پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:06 AM
فصل دهم - 4
عفت خانم روي دو زانو به ديوار تكيه داده بود دو دستش را زير چانه اش گذاشته بود و با گريه به ما نگاه مي كرد. با رفتن بچه ها به طرفش رفتم و كنارش نشستم. دستم را روي زانويش گذاشتم و گفتم :
«بفرماييد شربتتون گرم مي شه. »
با اين حرف من گريه اش تبديل به هق هق شد و دو دستش را روي صورتش گذاشت. صبر كردم تا كمي آرام گرفت. بدبختي خودم را فراموش كردم. با ديدن بچه ها كه با حرص كلوچه ها را مي بلعيدند اشكم در آمد. آيا اگر بچه من هم مي بود اينطور بيچاره بود؟!
با آرام گرفتن عفت خانم اشك هايم را پاك كردم و پرسيدم :
« چرا فكر مي كني كه من نفرينت مي كنم؟ »
لب هايش را بغض جمع كرد و با صدايي لرزان جواب داد :
« من شوهرت رو ازت گرفتم. اين كافي اين نيست »
با لبخندي تلخ گفتم :
« ارزونيِ شما. همينكه اون نامرد با من كاري نداشته باشه راضيم. باور كن من دوستش ندارم. »
باز هم از تعجب دهانش باز مانده بود! ليوان شربت را برداشتم و به دستش دادم و گفتم :
« نفرين كنم. اصلا چرا بايد به خاطر اينكه حبيب مثل بلا بهت نازل شده نفرينت كنم؟! »
دوباره اشكش سرازير شد و گفت :
« راست مي گي خانم جان »
و سر تكان داد و با شرمندگي زياد پرسيد :
« شما بچه نداريد نه ؟ »
دوباره به تلخي لبخند زدم.
« نه عفت خانم. ناكارم كرد. ديگه بچه دار نمي شم ولي حالا خدا رو شكر مي كنم كه بچه اي با اين پدر ندارم »
با غصه به بچه هاي معصومش نگاه كرد.
« نامردِ نفهم اين فرشته ها رو نمي بينه. دلش پسر مي خواد. »
به اصرار از او خواستم تا شربتش را بخورد. بچه ها بعد از خودن كلوچه دوان دوان به سمت ما امدند و بدون گفتن حرفي در كنارم ايستادند. فهميدم چه مي خواهند. صورت هاي كثيفشان را بوسيدم و به آشپزخانه رفتم. گيلاس ها را شستم و برايشان در سبد ريختم. هر چه كلوچه داشتم در پاكتي ريختم و بيرون امدم. بچه ها جلو در آشپزخانه منتظر بودند. سبد را كه گرفتند خودشان به طرف ديگر حياط رفتند. كنار عفت خانم نشستم پاكت كلوچه ها را زير چادرش گذاشتم و گفتم :
« اميدوارم اينبار يه پسر بياري. بلكه به اون هوا حبيب آدم بشه. »
خواست پاكت كلوچه ها را پس بدهد كه به زور دوباره زير چادرش بردم. بچه ها سير و پر، كنار سايه مي خنديدند عفت خانم بلند شد و يك مرتبه به گردنم آويخت.
« بي بي جان از من چيزي به دل نگيري و شكايت نبري كه بي تقصيرم و ناچار. »
دستش را از دور گردنم باز كردم و گفتم :
« مي دونم. غصه نخورد و فقط يه پسر براش بيار. ديگه اينكه ازت خواهش مي كنم اينجا نيايي. »
صورتش را با چادر پوشاند.
« شرمنده ام »
تا جلو در بدرقه اش كردم و بعد پشت در نشستم و زار زار گريه كردم. نمي دانم به بخت خودم گريه مي كردم يا به حال فلاكت بار آنها. درسته عفت خانم چيزي نپرسيد ولي مسلما مي دانست علت اينكه ديگر نمي خواستم بيايد، بچه هاي قشنگش بودند كه داغ دلم را تازه مي كردند. تا شب شود عروسك پارچه اي ام را بغل گرفتم. برايش درد و دل كردم و اشك ريختم. چه روز و شب هاي وحشتناكي بود!
انصافا عفت خانم به قولش عمل كرد و از آن زمان ديگر او را نديدم.
بچه سوم به دنيا آمد و باز هم دختر!
عزيز سر تكان داد.
- قربون كرم خدا برم. من نَه مي دونم و نه خواهم دونست كه حكمت خدا از اين كار چه بود. بعد از آن، اوضاع از آنچه بود صد برابر بدتر و بدتر شد. يك شب از فرط خستگي و نفس نفس زنان به خانه آمد و نشسته خوابش برد. بعدها فهميدم آنقدر زن بيچاره زائو را زده كه خودش از پا افتاده.
خانه من هم وضع بهتري نداشت. با هر بهانه اي به اين اعتقاد كه همه علت پسر دار نشدنش نفرين هاي نكرده من است كتك مفصلي مي خوردم.
كم كم وضع كارش هم خراب شد و زماني به خودم آمدم كه مغازه را هم به پاي قرض و قمار باخته بود. از آن به بعد دلشوره از دست دادن خانه مزيد بر آن همه بدبختي شد. پس اندازم هم تمام شده بود و تازه هر وقت چيزي از پس اندازم مي ماند به سراغ من مي آمد و به اجبار هرچه پول داشتم مي گرفت و مي رفت.
ديگر زندگيم جهنمي شده بود. داداشم، خواهرهام هر چه به سرم خوانده بودند كه طلاق بگيرم و جان به در ببرم زير بار نمي رفتم. با مرگ پدر و مادرم و محدوديات من در رفت و آمد ، كم كم روابط مي رفت كه كاملا قطع شود. خواهرهام كه هر كدام مشغول زندگيِ خودشان بودند و تقريبا فراموش كرده بودند كه خواهري هم دارند. باز هم كَرَم داداش بزرگم كه هر وقت دلتنگم مي شد جلو در مدرسه به انتظار تعطيل شدنم مي ايستاد. حسرت زده سر تا پايم را برانداز مي كرد. صورتم را كه هر روز تكيده تر از روز پيش مي شد مي بوسيد و مي رفت.
چند سال مشقت بار ديگر را هم گذراندم. 12 سال از زندگيِ وحشتناكم مي گذشت باز خدا را شكر كه همان مدرسه بود و حبيب بعد از آن بحران هاي مالي ديگر هيچگونه گيري به كار من نمي داد. چونكه محتاجش بود. حالا كه فكر مي كنم اگر كارم و ديدن بچه هاي مدرسه نبود در آن جهنم پوسيده بودم.
تا اينكه اتفاقي را كه از وقوع پيوستنش مي ترسيدم افتاد. ظهر كه حبيب به خانه آمد بداخم تر از هر روزش بود. با ديدن حال بدش دلشوره به جانم چنگ انداخت.
مختصر غذايي را كه پخته بودم آوردم. بدون اينكه نگاهم كند با ترشرويي گفت :
« برات يه خونه پيدا كردم. اسبابت رو همين يكي دو روز جمع كن كه بري. عفت و بچه ها مي خوان بيان اينجا. »
يك لحظه كه انگار يك پارچ آب يخ به رويم ريخته شد. با اينكه هر آن انتظار از دست رفتن خانه را داشتم ولي شوكه و ساكت نگاهش مي كردم. اينبار چشمان گستاخش را به من دوخت و غريد.
« شنيدي يا نه؟ »
« شنيدم ولي باورم نمي شه اينقدر خانواده دوست شده باشي. بگو مي خواي اينجا رو هم بفروشي و خيالت راحت بشه وگرنه تو نمي دوني اون بدبخت ها چيزي براي خوردن دارن يا نه چه برسه به فكر سر پناهشون باشي. »
به طرفم خيز برداشت. با همه ترسم جلوش ايستادم. صاف و محكم. حالا ديگر از آن هيكل بزرگ و شانه هاي پهن خبري نبود. مواد آبش كرده بود!
موهايم را چنگ زد ولي هنوز ايستاده بودم. صورتش را جلوي صورتم آورد. بوي گند دهانش آزارم داد.
« زبون در آوردي سليطه به تو چه كه مي خوام بفروشم يا نه. همينكه تا حالا هم نگهت داشتم خيلي مردي كردم اجاق كور. »
پوزخندي عصبي زدم.
« آره از لطف و كرم و مردي تو اجاق كور موندم ولي خدا رو شكر مي كنم بچه اي ندارم كه پدرش تو باشي. »
دندانهاي كثيفش را به هم ماليد و غضبناك موهايم را بيشتر كشيد. نمي دانم زور من زياد بود يا بدن او خيلي ضعيف. همه توانم را در زانوهاي ضعيفم جمع كردم و داخل شكمش كوباندم كه به وسط پاهايش خورد! دستان بي رحمش شل شد و من از زير دستش فرار كردم. تا شده روي زمين افتاد. جلو پله ها ايستادم و گفتم :
« تا حالا كه طاقت آوردم به خاطر همين خونه بوده. حالا مگه از روي جنازه من رد بشي. »
با همه دردي كه از چهره اش پيدا بود به سمتم خيز برداشت كه فرار كردم. به دنبالم آمد و گفت :
« كاري نداره. مي كشمت و توي همين باغچه چالت مي كنم. »
او مي دويد و من مي دويدم. طوري كه بدن ضعيفش بيشتر تاب نياورد. نفس نفس زنان ايستاد و گفت : « به تو هيچ ربطي نداره. خونه فروخته شد و امروز و فردا صاحبش مياد. خواستي با حرمت خودت برو وگرنه ميان بيرونت مي كنن ولي مگه دستم بهت نرسه. »
داد زدم :
« بي غيرت نامرد. فكر كردي تك و تنها مي رم توي يك اتاق مستاجري و منتظر ديدن قيافه نحست مي شم من هم مي دونم با تو چه كنم. »
با تمسخر لبخند زد و در حاليكه به طرف پله ها مي رفت گفت :
« با زبون خوش بيا سند رو بده. »
من كه قبلا فكر اين روز را كرده و سند را پنهان بودم در جوابش همان لبخند پرتمسخر را تحويلش دادم و گفتم :
« مگه توي خواب شبت ببيني! »
نشنيده گرفت و بالا رفت. لبه باغچه نشستم و به صداهاي وحشتناكي كه از داخل اتاق مبني بر به هم ريختن خانه مي امد و دنبال سند مي گشت گوش دادم. به هم مي ريخت و هر چه ناسزا لايق خود كثيفش بود به من داد.
ساعتي بعد يواش يواش بالا رفتم تا چادرم را بردارم و بگريزم. مي دانستم كه ديگر هيچ جايي آنجا ندارم. مسلما خانه را فروخته بود. جلو در كه رسيدم داشت رختخواب ها را زير و رو مي كرد.
ناگهان دلم فرو ريخت. عروسكم را پيدا كرده بود. مثل ديوانه ها آن را تكان مي داد و مي خنديد.
« هاهاها ديوونه شده. زنيكه اجاق كور ديوونه شده. كارش به عروسك بازي كشيده. ها ها ها. »
قلبم داشت كنده مي شد. انگار كه بچه ام را آزار مي داد. جيغ كشيدم و به طرفش دويدم. دست بردم عروسكم را بگيرم و داد زدم.
« ولش كن عوضي. به او چي كار داري. »
عروسك را به ديوار كوباند و به من كه به دستش افتاده بودم حمله كرد. او مي زد و من مي زدم. با آنكه ضعيف شده بود ولي هنوز با همان ضربات مي زد و من ادعا مي كردم كه مي زنم! مگر مچ هاي ضعيف من چقدر جان داشت؟ در همان وضع به فكرم رسيد كه دوباره به وسط پاهايش بزنم تا خواستم پايم را بالا ببرم فهميد و با شدت هرچه تمام تر هلم داد. تعادلم را از دست دادم و محكم عقب عقب رفتم. صورتم با ضرب به در باز اتاق خورد. دنيا جلو چشمم تيره و تار شد. خيسي خون را روي شقيقه هايم حس مي كردم. گردنم تاب نياورد و بيهوش شدم.
اينبار عزيز گريه نمي كرد. بي حركت به نقطه اي زل زده بود ولي من بي اختيار اشك مي ريختم. وقتي سرم را به روي زانويش گذاشتم بهت زده دست به سرم كشيد.
دقايقي گذشت تا او دوباره به حرف بيايد.
- چه جوني داشتم من! اگه يه زن نازك نارنجي بود همونجا با ضربه اي كه به گيجگاه من خورده بود، طوري كه حبيب وحشي و نامرد را دستپاچه كرده بود و مرا به بيمارستان رسانده بود، مرده بود. ولي من زنده مونده بودم و نمي دونم كه چه جوري!
نفسي عميق كشيد و گفت :
- عمرم هنوز به دنيا باقي بود. اون موقع وقتي كه چشم باز كردم و فهميدم كه زنده ام خيلي نارحت شدم اما حالا خوشحالم و خدا رو شكر مي كنم كه موندم و طعم سعادت رو هم چشيدم. باز هم چشم باز كردم.
يك پرستار سفيد پوش بالاي سرم ايستاد و با لبخندي مهربان گفت :
« شما زنده ايد خانم. اين يك معجزه است. »
سرم سنگين بود و باندها را به روي سرم حس مي كردم. پرستار با ناراحتي سر تكان داد و گفت :
« براتون متاسفم خانم. »
فهميده بود كه كتك خورده ام. با زحمت زياد پرسيدم :
« كي منو آورده اينجا؟ »
« يك آقايي كه انگار شوهرتونه. خيلي هم ترسيده. »
تنها فكري كه به ذهنم رسيد داداشم بود. نفهميدم چطور با آن حال وخيم شماره اش يادم بود. يك كلمه كه حرف مي زدم سرم تاب برمي داشت. از پرستار خواستم كمكم كند و بدون اينكه شوهرم بفهمد با آن شماره تماس بگيرد. شماره را دادم و بيهوش شدم.
بار ديگر كه چشم باز كردم چهره هاي مهربان داداشم و خواهر بزرگم را بالاي سرم ديدم. صورتم را نديده بودم اما مي فهميدم آنقدر وحشتناك شده ام كه چشم هاي داداشم از گريه مثل خون شده بود.
وقتي چشم هاي بازم را ديد دوباره چشم هايش پر از اشك شد. دستم را گرفت و گفت :
« مطمئن باش ديگه نمي ذارم به اونجا برگردي. »
و با مهرباني دست به صورت كبودم كشيد.
چشم هايم را بستم و اشكم در آمد. احساس آرامش كردم. خودم هم ديگر نمي خواستم برگردم. آنقدر حالم بد بود كه سه روز تحت مراقبت در بيمارستان بستري بودم. فكر مي كردم داداشم يك كتك مفصل به حبيب زده ولي خواهرم گفت داداشم عقيده داشت او ارزش همان تخليه انرژي را هم ندارد و همينكه تن نيمه جان من را به دست آورده بود رضايت داشت.
در تمام مدت بستري بودن و نقاهتم بدون اينكه به من بگويد همه مراحل را طي كرده بود. گواهي پزشك و پرستار و پزشكي قانوني را تحويل دادگاه داده و با ادعا و تاييد پزشك غيابا طلاقم را گرفت.
عزيز نفس راحتي كشيد و ادامه داد :
- به اين ترتيب 12 سال بدبختيم تمام شد و آزاد شدم. ولي هنوز هم گاهي غصه مي خوردم. چونكه مي دونم هنوز هم زنهاي زيادي هستند كه با طرز فكر غلطي مثل من در حال عذابند و حتي در بحراني ترين حالات از آوردن اسم طلاق مي ترسند و عذاب را حق خود مي دانند.
با ناراحتي در جواب عزيز گفتم :
- من يك جا خوندم كه خيلي از اين زن هايي كه شما مي گيد به خاطر بچه ها و اينكه پشت اقتصادي ندارند مجبور به تحملند ولي شما چي؟ هم پشتوانه اي مثل برادرتون داشتيد و هم پشتوانه اقتصادي. به قول خودتون از شما كه يك زن تحصيل كرده بوديد بعيد بود.
- آره درست مي گي. من يك صبوري احمقانه كردم. اما حالا به اين باور رسيده ام كه سعادت امروزم جواب صبرهاي گذشته ام است. حالا ديگه يك همسر خوب و فهيم و يك دختر و پسر خوب دارم. چي از خوشبختي كم دارم؟ هيچي. فقط بچه تو رو هم ببينم ديگه هيچ آرزويي ندارم.
به مهرباني اش غبطه خوردم و از اذيت هايي كه او را كرده بودم بيشتر شرمنده شدم. عزيز ادامه داد :
- يه مدتي خونه برادرم موندم اما وقتي كه ديد خودم معذبم يكي از آپارتمان هاي خالي اش را به من داد و براي اينكه راحت تر باشم يك كوچولو اجاره اي هم از من مي گرفت و مي فهميدم فقط محض راحتي ام بود چونكه چند برابر آنچه را مي دادم برايم خريد مي كرد و مي آورد. الحق كه زن و بچه هايش هم خيلي احترامم را نگه مي داشتند. بچه هايش براي ماندن در خانه من به بهانه تنهايي ام سر و دست مي شكستند و من براي اينكه دعواها را بخوابانم برايشان نوبت گذاشته بودم. ولي در اصل دختر كوچكش را بيشتر ترجيح مي دادم چونكه همسن مونس خودم بود. به دعواهاي داداشم توجه نمي كردم و هر چه پول داشتم خرج بچه ها مخصوصا مونسم مي كردم.
فكر حبيب را از سرم بيرون آورده بودم و بعد از دو سال خبر رسيده كه تصادف كرده و جا به جا مرده.
فكر زن و بچه هايش عذابم مي داد و فقط ناراحت آنها بودم نه خود حبيب.
كم كم آرامش به دست آمده باعث شد آبي زير پوستم بيايد. هنوز به چهل سال نرسيده بودم هر از گاهي خواستگاري پيدا مي شد كه وحشتزده ام مي كرد. نمي خواستم سعادتم را از دست بدهم. از اسم مرد هم فراري بودم چه برسه به خودش.
ده سال از تنهايي ام مي گذشت كه عمه مهينت خواستگارم شد. با اينكه هيچ كس در محل كارم نمي دانست كه من يك زن تنها و مطلقه هستم متعجبم كه او چطور فهميده بود! يك سال طول كشيد. هر بار كه مصرانه پيشنهاد مي داد رد مي كردم. تا اينكه متوسل به داداشم شد. او كه يكي از آرزوهايش سر و سامان دادن من بود، بدون توجه به مخالفتم تا چند ماه خيلي محكم از پدرت پرس و جو و تحقيق كرد و بعد آنقدر هم او و هم خواهرهايم به سرم خواندند تا رضايت دادم.
شرمزده گفتم :
- آن هم كه تا مدت ها من احمق آرامشتون رو بهم مي زدم و اذيتتون مي كردم.
دستي پر مهر بر سرم كشيد و گفت :
- نه عزيزم. من هيچ كدورتي از تو ندارم. تو جوون بودي و حق داشتي.
چشمكي زد و ادامه داد :
- محبت هاي پدرت همه چيز را برايم ساده مي كرد. نمي دوني داداشم چقدر خوشحاله كه راحتي منو مي بينه وقتي كه شماها دورم پَر پَر مي زنيد انگار جون به دست و پاش مياد.
عزيز برايم عزيزتر از هميشه شد. او حق زندگي راحت را داشت.
***