شده و ناراحت به چشمانش زُل مي زدم. با ديدنم در ان حالت ساكت شد و نگاهش را از نگاهم گرفت و به سمتي ديگر رفت. مي دانستم كه اگر ادامه مي داد و مي گفت به خاطر مادرم تحملت مي كنم يك عمر كدورت بينشان به جا مي ماند. محكم گفتم :
- آقا داماد شما لطفا بيرون منتظر باشيد تا من و عروس خانم بياييم.
ديگر حرفي نزد و بيرون رفت. به روي چهره غمگين سوسن لبخندي زدم و براي آباد كردن خرابيِ حسام چشمكي زدم و گفتم :
- خيلي دوستت داره ها كه مي گه تحمل نمي كنه تو رو اينطوري جلو ديگران ببينه. قدرش رو بدون.
ظاهرا حرف هاي من سوسن را متقاعد كرده بود چونكه گفت :
- ممنونم مژگان جون تو راست مي گي. حالا به علت مخالفتش پي بردم.
آهسته گونه اش را بوسيدم و خوشحال از اينكه توانسته بودم كاري بكنم دستش را گرفتم. بلندش كردم و گفتم :
- خوشحالم كه به اين واقعيت رسيدي.
كمكش كردم چرخي زد و ادامه دادم :
- به خدا مثل فرشته ها شدي. آخه بدبخت چطوري مي تونه نگاه هاي تحسين برانگيز نامحرم رو روي تو تحمل كنه؟
با ناراحتي گفت :
- آخه توي فاميل ما همه همينطورند!
با قاطعيت جواب دادم :
- هر كسي عقيده خودش رو داره. ولي يه ذره فكر كن ببين كارشون درسته. آيا هيچ شب ديگه اي مي شه كه تو با اين لباس و آرايش كامل باشي. بي انصاف هم نباش. حسام تا جايي كه راه داره به خواسته هات عمل كرده ولي اين يكي ناموسيه و از توانش خارجه. قبول كن.
لبخندي موافق زد اما دوباره با نگراني پرسيد :
- مامانم چي؟
مشخص بود كه مادرش تاثير زيادي در افكارش داشت. دستش را كه در دستم بود مصرانه فشردم.
- در اين مورد نظر شوهرت ارجح تره. تازه تو بايد به اين نظرش و پافشاريش افتخار كني.
نفس عميقي كشيد و سرش را به نشانه تاكيد تكان داد و پرسيد :
- شالم كجاست؟
بيرونِ در حسام منتظر بود. وقتي سوسن را پوشيده در شل بلند سفيد ديد شرمزده لبخند زد و زير لبي تشكر كرد تا جلو ماشين عروس همراهيشان كردم و با حسام كمك كردم تا سوسن داخل ماشين بنشيند. سوسن دستم را به نشانه تشكر فشرد!
هما و هانيه مرا بغل گرفتند و تشكر كردند. مادرشوهرم براي اولين بار دلخواهي در آغوشم كشيد. صورتش را بوسيدم. يخ و رنگ پريده بود فهميدم قلبش فشارش داده.

***
زندگيِ مشترك حسام و سوسن شروع شده بود. شاهد همه تلاش حسام براي زندگيِ خوب در كنار همسرش بودم ولي بيچاره در خيلي از موارد همان بي قيد و بنديِ سوسن بود كم مي آورد.
مطمئنا سوسن هم نمي توانست اخلاق چند ساله اش را به آن زودي ترك كند. با خودم برايشان غصه مي خوردم. چه آسان زندگيِ شيرينشان را تلخ مي كردند سرِ مسائل به آن پيشِ پا افتادگي.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:05 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

با شروع اول مهر ترم پنجم دانشگاه من هم شروع شد و دوباره نگراني هاي حامله شدن! دوره درمان من و احسان همچنان ادامه داشت. شكم تكتم روز به روز جلو مي آمد و هيچكس حتي خودش عكس العملي جلو من نشان نمي داد. چقدر براي خودم غصه مي خوردم و خدا خدا مي كردم كه من هم تا قبل از تمام شدن درس هايم شكمي اينچنين بزرگ را حمل كنم. آيا مي شد؟ گاهي نااميد مي شدم و گاهي به خودم دلداري مي دادم كه خدا مهربان و قادر است. هر چه بخواهد مي كند. شايد اين امتحاني است تا ميزان اعتقاد مرا بسنجد ولي حقيقت اين بود كه اين اعتقاد داشت رو به زوال مي رفت.
مسافرت هاي كاري و گاه و بيگاه احسان همچنان ادامه داشت. هنوز هم محبتش ذره اي كم نشده بود و در كنارش كه بودم احساس كامل بودن مي كردم و هيچ فكري آزارم نمي داد.
اواسط پاييز بود و يك روز باراني قشنگ.
احسان همراه گروهش براي تهيه برنامه اي به يك سفر يك هفته اي به غرب رفته بود. با وجود علاقه شديدم به باران آن روز دلم از دوري اش خيلي گرفته بود.
طوري از دانشگاه برگشتم كه عصر شده بود. عزيز به خاطر روز باراني سوپ پخته بود. پدر جون به دفتر كارش برگشته بود. اين روز باراني و دل گرفته ادامه داستان زندگي عزيز را مي طلبيد.
از حال گرفته ام پي به دلتنگي ام برده بود. كمي از تعريف كردن طفره رفت ولي بالاخره راضي اش كردم.
- دفعه پيش به كجاي غصه هام رسيده بوديم؟
- به اون قسمت كه بچه دوم حبيب آقا دوباره دختر شد.
جرعه اي از چاي نوشيد و ادامه داد :
- آره مي گفتم كه اين مرد اينقدر بيمار و ضعيف بود كه از به دنيا اومدن دختر، آن هم طوري كه بعدها ديدم دخترهاي به اون قشنگي و ماهي چه طوري به هم مي ريخت.
فهميدم كه زن زائوي بيچاره رو كتك مفصلي زده و از خونه بيرون زده.
از چيزهايي كه عزيز راجع به شوهر سابقش تعريف مي كرد بي نهايت متعجب مي شدم.
- مگه دوران جهالت بوده كه اينطوري مي كرده. چه فرقي بين دختر و پسر هست.
- مي گم كه يك ذره منطق سر اين مرد مريض نمي شد. به نظر اون پسر پشت و اصالتش رو حفظ مي كرد. بالاخره تا مدتها به خونه زنش نمي رفت. دلم به حال اون بدبخت مي سوخت گرچه كه خودم بيشتر نياز به دلسوزي داشتم. كمبود پسر فشار عجيبي به روي حبيب آورده بود و او هم بيشتر به مواد و دوستان خرابش روي آورد. همه بار زندگي رو دوش خودم بود. و او هم كه خيالش از هر بابت راحت بود. دلم خوش همان خانه كوچولو بود كه سرپناهم بود. دو سال از به دنيا آمدن دومين دخترش هم گذشت كه شنيدم زنش باز حامله شده.
يك روز ظهر كه خسته از مدرسه برگشتم از دور جلو در حياطمان خانمي چاق با دو بچه جلو پايش ديدم. ظاهراً منتظر من بود. همانطور كه مي آمدم متعجب نگاهش مي كردم تا بلكه بشناسمش! تنها فكري كه نمي كردم اين بود كه او همسر دوم حبيب يا به عبارتي هووي من باشد!
وقتي ديدم نگاهي مبني بر آشنايي به من نمي اندازد فكر كردم شايد در سايه ديوار پناه گرفته و با من كاري ندارد. كليد را كه از كيفم در آوردم و جلو در ايستادم زن بيچاره دقيقم شد و با صدايي آهسته و لرزان پرسيد :
« شما فرشته خانم هستيد؟ »
نگاهي به خودش و بچه هاش انداختم.
« بله بفرماييد. »
تا اينرا گفتم سرش را پايين انداخت و آهسته تر از قبل زمزمه كرد :
« سلام خانم. منه گردن شكسته عفت هستم. »
با وجود حيرت زياد بدون گفتن كلامي سرتا پاي بيچارگي اش را تماشا كردم. چشمهاي درشت و سياه حبيب را در صورت دخترها تشخيص دادم زبانم قادر به گفتن كلامي نبود. وقتي سكوتم را ديد سرش را بالا گرفت. چشمهاي شرم زده اش پر از اشك بود. عاجزانه جلوي چادرم را گرفت و تقريبا جلوي پايم خم شد.
« خانم تو رو خدا منو ببخشيد. خدا شاهده كه من از زن داشتن حبيب خبر نداشتم وگرنه هر طور كه بود با بدبختيام مي ساختم و باعث آزار شما نمي شدم. خانوم جون به جان جفت بچه هام من بي تقصيرم. خانوم جون حلالم كن. خانوم جون تو رو جون هر كي رو دوست داري نفرينم نكن. خانوم به بچه هام رحم كن. »
او مي گفت و ضجه مي زد و من از ديدنش، حرفهايش و بوي بد عرق تنش شوكه تر از آن بودم كه بتوانم حرفي بزنم. حرفهاي زن بيچاره در گوشم زنگ مي زد. با صداي گريه ي بچه ها به خودم آمدم. دستهاي او را از چادر كندم و گفتم :
« كي گفته من نفرينت مي كنم خواهرم؟! »
حالا نوبت او بود كه با جواب من حيرت كند. با چشمان اشكبارش به من زل زد. دوباره گفتم :
« بچه هات رو آروم كن بيا تو، همسايه ها اينطوري ببينن بد مي شه. »
كليد را در قفل چرخاندم و خودم با زانوهاي لرزان جلوتر از او وارد شدم. او هنوز هم همانجا ايستاده بود و با حيرت و احتياط براندازم مي كرد! دست دختر كوچكترش را كه محكم به چادر مادرش چسبيده بود گرفتم و به داخل كشيدم.
« مي گم بياييد داخل. همسايه ها منتظر حرف درآوردن هستن. »
وقتي صداي گريه ي وحشتزده دخترك بلند شد مادرش با احتياط وارد شد. در حياط را بستم و او محتاط كناري كز كرد. چادرم را از سرم كندم و گفتم :
« بياييد بريم تو. »
بچه هايش را به خودش چسباند و گفت :
« نه خانم جان همينجا هستم. مزاحمتون نمي شيم. »
با بلاتكليفي شانه بالا انداختم و به زير زمين رفتم. با دستاني لرزان سه ليوان شربت آماده كردم و برگشتم. زن بيچاره كه توقع برخورد ديگري از من داشت در حال شاخ در آوردن بود. با سيني در دست پرسيدم :
« مطمئني نمي خواي بريم توي اتاق؟ »
فقط به نشانه مخالفت سر تكان داد. سيني را لبه ي باغچه گذاشتم و دستي به موهاي به هم ريخته دختر بزرگش كشيدم كه باعث شد بيشتر خودش را به مادرش بچسباند. عفت خانم با تشر به دخترش گفت :
« به خانم سلام كن. »
ليوان شربت را برداشتم و در حال به هم زدن گفتم :
« سلام كرد. شما نشنيديد ولي من شنيدم. »
و ليوان شربت رو به سمت دهانش بردم زانوهاي عفت تا شد و افتاد و ناله كرد.
« خانم جان تو رو به جدت بيشتر از اين شرمندم نكن. »
با وجود دل خونم به شدت دلم به حال او و بچه هايش سوخت. دخترك با شرمندگي ولي با ولع يك قلپ از شربتش را خورد. ليوان را به دستش دادم و ليوان ديگر را برداشتم و براي دختر ديگر به هم زدم رفتارم باعث شد كه يخ هاي وحشت دختر كوچولو باز بشه. دستش رو كه گرفتم با خجالت به طرفم او.مد به روش لبخند زدم و اونو روي زانوم گذاشتم. تمام نگاهش به شربت قرمز و پر يخ بود. با حوصله تمام شربت رو كم كم به خوردش دادم. لب هاي يخ و معصومش رو بوسيدم و پرسيدم :
« خوشمزه بود؟ »
سر تكان داد.
« نوش جونت. اسمت چيه عزيزم؟ »
با زبان تازه باز شده جواب داد :
« افسانه »
« به به چه اسم قشنگي. مثل خودت مي مونه. ببينم گشنه ت نيست افسانه جان؟ »
با خوشحالي سرش را بلا و پايين آورد. دوباره به آشپزخانه برگشتم و از كلوچه هايي كه در مدرسه به عنوان تغذيه رايگان مي دادند در دو بشقاب جداگانه گذاشتم و برايشان آوردم. عفت خانم همچنان سرش پايين بود. بچه ها بشقاب ها را كه در دستم ديدند با خوشحالي به سمتم آمدند. به هر كدام يك بشقاب دادم و صورتشان را بوسيدم و خطاب به هر دو گفتم :
« شما بريد اونطرف توي سايه كلوچه هاتون رو بخوريد. من مي خوام با مامانتون حرف بزنم. اگر دخترهاي خوب و حرف شنويي باشين بعدش براتون گيلاس ميارم. »
با رضايت سر تكان دادند و به طرفي كه اشاره كردم دويدند

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:05 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل دهم - 4

عفت خانم روي دو زانو به ديوار تكيه داده بود دو دستش را زير چانه اش گذاشته بود و با گريه به ما نگاه مي كرد. با رفتن بچه ها به طرفش رفتم و كنارش نشستم. دستم را روي زانويش گذاشتم و گفتم :
«بفرماييد شربتتون گرم مي شه. »
با اين حرف من گريه اش تبديل به هق هق شد و دو دستش را روي صورتش گذاشت. صبر كردم تا كمي آرام گرفت. بدبختي خودم را فراموش كردم. با ديدن بچه ها كه با حرص كلوچه ها را مي بلعيدند اشكم در آمد. آيا اگر بچه من هم مي بود اينطور بيچاره بود؟!
با آرام گرفتن عفت خانم اشك هايم را پاك كردم و پرسيدم :
« چرا فكر مي كني كه من نفرينت مي كنم؟‌ »
لب هايش را بغض جمع كرد و با صدايي لرزان جواب داد :
« من شوهرت رو ازت گرفتم. اين كافي اين نيست »
با لبخندي تلخ گفتم :
« ارزونيِ شما. همينكه اون نامرد با من كاري نداشته باشه راضيم. باور كن من دوستش ندارم. »
باز هم از تعجب دهانش باز مانده بود! ليوان شربت را برداشتم و به دستش دادم و گفتم :
« نفرين كنم. اصلا چرا بايد به خاطر اينكه حبيب مثل بلا بهت نازل شده نفرينت كنم؟! »
دوباره اشكش سرازير شد و گفت :
« راست مي گي خانم جان »
و سر تكان داد و با شرمندگي زياد پرسيد :
« شما بچه نداريد نه ؟ »
دوباره به تلخي لبخند زدم.
« نه عفت خانم. ناكارم كرد. ديگه بچه دار نمي شم ولي حالا خدا رو شكر مي كنم كه بچه اي با اين پدر ندارم »
با غصه به بچه هاي معصومش نگاه كرد.
« نامردِ نفهم اين فرشته ها رو نمي بينه. دلش پسر مي خواد. »
به اصرار از او خواستم تا شربتش را بخورد. بچه ها بعد از خودن كلوچه دوان دوان به سمت ما امدند و بدون گفتن حرفي در كنارم ايستادند. فهميدم چه مي خواهند. صورت هاي كثيفشان را بوسيدم و به آشپزخانه رفتم. گيلاس ها را شستم و برايشان در سبد ريختم. هر چه كلوچه داشتم در پاكتي ريختم و بيرون امدم. بچه ها جلو در آشپزخانه منتظر بودند. سبد را كه گرفتند خودشان به طرف ديگر حياط رفتند. كنار عفت خانم نشستم پاكت كلوچه ها را زير چادرش گذاشتم و گفتم :
« اميدوارم اينبار يه پسر بياري. بلكه به اون هوا حبيب آدم بشه. »
خواست پاكت كلوچه ها را پس بدهد كه به زور دوباره زير چادرش بردم. بچه ها سير و پر، كنار سايه مي خنديدند عفت خانم بلند شد و يك مرتبه به گردنم آويخت.
« بي بي جان از من چيزي به دل نگيري و شكايت نبري كه بي تقصيرم و ناچار. »
دستش را از دور گردنم باز كردم و گفتم :
« مي دونم. غصه نخورد و فقط يه پسر براش بيار. ديگه اينكه ازت خواهش مي كنم اينجا نيايي. »
صورتش را با چادر پوشاند.
« شرمنده ام »
تا جلو در بدرقه اش كردم و بعد پشت در نشستم و زار زار گريه كردم. نمي دانم به بخت خودم گريه مي كردم يا به حال فلاكت بار آنها. درسته عفت خانم چيزي نپرسيد ولي مسلما مي دانست علت اينكه ديگر نمي خواستم بيايد، بچه هاي قشنگش بودند كه داغ دلم را تازه مي كردند. تا شب شود عروسك پارچه اي ام را بغل گرفتم. برايش درد و دل كردم و اشك ريختم. چه روز و شب هاي وحشتناكي بود!
انصافا عفت خانم به قولش عمل كرد و از آن زمان ديگر او را نديدم.
بچه سوم به دنيا آمد و باز هم دختر!
عزيز سر تكان داد.
- قربون كرم خدا برم. من نَه مي دونم و نه خواهم دونست كه حكمت خدا از اين كار چه بود. بعد از آن، اوضاع از آنچه بود صد برابر بدتر و بدتر شد. يك شب از فرط خستگي و نفس نفس زنان به خانه آمد و نشسته خوابش برد. بعدها فهميدم آنقدر زن بيچاره زائو را زده كه خودش از پا افتاده.
خانه من هم وضع بهتري نداشت. با هر بهانه اي به اين اعتقاد كه همه علت پسر دار نشدنش نفرين هاي نكرده من است كتك مفصلي مي خوردم.
كم كم وضع كارش هم خراب شد و زماني به خودم آمدم كه مغازه را هم به پاي قرض و قمار باخته بود. از آن به بعد دلشوره از دست دادن خانه مزيد بر آن همه بدبختي شد. پس اندازم هم تمام شده بود و تازه هر وقت چيزي از پس اندازم مي ماند به سراغ من مي آمد و به اجبار هرچه پول داشتم مي گرفت و مي رفت.
ديگر زندگيم جهنمي شده بود. داداشم، خواهرهام هر چه به سرم خوانده بودند كه طلاق بگيرم و جان به در ببرم زير بار نمي رفتم. با مرگ پدر و مادرم و محدوديات من در رفت و آمد ، كم كم روابط مي رفت كه كاملا قطع شود. خواهرهام كه هر كدام مشغول زندگيِ خودشان بودند و تقريبا فراموش كرده بودند كه خواهري هم دارند. باز هم كَرَم داداش بزرگم كه هر وقت دلتنگم مي شد جلو در مدرسه به انتظار تعطيل شدنم مي ايستاد. حسرت زده سر تا پايم را برانداز مي كرد. صورتم را كه هر روز تكيده تر از روز پيش مي شد مي بوسيد و مي رفت.
چند سال مشقت بار ديگر را هم گذراندم. 12 سال از زندگيِ وحشتناكم مي گذشت باز خدا را شكر كه همان مدرسه بود و حبيب بعد از آن بحران هاي مالي ديگر هيچگونه گيري به كار من نمي داد. چونكه محتاجش بود. حالا كه فكر مي كنم اگر كارم و ديدن بچه هاي مدرسه نبود در آن جهنم پوسيده بودم.
تا اينكه اتفاقي را كه از وقوع پيوستنش مي ترسيدم افتاد. ظهر كه حبيب به خانه آمد بداخم تر از هر روزش بود. با ديدن حال بدش دلشوره به جانم چنگ انداخت.
مختصر غذايي را كه پخته بودم آوردم. بدون اينكه نگاهم كند با ترشرويي گفت :
« برات يه خونه پيدا كردم. اسبابت رو همين يكي دو روز جمع كن كه بري. عفت و بچه ها مي خوان بيان اينجا. »
يك لحظه كه انگار يك پارچ آب يخ به رويم ريخته شد. با اينكه هر آن انتظار از دست رفتن خانه را داشتم ولي شوكه و ساكت نگاهش مي كردم. اينبار چشمان گستاخش را به من دوخت و غريد.
« شنيدي يا نه؟ »
« شنيدم ولي باورم نمي شه اينقدر خانواده دوست شده باشي. بگو مي خواي اينجا رو هم بفروشي و خيالت راحت بشه وگرنه تو نمي دوني اون بدبخت ها چيزي براي خوردن دارن يا نه چه برسه به فكر سر پناهشون باشي. »
به طرفم خيز برداشت. با همه ترسم جلوش ايستادم. صاف و محكم. حالا ديگر از آن هيكل بزرگ و شانه هاي پهن خبري نبود. مواد آبش كرده بود!
موهايم را چنگ زد ولي هنوز ايستاده بودم. صورتش را جلوي صورتم آورد. بوي گند دهانش آزارم داد.
« زبون در آوردي سليطه به تو چه كه مي خوام بفروشم يا نه. همينكه تا حالا هم نگهت داشتم خيلي مردي كردم اجاق كور. »
پوزخندي عصبي زدم.
« آره از لطف و كرم و مردي تو اجاق كور موندم ولي خدا رو شكر مي كنم بچه اي ندارم كه پدرش تو باشي. »
دندانهاي كثيفش را به هم ماليد و غضبناك موهايم را بيشتر كشيد. نمي دانم زور من زياد بود يا بدن او خيلي ضعيف. همه توانم را در زانوهاي ضعيفم جمع كردم و داخل شكمش كوباندم كه به وسط پاهايش خورد! دستان بي رحمش شل شد و من از زير دستش فرار كردم. تا شده روي زمين افتاد. جلو پله ها ايستادم و گفتم :
« تا حالا كه طاقت آوردم به خاطر همين خونه بوده. حالا مگه از روي جنازه من رد بشي. »
با همه دردي كه از چهره اش پيدا بود به سمتم خيز برداشت كه فرار كردم. به دنبالم آمد و گفت :
« كاري نداره. مي كشمت و توي همين باغچه چالت مي كنم. »
او مي دويد و من مي دويدم. طوري كه بدن ضعيفش بيشتر تاب نياورد. نفس نفس زنان ايستاد و گفت : « به تو هيچ ربطي نداره. خونه فروخته شد و امروز و فردا صاحبش مياد. خواستي با حرمت خودت برو وگرنه ميان بيرونت مي كنن ولي مگه دستم بهت نرسه. »
داد زدم :
« بي غيرت نامرد. فكر كردي تك و تنها مي رم توي يك اتاق مستاجري و منتظر ديدن قيافه نحست مي شم من هم مي دونم با تو چه كنم. »
با تمسخر لبخند زد و در حاليكه به طرف پله ها مي رفت گفت :
« با زبون خوش بيا سند رو بده. »
من كه قبلا فكر اين روز را كرده و سند را پنهان بودم در جوابش همان لبخند پرتمسخر را تحويلش دادم و گفتم :
« مگه توي خواب شبت ببيني! »
نشنيده گرفت و بالا رفت. لبه باغچه نشستم و به صداهاي وحشتناكي كه از داخل اتاق مبني بر به هم ريختن خانه مي امد و دنبال سند مي گشت گوش دادم. به هم مي ريخت و هر چه ناسزا لايق خود كثيفش بود به من داد.
ساعتي بعد يواش يواش بالا رفتم تا چادرم را بردارم و بگريزم. مي دانستم كه ديگر هيچ جايي آنجا ندارم. مسلما خانه را فروخته بود. جلو در كه رسيدم داشت رختخواب ها را زير و رو مي كرد.
ناگهان دلم فرو ريخت. عروسكم را پيدا كرده بود. مثل ديوانه ها آن را تكان مي داد و مي خنديد.
« هاهاها ديوونه شده. زنيكه اجاق كور ديوونه شده. كارش به عروسك بازي كشيده. ها ها ها. »
قلبم داشت كنده مي شد. انگار كه بچه ام را آزار مي داد. جيغ كشيدم و به طرفش دويدم. دست بردم عروسكم را بگيرم و داد زدم.
« ولش كن عوضي. به او چي كار داري. »
عروسك را به ديوار كوباند و به من كه به دستش افتاده بودم حمله كرد. او مي زد و من مي زدم. با آنكه ضعيف شده بود ولي هنوز با همان ضربات مي زد و من ادعا مي كردم كه مي زنم! مگر مچ هاي ضعيف من چقدر جان داشت؟ در همان وضع به فكرم رسيد كه دوباره به وسط پاهايش بزنم تا خواستم پايم را بالا ببرم فهميد و با شدت هرچه تمام تر هلم داد. تعادلم را از دست دادم و محكم عقب عقب رفتم. صورتم با ضرب به در باز اتاق خورد. دنيا جلو چشمم تيره و تار شد. خيسي خون را روي شقيقه هايم حس مي كردم. گردنم تاب نياورد و بيهوش شدم.
اينبار عزيز گريه نمي كرد. بي حركت به نقطه اي زل زده بود ولي من بي اختيار اشك مي ريختم. وقتي سرم را به روي زانويش گذاشتم بهت زده دست به سرم كشيد.
دقايقي گذشت تا او دوباره به حرف بيايد.
- چه جوني داشتم من! اگه يه زن نازك نارنجي بود همونجا با ضربه اي كه به گيجگاه من خورده بود، طوري كه حبيب وحشي و نامرد را دستپاچه كرده بود و مرا به بيمارستان رسانده بود، مرده بود. ولي من زنده مونده بودم و نمي دونم كه چه جوري!
نفسي عميق كشيد و گفت :
- عمرم هنوز به دنيا باقي بود. اون موقع وقتي كه چشم باز كردم و فهميدم كه زنده ام خيلي نارحت شدم اما حالا خوشحالم و خدا رو شكر مي كنم كه موندم و طعم سعادت رو هم چشيدم. باز هم چشم باز كردم.
يك پرستار سفيد پوش بالاي سرم ايستاد و با لبخندي مهربان گفت :
« شما زنده ايد خانم. اين يك معجزه است. »
سرم سنگين بود و باندها را به روي سرم حس مي كردم. پرستار با ناراحتي سر تكان داد و گفت :
« براتون متاسفم خانم. »
فهميده بود كه كتك خورده ام. با زحمت زياد پرسيدم :
« كي منو آورده اينجا؟ »
« يك آقايي كه انگار شوهرتونه. خيلي هم ترسيده. »
تنها فكري كه به ذهنم رسيد داداشم بود. نفهميدم چطور با آن حال وخيم شماره اش يادم بود. يك كلمه كه حرف مي زدم سرم تاب برمي داشت. از پرستار خواستم كمكم كند و بدون اينكه شوهرم بفهمد با آن شماره تماس بگيرد. شماره را دادم و بيهوش شدم.
بار ديگر كه چشم باز كردم چهره هاي مهربان داداشم و خواهر بزرگم را بالاي سرم ديدم. صورتم را نديده بودم اما مي فهميدم آنقدر وحشتناك شده ام كه چشم هاي داداشم از گريه مثل خون شده بود.
وقتي چشم هاي بازم را ديد دوباره چشم هايش پر از اشك شد. دستم را گرفت و گفت :
« مطمئن باش ديگه نمي ذارم به اونجا برگردي. »
و با مهرباني دست به صورت كبودم كشيد.
چشم هايم را بستم و اشكم در آمد. احساس آرامش كردم. خودم هم ديگر نمي خواستم برگردم. آنقدر حالم بد بود كه سه روز تحت مراقبت در بيمارستان بستري بودم. فكر مي كردم داداشم يك كتك مفصل به حبيب زده ولي خواهرم گفت داداشم عقيده داشت او ارزش همان تخليه انرژي را هم ندارد و همينكه تن نيمه جان من را به دست آورده بود رضايت داشت.
در تمام مدت بستري بودن و نقاهتم بدون اينكه به من بگويد همه مراحل را طي كرده بود. گواهي پزشك و پرستار و پزشكي قانوني را تحويل دادگاه داده و با ادعا و تاييد پزشك غيابا طلاقم را گرفت.
عزيز نفس راحتي كشيد و ادامه داد :
- به اين ترتيب 12 سال بدبختيم تمام شد و آزاد شدم. ولي هنوز هم گاهي غصه مي خوردم. چونكه مي دونم هنوز هم زنهاي زيادي هستند كه با طرز فكر غلطي مثل من در حال عذابند و حتي در بحراني ترين حالات از آوردن اسم طلاق مي ترسند و عذاب را حق خود مي دانند.
با ناراحتي در جواب عزيز گفتم :
- من يك جا خوندم كه خيلي از اين زن هايي كه شما مي گيد به خاطر بچه ها و اينكه پشت اقتصادي ندارند مجبور به تحملند ولي شما چي؟ هم پشتوانه اي مثل برادرتون داشتيد و هم پشتوانه اقتصادي. به قول خودتون از شما كه يك زن تحصيل كرده بوديد بعيد بود.
- آره درست مي گي. من يك صبوري احمقانه كردم. اما حالا به اين باور رسيده ام كه سعادت امروزم جواب صبرهاي گذشته ام است. حالا ديگه يك همسر خوب و فهيم و يك دختر و پسر خوب دارم. چي از خوشبختي كم دارم؟ هيچي. فقط بچه تو رو هم ببينم ديگه هيچ آرزويي ندارم.
به مهرباني اش غبطه خوردم و از اذيت هايي كه او را كرده بودم بيشتر شرمنده شدم. عزيز ادامه داد :
- يه مدتي خونه برادرم موندم اما وقتي كه ديد خودم معذبم يكي از آپارتمان هاي خالي اش را به من داد و براي اينكه راحت تر باشم يك كوچولو اجاره اي هم از من مي گرفت و مي فهميدم فقط محض راحتي ام بود چونكه چند برابر آنچه را مي دادم برايم خريد مي كرد و مي آورد. الحق كه زن و بچه هايش هم خيلي احترامم را نگه مي داشتند. بچه هايش براي ماندن در خانه من به بهانه تنهايي ام سر و دست مي شكستند و من براي اينكه دعواها را بخوابانم برايشان نوبت گذاشته بودم. ولي در اصل دختر كوچكش را بيشتر ترجيح مي دادم چونكه همسن مونس خودم بود. به دعواهاي داداشم توجه نمي كردم و هر چه پول داشتم خرج بچه ها مخصوصا مونسم مي كردم.
فكر حبيب را از سرم بيرون آورده بودم و بعد از دو سال خبر رسيده كه تصادف كرده و جا به جا مرده.
فكر زن و بچه هايش عذابم مي داد و فقط ناراحت آنها بودم نه خود حبيب.
كم كم آرامش به دست آمده باعث شد آبي زير پوستم بيايد. هنوز به چهل سال نرسيده بودم هر از گاهي خواستگاري پيدا مي شد كه وحشتزده ام مي كرد. نمي خواستم سعادتم را از دست بدهم. از اسم مرد هم فراري بودم چه برسه به خودش.
ده سال از تنهايي ام مي گذشت كه عمه مهينت خواستگارم شد. با اينكه هيچ كس در محل كارم نمي دانست كه من يك زن تنها و مطلقه هستم متعجبم كه او چطور فهميده بود! يك سال طول كشيد. هر بار كه مصرانه پيشنهاد مي داد رد مي كردم. تا اينكه متوسل به داداشم شد. او كه يكي از آرزوهايش سر و سامان دادن من بود، بدون توجه به مخالفتم تا چند ماه خيلي محكم از پدرت پرس و جو و تحقيق كرد و بعد آنقدر هم او و هم خواهرهايم به سرم خواندند تا رضايت دادم.
شرمزده گفتم :
- آن هم كه تا مدت ها من احمق آرامشتون رو بهم مي زدم و اذيتتون مي كردم.
دستي پر مهر بر سرم كشيد و گفت :
- نه عزيزم. من هيچ كدورتي از تو ندارم. تو جوون بودي و حق داشتي.
چشمكي زد و ادامه داد :
- محبت هاي پدرت همه چيز را برايم ساده مي كرد. نمي دوني داداشم چقدر خوشحاله كه راحتي منو مي بينه وقتي كه شماها دورم پَر پَر مي زنيد انگار جون به دست و پاش مياد.
عزيز برايم عزيزتر از هميشه شد. او حق زندگي راحت را داشت.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:06 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل دهم - 5

دو سال باقيمانده درسم گذشت و همچنان از بچه خبري نشد. به مرور زمان قطع اميد كردم و هر روز افسرده تر از روز پيش! معجزه بود كه توانستم درس هايم را بخوانم كه با لطف و مهرباني مداوم احسان بود. تكتم دختري خوشگل تر از فربد به دنيا آورده و نامش را فرگل گذاشتند.
پنج سال از ازدواج ما مي گذشت و دو سال از زندگي سراسر بي تفاهمي حسام و سوسن و با اين وجود اتفاق وحشتناك افتاد و سوسن حامله شد. ديگر بيشتر از هر زماني از رويارويي با مادر شوهرم مي ترسيدم. با اين حال هر بار گوشه كنايه اش را به من مي رساند بدتر از همه اينكه مشكل ناباروري از طرف من تشخيص داده شد.
احسان مهربان تر از هميشه هيچگاه اين قضيه را به روي من نمي آورد و حتي با محبت بيشتر مي خواست به من بفهماند كه همچنان برايش عزيز هستم. ولي وحشت از آينده زندگي را برايم تلخ كرده بود. وحشت از اينكه عاقبت احسان خسته شود و مخفيانه ازدواج كند! واي چقدر برايم وحشتناك بود. احسان تكه اي از وجودم بود كه با اين فكر عذاب مي كشيدم.
عزيز خسته نمي شد و مثل گذشته عقيده داشت هنوز وقتش نشده و زير امتحان خدا هستم.
پدر جون زجر مي كشيد و چيزي نمي گفت. حس مي كردم جرات ور رفتن زياد با فرگل و فربد را ندارد همين ها بيشتر اذيتم مي كرد.
سوسن ناز مي كرد ولي انصافاً چونكه با من رابطه خوبي داشت براي من اداي اضافه در نمي آورد.
هما و همانيه مثل خود احسان مهرباني هايشان را دريغ نمي كردند و در عين حال مادرشان جبران مي كرد. وقتي آذر سومين پسرش را هم به دنيا آورد مادر شوهرم به جلز و ولز افتاد!
ديگر كاملاً كنايه ها را مي رساند. چيزهايي كه از نظر خودش فايده داشت درست مي كرد و با كلي كنايه و با كلي متلك مي داد كه ما بخوريم. احسان ناراحت از ناراحتي من آن ها را دور مي ريخت ولي دل مادرش را نمي شكست.
حسام از اينكه به زودي پدر مي شد، شادي آنچناني نشان نمي داد. بر عكس آنچه كه مادرش فكر مي كرد سوسن حسام را مغلوب كرده بود و ظاهراً حسام پرچم تسليم را بالا برده بود و فقط زندگي مي كرد. با تلاش احسان بعد از اتمام درسم و گرفتن مدرك كارشناسي مدت زيادي بيكار نماندم و در يك مدرسه راهنمايي دخترانه به عنوان دبير پرورشي و مشاور مشغول به كار شدم كه كمك زيادي براي روحيه ام بود. وقتي مشكلات دخترها را مي شنيدم شاكر خدا مي شدم و غصه خودم در نظرم خيلي كوچك مي آمد. البته اگر مادرشوهرم مي گذاشت.
اگر درد بي بچگي را نداشتم خوشبخت ترين زن عالم مي شدم ولي حكمت خدا هر چه بود نمي خواست من سعادت كامل را ببينم. مي سوختم و مي ساختم و وحشت از آينده كابوس هاي شبانه را برايم به همراه داشت. هر بار كه احسان ميان آن كابوس ها بيدارم مي كرد با نوازش هايش آرامش را به من هديه مي داد. در آغوشش احساس امنيت ابدي نمي كردم. ترس اينكه عاقبت مجبور شوم اين آغوش امن را با كسي نقسيم كنم بيشتر از پيش عذابم مي داد.
مدت نُه ماه انتظار سوسن به پايان رسيده بود و همه منتظر به دنيا آمدن نوزاد بودند.
صبح تقريبا سرد اواسط پاييز بود. بعد از يك هفته بي خبري از هما از مدرسه با او تماس گرفتم. البته بيشتر مواقع او بود كه تلفن مي زد و حالم را مي پرسيد. آن روز تصميم گرفتم كه من حالش را بپرسم بعد از چند بوق پياپي كه قصد قطع كردن تماس را داشتم نفس نفس زنان گوشي را برداشت! با شنيدن صداي من با خوشرويي گفت :
- اوا تويي مژگان جون؟ حالت خوبه؟ خوب شد برگشتم.
بعد از سلام و احوالپرسي گفتم :
- مزاحمت شدم. جايي داشتي مي رفتي؟
در صدايش نوعي ترديد را حس كردم.
- تقريبا آره. روي پله ها بودم كه صداي زنگ تلفن رو شنيدم. مي خواستم برنگردم ولي فكر كردم ممكنه كسي كار واجبي داشته باشه. راستش داشتم مي رفتم بيمارستان!
ترديد صدايش را فراموش كردم و با نگراني پرسيدم :
- خدا بد نده. چي شده؟
خنده اي كرد كه محتاط بود.
- خير ايشالله. اتفاق بدي نبفتاده. حسام زنگ زد گفت سوسن رو برده بيمارستان. خدا بخواد وقت زايمانش شده.
با اينكه انتظار اين روز را داشتم بدنم يخ زد. همه تلاشم را كردم كه صدايم چيزي از درونم را بروز ندهد.
- به سلامتي پس وقتشه؟ خدا كنه به خير و خوشي فارغ بشه و چشمتون روشن بشه.
چهره گرفته هما همراه صدايش در نظرم آمد.
- ممنون عزيزم. ايشالله سال ديگه همين موقع براي خودت دست و پا بسوزونيم.
- ممنون هما جان. لطف داري. حالا كدوم بيمارستان رفته؟
آدرس بيمارستان را از او گرفتم و گوشي را قطع كردم. خدا را شكر كه زنگ كلاس ها بود و كسي در دفتر من نبود. با وجود لرزي كه تمام بدنم را فرا گرفته بود، با بدني بي حس خودم را به حياط رساندم. سوز سرد پاييزي با آسمان ابري همراه بود عوض سرماي بيشتر، تَنَم را آرام كرد. صداي گريه بچه سوسن را مي شنيدم. مثل زنگ در گوشم صدا مي داد و سلول هاي مغز خسته ام را مي لرزاند.
سوزش اشك در چشمانم و راهي شدن آن به روي گونه ام صداها را از مغزم پاك كرد. آرام آرام به سمت دستشويي گوشه حياط كه مخصوص بچه ها بود رفتم. همين بهتر كه كسي از جلوم در نيامد.
چند مشت آب سر به صورتم پاشيدم و به خود شكسته ام در آينه تار مدرسه نگاه كردم. در آن آشفته بازار اعصابم فكر كردم بهتر است به بيمارستان بروم! دوست نداشتم حالا كه مي دانند فهميده ام، با نرفتنم فكر كنند كه حسودي كرده ام.
مدتي طول كشيد تا خودم را باز يافتم. به دفتر برگشتم. چند ساعت باقي مانده را مرخصي گرفتم و بعد از آن به احسان تلفن زدم و به او گفتم كه براي زايمان سوسن به بيمارستان مي روم.
از صدايش احساس كردم كه دوست ندارد بروم ولي گفت :
- هر طور دوست داري اما مي شه بعداً براي ملاقات بريم. اينطوري از كارت هم نمي افتي.
در حاليكه سعي مي كردم خودم را نسبت به اين مسئله بي تفاوت نشان دهم جواب دادم :
- نه دوست دارم برم.
- هر طور دلت مي خواد پس اگر تونستم شايد بيام.
قبل از نشستن داخل اتومبيلم نفس عميقي كشيدم تا اعتماد به نفس پيدا كنم و بتوانم آنرا بپذيرم. چه كار سختي! جلو در بيمارستان با حسام رو به رو شدم كه با عجله تقريباً مي دويد. سلام كردم با دستپاچگي جواب داد. گفتم :
- تبريك مي گم. بچه به دنيا اومد؟
با كلافگي دستي به سرش كشيد و جواب داد :
- هنوز كه نه. ظاهراً كمي مشكل پيش اومده. دارم مي رم دنبال آمپول.
دلم لرزيد. اصلاً دوست نداشتم اتفاقي برايشان بيفتد. با نگراني گفتم :
- كاري از دست من بر مي ياد؟
اولين بار بود كه اينطور تنها و مستقيم با هم صحبت مي كرديم. در حال رفتن دست بلند كرد.
- نه متشكرم. لطف كرديد اومديد.
با ناراحتي به سمت ساختمان بيمارستان رفتم. در بخش زايمان مادر سوسن و هما و هانيه و مادر شو هرم با نگراني قدم مي زدند. هما و هانيه به طرفم آمدند. بعد از سلام پرسيدم :
- چي شده؟
هانيه مثل هميشه صورتم را بوسيد و جواب داد :
- بيهوشي سوسن به مشكل برخورده ولي همين الان بچه به دنيا اومد. پسره.
دست هما را فشردم و به طرف مادر شوهرم رفتم. شادي را در صورت به ظاهر نگرانش ديدم و گفتم :
- سلام. تبريك مي گم. چشمتون روشن.
در حال دعا خواندن زير لب با تكان سر جوابم را داد. مادر سوسن از پشت سرم گفت :
- تبريك چي مژگان خانم. حال بچم خوب نيست.
به طرفش برگشتم و به نشانه همدردي در آغوشش كشيدم.
- ناراحت نباشيد خانم يگانه همه چيز درست پيش مي ره. حالا كه قديم نيست. دكترهايي عالي و با تجربه بالاي سرش هستند.
رو به آسمان كرد.
- الهي خدا از دهنت بشنوه. بچم رو به خودش سپردم.
حسام دوان دوان آمد. هانيه جلو رفت و خبر به دنيا آمدن بچه را داد. با اين حال حسام با عجله پشت در اتاق عمل رفت و چند ضربه زد. پرستاري آمد و بسته را از حسام گرفت و برگشت.
حسام با آن هيكل سنگين تقريباً روي صندلي افتاد. نگراني كاملاً در چهره اش داد مي زد.
تقريباً يك ساعت طاقت فرسا گذشت. هيچكس به فكر بچه نبود همه نگران سوسن و چشم به در اتاق عمل داشتند. تا اينكه بالاخره دكتر با خستگي از در بيرون آمد. حسام كه طول و عرض راهرو را بالا و پايين مي كرد به طرف دكتر خيز برداشت. پشت سر هما و هانيه و من و مادر سوسن، حسام پرسيد :
- چي شد آقاي دكتر؟ حال همسرم چطوره؟
دكتر به نشانه رضايت سرش را بالا و پايين برد.
- در لحظات آخر خدا عمر دوباره به همسرتون داد. ايشون نسبت به بيهوشي حساسيت داشتند و متاسفانه ديگه نبايد باردار بشند چونكه به احتمال زياد دفعه ديگه خطرش خيلي بيشتر از اينبار مي شه.
لب مادر سوسن به خنده باز شد و حسام نفس خسته اش را بيرون داد. هما بود كه دوباره از دكتر پرسيد :
- الان حالش خوبه دكتر؟
- بله همه چيز مرتبه. خدا رو شكر كنيد. تا نيم ساعت ديگه به هوش مي ياد.
هانيه با عجله پرسيد :
- حال بچه چطوره؟
دكتر با خستگي لبخند زد.
- حال او از مادرش خيلي بهتره. تبريك مي گم.
حسام در حال شكر از دكتر بود كه صداي گريه بلند مادرش به گوش رسيد.
من و هانيه و هما زودتر جلو رفتيم. هما شانه هاي مادرش را گرفت و به اين خيال كه او از خوشحالي گريه مي كند با خنده گفت :
- گريه نداره كه مامان جان. بايد خوشحال باشيم . حال مادر و بچه هر دو خوبه.
مادر شوهرم با گريه و لحني بسيار نيشدار ناليد.
- چطور گريه نداره. بايد خون گريه كنم. يعني من بايد همين يك دونه نوه پسري رو ببينم. بعد از اون عروس نازا دلم به اين يكي خوش بود.
انگار برق به تنم وصل شد! صداي غرش حسام را كه عصبي گفت :
- مامان خواهش مي كنم!
و بعد صداي اعتراض مادر سوسن را شنيدم.
- واقعاً كه خجالت داره. چه طرز فكري! انگار جون بچه من از سر راه اومده.
سر پايين افتاده حسام و نگاه نگران هما و هانيه را مي ديدم و احساس عجز و ناتواني را در تمام وجودم حس مي كردم. مثل هر بار زبانم در مقابلش بند آمده بود. حتي نگاهش نكردم. خدا خدا مي كردم اشكي كه در حال فوران بود فرو نريزد و بدبختي ام را بيشتر نشان ندهد.
بدون گفتن كلامي به طرف در خروجي رفتم. هما به طرفم دويد. آنقدر تند قدم بر مي داشتم كه دستش را به بازويم قلاب كرد و نگهم داشت. مثل ابر بهاري گريه مي كردم داشتم صورتش را مي بوسيدم كه احسان وارد شد.
در يك لحظه جا خورد و ايستاد. هما با ناتواني به احسان نگاه كرد و سپس به من گفت :
- مژگان جون. خانمي، تو رو خدا ببخش. به خوبي خودت ببخش.
ترجيح دادم حرفي نزنم كه بغضم نتركد. احسان جلو آمد و حيرتزده پرسيد :
- چه اتفاقي افتاده؟
با دلي خون لبخندي زوركي به روي هما زدم، بازويش را فشردم و با همان سرعت از كنار هر دويشان گذشتم به صحن بيمارستان كه رسيدم باد خنك و باراني كه تازه باريدن گرفته بود تن رنجورم را نوازش داد چند لحظه زير باران تنم را رها كردم و نفس هاي عميق كشيدم. اشك هايم با باران مخلوط شده بود و روحم را مي شست. به راه افتادم جلو در بزرگ خروجي احسان دوان دوان به من رسيد. بازويم را گرفت و به طرف خودش برگرداند. بي هيچ كلامي به چشم هايم خيره شد. بي اختيار اشك مي ريختم. به زحمت گفتم :
- من هيچي م نيست. فقط مي خوام راه برم. خواهش مي كنم!
دستش را شل كرد و گفت :
- بارون مي ياد عزيزم. بيا با ماشين بريم.
فقط سر تكان دادم و بي توجه به باران و خلاف جهتي كه ماشين را پارك كرده بودم به راه افتادم. ديگر حرفي نزد و در كنارم به راه افتاد. راه رفتم. راه رفتم. راه رفتم..........
فقط يك بار ملتمسانه پرسيد :
- خسته نشدي عزيزم بسكه راه رفتي و اشك ريختي ؟
هيچي نگفتم و راهم را ادامه دادم! همين را مي دانم كه مسير خيلي طولاني بود و ما مدتها راه مي رفتيم. جلو يك مغازه كه نمي دانم چه داشت ايستاد و گفت :
- مژگان جون صبر كن لااقل يك چتر بخرم.
عقلم فقط فرمان حركت مي داد. نايستادم و رفتم. چند دقيقه بعد با چتري باز كه به روي سر من گرفته بود تند و تند با قدم هاي سريع و بي اختيار من گام بر مي داشت.
كي به خانه رسيديم نمي دانم. لباس هاي خيسم را احسان عوض كرد. با حوله موهايم را خشك كرد و كمكم كرد به روي كاناپه دراز بكشم. چهره ي نگرانش را با همان لباس هاي خيس رو به رويم مي ديدم كه پلك هايم سنگين شد مغزم مثل يك بازار شلوغ بود!
صداي گريه بچه! دكتر با چهره خسته! عزيز را غرق به خون ميان سجاده، چهره مادر شوهرم را كه مي خنديد و فقط داد مي زد، نازا. نازا. حتي حبيب نديده را با سبيل هاي تا بنا گوش كشيده و كتي به روي دوش مي ديدم. نه. نه حسام هم بود كه با دو مزاحم من مي جنگيد و من وحشتزده داد مي زدم! سوزش چيزي را به روي ساعدم حس كردم و بازار شلوغ تعطيل شد!
باز بوران بود. آغوش گرم احسان را با تمام وجودم حس مي كردم ولي انگار كسي مي خواست او را از من جدا كند. صداي گريه بچه باز هم مي آمد. چرا كسي آرامش نمي كرد؟! كاش مي شد شيرش بدهم تا آرام بگيرد. با اين حال بيشتر به آغوش احسان پناه مي بردم. در همان حال نفس هاي گرمش را به روي چهره ام حس مي كردم لب هايم، گونه هايم، چشم هايم را مي بوسيد و التماس مي كرد!
نمي خواستم از او جدا شوم. چه سرد بود و باز هم يك سوزش دردناك و بوران قطع شد.

__________________

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:07 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل دهم - 6

با يك حس خستگي چشم گشودم. خواستم دستم را تكان بدهم ولي نتوانستم. سنگين بود. چشم هاي خسته ام را گرداندم. تعجب كردم. احسان به حالت نشسته در كنارم به خواب رفته بود و دستم در دستش بود چرا معمولي كنارم نخوابيده بود؟! آب دهانم را قورت دادم. چه گلوي خشگي! چقدر دلم چاي مي خواست. دوباره چشم گرداندم.
واي چرا عزيز در اتاق من و روي زمين خوابيده؟ نمي دانم!
تا تكان خوردم احسان هراسان بيدار شد. خواستم بپرسم چرا اينطوري خوابيده، عزيز چرا اينجاست ولي او پيشقدم شد. نگراني چهره اش را لبخندي نگران پوشاند و پرسيد :
- بيدار شدي عزيزم؟
خواستم حركت كنم كه دوباره پرسيد :
- چي مي خواي قربونت؟ هر چي مي خواي بگو.
از صداي صحبت هاي او عزيز هم دستپاچه بيدار شد و به طرفم آمد.
- خدا رو شكر، خدا رو شكر.
محكم بغلم گرفته بود و مي بوسيد. متعجب صورتش را بوسيدم و گفتم :
- مي خوام برم چايي دم كنم.
تا خواستم حركت بيشتري بكنم دردِ كوبيدگيِ زيادي تمام هيكلم را فشرد و آخم بلند شد.
عزيز با عجله بلند شد و در حال بيرون رفتن از اتاق گفت :
- چشم قربونت برم. همين الان برات چايي مي يارم، سوپ مي پزم. چشم چشم.
و بيرون رفت. چشم هاي خسته ام به روي هم رفت. دردي كه بدنم را فشرده بود و رفتارهاي عزيز و احسان به من فهمانده بودكه از يك مريضي بيرون آمده ام.
احسان با احتياط در آغوشم كشيد. آه چه آغوش گرم و امني. خودم را رها كردم و وقتي حركت دست هاي او به روي موهايم و زمزمه هاي عاشقانه اش را شنيدم، اشك بي خيالي ام فرو ريخت.
با رضايت تمام به قربان صدقه رفتن هايش گوش مي دادم و لذت مي بردم. كاش زمان همانطور مي ايستاد.
با شنيدن چند ضربه به در كمي از هم فاصله گرفتيم. عزيز با سيني چاي وارد شد. لبخندي شاد به روي چهره ي مهربانش بود. كنارم نشست و در حال هم زدن چاي گفت :
- به پدرت زنگ زدم و خبر بهبودي تو دادم. كلي خوشحال شد و سلام رسوند گفت به زودي مي ياد ببيندت.
احسان كمكم كرد. پشتي ها را مرتب كرد تا راحت بنشينم. با دستاني لرزان ليوان را گرفتم.
عزيز به احسان كه با نگراني نگاهم مي كرد گفت :
- آقا احسان بلند شو ديگه. نگراني تموم شد. لطف كن كمي ليمو شيرين براش بگير بيار كه ديگه حالا وقت تقويت شدنشه.
احسان لبخند زد. بدون ملاحظه جلو عزيز بغلم گرفت پيشاني ام را بوسيد و بعد خداحافظي كرد و بيرون رفت عزيز به چهره خجالت زده ام خنديد و گفت :
- با اين چهره رنگ پريده قرمزيِ خجالت نمود نداره.
دستي به سرم كشيد و ادامه داد :
- خدا رو شكر كه تو اينقدر خوشبختي. داشتن چنين شوهري كه اينقدر دوستت داره نعمت بزرگيه. نمي دوني كه اين چند روزه كه تو مريضي چطور پر پر مي زد. دلم بيشتر از تو واسه اون كباب بود.
با بي حالي پرسيدم :
- مگه جند روزه؟
- سه روزه مادر. همه رو نگران كرده بودي، اينقدر حالت بد بود كه تكونت نمي شد داد. آقا احسان كه خبر داد نمي دوني چطور خودم رو رسوندم. طفلك آقا احسان كه به حال خودش نبود آقا حسام لطف كرد برات دكتر آورد خودش هم با وجود زن زائو روزي سه مرتبه سر ساعت مي يومد و داروهات رو مي داد. خيلي نگران حالت بود.
خواهر شوهرها ت هم دائم مي اومدن و مي رفتند. سوسن خانم هم دوبار از بيمارستان زنگ زده و حالت رو پرسيده، اما اون مادر شوهر بي خيرت هيچي. حالا اين ها كه مي گن توي بارون راه رفتي سينه پهلو كردي ولي غلط نكنم همش زير سر اون پيره زن نفهمه. باز هر چي بوده گذشته خدا رو شكر كه به خير گذشت.
ياد آن روز و صحبت هاي مادر احسان بيشتر خسته ام كرد. پلك هايم را بستم و گفتم :
- اصلاً نمي خوام راجع بهش فكر كنم. خيلي خسته ام.
تا چند روز بعد كه دوران نقاهتم را مي گذارندم عزيز در خانه مان ماند و همانند يك مادر دلسوز پذيرايي ام كرد و به زور هم احسان را بعد از سه روز بيكاري و در كنار من ماندن به سر كارش فرستاد.
احسان محبت هايش را بيشتر از گذشته نثارم مي كرد تا قضيه آن روز را فراموش كنم. گرچه هيچكدام حرفي درباره آنروز نزديم ولي مي دانستم كه اينبار به خاطر من با وجود همه ي احترامي كه براي مادرش دارد از او مي گذرد، چيزي كه قلباً دل چركينم نمي خواست!
وقتي موضوع را براي عزيز تعريف كردم به قدري عصباني شد كه از او بعيد بود. باز هم از او خواستم به خاطر احسان كوتاه بيايد وگرنه جداً قصد رو به رو شدن با مادر شوهرم را داشت و با عصبانيتي كه داشت مي دانستم وضع از اين كه هست بدتر مي شود. تنها راه همان صبر بود.
بعد از يك هفته كه بهبوديي نسبي به دست آوردم به مدرسه برگشتم و مورد استقبال بچه ها و معلم ها قرار گرفتم. كار برايم نعمتي بود كه بيشتر اوقات تنهايي ام را پر مي كرد.
از وقتي كه خوب شده بودم يك بار با سوسن تماس گرفتم و احوال خودش و بچه اش را پرسيدم و براي اينكه در آنجا با مادر شوهرم برخوردي نداشته باشم مريضي را بهانه كردم كه مبادا به بچه سرايت كند. ندانسته خبر داشتم كه بعد از آن جريان احسان به مادرش سر نزده.
دو هفته از زايمان سوسن گذشته بود كه خودش تلفن زد و براي جمعه كه دو روز بعد بود به جشن نامگذاري بچه اش دعوتمان كرد. هر چه بهانه آوردم كه هنوز حالم كاملاً خوب نيست، نپذيرفت. ظاهراً هيچ اطلاعي راجع به علت مريضي من نداشت و اصرار كرد كه اگر نرويم ناراحت مي شود. آنقدر در بلاتكليفي رفتن و نرفتن دست و پا زدم كه آخر تنها راه را در مشورت با عزيز دانستم.
به احسان خبر دادم و ظهر از مدرسه به خانه عزيز رفتم. پدر جون هنوز نيامده بود. فرصت را غنيمت شمردم و از عزيز راهنمايي خواستم. بعد از كمي فكر كردن با آرامشي كه با عصبانيت آن روزش زمين تا آسمان توفير داشت جواب داد :
- چي بگم مادر. من فكر مي كنم رفتار احسان با او، و نگراني هايي كه ديده همه بچه هايش به خاطر تو دارند و از همه مهمتر فكر نمي كنم دخترهايش و آقا حسام هم به حال خودش گذاشته باشندش. دوري از آقا احسان هم به اندازه كافي براش تنبيه بوده. شايد هم توي اين مدت روي اينكه بهت زنگ بزنه رو نداشته. از اون گذشته اگر تو بگذري ولي با حفظ ملاحظاتي، بيشتر از گذشته. بيشتر شرمندش مي كني.
با نارضايتي ناليدم.
- مي گي عزيز ولي خيلي سخته. اصلاً دوست ندارم ببينمش.
- مي دونم قربونت برم، مي فهممت. اما به اين هم فكر كن كه اگر تو نري باعث فاصله بين پسر و مادر مي شي و گناهش به گردنت مي افته.
با دلخوري گفتم :
- دلم ازش شكسته عزيز. چطوري بگذرم.
- مي دونم گفتم كه مي دونم. به خدا ايندفعه آقا احسان به خاطر تو از مادرش مي گذره. هنوز كه مدت بيشتري نگذشته و اطرافيان نفهميدن همين جا تمومش كن و جمعه خيلي راحت با آقا احسان توي مهموني شركت كن. از همه مهمتر اگر نري ممكنه آدم هاي نفهم فكرهاي ديگه اي بكنند.
وقتي درست فكر كردم حرف هايش مثل هميشه درست و منطقي به نظرم آمد. شايد بهترين راه همين بود.
شب كه احسان به دنبالم آمد خيلي راحت به او گفتم كه سوسن تلفن زده براي جمعه دعوتمان كرده.
هيچ فكرش را نمي كرد كه من آماده رفتن باشم چونكه گفت :
- حال تو براي مهموني رفتن مساعد نيست. بهتر كه شدي يك شب دوتايي مي ريم ديدنشون.
خودم را سر حال نشان دادم و بادي به بازوهاي لاغرم انداختم.
- اتفاقاً خيلي هم حالم خوبه. ببين بازوهام رو.
در حال رانندگي حيرتزده به طرفم برگشت.
- جدي نمي گي نه؟
صاف نشستم و جدي گفتم :
- اتفاقاً جديه جديه. دوست دارم بريم، اون هم با هم ديگه. همين امشب هم اگر موافقي بريم خونه داداشم تا ببيني چقدر حالم براي مهموني مساعده.
با غصه نگاهم كرد و لبخندي محزون زد كه دلم برايش سوخت.
- خونه مجيد به روي چشم ولي جاي ديگه مجبور نيستي.
دستم را به روي دست مهربانش گذاشتم و جواب دادم :
- اونجا هم جاي ديگه نيست. خونه برادر توئه. ضمنا من سعي كردم از كسي كينه به دل نگيرم. فكر مي كنم اينطوري بهتره.
لبخند رضايتمندي زد و دستم را فشرد. رفتن به خانه مجيد و ديدن دختر و پسرش غصه را از دلم زدود.

***
روز جمعه با هم به خانه حسام رفتيم. حسام و سوسن و هما و هانيه كه انتظار رفتنم را نداشتند، شادمانه و با روي باز به استقبالم آمدند، كه فكر مي كنم بيشتر مورد آزار مادرشان بود! به مادرشوهرم سلام كردم. نه دست دادم و نه بوسيدمش. او بود كه جلو آمد و پيشاني ام را بوسيد. كاملا محسوس بود كه به اجبار بچه ها اين كار را كرده. عوض آن احسان را كه دو هفته نديده بود با اشتياق بغل كرد و بوسيد.
همين كافي بود لااقل غرورم خورد نشد و همانجا قضيه ختم شد. سوسن با خوشحالي پسرش را در آغوشم گذاشت. حالت چشم ها و گونه هاي سوسن و لب هاي حسام در چهره اش بود و به قدري خواستني بود كه نمي شد چشم از او گرفت. مدتي نگذشت كه احسان با اعتراض بچه را از من گرفت. مادرشوهرم با حسرت نگاهمان مي كرد ولي ديگر جرات حرف زدن نداشت.
حسام اسم پسرش را اعلام كرد. هانيه در كنارم آهسته گفت :
- خدا كنه همينطور باشه و روزهاشون به پا قدم اين بچه بهتر از گذشته بشه.
هما زمزمه كرد :
- خدا كنه. طفلكي حسام كه تا حالا سوخته.






پايان فصل دهم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:08 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل يازدهم - 1

سه سال ديگر هم گذشت. 9 سال از ازدواجمان مي گذشت و ديگر به كل از بچه آوردن قطع اميد كرده بوديم. تنها عزيز بود كه سرسختانه عقيده داشت هنوز وقتش نشده .
ديگر حتي به دكتر هم نمي رفتم. غصه مخل خوشبختي ام بود، با اينكه احسان همچنان مثل گذشته ها بود و حرفي از بچه نمي زد. مادرش هم ظاهرا تسليم شده بود و يا علتش اذيت هايي بود كه از طرف سوسن مي ديد به همين خاطر رفتارش با من خيلي بهتر شده بود
سوسن با وسواس اجازه دست زدن به بچه اش را نمي داد. وقتي مادرشوهرم بچه را با اشتياق بغل مي گرفت سوسن بدون به كار بستن قيد و بندي به راحتي مي گفت :
- خانم جون دستاتون زبره، بدن بچه لطيفه اذيت مي شه.
طوري رك اين حرف را زد كه همه شوكه شدند. مخصوصا مادرشوهرم كه مجبور بود به خاطر حسام بشنود و دم نزند!
يك بار كه سوسن به خاطر اينكه مادرشوهرم چايي را فوت كرد و به دهان روزبه گذاشت به همان پررويي گفت :
- خانم جون چايي رو فوت نكنيد. ويروس از دهنتون وارد چايي مي شه و از اون هم به بدن بچه وارد مي شه.
حسام از شدت عصبانيت در حال تركيدن بود. آنقدر نجيب بود كه همانجا سر و صدا به راه نينداخت. فقط بلند شد و روزبه را بغل گرفت و با يك خداحافظي سريع بيرون رفت. سوسن هم قري به كمرش انداخت و بي توجه به جو موجود خداحافظي‌بي حالي كرد و به همراه او رفت!
بعد از رفتن آنها گريه مادرشوهرم در آمد. هما و هانيه سرزنش بار نگاهش كردند. ترجيح دادم من هم بروم. به احسان اشاره كردم. وقتي بلند شدم مادرشوهرم به طرفم آمد. پيشاني ام را بوسيد و گفت :
- خدا منو ببخشه.
حيرتزده نگاهش كردم و به حرف هاي عزيز رسيدم.
هر چه زمان مي گذشت دلشوره من بيشتر مي شد. با اينكه رفتار مادرشوهرم خيلي با من بهتر شده بود ولي بدبيني ناشي از همان دلشوره، هميشه خصوصا زماني كه چند لحظه با احسان پچ پچ مي كرد، ديوانه ام مي كرد و ممكن نبود كه همان شب كابوس زن گرفتن احسان مرا به هم نريزد.
نازنين دومين دخترش را به دنيا آورده بود. آذر سه پسر شيطان دورش را پر كرده و بيچاره اش كرده بودند. فربد به كلاس چهارم مي رفت و فرگل به كلاس اول. روزبه حسام را به زندگي دلگرم كرده و همه عشقي را كه نتوانسته بود به سوسن بدهد نثار او مي كرد.
از قافله زندگي عقب افتاده ها، من و احسان بوديم. گرچه كه او اين نظر را نداشت و اعتقاد داشت ما همينطور هم خوشبختيم. اما از نظر مسموم من او با همه خوبي هايش اين ها را مي گفت تا من به او شك نكنم و عاقبت روزي بفهمم آنچه را نبايد بفهمم.
آنقدر با اين افكار درگير بودم كه ناخواسته و به اجبار فكري عجيب و غريب همه ذهن خرابم را در گير خود كرده بود! حدود يك سالي مي شد كه خانمي جوان تقريباً به سن و سال خودم همكارمان شده بود. لطيفه موسوي دختر بسيار محجوب و خونگرم و مهرباني بود.
چندي كه گذشت و دوستي بين ما كمي عميق تر شد فهميدم كه او يك زن مطلقه است.
اينرا روزي فهميدم كه با چشم هايي متورم از گريه به مدرسه آمد. او را به كناري كشيدم و آهسته پرسيدم :
- چه اتفاقي افتاده لطبفه؟
چشم هاي متورمش دوباره نمناك شد و به جاي جواب، سر تكان داد. براي اينكه گريه اش بيشتر نشود و كسي نفهمد او را به دفتر مشاوره مخصوص به خودم بردم. در را بستم و رو به رويش نشستم. پرسيدم :
- اگر كاري از دست من بر مي ياد بگو. شايد بتونم كمكت كنم.
اشك مهار شده اش را رها كرد و سرش را به روي دست هايش روي ميز گذاشت. صبر كردم تا كمي آرام بگيرد سپس دوباره پرسيدم :
- آخه چي شده؟ تو كه منو كشتي از نگراني.
اشك هايش را با دستمالي كه دادم پاك كرد و گفت :
- بچم. بچم رو نمي گذاره ببينم.
متحير پرسيدم :
- كي نمي گذاره؟
- شوهر سابقم. به خاطر اعتياد ازش طلاق گرفتم. دادگاه بعد از هفت سال مسئوليت نگهداري بچه رو به اون سپرد. ماه پيش مجبور شدم تحويلش بدم البته به اين شرط كه هفته اي يك بار ببينمش ولي بي انصاف دو هفته است كه هر بار به بهانه اي مانع ملاقات ما شده.
گريه اش دوباره شدت گرفت و ادامه داد :
- دارم ديوونه مي شم. همش فكر مي كنم دختر نازنينم چي مي خوره، چي مي پوشه، كي به ديكته اش مي رسه، آيا شبا جاي گرم داره يا نه.
براي دلگرمي اش گفتم :
- هر كار كني اون پدرشه. مثل تو دلش براي بچه ش مي سوزه.
با غصه سر تكان داد :
- چي مي گي مژگان جون. اون به فكر خودش نيست بچه پيشكش. مي دونم نگهداري از بچه چقدر سختشه ولي اونو گرفت فقط به خاطر اينكه منو عذاب بده.
- چرا ازش شكايت نمي كني؟
- كردم ولي تا حرفمون به جايي برسه مي دوني چقدر طول مي كشه. تا اون موقع من از دوري شميم مي ميرم.
با اينكه بچه نداشتم ولي دردش مي فهميدم و به نظرم خيلي سخت مي آمد.
از آن روز به بعد من در جريان همه كارهايش بودم. با راه كارهاي روان شناسي اميدوارش كردم و تشويق به اينكه ادامه كارش را بگيرد و تا جايي كه دادگاه به شكايتش رسيدگي كرد و شوهر سابقش را مورد مؤاخذه قرار داد و تعهد گرفت لطيفه هر هفته دخترش را ببيند هر روز با من مشاوره مي كرد.
خودش عقيده داشت اگر همفكري ها و مشاوره هاي ما با هم نبود نمي توانست آن دوران عذاب آور را تحمل كند و ديوانه مي شد. همين دوران و همين برخوردها باعث محكم تر شدن دوستي ما شد.
حتي او هم در جريان زندگي و رنج من قرار گرفته بود و متقابلاً دلداري ام مي داد و مي گفت داشتن همسري مثل احسان بهتر از نعمت بچه داري است. چيزي كه خودم هم مي دانستم ولي فكر عاقبت كار عذابم مي داد.
يك بار بدون هيچ منظوري از او پرسيدم :
- چرا ازدواج نمي كني؟ تو هم جووني و هم اينكه با ازدواج مجدد فكرت مشغول زندگي جديد مي شه و اينقدر نگران شميم نيستي.
وحشتزده سر تكان داد و جواب داد :
- دقيقاً همون چيزيه كه ازش مي ترسم ولي متاسفانه بابام سر سختانه با من بيچاره درگير همين پيشنهاد شده.
با ملايمت گفتم :
- تو حق داري زندگي اولت برات جسارت فكر كردن به دومي رو نداده اما پدرت هم حق داره. اون مي فهمه كه تو جووني و فقط به امروزت نگاه مي كني. اون بيچاره نگرانته. نگران آينده ت و اينكه تنها مي شي از اون گذشته، حتماً نبايد انتخاب ديگرت مثل اولي باشه. لطف خدا خيلي زياده. بهش اميدوار باش.
ترديد را در چشمانش خواندم. گفت :
- حرف هات قشنگه. ترس رو در جلو چشمام كم رنگ مي كنه، اما محو نمي شه.
بعد از اين صحبت بود كه آن فكر عجيب مثل خوره در مغزم رسوب كرد. مخصوصاً كه مدتي مادرشوهرم مريض و احسان هر روز بعد از ظهر قبل از آمدن به خانه او سر مي زد. عذابم بيشتر شده بود و با آن حساسيت مريض گونه من، تا مي آمد و مي رفت همه حركات و حرف هايش را كنترل مي كردم.
لا به لاي صحبتهايش به دنبال علامتي مبني بر بهانه گيري بودم. فكر مي كردم مادرش به سرش مي خواند كه در كنار من زني ديگر بگيرد تا برايش بچه بياورد. آنقدر رنجيده خاطر بودم كه با هر بار تو گفتن اشكم سرازير مي شد. بيشتر از همه وقتي دلم مي سوخت كه عاشقانه با روزبه بازي مي كرد و قربانش مي رفت. تا اينكه فكر لطيفه به سرم آمد. فكري كه بيشتر مثل پتك بر سر خودم فرود آمد. فكر اينكه تا آن اتفاق وحشتناك نيفتاده و يك مرتبه خبر ازدواج مجدد احسان آن هم با كسي كه نمي شناسم را نشنيده ام خودم دست به كار شوم. لااقل لطيقه چند حسن بزرگ داشت. اول اينكه كاملا او را مي شناختم، مثل خودم دل شكسته بود و آزارم نمي داد. با هم دوست بوديم و از همه مهمتر زيبايي آنچناني نداشت كه مرا از چشم احسان بياندازد.
البته هر چه بيشتر به اين مسئله فكر مي كردم، بيشتر وحشت مي كردم و عذاب مي كشيدم. به قدري كه حسابي اعصابم به هم ريخته بود. ولي مگر دست خودم بود. حالا در كابوسهاي شبانه شخصي را كه همسرم را از من جدا مي كرد مي ديدم و مي شناختم.
رفتارها و ناراحتي هاي من باعث شده بود كه احسان كماكان در جريان غصه ي نگفته ي من قرار بگيرد. به همين دليل مهرباني اش را بيشتر مي كرد. هر از چند گاهي برايم هديه مي خريد. علاقه اش را به زبان مي آورد و ادعا مي كرد مرا با دنياي عوض نمي كند. حتي با پسري مثل روزبه.
حرفهاي قشنگي بود، مثل لالايي لطيف و آرامبخش، گاهي آرامم مي كرد ولي هميشه اين گاهي مدتش كم بود. بيشتر آن فكر مسموم جلوي آن لالايي را مي گرفت.
فكر لطيفه در مغزم به مرور زمان بزرگ و بزرگتر شد. فكري كه دلم مي خواست با كسي لااقل با عزيز يا تكتم در ميان بگذارم با اين وجود اطمينان داشتم كه كسي تشويقم نمي كند. اما خودم كه مي دانستم فكر احمقانه ام تشويق ندارد. از آن بدتر و عذاب آورد تر نمي شد! كه مثلا چه؟ براي حفظ كردن شوهرم، خودم آستين بالا بزنم و هوو سر خودم بياورم!
تنم از فكرش هم مور مور مي شد ولي از نظرم چاره كار فقط همان بود! قبل از وقوع فاجعه خودم بايد دست به كار مي شدم. غصه ام وقتي بيشتر شد كه تصميم گرفتم آن را عملي كنم. هضم اين تصميم عذاب آور مثل ماندن يك تكه استخوان تيز در گلو مي ماند، كه نه پايين مي رفت و نه مي توانستم آنرا بيرون بياورم.
شبها كه در كنار احسان مي خوابيدم آنقدر خودم را به او مي چسباندم كه گاهي حيرت زده براندازم مي كرد. انگار مي خواستم آخرين تنهاييمان را بيشتر ببلعم.
گاهي چشمهايم را مي بستم و نوزادي را در كنارم حس مي كردم تا به اين كابوسها خاتمه دهد. اما افسوس كه هر وقت به آن طرف دست دراز مي كردم خبري از نوزاد خيالي نبود.
چاره اي نبود. عاقبت با اضطراب و ترديد نقشه ام را به مرحله اجرا در اوردم.
چند جلسه اي وقتي در شيفت ظهر كلاس داشتيم به بهانه اي ماشين را به احسان مي سپردم و از او خواهش مي كردم كه بعد از ظهر بعد از برگشتن از سر كارش به دنبالم بيايد. با دلي پر خون طوري برنامه را مي ريختم كه وقت رفتن لطيفه را ببينم و به اصرار از او مي خواستم كه تا مسيري او را برسانيم.
بار اول كه او را رسانديم بعد از پياده شدنش با آب و تاب از او براي احسان تعريف كردم كه زن دل سوخته و مهرباني است و او را در جريان زندگي لطيفه قرار دادم! طوري كه بار ديگر كه سوار اتوموبيل ما شد احسان دقيق تر نگاهش كرد! احسان بعد از پياده شدنش براي او دلسوزي كرد و متقابلا لطيفه هم از احسان تعريف كرد و اينكه قدرش را بيشتر بدانم. چند روزي از اين جريان و آشنايي هاي آنها مي گذشت.
مرحله نهايي مرحله جان كندن بود. آن روز روز بيكاري ام بود و از صبح در خانه بودم. عزيز زنگ زد كه به آنجا بروم ولي اعصاب خرابم تحملي برايم نگذاشته بود. هر چه بيشتر حرفهايي را كه بايد به احسان بزنم مرور مي كردم بيشتر رنج مي بردم. از صبح تا ظهر آنقدر گريه كردم كه چشمه اشكم خشك شد و ظهر ناهار نخورده خوابم برد. وقتي چشم باز كردم كه يك ساعت ديگر به آمدن احسان بيشتر نمانده بود. با بي حالي دوشي گرفتم و مشغول پختن شام شدم. هر چه به آمدن احسان نزديك مي شد انگار كه به محل اعدامم نزديك تر مي شدم. به خودم فشار آوردم كه ديگر گريه نكنم. بايد قوي مي بودم تا او از تصميمي كه مطرح مي كردم منصرف نشود! چه قدر سخت بود. سخت ترين روز زندگي ام همان روز بود!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:08 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل يازدهم - 2

غروب بود كه احسان آمد. در دستش دسته گلي كوچك بود. مخلوطي از رز قرمز و مريم كه مي دانست دوست دارم. فهميدم كه اين كارش براي اين بود كه صبح كه از محل كارش تلفن زد صدايم از شدت گريه گرفته بود. گل را كه داد با اشتياق گونه ام را بوسيد. بغلم گرفت و به دور خود چرخاند. بغضي را كه آن همه سعي در مهارش داشتم دوباره گلويم را فشرد. خدايا كمكم كن. بغضم را به زحمت قورت دادم او را بوسيدم. تا لباسهايش را عوض كند و دوش بگيرد. گلها را در گلدان چيدم و چاي دم كردم و وقتي خسته روي مبل لميد با دو فنجان چاي در كنارش نشستم. دوباره صورتم را بوسيد و پرسيد :
- عروسكم چطوره؟ باز امروز چت شده بود؟
جوابي ندادم و سرم را روي شانه اش گذاشتم. خودش ادامه داد :
- پيشنهاد مي دم همين يه روز بيكاريت رو هم كلاس برداري. هر چي سرت گرم باشه بهتره.
همراه با خودش قندي هم در دهان من گذاشت و فنجانم را به دستم داد. بعد از نوشيدن چاي گفت :
- صبح تلفني با حسام حرف مي زدم. ازش خواستم از عصر سوسن و روزبه رو بياره اينجا خودش هم شب از باشگاه بياد ولي گفت روزبه تب داره. كاش اگه حال داشته باشي يه سر بريم ديدنش.
جوابي ندادم پس خودش ادامه داد :
- نه مثل اينكه امروز كلا رو به راه نيستي!
براي حرفي كه مي خواستم بزنم از درون مي لرزيدم. همانطور كه سر به شانه اش داشتم گفتم :
- كاش خودت يه پسر داشتي.
با چند لحظه تاخير كه مي دانستم از ناراحتي است دستش را از پشت به كمرم حلقه كرد و محكمتر مرا به خود فشرد.
- باز كه تو شروع كردي. چند بار بايد بگم تو هم همسر عزيزمي هم بچم. هيچ كمبودي هم ندارم. در ثاني هر وقت هوايي مي شي فرگل يا روزبه رو بيار پيشت. ديگه چي مي خواي؟
بغض داشت خفه ام مي كرد. باز هم قورتش دادم و گفتم :
- ولي من دوست دارم خودت بچه داشته باشي.
با لحني ناراضي پاسخ داد :
- تو امشب قصد داري هم خودت رو عذاب بدي و هم خستگي رو به تن من بنشوني. دست از سر اين قضيه بردار و قبول كن هر چي كه خواست خداست.
- ولي شايد خدا از طريق من نمي خواد. راههاي ديگه اي هم هست كه تو رو به آرزوت برسونه.
كمي از من فاصله گرفت و ناباورانه نگاهم كرد. سعي كردم لبخند بزنم ولي دلم داشت مي تركيد. تا اينجا آمده بودم پس بايد ادامه مي دادم. گفتم :
- نظرت راجع به لطيفه چيه؟
باز هم نگاهم كرد. بدون هيچ كلامي! دوباره پرسيدم :
- لطيفه موسوي همكارم رو مي گم. همون كه چند مرتبه رسونديمش. كه از شوهرش طلاق گرفته و سر مسئله ديدن بچه ش درگيره.
در حالكيه حالت چشمهايش عوض مي شد عصبي پرسيد :
- منظورت چيه؟
از حالت چشمانش ترسيدم. آخرين زور را زدم و با زحمت و درد زياد تكه استخوان مانده در گلويم را قورت دادم و جواب دادم:
- به نظرم اين بهترين راهه عزيزم. روي لطيفه كاملا شناخت دارم. زن درد كشيده و خوبيه مي تونه برامون از تو بچه بياره.
نفسهاي عصبي اش به خُر خُر تبديل شد. نفهميدم چه شد. اصلا انتظارش را نداشتم. برق يك سيلي محكم در گوش و مغزم پيچيد و بغض نهفته ام شكست! چند لحظه نگذشته بود كه از پشت پرده تاراشك، او را ديدم كه در را محكم به هم كوبيد و از خانه بيرون رفت.
شب سخت و طاقت فرسا، ادامه آن روز عذاب آور شد. چقدر روي مبل گريه كردم نفهميدم! درد بود، عذاب بود يا شعف نمي دانم. هر چه بود احساس راحتي مي كردم! شايد توقع داشتم به محض مطرح كردن تصميمم، احسان كمي من من كند و كمي تعارف و بعد خيلي راحت قبول كند. واقعا دردم همين بود! نمي توانستم سر خودم را كلاه بگذارم. نه نمي توانستم. به هيچ وجه نمي خواستم احسان را، همسر عزيزم را با كسي به نام هوو قسمت كنم. چه سيليِ شيريني بود!
شب از نيمه گذشت و احسان نيامد. با ضعف بلند شدم. يك ليوان شير خوردم و به اتاق خواب رفتم. در حين نگراني مطمئن بودم كه مي آيد. برمي گردد!
همان هم شد، ساعتي از نيمه گذشته بود كه صداي گردش كليد را در، در شنيدم اما برنخواستم آنقدر در مدت 9 سال زندگيِ مشترك نازم را كشيده بود كه انتظار داشتم آن شب هم نازم را بكشد. به بالينم بيايد و آنقدر نوازشم كند و از عشقش بگويد تا خوابم ببرد. ولي نيامد!
تا سپيده صبح چشم بر هم نگذاشتم. صداي اذان را كه شنيدم آهسته بيرون آمدم. روي كاناپه پتويي به روي خودش كشيده و خوابش برده بود. از او دلخور بودم حتي به طرفش هم نرفتم. وضو گرفتم. نماز خواندم و كنار سجاده خوابم برد.
وقتي بيدار شدم كه آفتاب تا وسط اتاق خواب كشيده شده بود. هراسان به ساعت ديواري نگاه كردم يك ساعت از كلاسم گذشته بود. چيزي از روي شانه ام سُر خورد. نگاه كردم پتو بود!
آرامشي لذتبخش جايگزين هراس چند لحظه پيشم شد. احسان به رويم پتو كشيده بود! با عجله بلند شدم و به سمت هال دويدم. خواستم سبكبال خودم را در آغوشش رها كنم. ولي نبود! به اتاق ديگر، آشپزخانه، حمام، توالت سر كشيدم و با ياس دوباره به ساعت نگاه كردم.
خيلي دير بود. او صبح زود رفته بود. با بي حالي روي مبل افتادم. ميل هيچ كاري را نداشتم. ضعف شب گذشته باز در تنم نشست. زنگ زدم و به مدرسه اطلاع دادم كه حالم خوب نيست و نمي توانم بيايم.
چاي درست كردم براي خودم يك فنجان ريختم و كنار تلفن به انتظار تماس احسان نشستم. توقع داشتم زنگ بزند اما نزد! تنها عزيز بود كه تلفن زد و گفت به مدرسه زنگ زده نبوده ام، نگرانم شده بود. به دروغ به او گفتم از قبل مرخصي گرفته بوده ام كه كمي به كارهاي خانه ام برسم. نزديك ظهر هم لطيفه زنگ زد. او هم نگرانم شده بود. طفلكي هيچ كاري نكرده و از همه جا بي خبر، از او بدم آمده بود.
تا غروب احسان تلفن نزد. من هم از او مغرورتر، تماس نگرفتم. غروب كه شد انتظار داشتم مثل هر روز بيايد. البته با يك دسته گل به نشانه معذرت خواهي! اما باز هم نيامد.
كم كم دلشوره در دلم آشوبي به پا كرد و نگران شدم. نگران اينكه با اين حال به خانه مادرش برود، او به حال احسان پي ببرد، زير پاي او را بِكشد و احسان هم كه منتظر كسي براي حرف زدن بوده حرف هايش را براي مادرش بزند و واويلا!
هر چه از غروب بيشتر مي گذشت دلشوره ام بيشتر مي شد. بدون اينكه ظهر هم غذايي خورده باشم بدون خستگي آپارتمان كوچكمان را دور مي زدم. البته به مناسبت آشتي، شام مفصلي پخته بودم ولي ميلي به خوردن نداشتم. لحظه، لحظه به ساعتي كه كند مي گذشت نگاه مي كردم. از احسانم خبري نيود.
چند مرتبه به طرف تلفن رفتم تا به خانه مادرش زنگ بزنم اما هر دفعه منصرف مي شدم.
التماس گونه دست به درگاه خدا برداشتم. خدايا نكند كه به خاطر اين پيشنهاد احمقانه ام او را از دست بدهم. نكند با دست خودم بساط بدبختي ام را چيده باشم. نكند. نكند. نكند.
تا نيمه شب هزار فكر ناجور از ذهنم گذشت . خود كرده را تدبير نيست! ميز شام را چيدم اما بي خبري همچنان ادامه داشت. بسكه گريه كرده بودم بدنم بي حس شده بود. از روي اجبار و ضعف و با بي ميلي چند قاشق غذا خوردم و خسته تر از قبل به روي تخت افتادم و خوابم برد.
به محض اينكه چشم باز كردم به ياد احسان افتادم. سراسيمه از تخت پايين آمدم. همه جا تاريك بود. در اتاقم باز بود. به داخل هال سرك كشيدم. از شدت خوشحالي نزديك بود جيغ بكشم كه به زحمت خودم را كنترل كردم.
مثل شب قبل روي كاناپه خوابيده بود. نفس راحتي كشيدم. حالا مي فهميدم كه وجودم به وجودش بسته است و چقدر به او نيازمندم.
پاورچين پاورچين به طرفش رفتم. دو زانو جلوش نشستم و سير به چهره ي در خوابش نگاه كردم. آه خدايا چقدر دوستش داشتم؟ بي نهايت! چهره ي مهربانش خسته بود. خواستم بيدارش نكنم اما طاقت نياوردم. با احتياط دستم را به روي گونه هاي اصلاح نشده اش گذاشتم.
چشم هايش را باز كرد و در تاريكي چند لحظه چشم در چشمم شد. گويي دروازه دنيا به رويم گشوده شد. چيزي نگذشت كه با دلخوري پشت به من كرد. عيبي نداشت. اينبار حق داشت كه منتش را بكشم. پس با ميل وافر از پشت دستانم را حلقه گردنش كردم. با عصبانيت و تشر دستم را پس زد. باز هم حق داشت. التماس گونه گفتم :
- ديگه دوستم نداري؟
عصبي جواب داد :
- مگه تو داري؟
سمج تر از قبل دوباره دستم را به گردنش آويختم و كنار گوشش زمزمه كردم :
- من برات مي ميرم عزيزم.
ناگهان و خيلي عصباني در جايش نشست. برق خشم را در نگاهش با همان تاريكي تشخيص دادم.
- دروغ نگو! نگو كه دوستم داري. اگر داشتي راضي نمي شدي از من جدا بشي.
با اينكه ترسيده بودم گفتم :
- كي گفته خواستم جدا بشم. من كه يك روز هم طاقت دوري تو رو ندارم.
- پس چي؟ همينطوري؟
عصبي تر از قبل بلند شد. داد نمي زد. يعني هيچوقت نمي زد، اما از شدت عصبانيت صدايش مي لرزيد.
وحشيانه به طرف پوسترهاي زيادي از عكس هاي بچه كه به همه جا زده بودم مي پريد. چنگ مي انداخت و در حال پاره پاره كردن مي غريد.
- نمي خوام. نمي خوام. من بچه نمي خوام. نمي خوام لعنتي.
به طرف اتاق خواب و پوسترهاي آنجا رفت. با گريه و لرز پشت سرش رفتم. پوسترهاي آنجا را هم مي كند و مي ناليد. از روي عصبانيت زورش چند برابر شده بود و نمي توانستم جلويش را بگيرم.
عكس روزبه و فرگل را هم كه روي پاتختي بود برداشت و به طرفي پرتاب كرد. حالا گريه هم مي كرد. از جلو دو دستم را به دور كمرش حلقه زدم و محكم چسبيدم. ميان گربه ناليدم.
- فدات بشم عزيزم. غلط كردم. ببخش منو تو رو خدا ببخش منم ديگه بچه نمي خوام.
به ديوار تكيه داد و با قدرت تمام در آغوشم كشيد. محكم به خود فشرد و مي گفت :
- نمي خوام. لعنتي چطور بهت بفهمونم كه دوستت دارم. تو همه دنياي مني. چطور دلت مي ياد منو از خودت جدا كني. فقط به خاطر بچه؟ بچه نمي خوام.
صحبت هاي عصبي و حقيقي اش همراه آن فشار زياد مرهمي بود بر درد روحي چند وقته ام. چه حرف هاي قشنگي بود. چه آرامش بخش و او همچنان مي گفت :
- بي انصاف تو چي راجع به من فكر كردي؟ يعني من اونقدر به نظرت بد اومدم؟ آخه اگر اين مشكل از طرف من بود تو تركم مي كردي كه من بكنم.
شانه هاي لرزانم را فشرد. اشك هايمان با هم درگير شده بود. محل سيلي شب گذشته را چندين بار بوسيد.
- بشكنه دستم. نفهميدم چي شد. چطور اين كار رو كردم؟ چطور؟!
اشك هايم را به اشك هايش كشيدم. دستش را گرفتم و مثل شب هاي گذشته كنارش روي تخت دراز كشيدم و سرم را روي بازويش گذاشتم و گفتم :
- برام بگو احسان. باز هم برام بگو.
پتو را به روي شانه ام كشيد و زمزمه كرد. يك لالايي بسيار بسيار شيرين و آرامش بخش.
- چطوري مي تونم مهريه تو رو با كسي ديگه قسمت كنم؟ همش مال توئه، همش! تو تمام زندگي مني.
ميان همين زمزمه ها به راحتي خوابم برد. بهترين و آرامترين خواب.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:09 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل يازدهم - 3

يك ماه از آن جريان گذشت. جرياني كه باعث شده بود بيشتر از گذشته عاشق هم باشيم. هيچ كدام بعد از آن حرفي نزديم. كابوسهايم به كلي تمام شده بود و برعكس گذشته در كنارش احساس آرامشي ابدي مي كردم.
بعدها فهميدم كه در آن دو شب فقط به باشگاه حسام مي رفته و از آنجا پياده به خانه برمي گشته و فهميدم كه با حسام هم درد و دل كرده. حسام تنها چيزي كه به احسان گفته بود اين بود كه : قدر زنت رو بدون. فقط به خاطر تو اين گذشت رو كرده. كاري كه هر زني نمي كنه.
چقدر دلم براي حسام سوخت او يك شكست خورده واقعي بود. بسكه با سوسن درگيري داشت و اين درگيري ها حتي جلوي ديگران هم اتفاق مي افتاد بيشتر وقتش را سركارش و شبها هم در باشگاهي كه يك سالي مي شد راه اندازي كرده بود مي گذراند كه برخورد كمتري با زنش داشته باشد. بيشتر هم روزبه با خودش بود. نفسش به نفس روزبه بسته بود.
يك روز صبح سرد زمستاني احسان به مدرسه تلفن زد و خواست براي بعد از ظهر برنامه اي نگذارم و گفت بايد با هم به جايي برويم. پرسيدم :
- كجا؟
- يه جاي خوب! برو خونه ميام دنبالت.
بعد از ظهر زودتر از هر روز به خانه آمد. آماده منتظرش بودم. وقتي كنارش داخل ماشين نشستم سلام كردم و گفتم :
- من چشم بسته تا هر جا بري باهاتم.
خنديد و در حال به راه افتادن گفت :
- خوبه، اينطوري راحتتر مي برمت و يه جايي گم و گورت مي كنم.
به نگاه عاشقش خنديدم. به يك جاي ناشناخته مي رفت! ساعتي كه گذشت طاقت نياوردم و پرسيدم :
- آخه من نبايد بفهمم كجا مي خواي گم و گورم كني؟
با نارضايتي جواب داد :
- اِ اِ نشد. قرار بود چشمات رو ببندي و حرف نزني. نترس عوض گم كردنت برات سورپرايز دارم.
- من تا با توام از هيچي نمي ترسم.
به رويم لبخند زد و گفت :
- حالا كه اينطوره برات مي گم، راستش مدتيه به مشكلي كه تو رو آزار مي ده فكر مي كنم. البته ببخشدا مثل تو فكر بي ربطي نمي كنم.
نمي دانستم منظورش چيست. متعجب پرسيدم :
- واضح حرف بزن احسان. منظورت چيه. كجا مي ريم؟
به سادگي جواب داد :
- مي ريم پرورشگاه. يه راه حل خوب و خداپسند براي حل مشكلمون!
حيرتزده و خوشحال نگاهش كردم. دلم مي خواست از خوشحالي فرياد بزنم. اين پيشنهادي بود كه مدتها در دلم بود اما جرات بيان آن را نداشتم. هميشه فكر مي كردم احسان حق دارد بچه خودش را ببيند و داشته باشد. دو دستي بازويش را چسبيدم و هيجان زده گفتم :
- راست مي گي احسان؟ جون من راست مي گي؟ تو با اين كار موافقي؟!
خنده و كلامش نهايت آرامش بود.
- چرا جون تو عزيزم. من تو رو با دنيا عوض نمي كنم. به نظر تو فكر بديه؟
از شدت خوشحالي زبانم بند آمده بود. خودش ادامه داد :
- من خيلي در اين باره فكر كردم. با همديگه مي ريم و يه نوزاد انتخاب مي كنيم. تا مراحل طي بشه و بچه اي رو كه مي خواييم بهمون برسه، به همه مي گيم تو حامله اي. از اين قضيه فقط من و تو و عزيز و پدرت مطلع هستيم. مي گيم دكتر بهت استراحت مطلق داده. برات مرخصي يه ساله بدون حقوق مي گيرم پيش عزيزت مي موني و اينطور نشون مي دي كه شكمت روز به روز بزرگتر مي شه. به اين ترتيب نه كسي مي فهمه و نه اون بچه بزرگ كه بشه به مشكل برمي خوره. شناسنامه هم به نام خودمون صادر مي شه. بد فكري كردم؟
به قدري اين پيشنهاد غيرمنتظرانه بود و من شوكه شده بودم كه با سرازير شدن اشك شوق دستش را گرفته بودم و بر آن بوسه مي زدم. شادمانه نگاهم مي كرد، مي خنديد و دستش را مي كشيد. اتومبيل را به كنار اتوبان كشيد و مرا بغل گرفت. اشك هايم را گرفت و با ملايمت گفت :
- فكر نمي كردم اين راه حل اينقدر خوشحالت كنه. چرا زودتر به من نگفتي؟
سر تكان دادم و صورتم را بين دو دست بازش پنهان كردم.
- تو فوق العاده اي احسان. چي مي تونم به اين همه خوبي بگم.
دوباره صورتم را جلو صورتش گرفت و جواب داد :
- هيچي اما چونكه مطرح كردن اين پيشنهاد اول از طرف من بود حق انتخاب هم با منه. خانم من يك دختر خوشگل مي خوام كه موهاش رو دم موشي ببندي و دامن چين چين پاش كني.
با چشمان خيس به نشانه مخالفت سر تكان دادم و گفتم :
- نه خير آقا. بايد پسر باشه و به باشگاه عموش بره و بتونه قهرمان كشور بشه.
به روي هم لبخندي پيروزمندانه زديم و تا رسيدن به مقصد من مي گفتم پسر و اون مي گفت دختر!
وقتي رسيديم سبكبال و پر اميد وارد شديم. روي صحن پرورشگاه تعداد زيادي بچه هاي قد و نيم قد بازي مي كردند و چند پرستار اين طرف و آن طرف مواظب آنها بودند زانوهاي هر دومان از رفتن ايستاد و مشغول تماشاي آنها شديم. بدون هيچ حرفي به آنها نگاه مي كرديم. معصوميت و بي كسي بچه ها شادي ما را از بين برد. غصه ام گرفته بود و مطمئن بودم احسان هم همين حال را دارد.
بي اختيار دستم را پيش بردم و دست يخ زده احسان را گرفتم. به طرفم برگشت. افكارم را در چشمانش خواندم. در همين موقع چند متر جلوتر دختر كوچولويي كه مي دويد به زمين خورد و متعاقب آن صداي گريه اش بلند شد حال خودم را نفهميدم دستم را از دست احسان كشيدم و به طرف او دويدم! تا پرستار برسد من دختر كوچولو را بغل گرفته بودم و كف دستش را كه براي نگه داشتن خودش به زمين گذاشته بود و خراش برداشته بود مي بوسيدم و نوازشش مي كردم. احسان به كنارم آمده بود و با لبخند به ما نگاه مي كرد. دستمالي از جيب پالتوش در آورد و اشك هاي دخترك را گرفت. پرستار بچه را از من گرفت و اشاره به پرستارهاي ديگر كرد و داد زد :
- ببريدشون داخل. به غروب نزديك مي شيم سرد مي شه.
پشت سر بچه ها داخل ساختمان شديم و با راهنمايي پرستار به طرف دفتر رفتيم. چند ضربه به در زديم و وارد شديم. ضمن سلام و خوشامدگويي به هم معرفي شديم سپس رو به رويمان نشست و پرسيد :
- در خدمتم چه كاري از من ساخته است؟
احسان برايش در مورد تصميم ما صحبت كرد و راهنمايي خواست.
خانم مدير بعد از تشكر و تشويق هاي زياد ما را اميدوار كرد كه حتماً همانطور كه مي خواهيم مي شود. او داشت صحبت مي كرد و اينكه بايد تحقيقات لازمه درباره ما انجام شود و مراحل قانوني طي شود. ما هم مشتاقانه گوش مي داديم كه ناگهان در دفتر با شدت باز شد و پسر بچه اي تقريباً به سن و سال فربد مثل گلوله وارد شد. خانم مدير از جا پريد و رو به او گفت :
- تو اينجا چي كار مي كني علي؟ با اين حالت الان بايد توي تخت باشي. مگه نگفتم بايد استراحت كني.
گونه هاي پسرك از شدت تب گر گرفته بود و چند دفتر زير بغلش بود! پشت سر او يك پرستار نفس نفس زنان وارد شد. جلو در رو به خانم مدير گفت :
- ببخشيد تا بتونم عكس العملي نشون بدم از تختش پايين پريد. نتونستم بهش برسم.
و به طرف پسرك رفت تا او را ببرد. پسرك كه از همان بدو ورود نگاهش به من و احسان بود قبل از اينكه دست پرستار به او برسد به سرعت به طرف ما آمد جلو ما ايستاد و رو به من پرسيد :
- خانم شما اومديد اينجا بچه بگيريد؟
زبانم بند آمده بود. از چشمان معصوم پسرك تب زبانه مي كشيد. چهره دوست داشتني فربد جلو چشمانم بود. به جاي من خانم مدير جواب داد.
- علي برگرد به اتاقت. غروبه الان دكتر دوباره مي ياد معاينه ات كنه. تو تب داري.
پرستار به طرفش آمد و بازويش را گرفت. من و احسان هنوز هاج و واج مانده بوديم. علي به شدت بازويش را از دست پرستار بيرون كشيد. با عجله يكي از دفترهايش را جلو من باز كرد و گفت :
- خانم ببينيد نمره هاي من چقدر خوبه. ببينيد چقدر بيست دارم. از خانم مدير بپرسيد بهتون مي گه من چقدر پسر خوبي هستم. تو رو خدا بذاريد من پسرتون بشم!
دفتر را روي زانوهاي خشك شده من گذاشت و يك دفتر ديگر را باز كرد و تند و تند كه از آن حال خرابش بعيد بود براي احسان توضيح مي داد.
- ببينيد آقا. رياضي ام هم خوبه. درسم خيلي خوبه. تازه....
دفتر سوم را باز كرد.
- نقاشي هم خوب بلدم بكشم. نگاه كنيد.
دست داغش كه به دستم خورد. جيگرم آتيش گرفت. دوباره دست پرستار را پس زد و بي وقفه ادامه داد.
- ببينيد چقدر قشنگ چشمام موشي مي شه.
دو دستش را كنار چشمان تب دارش گرفت و كشيد. انگار طاقت و توانش تمام شد. اشكش از چشم هاي موشي شده اش فرو ريخت و گفت :
- دوست داريد من پسرتون بشم؟
هنوز من و احسان شوكه بوديم كه پرستار كشان كشان علي را با خودش برد. دفترهايش به روي زانوي من بود و او در حال رفتن فقط مي گفت :
- تو رو خدا خانم. آقا شما بگيد. تو رو خدا.
بدنم يخ زده بود. خانم مدير از اتفاق پيش آمده معذرت خواهي كرد دفترها را از من گرفت و گفت :
- چند وقته كه اينطوري شده. از وقتي شنيده كه هوش بالايي داره و اگر حمايت بشه حرف نداره، چشم به در داره كه كسي بياد ببرتش. نمي دونم امروز كه مريض بود و افتاده بود كي به گوشش اومدن شما رو رسونده بود. به هر حال ببخشيد كه اينطور شد و شما رو ناراحت كرد.
و بلافاصله براي تغيير جو به وجود آمده رفت سر موضوع صحبت مان. اما هر چه مي گفت من نمي شنيدم! به قدري تحت تاثير رفتار و گفته هاي پسرك تب دار قرار گرفته بودم كه حال خودم را نمي فهميدم.
قبل از رفتن يكي از دفترها را از روي ميز برداشتم و باز كردم. دفتر ديكته بود. دفتر ساده و معمولي بود ولي با خط كشي و خط خوشي همراه با نمره هاي رديف بيست، بيست، بيست پشت سر هم آراسته شده بود. از خانم مدير پرسيدم :
- علي كلاس چندمه؟
خانم مدير همراه تبسمي پرعطوفت جواب داد :
- علي كلاس سومه. هوش خيلي بالايي داره. با وجود سن شلوغش پر دردسر نيست از اين طور بچه ها اينجا زياد هست. لازم نيست خودتون رو ناراحت كنيد.
.... چه حال بدي داشتيم. برعكس مسير آمدن كه آنطور شور و شوق داشتيم، هر دو مسير رفت را در سكوت كامل طي كرديم. مدام چهره تب دار پسرك را با صورت بشاش فربد مقايسه مي كردم. مگر چه فرقي بينشان بود؟ تازه فربد با آن همه حمايت به زحمت نمره هايش به هجده و نوزده مي رسيد ولي آن پسرك بي پناه! تا سه روز هر دو به حال خود نبوديم. من شخصاً كلافه بودم. صداي تو رو خدا خانم. تو رو خدا آقا در سرم مي پيچيد و لحظه اي آرامم نمي گذاشت. هر پسري را در كوچه و خيابان مي ديدم علي در ذهنم تداعي مي شد. شب كه مي خوابيدم نمره هاي بيست دفترش جلوم رژه مي رفتند!
سه روز در اين باره حرف نزديم. نه راجع به نوزاد نه راجع به علي! احسان هم به شدت در فكر بود. هر بار بايد چند مرتبه صدايش مي زدم تا جواب مي داد. مي دانستم مثل خودم ذهنش سخت درگير پسرك پرورشگاهي است. شب سوم بود. سر به بازوي احسان دراز كشيده بودم. فكر علي كوچولو و اينكه آيا هنوز تب دارد يا نه كلافه ام كرده بود فكر مي كردم احسان خوابش برده. پس سعي كردم اشك هاي فرو ريخته ام بي صدا باشد تا بيدارش نكنم. به تنها چيزي كه ديگر فكر نمي كردم نوزاد كوچولويي بود كه احسان پيشنهاد داده بود.
ناخواسته قطره اشكم به روي بازوي لخت احسان چكيد. كمي تكان خورد و يك مرتبه بلند شد نشست. در تاريكي اتاق خواب و زير نور چراغ خواب برق چشمانش را ديدم. يك دستش را محكم در هوا تكان داد و گفت :
- گور پدر هر كي هر چي مي خواد بگه. مي ريم علي كوچولو رو مي ياريم.
به چشمانم نگاه كرد و پرسيد :
- تو هم همينو مي خواي مگه نه؟
ميان گريه بلند شدم و به گردنش آويختم. قدرت حرف زدن نداشتم. به نشانه موافقت سر تكان دادم.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:10 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل يازدهم - 4

همه چيز به سرعت انجام گرفت. احسان از من خواست كه تا كار تمام نشده، آن را علني نكنيم. روز بعد با هم به پرورشگاه رفتيم. از صبح به يك لوازم تحريري سفارش صد عدد دفتر فانتزي همراه با يك مداد سياه و مداد قرمز و پاك كن و تراش را كه يكي يكي كادوپيچ كند، داده بودم. سر راه جعبه كادوها را هم گرفتيم و رفتيم. دلم از شادي زياد پر پر مي زد و احساس مي كردم سعادت از دست رفته ام با ورود پسر كوچولو به خانه ام بر مي گردد. قبل از ظهر بود كه به پرورشگاه رسيديم. روز بيكاري من بود و احسان هم مرخصي گرفته بود.
بچه ها زير آفتاب گرم زمستاني بازي مي كردند. بي اختيار چشم به دنبال علي كوچولو گرداندم. ميان آن همه دختر و پسر قد و نيم قد پيدا كردنش آسان نبود ولي او را ديدم. كناري تنها نشسته بود و كتابي به دست داشت با ديدن ما نگاهي دلگير به ما انداخت و خيلي زود مسير نگاهش را به كتابش دوخت! خواستم به طرفش بروم. مهري عجيب مرا به سمت او مي كشيد. احسان مانعم شد. دستم را گرفت و به سمت ساختمان برد.
خانم مدير را در دفترش يافتيم. با ديدن نا به هنگام ما متعجب اما خوشرو به استقبالمان آمد! با من دست داد و رو به احسان گفت :
- از ديدن زودتر از موقع و مجدد شما خيلي خوشحال شدم اما راستش انتظار نداشتم! حقيقتاً پي گير مورد شما هستم.
اشاره به نشستن كرد و خودش هم رو به رويمان نشست. احسان بي تاب و بدون مقدمه تقريباً رفت سر اصل مطلب و گفت :
- ممنون. راستش تصميم ما عوض شد.
خانم مدير با فكري اشتباه نااميدانه نگاهمان كرد و پرسيد :
- يعني ديگه بچه نمي خواهيد؟
من لبخند زدم احسان در تصحيح صحبتش اضافه كرد :
- نه منظورم اين بود كه نوزاد نمي خواهيم. اومديم راجع به علي پرس و جو كنيم و اگر شد اونو به فرزندي قبول كنيم.
دهان خانم مدير از تعجب باز مانده بود. احسان دوباره پرسيد :
- امكانش هست؟
خانم مدير كه هنوز غافلگير و شوكه بود خنديد و جواب داد :
- چرا كه نه، راستش شما منو غافلگير كرديد. به هيچ وجه انتظارش رو نداشتم.
اين بار من پرسيدم :
- حالش بهتر شده؟!
خانم مدير سر تكان داد و گفت :
- اوه، البته. حالش كاملاً خوبه ولي از نظر ما نوعي افسردگي گرفته. حتي فكر مي كنيم ريشه اصلي مريضيش هم همين بود. اون بچه ي حساسيه، به تازگي تا كسي مي آد و مي ره به هم مي ريزه. متاسفانه بيشتر كساني كه به اينجا مراجعه مي كنند مثل شما نظرشان به بچه هاي كوچكتر و حتي بيشتر نوزاده.
احسان پرسيد :
- از اصليت اين بچه برامون بگيد.
خانم مدير با تاسف پاسخ داد :
- علي نوزاد چند روزه اي بود كه به اينجا آوردنش. اون قرباني اواخر جنگه، از بيمارستاني كه در آنجا به دنيا آمده بود انتقالش دادند. اينطور كه فهميده ام مادرش در حين زايمان و زير بمباران در بيمارستان فوت كرده. پدر و ديگر اقوامش هم زير آوار بمباران از بين رفته اند. اصليت اين بچه كُرده. هيچ شناسنامه و اوراق هويتي نداره. ما خودمون اسمش رو علي گذاشتيم. بهتون اطمينان مي دم كه بچه نجيبيه مي تونيد طي مراحل قانوني و تاييد پرورشگاه شناسنامه ي اونو به نام خودتون صادر كنيد.
پرسيدم :
- چه قدر طول مي كشه؟
خانم مدير با دلگرمي لبخند زد و گفت :
- خيلي زود يك يا دو هفته فقط بايد صلاحيت شما تاييد بشه.
احسان گفت :
- مي تونيم همين الان بهش بگيم؟
خانم مدير بلند شد. فرمي را از روي ميزش برداشت و به احسان داد.
- حتماً. من مطمئنم شما قبول مي شيد. تا اين فرم را پر كنيد مي گم علي رو بيارن.
خانم مدير خانمي را از بيرون صدا زد و چيزي به او گفت. چند دقيقه بعد آن خانم با علي كوچولو آمد. علي كه گويي انتظارش نمي رفت با ناباوري و ساكت نگاهمان كرد. چشماي درشتش برق مي زد ولي عكس العملي نشان نمي داد! با دقت بيشتري نگاهش كردم. عجيب كه حالت لب ها و چانه اش كپي احسان بود! خانم مدير چند دقيقه اي براندازش كرد و پرسيد :
- حالا كه بايد حرفي بزني نمي زني علي آقا. نظرت چيه؟
علي همچنان بهت زده ما را نگاه مي كرد. خانم مدير دوباره پرسيد :
- امتحان رياضي ات رو امروز چند گرفتي؟
علي همانطور كه به ما زل زده بود لب هايش باز و بسته شد.
- بيست.
من از پسرك شوكه تر بودم. با اين حال به خودم فشار آوردم بلند شدم. جلو رفتم و رو به رويش زانو زدم.
احسان هم به دنبالم آمد و كنارم ايستاد. محتاطانه دستي به سر پسرك كشيدم و پرسيدم :
- خوشحال نيستي؟
لرزش اشك چشم ها و لب هايش را لرزاند. هنوز هم باورش نمي شد. در يك لحظه ناگهاني دستم را ميان دستش گرفت و بوسه باران كرد. طاقت نياوردم محكم او را در آغوش گرفتم و گريه كرديم. بعد از من احسان او را بغل گرفت و بوسيد. چشم هاي او هم خيس بود. دست نوازشي بر سر پسرك كشيد سپس دستش را گرفت و رو به من گفت :
- من با علي آقا مي ريم كادوي بچه ها رو از ماشين بياريم.
با خرسندي سر تكان دادم. وقتي برگشتند همراه آن ها به اتاق ها رفتيم. علي هنوز بهت زده و دستپاچه اما پر غرور به دست خودش يكي يكي كادوها را بين بچه ها پخش كرد.
وقتي از او جدا مي شديم دوباره هاله غم در صورتش پيدا شد. خانم مدير و ما مطمئنش كرديم كه به زودي بر مي گرديم. از پرورشگاه كه بيرون آمديم حس مي كردم جگر گوشه خودم را در آنجا جا گذاشته ام.
همه چيز به خوبي پيش مي رفت. ما مورد تاييد قرار گرفته بوديم اما هنوز به هيچكس حتي عزيز و پدر جون هم نگفته بوديم. به محض اينكه خبر قبولي را شنيديم دست به كار شديم. اتاق اضافه را تميز كرديم و تخت و كمد و ميز تحرير و اسباب بازي ها و كتاب هاي جور و واجور و در كل هر چه كه فكر مي كرديم لازمه ي اتاق يك بچه ده ساله است را فراهم كرديم. چند پوستر بزرگ منظره و ماشين هاي كورسي هم به ديوار زديم. بعد از يك روز كار متوالي همه چيز مرتب و آماده بود. به اتاق كوچولو و آماده نگاهي ديگر انداختيم و به روي هم لبخند زديم. چراغ خواب آبي رنگ اتاق را روشن كرديم و لبه تخت نشستيم. روز بعد بايد احسان به اداره ثبت مي رفت و با تاييديه پرورشگاه شناسنامه پسرمان را مي گرفتيم. قبل از اينكه من حرفي بزنم احسان پرسيد :
- مژگان دلت مي خواد اسم پسرمون رو چي بذاريم؟
از شادي در پوست خودم نمي گنجيدم. رضايت و شادي را در نگاه و لحن احسان هم مي خواندم. گفتم :
- پيشنهادش از طرف خودت بوده. پس حق انتخاب هم با خودته.
نفس عميقي كشيد و بغلم كرد و گفت :
- هميشه دوست داشتم اگر پسري داشتم اسمش رو سياوش بذارم. نظرت چيه؟
سينه گرمش را بو كشيدم و به نشانه موافقت سر تكان دادم.
روز بعد تا ظهر احسان به مدرسه زنگ زد و خبر گرفتن شناسنامه سياوش فرهمند را با ذوق فراوان داد و اينكه غروب او را به خانه مي آورد! از قبل توافق كرده بوديم كه من در خانه منتظر آمدن آن ها بمانم.
ظهر كه به خانه رسيدم اول كاري كه كردم دوباره به اتاق سياوش سر زدم. همه چيز مرتب بود. خيالم راحت شد.
نهار مختصري خوردم و به آسودگي كمي خوابيدم. عصر كه بيدار شدم مشغول پختن شام شدم. مرغ سوخاري كردم و سيب زميني فراوان كه مي دانستم باب دندان بچه هاست سرخ كردم.
غروب دوش گرفته و مرتب اما هيجان زده منتظر نشستم. مگر دست خودم بود! همه كارهايم تمام شده بود لباسي قشنگ پوشيده بودم ولي با وسواس ناشي از هيجان دم به دم بلند مي شدم يك بار به اتاق بچه مان و يك بار به آشپزخانه سر مي زدم. چهره سياوش را در حالي كه ذوق زده و دستپاچه با همه در آنجا خداحافظي مي كرد در نظرم مي آوردم. چه سرنوشت عجيبي داشت اين بچه! سانحه از دست رفتن پدر و مادرش در نظرم آمد. چقدر وحشتناك! مشغول خواندن فاتحه براي آنها بودم كه صداي زنگ بند دل منتظرم را پاره كرد.
احسان كليد داشت و هميشه خودش در را باز مي كرد! مي دانستم زدن زنگ براي اين است كه به استقبالشان بروم با جان و دل و قلبي پر طپش به طرف در رفتم پشت در خوشبختي در وجود دو عزيز در انتظارم بود. خدايا شكرت احسان بود و پسرك قشنگي كنارش كه قدش كمي از زانوهاي احسان بلندتر بود با دسته گلي در دست! به محض ديدنم با صدايي رسا كه شرم آن كاملاً مشخص بود سلام كرد و دسته گلي مخلوط از رز قرمز و مريم را به طرفم گرفت و گفت :
- سلام اين گل ها براي شماست.
قلبم داشت از جا كنده مي شد. خم شدم و آغوشم را برايش باز كردم. محتاط و شرمگين جلو آمد. با دسته گلش بغلش گرفتم و گونه هاي يخ زده اش را بوسيدم. به زحمت جلوي اشك هاي شاديم را گرفتم تا او را ناراحت و هراسان نكنم. احسان لبخند به لب داخل آمد. در را بست دست به جيب برد و شناسنامه باز را جلو چشمانم گرفت.
يك دستم به پشت سياوش و با دست ديگر شناسنامه را گرفتم. سياوش فرهمند تاريخ تولد... شماره شناسنامه.... و غيره. زير آن در جدولي نام پدر، احسان، نام مادر، مژگان. اين همان خوشبختي كامل بود. خدايا باز هم ممنون. شناسنامه را جلو چشمان سياوش گرفتم و گفتم :
- بخون عزيزم. اين شناسنامه توئه!
نگاه حيرتزده اش را ميان صفحه گرداند. انگار هنوز هم باورش نمي شد با شك و ترديد به احسان نگاه كرد.
- براي منه؟ يعني اجازه دارم به شما بابا و مامان بگم؟
احسان با لبخند مطمئنش كرد به جاي او من جواب دادم :
- آره عزيزم. حتماً اين كار رو بكن و ما رو هم خوشحال كن.
معطل نكرد گل ها را به دستم داد و محكم صورتم را بوسيد. فرصت نداد و به طرف احسان برگشت. او هم برايش خم شد و دستش را دور كمر كوچك او قلاب كرد. صورت او را هم بوسيد. باز هم اشك هايم را كنترل كردم و پرسيدم :
- از اسم جديدت خوشت اومد آقاي سياوش فرهمند؟!
گرماي خانه بود يا هيجان كه گونه هاي سفيدش را گلگون كرده بود. فقط توانست سر تكان بدهد با خوشحالي بلند شدم. دسته گل را به دست احسان دادم، دست كوچك سياوش را گرفتم و گفتم :
- پس بايد يك چيز رو هم نشونت بدم. ولي بايد فعلاً چشمات رو ببندي.
با خوشحالي سر تكان داد :
- باشه.
فوراً چشم هايش را بست. احسان با رضايت به رويم لبخند زد و براي گذاشتن گل ها در گلدان به سمت آَشپزخانه رفت. سياوش را با چشمان بسته به طرف اتاقش بردم. در اتاق را باز كردم و اجازه باز كردن چشم هايش را دادم. در همان لحظه هم برق اتاق را زدم.
فكر مي كردم چشمان حيران و خوشحالش هر لحظه ممكن است از حدقه در بيايد. او به اتاق نگاه مي كرد و من به چهره ي دوست داشتني معصوم و هيجان زده او.
احسان كه آمد او هنوز بي حركت وسط اتاق ايستاده بود و نگاه مي كرد. به جاي او احسان به طرف كمد اسباب بازي ها رفت. آدم آهني را از روي آن برداشت. دكمه روشن آنرا زد و روي شيشه صاف ميز تحرير گذاشت آدم آهني با پاهاي چرخ دار شروع به راه رفتن كرد. دست و پاي آهني اش را به زحمت تكان مي داد و چند كلمه خارجي حرف مي زد. احسان به چهره مات شده سياوش نگاه كرد. با اشاره دست از او خواست به طرفش برود و پرسيد :
- مي فهمي چي مي گه.
سياوش خيره به آدم آهني به نشانه نفهميدن سر تكان داد. احسان با حالتي با مزه مثل آدم آهني شروع به راه رفتن و تكان دادن دست هايش كرد و گفت :
- من برات ترجمه مي كنم. مي گه : به خونه خوش اومدي آقا سياوش. به خونه خوش اومدي آقا سياوش.
خنده ي شاد و بلند سياوش در اتاق پيچيد. احسان بي وقفه مثل آدم آهني راه مي رفت و تكرار مي كرد. ديگر طاقت نياوردم! از اتاق بيرون آمدم و مهار اشكم را رها كردم. با عجله به دستشويي رفتم و راحت گريه كردم. كمي كه آرام گرفتم به چهره گريان خودم در آينه لبخند زدم و مطمئن شدم كه در خواب نيستم.
صورتم را شستم و به اتاق سياوش برگشتم. احسان مشتاق تر از سياوش اسباب بازي ها را براي او باز و روشن مي كرد. با ديدنم به صورت شسته ام لبخندي زد و گفت :
- مامانش، لطفاً شما بقيه چيزها رو نشونش بده تا من بيچاره لباس عوض كنم.
با خوشحالي و رضايت به طرفشان رفتم.
- چشم باباي محترم سياوش خان. در خدمتم!
احسان گونه من و سياوش را بوسيد و تنهايمان گذاشت جداً كه چه حال خوشي داشتم وقتي كه سياوش را با ديدن هر چيزي آنطور ذوق زده مي ديدم. هر چيز را كه نشانش مي دادم ناباورانه مي پرسيد :
- يعني اين هم مال منه؟
- آره عزيزم. همه اين اتاق مال سياوشه.
ولي باز با ديدن كاپشن براق و باراني همان سؤال را تكرار مي كرد. داخل كمدها، كشوها، كتاب هاي كتابخانه كوچك كمدش، لوازم تحرير و حتي كيف جديدي كه برايش خريده بوديم يكي يكي را برانداز مي كرد. اما هنوز جرات دست زدن نداشت. همه را خودم برمي داشتم و جلو چشمان حيرت زده اش مي گرفتم.
احسان با سه فنجان چاي در سيني وارد اتاق شد. سيني را روي پاتختي گذاشت و شيرجه به روي تخت زد.
- به به عجب تشك نرمي. خانم من از امشب كنار سياوش مي خوابم.
باز هم صداي خنده بلند سياوش فضاي اتاق و قلبم را لرزاند. من و احسان روي لبه تخت و سياوش روي صندلي جلو ميزش نشست و با هم چاي نوشيديم. سه فنجان در سيني بود! چه اتفاق لذتبخشي، و چه شيرين! بعد از آن بقيه جاهاي آپارتمان كوچكمان را به سياوش نشان داديم.
وقتي در دستشويي را باز كردم مسواك كوچكي كه پايين دسته آن خرسي خندان را نشان مي داد برداشتم و جلو صورت سياوش گرفتم.
- ببين عزيزم. خرسيِ مسواكت هر ظهر و شب براي شستن دندانهات صدات مي زنه. فراموش نكني؟
گردنش را به طرزي معصومانه كج كرد و ناگهان دو دستش را كه فقط به دور كمرم مي رسيد به هم قلاب كرد و گريه اش گرفت. احسان كه روي مبل جلو تلويزيون لميده بود و با تماشاي تلويزيون به ما هم نگاه مي كرد، با ديدن اين صحنه و صداي گريه سياوش با عجله جلو آمد. من هم دستپاچه شده بودم و نمي دانستم علت گريه سياوش چيست. احسان جلو او زانو زد و دستي به سرش كشيد.
- چيه پسرم؟ چرا گريه مي كني؟
چند لحظه اي هق هق گريه اجازه صحبت به او را نداد. من ايستاده دستم را به روي گونه خيسش كه به من چسبانده بود كشيدم و پرسشگر به احسان نگاه كردم. احسان سري برايم تكان داد و سوالش را دوباره تكرار كرد. سياوش گريان دستش را از دور كمر من باز كرد و به گردن احسان آويخت. احسان متحير دستي مهربان بر سر او كشيد و سرش را به روي شانه اش گذاشت. سياوش سر به شانه احسان و پشت به ما در حاليكه گريه اش با آسودگي همراه شده بود گفت :
- اينا همش خيلي خوبه. بگيد كه من خواب نيستم!
احسان لبخندي غمزده زد و جواب داد :
- تو هم براي ما خيلي خوبي پسرم. چراغ خونه ما شدي و مطمئنم كه هيچكدوممون خواب نمي بينيم.
من جلوشان زانو زدم. ديگر سعي در پنهان كردن اشك هايم نداشتم. دستم را به پشت سياوش كشيدم و گفتم :
- ما خيلي خوشحاليم كه تو پسرمون شدي.
برگشت و با چشمان اشكبار به روي ما خنديد.
- من هم خيلي خوشحالم. خيلي خيلي. بهتون قول مي دم پسر خوبي براتون باشم.
احسان به رويش خنديد و رو به من گفت :
- من مي گم بهتره همين امشب بريم خونه پدرت و رازمون رو بهشون معرفي كنيم.
اشكم را پاك كردم و خنديدم و گفتم :
- ولي من امشب به مناسبت ورود پسر قشنگمون مرغ با كلي سيب زميني سرخ كرده درست كردم.
احسان قيافه مسخره اي به خود گرفت و جواب داد :
- با عرض معذرت سر شما رو به ديدن خونه گرم كردم و تقريبا كلك سيب زميني ها رو كندم. مرغا رو هم بدون نون سه تايي كلكشون رو مي كنيم كه بتونيم يه سري هم به آشپزخونه عزيزت بزنيم. خوب فكري نيست؟
چشمهايم رو تنگ كردم و تهديدگونه براندازش كردم و در مقابل خنده هاي شاد سياوش به دنبال احسان دور اتاق دويدم.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:10 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل يازدهم - 5

معرفي سياوش به خانواده خودم سخت نبود. مهم خانواده شوهرم مخصوصا عكس العمل مادرشوهرم بود!
قبل از رفتن به خانه پدرجون به خانه مجيد تلفن زدم و خواستم به خانه پدر برود تا ما هم بياييم. مجيد پرسيد :
- باز چي توي آستينت داري كه اينطوري مي خواي خبرمون كني.
- يك چيز خوب. فقط بايد ببيني.
ناچار قبول كرد و ما هم راه افتاديم. درست مثل يك خانواده خوشبخت. من و احسان جلو و پسر نازنينمان روي صندلي عقب نشست و با خوش زباني رو به احسان گفت :
- بابا ماشينت خيلي قشنگه. عاليه!
احسان با شنيدن كلمه بابا از دهان او مغرورانه پاسخ داد :
- متشكرم پسرم.
نگاهش كردم و گونه هاي سرخش را زير نور خيابان ديدم. چه خوب بود!
مجيد و خانواده اش قبل از ما رسيده بودن. ماشين مجيد جلو در پارك بود. من و سياوش پياده شديم و صبر كرديم تا احسان ماشين را پارك كند. سپس سياوش را وسط خودمان قرار داديم و دستش را گرفتيم و زنگ زديم. طبق معمول فربد و فرگل دوان دوان براي استقبال عمه به بيرون دويدند ولي با ديدن ما همراه يك بچه غريبه جلو در خشكشان زد!
پاهاي سياوش از رفتن باز ايستاد و سرد نگاهشان كرد. لبخندي با احسان رد و بدل كرديم و آرام خطاب به سياوش گفتم :
- بريم پسرم... مي خوام با دختر دايي و پسر داييت آشنا بشي.
انگار پشت گرفت. نگاهي مطمئن به من و احسان انداخت و دوباره راه افتاد. عزيز هم كه گويي براي پيدا كردن علت سكوت غيرطبيعي اقدام كرده بود جلو در مات و مبهوت ماند!
از پله ها بالا رفتيم. دست سياوش را ول كردم و به دور گردن عزيز انداختم.
- سلام عزيز. دعوتمون نمي كني بياييم داخل؟!
هاج و واج و دستپاچه در حالي كه فقط به سياوش نگاه مي كرد جواب سلام من و احسان را داد و تعارف كرد.
- بفرماييد. بفرماييد قربونتون برم.
دست فربد و فرگل را كه همچنان مات بودند گرفتم و وارد شديم. عكس العمل ها يكسان بود. نگاه پدرجون و مجيد و تكتم هم در حين سلام و احوالپرسي به روي تازه وارد خيره بود! از همه خواستم بنشينند. احسان هم نشست و مسئوليت معرفي سياوش را به عهده من گذاشت.
همه منتظر بودند. فربد و فرگل كنار پدرجون نشستند. با خوشحالي تعظيمي كردم و گفتم :
- بنده مفتخرم كه پسر عزيزم، سياوش فرهمند رو به خانواده ام معرفي كنم. شناسنامه اون به اسم من و احسانه و از اين به بعد با ما زندگي مي كنه. ازتون توقع دارم شما هم مثل ما دوستش داشته باشيد.
چند لحظه سكوت بود و بعد صداي دست زدن تكتم! انگار بقيه تازه به خود آمده بودند. اما هنوز چهره ها بهت زده بود. همراه تكتم شروع به دست زدن كردند. به چهره نگران و گرفته سياوش لبخند زدم. دستش را گرفتم و جلو پدرجون ايستادم.
- اين آقاي با شخصيت پدربزرگ شماست و اگر خودشون اجازه بدن مي توني مثل فربد و فرگل پدربزرگ صداشون بزني.
پدرجون با قيافه اي گرفته و مغموم ناگهان جلو ما ايستاد و با ناراحتي گفت :
- اينطوري كه نمي شه. يعني چه؟
دلم ريخت! انتظار هر برخورد غير از اين را داشتم! نتوانستم حرفي بزنم. رنگ سياوش هم پريد. به جاي ما عزيز گفت :
- اِوا حسن آقا. يعني چه؟ اين چه برخورديه؟!
پدرجون با قيافه اي حق به جانب رو به او جواب داد :
- چه جور برخورديه؟ نبايد به من خبر مي دادند كه مثل دوتا نوه ديگرم جلوش قربوني كنم؟
نفس خسته و نگرانم را بيرون دادم و ولو شدم. پدرجون جلو سياوش خم شد و با يك حركت او را بغل گرفت. دوباره همراه بقيه دست زديم. سياوش خيلي زود خودش را پيدا كرد و در مقابل بوسه پدرجون چند ماچ آبدار از صورت اصلاح شده پدرجون گرفت.
فرگل با نارضايتي به پاهاي پدرجون آويخت. پدرجون ميان خنده خم شد و او را هم بغل كرد و به زحمت بلند شد. گونه هاي گلبهي فرگل را هم بوسيد و گفت :
- اي دختر خوشگل حسود. نتونستي ببيني.
تكتم كنارم نشست و خواهرانه دستم را فشرد.
- خبر از اين بهتر نمي شد مژگان جون. نمي دوني چقدر خوشحالم كردي. كار درستي كردي.
از او تشكر كردم. پدرجون بچه ها را روي زمين گذاشت صورت پدر را بوسيدم و تشكر كردم. دست سياوش را گرفتم و جلو عزيز راضي و خندان ايستادم. عزيز رو به سياوش نشون دادم و گفتم :
- اين هم فرشته مهربون. مامان بزرگته. همه مون بهش مي گيم عزيز. فكر مي كنم خوشحال بشه تو هم بهش بگي عزيز.
عزيز با خوشحالي دست او را گرفت و به روي زانويش نشاند.
با خوشحالي او را بوسيد و سياوش هم عزيز را بوسيد. مجيد جلو آمد دست سياوش را گرفت و به طرف خودش كشيد.
- به مامانت زحمت نمي دم. من هم بهترين دائي دنيا، دايي مجيدم. به به، چه پسري.
و او را بغل كرد. صورتش را مي بوسيد كه باز فرگل ناراضي تر از قبل جلو آن ها ايستاد.
مجيد چند لحظه چشمانش را بست و گفت :
- اوه اوه. وضع خرابه!
سياوش را از بغلش پايين گذاشت و هر دو جلو فرگل ايستادند. مجيد آن ها را به هم معرفي كرد.
- آقا سياوش اين هم خوشگل ترين دختر دنيا كه همه ديكته هاش بيست شده. فرگل خانم.
اين را كه گفت لبخندي مغرورانه لب هاي قلوه اي فرگل را باز كرد. سياوش هم به او لبخند زد. مجيد فربد را جلو آورد.
- آقا فربد شايسته هم شايسته ترين پسردائيِ دنيا!
فربد مردانه دست جلو آورد. سياوش لبخند زد و دستش را پيش برد. براي چندمين بار صداي دست زدن بلند شد.
مجيد تكتم را هم معرفي كرد و او هم سياوش را بوسيد.
مجيد كنار گوش فربد چيزي گفت. فربد فورا بيرون دويد و چند دقيقه بعد با يك نوار كاست برگشت مجيد آن را گرفت و داخل دستگاه گذاشت. صداي شاد آهنگ را زياد كرد و همراه فربد و فرگل شروع به رقصيدن كرد.
چند دقيقه گذشت و همه دست مي زديم كه پدرجون بلند شد با شعف دست سياوش را كشيد و به مجيد و بچه هايش ملحق شد. سياوش رقص بلد نبود ولي هر طور بود دست و پايش را تكان مي داد و در حاليكه يك لحظه خنده از لبش محو نمي شد با آن ها مي رقصيد.
از خوشحالي روي پا بند نبودم. مدام مي گفتم و مي خنديدم.
شب بسيار خوبي بود. سياوش با وجود كوچكي و با اينكه يك بچه پرورشگاهي بود فَنِ بيان بالا و اعتماد به نفس خوبي داشت. خيلي خوب با همه جوش مي خورد و به راحتي با بچه ها ارتباط برقرار مي كرد.
عزيز كه سر از پا نمي شناخت با عجله شام آماده كرد. خورديم و خنديديم. شاديمان را با هم قسمت كرديم. از اين بهتر نمي شد.
آخر شب كه مي خواستيم به خانه هايمان برويم پدرجون قول فردا شب را گرفت كه جگر گوسفندي را كه قصد قرباني كردن جلو سياوش را داشت تازه تازه به سيخ بكشيم و بخوريم.
چقدر خوب بود، وقتي مجيد و زنش همراه بچه هايشان خداحافظي مي كردند، ما هم با بچه مان خداحافظي كرديم! چه وقت ها كه با حسرت آرزوي ديدن اينچنين صحنه هايي رو مي كشيدم.
همه چيز عالي و دور از انتظار بود. سياوش بعد از كمي شيرين زباني داخل ماشين خوابش برد. برگشته بودم دستم را به صندلي تكيه داده و با لذت به چهره معصومش در خواب زل زده بودم.
احسان در حين رانندگي نگاهم كرد و لبخند مهربان هميشگي اش را نثارم كرد. آهسته گفتم :
- فكر مي كنم امشب به اندازه همه عمرش شاد بود. چقدر مي خنديد. چه راحت با بچه ها گرم گرفت.
- براي همه مون شب خوبي بود. پدر و بقيه خانواده ات مثل هميشه سنگ تموم گذاشتن. خدا كنه روز جمعه كه رفتيم خونه مامان او هم راحت قبول كنه.
در يك لحظه از يادآوري مادرشوهرم و عكس العملش قلبم گرفت! كاش همانطور كه احسان مي گفت بشود.
وقتي احسان ماشين را در پاركينگ پارك كرد و خواست سياوش را بغل كند او از خواب پريد.
وحشتزده به اطرافش نگاه كرد! احسان نوك بيني اش را بوسيد و گفت :
- ببخش پسرم. مي خواستم ببرمت خونه مون.
خيال پسركم راحت شد. فورا سرپا ايستاد.
- نه باباجون خودم ميام.
به بالا كه رسيديم بلاتكليف ايستاد. مي دانستم براي شب اول احتياج به همراهي دارد. در حال رفتن به اتاقم سعي كردم خيلي طبيعي باشم. بلند گفتم :
- آقا سياوش مگه صداي خرسيِ مسواكت رو نمي شنوي؟!
احسان برايش ابرو بالا انداخت و خنديد و گفت :
- چرا مي شنوه. اجازه بديد راهنماييشون كنم تا لباسهاشون رو عوض كنن بعد حتما.
مطيع و خوشحال به دنبال احسان به اتاقش رفت و چند دقيقه بعد با لباس راحتي همراه احسان بيرون آمد و به طرف دستشويي رفت. وقتي در آمد به طرف ما آمد و دندانهاي سفيدش را نشان داد.
- خوبه؟ تميز شده؟
سرحال مشتم را برايش تكان دادم و گفتم :
- عاليه پسرم. بريم تا چراغ خوابت رو روشن كنم ببيني. بهتره زودتر بخوابي. صبح اول وقت خودم مي برمت براي ثبت نام.
بعد از بوسيدن احسان او را به اتاقش بردم. وقتي روي تختش خوابيد پتو را به رويش كشيدم، گونه نرمش را بوسيدم. او هم صورتم را بوسيد. چراغ خوابش را روشن كردم و شب بخير گفتم. قبل از اينكه در را ببندم شنيدم كه گفت :
- مامان جون. خيلي دوستت دارم.
سرمست از شادي انگشتانم را برايش تكان دادم و در را بستم. در اين لحظه زيبا فقط شانه احسان مكمل بود و بس. قبل از خواب هر دو با هم به او سر زديم. به آرامي نفس مي كشيد.



***


روز بعد او را به نزديكترين مدرسه محل زندگي مان بردم و ثبت نام كردم. مدير مدرسه كه نمره هاي درخشان او را ديد با اينكه اواسط سال تحصيلي بود از آمدنش استقبال كرد. صبر كردم تا او را به كلاسش بردند. در آخرين لحظه با هيجان دستم را فشرد. صورتش را بوسيدم تا احساس آرامش كند و برايش دست تكان دادم وقتي با لباس هاي فرم قشنگ و نوَش و كيف كوله اي روي صندلي نشست دلم از شعف فريادي زد. پسر من بود كه به مدرسه مي رفت!
ظهر دوباره خودم به دنبالش رفتم. به همان يك بار مسير را خوب ياد گرفته بود. خيالم از اين بابت راحت شد. دو تايي با هم نهار خورديم و بعد از استراحت كوتاهي همانطور كه پدر جون خواسته بود زودتر به خانه شان رفتيم. چونكه اعتقاد داشت گوسفند بايد قبل از غروب قرباني شود.
همه چيز خوب و مرتب و همانطور كه حدس مي زدم پيش مي رفت. قصاب گوسفند را سر بريد و پدر جون همراه سه نوه اش از روي خون گذشت. سياوش كه فهميده بود اين كار محض خاطر اوست از خوشحالي سر از پا نمي شناخت. مدام مي خنديد.
مجيد كه آمد و همراه بچه ها كنار قصاب در حال كار ماند پدر جون با ما به اتاق آمد. فرصت خوبي بود تا همه قضايا را تعريف كنم. عزيز و تكتم اشك هايشان را پاك كردند پدر جون با تاثر گفت :
- كارتون عالي بود دخترم. ايشاالله كه خوشبخت بشيد.
عزيز بيني بالا كشيد و با عجله بلند شد.
- يك كيك عالي به همين مناسبت پختم. آماده كنم تا آقا احسان بياد با چايي بخوريم.
به نظر من اين بهترين روي زندگي بود. مجيد و پدر جون هدايايي براي سياوش تهيه كرده بودند. وقتي همه دور هم جمع شديم عزيز و فرگل آنرا به سياوش دادند و همه دوباره سياوش را بوسيدند.
آخر شب كه مي خوابيدم تنها نگراني ام فردا جمعه و مادر شوهرم بود. بيشتر خودم را به شوهرم چسباندم.
تا او را داشتم غمي نبود!



***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:11 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

به عادت اغلب جمعه ها هنوز همه نهار منزل مادر شوهرم جمع مي شديم و مرحله سخت همينجا بود!
احسان كه خيلي راحت بود ولي انگار نگراني من به سياوش هم سرايت كرده بود. داخل ماشين احسان مدام براي ما لطيفه تعريف مي كرد و خودش بلندتر از ما مي خنديد.
عمداً كمي ديرتر رفتيم تا همه رسيده باشند. صحنه منزل پدر جون تكرار شد. اول بچه ها كه به استقبالمان دويدند همگي در جا خشك شدند! سپس هما و هانيه كه در حال احوالپرسي و روبوسي نگاه متحير به سياوش داشتند و سياوش با نگراني دست من و پدرش را محكم چسيده بود.
حسام با روزبه از دستشويي بيرون آمد. سوسن نشسته بود و مادر شوهرم از آشپزخانه سرك كشيد. استرس شديدي داشتم و سعي مي كردم در حين احوالپرسي به كسي نگاه نكنم!
احسان بعد از دست دادن با هادي آقا و آقا رضاي متحير به طرف مادرش رفت. مثل هميشه او را بوسيد دستش را گرفت و به طرف اولين مبل سر راهش آورد. وظيفه معرفي اينجا به عهده او بود.
سياوش حالا تنها دست مرا مي فشرد. بهترين عكس العمل متعلق به سوسن بود كه خيلي زودتر به خود آمد. بعد از بوسيدن من دستي به سر سياوش كشيد و بلند گفت :
- به به چه پسر قشنگي اسمش چيه مژگان جون؟
آب دهانم را قورت دادم به جاي من احسان كه لبه مبل كنار مادرش نشسته بود بلند گفت :
- خانم ها، اقايان بفرماييد بشينيد تا اين پسر خوشگل و آقا رو بهتون معرفي كنم.
همه مطيعانه نشستند و يك چشم به سياوش يكي به احسان و يكي به مادر داشتند. ظاهراً در همان چند دقيقه حدس هايي زده شد! احسان خندان اشاره به سياوش كرد تا به طرفش برود. سياوش به من نگاه كرد برايش سر تكان دادم. دستم را رها كرد و به سمت احسان رفت، احسان دستش را به روي شانه او گذاشت و ادامه داد :
- پسرم سياوش فرهمند! البته پسر من و مژگان! پسر خيلي خوبيه كلاس سومه با نمره هايي بسيار عالي. اميدوارم شما هم مثل ما دوستش داشته باشيد.
اول لبخندهاي متحير و سپس هما بود كه در كنار احسان دست سياوش را در دست گرفت. سرم را پايين انداختم. جرات نگاه كردن به كسي خصوصاً مادر شوهرم را نداشتم.
فكر مي كنم اول احسان بود كه دست زد و بقيه همراهيش كردند. سپس مثل من يكي يكي همه را معرفي كرد. اول مادر شوهرم را.
- مادر بزرگت سياوش جان. مي توني مثل بقيه مادرجون صداش بزني.
آرام سرم را بالا گرفتم. يخ هاي تحير مادر شوهرم هنوز باز نشده بود. رنگ پريده اش هم جاي نگراني داشت به جاي او سياوش دست در گردنش انداخت و او را بوسيد.
احسان معطلي را جايز ندانست دست او را گرفت و به طرف هما و هانيه كشيد. آن ها همانطور كه انتظار مي رفت با حيرت ولي لذت او را بوسيدند. هادي آقا و آقا رضا با او دست دادند .ولي حسام او را روي زانويش گذاشت و او را بوسيد. روزبه فوراً دويد و با حس مالكيت زانوي ديگر پدرش را اشغال كرد. حسام او را هم بوسيد و خطاب به سياوش گفت :
- من خيلي خوشحالم كه روزبه پسر عمويي به خوبي تو داره.
و رو به روزبه پرسيد :
- مگه نه پسرم؟
روزبه ناراضي چيزي كنار گوش حسام گفت و او خنديد. سوسن كنار حسام دست به سر سياوش كشيد و به من و احسان تبريك گفت. احسان با حرارت مشغول معرفي سياوش به بچه هاي ديگر بود كه مادر شوهرم هما را صدا زد. دستش به روي قلبش و رنگش بدتر برگشته بود. توجه ها به سمت او برگشت. با اشاره اي كه به آشپزخانه كرد هما منظورش را فهميد و فوراً براي آوردن قرص هايش رفت. احسان و حسام به كمكشان رفتند. قيافه سوسن از اذيت شدن آن ها باز بود. انگار همه منتظر انفجار مادر شوهرم بودند، كه خدا را شكر نشد. از بعد قضيه دنيا آمدن روزبه براي حفظ پسرش هم كه شده هيچ جسارتي به من نكرده بود. البته يك قسمت عمده آن هم مربوط به بي حرمتي هاي سوسن و حرمت داري هاي من مي شد. تا كمي حالش رو به راه شد احسان به هانيه گفت :
- شايد مامان خسته است. بهتره ببريدش توي اتاق كمي استراحت كنه.
به اين ترتيب فرصت حرف اضافه به هيچكس حتي مادرش را نداد.
صداي زمزمه هاي مادرش از اتاق، همراه گريه اش و متعاقب صداي هيس هيس هاي هما و هانيه مي آمد. نشنيده همه حرف هايش را مي دانستم! مسلماً مي سوخت كه چرا بايد مشكل از من باشد و به جاي بچه خود احسان يك بچه پرورشگاهي را به جاي نوه اش معرفي كنند.
اعصابم به هم ريخته بود. خصوصاً كه سوسن هم در كنارم به خاطر غافلگيري امروز كه فكر مي كرد عمداً و محض اذيت آن ها بوده از من تشكر مي كرد و حالي با خودش مي كرد.
براي اينكه صداهاي اتاق را نشنوم به آشپزخانه رفتم و براي خودم چاي ريختم. حسام همكاري كرد و صداي تلويزيون را زياد كرد و همراه بچه ها گرم بازي شد سياوش را در كنارش داشت و سعي در آن مي كرد هر چه زودتر بين آنها رابطه برقرار كند. احسان هم خيلي طبيعي مثل گذشته در كنار هادي آقا نشست و با آن ها صحبت مي كرد.
مادر شوهرم براي نهار از اتاق بيرون نيامد. محيطي غير طبيعي به وجود آورده بود كه باعث خفگي ام شد. بعد از نهار نگاهي ملتمس به احسان كردم معني نگاهم را فهميد و عزم رفتن كرد. هانيه با ناراحتي پرسيد :
- كجا داداش به اين زودي؟
احسان به خاطر اينكه كسي را ناراحت نكند به شوخي بادي به غبغب انداخت و گفت :
- بايد بريم هانيه جان. پسرم فردا امتحان داره.
همه به او خنديدند. جلو در اتاق با مادر شوهرم خداحافظي كردم. مسلماً حالا چشم ديدنم را نداشت همين بهتر كه جلو نمي رفتم. با غيض و از روي اكراه كه آن هم محض خاطر احسان بود جواب خداحافظي ام را داد و بلافاصله از آن محيط خفقان آور بيرون زديم و راحت شدم. با گذشت اين چند ساعت و معرفي سياوش به آن ها انگار باري سنگين از روي دوشم برداشته شد.
نه داخل اتومبيل و نه در خانه، هيچكدام حرفي در اين باره نزديم. همه اين ها را به چشممان مي ديديم. هنوز تازه فهميدن فاميل و برخورد آن ها در پيش داشتيم.
مسلماً عاقل ترها درك بهتري داشتند. بقيه را هم بايد به حال خود مي گذاشتيم. چيزي كه مسلم بود تا مدتي سوژه داغ و جديد مجالس مي شديم ولي به محض پيدا شدن موضوعي تازه و همچنين گذشت زمان همه چيز به حالت عادي برمي گشت. از همه بهتر اين بود كه تا مدتي از همه فاصله بگيريم. همان چيزي كه دلم مي خواست! جمع سه نفري ما آنقدر گرم و بي هياهو بود كه به هيچ وجه نمي خواستم با برخوردها و حرف هاي نامربوط طوفاني اش كنم. تا مدتها تنها اميد ما فقط خانه پدر جون و داداش مجيد بود.
البته با هما و هانيه و حسام هم مشكلي نداشتيم ولي بالاخره احتمال بودن مادرشان در آنجا وجود داشت.
سياوش بچه خوب، عاقل و با هوشي بود. نمره هاي بسيار خوب كه همه از استعداد خودش بود ما را به سر ذوق مي آورد. سعادت به خانه و زندگي ما رو آورده بود و هر چه مي گذشت بيشتر از پيش از انتخابمان راضي مي شديم. با گذشت بيشتر زمان صبر ما ثمر داد و سياوش در همه جا مورد توجه قرار گرفت. حتي توجه مادر شوهرم. او كه اوايل ورود سياوش از او فاصله مي گرفت كم كم با رفتارهاي او كه با مادر جون مادر جون گفتن هاي شيرينش رابطه را با او برقرار كرد حتي بهتر از پسر حسام! روزبه به واسطه مادرش زياد با مادر شوهرم صميمي نمي شد ولي سياوش مصمم اين رابطه را به وجود آورد.
هر وقت به آنجا مي رسيديم به گردن او مي آويخت چند ماچ آبدار و چند مادرجون گفتن غليظ و بعد دفترها و نمره هاي عالي اش را به او نشان مي داد طوري كه مادر شوهرم هر هفته بي صبرانه منتظر او بود و در خفا جايزه هايي كه براي ديدن نمراتش مي خريد دور از چشم بقيه در كيفش پنهان مي كرد و با لذت او را مي بوسيد.
هر چه سعادت رو به خانه ما آورده بود بر عكس زندگي حسام و سوسن روز به روز بدتر مي شد و حسام هر روز بيشتر از زندگي فاصله مي گرفت.
برايشان از صميم قلب دعا مي كردم و همچنين براي خودم كه خوشبختي را از من نگيرد. سياوش كه پسرم شد بيست و نه ساله بودم.
سياوش اميد و افتخار من و پدرش و كم كم ديگران شد. هر روز كه مي گذشت بيشتر به انتخابمان مي باليديم ابتدايي را ممتاز مدرسه معرفي شد و در مقطع راهنمايي نمونه تر.
اواخر سال سوم راهنمايي بود كه مادر شوهرم در بيمارستان وقتي دار فاني را ترك مي كرد دستان سياوش را در دست مي فشرد. براي همه روشن بود كه سياوش را بيشتر از هر كس دوست داشت.




پايان فصل يازدهم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:12 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل دوازدهم - 1

پنج سال از آمدن پر بركت سياوش به خانه خوشبختي ما مي گذشت و حالا او بعد از دادن آزمون ورودي آماده رفتن به دبيرستان تيزهوشان بود و باعث افتخار من و پدرش و فاميل!
فربد يك سال از سياوش بزرگتر بود. مجيد هر چند مي كوشيد و تلاش مي كرد پسرش به پاي سياوش نمي رسيد و او را حرص مي داد.
فرگل كلاس پنجم بود و هر چه بزرگتر مي شد خوشگل تر و خانم تر به چشم من كه نظري به او داشتم مي آمد. اين نظر رازي بود بين من و احسان كه به پسرمان مي باليديم اما مطمئناً قصد نداشتيم نظرمان را تحميل كنيم.
روزبه هفت ساله و كلاس دوم بود و بي نهايت به عمو احسان و پسر عمويش علاقه داشت. رابطه حسام و سوسن به مراتب بعد از فوت مادر شوهرم كه ديگر كسي به كارشان دخالت نمي كرد بدتر شده بود. البته اين بدتري بي تفاوتي سوسن نسبت به حسام بود كه به هيچ وجه نمي خواست يك دندگي را كنار بگذارد و كمي با حسام راه بيايد. به نظر همه هيچ كاري از هيچ كس غير از خودشان ساخته نبود ولي به نظر من حسام كاملاً بريده بود و مطمئناً تمام تحملش به خاطر روزبه بود.
سوسن همانطور جلف لباس مي پوشيد و آرايش هاي غليظش كاملاً به چشم مي آمد. به نظر هيچكدام ما پسنديده نبود چه برسد به حسام كه زماني به غيرت و تعصب زبانزد بود. هما گاهي به حال حسام كه روز به روز كم حرف تر مي شد قطره اشكي مي ريخت و مي گفت :
- خدا بيامرزه مامان رو. سوسن لقمه اي بود كه مامان به زور توي سفره حسام بيچاره گذاشت و خودش هم پا به پاي اون بعد از كلي حرص خوردن دق كرد.
هانيه در ادامه حرف او مي سوخت و ادعا مي كرد.
- حسام با اين قد و بالا و برازندگي چشم خورد و سوخت.
برعكس زندگي پر سعادت ما زندگي او باعث تاثر همه بود.

***
به شروع سال تحصيلي چيز ديگري نمانده بود. سياوش آنقدر حيا داشت كه هيچ چيز نمي طلبيد. اين من و احسان بوديم كه به فكر او و خريد لوازمش بوديم.
مراسم سالگرد مادر شوهرم را هما در خانه بزرگش برگزار كرد. يك مراسم عصرانه بود و شب احسان به دنبالم آمد. حسام نيامده بود و معمولاً نمي آمد. مخصوصاً وقتش را براي سوسن نمي گذاشت و تا آخر شب باشگاه مي ماند.
سوسن خواست براي رفتن آژانس بگيرد ولي من نگذاشتم و گفتم كه ما او را مي رسانيم.
وقتي خداحافظي كرديم و داخل ماشين نشستيم احسان از او حال حسام را پرسيد. سوسن با لحني ناراحت جواب داد :
- كي حسام رو مي بينه؟
و متعاقب اين حرف اشكش سرازير شد.
- شب ها خيلي دير وقت مي ياد و صبح زود هم مي ره، حتي باعث شده روزبه هم از من فاصله بگيره.
احسان با ناراحتي سري تكان داد و خواست حرفي بزند كه نگاهش كردم. حرفش را خورد و چيزي نگفت به نظر من سرزنش كردن سوسن فايده اي نداشت خصوصاً از طرف ما كه خانواده شوهرش بوديم و فكر مي كرد بر ضد او هستيم. برگشتم و محض دلداري گفتم :
- خودت رو ناراحت نكن سوسن جون. توي هر زندگي مشكلات و اين مسائل هست.
و جعبه دستمال را جلوش گرفتم. برگي كند و در حال پاك كردن اشك هايش گفت :
- مسائل ما خيلي بيشتر از اونيه كه فكر كني. تو نمي فهمي من چي مي گم چونكه آقا احسان خيلي دوستت داره.
با لبخند جواب دادم :
- به نظر من آقا حسام هم خيلي خانواده دوسته. فكر مي كنم اگر كمي تطابق نظر بينتون صورت بگيره همه چيز حل مي شه.
با وقاحت جلو احسان جواب داد :
- چرا بايد اين تطابق از طرف من كنترل بشه. اون خيلي خودخواهه و مي خواد من اونطوري باشم كه اون مي خواد ولي خودش نه.
مطمئناً صحبت هاي او درست نبود و مطمئن تر از آن، سوسن منطقي نداشت كه اگر حرفي بزنم بپذيرد احسان حرص مي خورد و به خاطر خواهش من به زحمت خودش را كنترل مي كرد.
براي آرامش سوسن دستم را روي دستش گذاشتم. كاري ديگر براي او از دستم ساخته نبود بنابراين براي ختم اين صحبت بي سرانجام گفتم :
- اشتباه نكن. من مطمئنم هر دوي شما خوبيد و انشاالله با گذشت زمان همه چيز به خوبي حل مي شه اگر كاري از دست ما ساخته بود حتماً كمكت مي كرديم.
سوسن با تاسف سر تكان داد :
- بر عكس هر چه زمان مي گذره رفتار او بدتر مي شه كه بهتر نمي شه. مي تونم خواهشي ازت بكنم؟
فكر نمي كردم بتونم كاري برايش بكنم. با اين حال جواب دادم :
- حتماً سوسن جون. خوشحال مي شم.
- تو به خاطر رشته تحصيليت خيلي خوب حرف مي زني. مي تونم خواهش كنم كمي با حسام صحبت كني؟!
در آن واحد بدنم مور مور شد. از من چي مي خواست؟ من با حسام حرف بزنم؟ چي بگم؟ شكست زندگي اش را به رخش بكشم؟ چي عنوان كنم؟ نصيحتش كنم كه چرا با سوسن كنار نمي آيد؟ واي خداي من! نه.
سكوتم كه زياد شد دوباره گفت :
- خواهش مي كنم مژگان جون. شايد صحبت هاي تو تاثير گذار باشه.
قاطعانه سر و دست تكان دادم :
- نه سوسن جون از من چنين چيزي نخواه.
سوسن مظلومانه گردنش را كج كرد و ملتمسانه گفت :
- دوباره خواهش مي كنم. مطمئنم، چونكه تو رو قبول داره.
چه بدتر. امكان نداشت. من طي اين مدت پانزده ساله هنوز يك بار هم چشم در چشم با او حتي احوالپرسي هم نكرده بودم چه برسد به اينكه رو به رويش بنشينم و نصيحتش كنم! اصرارهاي سوسن بي نتيجه بود وقتي جلو خانه اش پياده مي شد كمي دلخور بود اما به نظرم مي ارزيد به اينكه خواسته اش را قبول كنم دوباره كه راه افتاديم احسان با لحني عصبي گفت :
- احمق خيال مي كنه فهم و شعور بستگي به رشته تحصيلي داره. نمي دونم حسام بدبخت چطور تا حالا با اين تاب آورده.
به قدري سوسن ذهنم را آشفته كرده بود كه جوابي به احسان ندادم.
شب بعد سر ميز شام احسان بدون مقدمه رو به من گفت :
- مژگان، از ديروز كه فكر مي كنم مي بينم بد هم نيست كه دو كلام با حسام حرف بزني ها. هر چي نباشه به قول سوسن طرز صحبت كردن در اين باره مهمه تو كه بلدي.
غذا راه گلويم ماند و متعجب نگاهش كردم. خودش دست قاطعانه اي بالا برد و ادامه داد :
- مي دونم الان مي خواي بگي من از حسام خجالت مي كشم. تا حالا با او رو در رو نشدم و از اين حرف ها ولي عزيزم فكر كن اون هر كس ديگه هست به غير از حسام. فكر كن پدر يكي از شاگرداته!
اشتهايم خود به خود كور شد. بشقابم را كنار كشيدم و جواب دادم :
- از اين بهانه ها كه گفتي بگذريم آخه چي بايد به اون بگم؟ ما كه مي دونيم حق داره. اونكه بايد راهنمايي بشه و البته به گوش هم بگيره سوسنه نه حسام. از اون گذشته، فكر مي كني حسام كم كوتاه اومده؟ چي كار كنه ديگه بيچاره؟ روزي يك خوراك كتك مي زنه زن و بچه اش رو؟!
- حرفت درست ولي بايد يك نفر كم بياره ديگه. اين كه زندگي نيست اون ها دارند.
- به هر حال مشكل خودشونه و خودشون هم بايد حلش كنند. بچه كه نيستند.
در همين موقع صداي زنگ تلفن صحبت ما را قطع كرد. از پشت ميز بلند شدم و گوشي را برداشتم...
- الو بفرماييد.
- سلام مژگان جون.
- تويي سوسن جان سلام. حالت چطوره؟
- اي. بد نيستم. با تنهايي مي سازم!
صداي محزونش نگرانم كرده بود. با اين حرف مطمئن شدم قضيه مربوط به خواهش ديروز است. براي اينكه فكرش را از ذهنم دور كنم گفتم :
- مي يومدي اينجا. خوشحال مي شديم. آقا حسام آخر شب مي اومد دنبالت.
- نه بابا. امشب رو اينطوري بگذرونم. شب و روزهاي ديگه چي؟
با خودم گفتم : تو هم اونقدرها بد نمي گذروني. از سكوت حسام استفاده مي كني يا مهموني مي ري يا مهموني مي دي.
گفتم :
- سخت نگير. درست مي شه.
با لحني بغض آلود جوابم را داد :
- مژگان حسام تو رو قبول داره. خواهشم رو رد نكن. لااقل به خاطر روزبه.
زبانم بند آمد. آخر چرا نمي خواستند بفهمند كه اين كار براي من از خودكشي سخت تر است. سري به احسان كه مخاطبم را شناخته بود تكان دادم. دستش را به روي ميز تكيه چانه اش داد و به ظاهر بي طرفانه شانه بالا انداخت. با آوردن اسم روزبه راه شانه خالي كردن را برايم نگذاشت مردد جواب دادم :
- گيرم انداختي سوسن جون! با اينكه سخته ولي به خاطر تو و روزبه درباره اش فكر مي كنم و خبرت مي كنم.
سياوش همراه لبخند موذيانه خنديد. براي شام تشكر كرد و به اتاقش رفت. عاجزانه به احسان گفتم :
- خيلي سخته!
دستم را فشرد و ملتمسانه جواب داد :
- محض رضاي خدا سعيت رو بكن. سوسن خسته شده كه رو به تو آورده.
ناچار تسليم شدم! با اينكه خيلي خيلي طاقت فرسا بود.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:12 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها