پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:04 AM
فصل دهم - 2
ساعتي بعد كه فربد را خواباند كنارش دراز كشيدم و پرسيدم :
- عزيز اگر اين سؤالم ناراحتتون نمي كنه مي شه بپرسم همون زمان كه بچه تون سقط شد از حبيب آقا جدا شديد يا نه؟
ملافه رو روي فربد كشيد و به طرفم برگشت.
- نه عزيزم ناراحت نمي شم. يك بار ديگه بهت گفتم، برگشتن و نگاه كردن به سختي هام باعث مي شه كه بيشتر قدر آرامشم رو بدونم. در جوابت بايد بگم نه و تازه اول سختي هام بود!
متعجب پرسيدم :
- يعني با وجود اون بلايي كه سرتون آورد بازم باهاش زندگي كرديد؟
سرش را به نشانه تاييد تكان داد. دوباره پرسيدم :
- آخه چرا؟ من فكر مي كردم همون موقع جدا شديد كه ديگه ادامه ش رو نپرسيدم. اصلاً كي شما رو به بيمارستان رسونده بود؟
عزيز با ناراحتي دستي به صورتش كشيد و گفت :
- نه عزيزم اين قصه سر دراز داره. زندگي من خودش يه كتاب قطور مي شه.
صبر كردم تا افكارش را متمركز كند و حرف بزند.
- اينطور كه بعدها فهميدم همون روز كه عروسي هم بود از ظهر به بعد خانواده ام كه مي بينند من دير كردم كم كم نگران مي شوند. خواهرم مي گفت : « داداش مثل مرغ سر كنده هي مي رفته سر كوچه و هي بر مي گشته. وقتي غروب مي شه و همه مهمونا ميان و از من خبري نمي شه مجلس رو ترك مي كنه و اول مي ره از دور نگاهي به مغازه حبيب ميندازه و مي بينه خود گردن كلفتش جلو مغازه نشسته. مي ياد در خونه در مي زنه، در مي زنه كسي جواب نمي ده از سر اجبار مي ره مغازه و از حبيب مي پرسه فرشته كجاست؟ اون هم با اظهار بي اطلاعي مي گه نمي دونم قرار بود بعد از ظهر بعد از نهار بياد عروسي. و به داداشم مي گه شما بريد من خودم مي رم دنبالش.
داداشم اينطور نشون مي ده كه مي ره، ولي يواشكي حبيب رو تعقيب مي كنه حبيب نامرد هم كه ظهر بعد از اينكه اونطور منو آش و لاش كرده مي زنه بيرون به اين خيال كه من چيزيم نيست، وقتي مي ياد مي بينه همونطور كه ظهر غرق خون افتادم هنوز همونطورم. دستپاچه مي شه. دست به نبضم مي زنه مي بينه در حال مرگم كه بغلم مي كنه و مي زنه بيرون. داداشم كه همونجا بوده و ماشين هم داشته از اون دستپاچه تر. فوري منو مي رسونن بيمارستان.
دكترها با عجله دست به كار مي شن. تا اون موقع داداشم چيزي نگفته. فكر مي كرده خودم از جايي افتادم. ولي وقتي دكتر مي ياد و مي گه اين زن به حد مرگ كتك خورده و بچه اش رو انداخته، داداشم داغ مي كنه. حبيب رو مي گيره به كتك!
توي بيمارستان از همديگه جداشون مي كنن و تازه مي دوني حبيب در جواب داداشم چي گفته؟
سر تكان دادم. ادامه داد :
- گفته تو چي كار داري؟ پولشو دادم!
ناباورانه نگاهش مي كردم. با تاسف سر تكان داد و لبخندي غمگين زد.
- به همين سادگي. راست مي گفت. آخه منو خريده بود!
پرسيدم :
- داداشتون چي گفته؟
- ازش شكايت كرد. عروسي رو به هر زحمتي بود بر پا مي كنند كه كسي چيزي نفهمه. حبيب رو بازداشت كرده بودند چونكه دكتر معالجم هم زير ورقه شكايت نامه داداشم رو امضاء كرده بود.
دردسرت ندم كه بعد از چند روز از بيمارستان مرخص شدم و به خونه پدرم رفتم. ولي حال خودم رو نمي فهميدم نه گريه مي كردم و نه حرفي مي زدم. تا چشمام روي هم مي رفت اون صحنه ي وحشتناك جلو چشمم زنده مي شد داداشم به اين در و اون در مي زد تا طلاقم رو بگيره و هيچكس هم جرات حرف زدن نداشت.
بالاخره بعد از چند وقت با تقاضاي طلاقم دادگاه تشكيل شد. من هنوز هم حرفي نزده بودم قاضي بعد از كلي حرف و صحبت از من خواست تجديد نظري بكنيم و گفت براي اينكه حبيب زير قولش نزنه از اون تعهد نامه مي گيرند. داداشم محكم و پا قرص مي گفت : « فقط طلاق. »
قاضي يك هفته فرصت فكر كردن داد و ما به خونه برگشتيم. در تمام مدت يك ساعت دادگاه كوچكترين نگاهي به حبيب ننداختم. از ديدنش بيزار بودم.
بعد كه برگشتم زبان مادرم به التماس باز شد و مي گفت طلاق نگيريم.
از تعجب دهانم باز مانده بود. پرسيدم :
- مي گفت طلاق نگيريد؟ چرا؟
- چرا؟ مادر آقا احسان چرا نمي گذاره حسام از زنش جدا بشه؟ فكرهاي بيهوده ي قديمي! آبرو برامون نمي مونه. من دق مي كنم و اينطور حرف ها.
من كه هيچ اظهار نظري نمي كردم چونكه نه توان داشتم و نه حوصله. اصلاً از خودم بيزار بودم ولي داداشم مي سوخت و مي گفت :
« مادر من چرا اينطور مي گي. خداي متعال همينطور كه ازدواج رو حلال كرده طلاق رو هم براي همين موارد گذاشته. » مادرم با گريه مي گفت :
« آبرومون رو چي كار كنيم. عمري با آبرو زندگي كرديم حالا مي خواي اين دختر توي اين سن و سال مطلقه بشه. » يادم مي ياد كه صورت داداشم از عصبانيت گر گرفت و داد زد :
« يعني اين دختر مظلوم از آبروي نداشته اي كه اين پدر برامون نگذاشته مهم تره؟! يك بار بدبختش كرديد بسه ديگه. اين مرد با اين رفتارش نشون داده كه ديوونه ست. »
پرسيدم :
- پدرتون چي مي گفت؟
شانه بالا انداخت.
- حالا كه ديگه كار خودش رو كرده بود ساكت نشسته بود يه جا با غصه منو تماشا مي كرد. ولي ديگه چه سود؟
عاقبت اصرارهاي مادرم كه به داداشم مي گفت باعث به هم خوردن يك زندگي نشو و التماس هاي مادر حبيب كه بعد از شنيدن ماجرا از روستاشون اومده بود و به دست و پاي من و داداشم مي افتاد، داداشم از روي اجبار اجازه رفتنم رو داد. اما از حبيب در دادگاه مجدد تعهدنامه گرفتند كه دستش به روي من بلند نشود براي من كه از زندگي سير بودم رفتن و نرفتن هيچ فرقي نمي كرد. البته با وجود نفرتي كه از حبيب پيدا كرده بودم رفتن رو ترجيح مي دادم چونكه مطمئن بودم در خانه پدري جز يه سر بار و نون خور اضافه چيزي نيستم.
برگشتم ولي چه برگشتني! به هيچ وجه نمي توانستم حبيب رو ببخشم. مي دونستم كه اين نفرت نمي گذاره هيچ وقت رنگ خوشبختي رو ببينم اما چه كنم كه دست خودم نبود. چطور مي تونستم فراموش كنم كه اون با من چه كرد و چه طور دلبند شش ماهه ام رو به قتل رسوند.
چاره اي نبود. من يك زن ضعيف بودم و ناچار به زندگي! هر چه مي كردم نمي تونستم مثل قبل دروغكي قربان صدقه ش برم و حبيب جان حبيب جان كنم خصوصاً كه بي انصاف يك معذرت خواهي خشك و خالي هم نكرد. ولي از حق نگذريم رفتارهاش پشيماني اش را نشان مي داد. شب ها به موقع به خونه بر مي گشت و از مهماني هاي شبانه خبري نبود. برام يك راديوي نو خريده بود. ديگه گير به سر كار رفتنم نمي داد و عيد همون سال منو به روستاشون برد. اولين و آخرين بار بود كه به اونجا رفتم. زندگي دوباره من و حبيب شروع شده بود و من به هيچ وجه نمي توانستم نقش آن فرشته گذشته را براي او بازي كنم. از فكر اينكه مي شد بچه ام در خانه چهار دست و پا برود دلم آتش مي گرفت. نمي شد، نمي شد كه نمي شد فراموش كنم. ديگر نمي خنديدم و حرافي نمي كردم. كم كم دير آمدن هاي شبانه اش از سر گرفته شد و من خوشحال بودم كه او را كمتر مي بينم. مونسم صدايي بود كه از راديو مي شنيدم و عروسكي كه با پارچه درست كرده بودم و برايش درد و دل مي كردم و به محض شنيدن صداي در حياط او را پنهان مي كردم.
ديگر هيچ اعتراضي به كارهاي او نمي كردم چون از سر اجبار با او زندگي مي كردم. مثل گذشته همان هفته اي يك بار رو به خونه مادرم مي رفتم و از رفت و آمد خواهرها و برادرها خبري نبود ولي عادت كرده بودم. دو سه سالي گذشت و از بچه خبري نشد. او كه زماني از بارداري ام آنچنان عصباني شده بود حالا براي بهانه هم كه شده بود بچه مي خواست كه نمي شد!
با مادرم به دكتر و ماما و هر چه به فكرمان مي رسيد رفتيم. نظر همه اين بود كه به رحم آسيب رسيده. اما حبيب قبول نداشت كه كار اوست. براي من هم نظر او مهم نبود. تازه به اين نتيجه رسيده بودم كه همان بهتر كه بچه م سقط شد و اينچنين پدري را نديد. همان خودم كه رنج مي كشيدم كافي بود.
شب هايي كه عربده هاي او و دوستانش را از اتاق مجاور مي شنيدم عروسكم را در بغل مي فشردم و دلداري اش مي دادم تا نترسد.
عاقبت رفيق بازي هايش كار دستش داد و گرفتار شد. دلم براي او نمي سوخت. براي خودم مي سوخت كه به پاي حبيب مي سوختم و دم نمي زدم.
بهانه هاي حبيب روز به روز براي بچه بيشتر مي شد. بچه را حق خودش مي دانست و مرا اجاق كور مي خواند.
توي همون روزها بابام مرد. بي انصاف فقط روز اول گذاشت برم و روز ختمش. دل عزادارم رو چنگ مي انداخت و مي گفت :
« خوبه خوبه. باباي عملي ارزش اينكه چند روز كارت رفت و آمد و نرسيدن به خونه و زندگيت باشه رو نداره » و با پوزخندي زشت ادامه داد.
« بد بخت تو رو به من فروخت. يا به عبارتي انداخت به ريشم. هنوز براي مردنش هم سينه چاكي؟! »
فكرش رو بكن چطور اين نيش ها به تنم مي خورد و دم نمي زدم. آخه ارزش دهن به دهن كردن رو نداشت. فهم كه بماند! داداش بيچارم مي جوشيد و مي خروشيد. ولي آرومش مي كردم و مي گفتم به من كاري نداره ولش كن. داد بي بچه گيش بيشتر شده بود. پسر داري رو حق خودش مي دونست. كم كم اگر حرفي مي زدم و آنرا تقصير خودش مي انداختم يك كتك مفصل جواب حرفم بود.
با غصه سر تكان دادم و پرسيدم :
- مگه باز هم كتكتون مي زد؟ مگه قول نداده بود؟
عزيز لبخندي متاسف و غمگين زد و گفت :
- قول چيه عزيزم؟ مگه آدم معتاد قول مي فهمه چيه. وقتي موادش بهش نمي رسيد يا وقتي خيلي سر حال بود هر چي دلش مي خواست از اون دهن كثيفش در مي يومد. تازه تهديدم مي كرد كه اگه بچه نيارم مي ره زن مي گيره.
گفتم :
- پس حتماً اون موقع ازش طلاق گرفتيد آره؟
باز هم خنده اي تاسف بار كرد و گفت :
- به همين سادگي؟
پرسيدم :
- مگه تا حالاش ساده بود.
- بله عزيزم. تازه از اين به بعد بود. يك سال بعد از فوت بابام مادرم هم فوت كرد و اگر يك ذره جا براي برگشت بود همون هم از بين رفت. هفت هشت سال از زندگي ما مي گذشت و هنوز بچه نداشتيم. تهديدات و كتكهاي حبيب هم به جا بود و هر روز نفرتم از اون بيشتر مي شد.
داداشم دوباره سر برداشته بود كه بيا طلاق بگير. ولي فكر مي كردم اون طرفش از اين طرف بدتره. طلاق بگيرم كجا برم. خونه ي داداشم؟ درسته كه وضعش روز به روز بهتر مي شد. واسه خودش كاسب بازار شده بود. خونه اي، مغازه اي، ماشيني. اما طفلكي خودش مسئول يه زندگي بود من هم مي شدم براش قوز بالا قوز. پس بهتر بود كه همونطور مي سوختم و مي ساختم.
وضع اعتياد حبيب روز به روز بدتر مي شد و يه مرتبه فهميدم زن گرفته و زنش حامله ست.
باز هم با غصه پرسيدم :
- بدون اينكه به شما بگه زن گرفته بود؟
- تو هم دلت خوشه ها مادر. نظر من كيلويي چند بود. تا يه شب كه اومد خونه و خبر داد به زودي باباي يه كاكل به سر مي شه و مثلا منو بسوزونه كه خبر نداشتم و وقتي ديد كه به جاي هر جواب و نگاه متعصبي، با خونسردي ساكت ماندم و نگاهش كردم او سوخت. دوباره يه بهانه پيدا كرد و يه كتك مفصل بهم زد و گفت :
« از اين به بعد بايد توي همين خونه تنهايي جونت در بياد اجاق كور. خانمم حامله ست نمي شه تنهاش بذارم.»
تازه اون موقع بود كه دلم سوخت من بيچاره هم كه چند سال پيش حامله بودم پس چرا من تنهايي برام بد نبود؟! چه روز تلخي بود برام! وقتي رفت تا تاريكي هوا فقط گريه كردم. به بخت سياه خودم اشك ريختم نه براي از دست دادن حبيب غول كه يه ذره از مهرش به دلم نبود.
كم كم به نبودنش عادت كردم و مزه آرامش را فهميدم و حيفم به اشكهايي كه برايش ريخته بودم اومد. به هيچ كس هم چيزي نمي گفتم همين كه حبيب خونه روازم نگرفته بود و زن جديدش رو برده بود خونه ي مستاجري جاي شكرش باقي بود. خودم هم دستم به جيبم مي رفت و غصه اي نبود. عروسكم، راديو و تلويزيوني كه به تازگي پولش رو به حبيب داده بودم تا برايم بخرد جايگزين شوهرم شده بود. آنقدر پوست كلفت شده بودم كه ديگر از آن شبهاي تنهايي نمي ترسيديم.
ولي مگر حبيب آرامش برايم مي گذاشت هفته اي يك بار مي آمد گوشت و ناني مي آورد چونكه خانمش حامله بود از روي اجبار با من خلوتي مي كرد و بعد از آن اگر مي توانست بعد از بهانه اي كتكي مي زد و مي رفت.
بيشرف زرنگ هم بود طوري مي زد كه رد نندازه بيشتر موهام رو مي كشيد و هميشه خدا سرم از فشار درد مي كرد.
نمي دونم داداشم از كجا قضيه زن گرفتن حبيب رو فهميده بود. يه روز اومد جلوي مدرسه باز هم التماس كرد كه ديگه آبجي جاي تو توي اون خراب شده نيست مي ريم ازش شكايت مي كنيم گواهي پزشك هم كه داريم نشون مي ده كه تو بخاطر ضربه هاي اون از بچه دار شدن افتادي.
درحالي كه سعي مي كردم خودم را راضي نشان دهم او را هم راضي كردم كه به همين وضع مي سازم. گفتم كه تازه خوشحالم كه حبيب زن گرفته و من راحتم.
زن حبيب زايمان كرد و دختر آورد. حبيب وا رفت! حوصله اينكه به رويش بياورم را نداشتم. از بخت بد من به همين خاطر با زنش قهر كرد و دوباره برگشت خونه و دق دلش را با بهانه هاي مختلف سر من خالي كرد.
وضع اعتيادش روز به روز بدتر مي شد كم كم با زنش آشتي كرد و بعد از شش ماه دوباره خبر آورد كه زنش حامله است، باز هم خوشحال شدم و او از اينكه خوشحالي ام را به خاطر نبودنش مي ديد عصباني مي شد. ديگر بهانه اي پيدا نمي كرد گير مي داد كه تو توي كوچه چپ مي ري و راست مي ياي.
« چرا اينقدر مي ري سبزي فروشي؟ فهميدي زنش مرده هي ميايي و مي ري پتياره. »
و باز كتك! احمق نمي دونست با وجود او در زندگي ام از همه مردها بيزار بودم.
سكوتم بيشتر اذيتش مي كرد. وقتي دومين بچه اش هم دختر شد ديگه مثل شير زخم خورده مي ماند. آخ كه چه اذيتي مي كرد مرا! خدا ازش نگذره.
اشك هاي مظلومانه عزيز دلم را به آتش كشيده بود طفلكي چه سرنوشتي داشت. چه بي پناه بود. از حبيب نديده بيزار بودم و پا به پاي عزيز اشك مي ريختم.
نفهميدم كي غروب شده بود. صداي زنگ در ما را از آن حال بيرون آورد. فورا اشك هايمان را پاك كرديم. مجيد بود كه به دنبال فربد آمده بود. عزيز هم فرصت را غنيمت شمرد و چونكه مجيد ماشين داشت با او رفت. تا چند روز ياد دردهاي عزيز لحظه اي رهايم نكرد.
***