ظاهرا خانواده احسان انتظار اينچنين صحبتهايي را نداشتند چونكه چند لحظه اي ساكت به هم نگاه كردند شوهر هما براي اولين بار در آن شب به حرف آمد و گفت :
- انسانيت و فهم و شعور شما قابل تحسينه آقا.
و با بلند كردن دستش بقيه هم دست زدند. احسان با صورت قرمزِ قرمز بلند شد و به طرف پدرجون رفت دستش را گرفت كه ببوسد. پدرجون نگذاشت و فورا پيشاني اش را بوسيد. احسان جلوش زانو زده بود.
پدرجون گفت :
- به نظر من ارزش دو تا جوون خوب بيشتر از سكه هاي طلاست. من دخترم رو به او چيز گرون شما كه محبتتونه فروختم، پسرم از امانت نازنينم خيلي خوب مراقبت كن.
دوباره مدعوين دست زدند و پدرجون دست احسان را گرفت و روي مبل كنار خودش نشاند. از خجالت و شوق چشمانم نمناك شد. سرم را پايين انداختم. مادر احسان از جا بلند شد و به طرف من آمد جلويش ايستادم. صورتم را بين دو دست گرفت و فقط پيشاني ام را بوسيد. رو به پدرجون كرد و گفت :
- با اجازه شما.
از جعبه اي كه هانيه باز كرده بود انگشتر قشنگ پر نگيني را در آورد و در انگشتم كرد. همه دست زدند.
دوباره پيشاني ام را بوسيد و رفت نشست. فرشته به من اشاره كرد كه شيريني بگردانم. غصه دار نگاهش كردم. چه كار سختي. از فكر اينكه با شيريني بله گفتنم بايد جلوي حسام بايستم تنم لرزيد.
ظاهرا احسان متوجه حال خراب من بود چونكه فورا بلند شد و رو به فرشته گفت :
- با اجازه من اين مسوليت رو قبول مي كنم.
ديس شيريني را برداشت و از پدرجون شروع كرد. در دلم از او تشكر كردم.
ديگر چيز كاملي از آن شب به ياد ندارم. بيشتر عموي احسان صحبت مي كرد. از اخلاقيات و كار خوب احسان تعريف مي كرد و اينكه جوانند، اگر پشت هم را بگيرند خيلي زودتر از آنچه فكر مي كنند حركت كرده و زندگي را مي سازند و اينكه فعلا اگر مژگان خانم موافق باشند در طبقه بالاي منزل پدري احسان مستقر شوند. قرار جشن نامزدي هم براي جمعه آينده شد.
من فقط سكوت كرده و گاه گداري شنونده بودم. اگر ذهن شلوغم اجازه مي داد!
يك وقت به خودم آمدم كه جلوي در آنها را بدرقه مي كرديم. حسام زودتر از بقيه به بهانه روشن كردن ماشين بيرون رفت. خدا را شكر. گرچه خيلي دلم برايش سوخته بود.
فقط هما و هانيه با گرمي مرا بوسيدند ولي مادرش نه! يك آن متوجه نگاه نگران احسان به روي مادرش شدم. كاش از احسان علت را پرسيده بودم. خودم را دلداري دادم كه شايد اخلاقش اينطور است.
احسان قبل از رفتن آهسته به من گفت كه به محض رسيدن به خانه تلفن مي زدند. با رفتن آنها اول فرشته با خوشحالي مرا در آغوش گرفت و بوسيد. بعد مجيد و تكتم و آخر سر پدرجون. آنقدر مرا محكم به خود فشرد كه استخوانهاي شانه ام درد گرفت. مجيد از احسان خيلي خوشش آمده بود. تكتم و فرشته هم از خواهرهاي احسان تعريف مي كردند. اما هيچ كدام حرفي از مادرش نزدند انگار به دل آنها هم ننشسته بود. تكتم ناگهان پرسيد :
- تو چت شده بود امشب؟ گيج مي زدي! مخصوصا اون اول كه بردارش اومد و سبد گل از دستت افتاد. فكر مي كنم اگر هولت مي دادند معلق مي شدي.
با حالتي بي خبرانه گفتم :
- نمي دونم خيلي هول كرده بودم و خجالت مي كشيدم. حالم خيلي خيلي بد بود.
پدرجون بغلم كرد و صميمانه كنار گوشم زمزمه كرد :
- الهي قربون دختر نجيب و خجالتيِ خودم برم.
همانطور كه در آغوشش بودم جواب دادم :
- خدا نكنه. الهي من قربون پدر عاقل و آقاي خودم برم.
پدر جون شانه هايم را گرفت و با كمي فاصله و نگاه به چشمانم پرسيد :
- پس راضي هستي آره؟
دوباره در آغوشش فرو رفتم و سرم را به شانه اش ماليدم.
- شما غير از خير و صلاح من چيزي نمي خواهيد. پس بهتر از من مي دونيد چي براي من خوبه. آره كه راضي ام.
شام خوشمزه اي را كه فرشته تهيه ديده بود، دور هم مي خورديم و از مراسم صحبت مي كرديم ولي هنوز هم با وجود رفتنشان چهره مغموم حسام پيش رويم بود. به قدري حواسم روي اين مسئله بود كه هر وقت مرا مخاطب مي گرفتند بايد چند مرتبه با عنوان عروس خانم گيج صدايم مي زدند تا به سمت آن ها برگردم.
همين باعث مي شد بيشتر سر به سرم بگذارند و فكر كنند ذهنم از همين حالا درگير داماد است.
شاممان تمام نشده بود كه تلفن زنگ زد. هيجان زده و مضطرب قاشق از دستم افتاد و با صداي بلندي به بشقاب خورد. چهار چهره پرسشگر همراه با لبخند به طرف من برگشت.
حس كردم صورتم گُر گرفته و اگر مي خواستم خودم را بي خبر نشان دهم، هم نمي شد.
پدر جون سر تكان داد و خنديد. مجيد رو به فرشته با حالتي جدي گفت :
- اين مرتيكه پدرسوخته هنوز نرسيده دلش تنگ شد؟
فرشته هم جدي جواب داد :
- اگر دلش براي همچين عروس خوشگل و عروسكي تنگ نشه غير طبيعيه مادر! از خودتون فراموش كرده ايد عزيزم؟
و بعد رو به من گفت :
- پاشو قربونت برم. اون تلفن سوخت. من و تكتم جون ميز رو جمع مي كنيم.
تكتم ريزريز مي خنديد. ناچار بلند شدم و با يك ببخشيد كوتاه به طرف اتاقم رفتم.
حدس همه ما درست بود. احسان بود كه شاكي مي پرسيد چرا دير گوشي را برداشته ام.
فقط مي دانم آن شب به هيچ وجه قصد كوتاه آمدن نداشت. آنقدر حرف زد و از خودم و خانواده ام مخصوصاً پدر جون تعريف كرد كه يك ساعت بعد كه مجيد و تكتم مي رفتند با لبخندي معني دار از جلو اتاقم برايم دست بلند كردند و رفتند.
آن شب عوض خاطره ي بهترين شب زندگي ام تا صبح با كابوس هاي درهمي از حسام دست و پا زدم.