پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:08 AM
فصل يازدهم - 1
سه سال ديگر هم گذشت. 9 سال از ازدواجمان مي گذشت و ديگر به كل از بچه آوردن قطع اميد كرده بوديم. تنها عزيز بود كه سرسختانه عقيده داشت هنوز وقتش نشده .
ديگر حتي به دكتر هم نمي رفتم. غصه مخل خوشبختي ام بود، با اينكه احسان همچنان مثل گذشته ها بود و حرفي از بچه نمي زد. مادرش هم ظاهرا تسليم شده بود و يا علتش اذيت هايي بود كه از طرف سوسن مي ديد به همين خاطر رفتارش با من خيلي بهتر شده بود
سوسن با وسواس اجازه دست زدن به بچه اش را نمي داد. وقتي مادرشوهرم بچه را با اشتياق بغل مي گرفت سوسن بدون به كار بستن قيد و بندي به راحتي مي گفت :
- خانم جون دستاتون زبره، بدن بچه لطيفه اذيت مي شه.
طوري رك اين حرف را زد كه همه شوكه شدند. مخصوصا مادرشوهرم كه مجبور بود به خاطر حسام بشنود و دم نزند!
يك بار كه سوسن به خاطر اينكه مادرشوهرم چايي را فوت كرد و به دهان روزبه گذاشت به همان پررويي گفت :
- خانم جون چايي رو فوت نكنيد. ويروس از دهنتون وارد چايي مي شه و از اون هم به بدن بچه وارد مي شه.
حسام از شدت عصبانيت در حال تركيدن بود. آنقدر نجيب بود كه همانجا سر و صدا به راه نينداخت. فقط بلند شد و روزبه را بغل گرفت و با يك خداحافظي سريع بيرون رفت. سوسن هم قري به كمرش انداخت و بي توجه به جو موجود خداحافظيبي حالي كرد و به همراه او رفت!
بعد از رفتن آنها گريه مادرشوهرم در آمد. هما و هانيه سرزنش بار نگاهش كردند. ترجيح دادم من هم بروم. به احسان اشاره كردم. وقتي بلند شدم مادرشوهرم به طرفم آمد. پيشاني ام را بوسيد و گفت :
- خدا منو ببخشه.
حيرتزده نگاهش كردم و به حرف هاي عزيز رسيدم.
هر چه زمان مي گذشت دلشوره من بيشتر مي شد. با اينكه رفتار مادرشوهرم خيلي با من بهتر شده بود ولي بدبيني ناشي از همان دلشوره، هميشه خصوصا زماني كه چند لحظه با احسان پچ پچ مي كرد، ديوانه ام مي كرد و ممكن نبود كه همان شب كابوس زن گرفتن احسان مرا به هم نريزد.
نازنين دومين دخترش را به دنيا آورده بود. آذر سه پسر شيطان دورش را پر كرده و بيچاره اش كرده بودند. فربد به كلاس چهارم مي رفت و فرگل به كلاس اول. روزبه حسام را به زندگي دلگرم كرده و همه عشقي را كه نتوانسته بود به سوسن بدهد نثار او مي كرد.
از قافله زندگي عقب افتاده ها، من و احسان بوديم. گرچه كه او اين نظر را نداشت و اعتقاد داشت ما همينطور هم خوشبختيم. اما از نظر مسموم من او با همه خوبي هايش اين ها را مي گفت تا من به او شك نكنم و عاقبت روزي بفهمم آنچه را نبايد بفهمم.
آنقدر با اين افكار درگير بودم كه ناخواسته و به اجبار فكري عجيب و غريب همه ذهن خرابم را در گير خود كرده بود! حدود يك سالي مي شد كه خانمي جوان تقريباً به سن و سال خودم همكارمان شده بود. لطيفه موسوي دختر بسيار محجوب و خونگرم و مهرباني بود.
چندي كه گذشت و دوستي بين ما كمي عميق تر شد فهميدم كه او يك زن مطلقه است.
اينرا روزي فهميدم كه با چشم هايي متورم از گريه به مدرسه آمد. او را به كناري كشيدم و آهسته پرسيدم :
- چه اتفاقي افتاده لطبفه؟
چشم هاي متورمش دوباره نمناك شد و به جاي جواب، سر تكان داد. براي اينكه گريه اش بيشتر نشود و كسي نفهمد او را به دفتر مشاوره مخصوص به خودم بردم. در را بستم و رو به رويش نشستم. پرسيدم :
- اگر كاري از دست من بر مي ياد بگو. شايد بتونم كمكت كنم.
اشك مهار شده اش را رها كرد و سرش را به روي دست هايش روي ميز گذاشت. صبر كردم تا كمي آرام بگيرد سپس دوباره پرسيدم :
- آخه چي شده؟ تو كه منو كشتي از نگراني.
اشك هايش را با دستمالي كه دادم پاك كرد و گفت :
- بچم. بچم رو نمي گذاره ببينم.
متحير پرسيدم :
- كي نمي گذاره؟
- شوهر سابقم. به خاطر اعتياد ازش طلاق گرفتم. دادگاه بعد از هفت سال مسئوليت نگهداري بچه رو به اون سپرد. ماه پيش مجبور شدم تحويلش بدم البته به اين شرط كه هفته اي يك بار ببينمش ولي بي انصاف دو هفته است كه هر بار به بهانه اي مانع ملاقات ما شده.
گريه اش دوباره شدت گرفت و ادامه داد :
- دارم ديوونه مي شم. همش فكر مي كنم دختر نازنينم چي مي خوره، چي مي پوشه، كي به ديكته اش مي رسه، آيا شبا جاي گرم داره يا نه.
براي دلگرمي اش گفتم :
- هر كار كني اون پدرشه. مثل تو دلش براي بچه ش مي سوزه.
با غصه سر تكان داد :
- چي مي گي مژگان جون. اون به فكر خودش نيست بچه پيشكش. مي دونم نگهداري از بچه چقدر سختشه ولي اونو گرفت فقط به خاطر اينكه منو عذاب بده.
- چرا ازش شكايت نمي كني؟
- كردم ولي تا حرفمون به جايي برسه مي دوني چقدر طول مي كشه. تا اون موقع من از دوري شميم مي ميرم.
با اينكه بچه نداشتم ولي دردش مي فهميدم و به نظرم خيلي سخت مي آمد.
از آن روز به بعد من در جريان همه كارهايش بودم. با راه كارهاي روان شناسي اميدوارش كردم و تشويق به اينكه ادامه كارش را بگيرد و تا جايي كه دادگاه به شكايتش رسيدگي كرد و شوهر سابقش را مورد مؤاخذه قرار داد و تعهد گرفت لطيفه هر هفته دخترش را ببيند هر روز با من مشاوره مي كرد.
خودش عقيده داشت اگر همفكري ها و مشاوره هاي ما با هم نبود نمي توانست آن دوران عذاب آور را تحمل كند و ديوانه مي شد. همين دوران و همين برخوردها باعث محكم تر شدن دوستي ما شد.
حتي او هم در جريان زندگي و رنج من قرار گرفته بود و متقابلاً دلداري ام مي داد و مي گفت داشتن همسري مثل احسان بهتر از نعمت بچه داري است. چيزي كه خودم هم مي دانستم ولي فكر عاقبت كار عذابم مي داد.
يك بار بدون هيچ منظوري از او پرسيدم :
- چرا ازدواج نمي كني؟ تو هم جووني و هم اينكه با ازدواج مجدد فكرت مشغول زندگي جديد مي شه و اينقدر نگران شميم نيستي.
وحشتزده سر تكان داد و جواب داد :
- دقيقاً همون چيزيه كه ازش مي ترسم ولي متاسفانه بابام سر سختانه با من بيچاره درگير همين پيشنهاد شده.
با ملايمت گفتم :
- تو حق داري زندگي اولت برات جسارت فكر كردن به دومي رو نداده اما پدرت هم حق داره. اون مي فهمه كه تو جووني و فقط به امروزت نگاه مي كني. اون بيچاره نگرانته. نگران آينده ت و اينكه تنها مي شي از اون گذشته، حتماً نبايد انتخاب ديگرت مثل اولي باشه. لطف خدا خيلي زياده. بهش اميدوار باش.
ترديد را در چشمانش خواندم. گفت :
- حرف هات قشنگه. ترس رو در جلو چشمام كم رنگ مي كنه، اما محو نمي شه.
بعد از اين صحبت بود كه آن فكر عجيب مثل خوره در مغزم رسوب كرد. مخصوصاً كه مدتي مادرشوهرم مريض و احسان هر روز بعد از ظهر قبل از آمدن به خانه او سر مي زد. عذابم بيشتر شده بود و با آن حساسيت مريض گونه من، تا مي آمد و مي رفت همه حركات و حرف هايش را كنترل مي كردم.
لا به لاي صحبتهايش به دنبال علامتي مبني بر بهانه گيري بودم. فكر مي كردم مادرش به سرش مي خواند كه در كنار من زني ديگر بگيرد تا برايش بچه بياورد. آنقدر رنجيده خاطر بودم كه با هر بار تو گفتن اشكم سرازير مي شد. بيشتر از همه وقتي دلم مي سوخت كه عاشقانه با روزبه بازي مي كرد و قربانش مي رفت. تا اينكه فكر لطيفه به سرم آمد. فكري كه بيشتر مثل پتك بر سر خودم فرود آمد. فكر اينكه تا آن اتفاق وحشتناك نيفتاده و يك مرتبه خبر ازدواج مجدد احسان آن هم با كسي كه نمي شناسم را نشنيده ام خودم دست به كار شوم. لااقل لطيقه چند حسن بزرگ داشت. اول اينكه كاملا او را مي شناختم، مثل خودم دل شكسته بود و آزارم نمي داد. با هم دوست بوديم و از همه مهمتر زيبايي آنچناني نداشت كه مرا از چشم احسان بياندازد.
البته هر چه بيشتر به اين مسئله فكر مي كردم، بيشتر وحشت مي كردم و عذاب مي كشيدم. به قدري كه حسابي اعصابم به هم ريخته بود. ولي مگر دست خودم بود. حالا در كابوسهاي شبانه شخصي را كه همسرم را از من جدا مي كرد مي ديدم و مي شناختم.
رفتارها و ناراحتي هاي من باعث شده بود كه احسان كماكان در جريان غصه ي نگفته ي من قرار بگيرد. به همين دليل مهرباني اش را بيشتر مي كرد. هر از چند گاهي برايم هديه مي خريد. علاقه اش را به زبان مي آورد و ادعا مي كرد مرا با دنياي عوض نمي كند. حتي با پسري مثل روزبه.
حرفهاي قشنگي بود، مثل لالايي لطيف و آرامبخش، گاهي آرامم مي كرد ولي هميشه اين گاهي مدتش كم بود. بيشتر آن فكر مسموم جلوي آن لالايي را مي گرفت.
فكر لطيفه در مغزم به مرور زمان بزرگ و بزرگتر شد. فكري كه دلم مي خواست با كسي لااقل با عزيز يا تكتم در ميان بگذارم با اين وجود اطمينان داشتم كه كسي تشويقم نمي كند. اما خودم كه مي دانستم فكر احمقانه ام تشويق ندارد. از آن بدتر و عذاب آورد تر نمي شد! كه مثلا چه؟ براي حفظ كردن شوهرم، خودم آستين بالا بزنم و هوو سر خودم بياورم!
تنم از فكرش هم مور مور مي شد ولي از نظرم چاره كار فقط همان بود! قبل از وقوع فاجعه خودم بايد دست به كار مي شدم. غصه ام وقتي بيشتر شد كه تصميم گرفتم آن را عملي كنم. هضم اين تصميم عذاب آور مثل ماندن يك تكه استخوان تيز در گلو مي ماند، كه نه پايين مي رفت و نه مي توانستم آنرا بيرون بياورم.
شبها كه در كنار احسان مي خوابيدم آنقدر خودم را به او مي چسباندم كه گاهي حيرت زده براندازم مي كرد. انگار مي خواستم آخرين تنهاييمان را بيشتر ببلعم.
گاهي چشمهايم را مي بستم و نوزادي را در كنارم حس مي كردم تا به اين كابوسها خاتمه دهد. اما افسوس كه هر وقت به آن طرف دست دراز مي كردم خبري از نوزاد خيالي نبود.
چاره اي نبود. عاقبت با اضطراب و ترديد نقشه ام را به مرحله اجرا در اوردم.
چند جلسه اي وقتي در شيفت ظهر كلاس داشتيم به بهانه اي ماشين را به احسان مي سپردم و از او خواهش مي كردم كه بعد از ظهر بعد از برگشتن از سر كارش به دنبالم بيايد. با دلي پر خون طوري برنامه را مي ريختم كه وقت رفتن لطيفه را ببينم و به اصرار از او مي خواستم كه تا مسيري او را برسانيم.
بار اول كه او را رسانديم بعد از پياده شدنش با آب و تاب از او براي احسان تعريف كردم كه زن دل سوخته و مهرباني است و او را در جريان زندگي لطيفه قرار دادم! طوري كه بار ديگر كه سوار اتوموبيل ما شد احسان دقيق تر نگاهش كرد! احسان بعد از پياده شدنش براي او دلسوزي كرد و متقابلا لطيفه هم از احسان تعريف كرد و اينكه قدرش را بيشتر بدانم. چند روزي از اين جريان و آشنايي هاي آنها مي گذشت.
مرحله نهايي مرحله جان كندن بود. آن روز روز بيكاري ام بود و از صبح در خانه بودم. عزيز زنگ زد كه به آنجا بروم ولي اعصاب خرابم تحملي برايم نگذاشته بود. هر چه بيشتر حرفهايي را كه بايد به احسان بزنم مرور مي كردم بيشتر رنج مي بردم. از صبح تا ظهر آنقدر گريه كردم كه چشمه اشكم خشك شد و ظهر ناهار نخورده خوابم برد. وقتي چشم باز كردم كه يك ساعت ديگر به آمدن احسان بيشتر نمانده بود. با بي حالي دوشي گرفتم و مشغول پختن شام شدم. هر چه به آمدن احسان نزديك مي شد انگار كه به محل اعدامم نزديك تر مي شدم. به خودم فشار آوردم كه ديگر گريه نكنم. بايد قوي مي بودم تا او از تصميمي كه مطرح مي كردم منصرف نشود! چه قدر سخت بود. سخت ترين روز زندگي ام همان روز بود!