0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

ظاهرا خانواده احسان انتظار اينچنين صحبتهايي را نداشتند چونكه چند لحظه اي ساكت به هم نگاه كردند شوهر هما براي اولين بار در آن شب به حرف آمد و گفت :
- انسانيت و فهم و شعور شما قابل تحسينه آقا.
و با بلند كردن دستش بقيه هم دست زدند. احسان با صورت قرمزِ قرمز بلند شد و به طرف پدرجون رفت دستش را گرفت كه ببوسد. پدرجون نگذاشت و فورا پيشاني اش را بوسيد. احسان جلوش زانو زده بود.
پدرجون گفت :
- به نظر من ارزش دو تا جوون خوب بيشتر از سكه هاي طلاست. من دخترم رو به او چيز گرون شما كه محبتتونه فروختم، پسرم از امانت نازنينم خيلي خوب مراقبت كن.
دوباره مدعوين دست زدند و پدرجون دست احسان را گرفت و روي مبل كنار خودش نشاند. از خجالت و شوق چشمانم نمناك شد. سرم را پايين انداختم. مادر احسان از جا بلند شد و به طرف من آمد جلويش ايستادم. صورتم را بين دو دست گرفت و فقط پيشاني ام را بوسيد. رو به پدرجون كرد و گفت :
- با اجازه شما.
از جعبه اي كه هانيه باز كرده بود انگشتر قشنگ پر نگيني را در آورد و در انگشتم كرد. همه دست زدند.
دوباره پيشاني ام را بوسيد و رفت نشست. فرشته به من اشاره كرد كه شيريني بگردانم. غصه دار نگاهش كردم. چه كار سختي. از فكر اينكه با شيريني بله گفتنم بايد جلوي حسام بايستم تنم لرزيد.
ظاهرا احسان متوجه حال خراب من بود چونكه فورا بلند شد و رو به فرشته گفت :
- با اجازه من اين مسوليت رو قبول مي كنم.
ديس شيريني را برداشت و از پدرجون شروع كرد. در دلم از او تشكر كردم.
ديگر چيز كاملي از آن شب به ياد ندارم. بيشتر عموي احسان صحبت مي كرد. از اخلاقيات و كار خوب احسان تعريف مي كرد و اينكه جوانند، اگر پشت هم را بگيرند خيلي زودتر از آنچه فكر مي كنند حركت كرده و زندگي را مي سازند و اينكه فعلا اگر مژگان خانم موافق باشند در طبقه بالاي منزل پدري احسان مستقر شوند. قرار جشن نامزدي هم براي جمعه آينده شد.
من فقط سكوت كرده و گاه گداري شنونده بودم. اگر ذهن شلوغم اجازه مي داد!
يك وقت به خودم آمدم كه جلوي در آنها را بدرقه مي كرديم. حسام زودتر از بقيه به بهانه روشن كردن ماشين بيرون رفت. خدا را شكر. گرچه خيلي دلم برايش سوخته بود.
فقط هما و هانيه با گرمي مرا بوسيدند ولي مادرش نه! يك آن متوجه نگاه نگران احسان به روي مادرش شدم. كاش از احسان علت را پرسيده بودم. خودم را دلداري دادم كه شايد اخلاقش اينطور است.
احسان قبل از رفتن آهسته به من گفت كه به محض رسيدن به خانه تلفن مي زدند. با رفتن آنها اول فرشته با خوشحالي مرا در آغوش گرفت و بوسيد. بعد مجيد و تكتم و آخر سر پدرجون. آنقدر مرا محكم به خود فشرد كه استخوانهاي شانه ام درد گرفت. مجيد از احسان خيلي خوشش آمده بود. تكتم و فرشته هم از خواهرهاي احسان تعريف مي كردند. اما هيچ كدام حرفي از مادرش نزدند انگار به دل آنها هم ننشسته بود. تكتم ناگهان پرسيد :
- تو چت شده بود امشب؟ گيج مي زدي! مخصوصا اون اول كه بردارش اومد و سبد گل از دستت افتاد. فكر مي كنم اگر هولت مي دادند معلق مي شدي.
با حالتي بي خبرانه گفتم :
- نمي دونم خيلي هول كرده بودم و خجالت مي كشيدم. حالم خيلي خيلي بد بود.
پدرجون بغلم كرد و صميمانه كنار گوشم زمزمه كرد :
- الهي قربون دختر نجيب و خجالتيِ خودم برم.
همانطور كه در آغوشش بودم جواب دادم :
- خدا نكنه. الهي من قربون پدر عاقل و آقاي خودم برم.
پدر جون شانه هايم را گرفت و با كمي فاصله و نگاه به چشمانم پرسيد :
- پس راضي هستي آره؟
دوباره در آغوشش فرو رفتم و سرم را به شانه اش ماليدم.
- شما غير از خير و صلاح من چيزي نمي خواهيد. پس بهتر از من مي دونيد چي براي من خوبه. آره كه راضي ام.
شام خوشمزه اي را كه فرشته تهيه ديده بود، دور هم مي خورديم و از مراسم صحبت مي كرديم ولي هنوز هم با وجود رفتنشان چهره مغموم حسام پيش رويم بود. به قدري حواسم روي اين مسئله بود كه هر وقت مرا مخاطب مي گرفتند بايد چند مرتبه با عنوان عروس خانم گيج صدايم مي زدند تا به سمت آن ها برگردم.
همين باعث مي شد بيشتر سر به سرم بگذارند و فكر كنند ذهنم از همين حالا درگير داماد است.
شاممان تمام نشده بود كه تلفن زنگ زد. هيجان زده و مضطرب قاشق از دستم افتاد و با صداي بلندي به بشقاب خورد. چهار چهره پرسشگر همراه با لبخند به طرف من برگشت.
حس كردم صورتم گُر گرفته و اگر مي خواستم خودم را بي خبر نشان دهم، هم نمي شد.
پدر جون سر تكان داد و خنديد. مجيد رو به فرشته با حالتي جدي گفت :
- اين مرتيكه پدرسوخته هنوز نرسيده دلش تنگ شد؟
فرشته هم جدي جواب داد :
- اگر دلش براي همچين عروس خوشگل و عروسكي تنگ نشه غير طبيعيه مادر! از خودتون فراموش كرده ايد عزيزم؟
و بعد رو به من گفت :
- پاشو قربونت برم. اون تلفن سوخت. من و تكتم جون ميز رو جمع مي كنيم.
تكتم ريزريز مي خنديد. ناچار بلند شدم و با يك ببخشيد كوتاه به طرف اتاقم رفتم.
حدس همه ما درست بود. احسان بود كه شاكي مي پرسيد چرا دير گوشي را برداشته ام.
فقط مي دانم آن شب به هيچ وجه قصد كوتاه آمدن نداشت. آنقدر حرف زد و از خودم و خانواده ام مخصوصاً پدر جون تعريف كرد كه يك ساعت بعد كه مجيد و تكتم مي رفتند با لبخندي معني دار از جلو اتاقم برايم دست بلند كردند و رفتند.
آن شب عوض خاطره ي بهترين شب زندگي ام تا صبح با كابوس هاي درهمي از حسام دست و پا زدم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:52 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل پنجم - 2

روز بعد را كه جمعه بود به خاطر بد خوابي شب گذشته تا ظهر خوابيدم و كسي مزاحمم نشد. وقتي از اتاق بيرون آمدم كه پدر جون و فرشته داخل حال به نماز ايستاده بودند. خودم باورم نمي شد كه اينقدر خوابيده باشم. در آن لحظه براي هزارمين بار متشكر فرشته شدم.
يادم آمد كه جمعه ها با وجود اينكه دوست داشتم خيلي بيشتر بخوابم اما با فكر اينكه پدر جون مجبور مي شد نهار جمعه را دست تنها بپزد از روي ناچاري از تخت عزيزم دل مي كندم .
ولي حالا از بركت وجود فرشته همه چيز فرق كرده بود. خانه تميز و با صفا و بوي گيج كننده ي غذاي ظهر جمعه همراه با قوريِ چاي روي سماورِ روشن چقدر لذتبخش بود.
بعد از يك دوش دلچسب و پوشيدن لباس از اتاقم بيرون آمدم. نمازها تمام شده بود و سيني چاي خوشرنگ روي ميز حال بود. از صبح سعي كرده بودم به حسام فكر نكنم، كه البته نمي شد.
با شادابي سلام كردم و اينبار به جاي آغوش پدرجون به كنار فرشته خزيدم. مثل هميشه با محبت دست دور گردنم انداخت و روي سرم را بوسيد. پدر با لذت براندازمان كرد و پرسيد :
- حال عروس خانم چطوره؟
به جاي من فرشته جواب داد :
- از اين بهتر نمي شه.
و از من پرسيد :
- فكر مي كردم روز جمعه ات را با آقا احسان مي گذروني عزيزم.
زير چشمي به پدرجون نگاه كردم و با لبخندي محتاط خودم را بيشتر به فرشته چسباندم.
- با اجازه ي خانواده ي عزيزم قرار براي بعدازظهر گذاشتيم.
پدر شادمانه خنديد و سر تكان داد.
- اجازه ي ما هم دست شماست عروس خانم.
براي بعدازظهر احسان سر وقت قراري كه ديشب گذاشته بود جلو منزلمان بود. فرشته در را برايش باز كرد و او براي احترام و اجازه گرفتن از پدرجون به خانه آمد.
مخصوصاً شال آبي انداخته و اندك آرايشي هم كرده بودم. پدرجون پيشاني ام را بوسيد همراه فرشته تا جلو در حال بدرقه مان كرد.
چه شب خوبي بود. مخصوصاً كه حالا كه با او راحت تر شده بودم. همه ذهنم را براي احسان پاك سازي كرده بودم و تمام سعيم را مي كردم كه از لحظه لحظه ي آن شب استفاده ببرم. تجربياتي بود كه از نازنين كسب كرده بودم.
احسان از تك تك اعضاي خانواده اش برايم مي گفت و تن من با شنيدن تعريفهايي كه از حسام مي كرد مي لرزيد. بي خبر از برادرش مي گفت :
- نگاه نكن ديشب اينقدر ساكت بود. فكر مي كنم از خودم بيشتر برام خوشحال بود.
در دلم گفتم، اشتباه نكن او بيشتر شوكه بود تا خوشحال! و احسان يكريز حرف مي زد.
- با اينكه من يك سال از او بزرگترم ولي هر كي ما رو نشناسه فكر مي كنه اون بزرگتره. استخون بندي اون از بچگي از من درشتتر بود، خصوصا كه رشته ي تربيت بدني رو انتخاب كرد ديگه حسابي جلو افتاد. اما خيلي شبيه هم هستيم مگه نه؟
به نشانه تاييد سر تكان دادم و باز هم در دلم گفتم، همينطوره و من احمق نفهميده بودم! از ديگر اعضاي خانواده و حتي بچه هاي خواهرانش گفت و اينكه آنها چقدر تحت تاثير رفتار خوب و منطقي پدرجون قرار گرفته بودند. چند مرتبه تصميم گرفتم كه علت رفتار مادرش را بپرسم ولي اينقدر او را شادمان مي ديدم كه حيفم مي آمد احساسات قشنگش را به هم بريزم.
در تمام طول مسير يك چشمش به مسير بود و يك چشمش به من! با اينكه از اين رفتارش شرم زده مي شدم بايد سعي مي كردم با آن كنار بيايم و بپذيرمش.
با انتخاب هم يك فيلم عشقي عاطفي انتخاب كرديم و به سينما رفتيم. فيلم قشنگي بود و با حال و هواي ما سازگار بود! بعد از سينما به يك رستوران رفتيم و همراه با موسيقي زنده يك شام به ياد ماندني خورديم.
آخر شب و قبل از رساندنم به خانه براي فردا و آژانس يك جعبه شيريني بزرگ خريد و به شوخي براي چندمين بار خواست كه از نازنين به خاطر تنگ خلقي آن روزش تشكر كنم.
آنقدر آن شب مرا خندانده بود و به من خوش گذشته بود كه هر چه به خانه نزديك تر مي شديم غصه ام براي جدايي از او بيشتر مي شد. از خودم تعجب مي كردم كه چطور در اين مدت كوتاه اينقدر به او وابسته شده بودم. علتش فقط محبت و عشق او بود. نوعي صداقت و اشتياق عاشقانه در چهره اش ديده مي شد كه فقط زنها معني و مفهوم آن را درك مي كنند.
وقتي جلوي در، ترمز دستي را كشيد خم شد و از روي صندلي عقب بسته اي كادوپيچ و كوچك را كه متوجهش نشده بودم برداشت. گل رز قرمز قشنگي به رويش چسبانده بود و با احترام آن را به طرفم گرفت. غافلگير و هيجان زده با عكس العملي كودكانه گاهي به بسته و گاه به چشمان مشتاق او نگاه مي كردم. حرفي نمي زد و نگاهش دنيايي حرف عاشقانه بود. با لكنت و خنگ گونه پرسيدم :
- براي منه؟
آهسته زمزمه كرد :
- كي عزيزتر از تو!
دستم را دراز كردم كه آنرا بگيرم. شوخي اش گل كرده بود كادو را عقب كشيد. با وجود هواي گرم داخل اتوموبيل، بدنم يخ زده بود كادو را كه دوباره به طرفم گرفته بود تقريبا از دستش قاپيدم و وحشت زده از ماشين بيرون آمدم!
جلوي در به طرفش برگشم و دستم را براي خداحافظي بالا بردم. با لبخند جعبه شيريني را كه فراموش كرده بودم در دستش ديدم. از ماشين پياده شد و جعبه را برايم آورد.
- بفرماييد خانم حواس پرت.
كليد را در قفل چرخاندم در را باز كردم و جسارت به خرج دادم.
- مگه شما حواس برام مي ذاريد.
و قبل از اينكه او بتواند با لبخند مشتاقش چيزي بگويد وارد حياط شدم و گفتم :
- به خاطر همه چيز ممنونم. خيلي خيلي خوش گذشت.
در را به رويش بستم و تمام توانم را به روي زبانم آوردم و از لاي در بسته گفتم :
- دوستت دارم احسان.
بدنم يخ كرده بود و به در چسبيده بودم. شايد يك دقيقه نگذشته بود كه از درز در آهسته گفت :
- من خيلي خيلي بيشتر خانومي. شبت به خير عزيزم.
و چند لحظه بعد صداي ماشين كه دور شد به در تكيه دادم و زانوهايم شكست در آن حال و هواي شيرين باز هم قيافه ي شكست خورده حسام مزاحمم شد. با خودم ناليدم :
- اَه لعنتي. چرا بايد اينطور مي شد.
سرم را به شدت تكان دادم تا با اين كار او را از ذهنم بيرون كنم. به ساختمان نگاه كردم. فقط چراغ كم نور هال روشن بود. پدرجون و فرشته خواب بودند. آهسته وارد خانه شدم و در ورودي را كه به خاطر من قفل نكرده بودند قفل كردم.
به اتاقم رفتم و قبل از هر كاري كادو را باز كردم. قبل از آن گل رز را كندم و بو كردم. بوي عشق مي داد. كادوي احسان يك عطر گران قيمت و خوشبو بود. به يادش كمي كنار گوشم زدم و به حسن سليقه اش آفرين گفتم. فكر مي كنم به عنوان اولين هديد، بهترين بود.
سبك و شاد در حاليكه بيهوده سعي مي كردم به هيچ عنوان به حسام فكر نكنم فقط به ياد احسان عزيزم لباس راحتي پوشيدم و بعد از مسواك به زير پتوي تختم خزيدم. چراغ خوابم روشن بود.
چشم به گل رز توي ليوان كنار تخت دوختم و احسان را در آن ديدم . تلاش مي كردم به لحظه لحظه آن شب شيرين فكر كنم. به خنده ها و حرف هاي قشنگ احسان.
مي توانم قسم بخورم كه فقط او در ذهنم بود ولي باز هم مثل شب گذشته فقط كابوس هايي مربوط به حسام مي ديدم. آنقدر وحشتناك كه وحشتزده و خيس عرق از خواب پريدم.
- خدايا كمكم كن. به او هم كمك كن. مطمئناً او در عذاب بود كه من هم عذاب مي كشيدم. خداي من چه زجري كشيده بود وقتي مرا شب خواستگاري ديد. وقتي به عنوان نامزد برادرش معرفي شدم، وقتي آن شب براي صحبت كردن با احسان جلو چشم او به اتاق مجيد رفتم و حالا امشب كه مسلماً فهميده بود ما با هم بيرون رفته ايم! درمانده به صداي فرحبخش اذان صبح گوش دادم. بلند شدم وضو گرفتم و به نماز ايستادم خاضعانه به خدا التماس كردم كمكش كند كه با اين مسئله كنار بيايد.

***
صبح شنبه به علت همراه داشتن جعبه شيريني پدرجون مرا به آژانس رساند. از جلو ايستگاه اتوبوس كه رد شدم با ترس به آنجا نگاه كردم. مطمئناً ديگر به آنجا نمي آمد.
در آژانس با استقبال و تبريك همكاران و دايي و نازنين قرار گرفتم و يك ريز زير باران سؤالات و كنجكاوي هاي نازنين قرار گرفتم. وقتي به او گفتم كه احسان به خاطر روز آشنايي از او تشكر زيادي كرده از خنده ريسه رفت. با صداي هر زنگ تلفني همه نگاه ها به سمت من برمي گشت ولي من از احسان قول گرفته بودم كه با آنجا تماس نگيرد. با اكراه قبول كرده بود به شرط اينكه شب به دنبالم بيايد. با اين وجود طاقت نياورد و ظهر كه به خانه رسيدم زنگ زد.
ظهر از ترس با تاكسي به خانه برگشته بودم. گرچه كه مطمئن بودم كه ديگر هيچ وقت حسام را در آنجا نخواهم ديد شب احسان همان ساعتي كه قرار گذاشته بود آمد حتي با شجاعت تمام به آژانس هم آمد. با دايي احوالپرسي كرد و حضوراً هم از نازنين تشكر كرد.
طي چند روز آينده كه به مراسم رسميِ نامزدي مان مانده بود احسان هر شب براي بردن من از آژانس مي آمد هواي سرد زمستاني و اينچنين نعمتي و در كنار او بودن لذتي داشت وصف ناشدني!
فرشته و پدرجون به شدت مشغول فراهم كردن جشن پنجشنبه شب بودند و خيال من از هر نظر راحت بود و روز را به اميد شب و ديدن احسان سپري مي كردم. سه شنبه شب كه احسان به دنبالم آمد او را كمي گرفته ديدم و حالاتش مثل هر شب نبود. بالاخره بعد از نيم ساعت طاقت نياوردم و با نگراني پرسيدم :
- احسان جان خدايي نكرده مريضي؟
لبخند مهربان و نگرانش را به رويم پاشيد.
- نه عزيزم. هيچ طوريم نيست و با اشتياق منتظر پنجشنبه هستم.
سرخ شدم و در عين حال دوباره پرسيدم :
- پس چرا امشب گرفته اي؟
باز هم لبخند زد و جواب داد :
- مربوط به حسام مي شه.
يك چيزي توي دلم ريخت پايين، آب دهانم را قورت دادم و بدن شُل شده ام را جمع كردم. بي خبرانه پرسيدم :
- چطور مگه؟ اتفاقي افتاده؟
- دقيقاً نمي دونيم ولي چند روزيه كه حالش خوب نيست. نه سر كار رفته، نه چيزي مي خوره، نه حرفي مي زنه. تب هم داره. از اتاقش بيرون نمي ياد حتي نمي ياد دكتر بريم.
دستم را روي قفسه سينه ام گذاشتم. احسان به طرفم برگشت.
- چي شد مژگان؟ چرا رنگت پريد؟
ميان صندلي جا به جا شدم و به خودم دلداري دادم آخه به تو چه؟ ولي مگر مي شد! فقط من مي دانستم درد او چيست!
- هيچي يك ذره سردم شد.
فوراً بخاريِ اتومبيل را زياد كرد و گفت :
- تو رو خدا سرما نخوري كه من عروس سرما خورده نمي پذيرم.
به زحمت لبخند زدم.
- نه كاملاً خوبم. خيالت راحت باشه.
احسان دوباره به رويم خنديد و با وجود حال وخيم من باز هم رفت سَر قضيه حسام.
- حسابي همه رو نگران كرده. اين حالات از حسام بعيده. اصلاً سابقه نداشته!
نمي شد چيزي نگويم. پرسيدم :
- خوب علتش چيه؟
- مشكل اينه كه نمي دونيم. حرفي نمي زنه حتي به هانيه كه خيلي باهاش صميميه. ولي هانيه مي گه ممكنه مربوط به موردي باشه كه زير نظر داشته. فكر كنم قبلاً بهت گفته بودم كه منتظر بود منو از سر راهش كنار بزنه.
در دلم غوغايي به پا بود. هيچكس نمي دانست چه اتفاق وحشتناكي افتاده. كاش او كه شش ماه تمام حرف نزده بود روز آخري هم زبان به كام مي گرفت. كاش با او دهان به دهان نكرده بودم كه او حرفش را نمي زد كاش اين ها هم دروغ يا خواب باشد. فقط سر تكان دادم و گفتم :
- طفلكي!
احسان هم به تاييد حرف من سر تكان داد.
- آره. تقريباً همه مطمئنيم كه قضيه سر همين موضوع باشه. مي دوني وقتي منو امروز نگران ديد چي گفت :
با دلي لرزان نگاهش كردم.
- طفلكي گفت، من هيچيم نيست احسان. فكر مي كنم يك سرماخوردگيِ ساده باشه. مطمئن باش حالم براي پنجشنبه شب خوبه خوبه. مي خوام براتون برقصم. برو نگران نباش. نامزدت حتماً منتظرته از طرف من هم بهش سلام برسون.
قلبم تير كشيد و لبخندي زوركي زدم.
- ممنون. انشاالله فقط سرماخوردگي باشه و به زودي خوب بشه.
آن شب هم فكر حسام تا صبح عذابم داد. هيچ كاري از دستم ساخته نبود مگر اينكه برايش دعا كنم.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:53 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل پنجم - 3

براي رسيدگي به كارهايمان چهارشنبه و پنجشنبه را از دايي مرخصي گرفتم. چهارشنبه با فرشته و تكتم به بازار رفتيم و لباس شب نامزدي را خريديم. به خاطر احسان آبي خريدم!
از همان شب دعوت كردن مهمانها شروع شد. مدام يا پدرجون با تلفن صحبت مي كرد و يا فرشته.
احسان هم در هر فرصتي كه پيدا مي كرد و تلفن را آزاد مي ديد تماس مي گرفت و قربان صدقه ام مي رفت.
من هم سعي مي كردم سرم را حسابي گرم كنم تا به چيزي غير از احسان و جشن پيش رو فكر نكنم.
فكر مي كردم با سلامي كه توسط احسان برايم فرستاده پيغامي مخفي داده، يعني خيالت راحت باشد، گرچه مي دانستم با حال و روزي كه پيدا كرده چقدر برايش سخت و طاقت فرسا است.
چاره اي نداشت بايد كنار مي آمد.
عصر چهارشنبه هانيه با احسان براي بردنم به آرايشگاه و اصلاح صورتم آمدند. فرشته و تكتم هم همراهمان شدند. قبل از بيرون آمدن فرشته و تكتم از خانه احسان بدون خجالت از هانيه دقيق و عاشقانه زُل زده بود به من كه در كنارش داخل ماشين نشسته بودم و من از شدت شرم گُر گرفته بودم.
با وجود هانيه هم نمي توانستم حرفي بزنم. آخر سر هانيه بود كه طاقت نياورد و به شوخي گفت :
- اوه. داداش جان تو كه با چشمات خورديش.
احسان جدي و بدون خنده گفت :
- مي خوام آخرين بار با اين چهره ي دخترونه و قشنگ كه دل منو برده ببينمش.
هانيه خنديد.
- مطمئن باش كه خيلي عوض نمي شه. آخه ماشاالله سفيده.
وقتي احسان فرشته و تكتم را ديد كه از خانه بيرون آمدند با عجله به هانيه سفارش كرد :
- به خانم آرايشگر از طرف من سفارش كني خيلي مواظبش باشه و اذيتش نكنه و گرنه با من طرفه.
و در ميان غش غش خنده هانيه از اتومبيلش پياده شد تا با فرشته و تكتم احوالپرسي كند.
هما و مادرش در آرايشگاه منتظر ما بودند. هما به گرمي و مادرش به سردي دفعات گذشته مرا بوسيدند! فرشته بعد از احوالپرسي با آنها وقتي خانم آرايشگر مرا به روي صندليِ مخصوص نشاند از داخل كيفش يك روسري و پيش بند دور تور دوزي و نو و اطو كرده در آورد و به خانم آرايشگر داد.
دلم از اين همه لطف ضعف رفت. مثل يك مادر واقعي فكر همه جا را كرده بود.
مادر احسان از كيفش جعبه كوچكي در آورد. يك سكه طلا از آن بيرون آورد. آنرا به پيشاني ام كشيد و سكه را به دستم داد و دوباره پيشاني ام را بوسيد. همزمان هانيه جعبه شيرينيِ همراهش را باز كرد. هما كِل كشيد و مشتري ها و ديگران دست زدند.
اولين بند را كه خانم آرايشگر به صورتم انداخت فرشته هم مرا بوسيد و تبريك گفت و بعد ديگران.
چشمانم را بستم و با درد زياد اجازه دادم هر كاري مي خواهند به روي صورتم انجام دهند.
وقتي تمام شد و چشم باز كردم خودم از ديدن چهره ام متعجب شدم! توقع داشتم طبق گفته هانيه باشد ولي آنطور نبود. خيلي تغيير كرده بودم. چهره خندان و مشتاق احسان پيش چشمم آمد و اينكه چطور جلو مجيد و پدرجون ظاهر شوم! خانم آرايشگر آرايش ملايمي را به روي صورت تازه اصلاح شده ام انجام داد همه دوباره تبريك گفتند و خواهر شوهرهايم با لذت گونه هايم را بوسيدند. صداي زنگ آيفون آرايشگاه و چند لحظه بعد خانمي كه گوشي را برداشت و رو به ما گفت :
- آقاي فرهمند هستند. گفتند بيرون منتظرند.
هانيه با عجله و در حاليكه كمكم مي كرد آماده شوم گفت :
- شما برو بيرون بهش بگو الان ما هم مي ياييم.
مي دانستم قصدش اين است كه چند دقيقه مرا با اين وضع و تغيير با او تنها بگذارد. با ديدن چهره هاي پر لبخند آن ها، آن هم جلو مادر شوهرم از خجالت آب شدم.
از خانم آرايشگر و دستيارانش تشكر كردم و با هُل هانيه بيرون رفتم. پالتوم رو به خودم پيچيدم. احسان به محض ديدنم از اتومبيل پياده شد و در جلو را برايم باز كرد.
سلام كردم ولي او بدون دادن جواب خيره به صورتم بود و بسيار معذبم كرد. وقتي از آن طرف در كنارم نشست گفت :
- سلام به روي ماهت عروس خانم. بايد مثل گل سرخ همينطوري آتشي بموني؟
با لبخندي شرمزده گفتم :
- نه اين يه مقدارش به خاطر اصلاح صورتمه، ولي در اصل از نگاههاي ناجور شماست.
آشكار و شاد خنديد.
- حيف كه فعلاً دستم بهت نمي رسه.
حيرت زده و شرمگين جواب دادم :
- ولي فردا شب فقط رسمي نامزد مي شيم.
سر تكان داد و به بي خبري ام خنديد.
- مگه خبر نداري؟
- از چي؟
- اينكه مامانم به عزيزت زنگ زده و خواسته اگر اجازه بدهند فردا شب يك عقد كوچولو بكنيم.
همان داغي را در تمام صورتم احساس كردم و سرم را پايين انداختم. احسان بعد از چند لحظه مكث ادامه داد :
- عزيزتون هم بعد از صحبت با پدر جونتون پيغام داده اند كه آقاي شايسته موافقت كرده به شرط اينكه در اين دو ماه كه جشن عروسي برگزار بشه محدوديت ها رعايت بشه. من هم فكر كردم كاچي بهتر از هيچي.
كاملاً فهميدم منظورش چي است. به صورتم نگاه كرد و عاشقانه خيره ام شد.
- همين كه مي دونم مال خودمي طاقت ميارم عروسك.
با سر و صداي همراهان، لبخندي به لب آورد. به احترام آنها هر دو پياده شديم. هانيه و مادرش با اتوموبيل هما برمي گشتند. با آنها خداحافطي كرديم و فرشته و تكتم داخل ماشين ما نشستند.
سخت ترين قسمت كار رو به رو شدن با مجيد و پدرجون بود. سرم را از شدت خجالت پايين انداخته بودم. پدرجون بدون گفتن حرفي در آغوشم گرفت و چند لحظه، مشتاق مرا به خود فشرد. گونه هاي قرمزم را بوسيد و تبريك گفت ولي مجيد درحاليكه فربد را براي خواباندن روي دستش تكان مي داد به من نزديك شد. به دقت به چهره برافروخته ام نگاه كرد و گفت :
- نه، كارش بد نيست.
اخمي خجالت زده به مجيد كردم و با خنده تكتم و فرشته به اتاقم رفتم. لبه تختم نشستم، دو دستم را روي گونه هايم گذاشتم و فكر كردم حالا با حسام چه كنم.
چند دقيقه بعد چند ضربه به در خورد و فرشته با يك ظرف كوچك و يك ليوان چاي وارد اتاقم شد. سيني را روي ميزم گذاشت. چاي را برداشت و به طرفم آمد.
- بخور عزيزم. برات چاي نبات درست كردم. فكر مي كنم از شدت درد ضعف كردي.
ليوان را از او گرفتم و با لبخند تشكر كردم. كنارم نشست و با لذت به صورتم نگاه كرد.
- ماه شدي ماشالا. كاش مادرت بود و دختر خوشگلش رو امشب مي ديد.
دست آزادم را روي دستش گذاشتم و صادقانه گفتم :
- با ديدن شما او رو در كنارم حس مي كنم و مطمئنم كه روح او هم از آسايش من شاده. شما هيچي از مادر بودن كم نمي ذارين. واقعا و از صميم قلبم ممنونم.
دستش را از پشت سرم حلقه بازويم كرد و صميمانه به خود فشرد. سرم را سبك و راحت روي شانه اش گذاشتم و پرسيدم.
- راستي عزيز، خواهر و برادراتون رو براي فردا شب دعوت كرديد؟
آهسته كنار گوشم گفت :
- نيازي نيست عزيزم. انشاالله براي عيد و جشن عروسي حتما دعوتشون مي كنم.
مخالف و ناراحت سرم را از روي شانه اش برداشتم و گفتم :
- اونا هم خاله و دايي هاي من هستن. مگه شما نمي خواييد دختر خودتون رو عروس كنيد؟
برق اشك را به وضوح در چشمان مهربانش ديدم. دستي به سرم كشيد.
- الهي قربونت شم ولي من واقعا فكر نمي كنم لزومي داشته باشه.
دستم را به نشانه مخالفت تكان دادم.
- ولي من فكر مي كنم حتما لازمه. مي خواييد به پدرجون بگم خودش دعوت بكنه.
دوباره سرم را با ذوق روي شانه اش فشرد.
- باشه، حالا كه عروس ما دوست داره حرفي نيست.
با گفتن عروس به ياد حرف احسان افتادم و در همان حال سرم را برنداشتم و خجالت زده پرسيدم :
- عزيز، احسان گفت فردا شب عقد مي شيم، آره؟
فرشته خنديد.
- آره قربونت برم. اومدم همين رو بهت بگم. از نظر تو مشكلي داره؟
به جاي هر جوابي محكم تر خودم را به او فشرم . فرشته روي سرم را بوسيد. بلند شد ظرف كوچك را با دستمالي كه آورده بود از روي ميز برداشت. دستمال را داخل ظرف كه آبي سرد در آن بود زد، فشرد و تا زد و نشانم داد و گفت :
- چطوره اينرو مدام خيس كنم و روي صورتت بذارم تا التهابش بخوابه.

***
فردا از صبح برو بيايي بود. مجيد و تكتم از شب پيش منزل ما مانده بودند. پدر و مجيد كار را تعطيل كرده و براي انجام كارها مانده بودند. ميز و صندلي هاي سفارشي رسيد. دو تا كارگري كه فرشته خواسته بود از صبح زود آمده بودند. جعبه هاي شيريني و ميوه به آشپزخانه منتقل شد. خاله و نازنين براي كمك آمده بودند و ديس هاي شيريني را مي چيدند.
از رفتارهاي گرم و صميمي فرشته با خاله متعجب بودم. خوش به حالش كه اينقدر راحت مي توانست رابطه اي گرم برقرار كند. مدام مي دويد و همه چيز را رو به راه مي كرد. به قدري خوب و سنجيده كارگرداني مي كرد كه جاي هيچ حرفي براي هيچكس نمي گذاشت.
به همه حتي كارگرها مؤدبانه دستور مي داد و خودش هم پا به پا تلاش مي كرد و به تنها كسي كه اجازه هيچ كار و حتي بيرون آمدن از اتاق را نمي داد من بودم. هر وقت چيزي به يادش مي آمد در اتاق من بود.
- مژگان جون زودتر دوش بگير آماده باشي كه ميان دنبالت، مژگان جون دمپايي پاشنه بلندت يادت نره، مژگان جون شال سفيد بلنده رو هم بذار توي ساكت، مژگان جون ... مژگان جون آب ميوه ات رو بخور زير سشوار ضعف مي كني.
نازنين اين همه مهرباني را باور نمي كرد و بدون حرفي حيرت زده به او مي نگريست.
عاقبت بعد از ناهار احسان و هما به دنبالم آمدند. به خاطر اينكه تكتم نتوانست بيايد، فرشته نازنين را همراهم كرد و تا جلوي در سفارشهاي تمام نشدني اش را به او كرد.
- مژگان جون از آرايشگاه كه اومدي خودت رو خوب بپوشوني سرما نخوري.
نازنين دستم را كشيد و خطاب به فرشته گفت :
- نگران نباشيد فرشته خانم خودم مواظبم.
و مرا به بيرون هل داد، احسان جلوي در ايستاده بود و بعد از احوالپرسي با من و نازنين در را برايم باز كرد و ساك بزرگم را گرفت. نازنين با هما احوالپرسي مي كرد كه احسان گفت :
- هما جان ايشون نازنين خانم، دختر خاله مژگان خانم هستن. همون كه برات گفتم با عصبانيتش باعث آشنايي ما شده.
هما به گرمي با نازنين برخورد كرد. وقتي راه افتاديم فكر كردم اگر از حال حسام نپرسم بي ادبي است، به همين خاطر با دلي لرزان و اميد به اينكه او خوب شده باشد پرسيدم :
- راستي حال آقا حسام چطوره؟
احسان جواب داد :
- انشاالله كه خوبه يا لااقل به خاطر ما اينطور نشون مي ده. امروز از اتاق بيرون اومده و با ما صبحانه خورد، خودش مي گه سرماخوردگي بوده و حالا بهتره.
- خدا رو شكر.
و در دلم گفتم خدا كنه بهتر باشه.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:54 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل پنجم - 4

چند ساعت خسته كننده را زير دستهاي ماهر خانم آرايشگر بودم و از اينكه او مدام از حالت چشمان و گونه و لبهايم جلوي هما تعريف مي كرد و اينكه چقدر آرايش روي اينچنين صورتي لذت بخش است احساس غرور خوش آيندي مي كردم. هما هم از رو نمي رفت و به شوخي همه را به سليقه برادرش ربط مي داد!
وقتي بعد از اتمام كار در اتاق بغلي لباسم را پوشيدم و نازنين زيپ پشتش را برايم بست خودم، خودم را نشناختم. خيلي خيلي عوض شده بودم.
مدل موهاي جمع شده ام كه با حلقه هاي قشنگي از كنار گوشهايم جلوه ي خاصي گرفته بود در آن لباس آبي بلند و براق شب، هماهنگي خاصي پيدا كرده بود. نازنين با لذت يك دختر خاله براندازم كرد و گفت :
- آقا احسان بايد خيلي بيشتر از اينها ممنون من باشه. عصبانيت اون روز من برگه شانس او بود.
در حاليكه سعي مي كردم اغراقي در صدايم نباشد جواب دادم :
- اينطوري هام كه مي گي نيست. تو به عنوان دختر خاله نرخ رو بالا مي بري.
دستم را گرفت و در حال بيرون بردن از اتاق گفت :
- خودت رو دست كم مي گيري بيا بيرون تا دهن همه باز بمونه.
همانطور كه او مي گفت شد. هما كه چند لحظه طولاني بدون حرفي براندازم كرد و فقط گفت :
- خوش به حال داداشم!
و تا خواست مرا ببوسد خانم آرايشگر قاطعانه جلويش را گرفت.
- نه خير، امشب به غير از آقا داماد براي همه ممنوعه.
از خجالت داغ داغ شدم و مي دانستم از چهره قرمزم پيداست. هما فقط در آغوشم گرفت و فشرد. با آمدن احسان آماده شديم. شال بلند سفيد را كاملا دور سرم پيچاندم. اگرچه خانم آرايشگر خيلي مخالف بود توجه نكردم. پالتو سفيدم را هم پوشيدم و بعد از خداحافظي بيرون آمدم.
با ديدن احسان كه آنطور بي پروا و مشتاق نگاهم مي كرد قلبم به شدت مي تپيد. هما و نازنين به حالت گيجي او ريز خنديدند و زودتر به داخل ماشين رفتند.
آب گلوي خشكم را به زحمت پايين دادم و آهسته گفتم :
- احسان جان تو رو خدا اينطوري نگام نكن زشته.
با سر اشاره كرد كه زودتر سوار ماشين بشم و زمزمه كرد :
- كاش اين چند ساعت آينده هر چه زودتر تموم بشه.
خودش كت و شلوار مشكي خوش دوخت قشنگي همراه با يك كراوات زرشكي زده بود. بوي ادكلن خوش بويش در كنارم گيجم كرده بود. انگار روي ابرها سير مي كردم.
وارد كوچه كه شديم جلوي در حياطمان را چراغاني ديدم. منزل همسايه رو به رويمان را كه مثل ما بزرگ بود براي آقايان آماده كرده بودند. با ديدن حسام از آن حال و هواي خوش بيرون آمدم و دلم لرزيد. او هم كت و شلوار رسمي و مناسبي پوشيده بود. ياد حرف احسان افتادم درست گفته بود. انگار از احسان بلندتر و چهارشانه تر به نظر مي رسيد.
احسان با خنده اي شاد گفت :
- اين هم از آقا حسام عزيزمون. ماشالا انگار خيلي بهتره.
هما حرفش را تاييد كرد. حسام به محض ديدن اتوموبيل ما خودش را سرگرم صحبت با بچه اي نشان داد، ماشين ايستاد. احسان پياده شد و بعد از دست دادن و روبوسي با حسام به آن طرف آمد، در را برايم باز كرد و در پياده شدن كمكم كرد. شالم را بيشتر پيچيدم.
حسام يك لحظه هم سرش را بالا نگرفت و وقتي از كنارش رد شدم و سلام كردم آهسته جواب سلامم را داد و تبريك گفت. با همان سر پايين!
زانوهايم مي لرزيد. چه خوب شد كه تا جلوي در ورودي احسان همراهيم كرد. كنار گوشم دوباره چيزي گفت و قبل از جدا شدن مرا به هما سپرد.
همه جاي خانه پر از مهمان بود. از جلوي در به كمك نازنين پالتو و شالم را در اوردم و وارد شدم. برايم دست زدند و كِل كشيدند. فرشته جلو آمد و با لذت نگاهم كرد قبل از اينكه مرا ببوسد هما آهسته و مودب گفت :
- ببخشيد فرشته خانم. آرايشگاه تاكيد كرده كه براي همه غير از آقا داماد ممنوعه.
فرشته مهربان سر تكان داد و مثل هما فقط بغلم كرد. هما اينبار به من گفت :
- مژگان جون با همه فقط دست بده.
مهمان ها همه به احترامم ايستاده بودند. با همراهيِ هما و هانيه با همه احوالپرسي كردم. جلو مادر احسان كه رسيدم جلوتر رفتم و اجازه دادم كه مرا ببوسد. باز هم سرد بود! چرا؟
هانيه دوباره مرا كشيد و همه فاميلشان را يكي يكي معرفي كرد. سعي كردم رفتار مادر شوهرم را به دل نگيرم و افكارم را جمع مجلس جشنم كنم.
در محلي كه براي عروس و داماد در نظر گرفته شده بود نشستم و مشغول تماشاي جشن و رقص شدم يك ربع بعد هانيه آمد و مرا به اتاق عقد راهنمايي كرد.
يك خانم ماهر در اين زمينه از ظهر كه من رفته بودم آمده بود و سفره قشنگي انداخته بود كه بيشتر با گل هاي رنگ و وارنگ تزئين شده بود.
روي صندلي نشستم و خودم را براي مراسم خاص عقد آماده كردم. سر و تنم را دوباره با شال سفيد بلندم پوشاندم و چند دقيقه بعد داماد و عاقد و پدرم و بقيه وارد اتاق شدند. احسان در كنارم نشست. قلبم با هيجان شيريني مي تپيد. زير چشمي به در ورودي نگاه كردم. حسام هم آمده بود. سرش كاملاً پايين بود و بين مردها ايستاده بود. خدا به دادش برسد.
پارچه سفيد روي سر عروس و داماد را چند تا از سپد بخت هاي فاميل روي سرم گرفته و قند مي سابيدند. فرشته قرآن را از داخل سفره برداشت باز كرد و بوسيد، و روي زانويم گذاشت.
چشم به خط قرآن و گوش به صداي عاقد بودم.
دوشيزه مكرمه و محترمه. خانم مژگان شايسته آيا وكيلم شما را به صداق يك جلد قرآن، آيينه و شمعدان، 72 سكه بهار آزادي به علاوه مهر و محبت كامل آقا داماد شما را به عقد دائم آقاي احسان فرهمند درآورم.
يادم داده بودند كه بار اول بله را نگويم ولي نفهميدم دو بار بعد را چه گفت چونكه با ذهن آشفته ام مربوط به حسام درگير بودم. آرزوي عروس در حال بله گفتن را خوشبختي و سعادت او كردم! خدايا يكي بهتر از من نصيبش كن تا از فكر من بيرون برود!
ظاهرا سه بار تمام شده بود كه چند ضربه به پشتم فرود آمد. افكارم پراكنده شد و به خود آمدم.
- به ياد مادرم و اجازه پدر و عزيزم بله.
صداي كل و دست و مبارك باد بلند شد. ظاهرا قبل از من مراسم را براي احسان اجرا كرده بودند. احسان دفتر بزرگي را از مجيد گرفت. هما قرآن را از روي زانويم برداشت و احسان دفتر را جايگزين آن كرد.
و با انگشت به هر جايي كه گذاشت امضا كردم.
سپس عاقد بعد از عرض تبريك به همراه ديگر آقايان غير از مجيد و پدرجون رفتند. به تشوق اطرافيان احسان شال را از روي سرم برداشت. جلو پدرجون و مجيد جرات نگاه كردن به چشمان آتشينش را نداشتم.
مراسم حلقه و عسل و بعد اولين كادو دهنده مادر احسان بود كه هر دويمان را بوسيد و يك گردنبند قشنگ به گردنم انداخت. پدرجون كه با نگاهي تحسين انگيز براندازم كرد. يك دستبند به من و يك ساعت به احسان. فرشته، هما، هانيه، تكتم و مجيد و چند فاميل نزديك احسان.
آخر سر گفتند برادر داماد مي آيد. با عجله به دنبال شالم گشتم. احسان آهسته گفت :
- از نظر من مهم نيست.
شالم را از تكتم گرفتم و با كمك نازنين به سرم انداختم.
- ولي از نظر من خيلي هم مهمه.
احسان با رضايت به رويم لبخند زد و من شال را تا آخرين حد روي پيشاني ام جلو كشيدم.
طفلكي حسام با رنگي پريده و سري همچنان پايين وارد اتاق شد. با احسان دست داد و روبوسي كرد به من هم دوباره تبريك گفت و يك سكه به من داد. فورا بيرون رفت و پشت سر شوهرهاي هما و هانيه و عمويشان هم براي تبريك آمدند.
انگار همه مراسم تمام شد. با اشاره فرشته، مجيد آقايان را به بيرون هدايت كرد و چيزي كنار گوش هما گفت كه او هم سرخوش از خانهاي اتاق عقد خواهش كردكه به اتاق پذيرايي برگردند.
گويا قضيه داشت جدي مي شد و من از تنها بودن با احسان هيجاني عجيب داشتم‍!
كم كم اتاق خلوت شد. هما كه آخرين نفر بود به احسان چشمك زد و خودش هم رفت.
سر پايين افتاده ام با انگشت احسان به زير چانه ام بالا آمد. حرارت بالاي عشقي كه از چشمان مشكي او به رويم مي پاشيد سرمست و بيتابم مي كرد. زمزمه كرد :
- احساس مي كنم خوشبخترين مرد دنيا منم. اميدوارم بتونم خوشبختت كنم.
به آغوش گرمش پناه بردم. جايي كه از اين به بعد مامني امن برايم بود و سپس مراسم جشن و شام مفصلي كه پدرجون از بيرون سفارش داده بود انجام شد. و بعد از شام با اطلاع به خانها مجيد به اصرار، حسام را با خودش آورد. دوباره كاملا خودم را پوشاندم. حسام حركات عجيب و غريبي مي كرد. مي دانستم به هيچ وجه نگاهم نمي كند پس من هم مثل بقيه نگاه كردم. شايد هيچ كس نفهميد كه حركات تند و عجيب او عصبي بود.
آخر شب شده بود و مهمانها يكي يكي بعد از تبريكات مجدد خداحافطي كرده و مي رفتند. من و احسان جلوي در ايستاده و از همه تشكر مي كرديم.
احساس مي كردم هر چه مهمانها كمتر مي شوند احسان افسرده تر و پريشان تر مي شود. مي دانستم از چه ناراحت است به همين جهت هر از چند گاهي دستش را كه محكم دستم را گرفته بود مي فشردم.
شايد پدرجون كمي بي انصافي كرده بود. اخر آهسته چيزي كنار گوش هما گفت! هما خنديد و به فرشته نزديك شد و فرشته هم متقابلا پدرجون را به كناري كشاند. ظاهرا احسان از پدرجون خواسته بود اجازه دهد ساعتي در خيابان بگرديم. پدرجون بنده خدا با درماندگي و از روي ناچاري قبول كرد.
همراه با آخرين مهمانها كه خانواده احسان بودند. من هم كه كاملا خودم را پوشانده بودم بعد از يك خداحافظي كوتاه با احسان رفتم. وقتي داخل ماشين نشستم هما نزديك شد. با اشاره اش احسان شيشه را پايين كشيد. هما با خنده گفت :
- آقا داماد بيشتر از يك ساعت وقت نداري امانتي رو برگردوني.
احسان با ناراحتي سر تكان داد دستي براي خداحافظي بلند كرد و راه افتاد. زير لب غريد :
- شيطونه مي گه بدزدمت تا پدرجونت حساب دستش بياد كه يك من ماست چقدر كره مي ده.
با دلخوري نگاهش كردم. لبخندي ناراضي زد :
- نگفتم كه به حرف شيطونه گوش مي دم.
شب به ياد ماندني بود. بيشتر از خيابان و مسير توجهش به من بود، طوري كه مي ترسيدم آخر به جايي بزند، مدام يا قربون من مي رفت و يا از پدرجون گله مي كرد. فقط به خوبي هايش مي خنديدم. چقدر برايم عزيز بود باز هم به دل ريش حسام حق دادم. خيلي سخت است به كسي كه به او دلبسته اي از دست رفته ببيني. از فكر اينكه مثلا اين اتفاق براي من و احسان مي افتاد دلم لرزيد.
از نيمه شب گذشته بود كه مرا جلوي خانه رساند. بعد از يك خداحافظي پرشور داخل ماشين جلوي در دستم را بوسيد. آهي حسرت بار كشيد و خداحافظي كرد. وقتي مطمئن شد در حياط را بسته ام، سوار ماشينش شد و رفت. اهل خانه از خستگي بي هوش شده بودند با اين حال در ورودي را كه آهسته بستم فرشته از اتاق بيرون آمد. سلام كردم و آهسته پرسيدم :
- هنوز نخوابيدي عزيز؟
در تاريك و روشن هال جلو آمد.
- چرا عزيزم ولي منتظرت بودم. خوش گذشت؟
با لذتي وافر دست دور گردنش انداختم و گونه هايش را بوسيدم. او هم دستانش را دورم حلقه كرد و آرام و به شوخي گفت :
- امشب طفلكي آقا احسان دماغ سوخته شد.
همانطور در آغوشش لبخند زدم و گفتم :
- ممنونم عزيز به خاطر همه چيز. خيلي زحمت كشيدي و به خاطر خوبيهات، همه چيز خيلي عالي برگزار شد.
بازويم را گرفت و به طرف اتاقم كشاند.
- اين حرفا چيه قربوت برم. هر مادري آرزوي ديدن همچين روزي رو داره. اگر هم زحمتي بوده دلچسب بوده.
با قدرداني نگاهش كردم. دست محبتش را به پشتم كشيد و شب به خير گفت.
لباس عوض كردم و از شدت خستگي مسواك نزده روي تختم افتادم. خستگي ان شب باعث شد هيچ خواب خوب يا بدي نبينم.




پايان فصل پنجم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:55 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل ششم - 1

فردا كه جمعه بود تا نزديك ظهر خوابيدم ولي گاهي صداي رفت و آمدهاي پدرجون و فرشته را مي شنيدم مطمئنا مجيد و تكتم هم خواب بودند ولي پدرجون و فرشته از صبح زود بيدار شده و مشغول بودند. با صداي چند ضربه به در كاملا بيدار شدم چونكه زنگ تلفن را شنيده بودم. منتظر تماس احسان بودم.
- مژگان جون گوشي رو بردار، آقا داماده.
غلتي توي تختم زدم و گوشي را برداشتم. صدايم خواب آلود بود.
- الو سلام.
- سلام عروس خوشگلم. ظهرت بخير!
صدايش را پايين آورده بود. لبخندي مسرت بخش بعد از شنيدن صدايش چهره خواب آلودم را پوشاند.
- ممنون ظهر شما هم بخير. شما هم حتما تا حالا خواب بودي.
بعد از مكث كوتاهي جواب داد :
- تقريبا نه. زنگ زدم هم صداي قشنگت رو بشنوم، هم بگم بعد از ظهر ميام دنبالت.
با تعجب پرسيدم :
- چطور مگه. قرار بود ظهر بيايي. اتفاقي افتاده؟
از صدايش كه سعي مي كرد شاد نشان دهد شكي بردم.
- نه عزيزم. يه اتفاق كاريه كه بعد از ظهر ببينمت برات مي گم!
با اينكه قانع نشده بودم ناچار به كارش ربط دادم.
ساعتي بعد دوش گرفته از اتاق بيرون آمدم. حدسم درست بود، مجيد و تكتم هم تازه از خواب بيدار شده بودند.
با اندكي شرمندگي همه را بوسيدم و براي خودم از چاي هميشه آماده و خوشرنگ فرشته ريختم.
همه جا تميز شده بود و كارگرها هنوز مشغول بودند. فربد در آغوش فرشته خواب بود. انگشتم را به گونه لطيفش كشيدم و از تكتم پرسيدم :
- كوچولو اول صبح بيدارت نكرد؟
تكتم شاد و بي خيال شانه بالا انداخت. جرعه اي از چاي فنجانش را نوشيد و جواب داد :
- چرا، ورورجك قصد توطئه عليه صبح جمعه م رو داشت ولي بهش شبيخون زدم و تا فهميدم مامان بزرگ و بابا بزرگش بيدارن به سرعت اومدم تحويلشون دادم و رفتم به ادامه خوابم رسيدم.
فرشته به چهره معصوم و غرق خواب فربد با عشق نگاه كرد و گفت :
- خودم فداش مي شم.
مجيد ناراضي گفت :
- خدا نكنه عزيز.
مجيد و تكتم هم از وقتي من مي گفتم عزيز و اينكه مي ديدند چقدر او از اين خطاب مي شكفد همين را مي گفتند.
فرشته از همه جهات برايمان نعمت بود. تكتم وقتي ديد همانطور راحت نشسته ام يواشكي پرسيد.
- مگه با آقا احسان نمي ري بيرون؟
- چرا، ولي بعد از ظهر.
و بعد از ظهر همسر عزيزم آمد. به احترام اهل خانه با شرمندگي به داخل آمد و به اصرار فرشته كمي نشست. انگار پدرجون از او بيشتر خجالت مي كشيد. سرش پايين بود و حرفي نمي زد. احسان دوباره به خاطر ديشب از همه تشكر كرد و مجيد با شوخي كمي سر به سرش گذاشت. نيم ساعت بعد كه ديگر ظاهرا حرفي براي گفتن نبود احسان شرمزده و سري پايين رو به پدرجون اجازه ي بردنم را گرفت.
پدرجون بيشتر از او قرمز شد و سعي كرد لبخند بزند.
- اختيار داريد پسرم. مژگان همسرته. اين چند روزه هم امانت اينجاست. هر موقع دوست داشتي مي توني بياي دنبالش.
به اشاره فرشته معذرت خواهي كوتاهي كردم و به اتاقم رفتم. 5 دقيقه نشده بود كه آماده رفتن بودم. داخل ماشين، احسان نفس راحتي كشيد و با آسودگي نگاه خيره و تحسين انگيزش را به من دوخت و گفت :
- آخيش بذار يك دل سير زن خوشگلم رو ببينم.
اندك آرايشي برايش كرده بودم كه از آن استفاده برد. چه ايام خوشي است ايام نامزدي، اگر غصه ها بگذارد! وقتي راه افتاديم پرسيدم :
- چطور شد ظهر نيومدي؟
لبخند روي لبش خشك شد. با چند دقيقه مكث جواب داد :
- نمي خوام ناراحتت كنم ولي بايد بدوني. حسام صبح زود رفته!
انگار يك پارچ آب يخ رويم پاشيده شد. يخ و شل شدم. ناباورانه پرسيدم :
- رفته يعني چي؟ كجا؟
احسان با تاسف سر تكان داد.
- مطمئن بودم يك چيزيش هست. ما از بچه گي با هم بزرگ شديم. چونكه تقريباً هم سن بوديم مثل دوقلوها مي مونديم. هميشه وقتي از موضوعي ناراحت بود پريشون و گيج مي زد. الان يك هفته است كه همينطوره. ديشب هم بدتر. من كه تقريباً مطمئنم يك شكست عشقي باعثش شده.
خدايا چه مي شنيدم! يعني اينقدر اون بيچاره تحت فشار بود؟! احسان بدون توجه به دل ريش من ادامه داد :
- فكر مي كنم همه اين هفته رو به خاطر اينكه جشن نامزديِ ما تموم بشه تاب آورد.
با دلواپسي عميقي پرسيدم :
- مي دونيد كجا رفته؟
- نه، فقط نوشته بايد مدتي تنها باشه. خواسته نگران نباشيم.
وسعت عذابي را كه طي هفته گذشته و خصوصا ديشب گذرانده بود سنجيدم. آخه تقصير من چي بود!
شايد اسمش را همان بازي هاي روزگار بگذاريم بهتر باشد. لحن صحبتش را در آخرين برخوردمان به ياد آوردم.
- خانم نمي خوام مزاحمتون بشم فقط آدرس منزلتون!
صورتم را با دو دست پوشاندم تا اشك هايم را احسان نبيند ولي او با نگراني دستم را كشيد.
- الهي فداي دل نازكت بشم. گريه نكن عزيزم.
ناليدم.
- يعني ممكنه كجا رفته باشه؟!
احسان اخمي مهربان كرد.
- حسام بچه نيست عزيزم! فكر مي كنم به اين تنهايي نياز داشته كه رفته. شايد اينطور بهتر با خودش كنار بياد.
برگ دستمالي را كه به دستم داد به روي اشك هايم كشيدم و حيرت زده پرسيدم :
- تو نگرانش نيستي؟
- اگر مامان اينقدر بي تابي نكنه تقريبا نه! آخه من بيشتر از همه با اخلاقيات به خصوص او آشنا هستم. بچه هم كه بود وقتي از چيزي خيلي ناراحت بود دنبال يك جاي دنج مي گشت و چند ساعتي با خودش خلوت مي كرد. حالا كه بزرگ شده هم همينطوره، ولي به صورتي وسيع تر! به نظر من همينكه اون يك خط نامه رو نوشته كافيه. چاره اي نيست بايد منتظر خبرش بمونيم.
- نمي خواهيد دنبالش بگرديد؟
- چرا، ولي آخه كجا؟ ما چه مي دونيم جاي دنجي كه مَدِ نظرش بوده كجاست.
وقتي سكوت نگرانم را ديد لبخندي مهربان زد.
- الهي قربون دل مهربونت بشم. نگران نباش عزيزم. من مطمئنم به محض اينكه كمي آروم بگيره يا خودش مياد يا خبرش. مي دونه كه مامان چه حالي مي شه.
با آوردن اسم مادرش به ياد او افتادم.
- راست مي گي. طفلك مامانت چي مي كِشه؟!
احسان با تاثر سر تكان داد :
- به خاطر همين نتونستم ظهر بيام. از صبح كه فهميده مُدام گريه و بي تابي مي كنه. متاسفم عزيزم كه روز اول زندگيمون اين مسئله باعث ناراحتي ات شد.
دلگير گفتم :
- اين حرف رو نزن احسان. من هم حالا جزئي از خانواده شما هستم . طبيعيه كه تو غم و شادي تون شريك باشم.
با وجود آن حال وخيم از نگاه قدرشناسش لذت بردم.
بقيه مسير و آن شب را سعي كرد با شوخي هاي نمكي اش مرا از حال و هواي فكر كردن به حسام در آورد. گرچه مطمئن بودم خودش از من نگران تر است. ناچار تلاش كردم ناراحتي ام را نشان ندهم.
آخر شب طبق قانوني كه پدر جون وضع كرده بود باز هم با دلخوري و حسرت مرا جلو خانه پياده كرد!

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:56 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

از فردا دوباره كارم شروع شد. به احسان فقط در صورتي اجازه تلفن زدن به آژانس را داده بودم كه حامل خبري از حسام باشد. با هر صداي زنگ تلفني منتظر بودم كه مرا صدا بزنند كه نزدند!
ظهرها كه به خانه مي رسيدم احسان تلفن مي زد و شب ها به دنبالم مي آمد. كاش غصه حسام نبود و لذت آن روزها را بيشتر مي چشيديم.
خبري از حسام نبود! هما و هانيه هر روز تلفن مي زدند و حالم را مي پرسيدند. از طرف مادرشان هم عذر مي خواستند كه اين روزها حال و حوصله هيچ كس را نداشت و بي صبرانه منتظر خبري از حسام بود. به او حق مي دادم و توقعي جز اين نداشتم. قبلا مي خواستم بعد از عقد علت رفتار سرد مادرش را از احسان بپرسم ولي حالا بدتر از قبل بود و هيچ موقعيت مناسبي نداشت. فقط از احسان خواستم در آن اوضاع بحراني اصراري به من براي رفتن به خانه مادرش نكند.
احسان هم با اينكه نمي خواست جلوي من نگراني اش را بروز دهد ولي من آن را در عمق چشمانش مي خواندم. به خانواده ام چيزي از اين موضوع نگفته بودم و اصرارهاي فرشته را كه مي خواست شب ها فرصتي به دست آورد و ما را براي خريد وسايل كُليِ جهيزيه ام به بازار ببرد را هر روز به بهانه اي رَد مي كردم. مي دانستم احسان هم تا خبري از برادرش نيايد حوصله اين كار را ندارد.
عاقبت بعد از ده روز كه از رفتن حسام مي گذشت قبل از ظهر احسان به آژانس تلفن زد. قبل از اينكه با اشاره خانم ستوده گوشي را بردارم دُعا دُعا مي كردم خبر رسيده خبر خوبي باشد. خدايا كمك كن.
- الو احسان تويي. سلام چه خبر؟
صدايش شاد و شنگول بود.
- سلام به روي ماه زن داداشيِ مهربون. مژدگاني بده عزيزم، امروز حسام تماس گرفته.
جيغ كوتاهي از سر خوشحالي كشيدم. نازنين با تعجب به طرفم برگشت و وقتي چشمان شادم را ديد دوباره با خيال راحت به ادامه كارش رسيد. پرسيدم :
- كجا بوده؟ خوش خبر باشي.
- ممنونم. گفته جنوب هستم. مامان مي گفت صداش سالم بوده مي گفته حالش خوبه و به زودي دوباره تماس مي گيره.
- خُب چشمت روشن. من هم خيلي خوشحال شدم.
- بسكه تو عزيز و مهربوني. امشب به همين مناسبت يك شام خوب در يك رستوران خوب مهمون من.
با ترديد گفتم :
- ولي بهتر نيست براي تبريك گفتن به مامانت بريم اونجا؟
با كمي مكث جواب داد :
- اگه تو اينطوري دوست داري باشه مي ريم.
و با شيطنت اضافه كرد :
- فرصت خوبيه كه اتاقم رو نشونت بدم.
گرميِ عشقش از راه دور تنم را سوزاند.
- اي شيطون ناقلا.
- در خدمتم.
واقعا از پيدا شدن حسام خوشحال بودم و با خوشحالي ام همه را سر ذوق آوردم. نازنين مشكوك پرسيد :
- چه خبرته بلا؟!
در جوابش فقط خنديدم. و ظهر به فرشته نگران قول دادم كه به زودي با او و احسان براي خريد خواهيم رفت. شب احسان جلوي آژانس بود. قبل از اينكه بيايد كمي به خودم رسيدم. لباس مناسبي هم پوشيده بودم. وقتي سلام كردم و داخل ماشين نشستم بعد از اينكه احسان مثل هميشه يك دل سير و با اشتياق نگاهم كرد گفت :
- تو آخرش با اين كارات منو ديوونه مي كني.
از آن لبخندها كه دوست داشت تحويلش دادم. با گيجي سر تكان داد و راه افتاد. بين راه به خواسته خودم يك دسته گل برايم خريد تا به مادرش هديه بدهم. تا به گل فروشي رفته بود فكر كردم راجع به مادرش بپرسم ولي باز هم حيفم آمد خوشيمان را به هم بزنم. اصلا شايد من اشتباه مي كنم يا شايد حالا كه مامانش خوشحال است قضيه فرق كند. پس باز هم زبان به دهان گرفتم و چيزي نگفتم.
خانه پدريِ احسان يك خانه ويلايي تقريبا بزرگ بود كه نماي آن نشانگر اين بود كه طبقه بالاي آن جدا ساخته شده. سر نبش يك خيابان فرعي و بزرگ بود. احسان ماشينش را پارك كرد.
هر دو پياده شديم.
نمي دانم از سرديِ هوا بود يا احساس رويارويي با مادرش كه بدنم يخ زد. احسان دستم را گرفت و به طرف در برد. انگار از احساسم با خبر بود كه به رويم لبخندي دلگرم كننده زد! زنگ را فشرد. بعد از چند لحظه صداي دختري جواب داد. احسان با لحني شاد و رسا گفت :
- باز كن دايي منم با عروسِ گُلم.
صداي شاد دخترك در گوشي پيچيد.
- مامان دايي احسان با مژگان جون.
و پشت سر و صداي خوشحال و دستپاچه هما كه گفت :
- بفرماييد، بفرماييد و در را باز كرد.
احسان جلوم تعظيم كرد و با دست ساختمان را نشان داد.
- بفرماييد شازده خانم!
با خجالت گفتم :
- نكن احسان جان كسي ببينه زشته.
احسان به نشانه اطاعت صاف ايستاد و خنديد. هجوم چند صداي شاد از داخل ساختمان به بيرون آمد. هما و هانيه و بچه هايشان با خوشحالي به استقبالمان آمدند و دورمان حلقه زدند. خواهر شوهرهايم مثل هميشه با روي باز پذيرايم شدند و با شعف مرا بوسيدند. بچه ها مشتاق و شرمگين نگاهم مي كردند با معرفي احسان تك تكشان را بوسيم.
- مرجان و مولود دخترهاي گل هما خانم و شهاب خان پسر ماه هانيه خانم.
مولود دختر كوچك هما محتاط مانتويم را گرفت و همراهم به طرف ساختمان آمد. در حين رفتن به هما و هانيه به خاطر حسام تبريك گفتم. با راهنمايي آنها وارد خانه شديم. با اشاره دست احسان و فشاري كه به بازويم آورد به طرف پذيرايي رفتيم. مادرشوهرم با وجود خبر خوشي كه دريافت كرده بود خشك و رسمي بالاي اتاق روي مبل رسمي نشسته بود.
با اكراهي كه كاملا از رفتارش پيدا بود برايم برخاست. با اين حال به سرعت به طرفش رفتم و سعي كردم با وجود بدن يخ زده ام گرم باشم! سلام كردم و گونه هاي سردش را بوسيدم. دسته گل را تقديمش كردم و تبريك گفتم. جوابم را به سردي دفعات قبل داد و با دست مبل خالي كنارش را نشانم داد. تشكري كوتاه به خاطر گل كرد و آنرا به هانيه داد.
نشستم و نگاهم به نگاههاي نگران احسان و خواهرهايش تلاقي كرد. احسان حمايت گونه صندلي كنارم را اشغال كرد و باعث دلگرمي ام شد. هما مشغول چيدن بشقابها شد و هانيه با دست گل به آشپزخانه رفت. آب دهانم را قورت دادم و رو به مادر شوهرم گفتم :
- امروز خيلي خوشحال شدم وقتي احسان جان خبر خوب تلفن زدن آقا حسام رو داد. مخصوصا براي شما.
- ممنونم.
همين!
هانيه با گلدان گل به پذيرايي برگشت و در حال گذاشتن آن روي ميز گفت :
- دستت درد نكنه عروس خانم. چه گلهاي قشنگي. خودت گل بودي عزيزم.
تشكر كردم. هما و هانيه بعد از پذيرايي مفصل كنارمان نشستند و سعي داشتند به حرف و تعريف محيط خشكي را كه مادرشان به وجود آورده بود گرم كنند. احسان كه از اول از برخورد مادرش جا خورده بود خيلي زود خودش را كنترل كرد و به كمك خواهرهايش شتافت.
دختر كوچك هما، مولود آمد كنارم ايستاد. دستي به شانه ام زد و گفت :
- زن دايي!
بغلش گرفتم و روي زانويم گذاشتم.
- جانم.
عروسكش را نشانم داد و گفت :
- مي بينيد رنگ چشماي عروسكم مثل شماست. چطوري چشماتون رو رنگ زديد. با مداد رنگي؟
همه زدند زير خنده. حتي مادر شوهرم! گونه او را با خجالت بوسيدم. هما بعد از خنده گفت :
- نه مامان جون. يه وقت مداد رنگي نزني تو چشمات. چشماي زن داييت رو خدا اينطوري رنگ زده.
احسان با غروري توام با شوخي گفت :
- نگفتم مثل عروسك مي مونه.
مادرش دوباره با خشكي خودش را جمع كرد. ميان مبل جا به جا شد و از من پرسيد :
- شما مادرت چشم آبي بوده؟
- بله.
پوزخندي زد و دوباره پرسيد :
- ميونه ت با نامادريت چطوره؟
لحن مسخره اش آزرده ام كرد. احسان و خواهرهايش ساكت شده و گوش به مكالمات ما داشتند. فكر كردم اينطوري نمي شه. بايد همين اول كاري جلوي حرف و حديث ها را راجع به فرشته مي گرفتم. به زور لبخند زدم تا جلوي ناراحتي ام را بگيرد.
- اون خيلي مهربونه و مادر دوم منه. كلمه نامادري برام ناآشناست.
با مسخرگي سر تكان داد. هما براي تغيير جو ناراحت اتاق، رو به ماردش گفت :
- مادرجون مثل اينكه شما براي عروس گلمون برنامه اي داشتيد.
مادرش ابرويي بالا انداخت و لبخندي تصنعي زد. از كشوي كوچك ميز گرد كنار دستش جعبه اي بيرون آورد و آنرا به طرفم گرفت.
- بفرماييد.
هانيه و هما ذوق زده دست زدند. هانيه گفت :
- براي پاگشاست عروس خانم.
بلند شدم. جعبه را از مادرشوهرم گرفتم و به جاي روبوسي با او دست داده و تشكر كردم. از هما و هانيه هم تشكر كردم و نشستم. هانيه خواست بازش كنم. جعبه را باز كردم. يك دستبند قشنگ هم سرويس با گردنبندي بود كه عقد كنان گرفته بودم. احسان آنرا از دستم گرفت و به دستم كرد.
دوباره دست زدند و من دوباره از مادرشوهرم تشكر كردم. ولي حس مي كردم بدنم هنوز سفت و يخ است. احسان رو به مادرش مودبانه گفت :
- اگر فرصت تا شام هست با اجازه اتاقم رو نشون مژگان جون بدم.
به جاي مادرش هانيه جواب داد :
- آره داداش جان. هنوز آقا رضا و هادي آقا هم نيومدند. شما راحت باشيد.
مادرش هم با رضايتي زوركي سر تكان داد! با لحن پر محبت احسان كه هر مانعي را از پيش رويم كنار مي زد برخواستم و با معذرت خواهي كوتاهي همراه او رفتم.
با ورود به اتاقش و با توجه به محبتهايش نخواستم اولين خلوتمان را به هم بزنم و تلخ كنم. او كه انتظار ديگري از من داشت با لبخندم گل از گلش شكفت و موضوعي را كه مرا به آن بهانه به اتاقش كشانده بود فراموش كرد.
نيم ساعت بعد با سر و صدايي كه آمدن شوهرهاي هما و هانيه را نشان مي داد به سرعت خودمان را جمع و جور كرديم و بيرون آمديم.
اولين برخورد مستقيمي بود كه با آقا رضا و هادي آقا داشتم. آنها هم به گرمي همسرانشان بودند. شام را در محيطي صميمي و شاد خورديم. احسان و خواهرهايش با محبت زياد به من رسيدگي مي كردند. به همين خاطر سعي مي كردم رفتار مادرشوهرم را نديده بگيرم و با ديگران بجوشم.
هادي آقا از مادر احسان درباره حسام پرسيد و او جواب داد :
- مي گفت جنوبه و خونه يكي از دوستان دوره سربازيشه.
هادي آقا رو به آقا رضا كرد و گفت :
- خوش به حالش. گاهي آدم بتونه اينطوري با خودش راحت خلوت بكنه بد نيست ها!
هما به آقا هادي گفت :
- آي آي. نكنه با دو تا بچه هوس خلوت كردن كردي.
احسان هم در ادامه حرف خواهرش به آقا هادي توبيد.
- چه دردته كه دلت خلوت كردن مي خواد؟
آقا هادي تسليم گونه دست بالا برد و آقا رضا به شوخي محكم جلو دهانش را گرفت. همه خنديديم.
ساعتي بعد از شام وقتي به ساعت نگاه كردم احسان مطيعانه برخاست.
- من در خدمتم خانم.
مادرش با طرزي ناراحت گردنش را برگرداند. بدون توجه به او با هما و هانيه روبوسي كردم. آنها با محبت از من خواستند يك شب هم به خانه آن ها بروم. شوهرهاشان هم خوشرو خداحافظي كردند. براي خداحافظي با مادرشوهرم دست دادم. با رفتاري كه از او ديده بودم بعيد نبود كه تعارفي براي رفتن مجددم نكرد!
هما و هانيه به تلافيِ رفتار زشت مادرشان تا جلو درِ حياط بدرقه ام كردند ولي هر كار كردند نمي توانست جلو دلِ شكسته ام را به عنوان يك تازه عروس بگيرد.
وقتي كنار احسان داخل ماشين نشستم با وجود امنيتي كه در كنارش حس مي كردم ساكت بودم و بالاخره او بود كه دستش را روي دستم گذاشت و با سوزي ناراحت گفت :
- متاسفم مژگان!
به طرفش برگشتم. بغض راه گلويم را مي فشرد. لبخندي غمگين زدم و ترجيح دادم حرفي نزنم تا بغضم نتركد.
ناراحتي در چشمانش مي جوشيد.
- تو خيلي خوبي.
- تو هم خوبي ولي برام بگو چرا اينطوري مي شه؟
با دقايقي سكوت جواب داد :
- اين يك مسئله خانوادگيه و اصلا به تو مربوط نمي شه ولي متاسفانه مامان به تو ربطش مي ده. مي دونه احترام مادر رو زياد نگه مي دارم و او هم با همين آگاهي، گاهي از اين رفتار من سوء استفاده مي كنه.
- آخه علتش چيه؟ من كه به اون بدي نكردم.
با محبت نگاهم كرد و سر تكان داد :
- مي دونم عزيزم. تو هيچ كاري نكردي ولي مامان اينطوريه نمي شه كاريش كرد. نمي خوام دلش رو بشكنم اين مسئله مربوط به منه و تو اگر ناراحت مي شي زياد بهش نزديك نشو. مي دونم آخرش مي فهمه تو چه گُلي هستي. علت اين رفتارش هم اينه كه يك بار جلوش ايستادم و نخواستم طبق خواسته اون ازداج كنم.
وقتي نگاه حيرت زده ام را ديد قاطعانه ادامه داد :
- نمي خوام چيز پنهان يا دروغي بينمون باشه. حقيقت اينه كه مامان دوست داشت من با دختر خاله ام ازدواج كنم. حتي سر خود صحبت هايش رو هم با خاله كرد. وقتي فهميدم ناراحت شدم. آخه من هيچ علاقه اي به دختر خاله ام نداشتم. هر چي فكر كردم ديدم صحبت يك عمر زندگيه. كوتاه بيام تا آخرش رفته اند. اون موقع بود كه صدام در اومد. هرچي مامان اصرار كرد، گريه كرد، خودش رو به مريضي زد، مقاومت كردم اين شد كه ظاهرا تسليم شد ولي گفت از من انتظار نداشته باش كسي رو كه خودت انتخاب مي كني بپذيرم!
راستش فكر نمي كردم روي حرفش بايسته ولي متاسفانه...
صداي پرتاسفش قطع شد. خيلي ناراحت به رو به رو نگاه مي كرد. گفتم :
- اين بي انصافيه. تو حق داشتي خودت انتخاب كني.
- ولي مامان نظرش اينطور نيست.
بعد از چند دقيقه اي كه هر دو سكوت كرديم با ترديد پرسيدم :
- با اين حال فكر نمي كني رفتن ما به اون خونه لازم نباشه. مي تونيم يك جا رو اجاره كنيم.
احسان نگاهي غمزده به من انداخت.
- نمي خوام تحت فشار بذارمت. مطمئن باش اگه تو دوست نداشته باشي نمي ريم. ولي درست فكر كن آپارتمان طبقه بالا كاملا مجزاست. حتي در ورودي هاش هم يكي نيست. به علاوه با برنامه ريزي كه من كردم اگر اجاره خونه نداشته باشيم با وام خوبي كه بهم تعلق مي گيره طي دو سه سال آينده مي تونيم يك آپارتمان كوچولو بخريم.
به فكر فرو رفتم. حرفهايش منطقي بود. شايد اينطوري بهتر بود. لااقل خوب بود كه اصراري براي برخورد بيشتري با مادرش نداشت. با خودم فكر كردم اگر مادرش بفهمد كه قاپ هر دو پسرش را من زده ام، واويلا! احسان كه با دقايقي سكوت فرصت فكر كردن به من داده بود در ادامه صحبت هايش افزود :
- به علاوه خواهرهاي گُلم سعي مي كنند كمبود محبت هاي مادرشون رو جبران كنن. اينطور نيست؟
با ياد محبت هاي صميمانه آنها لبخند زدم. احسان با ديدن لبخندم شاد شد.
- الهي فداي خنده هات بشم. خدا نكنه يه روز تو رو غصه دار ببينم.
آنقدر با محبت بود كه غصه اش آتشم مي زد. براي اينكه از آن بحث و محيط ناراحت كننده بيرون بياييم گفتم :
- راستي عزيز دستپاچه من، چند روزه كه اصرار داره ما رو براي خريد وسايل بزرگ و اساسيِ جهيزيه ام به بازار ببره. نظرش اينه كه بايد با سليقه خودمون باشه. تا حالا بهش نگفته بودم قضيه چيه و هر روز يه بهانه مي آوردم. حالا كه خيالت از بابت حسام راحت شد چند شب وقت بذار.
دو دستش را از روي فرمانِ ماشين در حال حركت برداشت و روي چشم هايش گذاشت. با جيغ بلند من كه مي ديدم ماشين به سمت پياده رو مي رود دوباره دست هايش را روي فرمان گذاشت.
در برابر چشم هاي از حدقه در آمده من مي خنديد!

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:56 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل ششم - 2

از روز بعد زندگي به روال عادي خودش برگشت. شب گذشته بعد از كلي كلنجار با خودم تصميم محكم گرفتم كه نه فكرم را درگير حسام كنم و نه مادرش. قضيه ي حسام را كه بايد فراموش مي كردم. چاره اي نبود، فكر كردن در آن باره ديوانه ام مي كرد. بابت مادرش هم محبت هاي احسان و خواهرهايش را جايگزين رفتار سرد او مي كردم و لااقل زياد نزديكش نمي شدم. حيف بود اين روزهاي شيرين را با اين افكار مسموم هدر بدهم.
از شب بعد تا يك هفته هر شب احسان اول به دنبال من و بعد با هم به دنبال فرشته مي رفتيم و بعد هم به بازار. هرچه را ما انتخاب مي كرديم فرشته بدون حرف با پولهايي كه پدرجون بي كم و كاست در اختيارش مي گذاشت، سفارش مي داد. از آن طرف احسان هم با ملاحظه كاري خاص خودش هميشه نظرش روي مناسب ترين ها بود. بهمن ماه تمام شده بود و يكماه ديگر به عيد و به عروسي مان مانده بود. بهترين روزها را در آن ايام گذرانديم گاهي كه هنوز اول شب بود و احسان مطمئن بود كه پدرجون به اين زودي به خانه نمي آيد با شيطنت مي گفت.
- بريم يه سري به عزيزت بزنيم؟!
طفلكي عزيز مهربون هم كه مي فهميد قضيه از چه قرار است بعد از يك پذيرايي فوري، به بهانه اي از خانه بيرون مي زد و ما را با هم تنها مي گذاشت. حتي يك شب كه باران مي آمد و نمي توانست بيرون برود به حمام رفت و يكساعت حمامش طول كشيد.
در اين مدت يك شب هم هما و يك شب هانيه ما را به شام دعوت كردند. مادرشان هم بود. مودبانه و با احترام با او برخورد مي كردم. مي دانستم كه احسان به روي احترام مادري حساس است. پس به خواسته او كه آنقدر مهربان بود اين كار را مي كردم ولي كنارش نمي نشستم و اگر احيانا سوالي مي پرسيد كوتاه و مودب جواب مي دادم. عوضش محبتهاي هما و هانيه هر روز بيشتر مي شد و من هم متقابلا كم نمي گذاشتم. بچه هايشان هر بار مرا مي ديدند اطرافم را مي گرفتند. به خاطر علاقه شان هميشه برايشان چيزي در كيفم داشتم كه بيشتر خوشحالشان مي كرد.
از حسام كماكان خبر داشتم. گفته بود كه براي عيد خواهد آمد. همه وقت شلوغ آخر سالي ام را به كارم و احسان اختصاص داده بودم. سليقه فرشته انقدر خوب بود كه خودم را درگير ديگر وسايل جهيزيه نكنم. او هر چيز را از بهترين و قشنگترين جنسها مي خريد و هر شب نشانم مي داد.
سال آخر كاري اش را مي گذراند. نصف روز را به مدرسه مي رفت و نصف ديگر روز را با پدرجون به بازار و خريد. هر موقع وقت اضافي هم پيدا مي كرد از فربد نگه داري مي كرد. مدام در حال فعاليت بود! خسته نمي شد. چند روزي را هم به خريد عروسي اختصاص داديم. بيشتر خريد عروسي را با هما و هانيه انجام داديم.
يك هفته به عيد جهيزيه مفصل من طي مراسمي به منزل احسان برده شد. مادرش هيچ نظري نداد. نه بد، نه خوب ولي از فرشته تشكر كرد. در عوض هما و هانيه با ديدن هر چيز كوچكي كلي از سليقه من و فرشته تعريف مي كردند.
شب كه به خانه برگشتيم از رفتار مادر احسان بيشتر از هميشه دلخور بودم. لااقل دوست نداشتم ديگران پي به رفتارش با من ببرند ولي اطرافيانم آنقدر فهميده بودند كه چيزي به روي من نياوردند.
قبل از خواب احسان تلفن زد و دوباره بابت رفتار مادرش عذرخواهي كرد. طفلكي او چه تقصيري داشت. اينطور وانمود كردم كه اصلا متوجه هيچ خوب يا بدي از او نشده ام. با اين حرف احساس كردم كمي آسوده شد. اما در دل خودم غوغايي به پا بود. آن شب خيلي ناراحت و پريشان بودم و واقعا نياز به سنگ صبوري داشتم كه غصه دلم را خالي كنم. آنقدر به خاطر احسان در دلم ريخته بودم كه غمباد گرفته بودم.
كاش همه آرزوها اينطور زود برآورده مي شد. تازه صحبتم با احسان تمام شده بود. به تختم رفتم كه چند ضربه كوچك به در خورد. متعجب گفتم :
- بفرماييد.
فرشته بود. سرش را داخل آورد و گفت :
- عروس خانم بيداري؟
نيم خيز شدم.
- آره عزيز. بفرماييد.
داخل آمد، چراغ را روشن نكرد. گفتم :
- فكر كردم شما خوابيديد.
- نه عزيزم خوابم نبرده بود. احساس كردم تو هم بيداري گفتم بيام كمي با هم حرف بزنيم.
به شانه ام كه مي خواستم از زير پتو بيرون بيايم فشاري اورد و خودش لبه تختم نشست. موهاي نسبتا بلندش را كه هميشه بسته بود باز گذاشته بود و لباس خواب سفيدي به تن داشت. از همشه فرشته تر به نظر مي رسيد. گفتم :
- عزيز باز هم ازت ممنونم. شما مادري رو در حق من تموم كردين اين جواب خوبي براي بديهاي من نبود.
جلوتر آمد و بغلم گرفت.
- تو چه بدي در حق من كردي عزيزم. تو دختر گل مني و من خيلي خوشحالم از اينكه تونستم كاري برات انجام بدم. هر كاري كردم وظيفم بوده.
با غصه اي كه در دلم داشتم محبتهاي بي دريغ او بهانه اي براي سرازيري اشكهاي پنهانم داد. وقتي لرزش شانه هايم را احساس كرد كمي مرا از خودش جدا كرد و خيره نگاهم كرد. ميان هق هق گريه گفتم :
- عزيز يادت مياد اون روزي كه غذاتو شور كردم. مي خواستم از چشم پدرجون بندازمت ولي شما با من چه كردي!
فرشته خنديد و با دستش اشكهايم را گرفت.
- الهي فدات شم من مي دونم اين اشكها به خاطر شوري غذاي من نيست.
انگار منتظر بودم. شدت گريه ام بيشتر شد و دوباره سر به شانه اش گذاشتم. دست نوازشي به روي سرم كشيد و بي مقدمه پرسيد :
- دوست داري براي من از علت رفتار مادر آقا احسان بگي؟
و صبر كرد تا گريه ام آرام بگيرد. چه سنگ صبور و راهنماي خوبي. هرچه بود برايش گفتم. همه را همراه اشك، ولي سبك شدم. انگار جسم سنگيني از روي دوشم برداشته شد. به احسان كه چيزي نگفتم حتي نشان نمي دادم كه ناراحت مي شوم ولي حالا خوب شد.
وقتي حرفهايم تمام شد فرشته ليواني آب به دستم داد. مرا خواباند و پتويم را به رويم كشيد. صندلي جلوي ميز تحرير را به كنار تختم آورد و نشست.
- ببين عزيزم. من تحسينت مي كنم تو بهترين رفتار رو در مقابل رفتارهاي زشت اون انجام دادي. از نظر من بذار به پاي خصوصيات اخلاقيش. تو نمي توني اونو تغيير بدي؛ هر چند تلاش كني. ولي روي خودت كار كن اونقدر خوب باش تا اون تحت تاثير خوبي هاي تو شرمنده بشه.
با شرمندگي گفتم :
- همون كاري كه شما كرديد ولي من فكر نمي كنم بتونم به اندازه شما خوب و صبور باشم.
دست پر محبتي به گونه ام كشيد.
- من هيچ وقت نخواستم تو رو شرمنده كنم. تو خيلي جووني و مي دونستم به زودي خوب رو از بد تشخيص مي دي.
- ولي من فكر مي كنم دارم تقاص بديهايي رو كه به شما كردم از مادر احسان پس مي گيرم.
با دلخوري اخم كرد.
- اين حرف و نزن و ناراحتم نكن. تو هيچ بدي به من نكردي عزيزم. از نظر من اينها پستي بلندي هاي زندگيه كه هر كسي به طريقي داره. از اون گذشته تو آقا احسان رو داري. يك حامي محكم و مهربون. بهش افتخار كن كه به خاطر تو جلوي مادرش نمي ايسته وگرنه ممكن بود فردا به خاطر يكي ديگه جلوي تو بايسته! مطمئن باش علاقه ش پايداره. خدا رو شكر كن. اگه خواهر شوهرات پيرو مادرشون بودن چي؟ رفتار اونها هم نشون مي ده كه با مادرشون موافق نيستن ولي احترامش رو حفظ مي كنن. از همه ي اينها بگذريم خانواده ي خوبي داري. پدري خوب و مهربون، برادري كه پشتته، تكتم خواهرت و منو اگه قبول داشته باشي برات مادرم.
دستش را گرفتم.
- شما مادر دوم من هستيد. چرا قبول نداشته باشم.
لبخندي پر محبت نثارم كرد.
- خب پس همه ي اين نعمتهاي رو كه در برابر مادرشوهرت بذاري گم مي شه. توكل به خدا داشته باش همه چيز درست مي شه.
غصه چهره اش را پوشاند.
- اگه به جاي من بودي چي مي گفتي؟
دستش را محكم تر فشردم و گفتم :
- حالا كه من براتون حرف زدم شما هم برام بگيد.
چشمش را بست و با لبخندي غمگين سرش را تكان داد.
- لزومي نداره با غصه هاي گذشته ي خودم تو رو هم غصه دار كنم عزيزم.
- ولي من مي خوام بدونم. برام بگيد عزيز.
هر دو دستم را در دستهايش گذاشتم. به پشتي صندلي تكيه داد و چشمهايش را بست. ساكت ماندم تا برود به گذشته، به آنجا كه مي خواهد. آهسته آهسته شروع كرد.
- همينطور كه آشنا شدي ما خانواده ي پرجمعيتي هستيم. سه تا برادر و پنج تا خواهر. مادر مهربون و زحمتكشي داشتم. خدا رحمتش كنه. مدام يا در حال لباس شستن يا آشپزي يا دوخت و دوز لباسها و رسيدگي به سر و وضع ما بود.
چند دقيقه ساكت شد. انگار باز هم مادرش را در آن حال مي ديد.
- و پدرم خدا بيامرزدش اگه مسئله اعتيادش نبود مرد خوب و زحمتكشي بود ولي متاسفانه اعتياد بي مسوليتش كرده بود و بيشتر از خانواده ش به فكر درد بي درمون خودش بود. خدا از سر تقصيراتش بگذره. ما هيچ كدوم خاطره خوشي از اون نداريم. حتي من شخصا وقتي خوش بود و خيلي به ما مي رسيد چندشم مي شد چونكه مي دونستم طبيعي نيست.
نفسي از سر درد كشيد و ادامه داد :
- اينطور برات بگم كه وقتي تو خونه نبود همه راحتتر بوديم و شايد اگه ساعتي دير مي اومد كسي نگرانش نمي شد. همين برادر بزرگم كه مي بيني اينقدر دوستش دارم طفلكي با اينكه علاقه و استعداد در درس خوندن داشت مجبور شد به خاطر خانواده از درس خوندن منصرف بشه و بره دنبال كار. ببين همه ي بچه ها و مخصوصا دخترها، من كه دختر كوچيكه بودم عجيب علاقه اي به درس خوندن داشتم.
هيچ كس توي اون خانواده ي ناآرام نبود كه با من كار كنه. خودم بودم كه مدام دنبال درس و كتاب بودم و از همون بچگي عاشق معلم بازي. يادم مياد بچه هاي كوچيكتر همسايه ها رو جمع مي كردم و به نقش يك معلم به اونها درس مي دادم. بنده خدا مادرم چه لذتي مي برد و وقتي كه نمره هاي بيستم رو جلوش مي گرفتم. سواد كه نداشت ولي از تعريفهاي داداشم مي فهميد كه چه كار مهمي انجام دادم. هر طور بود با پولهايي كه خورده ريز جمع مي كرد برام جايزه مي خريد تا تشويقم بكنه.
داداشم هم همينطور. اون زمان شاگرد فرش فروشي تو بازار بود و در حد توانش هيچ دريغي در حقم نمي كرد. ولي بابام! وقتي منو مشغول مي ديد پوزخندي مي زد و مي گفت : « خرج بي خودي! حالا كه چي؟ فردا بايد جلوي تشت لباس بشينه. »
فقط به خاطر داداشم كه حاميم بود و مي دونست به خاطر من جلوش مي ايسته كاري به كارم نداشت و شانس من در ادامه تحصيلم اين بود كه پنج تا خواهر قبل از من هر كدوم به خاطر اينكه تا نفر قبلي بالاخره بايد مدتي مي گذشت و اندك جهيزه اي تهيه ديده مي شد طول مي كشيد ازدواج كنن، تا به من برسه به هر جان كندني ديپلم گرفتم. حالا چي؟ اون زمان هفده سالگي براي سن ازدواج دختر خيلي دير بود.
تازه يكسال بود كه خواهر چهارمي ازدواج كرده و رفته بود و پدر بيچاره م منو به چشم يه نون خور اضافه تو اون خونه مي ديد. داداش بزرگه و دومي هم خونه زندگي تشكيل داده بودن. داداش بزرگم ديگه كم كم چهار تا فرش توي بازار خريد و فروش مي كرد و كمي راه افتاده بود و هنوز هم او بود كه به معلمي تشويقم مي كرد.
البته كوچيك كه بودم، يك روز برام يه كتاب خريده بود. وقتي بهم داد گفت « قربون خانم دكتر كوچولو بشم. » يادم مياد اخمي كردم و گفتم « داداش من دوست ندارم دكتر بشم. مي خوام خانم معلم بشم. » اين بود كه خانم معلم رو لبش موند.
آره برات مي گفتم. براي من مهم نبود كه درسم تموم شده، پدرم هميشه با غيض نگام مي كرد و مادرم غصه مي خورد كه داره از بختم مي گذره! براي من مهم اين بود كه معلم بشم، براي خودم يه خونه جداگونه و خوب بخرم و مادرم رو ببرم پيش خودم. براي درد پاهاش دكتراي خوب ببرمش و روي موهاي سفيدش رنگ بذارم. ولي افسوس كه آرزوهاي قشنگ و سفيدم برآورده نشد.
البته با كمك داداشم و دو تا دوست و آشنايي كه در مدت يك عمر كاسبي پيدا كرده بود منو به صورت روزمزد گذاشت سر كار و با همون خوش بودم. مطمئن بودم كه آينده ي كاريم روشنه ولي پدرم نذاشت.
ساكت شد و دستم رو فشرد. لبخند هميشگي اش را در تاريكي اتاق غمگين و پر درد ديدم. بلند شد و انگار بچه كوچولو بودم پتويم را تا زير گردنم بالا كشيد تا خواستم حرفي بزنم، انگشتش را روي لبم گذاشت و گفت :
- براي امشب كافيه. شايد در يه فرصت مناسبه ديگه.
حرفي نماند به هم شب به خير گفتيم و او رفت. وقتي چشمهاي خسته ام به خواب رفت هيچ به ياد مادر شوهرم نبودم. يك فرشته كوچولو مي ديدم.

***
ليست مهمانها تهيه شده بود. احسان چند مدل كارت براي انتخاب آورده بود كه با سليقه هم يكي را انتخاب كرديم. هر شب كه مجيد و تكتم مي آمدند با خط خوش اسامي مهمانها را به روي كارتها مي نوشتند.
سر همه حسابي شلوغ بود خودم كه بيشتر از همه، از صبح تا شب كار در آژانسي كه به خاطر شب عيد بي نهايت شلوغ بود. و شب بعد از تعطيلي آنجا با احسان براي خريدهاي جا افتاده به بازار مي رفتيم. آنقدر خسته مي شدم كه منتظر يك ذره شام بودم و خواب.
فرشته بدتر از من، نصف روز در مدرسه و بقيه روز رسيدگي به خانه تكاني و مهمتر از همه برنامه ريزيهايي كه براي مهمانهاي راه دوري مثل خانواده ي عمويم كه براي مراسم عروسي از شيراز مي آمدند انجام مي داد.
خوشحال بودم كه لااقل بعد از آن همه خستگي ديگر مسئوليت اين كارها را نداشتم و خيالم از هر بابت راحت بود. من و احسان تا روز آخر سال بدون گرفتن مرخصي كار كرديم به اين خاطر كه بتوانيم اين مرخصي را براي ايام عيد بگيريم و طبق برنامه اي كه داشتيم چند روز باقيمانده بعد از جشن عروسيمان را به ماه عسلي چند روزه برويم.
مراسم تحويل سال براي ساعت 12 شب بود. شب آخري بود كه به آژانس مي رفتم با همكاران و دايي خداحافظي كردم و پيشاپيش سال جديد را تبريك گفتم. دايي و نازنين كه جاي خود داشتند. از خانم ستوده و خانم شجاعي خواستم كه حتما در صورتيكه بودند به جشن عروسيم بيايند.
وقتي روي صندلي كنار احسان نشستم يا به تعبيري افتادم از خستگي نا نداشتم. از صبح با سر بينهايت شلوغ جوابگوي مسافرين نوروزي بوديم و حتي ناهار به خانه نرفته بوديم. با اينكه چهره احسان هم پر از خستگي بود لبخند هميشگي اش را از من دريغ نمي كرد. در حال حركت با ناراضيتي گفت :
- قرار نيست عروسك من اينقدر خودش رو خسته بكنه.
پاهايم را از شدت خستگي كش دادم و گفتم :
- خودت مي دوني كه اين برنامه طبيعيه، شب عيده آژانسه وگرنه كه اينطوري نبوده.
و از فكر تعطيلي كه در پيش رو داشتم لبخندي مسرت بخش زدم.
- خدا رو شكر امسال هم به خير و خوشي گذشت و دو هفته مرخصي پيش رو داريم.
نگاهي شيطنت بار كرد و چشمك زد.
- يك تعطيلي شيرين توام با يك جشن پربار. فكر نكني خيلي راحتي.
گونه هايم گر كرفت و اخمي قهرآلود كردم بلند خنديد و دستم را گرفت.
- راستي امروز بعداز ظهر حسام اومده.
اسم حسام از آن خلسه شيرين بيرونم آورد و به جاي آن گرماي مطبوع بدنم يخ زد. نگاهم را به سمت خيابان برگرداندم تا رنگ پريده ام لوم ندهد.
- اي واي، چشمتون روشن. حالشون چطوره.
احسان توجهش به شلوغي خيابان بود.
- مي شه گفت خوبه ولي خيلي لاغر شده. خودش كه از رو نمي ره و ميگه از گرماي جنوبه ولي به نظر من علتش همونه كه مي گفتم وگرنه از اون حسام شاداب و سرحال و اونطور به هم ريختن، بعيد بود.
چيزي نگفتم. پس از چند ثانيه و يك نفس عميق كشيدن ادامه داد :
- كاش لااقل با يكي حرف مي زد. شايد مي شد كمكش كرد.
در ذهنم از تصور اينكه او بخواهد راز پنهانش را با يكي در ميان بگذارد دلم را لرزاند! نه نمي گفت، مسلما نمي گفت. ناگفته هر دو عهده كرده بوديم كه اين رازي باشد فقط بين من و او.
احسان كه گويي فهميده بود اين بحث ناراحتم كرده براي تغيير مسير بحث پرسيد :
- عروس خانم افتخار مي دن براي فردا ناهار اولين روز سال رو در منزل ما صرف كنن؟
با اينكه رو در رو شدن دوباره با حسام عذابم مي داد ولي چاره اي نبود. بالاخره يك حقيقت مادام العمر بود. امروز نه، فردا! حسام برادر احسان بود و نمي شد ناديده گرفت. جواب دادم :
- اگه شما اينطوري دوست داري حرفي نيست ولي از الان بگم فردا لااقل مي خوام تا ساعت 10 بخوابم.
در حال رانندگي دستش را به حالت خبردار كنار گوشش گذاشت و صاف شد.
- امر، امر شماست سرورم.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:57 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل ششم - 3

با اينكه پدرجون دوست داشت براي سال تحويل بيدار باشم و با آنها كنار سفره هفت سين قشنگ فرشته بنشينم ولي چشمام باز نمي شد. وقتي براي شب بخير گفتن از اتاقم بيرون آمدم پدرجون به لباس خوابم كه يك بلوز و شلوار بلند بود نگاهي كرد و پرسيد :
- يعني نمي خواي براي سال تحويل كنار ما باشي؟
با شيطنت و در حال خميازه كشيدن گفتم :
- بالاخره كه چي. امسال باشم، سال ديگه و سال هاي ديگه بايد خودتون باشيد و خودتون.
و قبل از اينكه پدرجون چيزي بگويد به گردن فرشته كه نزديك تر به من جلو در آشپزخانه بود آويختم و محكم بوسيدمش و همانطور كه دستم دور گردنش بود خطاب به پدرجون گفتم :
- از من مي شنويد ما رفيق هاي نيمه را رو وِل كنيد و بچسبيد به مونستون كه همينه كه تنهاتون نمي ذاره.
پدرجون با اخم و لبخندي توام گفت :
- عجب زبوني باز كردي تو. اينا رو از كجا ياد گرفتي.
شانه بالا انداختم. به نشانه شب بخير براي هردويشان دست تكان دادم و در حال رفتن به اتاقم جواب دادم :
- به قول عزيزم از زمونه!
صداي خنده پرنشاطشان را از پشت سرم شنيدم و لذت بردم.
ساعت ده فردا صبح با سفارشي كه از شب قبل به فرشته كرده بودم با اولين صدايش از جا پريدم. امروز اولين روز از سال جديد بود. نيم ساعت ديگر احسان مي آمد. فورا بلند شدم. تختم را مرتب كردم و به حمام رفتم. نيم ساعت بعد كت و شلوار قرمزي را كه تازه از خياط گرفته بودم پوشيده و آرايشي مليح كردم و از اتاقم بيرون آمدم.
پدرجون از توي حياط آمد. با ديدنم در آن لباس بي اختيار ايستاد. گردنش را كج كرد و محو تماشايم شد. فرشته از اتاق بيرون آمد و اول چشمش به پدرجون در آن حالتِ مات افتاد. با پي گيريِ مسير نگاه او با ديدنم چشمانش برقي زد و به طرفم آمد. همديگر را بغل گرفتيم. سلام كردم و سال جديد را تبريك گفتم. او هم متقابلا تبريك گفت و آرزوي سالي خوب و خوش برايم كرد و در حاليكه با لذت دوباره سرتاپايم را نگاه مي كرد رو به پدرجون گفت‌ :
- مي بيني حسن آقا، اين لباس مژگان جون سليقه منه. قشنگ بود قشنگ تر شده، نه؟
به طرف پدرجون رفتم و بغلش كردم و به صورت اصلاح شده و تميزش بوسه زدم.
يك فشار محكم و مشتاق به بدنم داد و جواب تبريكم را گفت و رو به فرشته صميمانه گفت :
- دست شما هم درد نكنه خانم.
صورت فرشته در حال خنديدن قرمز شد و بدون جواب به آشپزخانه رفت. من و پدرجون به هم نگاه كرديم و خنديديم. دستي به صورت و صافش كشيدم و موذيانه لبخند زدم.
- شما هم خوب به خودتون مي رسيد.
صداي آيفون بلند شد. پدرجون كه جلوتر بود جواب داد و بعد از گفتن بفرماييد دكمه را فشرد. از پنجره نگاه كرديم احسان از در وارد شد. يك دست كت و شلوار شكلاتي و كراوات از هميشه برازنده ترش كرده بود. از ذوق ديدنش لبخند زدم. اين بار نوبت پدرجون بود كه نگاهم كرد و موذيانه ابرو بالا انداخت.
- فكر كردي فقط شوهر خودته كه بلده به خودش برسه. باباي عروس هم مي تونه.
سينه اش را به شوخي جلو داد و چشمكي زد و براي اينكه من بتوانم به راحتي به استقبال همسرم بروم به طرف آشپزخانه رفت. با رفتن او شادمانه خنديدم و با عجله بيرون رفتم. احسان هم با ديدنم در آن لباس شاد و خوش فرم چند لحظه اي با نگاه تحسين برانگيز بر جا ماند ولي خيلي زود به خود آمد در گوشه تراس كه هيچ ديدي از داخل نداشت، همديگر را در آغوش گرفتيم.
چقدر پراحساس بود و چقدر دوستش داشتم. هر روز كه مي گذشت بيشتر به اين نتيجه مي رسيدم كه بهترين انتخاب را كرده ام. به اجبار از هم جدا شديم. دسته گلي را كه برايم خريده بود از دستش گرفتم و بعد از ياالله گفتن احسان با هم وارد خانه شديم. پدرجون و فرشته براي استقبالش از آشپزخانه بيرون آمدند.
گرمِ احوالپرسي با آنها بود كه مجيد و تكتم هم رسيدند و جمع گرممان گرم تر شد. پدر عيدي احسان را كه به عنوان سال اول مخصوص بود داد.
ساعتي بعد با اجازه پدرجون آماده شدم و همراه احسان راه افتاديم. همزمان شاديهايم جاي خود را با ترس و دلهره عوض كرد. هر چه مي خواستم موضوع حسام را فراموش كنم نمي شد، مسئله كوچكي نبود! از ديدار مجدد او مي ترسيدم غير از او باز رو به رويي با مادرش، آن هم سخت بود. كاش لااقل هما و هانيه هم باشند. در حالي كه سعي مي كردم اضطراب درونم را نشان ندهم پرسيدم :
- خواهرات هم هستن؟
انگار از درونم آگاه بود. با لبخند گرمش دلداري ام داد.
- آره هستن. اگر هم نباشن تنها نيستي . خودم باهاتم.
خوشبختانه جلوي در حياطشان وقتي ماشين را پارك مي كرديم هما هم رسيد. از ديدن آن ها واقعا خوشحال مي شدم. هما مثل هميشه گرم و مهربان بود. تبريكات عيد با او و خانواده اش رد و بدل شد. در حياط باز شد و داخل شديم. هانيه از قبل آمده بود. جلوي در شلوغ شد. بعد از روبوسي با هانيه كه جلوتر بود به طرف مادر شوهرم رفتم شايد علت خوشحالي غير طبيعش اش آمدن حسام بود كه من هم از آن بي بهره نماندم! بوسه اش به نظرم گرمتر آمد و به من مبل كنارش را پيشنهاد داد. دلم گرم شد.
در همين موقع حسام با شنيدن سر و صدا از اتاقش بيرون آمد. چند لحظه كوتاه نگاهش با نگاهم آميخت آه خداي من! مرا ببخش! من چه كنم؟ چه تقصيري دارم؟
از آن هيكل افراشته و محكم نصف نمانده بود! بيشتر از آنچه احسان گفته بود لاغر شده بود. ناگفته پيدا بود چه بحران سختي را پشت سر گذاشته و چه عذابي كشيده. آهي پنهاني كشيدم و آرزو كردم همه چيز برايش تمام شود با همه احوالپرسي كرد و با من مثل گذشته. همانگونه سلام و عليك كرد و تبريك سال نو گفت.
كت و شلوارم كاملا پوشيده بود مانتوم را در اتاق در آوردم و دوباره برگشتم با تعريف هميشگي خواهر شوهرهايم رو به رو شدم. حسام به هيچ وجه قصد نگاه كردنم را نداشت ولي برق خوشايند نگاه مادر شوهرم را حس كردم! مادر شوهرم عيدي مخصوص مرا كه يك جفت گوشواره بود داد و احسان ذوق كرد.
فضاي آنجا با وجود حسام برايم خفه كننده بود گرچه ظاهرا هيچ توجهي به من نداشت. بعد از نهار زودتر از آنچه كه احسان انتظار داشت از او خواستم مرا به خانه برساند. متعجب و آهسته پرسيد :
- بهت خوش نمي گذره؟!
نهايت سعيم را براي نشان دادن يك حالت عادي كردم.
- چرا ولي زودتر برگردم بهتره. مي دوني كه اين روزا چقدر كار داريم مخصوصا كه قراره خانواده عمو تا بعد از ظهر برسن.
قبل از اينكه احسان چيزي بگويد صداي بلند آقا هادي كه حالا بعد از نهار روي مبل راحتي تقريبا لم داده بود بلند شد :
- حسام جان خيلي خوب لاغر شديا! تو رو خدا راه كار بده شايد به دردِ ما هم بخوره.
و به شكم برآمده اش اشاره كرد. حسام در حال آوردن ظرف ميوه از آشپزخانه زهر خندي زد. به جاي او مادر شوهرم جواب داد :
- نه بابا. چيه اينقدر لاغر بچه م آب شده.
از بچه م گفتن او آقا رضا لبخند زد. حسام هر دو را نشنيده گرفت و مشغول پخش كردن بشقاب هاي ميوه شد. به جلوي ما رسيده بود كه مادر شوهرم ادامه داد :
- انشاالله عروسيِ پيشِ رو رو كه گذرونديم بايد آستين براي آقا حسام بالا بزنيم.
شايد فقط من بودم كه لرزش يك آن دست او را ديدم. احسان در حال گرفتن بشقاب از او، شادمان حرف مادرش را تاييد كرد :
- ايشاالله به همين زودي!
مادرش اينبار خطاب به خود حسام پرسيد :
- چي مي گي مادر كي ايشاالله بريم خواستگاري؟
حسام رو به مادرش با ناراحتي آشكاري گفت :
- مامان خواهش مي كنم.
آقا هادي با خنده لحن حسام را تصحيح كرد :
- هه هه. منظورش اينه كه خواهش مي كنم زودتر!
انگار كسي گلويم را مي فشرد و راه نفسم بند آمده بود. بلند شدم. احسان گفت :
- مژگان جون ميوه. حسام زحمت كشيده.
حسام جلوم ايستاده بود. نزديك به افتادن بودم. همراه با لبخندي تشكر آميز ولي زوركي براي او سر تكان دادم.
- ممنونم آقا حسام. من بعد از نهار ميوه نمي خورم.
بيشتر صبر نكردم و براي پوشيدن مانتوم به اتاق رفتم. در را بستم و با خستگي به آن تكيه كردم. بچه ها در اتاق بازي مي كردند . با ديدن آنها به رويشان خنديدم و وقتي سرگرم ادامه بازي شدند، چند نفس عميق كشيدم.
فورا آماده شدم و بيرون امدم. جلوي در آشپزخانه با هما رو به رو شدم. به من اجازه كمك بعد از نهار را نداده بودند هما هم وقتي مرا آماده رفتن ديد متعجب شد :
- مي خواي بري عروس خانم تازه مي خواستيم بياييم پيشت بشينيم.
هانيه با شنيدن صداي او بيرون آمد . صورت هر دو را بوسيدم و بهانه اي را كه براي احسان آورده بودم ، براي انها هم گفتم. احسان هم با ديدن من بدون مخالفت بلند شد. با همه خداحافظي كردم و تازه به كوچه كه رسيدم و در پشت سرم بسته شد راحت شدم. احسان قبل از اينكه راه بيفتد با نگاهي پرسشگر و ناراحت پرسيد :
- اينجا راحت نيستي نه؟
حالا كه راحت شده بود خودم را روي صندلي شل كردم. دستم را روي دستش گذاشتم و با گردن كج قيافه اي مظلوم به خودم گرفتم.
- فقط خيلي خجالت مي كشم.
چشم هاي نگران احسان به رويم خنديد.
- ولي تو عروس اين خانواده اي.
حق به جانب جواب دادم :
- ولي هنوز نه كاملا.
گونه ام را با خوشحالي كشيد.
- ايشاالله به زوديِ زود كاملش مي كنيم تا ديگه بهانه اي نداشته باشي. من كه از حالا و اين موقع روز ازت دل نمي كنم. حالا كه اينجا راحت نيستي بريم گردش. موافقي؟
با خوشحالي ميان صندلي جا به جا شدم.

***
همان شب خانواده ي عمويم همراه با داماد و دختر بزرگش آمدند و به قول فرشته از همان شب عروسي شروع شد. براي ديدن آنها عمه ها و عموهاي ديگرم هم دائم آنجا بودند. خانمها به بهانه بسته بندي و تزئين وسايل به اتاق ديگري مي رفتند و بساط بزن و بكوب به راه مي افتاد.
آشپزخانه با كارگري كه فرشته گرفته بود دائماً مشغول به كار بود و پدرجون منتظر بود ببيند چه كم و كسر داريم. دو روز بود كه مجيد و تكتم هم همان جا مانده بودند. فربد شيرين و تپل شده بود و به تازگي مي خنديد و بچه ها را ذوق زده به دور خودش جمع مي كرد.
خاله ها و دايي ها هم هر شب سر مي زدند و حسابي سرمان شلوغ شده بود.
از احسان مي شنيدم كه خانه آنها هم همين وضع و اوضاع را داشت. معمولا اينطور كه شنيده ام براي همه جشن عروسي خودشان مثل يك روياست و بيشتر چيزهايي را كه از بقيه مي شنوي شايد اصلا نديده و يا نشنيده اي. براي من هم همين طور بود!
بيشتر از همه، وقتي را به ياد دارم كه احسان آراسته در لباس دامادي جلوي آرايشگاه به دنبالم آمد. نگاه شيفته اش را هرگز فراموش نمي كنم. وقتي دستانم را ميان دستان گرم و مطمئنش گذاشتم سبكبال در آسمان پرواز مي كردم. حرارت لبهايش گونه ام را سوزاند. چشمهايش از پاكي عشق برق مي زد.
تا رسيدن به تالار با زمزمه هاي عاشقانه اش مست شدم. خوشبختي را با تمام وجودم حس مي كردم. در ميان جمعيت مهمانان آن شب نگاه كنجكاو من بدون اينكه از كسي بپرسم سرسختانه به دنبال آذر، دختر خاله احسان مي گشت. و وقتي عاقبت يافتمش با اينكه اين همه از گوشه و كنار تعريف زيبايي خودم را مي شنيدم احمقانه به مقايسه خودم و او برآمدم.
نگاه كنجكاو من و نگاه منزجر و سرد او گاهي تلاقي مي شد و هر بار بيشتر به احسان حق مي دادم كه چرا او را انتخاب نكرده و در دلم خوشنود بودم كه انتخابش فقط من بوده ام!
يادم مي آيد وقتي با احسان از جلوي آنها مي گذشتيم بيشتر دستم را حلقه بازوي همسرم كردم.
حسام به نظرم آرامتر مي آمد و من با احساس گناه با اينكه او هم به هيج وجه قصد نگاه كردن به مرا نداشت جلوي او بيشتر شال سفيد را به خودم مي كشيدم.
وقتي آخر شب همراه با مهمانان نزديك تا خانه خودمان بدرقه شديم و وقتي پدرجون با حلقه اشك شادي در چشمانش ما را دست به دست هم داد بيشتر از هر زمان از اينكه فرشته را به همسري گرفته بود خوشحال بودم. همانجا به ياد حرف مجيد افتادم كه مي گفت وقتي تو هم ازدواج كني پدر خيلي تنها مي شود.
چه خوب كه كسي به مخالفتهاي بچه گانه من گوش نداد و چه خوب كه در اين شب شيرين نگران پدرجون نبودم. او تنها نبود و هميشه همدمي فرشته مانند داشت.
پدرجون بعد از من با رضايت پيشاني احسان را بوسيد و كنار گوشش آهسته گفت :
- نيازي به سفارش بيشتر نمي بينم پسرم.
احسان شرمزده دست پدرجون را بوسيد و به همان آهستگي جواب داد :
- اصلا نيازي نيست تا زنده ام مژگان تاج سرمه.
براي شوخي اختتاميه آقا رضا ليوان آبي به دست احسان داد و بلند گفت :
- بخور احسان جان كه اين آخرين آب خوشي كه از گلوت پايين مي ره.
احسان هم كم نياورد ليوان را لاجرعه تا آخر سر كشيد و گفت :
- به به اين آب بود يا شربت به ليمو؟!
خدا رو شكر حسام اصلا بالا نيامد. همه مهمانها خداحافظي كرده و با صميمانه ترين تبريكات ما را ترك كردند و ما تا جلوي در آنها را بدرقه كرديم. آخر نفرات هما و هانيه بودند كه خستگي ناپذير مي دويدند. هانيه كه مرا مي بوسيد به شوخي گفت :
- اشكهاي قشنگت، آرايش ناز چشمات رو براي داداش من به هم ريخت. خوب شد؟ دلت خنك شد؟
احسان بازويم را گرفت و جلوي خواهرش گونه ام را بوسيد.
- اگه مال منه كه همينطوري هم قبولش دارم.
هما و هانيه به سرخي صورتم خنديدند و براي خداحافظي دست تكان دادند.
شب خاطره از آن موقع شروع مي شد. احسان مشتاقانه آغوشش را برايم باز كرد. سرم را به روي سينه اش كه برايم امنيت بود گذاشتم.


پايان فصل ششم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:57 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل هفتم - 1

زندگي مشترك و قشنگ ما شروع شد. چند روز بعد از عروسي به بهترين سفر مشتركمان كه همان ماه عسل بود رفتيم مجتمع اقامتي كاركنان صدا و سيما در كنار درياي شمال و دو دل عاشق ما.
شبها تا دير وقت رو به دريا كنار ساحل مي نشستيم و در گوش هم زمزمه مي كرديم و وقتي كه سر روي به بالشت مي گذاشتيم صداي امواج هنوز در گوشمان بود. سفري كه هرگز فراموشم نمي شود.
از چهاردهم نوروز بعد از آن ايام خوش هر دو به سر كارمان برگشتيم. ظهرها به خاطر اينكه احسان به خانه نمي آمد براي ناهار به منزل پدرجون كه مثل هميشه به رويم باز بود مي رفتم. بعد از ناهار آماده در اتاق خودم استراحتي مي كردم و چند تا زمزمه عاشقانه تلفني مي شنيدم و بعد از ظهر دوباره به آژانس برمي گشتم. شبها احسان مثل قبل خودش به دنبالم مي آمد و اگر مهماني نبوديم هر دو خسته ولي مشتاق هم، به خانه عشقمان مي رفتيم.
تا يكي دو ماه بعد از ازدواج لااقل هفته اي دو شب به افتخار ما مهماني بود. فاميل احسان و فاميل من به نوبت پاگشايمان مي كردند. حتي خواهر و برادرهاي فرشته هم مهماني دادند و شرمنده مان كردند.
فاصله ام را با مادرشوهرم حفظ مي كردم و نهايت وقتي به ديدنش مي رفتم كه با احسان باشم. خدا را شكر همين كه از صبح تا شبم نبودم توقعي از من نداشت. نمي دانم، شايد هم بيشتر اين فاصله بخاطر حسام بود. اما احسان هر شب به مادرش سري مي زد و من هم جلوگيرش نبودم. فرشته حرف خوبي زده بود كه آويزه گوشم كردم. او گفته بود همين كه احسان به خاطر تو از مادرش نگذشته نشان مي دهد آدم بي محبتي نيست. من هم به همين كه كاري به من ندارد و خودش هم به حفظ فاصله معتقد است راضي بودم. حسام در هيچ يك از مهمانيهاي ما شركت نكرد. حتي مهماني هما و هانيه! خيلي كم و بيشتر فقط شبها براي خواب به خانه مي آمد اينطور كه مي گفتند خيلي بيشتر از گذشته كم حرف شده بود و همه خصوصا مادرش را نگران كرده بود.
هر وقت صحبت حسام مي شد اشك مادرش سرازير مي شد و بي خبر از اوضاع آشفته من مي گفت :
- آتيش به جون اوني بگيره كه بچه م رو به اين روز انداخته! حالا كاش لااقل حرفي مي زد!
هر وقت اين را مي شنيدم تا چند روز گرفته بودم. البته نه جلوي احسان. نه، نبايد مي گذاشتم هيچ كس از اين موضوع بو ببرد. ولي آخر من كه گناهي نداشتم.
حدود سه ماه از ازدواج ما گذشته بود و تابستان حضورش را با گرماي طاقت فرسا نشان مي داد. ان روز جمعه بود و ما و خواهر شوهرهايم ناهار پايين دعوت بوديم. تا نزديك ظهر با احسان خوابيده بوديم و تلافي روزهاي ديگر را در مي آورديم. ساعتي مانده به ناهار دوش گرفتم و مثل هميشه لباس قشنگ و بلند و پوشيده اي به تن كردم و همراه احسان پايين رفتيم. چونكه چادري نبودم به غير از لباسهاي مجلسي ام همه لباسهايي كه مي خريدم طبق سليقه خودم و احسان رنگهاي شاد و در عين حال كاملا پوشيده بود تا راحت باشم.
آن روز هم فكر مي كردم مثل هميشه حسام نيست. ولي تا نشستيم حسام از اتاقش بيرون آمد. مثل هميشه با ديدنش دلم فرو ريخت و او هم مثل هميشه بدون نگاه كردن به من احوالپرسيي كوتاه و رسمي كرد. هما و هانيه قبل از ما رسيده بودند و مشغول پذيرايي شدند.
مادرشوهرم زير چشمي نگاهم مي كرد. اوايل از اين رفتارش متعجب مي شدم كه چرا با وجود اينكه برخورد من با او هميشه احترام آميز است ولي او اينطور است. تا اينكه كم كم ياد خودم و رفتارم با فرشته افتادم. آن ضرب المثل معروف كه با هر دست بدي با همون دست مي گيري مصداقش من بودم. مگر من فرشته را با آن همه خوبي آزار نمي دادم؟ پس حتما حقم بود كه اينطور ببينم. در خودم مي ناليدم و از خدا مي خواستم همانطور كه چشمان بدبين و بسته مرا باز كرد چشمهاي مادرشوهرم را هم باز كند.
غصه ام را جلوي احسان بروز نمي دادم. به نظر خودم و فرشته او آنقدر محبت داشت كه به خاطرش چشم به روي رفتار زشت مادرش ببندم. صداي هادي آقا كه خطاب به حسام بود افكارم را پاره كرد.
- ستاره سهيل شدي آقا حسام!
حسام با لخندي موقر و محزون جواب داد.
- در خدمتم.
- كجا بابا، ما كه نمي بينيم. آقا يه نگاه هم به زير پات بنداز.
حسام همراه بقيه خنديد كه به نظر من زهر خندي بود و گفت :
- خواهش مي كنم. اتفاقا و با عرض معذرت حالا كه امروز همه جمع بوديد خواستم مطلبي رو به اطلاعتون برسونم.
رو به مادرش اين حرف را زد. ماردش خوشحال از فكري كه كرده بود پرسيد :
- چي مادر؟ ايشالا خيره! بايد بريم خواستگاري؟
حسام چند لحظه اي سكوت كرد! صداي ضربان قلبم را مي شنيدم و فكر مي كردم اين صداي بلند هر دم ممكن است همه چيز را لو دهد!
- نه مامان. راستش من مي خوام برم.
خنده روي لبهاي مادرشوهرم خشكيد! همه ساكت چشم به حسام كه رنگش پريده بود و غم چهره اش پيدا بود داشتند. هما كه مي فهميدم لبخندش زوركي است پرسيد :
- كجا ايشالا داداش جان؟
حسام سرش را پايين انداخت تا چشم در چشم مادرش نشود.
- دارم مي رم اصفهان. با انتقاليم موافقت شده. يه كار خوب توي تربيت بدني اونجا بهم پيشنهاد شده و در ضمن مي خوام دو سال باقيمونده درسم رو هم اونجا ادامه بدم.
با سكوت سنگيني كه به وجود آمد، پيدا بود هيچ كس انتظار شنيدن اين حرفها را نداشت. حتي بچه ها هم ساكت بودند! سكوت را مادر شوهرم با وجود رنگ پريده اش كه سعي در خونسرد بودنش داشت شكست.
- حالا چرا اصفهان مادرجون؟ چرا بي خبر و يواشكي؟ تو چت شده آخه؟ مگه تا همين چند ماه پيش اونقدر عجله براي ازدواج نداشتي؟ تو كه مي گفتي يه دختر خوب و نجيب نشون كردي. بگو كيه رو چشمم. خودم برات مي رم خواستگاري.
فشار سنگين روي قلبم سنگين تر شد. فقط من بودم كه مي دانستم قصد او از اين كار فرار است. حسام جواب داد :
- حالا ديگه قصد ازدواج ندارم. مي خوام به درس و كارم برسم.
اينبار احسان گفت :
- همين جا هم مي توني به درست و كارت برسي.
- ولي من همه ي كارامو انجام دادم و توي همين هفته عازمم.
احسان با دلخوري پرسيد :
- يعني ارزش يه مشورت رو هم نداشتيم داداش.
حسام جوابي نداد و اشكهاي مادرش با همه خودداري فرو ريخت.
- چرا با من اينطوري مي كني مادرجون چرا با هيچ كس حرف نمي زني. قربونت برم، تو بيا بريم آدرس خونه اون دختر رو نشونم بده، همين عصري با خواهرات مي ريم خواستگاري.
هما و هانيه بهت زده لبخند زدند.
- آره داداش جان مي ريم.
حسام با حالتي عصبي دستهايش را به هم ماليد و رو به مادرش گفت :
- مادرجون چرا اينطوري مي كنيد. مگه من بچه م. يعني من نبايد خودم براي خودم تصميم بگيرم؟
احسان قاطعانه و محكم گفت :
- اگه تصميمت غلط باشه چي؟ و من مطمئنم تصميم تو احساسيه. آخه تو چت شده؟ حرف بزن بگو چته. شايد ما بتونيم كمكت كنيم. اصلا مامان راست مي گه. تو كه خيلي براي ازدواج عجول بودي پس بسم الله.
صداي بم و گرفته حسام به زحمت شنيده شد.
- ولي ديگه نيستم!
صداي هما لرزش بغض داشت.
- آخه چرا؟ براي اون دختر خانم مشكلي پيش اومده؟
حسام با شدت بلند شد. چهره اش از شدت ناراحتي برافروخته بود. دستهايش مشت شده و آويزان بود. رو به هما با صدايي ناهنجار در حاليكه رگهاي گردنش بيرون زده بود گفت :
- آره آره. مشكلي پيش اومده. دختره ازدواج كرده، ازدواج كرده، ازدواج كرده.
و با كمي مكث و در ميان سكوت نفس گير اتاق، نفس زنان ادامه داد :
- همينو مي خواستيد؟ حالا فهميديد؟ بابا ولم كنين. من بچه نيستم. مي خوام برم. ديگه هم نمي خوام ازدواج كنم.
همه را در بهت گذاشت و به سرعت به طرف اتاقش رفت. مادرشوهرم دستش را به روي سينه اش گذاشت. حالم بدتر از آن بود كه بتوانم اقدامي بكنم. احسان به طرف مادرش خيز برداشت و فرياد زد.
- قرصاشو بياريد.
هما و هانيه اشك ريزان به سمت آشپزخانه دويدند. احسان شانه هاي مادرش را مي ماليد. آقا رضا با عجله ميز را جلوي مبل مادرشوهرم كشيد و پاهاي آويزان او را روي ميز دراز كرد. سپس قرص را از دست هانيه گرفت و به زحمت دهان كليد شده مادرشوهرم را باز كرد و آنرا زير زبانش جا داد.
حسام لباس بيرون پوشيده از اتاق بيرون آمد. چهره اش هنوز عصبي بود. نگاهي به جمع فعال و سپس رو به من كه روي مبل تقريبا افتاده بودم انداخت و با عجله به طرف در خروجي رفت. چند لحظه بعد صداي محكم به هم خوردن در حياط رفتنش را خبر داد. بچه ها وحشت زده به دور من حلقه زدند. با دستاني يخ زده آنها را بغل گرفتم.
يك ربع بعد تقريبا همه چيز آرام گرفت. رنگ پريده مادرشوهرم كمي برگشته بود. چشمانش بسته بود و به پشتي مبل تكيه داشت و همه در سكوت از سيني چايي كه هانيه مي چرخاند فنجاني بر مي داشتند. هادي آقا سكوت را شكست و گفت :
- پيشنهاد مي دم راحتش بذاريد. شايد دوري از اين مكان بهش كمك كنه.
با پيشنهاش موافق بودم به نظر من هم اين بهترين راه بود. بايد تا مدتي همديگر را نمي ديديم. مي دانستم چقدر برايش سخت است وقتي كه مرا يك طبقه بالاتر در كنار احسان تصور كند. احسان با ناراحتي گفت :
- همينطوره. البته فكر هم نمي كنم جاي مخالفتي گذاشته باشه اينطور كه مي گه همه ي كاراشو كرده.
صداي گريه ي مادرش همانطور كه بي حال به مبل تكيه داده بود بلند شد. هما كه كنارش نشسته بود دستش را گرفت و ملتمسانه گفت :
- مادرجون چرا اينقدر خودت رو اذيت مي كني. راست مي گه طفلكي، بچه كه نيست. بذار راحت باشه.
باز نفرين تكراري مادرشوهرم كه بر دل ريشم نمك پاشيد.
- الهي اوني كه بچه م رو به اين روز انداخته روز خوش نبينه.
و باز ناليدم. آخه من بي خبر چه تقصيري داشتم.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:58 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

حسام همانگونه كه ادعا كرده بود طي چند روز آينده بار و بنديلش را بست. با بدرقه همه از جمله من كه نمي توانستم بهانه اي براي نبودن بتراشم، از زير آينه و قرآن و اشك مادرش عبور كرد و به سفر رفت.
مثل گذشته با سري پايين از من خداحافظي كرد. انگار قهر بود! با رفتنش نفس راحتي كشيدم. شايد همانطور كه مي گفتند، از دل برود هر آن كه از ديده برفت.
هفته بعد هما به همراه خانواده اش براي اينكه غرور او را جريحه دار نكند به بهانه مسافرت تابستاني براي خبرگيري از او به اصفهان رفت و با اخبار خوش برگشت.
اينطور كه مي گفت حسام آپارتمان كوچكي اجاره كرده و مشغول به كار شده بود. روحيه اش نسبت به زماني كه رفته بود خيلي بهتر بوده و گفته از اول مهر براي كارشناسيِ رشته خودش كه تربيت بدني بود ادامه تحصيل مي دهد با اينكه اينطور مي شنيدم لااقل هفته اي دو بار حسام به مادرش تلفن مي زد و احسان و هما و هانيه هم مدام با او در تماس بودند، مادر شوهرم طاقت نياورد و يك ماه بعد با هانيه و شوهرش به اصفهان براي ديدن او رفت بعد از برگشت يك هفته اي آرام گرفت. ظاهرا با ديدن وضع زندگي و كار او خيالش راحت شده بود.
دل من هم آرام گرفت و از اين به بعد راحت تر مي توانستم به زندگي ام برسم.
اواسط تابستان عروسيِ آذر دخترخاله احسان برگزار شد. مادر شوهرم به عمد وقتي از او حرف مي زد آه مي كشيد. شايد هم من اشتباه مي كردم و اصلا او نمي دانست كه من از قضيه خبر دارم.
اصراري براي نرفتن به عروسي نداشتم و احسان هم مجبورم نكرد. ولي فرشته خواست بروم تا هيچكس نفهمد من از چيزي خبر دارم. مخصوصا تاييد كرد كه رفتارم طبيعي باشد ولي رفتارِ غير طبيعيِ مادر شوهرم نمي گذاشت! با اينكه بين هما و هانيه نشسته بودم و آنها كاملا هواي مرا داشتند. شايد هم مادرشوهرم ناخواسته عذابم مي داد. براي عروسي كه به نظر من اصلا قشنگ نشده بود، غش و ضعف مي رفت. اما يك بار هم از من كه همه آن شب در لباس تنگ و براق و مشكيِ شب تعريف و تمجيدم مي كردند، يك كلام نگفت! با اين همه مدام سعي مي كردم رفتارهاي او را ناديده بگيرم و احسان را در نظر بياورم كه وقتي آماده از اتاق بيرون آمدم چه كار كه برايم نكرد.
آخر شب هم كه بر مي گشتيم هيچ از ناراحتي ام بروز ندادم. گرچه كه مادرش تا رسيدن به خانه يك لحظه زبان به كام نگرفت و پشت سر هم از عروس و دامادِ برازنده مي گفت.
با همه تلاشي كه براي پنهان نگه داشتن ناراحتي ام كرده بودم احسان مهربان دركم كرده بود. به محض رسيدن به خانه مثل هميشه و پرحرارت در آغوشم كشيد و غصه را از دلم زدود.
اولين مسافرت كاريِ احسان بعد از ازدواجمان، يك هفته بعد از عروسيِ دختر خاله اش پيش آمد. با شنيدن اين خبر كه با كلي مقدمه چيني به من فهماند، انگار تمام غصه هاي عالم را در دلم ريختند.
مدام بغض سنگين راه نفسم را مي بست و با ديدن هر بارش منتظر تلنگري بودم كه آنرا بتركانم.
هر چه مي خواستم خودم را كنترل كنم نمي توانستم. دست خودم نبود. فكر مي كردم با رفتنش يك تكه از وجودم را با خودش مي بَرَد.
با هر بار گريه من صبورانه و عاشق در آغوشم مي كشيد. اشك هايم را با جلو سينه پيراهنش پاك مي كرد و نازم را مي كشيد. شب قبل از رفتنش كه خيلي بي قراري مي كردم بعد از كُلي نوازش گفت :
- تو فكر مي كني دوري از تو برام آسونه؟!
جوابي ندادم و در عوض شدت گريه ام بيشتر شد. صورتم را ميان دستانش گرفت و با چشمان مشكيِ قشنگش به من خيره شد.
- تازه نمي دوني چند وقته كه هر بار اينطور ماموريتي برام پيش مياد به هر بهانه به كس ديگه اي پاسش مي دم. از خودت نمي پرسيدي چرا از اون مسافرت هاي زيادي كه مي گفتم خبري نيست؟
فكر كردم راست مي گه. الان تقريبا پنج ماه از ازدواج ما گذشته بود و او حتي يكبار هم به مسافرت كاري نرفته بود. باز هم به جاي جواب گريه كردم. صورت خيسم را به روي سينه گرمش گذاشت و دستش را به ميان موهاي بلند و بازم فرو بُرد.
- به خدا اين دفعه هم خيلي سعي كردم ولي نشد. چي كار كنم؟ ولي بهت قول مي دم هر شب بهت تلفن بزنم. اگر هم راحت تري اين يك هفته كه من نيستم برو خونه پدرجونت بمون. اينطوري خيال من هم راحت تره.
سپس مرا به شوخي روي تخت هل داد و گفت :
- برو بابا! پس اگه تا چند ماه پيش كه جنگ بود و براي تهيه گزارش به خط مقدم جبهه مي رفتم بودي چه كار مي كردي. خدا رو شكر اون موقع به حرف مامان گوش نكردم و ازدواج نكردم.
از فكرش هم دلم لرزيد و بي اختيار به شجاعت و صبر همسران رزمندگان غبطه خوردم. چطور طاقت مي آوردند؟ گرچه كه مي دانستند ممكن است آن ها را هرگز نبينند و خيلي ها هم نديدند.
با اين حرف احسان به خودم آمدم. نبايد همسرم را با فكري نگران راهي مي كردم. راست مي گفت طفلكي، ماموريت كاري بود و نمي توانست از آن شانه خالي كند.
وقت رفتنش كه صبح زود بود، فشار زيادي به خودم آوردم و گريه نكردم. لبخند مي زدم تا او را ناراحت نكنم ولي مي فهميد خنده ام دردناك است. دستي به قسمت اشك هاي نبوده ام كشيد و ردش را بوسيد.
وقتي سينيِ قرآن و آب را بالاي سرش گرفتم دستهايم بر اثر فشار گريه پنهاني مي لرزيد. عاشقانه بوسيدمش ولي حرفي نزدم تا بغضم نتركد.
وقتي كمي از در حياط فاصله گرفت دوباره برگشت و نگاهم كرد. اشك هاي سرازيرم را در تاريك و روشن هوا نديد. كاسه آب را همراه اشك هايم پشت سرش خالي و آرزوي به سلامت برگشتنش را كردم.
تا ساعتي بعد از رفتنش روي تختم افتادم و گريه كردم. اگر تفاهم باشد چه زود اُنس و الفت برقرار مي شود. طوري كه طاقت دوريِ جفتت را هم نداشته باشي.
با اينكه سرم سنگين بود ولي نمي شد به خاطرِ شلوغيِ مسافرت هاي تابستاني و اوج كار آژانس به سر كار نَرَوم. پس از روي اكراه حاضر به رفتن شدم. جلو در با مادر شوهرم خداحافظي كردم و گفتم كه اين هفته به خانه نمي آيم.
خوب بود كه زياد وابسته ام نشده بود و اصراري براي ماندنم به بهانه تنهايي اش نداشت.
مي دانستم يا به خانه دخترهايش مي رود و يا يكي از آن ها شب ها پيشش مي مانند.
بي حوصلگي ام آن روز در محل كار، ياد احسان و اولين ماموريت نامزد نازنين را زنده كرد. به يادش خنديدم و به نازنين حق دادم كه آن برخورد را داشته باشد. براي نازنين گفتم! كلي مسخره ام كرد و سر به سرم گذاشت و آخر سر دلداري ام داد كه به مرور زمان عادت مي كنم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:58 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل هفتم - 2

ظهر كه به خانه رفتم و فرشته در را به رويم باز كرد با ديدنم آغوشش را برايم باز كرد و به شوخي پرسيد :
- اين چه رنگ و روئيه عزيزم. چند تا از كشتي هات غرق شده؟
صورتش را بوسيدم و بي حوصله گفتم :
- سر به سرم نذار عزيز. حالم اصلا خوب نيست.
عزيزم پشت سرم آمد و گفت :
- براي چي؟ فقط به خاطر اينكه شوهرت رفته سفر؟ به خدا ناشكريه. مادر بنده خدا كه نرفته براي تفريح، براي كار رفته به خاطر تو! چي كار كنه؟ بياد بشينه بَرِ دلِ تو؟!
تا روي مبل ولو شدم فورا ليوان شربتي آماده كرد و به دستم داد و با اعتراض گفت :
- پاشو اينطوري قيافه عزيز مرده ها رو به خودت نگير حالم بد شد.
از مُثُل من در آوردي اش خنده ام گرفت. خودش هم خنديد و گفت :
- بلند شو لباست رو عوض كن بيا كه يه دلمه پخته ام از اين نشون به اون نشون. از صبح سَر همين توي آشپزخونه بودم. اونم كه پدرجونت زنگ زد و گفت براي ديدن يك زمين بايد برند بيرون شهر و تا شب نمي ياد.
براي دلگرمي اش بلند شدم. تا من لباس عوض كنم ميز را چيده بود. تا سر قابلمه را برداشتم بوي خوشي فضاي آشپزخانه را پر كرد. با نفس عميقي بوي خوش را به ريه هايم كشيدم و گفتم :
- به به، بوش كه اينطوريه ببين خودش چطوريه. جاي پدرجون و مجيد و تكتم خاليه.
طبق معمول به فكر همه بود.
- براي همه شون نگه داشتم. به مجيد هم تلفن زدم گفتم يا شب با تكتم بياد يا بياد سهمشون رو ببره. براي آقا احسان هم توي فريز نگه مي دارم.
هر دو با لذت مشغول خوردن شديم و در همان حال باز براي هزارمين بار خدا رو شكر كردم كه فرشته بود وگرنه حالا كه احسان به سفر رفته بود كجا بايد مي رفتم و چه كسي اينطور ماهرانه غصه را از روي دلم بر مي داشت.
بعد از ناهار كمكش كردم ميز را با هم جمع كرديم. فرشته گفت :
- تو برو استراحت كن مادر.
دستش را گرفتم و با خودم كشيدم.
- استراحت بي استراحت. امروز دلم مثل دختر كوچولوها قصه مي خواد.
فرصت مخالفت به او ندادم. فورا از اتاق براي او و خودم بالش آوردم و رو به رويش دراز كشيدم و گفتم :
- مي دونم كه خسته ايد ولي ديگه فرصت از اين بهتر پيدا نمي شه. مي خوام بفهمم سرنوشت خانم معلم به كجا رسيد.
اخمي به نشانه مخالفت كرد.
- مخصوصا از اين به بعدش كه اصلا شنيدني نيست. همه ش غصه س.
- باشه مي خوام بشنوم.
به نشانه تسليم سر تكان داد و خنديد.
دستش را به زير سرش گذاشت و با تكيه به بالشت دراز كشيد و به نقطه اي خيره شد.
- گاهي از فكر كردن به اون روزا وحشتم مي شه. مي خوام فكرش رو نكنم ولي مي بينم گاهي بد نيست، آدم به گذشته ها و رنج و عذابهاش نگاه كنه تا قدر حال و داشته هاش رو بدونه.
چشمهايش را بست و به فكر فرو رفت. به چهره اش كه رد پاي تقريبا نيم قرن عمر را داشت نگاه كردم. اين صورت را بدون چند چين و چروك كنار چشم در اوج جواني مجسم كردم. قشنگ و خواستني بود خصوصا هاله اي از مهر كه در آن كاملا پيدا بود. نرم نرمك شروع كرد.
- برات مي گفتم كه خدا بيامرز بابام نذاشت به آرزوهام برسم. شايد قسمت من هم همين بود!
- چند وقتي بود كه مي ديدم مدام مادرم با اون پچ پچ مي كنه. گاهي اين پچ پچ ها با تشر بود و گاهي با التماس! كم كم فهميدم كه بحثشان راجع به منه چونكه تا منو مي ديدن اون رو قطع مي كردن. ظاهرا مادرم به خواهرهام هم گفته بود چونكه اونها هم با تاسف نگاهم مي كردن! مطمئن بودم هر چي هست خوب نيست. با اينكه حساس شده بودم ولي اصراري به فهميدن نمي كردم. مي دونستم هر چي باشه به زودي رو مي شه.
همينطور هم شد. يه روز كه از مدرسه برمي گشتم طبق معمول كه كليد انداختم به در حياط از همون پشت در صداي بلند داداشم رو تشخيص دادم كه انگار داشت با كسي دعوا مي كرد. با نگراني در رو آهسته باز كردم و وارد حياط شدم حالا صداش رو آشكار مي شنيدم كه مي گفت « نه باباجان فكرش رو از سرت بيار بيرون يه عمر با زندگي همه ي ما بازي كردي هيچي نگفتيم، لااقل دست از سر اين دختر بردار. » و صداي بابام « اين چه حرفيه كه مي زني. مگه من با بچه ي خودم دشمني دارم. دايه ي مهربون تر از مادر شدي كه صدات رو براي من بالا مي بري. بدش رو كه نمي خوام حتما خوبه كه مي گم. »
« نه خير اين حرفا نيست . بدت نياد باباجان ولي من مطمئنم تا خير خودت در اين كار نباشه اينقدر اصرار نمي كردي. »
« تف به حيات بياد پسر. چقدر پررويي. »
و با اندكي تاخير ادامه داد :
« ما كه به پدرامون بي حرمتي نكرديم اين شد آخر و عاقبتمون، واي به حال شماها. »
صداي داداشم را مي شنيدم كه انگار بلند شده بود و داشت به طرف حياط مي آمد و همانطور هم مي گفت : « بد يا خوب باهاتون اتمام حجت كردم. مگه از رو جنازه من رد بشيد. اگه شده مي برمش خونه ي خودم. قدمش روي تخم چشمام. »
آنقدر گيج بودم كه به فكرم نرسيد از آنجا بروم داداشم روي پله ها چشمش به من افتاد. بعد از مكث كوتاهي پاشنه كفشش را كشيد و از پله ها پايين آمد. جلويم كه مسخ شده بدون سلام گفتن نگاهش مي كردم ايستاد. دست محبتي به سرم كه روسري داشت كشيد و گفت : « خسته نباشي آبجي. »
تازه به خودم آمدم شرمنده سلامي آهسته گفتم و سرم را پايين انداختم. محكم و قوي گفت : « نگران نباش خودم باهاتم! »
و رفت و مرا همانطور وسط حياط خشك شده به جا گذاشت. وقتيكه در حياط محكم به هم خورد و خيال بابام از رفتن او راحت شد. با صداي بلند به مادرم توپيد « زورت به من نمي رسه مي ري برام گردن كلفت مياري. حالا كار ما به جايي رسيده كه دست به دامن اون مي شي. بابا مگه من با سرنوشت دختر خودم لج دارم؟ »
و مادرم كه با لحني مسخره و غمناك گفت :‌ « نه تنها با سرنوشت اون، بلكه با سرنوشت همه مون. تا حالا نفهميده بودي؟ »
يك صداي شكستن بلند كه مي دانستم طبق معمول مواقعي كه عصباني است هر چه دم دستش است پرت مي كند آمد و سپس روي پله ها ديدمش. با غيض نگاهم كرد و از كنارم رد شد و رفت. آنقدر در را محكم به هم كوبيد كه از جا پريدم.
با زانوان لرزان به اتاق رفتم. مادرم غم زده در گوشه اي از اتاق زانوانش را جمع كرده و بغل گرفته بود و بي صدا گريه مي كرد. وقتي با غصه نگاهم كرد، دلم براش كباب شد. دستاش رو كه برام باز كرد يادم رفت كفشهايم را در بياورم و با همان وضع خودم را در آغوشش انداختم. صداي گريه اش بلند شدو با صداي گريه من آميخت.
همانطور كه عزيز دراز كشيده بود و چشم هايش را بسته بود اشك از كنار چشمانش فرو ريخت. او را در آن حال در آغوش مادرش تصور كردم. بي اختيار اشك هاي من هم سرازير شد. دستم را به نشانه همدردي روي دستش گذاشتم. دستم را فشرد. حرفي نزدم تا راحت خودش را تخليه كند.
چند دقيقه بعد كه آرام گرفت دوباره تعريف كرد.
- از اينجا بود كه فهميدم يكي از دوستاي پدرم يك روز كه داشته مي يومده دنبالش منو ديده كه از خونه بيرون اومدم و چند وقت بعد ازم خواستگاري كرده. داداشم كه اونو شناخته بود عصباني شده و گفته بود اصلا و ابدا! مادر بنده خدام اون روز منو مي بوسيد و بهم قول مي داد كه نمي ذاره حروم بشم.
دو سه ماهي گذشت و ظاهرا آب ها از آسياب افتاد. همه فكر مي كرديم با عرض اندامي كه داداشم نشون داده بابا كوتاه اومده و طرف رو رد كرده. تو نگو اونا دنبال يك فرصت مناسب بودند كه بالاخره پيدا كردند.
داداشم براي خريد و فروش چند تخته فرش كه به قول خودش نون خوبي داشت يك ماهي به تبريز رفت. بابام كه دور و برش رو خلوت ديد به دست و پا افتاد. پا توي يك كفش كرده بود كه دوستش آدم خوبيه و حيفه از دست بره! مادرم با وجود كتك هايي كه مي خورد سرسختانه مقاومت مي كرد و مي گفت :
« نه من مي ذارم نه خودش رضايت مي ده. به زور هم كه نمي توني سر سفره عقد بنشونيش. »
چقدر پشيمان شدم كه دو تا خواستگار خوب را طي دو سه ماه گذشته فقط به خاطر اينكه جهيزيه ام آماده نبود رد كرده بودم. آخه فكر نمي كرديم قضيه بابا و دوستش ادامه داشته باشه.
يادمه يه روز، عصري كه توي خونه تنها بودم بابام از بيرون اومد. با ديدن اون دلم ريخت پايين. سر حوض بودم و داشتم حياط رو آب پاشي مي كردم تا برگ هاي زرد پاييزي رو كه جارو مي كنم پراكنده نشن. با ترس سلام كردم و به كارم ادامه دادم. لبه حوض نشست و غرق تماشايم شد. احساس خطر كردم. مي فهميدم داره دهن مزه مي كنه كه حرف بزنه. انگار فكر كرده بود و حساب كرده بود كه مادرم راست مي گه. بدون رضايت نمي شد ازم بله گرفت. آخرش با لحن مهرباني گفت :
« فرشته جان دخترم مي ري برام يك استكان چاي بياري. »
جارو را انداختم و گفتم چَشم. دل توي دلم نبود. سيني چاي را كه كنارش گذاشتم و خواستم بروم دستم را گرفت.
« بشين بابا مي خوام باهات چهار كلام حرف بزنم. »
ناچار با دلهره نشستم. استكان را برداشت و شروع كرد.
« اونقدر بزرگ و خانوم شدي كه بشه با خودت حرف زد. »
هيچي نگفتم. چايش را خورد و با انگشت صورتم را بالا داد. به چشمام نگاه كرد و مظلومانه گفت :
« من باباتم. تو فكر مي كني بدت رو مي خوام؟ »
« نه بابا »
« همين ديگه. لااقل خوبه كه تو اينو مي فهمي، عجيب هم نيست آخه تحصيل كرده اي . دو كلمه سواد داري »
باز هم چيزي نگفتم و خودش ادامه داد :
« به خدا حبيب آقا مرد خوبيه. درسته كه 35 سالشه ولي آقاست. خودش مي گه به اين خاطر تا حالا ازدواج نكرده كه زني رو كه دلش مي خواد انتخاب نكرده. بنده خدا گناه نكرده كه از تو خوشش امده. »
اولين بار بود كه بابام اينطور مستقيم و بي پرده با من حرف مي زد. خجالت زده دوباره سرم را پايين انداختم و او دوباره گفت :
« مهمتر از همه اينكه نه جهيزيه مي خواد و نه هيچي. ديگه از اين بهتر چي؟ »
با اينكه خيلي خجالت مي كشيدم فكر كردم حرف نزنم نمي شه. بدون اينكه به چشمش نگاه كنم جواب دادم :
« صحبت جهيزيه نيست بابا ولي آخه من 18 سالمه و اون 35 سال. به غير از اون داداشم مي گه اون مرد خوب و آرومي نيست. »
يكمرتبه صداش عصباني شد.
« يعني مي گي داداشت بهتر از من مي فهمه. من حبيب آقا رو مي شناسم. ظاهرش يه ذره خَشِن هست ولي مرد خوبيه همه روش حساب باز مي كنند. سر شناسه. »
قلبم تالاپ تولوپ مي زد بلند شدم و گفتم :
« خوب يا بد سنش خيلي بالاست و من نمي خوام. »
دوباره محكم دستم را گرفت وقتي برگشتم ديدم چشماش پر از اشكه! پاهام شَل شد. هيچوت بابام رو اونطوري نديده بودم. نشستم و ملتمسانه گفتم :
« باباجان. چه اصراري داري كه مي خواي مجبورم كني؟ بگو علتش چيه. »
دستش را جلوي چشمانش گرفت و آب پاكي را ريخت روي دستم.
« بهش بدهكارم بابا. گفته اگه زنش نشي مي ره شكايت مي كنه خونه رو ازم مي گيره. »
از شنيدن اين اعتراف وحشتناك موهاي تنم سيخ شد. زبونم افتاده بود و نمي دونستم چي بايد بگم كه ناگهان در حياط باز شد. چشم هاي مادرم كه ظاهرا حرف هاي ما را از پشت در شنيده بود از شدت عصبانيت قُلنبه زده بود بيرون. در را پشت سرش بست و دو دست را به كمرش زد و رو به بابام گفت :
« بي وجدان مظلوم نمايي مي كني تا با زبون خَرِش كني. نه قربونت نمي ذارم. راضيم خونه از دستم بره دخترم از دستم نَره.»
بابام اينبار حرفي نزد. دست كرد توي حوص مشتي آب به صورتش پاشيد و بي صدا از خونه بيرون رفت. مادرم مثل پلنگ تير خورده طول و عرض حياط را راه مي رفت. با خودش حرف مي زد و بد و بيراه مي گفت.
« مرتيكه پدرسوخته باز دو روز چشم داداشت رو دور ديده اينو فرستاده تا اينبار با زبون بازي خامت كُنه. فكر كرده. »
( فرشته غمزده رو به من كرد و ناليد. )
ولي مادرم اشتباه مي كرد. من ديگه خام شده بودم.
متحير و نگران پرسيدم :
- يعني قبول كرديد؟!
- چي كار مي تونستم بكنم. وقتي زندگيمون بسته به بله يا نه گفتن من داشت. چطور مي تونستم نه بگم.
- ولي آخه.
- ولي آخه نداره. تو موقعيت منو نداشتي. فكر كردم و اشك ريختم آخرش به اين نتيجه رسيدم كه همونطوري كه بابام مي خواست قبل از اينكه داداشم از مسافرت برگرده رضايت بدم و تمومش كنم. چونكه مطمئن بودم اگه اون بياد نمي ذاره.
- مادرتون چي؟
- بيچاره خودش رو به زمين و آسمون زد و التماس كرد. خواهرام رو فرستاد و باهام صحبت كردند. ولي من تصميم خودم رو گرفته بودم. فكر كردم شايد قسمت بود داداشم بره و اين اتفاق بيفته. به خودم دلداري مي دادم كه شايد همينطور كه بابام مي گفت حبيب آقا مرد خوبي باشه. لااقل خونمون اينطوري برجا مي موند.
- يعني فقط به خاطر خونه تون راضي شديد با يك مرد 35 ساله و ناراحت ازدواج كنيد.
فرشته با تاسف سر تكان داد.
- تو نمي توني بفهمي عزيزم. از دست رفتن خونه اون هم با وجود مردي مثل پدر من كه نه درست و حسابي كار مي كرد و نه احوال درستي داشت. آن هم با بودن چهار داماد ديگه و دو تا عروس، مي دوني يعني چي؟ گذشته از اون ديگه چطور خواستگار با اون اوضاع مي خواست برام بياد. دلم رو خوش كردم كه ايشاالله همين خوب باشه.
( به دلايلش فكر مي كردم. درست مي گفت. شايد من نمي توانستم درك كنم. فرشته ادامه داد )
- بابام از خوشحالي روي پا بند نبود. در چشم به هم زدني مراسم رو به راه انداخت. مادرم كه ديد حريف هيچ كداممان نيست ناچار دست به كار شد. هر كار مي كرد با گريه بود و دلم را آتش مي زد.
نفهميدم چطور پيش رفت يك وقت به خودم آمدم كه ديدم حياطمان با ريسه هاي برق چراغاني شده و بوي چلو قيمه پيچيده! حياط همسايه بغلي را هم براي مردها گرفته بودند. آرايشگر به خانه آمد و عروسم كرد. وقتي كارش تمام شد و مادرم مرا ديد با اشك هايي كه تمامي نداشت مرا بغل گرفت و آهسته كنار گوشم گفت :
« آرزو مي كنم حالا كه با چشم بسته انتخاب كردي لااقل خوشبخت و عاقبت بخير بشي. »
تا دو قطره اشكم آمد آرايشگر با دستمال به طرفم آمد و در حال پاك كردن آنها گفت :
« تو رو خدا كار منو خراب نكنيد اين همه زحمت كشيدم. »
وقتي در آغوش مادرم بودم آرزوهايم را جلوي رويم به صف كشيدم و به خودم آرامش دادم. حتما حبيب مرد خوبيه، حتما منو خوشبخت مي كنه، حتما همه چيز درسته، حتما.... حتما.... حتما.
ولي با نگراني كه در اعماق قلبم خانه كرده بود و با وجود اينكه خودم قبول كرده بودم خدا خدا مي كردم قبل از بله گفتن داداشم برسه و همه چيز را به هم بريزد. كه نشد و او نيامد. خيلي دير آمد.
مرا به اتاق عقدي كه آماده بود بردند و با دوتا صندلي و پارچه سفيد كه رويش افتاده بود جايي براي عروس و داماد تهيه ديده بودند كه روي آن نشستم.
در همان موقع يك خانم پير و دهاتي با خوشحالي از در وارد شد و بدون توجه به صورت آرايش شده من خودش را به رويم انداخت و شَلَپ و شَلَپ مرا بوسيد. يك كمي ازم فاصله گرفت و با لذت و در حالي كه دعايي زير لب مي خواند براندازم كرد. بله او مادرشوهرم بود. پشت سر او يك عده از بزرگ و كوچك ريختند توي اتاق.
خواهر شوهرهاي عروس شده و عروس نشده، چند تا بچه، دو تا جاري. هيچكدام را نمي شناختم. ايستادم و با معرفي مادرشوهرم با همه آنها سلام و احوالپرسي كردم.
اينطور كه فهميدم و مشخص بود همه آنها در روستايشان زندگي مي كردند و خدايي تا روزي كه من عروس اون خانواده بودم هيچ كدام بي حرمتي به من نكردند و فكر مي كنم علت هايش يكي معلم بودنم و ديگر شهر نشيني ام بود. البته من هم در زندگي مشتركم با حبيب خيلي كم با آنها برخورد داشتم.
شايد دوبار بيشتر به روستايشان نرفتم. آنها هم همينطور، و اين به خاطر اخلاق خاص پسرشان بود.
خلاصه كه دردسرت ندم. چادر سفيد روي سرم انداختند. عاقد به اتاق عقد آمد و عقدم كرد. اون زمان، يا شايد بين ما اينطور بود كه عروس و داماد رو جدا عقد مي كردن. بله رو با دل خونين گفتم و صداي كِل و دست حاضرين بلند شد. هنوز چادر به روي صورتم بود كه داماد به اتاق اومد. هنوز او رو نديده بودم. خيلي از دخترهاي اون زمان، مخصوصا در خانواده هايي مثل خانواده ي ما، اين بزرگترا بودن كه براي دختر تصميم مي گرفتن. در اصل سليقه ي بزرگترا مهم بود! يا به قولي اونها بهتر صلاح زندگي يه دختر چشم و گوش بسته رو مي دونستن. خودشون مي ديدن و خودشون مي پسنديدن و بدون توجه به دختري كه قرار بود يه عمر زندگي كنه، دامادي رو يكدفعه مي آوردن سر سفره ي عقد و كنارت مي ذاشتن!
اغلب نه خبر از ايام نازمزدي بود و نه ايام عقدي! همون روز كه عقد مي كردن مي فرستادن خونه ي بخت! بيشتر به غير از خانواده ي با سواد و منطقي اينطور بود. چه برسه به من كه فروشي هم بودم! آره مي گفتم. وقتي حبيب كنارم نشست و گرماي تنش به تنم خورد قلبم مثل سه گنجيشك گرفتار به اين در و اون در مي زد. از شدت استرس قرار گرفتن مردي غريبه در كنارم، تمام تنم شروع به لرزيدن كرد.
به تشويق حاضرين داماد دست پيش آورد و چادر رو از روي صورتم كنار زد. با ديدنش بدن لرزانم يخ زد. چشمت روز بد نبينه. يه مرد گنده، چهار شونه، چشمهاي سياه دريده و سبيلي كه بنا به مدل جاهلي اون رمان تا بناگوش كشيده شده بود.
نمي دونم از شدت ترس بود يا خجالت چشمان بي حياش كه فورا سرم رو پايين انداختم و تا آخر مراسم به غير از مواقعي كه چهره ي خواهرها و مادرم رو جستجو مي كردم سرم رو بالا نياوردم.
در چهره ي اونها هم با وجود اينكه سعي مي كردن شاد باشن غم و نگراني رو مي ديدم. آخه اونها هم تا اون روز حبيب رو نديده بودن!
دردسرت ندم كه چطور مراسم عقد تموم شد و وقتي براي ساعتي ما رو با هم در اتاق عقد تنها گذاشتن به جاي كمي حرف و آشنايي چطور مثل يه كنيز زر خريد براندازم كرد و چطور با من رنجيده رفتار كرد. طوري كه بعد از اونو و تا آخر شب كه قرار بود منو به خونه اش ببره دائم در اضطراب بودم.
اشكهاي مظلومانه فرشته دوباره روي گونه هايش غلتيد و ساكت شد. طوري كه شوهرش رو توصيف كرده بود در نظرم آوردم و به اشكهايش حق دادم. ساكت ماندم تا او دوباره به خودش برگردد. دقايقي طول كشيد تا باز از سر بگيرد.
- هنوز هم بعد از سالها وقتي به اون شب و رفتارش كه مثل يه غول بود فكر مي كنم چندشم مي شه. اون هيچ گونه توجهي به تن ضعيف و ظريف و درد و اشكم نشون نمي داد و من بيشتر از درد جسمي درد روحي بردم. همون شب بود كه فهميدم آرزوهام همه رويا شد و همون شب بود كه احساس كردم هيچ زماني نمي تونم اون غول بي احساس رو دوست داشته باشم. زندگيم تباه شد.
دستم را كه در دستش بود فشرد و ساكت شد. اشكهاي تازه اش را با دستمال گرفت و چيزي نگفتم تا اگر خواست بگويد. يك ربع بعد فهميدم كه به همان حال خوابش برده. بالشتم را به او نزديك كردم و در حاليكه به او و شوهرش در آن شب فكر مي كردم، من هم در كنارش خوابم برد.


***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  11:59 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل هفتم - 3

احسان طبق قولي كه داده بود همان شب وقتي كه از آژانس برگشتم تلفن زد. درد دوري را در صداي او حس كردم اشك هايي كه آن همه تمرين كرده بودم كه نگه دارم، تاب نياوردند و فرو ريختند شايد ربع ساعتي با من صحبت كرد تا آرام گرفتم شايد به عنوان اولين سفرش حق داشتم آن همه بي تاب باشم.
بعد از تلفن به مادرش هم زنگ زدم هانيه آنجا بود و جواب تلفنم را داد. از روز بعد خصوصا با دلداري هاي فرشته كمي آرام تر بودم. طوري كه شب كه احسان تلفن زد كنترل بيشتري داشتم و گريه نكردم. فرشته عقيده داشت با گريه ام دل او را بي قرار مي كنم و از كارش مي اندازم. وقتي درست فكر كردم ديدم حرفش حساب است. چاره اي نبود. كار احسان اينگونه ايجاب مي كرد. بالاخره بايد كنار مي آمدم.
چند روز كه گذشت بهتر شدم. كار شلوغ آژانس و مسافرت هاي تابستاني كمك خوبي بود تا فكر آزاد نداشته باشم. گرچه براي برگشتن همسرم روزشماري مي كردم.
يك شب كه از آژانس برگشتم و فرشته گفت پدر دير مي آيد، دوباره فرصت را غنيمت شمردم و براي شنيدن ادامه داستان زندگي اش دو فنجان چاي ريختم و به حياط و سر وقتش رفتم.
تازه مجيد و تكتم رفته بودند و فرشته مشغول آب دادن به باغچه بود. سيني را روي ميز حياط گذاشتم و گفتم :
- شهرزاد قصه گو برايتان چاي آوردم تا گلويتان براي گفتن قصه شب خشك نباشد.
شير آب را بست و با خنده به طرفم آمد.
- باز وقت گير آوردي و قصه مي خواي؟
روي صندلي نشست و پرسيد :
- آخه عزيزم قصه پر غصه چه جذابيتي برات داره كه اينقدر پي گيرش هستي؟
فنجاني را جلويش گذاشتم و جواب دادم :
- قصه كه نبايد حتما شاد باشه. هر قصه اي يه مدله. شما چي كار داريد. مهم شنونده است كه مشتاقه.
فرشته سري تكان داد. فنجان چاي را با متانت مخصوص به خودش تمام كرد. ساكت ماندم تا فضا را براي متمركر كردن افكارش باز كنم. خيره به گل هاي باغچه شروع كرد.
- زندگيِ ما با اون وضعي كه برات گفتم شروع شد. روز بعد خانواده اش به ديدنمان آمدند. هر كدام هم هديه اي آورده بودند. آدم هاي بي آزاري بودند. اينطور كه فهميدم شب قبل را در منزل يكي از اقوامشان به سر برده بودند. همان روز عصر هم به روستايشان برگشتند.
اون روز حبيب خونه مونده بود و من هم به عنوان چند روز مرخصي به سر كار نرفتم. تنها شرطي را كه به بابام گفته بودم برايم بگذارد ادامه كارم بود كه حبيب هم پذيرفته بود.
رفتار حبيب براي روز اول گرچه به نظر دوستانه مي آمد ولي براي من كه شب سختي را با او گذرانده بودم چندش آور بود. بي شعور بود كه نمي توانست بفهمد چطور بايد با من رفتار كند. اينطور برات بگم كه به عنوان يك تازه عروس هيچ لذتي از در كنار او بودن نداشتم. شايد هم به خاطر اجباري بودن اين ازدواج بود.
آخر من ناسلامتي نسبت به زنان آن دوره يك زن تحصيل كرده و اجتماعي بودم و نمي توانستم مثل ديگر زنان آن زمان تو سري خور و بي احساس باشم ولي راهي بود كه ناخواسته در مسيرش قرار گرفته بودم و لااقل از اين بابت كه آبروي خانواده ام را نجات داده بودم جاي شكر برايم داشت.
خانه ما يك خانه كوچولو بود. يك حياط نقلي با يك حوض و باغچه كوچولو. از يك طرف حياط پله به دو اتاق تو در تومي خورد يكي مثلا اتاق خوابمان بود و ديگري هم نشيمن و پذيرايي كه البته اضافه كنم رفتار خشكي كه حبيب با مادر و خواهرهايم كه براي خبرگيري از من روز اول آمده بودند، نشان داد بيانگر اين بود كه مهماني و پذيرايي در كار نيست. در اصل اينطور رفتار كرد كه حساب كار هم دست من بيايد و هم دست آنها.
با اين كار وضع آمدن را كه روشن كرد براي رفت هم بعد از رفتن آنها با تحكم رو به من كرد و گفت :
« همين الان روشن كنم كه فردا جاي گِله نباشه. من از رفت و آمد زياد خوشم نمي ياد، حتي با خانواده خودم! تو هم بهتره فكر نكني كه بايد دائم خونه پدر و مادرت باشي. گرچه جايي براي رفتن... »
براي اول كار و حرمت عروس بودنم بقيه حرفش را كه تا آخر معني داد خورد و ناتمام گذاشت. من هم قضيه را كش ندادم. همانجا خودم را دلداري دادم. با اينكه ازدواج باب ميلي نداشتم ولي اميدوار بودم با محبت رامش كنم و زندگي ام را آنطور كه مي خواهم با او بسازم.
از فرداي آن روز حبيب به سر كار رفت و من هنوز تا دو روز ديگر مرخصي داشتم. با رفتنش نفس راحتي كشيدم و تازه شروع به سركشيِ كامل اتاق ها و آشپزخانه كه در زير زمين و زير پله ها بود كردم. اسباب خانه گرچه نو نبود ولي تقريبا همه چيز بود. مختصر اسباب مرا هم كه مادرم به هزار زحمت تهيه كرده بود آورده بودند. شروع به كار و جمع و جور كردن كردم. اتاق ها و سپس آشپزخانه، همه را تميز كردم. نهاري آماده كردم و به حمام كه در گوشه آشپزخانه بود رفتم.
ناگفته نماند كه شوهرم يك مغازه كوچك نزديك بازار داشت كه در آنجا امانت فروشي يا به عبارتي خريد و فروش لوازم خانه و صد البته اينطور كه خيلي بعدها فهميدم مواد مخدر خريد و فروش مي كرد و با بابام هم به همين واسطه آشنا شده بود. تازه از حمام در آمدم كه در زدند. پشت در آمدم و پرسيدم كيه؟
صداي آهسته داداشم را شنيدم و روحم تازه شد. در را باز كردم. ديدن چهره گرفته اش داغ دلم را تازه كرد سلامي خجالت زده كردم و از جلو در كنار رفتم تا بيايد داخل. با اندكي مكث وارد حياط شد. به طرفش رفتم، دست در گردنش انداختم و بغضم را فرو خوردم تا نگرانش نكنم. گرچه نگراني از چشمانش مي باريد.
لرزش شانه ها و گرمي دستانش كه به روي حوله خيس روي سرم مي كشيد اشكي رو كه آن همه سعي در كنترلش داشتم سرازير كرد. همونطور كه سر به روي شانه ش داشتم با صداي لرزان زمزمه كرد.
« آخرش كار خودشون رو كردن. كاش قلم پام مي شكست و نمي رفتم. »
از اون جدا شدم و اشكم رو پاك كردم و گفتم :‌ « خودتو ناراحت نكن داداش. به اون بدي هم كه شما فكر مي كني نيست. بيا بريم تو خونه. »
همانجا روي پله جلوي در نشست. « نه خواهر همين جا خوبه. دلم نيومد نبينمت. ديشب كه اومدم مريم چيزي نگفت صبح فهميدم و جگرم كباب شد. آخه تو چرا با خودت اين كار رو كردي؟! »
فهميدم كه دوست نداره بياد داخل، پس كنارش نشستم. دستم را روي دستش گذاشتم و سعي كردم با لبخندي زوركي خود را شاد نشان دهم.
« چاره اي نبود داداش. شايد قسمت من هم همين بود. با سرنوشت كه نمي شه جنگيد. شمام نگران نباش، فكر مي كنم بشه باهاش كنار اومد. »
سري به عنوان تاسف تكان داد :
« اميدوارم همينطور كه تو مي گي باشه، ولي از تو كه اينقدر عاقل بودي بعيده كه به خاطر يك خونه ي ناقابل خودتو چشم بسته وارد يك راه مبهم كني. »
« فقط صحبت خونه نبود داداش. حرف آبرو بود. هر كي ندونه خودمون كه مي دونيم وضع بابا به اندازه كافي خراب هست هر چي فكر كردم ديدم با وجود چند تا عروس و داماد همين نيمه آبرو هم بر باده. »
صورت غمگينش رو با دست پوشاند و ناليد :
«كاش صبر مي كردي تا برگردم. آخه من با اين سفر پول خوبي به دست آوردم و مي تونستم قرض اين مردك عوضي رو بدم. كاش صبر مي كرديد. »
صداقت گفته اش دل ريشم رو ريش تر كرد. با اين حال بلند شدم و دستش را كشيدم.
« غصه نخور داداش. من كه به خدا توكل كرده ام. بلند شيد بريم توي اتاق تا چايي دم كنم. الان حبيب هم مي ياد. حتماً شما رو ببينه خوشحال مي شه. »
به سرعت و نگران بلند شد. « نه خواهر جون من مي رم. الانم رفتم ديدم توي مغازشه اومدم كه فقط خودتو ببينم. تعارف نكن مطمئنم اون از ديدن من خوشحال نمي شه همينطور كه من نمي شم. دارم مي رم، ديگه هم دوست ندارم بيام خونه ي مردي كه با حيله، خواهرم رو از چنگم در آورد. از اين به بعد خونه ي بابا مي بينمت. »
پيشاني ام را بوسيد و در حال رفتن ادامه داد « اميدوارم من اشتباه كنم و خوشبخت بشي. اين آرزومه خواهر. »
اصرار فايده اي نداشت. با رفتنش كوهي از غم بر دلم گذاشت. همونجا پشت در نشستم. در تنهايي اشك ريختم و از خدا خواستم در هر راهي كه ناخواسته پيش مي رم كمكم كنه. نفهميدم چقدر اونجا نشستم تا حبيب اومد با كليدش در رو باز كرد و غافلگيرم كرد. متعجب نگام كرد و پرسيد « توي اين هوا از حموم در اومدي اينجا نشستي؟ »
خدا رو شكر اشكام تموم شده و صورتم خشك بود جواب دادم « آفتاب خوبي بود ترجيح دادم اينجا خستگيم رو بگيرم. »
از اومدن داداشم چيزي نگفتم. مطمئن بودم بخاطر مخالفتش دل خوشي از اون نداره. چند ماه اول زندگي نسبتا بد نبود. اون هم فكر مي كنم محض تازه بودنم بود. در اين مدت فقط يه بار با من به خونه بابام اومد. اون هم چه اومدني!
انگار از دماغ فيل افتاده بود و فكر مي كرد همه رو مثل من خريده! رفتارش طوري بود كه بهتر ديدم اصلا نياد، مگه اينكه خودش مايل باشه.
يه مقداري از اخلاقش دستم اومده بود. دوست داشت كاري به كارش نداشته باشم. نپرسم چرا دير يا زود مياد. نپرسم كار اصليت چيه. به نظر من مثل گاو بود. در حقيقت وقتي بيشتر خوشحال مي شد كه غذاي خوب پخته باشم و اونطور كه اون مي خواد رابطه ي زناشويي داشته باشم. زن رو به همين دو چيز شناخته بود.
با ابهتي كه اون نشون داده بود در اصل منو ترسونده بود. من هم سعيم رو مي كردم كه هم به كار بيرونم برسم و هم خونه، تا مشكلي به وجود نياد. اما از اعماق قلبم حس مي كردم كه اين انجام وظيفه ها فقط از روي ترسِ نه علاقه و تفاهم.
هيچ وقت اولين سيلي كه خوردم فراموش نمي كنم.
حيرت زده پرسيدم :
- منظورت از اولين سيلي اينه كه غير از اون بعدها هم مي زد؟!
فرشته پوزخندي تاسف بار زد.
- كاش فقط سيلي بود. اين اولش بود. يادمه حدود يك ماه به عيد بود. چند وقتي بود كه لااقل در هفته دو شب دير مي اومد. مطمئنا خيلي احساس وابستگي به اون نداشتم ولي مي ترسيدم! براي من تنها بودن در اون سن اون هم در خونه اي كه به غير از خودم كسي نبود خيلي هراس آور بود. يادم مياد كه هر طور بود خودم رو سرگرم مي كردم. اگه ورقه امتحاني داشتم صحيح مي كردم. به برنامه ناهار فردام مي رسيدم. نظافت مي كردم، ولي مگه شب طولاني زمستون تموم مي شد.
راديو را روشن گذاشته بودم و ظاهراً تمام حواسم را به آن مي دادم اما با كوچكترين صدايي از جا مي پريدم.
ديگه آنقدر دير شده بود كه از راه رفتن و از پنجره سر كشيدن و در حياط را ديدن هم دست كشيده و زير كرسي چپيده بودم و نه از سرما كه از ترس مي لرزيدم.
با شنيدن بسته شدن در حياط با خوشحالي بلند شدم. آمدنش همينكه از تنهايي نجاتم مي داد نعمتي بود.
براي اولين بار از اول زندگي مشتركمون وضعش رو غير عادي ديدم. شادي چند لحظه پيشم به حيرت تبديل شد. انگار آواري بر سرم خراب شد. خداي من، من بيچاره اين وضع رو چندين سال در وجود بابام ديده بودم و لااقل آرزو داشتم ديگر نبينم.
به وسط اتاق رسيده بود و من بدون سلام هنوز مبهوت مانده بودم. وقتي با چشمان گستاخش خيره ام شد، حيرتم به خشم تبديل شد و غريدم.
« اين چه وضعيه. زن جوونت رو توي خونه تا اين وقت شب تنها گذاشتي و حالا هم با اين وضع اومدي؟ »
دست سنگينش آنچنان ضربه اي به صورتم نواخت كه برق از سرم پراند و شدت ضربه مرا به روي كرسي انداخت. چند لحظه اي طول كشيد تا به خودم اومدم. مثل مير غضب بالاي سرم ايستاده بود. چنگ انداخت به موهاي بلندم و حركتم داد. صورتم رو نزديك صورتش برد. بوي گند دهانش مشامم رو آزرد.
« آخرين بارت باشه كه گنده تر از دهنت حرف زدي. »
و دوباره پرتم كرد. لباس هايش را در آورده نياورده زير كرسي ولو شد. آن شب با دل و چهره اي مجروح تا صبح گريه كردم. روز بعد كه بهتر شد و چونكه نياز به من داشت به طرفم آمد!
اعتراض آن شب باعث شد رويش باز شود و چند شب بعد چند تا از دوستان لاابالي تر از خودش را به خانه دعوت كند. من تا پاسي از شب كه اونها در آنجا بودن و از شدت مستي عربده مي كشيدن، در اتاق كناري از ترس و ياس لرزيدم با ضرب شستي كه ديده بودم دم برنياوردم.
عصبي و ناراحت پرسيدم :
- عزيز اين چه حرفيه. شما تازه به قول خودتون نسبت به اون زمان يه زن تحصيل كرده بودين. يعني كسي نبود كه بهش اعتراض كنيد؟ يعني حرفي نزديد؟ حتي نرفتيد خونه ي پدرتون؟
فرشته نگاه عاقل اندر سفيهي به من انداخت و پاسخ داد :
- حرفا مي زني ها قربونت برم! كجا مي تونستم برگردم ؟ به خونه اي كه برات گفتم چطوري بود؟ همون جايي كه منو فروخته بودن؟
دوباره سر تكان داد :
- نه تو اصلا نمي توني منو اونجا درك كني، چون درد نكشيده اي. تا چشم باز كردي و دنيا رو شناختي مهر پدر و مادر رو ديدي. حالا هم خدا رو شكر يه همسر مهربون.
- خونه ي داداشتون چي؟
- عزيز من داداشم خودش يه خانواده داشت. شايد ادعاش مي شد ولي نمي تونست. وقتي خوب فكرم رو زير و رو مي كردم مي ديدم اگه صداي زنش دربياد چي؟ همين نصف حرمتم هم تموم مي شه!
- خوب طلاق مي خواستيد. شما كه خودتون درآمد داشتيد.
- نمي شد. به دو دليل يكي اينكه طلاق مي گرفتم مي خواستم كجا برم؟ خونه ي بابام يه جا مثل همون. در ثاني اون زمان اگه كسي اسم طلاق مي برد بايد دهنش رو آب مي كشيد. منفورترين كلمه بود. متاسفانه نظرات كوتاه به اين بود كه زن با پيرهن سفيد عروسي مي ره خونه ي بخت و با كفن بايد بياد بيرون. حالا هرچي مي كشه بكشه چونكه زنه و ضعيف.
صداي زنگ در حياط آمدن پدرجون را خبر داد و ادامه داستان زندگي عزيز رو ناتمام گذاشت.




پايان فصل هفتم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:00 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل هشتم - 1

يك هفته دوري از احسان به هر سختي بود گذشت و او از سفر آمد. وجودش برايم نفس شده بود پيشنهاد داد به عنوان سفر آخر تابستان سري به اصفهان بزنيم تا هم حسام رو ببينيم و هم اصفهان را. من كه رويارويي با حسام برايم مشكل بود به هر ترفندي او را منصرف كردم و به اتفاق مجيد و تكتم چند روزي به شمال رفتيم كه خيلي هم خوش گذشت.
از اول مهر زمزمه هاي احسان مبني بر شروع كردن درس براي شركت در كنكور سال آينده شروع شد! اوايل آن را جدي نمي گرفتم. اصلا علاقه اي به ادامه تحصيل نداشتم. تا اينكه يك شب خيلي جدي وارد بحث شد.
- مژگان به من نگو نمي خواي بخوني.
خواستم با حربه خودم، كه لوس كردن بود او را از ادامه اين بحث خسته كننده باز دارم.
- اوه آقا احسان. مگه من وقت مي كنم؟ خوبه كه خودت مي بيني!
جدي تر از قبل انگشت اشاره اش را به روي لبم گذاشت.
- آ. آ. ما قبلا در اين باره صحبت كرديم. تو مي توني يا به آژانس نري يا لااقل رفتنت رو طوري تنظيم كني كه به درست هم برسي.
- حقيقتش من دوست ندارم. از اون گذشته يه شغل خوب دارم. اين كافي نيست؟
مصمم جواب داد :
- نه نيست. زمان هر روز داره با سرعت علم جلوتر مي ره. در آينده همه ي زنها تحصيلات عالي دارن. تو مي خواي همينطوري ديپلمه بموني؟ مي خواي فردا كه بچه ت چيزي ازت پرسيد تو جواب دادن بموني؟
منطقي مي گفت و جايي براي جواب نمي گذاشت. از روز بعد با محبت تمام هر كتابي را كه لازم داشتم برايم تهيه مي كرد. خودش با دايي صحبت كرد و رفتنم به آژانس را فقط صبح تا ساعت 2 بعد از ظهر انداخت و مجبورم كرد شروع به خواندن كنم.
حالا بعد از گذشت سالها تحصيلاتم را مديون سختگيريهاي او مي دادنم.
اوايل برايم كمي سخت بود ولي با تشويقهاي احسان كم كم كه جلوتر رفتم راه را بازتر مي ديدم. خودش، تكتم و مجيد هر اشكالي كه داشتم حل مي كردند. سه روز هم در هفته به كلاس مي رفتم.
از صبح تا ظهر كه به آژانس مي رفتم. به خاطر درسهايم ديگر ناهار به منزل عزيز نمي رفتم. مختصر ناهاري تنها مي خوردم، استراحتي مي كردم و بعد از ظهر يا كلاس بودم يا در خانه درس مي خواندم. وقتم حسابي پر شده بود و همين باعث مي شد فاصله ام با مادرشوهرم حفظ بماند. ولي هما و هانيه در هر فرصتي يا تلفني و يا حضوري از من خبر داشتند. آنها هم براي خواندن تشويقم مي كردند. و همين تشويقهاي همه جانبه كم كم علاقه در خواندن را در من تقويت كرد.
به قدري مشغول بودم كه گاهي دير آمدن احسان را متوجه نمي شدم. حتي مسافرتهاي گاه گداري كاري او هم ديگر مثل اوايل عذابم نمي داد.
زمستان با همه شلوغي اش در حال اتمام بود. تقريبا يكماه به عيد بود همه ي ما مثل اغلب جمعه ها ناهار منزل مادرشوهرم بوديم. او تنها كسي بود كه اصلا درس خواندم را به رويم نمي آورد. به خودم مي قبولاندم كه برايم مهم نيست و مسلما براي او كه افكاري قديمي داشت اين مسئله مهم نبود. ولي خودم كه مي دانستم چقدر از اين بابت حرص مي خورم.
ريختن چاي بعد از ظهر را من به عهده گرفته بودم. سيني را يكي يكي مي گرداندم كه هما از مادرش پرسيد :
- راستي مامان ديرزو بعد از ظهر زنگ زدم نبودي.
مادر شوهر بدون تشكر فنحاني از داخل سيني برداشت و جواب داد :
- رفته بودم خونه ي خاله. آذر اونجا بود رفتم سري بهش بزنم. آخه ماشالا ماشالا حامله شده.
به نظر خودم نگاهي كه زير چشمي به من انداخت معني دار بود. هما گفت :
- واي چقدر زود!
- نه مادر كجا زوده؟ ماشالا اين سلامتيش رو نشون مي ده.
هما كه انگار تازه متوجه معني دار بودن گفته هاي مادرش شده بود گفت :
- حالا بد هم نيست البته براي اون كه خانه داره و كاري نداري.
مادر شوهرم عمدا صدايش را بلندتر كرد.
- وا، اين چه حرفيه. بچه داري كه به خانه دار بودن و شاغل بودن نگاه نمي كنه. مي گي يعني كسي كه شاغله نبايد بچه بياره. نه مادر هر كس شاغل بودن رو بهوونه مي كنه بدون مشكل داره.
اين حرف مثل زنگ خطري قلبم را لرزاند. تا به حال به اين موضوع فكر نكرده بودم. از ازدواج ما تقريبا يك سال مي گذشت. گرچه هنوز آمادگي اش را هم نداشتم ولي جلوگيري هم در كار نبود.
هانيه هم كه بودار بودن اين بحث را فهميده بود براي تغيير جريان بحث پرسيد :
- از حسام چه خبر مامان. براي عيد كه مياد ايشالا.
مادرشوهرم ناراضي از اينكه دخترهايش نگذاشتند ادامه حرفش را بزند اول نگاه سمجي به من انداخت و سپس جواب داد :
- ديشب تماس گرفت. خودش كه اصرار داشت ما بريم مي گفت عيده اصفهان ديدن داره ولي وقتي ديد ناراحت شدم يه نيمه قولي داد.
با تاسف سر تكان داد و اضافه كرد :
- نمي دونم چه بلايي سر بچه ام اومده كه طاقت اومدن به اينجا رو نداره. من كه از پسر داري شانس نياوردم.
اولين بار بود كه نظرش را راجع به من اينطور در پرده عنوان كرد. در آن واحد احساس كردم فشارم پايين افتاد. احسان كه كمي آنطرف تر نشسته بود با نگراني به من خيره شد. آنقدر گيج شده بودم كه نفهميدم بيچاره هما چي گفت تا همه را بخنداند و فضاي موجود را عوض كند. با صداي هانيه به خودم آمدم.
- راستي مژگان جون جزوه هايي رو كه خواسته بودي از خواهرزاده رضا برات گرفتم.
لبخندي تصنعي زدم و تشكر كردم. احسان به كمكم آمد و گفت :
- خانم بلند نمي شي؟ بهتره يه سري هم به خونه ي پدرت بزنيم. ممكنه توي هفته وقت نكنيم.
براي فرار از آن محيط بهترين پيشنهاد بود. خودش دستم را گرفت و بلندم كرد. با همه خداحافظي كردم و من هم عمدا فقط هما و هانيه را بوسيدم. از مادرشوهرم لفظي خداحافظي كردم و با احسان رفتيم بالا. به محض رسيدن به بالا احسان براي اينكه حالم را بفهمد در آغوشم كشيد و بعد از بوسيدن به چشمانم خيره شد با وجود دل سنگينم حرفي نزدم. آخه اون كه گناهي نداشت نبايد ناراحتش مي كردم. خودم را از آغوشش بيرون كشيدم.
- بريم احسان جان.
سماجت نكرد و آماده شد. وقتي از پله ها پايين آمديم صداي معترض هما را شنيدم.
- من هم نظر هانيه رو دارم مامان. رفتار شما با مژگان رو اصلا نمي پسندم. اون خيلي خانمه. با اين همه بي احترامي كه از شما مي بينه باز هم مودبه. شايد اگه من جاي اون بودم تحمل نمي كردم.
و صداي پرخاشگونه مادر شوهرم را نيمه شنيدم.
- خوبه خوبه. مگه چي گفتم. خدا شانس بده. از همه طرف لوس مي شه. اون از خونواده اش اون از شوهرش و اينم از شما.
با قدمهاي سريع خودم را بيرون انداختم. رنگ احسان از شدت ناراحتي به سرخي مي زد. در ماشين را برايم باز كرد. حالت خفگي داشتم تا نشستم شيشه را پايين كشيدم و وقتي احسان راه افتاد سرم از شيشه بيرون بود. تا به خيابان برسيم حرفي نزديم ولي احسان كه ديد قصد بستن شيشه رو ندارم با ملايمت گفت :
- مژگان جون سرما مي خوري عزيزم.
منتظر همين بودم تا اشكم سرازير شود. اينطور كه ديد دوباره ساكت شد. به پشتي صندلي تكيه دادم و اصراري براي پنهان كردن اشكهايم نداشتم. پشت چراغ قرمز يك چهارراه ايستاده بوديم كه دختر بچه اي با يك بغل گل رز به شيشه طرف احسان زد و او را از حال خود بيرون آورد. احسان شيشه را پايين كشيد دخترك گفت :
- آقا براي نامزدتون گل نمي خريد.
صورت غمگين احسان به لبخندي غمگين تر گشوده شد. احسان بدون چانه زدن يك دسته از گلها را گرفت و پولي به دخترك داد. چراغ سبز شد. دسته گل را روي زانويم گذاشت و راه افتاد.
- گلي براي گلم.
قلبم از اين همه لطف كه يكجا در او جمع شده بود فشرده شد. برگ دستمالي را كه به طرفم گرفته بود، اشكهايم را پاك كردم. چرا بايد عصر جمعه قشنگمان را خراب مي كرديم. گلهاي شاداب را با لذت بوكردم و به رويش لبخند زدم.
- ممنونم عزيزم تو هم گل مني.
دستم را مثل هميشه كه عادت داشت گرفت و زير دست خودش روي دنده گذاشت.
- مادرم رو به من ببخش عزيزم.
فقط به نشانه موافقت سر تكان دادم. دوباره گفت :
- براي ما هنوز بچه داري زوده. تو هنوز كنكور در پيش داري. بعد از اون هم دانشگاه.
باز هم چيزي نگفتم و بغضي كه دوباره گلويم را فشرد قورت دادم.

***
يك هفته بعد كه براي احسان سفر دو روزه براي تهيه يك برنامه تلويزيوني پيش آمد، به خانه پدرجون رفتم.
در يك فرصت مناسب، فكري كه اين هفته خيلي ذهنم را درگير كرده بود با عزيز در ميان گذاشتم.
- عزيز شما فكر مي كنيد من سالمم؟!
متعجب و نگران به سر تا پايم نظري انداخت.
- وا، اين چه سواليه عزيزم. معلومه سالمي. از چه نظر مي پرسي؟
شرمزده سرم را پايين انداختم.
- آخه من و احسان يك ساله كه عروسي كرديم و بدون هيچ پيشگيري هنوز بچه دار نشديم.
نفس راحتي كشيد و به نشانه بي مورد بودن نگراني ام دستي تكان داد.
- ترسيدم فكر كردم چته. يك سال كه دير نيست. از اون گذشته تو با اين سر پرمشغله بچه مي خواي؟
- پس چرا دخترخاله احسان حامله شده من نشدم؟
چشمهايش را جمع كرد و با شك نگاهم كرد قبل از ازدواج موضوع دخترخاله احسان را برايش گفته بودم.
- مادرشوهرت حرفي زده؟
غصه اين يك هفته را با اشك هايم بيرون ريختم و به نشانه مثبت سر تكان دادم.
نفسي سنگين كشد. بعد از كمي مكث و با صورتي برافروخته جواب داد :
- حيف كه دست و بالم به خاطر آقا احسان بسته است وگرنه مي دونستم چه جوري جمعش كنم. از اون گيس سفيدش خجالت نمي كشه كه دل تو رو خالي مي كنه.
بعد از چند دقيقه وقتي ديد حرفي نمي زنم با غيض ادامه داد :
- نه قربونت برم. نگران نباش. تو تازه بيست سالت شده. ظريف و ضعيفي مي خواي خودت رو با اون دختره غول مقايسه كني.
با عصبانيت بلند شد و در حال ريختن چاي غر زد :
- زنِ مثلا حاجيه. خجالت نمي كشه. بعد از يك سال هنوز دست بردار نيست.
كُلي دلداري ام داد كه هيچ جاي نگراني نيست و اتفاقا بهتر، تا تكليف دانشگاهم معلوم بشه.
از آن روز به بعد شروع كرد به پختن غذاهاي مقوي. بدون گفتن علتش مي دانستم كه منظورش چيست مخصوصا هم براي اينكه مادر شوهرم ببيند و حرصش در بيايد يك روز در ميان يك قابلمه غذاي آماده توسط پدرجون برايم مي فرستاد تا او ببيند لوس يعني چه!
حجم درس ها و كار شلوغ شب عيد آژانس، خوب چيزي براي فرار از افكار ناجور بود. يك روز مانده به عيد حسام آمد. شب همگي براي ديدنش در خانه مادرشوهرم جمع شديم. بهتر به نظر مي رسيد. بدنش دوباره روي فرم آمده بود و ظاهرا با اين قضيه كنار آمده بود. مثل قبل رسمي و با سر پايين با من احوالپرسي كرد!
همينكه مي ديدم حالش خوب است برايم كفايت مي كرد.
ايام عيد آن سال از مسافرت خبري نبود. احسان بيشتر از خودم به فكر بود. ديد و بازديدها و استراحت ها را هم تنظيم كرده بود تا به درسم لطمه نخورد. خودش هم نهايت همكاري را مي كرد و حتي در كارهاي خانه هم كمكم مي كرد.
يك روز هم همه خانواده احسان را به نهار دعوت كرديم. حسام اولين بار بود كه به خانه ما آمده بود طبيعي بود چونكه او مدت ها بود كه از اصفهان نيامده بود. آن روز كمترين حرف را زد. مثل اوايل آن روزگار وحشتناك شده بود. ساكت و مغموم!
مادر شوهرم سرخوش از آمدن او بود. چند مرتبه اي هم خودش و هم هما و هانيه با گوشه و كنار در مورد ازدواج صحبت كردند كه حسام با ترشرويي نطقشان را كور كرد.
يكي از شب هايي كه به خواسته احسان سر زده پايين رفتيم، حسام روي مبلي نشسته بود و كتابي در دست داشت. با ديدن ما فورا به اتاقش رفت تا لباس بپوشد. كتابش را روي ميز جا گذاشت. احسان در حال نشستن كتابش را برداشت. يك كتاب درسي بود ولي ديدم كه احسان روي صفحه اول آن ميخكوب شده بود. براي كمك به مادر شوهرم به آشپزخانه رفتم و با سبد ميوه برگشتم. حسام كه از اتاقش بيرون آمد، احسان كتاب را بست و كنارش گذاشت. بعد از پذيرايي كنار احسان كه با حسام گرم صحبت شده بود نشستم. نيم ساعتي نگذشته بود كه تلفن زنگ زد. دوست حسام بود و او براي صحبت به اتاقش رفت. با رفتن او احسان كتاب حسام را كه كنارش بود برداشت و صفحه اول آن را باز كرد و با انگشت به قطعه شعري كه در صفحه اول آن نوشته بود اشاره كرد.
در حال خواندن به شدت منقلب شدم.
تو را با غير مي بينم صدايم در نمي آيد
دلم مي سوزد و كاري ز دستم بر نمي آيد
نشستم باده خوردم، خون گريستم، كنجي افتادم
تحمل مي رود اما شب غم سر نمي آيد
وحشتزده از فكر اينكه هر دم حسام بيرون بيايد و مرا در حال خواندن شعر ببيند كتاب را به احسان برگرداندم و آهسته گفتم :
- بذارش، نبايد ببينه توي كتاباش سرك مي كشيم، خوب نيست.
فهميدم كه هنوز هم در عذاب است.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:01 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل هشتم - 2

روز قبل از سيزده بدر حسام به بهانه راه دور و شلوغي جاده بعد از سيزده بدر، به اصفهان برگشت. سيزده به در آن سال را با خانواده احسان بيرون رفتيم. بعد از تعطيلات دوباره كار و درس مداوم شروع شد. هر چه بيشتر به زمان كنكور نزديك مي شديم استرس من هم بيشتر مي شد. مي ترسيدم بعد از اين همه زحمت قبول نشوم. مخصوصا كه بايد براي قبولي در تهران رتبه خوبي مي آوردم. احسان به عنوان مشوق دلداري ام مي داد و مطمئن بود با تلاشي كه مي كنم موفق خواهم شد.
زمان گرچه به نظرم به كندي، ولي گذشت و تيرماه رسيد. دو روز به امتحان كنكور به خواسته احسان همه كتاب ها را بستم و فقط به استراحت و همراه او به گردش پرداختيم. در اين دو روز با لطف زياد نگذاشت قند در دلم آب شود. هر كجا دوست داشتم و مي دانست روحيه مي گيرم مي رفتيم به غير از خانه مادرش، مي دانستم نمي خواهد او كوچكترين چيزي بگويد و ذهنم را درگير كند. هما، هانيه، تكتم و مجيد. پدر و عزيز همه حتي نازنين شب امتحان تماس گرفتند و روحيه ام را تقويت كردند.
توكل به خدا كردم و روز بعد سر جلسه حاضر شدم و پس از چند ساعت كه از حوزه بيرون آمدم و احسان را جلوي در منتظر ديدم انگار كه كوهي بزرگ را پشت سر گذاشتم و راحت شدم.
به افتخار آن روز نهار به دعوت احسان همراه تكتم و مجيد به دربند رفتيم. همراهي با فربد كه بسيار شيرين و عزيز شده بود خستگي را از تنم گرفت.
از روز بعد دوباره به آژانس برگشتم. از بعد از عيد يك مرخصي چهار ماه و كُلي از دايي گرفته بودم كه او هم با رضايت و براي موفقيت من قبول كرده بود. تحمل بيكاري و دست روي دست گذاشتن تا رسيدن به نتيجه امتحانات را نداشتم. احسان كه صبح مي رفت و شب مي امد. پس بهتر همين بود كه سرگرم شوم تا گذشت زمان را كمتر حس كنم.
به مسافرت هاي گاه و بيگاه احسان عادت كرده بودم. گرچه با هر بار رفتنش حس مي كردم تكه اي از قلبم را باد مي برد.
گرماي مرداد ماه بيداد مي كرد. احسان براي ضبط يك همايش سه روزه به همراه گروهش به شمال رفته بود و من طبق برنامه با هر بار رفتن او به خانه پدرجون مي رفتم. شب كه پس از تعطيلي آژانس به آنجا رفتم هنوز پدرجون نيامده بود. فرشته حياط و باغچه را آب پاشي كرده بود و هندوانه خنك برايم آماده كرده بود با گذشت زمان و برعكس آنچه من در اوايل آمدنش فكر مي كردم ذره اي از محبتش كم نشده بود.
از قبل از عيد هم كه بازنشسته شده و وقت بيشتري داشت و بيشتر به ما مي رسيد.
در نبود تكتم با اشتياق تمام از فربد نگهداري مي كرد. آنقدر به بچه علاقه نشان داده بود كه فربد بيشتر ترجيح مي داد نزد او بماند تا مادرش.
با ديدن حياط با صفا حتي براي تعوض لباس به داخل نرفتم. مانتوم را همانجا روي صندلي گذاشتم و دست و صورتم را شستم و با ولع زياد به هندوانه قرمز و خنك حمله بردم. فرشته با لذت نگاهم ميكرد و مي خنديد. در حال خوردن و با دهان پر گفتم :
- دستت درد نكنه عزيز خيلي عاليه.
روي صندلي رو به رويم نشست.
- نوش جانت. بعد از ظهري قاچش كردم. نصفش رو با پدرت خورديم. بقيه اش رو هم مجيد و تكتم پيش پاي تو خوردن و رفتن. اينو براي تو نگه داشتم كه از راه مي ياي گلوت خشكه.
قدر شناسانه نگاهش كردم و لبخند زدم. پرسيد :
- از آقا احسان چه خبر؟
با دهان پر اخم كردم.
- تازه صبح زود رفته. ظهر تماس گرفت گفت رسيده. مسلما شب هم زنگ مي زنه.
چنگالم را روي بشقاب گذاشتم و با ناراحتي ادامه دادم :
- اَه لعنت به هر چي سفر و دوريه. كاش مي شد نره.
عزيز با آرامش لبخند زد :
- بازم آره؟ بذار به كارش برسه مادر. اينقدر بيتابي نكن. بيچاره به خاطر ناراحتي تو مجبور مي شه در هر سفر كلي هزينه مكالمه بده.
مطمئن سر تكان داد :
- تازه اين سفرها و كمي دوري باعث استحكام علاقه تون مي شه و بيشتر قدر همديگر رو مي دونيد.
با كمي مكث و تاسف بار اضافه كرد :
- خوش به حالت. علاقه و تفاهم، زندگي رو خيلي شيرين و دوست داشتني مي كنه. قدر داشته ها و قدر زندگي شيرنتون رو بدونيد.
به ياد زندگي و قصه اش افتادم. گفتم :
- راستي خيلي وقته كه شهرزاد قصه گو از امتحان كنكور من سوء استفاده كرده و قصه ش رو نيمه تموم گذاشته!
خنديد.
- تو هنوز هم پيگيري. قصه ي پر غصه ي من فراموشت نشده؟
با كنجكاوي پرسيدم :
- چطور شده پدرجون دير كرده؟
- گفت امشب با دوستاش مي ره استخر و كمي ديرتر مياد. وقتي فهميد تو مياي و من تنها نيستم خيالش راحت شد.
با اشتياق كف دستهايم را به هم ماليدم :
- جانمي جان، از اين بهتر نمي شه. خوشم مياد كه پدرجون هميشه وقت شناس بوده. شما كه ايشالا نمازتون رو خونديد و بهانه اي نداريد؟
- نمازم رو هم خوندم اگه مايلي كه بذار برم اجاق رو خاموش كنم و بيام.
به سرعت بلند شدم.
- شما نشين من خودم خاموش مي كنم. لباس راحتي هم مي پوشم و ميام.
وقتي برگشتم عزيز را ديدم كه آرام به پشتي صندلي تكيه داده و چشمهايش را بسته. من باعث شده بود دوباره به گذشته برگردد. رو به رويش نشستم.
- من سراپا گوشم عزيز.
چشمهايش را باز كرد و با همان لبخند آرامشبخش و نمكين هميشگي گفت :
- تا كجا رفته بوديم؟
- تا اونجا كه الهي دستش بشكنه بهتون سيلي زد و از اون به بعد هر كاري دلش خواست مي كرد.
- اوه بعد از اين همه مدت فاصله خوب يادت مونده.
- آخه قصه گوش باحال بوده.
دوباره خنديد و سپس برگشت به عقب.
- زندگيم به مراد دلم نبود ولي جا هم نمي زدم. نمي خواستم همين اول كاري شكست رو قبول كنم با خودم مي گفتم مي سازمش اونقدر بهش محبت مي كنم كه به غير از من هيچ كس رو نبينه! مثلا من با سواد بودم چند تا كتاب روانشناسي از اين طرف و اون طرف توسط همكارام و از مدرسه گير آوردم و شروع به مطالعه كردم و هر دستورالعملي كه مي خوندم پياده كردم. محبتهام رو بيشتر كردم. به غذا كه علاقه ي خاصي داشت تنوع دادم. كتاب آشپزي خريده بودم و نهايت سعيم رو براي پخت هر غذايي مي كردم. به خودم و به خونه مي رسيدم. براش هر چند وقتي يه كادو مي خريدم. كاري كه او اصلا بلد نبود! با خودم فكر مي كردم من كه بكنم اون هم ياد مي گيره. تقريبا هم روشم موثر بود اما تا وقتي كه پاي دوستاش توي فكرش باز نمي شد و تا وقتي كه من فقط به او مي رسيدم! واي به حال روزي كه مي فهميد مثلا من در هفته دو روز به ديدن مادرم رفتم يا امروز مادرم يا خواهرام به ديدنم اومدن! توقع داشت من دور خانواده اي رو كه 18 سال تمام با اونها زندگي كردم خط بكشم. تازه با داداشم كه كارد و پنير بود! در طول يكسال كه از زندگيمون مي گذشت فقط او رو دو بار منزل مادرم ديده بود همين! داداشم هم از اون خوشش نمي اومد. اجازه نداشتم مخصوصا پا به خونه ي اون بذارم.
براي بقيه هم كه به نوعي بهانه داشت. از اين باجناق خوشش نمي اومد چونكه به نظرش چشمش پاك نبود. از اون يكي به خاطر اينكه وضع تقريبا خوبي داشت و آقا چشم ديدن اون رو نداشت و مي گفت من هوايي مي شم. از يكي ديگه به خاطر اينكه تحصيلات داشت و حرفهاي قلنبه و سلمبه مي زد. از داداش كوچيكه هم به خاطر اينكه زنش افاده ايه.
خلاصه اينكه منو فقط براي خوش مي خواست هر چي مي گفت و مي خواست بدون چون و چرا و چشم بسته قبول كنم. حالا اگه اين كار متقابل بود حرفي نداشتم. ولي متاسفانه بي منطق و عوضي بود و بايد خودش هر كاري دوست داشت انجام مي داد فقط به خاطر اينكه اون مرد است و من زن!
حرفي به خانواده ام نمي زدم. اونها فكر مي كردن مشكل اون فقط بد رفت و آمديش است. اون رو هم كه مي گفتن تو خوب و راحت باش عيبي نداره.
داداشم طفلكي يه بار هم از اون نمي پرسيد. براش مهم خودم بودم. هر وقت منو مي ديد مي پرسيد « از زندگيت راضي هستي آبجي؟ »
و من هر بار دروغ پشت دروغ. هيچ كس نمي دانست كه حبيب شبها دير به خانه مي آيد و هر چند وقت يه بار هم من ميزبان مهمانهاي آشغالش هستم. يه شب كه خيلي دير به خونه اومد از شدت ترس همه ي چراغهاي خونه رو روشن گذاشته بودم و چونكه تابستون بود روي پله ها نشسته بودم و بيهوده مثلا كتاب مي خوندم. با خيالي باطل به خودم مي گفتم لااقل اينطور ترسم براش واضح مي شه و شايد دلش برام بسوزه.
وقتي طبق معمول با حالي خراب برگشت و منو اونطور نشسته روي پله ديد بي توجه به اتاق رفت. پشت سرش رفتم گفت « اين چه وضعشه چرا اين همه چراغ روشنه فردا كه قبضش بياد بابات مي خواد پولش رو بده؟ »
« آخه مي ترسيدم. »
گيج و منگ در حاليكه نزديك به سقوط بود ادايم را در آورد وگفت « آخه مي ترسيدم. آخه مي ترسيدم. »
فردا صبح زود من به مدرسه رفتم و مي دانستم كه آقا به علت شب زنده داري تا ظهر خواب است. ظهر كه برگشتم تازه از خواب بيدار شده بود و هنوز در رختخوابش غلت مي زد. خسته از رفتار ديشبش دل و دماغ سرخوشي نداشتم. آرام و سرد سلام كردم ولي آقا توقع نداشت. بسكه هي ظلم كرده بود و هي من كوتاه اومده بودم عادت كرده بود و حالا مي خواست با وجود همه ي بديهاش قربونش هم برم.
بدون جواب سلامم رو دادن پرسيد « كجا بودي تا اين موقع؟ »
متعجب نگاش كردم! باز مستي از سرش پريده بود و بايد زورگويي مي كرد.
« كجا بودم؟ خوب مدرسه. »
پوزخندي مسخره زد و از جا بلند شد. « بچه هاي مردم معلم ترسو نمي خوان. در ضمن تا من توي خونه هستم تو بايد باشي. فهميدي؟ »
دلم ريخت پايين! تمام دل خوشي من كارم بود و اون نامرد با اينكه اين تنها شرط قبول ازدواجم بود و اون هم قبول كرده بود حالا داشت ناجوانمردانه زير قولش مي زد. با صدايي لرزان گفتم :
« ترسويي من به تدريسم چه ربطي داره. از اين گذشته شايد تو بخواي هر روز خونه بموني. »
محكم و بي منطق در حال بيرون رفتن از اتاق جواب داد : « تو هم مي موني و به من مي رسي. »
پدرسوخته نقطه ضعفم به دستش اومده بود. چاره اي نبود با وجود نفرت اونقدر قربان صدقه ش رفتم و به قول معروف به غلط كردن كار نكردم راضي شدم تا رضايتش رو براي ادامه ي كارم گرفتم و باز مطيعانه دير اومدنها و مهمانداري هاش رو به روي چشم قبول كردم.
حدود يك سال و نيم از ازدواج ما مي گذشت كه حامله شدم.
با تعجب به عزيز نگاه كردم. از نگاهم معني آن را فهميد و با ناراحتي پرسيد :
- چيه؟ فكر كردي مادرزاد عيب و علت داشتم و بچه دار نمي شدم؟ نه جونم اون نامرد پست فطرت عيب به من گذاشت. وقتي حامله شدم نور اميدي در تاريكيهاي قلبم روشن شد. فكر كردم با وجود بچه دست از هرزگيهاش بر مي داره و آدم مي شه. ولي وقتي كه شنيد نه تنها خوشحال نشد كه با تشر گفت :
« حامله اي؟ ما بچه مي خواييم چي كار؟ »
آدم بي منطق انگار دست من بود. انگار خودم خودم رو حامله كرده بودم. يخ زدم. با اين حال چونكه لوس نبودم خودم رو جمع و جور كردم و گفتم :
« بچه چراغ حونه س. فكر كردم خوشحال مي شي. »
بلند شد سيني چاي را با لگد پرت كرد و عصباني لباس هايش را پوشيد.
« من گُه مي خورم خوشحال بشم. پدر سگ نبايد جلوي خودت رو مي گرفتي. »
وقتي مي گم بي منطق يعني بي منطق. به من مي گفت چرا جلو خودت را نگرفتي. در ضمن به خوبي هاش بد دهني هاش رو هم بايد اضافه كنم. كه تقريباً دو سه ماه بعد از عروسي مان شروع شده بود.
دردسرت ندم كه با عصبانيت از خونه زد بيرون و تا آخر شب كه برگشت من اشك ريختم. به حال خودم و به حال بچه ي بي پناهي كه حبيب غول قرار بود پدرش بشه.
ويارم شروع شده بود. صبح كه بيدار مي شدم آخ كه پس مي آوردم، پس مي آوردم و ضعف مي كردم، دريغ از يك نازكِش. تازه بايد جلو او هم اينطور نمي بودم و گرنه آقا عصباني مي شد.
فقط مادر بيچاره ام بود كه هر روز مي آمد جلو مدرسه، كشيك مي داد كه بيرون بيام تا ظرف كوچك غذايي هوسانه را به زور زير چادرم بزند تا بخورم و جون بگيرم. بنده خدا مدام با نگراني مي پرسيد :
« حبيب آقا خوشحاله؟ بهت مي رسه؟ »
و من آبروداري مي كردم و حال زارم رو لو نمي دادم. به هر بدبختي بود تا شش ماهگي رسيدم. تمام دلخوشي ام شده بود بچه ي در راهم. حالا شب ها با او تنها نبودم. حالا لااقل يك مونس داشتم كه براش درددل كنم، حتي فكر مي كردم اگر بچه م دختر شد اسمش رو مونس بگذارم. تنهاييِ شب هايم رو با بافتني و دوخت و دوزهاي نوزاد پر مي كردم بعد هم اونا رو پنهان مي كردم تا حبيب نبينه. يكي يكي كه تمام مي شد به مادرم مي دادم تا قاطي سيسموني مختصر خودش كند و دمدمه هاي تولد بچه بياورد.
عروسي داداش كوچيكه بود. وقتي با خوشحالي قضيه رو به حبيب گفتم طبق معمول حال خوشم رو ناخوش كرد.
« كس ديگه اي مي خواد داماد بشه، كس ديگه اي مي خواد عروس بشه، تو خوشحالي؟ »
وقتي خنده روي لبم خشكيد اضافه كرد :
« عروسي يه شبه. خودتو از زندگي نندازي من خوشم نمي ياد. »
پيامش كاملاً روشن بود. يعني فقط روي شب عروسي حساب كن! باز خوردم و دم نزدم ولي متوسل به دروغ و پنهان كاري شدم. آخه چاره اي نداشتم. مردك مجبورم مي كرد.
هفته اي يك بار رفتن به خانه ي مادرم به جاي خود بود. يك هفته اي به عروسي هم گاهي يكي دو ساعت مرخصي مي گرفتم و به اونجا مي رفتم. آخه دلم اونجا بود. اونها دور هم بودند و فقط جاي من خالي بود.
شب قبل از عروسي قرار خنچه بود. مهمون دعوت كرده بودند. با كلي مقدمه چيني و پختن يك غذاي خوب و رسيدن به آقا با همان وضعم، قضيه شب خنچه رو مطرح كردم. همان بود كه نگران انتظارش رو داشتم.
« چه ربطي به من و تو داره. در ضمن من فردا شب مهمون دارم و نمي تونم بيام. همون پس فردا شب كه براي عروسي مي ريم از سرشون هم زياده. »
مي دونستم كه اصرار فايده اي نداره. از زانوي غم به بغل گرفتن هم چه سود. روز بعد نهارش رو كه خورد زود رفت با اشتياق دست به كار شدم. خونه رو تميز و آماده پذيرايي كردم. شام پختم. سماور رو روشن كردم آماده دم كردن چاي، خلاصه همه كار. با خودم گفتم مي رم. توكل به خدا. كارها رو كه كرده بودم و بهانه اي نداشت. تازه وقتي مهمون داشت اصلاً دوست نداشت از اتاقم بيرون بيام. پس كاري نمونده بود. مي رم. نهايتاً فردا صبح يه سر و صداي مختصر راه مي ندازه. با شكم باردار كه نمي خواد كتكم بزنه!
با اين فكر از خونه بيرون زدم. تو مهموني بودم ولي ذهن نگرانم تو خونه بود. عكس العملش رو در نظرم مجسم مي كردم و باز با وجود اون همه دلشوره به خودم دلداري مي دادم.
طبق معمول به خانواده م دروغكي گفتم كه حبيب آقا كسالت داشته و نتونسته بياد. معذرت خواهي كرده و گفته ايشاالله فردا شب. مطمئن بودم دروغ هام رو باور نمي كنند ولي چيزي به روم نمي آوردند. مادرم مي گفت :
« مهم خودتي دخترم. خدا خيرش بده كه گذاشته خودت بيايي. »
اينطور برات بگم كه خودم ريسك كرده و رفته بودم، خودم هم هيچي از مهموني و خوشي اون شب نفهميدم. بسم الله گفتم و پناه بر خدا بردم. كليد رو به در انداختم. برق روشن بود و سايه ها از پشت پنجره اتاق ديده مي شد.
نفسم رو در سينه حبس كردم. كفشهام رو از جلوي در حياط به دستم گرفتم و پاورچين پاورچين از پله ها بالا رفتم و به اتاقم چپيدم. نمي دونم چطور متوجه اومدنم شد كه پشت سرم به اتاق اومد! با اينكه سعي مي كردم خونسرد نشون بدم ولي قلبم مثل پرنده اي اسير محكم توي قفسه سينه م به اين در و اون در مي زد. با لبخندي وحشت زده سلام كردم. چند لحظه غضبناك نگاهم كرد. هيچ نگفت. با عصبانيت برگشت و به اتاق پيش دوستاش رفت.
نفس راحتي كشيدم و گفتم بيخود اين همه نگران بودم. تموم شد و رفت. طبق معمول تا پاسي از شب گفتن و خنديدن و عربده كشيدن و شب از نيمه گذشته بود كه دوستاي بي سر و پاش يكي يكي و تلو تلو خوران خونه رو ترك كردن. حبيب هم بي حال تر از اون بود كه حتي سرپا بند بشه. بالشت و پتويي براش توي همون اتاق كه افتاده بود بردم. با غصه نگاش كردم. چرا بخت من اون بود؟
درست يادم مياد روز بعد كه روز جمعه بود و من تعطيل بودم. صبح زود بيدار شدم و اتاق درهم برهم رو البته آهسته و پاورچين تميز كردم كه آقا بيدار نشه. يه قورمه سبزي به قول خودش محشر پختم تا شارژ بشه و بهوونه اي براي شب نداشته باشه! به حموم رفتم. ظهر شده بود. برنج و چاي رو دم كردم و بالا اومدم.
حبيب بيدار شده بود و هنوز زير پتو دراز بود. سلام كردم. جوابم رو نداد. بلند شد و به حمام رفت لباسهاش رو براش بردم. دوباره برگشتم بالا و به نماز ايستادم. عاجزانه از خدا كمك خواستم تا اون شب رو به خير و خوشي پشت سر بذاريم.
آخر نمازم بود كه اومد و رو به روم نشست. از نگاه خيره و غضبناكش دلم لرزيد. نمازم رو سلام دادم. تسبيح رو برداشتم كه پرسيد :
« ديشب با اجازه كي رفته بودي؟ »
سعي كردم با لبخند دلش رو نرم كنم.
« آخه نمي شد كه نرم. قربونت برم. عروسي غريبه كه نيست، داداشمه. همه چيز هم كه آماده كرده بودم. »
دوباره با صلابت و عصباني پرسيد : « پرسيدم با اجازه كي رفتي؟ مگه نگفتم لازم نيست بري؟ »
و يك مرتبه مثل فشنگ از جا پريد و به طرفم حمله برد. با اون شكم پر نمي دونم چطور از جا بلند شدم. اول يه جفت سيلي و بعد موهام رو از روي چادر نماز گرفت و پرتم كرد. دانه هاي تسبيح به اطراف پاشيد ...
تمام صورت عزيز خيس از اشك شده بود. وحشتزده نگاهش مي كردم و منتظر بودم ببينم چه مي گويد. گريه اش هق هق شد. فورا به داخل رفتم و با جعبه دستمال برگشتم. چند برگ كندم و بدون هيچ كلامي به دستش دادم.
يك ليوان آب برايش گذاشتم و غمزده اشكهاي خودم را پاك كردم. خيلي طول كشيد تا آرام بگيرد. من هم ساكت ماندم تا راحت خودش را تخليه كند. احساس ناراحتي مي كردم. من باعث شده بودم تا او روزهاي غمگينش را به ياد بياورد. وقتي كمي آرام گرفت جرعه اي آب نوشيد و ادامه داد.
- محكم به ديوار برخورد كردم و دوباره برگشتم. لگدي محكم به پام زد كه تا شدم و افتادم. لگدهاي بعدي بي رحمانه به شكم و پهلو و وسط پاهايم فرود آمد. بچه توي شكمم وول مي خورد! با وجود درد شديد خودم رو جمع كردم كه به اون آسيبي نرسه ولي ضربه هاي دردناك پي در پي اومد. قدرت فرياد زدن نداشتم. مي ناليدم و اون مي زد. مي زد.
دوباره گريه اش شدت گرفت.
- وقتي عقب نشست كه خسته شد. بدن كوفته م رو از هم باز كردم. آخرين تكانهاي بچه رو حس كردم. چهره ي عرق كرده ي حبيب رو ميان تاريك و روشن و مبهم مي ديدم دستهاي زخميم رو روي شكمم گذاشتم و روي سجاده م افتادم. در آخرين لحظات احساس كردم كه زيرم خيس شد و ديگه هيچي نفهميدم.
صورتم را ميان دو دست پوشاندم و ناليدم.
- بس كنيد عزيز. ديگه نگيد.
با بغض گلو و لحني غمزده گفت :
- گوش مي دي چي مي گم عزيزم. به خدا قصه نيست. حقيقته كه با تمام وجودم لمسش كردم. اينه كه مي گم قدر زندگيتو قدر شوهر خوبت رو بدون و به خاطر دو تا حرف بي خود از كوره در نرو. به خدا تو نسبت به من خيلي خوشبختي.
بلند شدم و به آشپزخانه رفتم و با دو فنجان چاي برگشتم. عزيز چشمهايش را بسته بود و آرام گرفته بود. يكي از فنجانها رو جلوش گذاشتم و ساكت نشستم تا اگه مايل باشه ادامه بده. آنقدر در گذشته اش غرق بود كه حتي تشكر هم نكرد. در سكوت فنجان چاي را تمام كرد و زمزمه وار ادامه داد.
- يادم مياد كه يه بار با صداي ضربه هاي بلندي به هوش اومدم. اتاق تاريك بود. احساس كردم غروبه صدا صداي در حياط بود. يه نفر محكم به در مي كوبيد. سعي كردم تكان بخودم. هنوز چادر نماز به سرم بود و زيرم خيس. دوباره از درد بيهوش شدم.
براي بار دوم كه به هوش اومدم روي تخت بيمارستان بودم. يه پرستار سفيد پوش بالاي سرم بود. تا چشمهام رو باز كردم به روم لبخند زد و فورا بيرون رفت. وقتي برگشتم خواهرم با اون بود. چشمهاش قرمز ولي لبش خندون بود. با ديدنش سعي كردم تكون بخورم كه دردي شدي در ناحيه ي كمرم حس كردم. در يه لحظه به ياد حبيب و اون دقايق وحشتناك افتادم و وحشتزده دستم رو از دست خواهرم بيرون كشيدم و با احتياط به روي شكمم گذاشتم. نه خداي من خالي بود. مونسم نبود. صداي ناله ي خودم رو شنيدم و دوباره بيهوش شدم. آره به همين راحتي بچه م رو از دست دادم. فقط به خاطر رفتن به مراسم عروسي برادرم.
حال عزيز خوب نبود. به پهناي صورتش اشك مي ريخت. گفتم :
- عزيز براي امشب بسه. الانه كه پدرجون بياد. تو رو خدا خودتون رو ناراحت نكنين.
به زحمت و خسته از روي صندلي بلند شد و گفت :
- آره عزيزم. بسه ديگه به اندازه ي كافي غصه توي دلت كردم. من مي رم يه دوش بگيرم. باعث مي شه آروم بگيرم.
سرنوشت سختي كه به عزيز گذشته بود و رنجي كه گذرانده بود مجسم مي كردم و قلبم فشرده مي شد. چطور توانسته بود اين همه رنج را به روي شانه هايش بكشد.


پايان فصل هشتم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:02 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل نهم - 1

بي صبرانه منتظر تماس احسان بودم. كلافه بودم. با مشتري حرف مي زدم اما تمام حواسم به زنگهاي تلفن بود با صداي خانم شجاعي به روي تلفن پريدم. وقتي صداي مملو از ياسش را شنيدم بدنم بي حس روي صندلي ولو شد.
- متاسم مژگان قبول نشدي.
زبانم نمي چرخيد وقتي سكوتم طولاني شد پرسيد :
- گوشي دستته مژگان؟ حالت خوبه؟
چشمهايم از خيسي اشك سوخت.
- با اينكه مي دونستم قبول نمي شم بيهوده اميدوار بودم.
خونسرد و مطمئن جواب داد :
- ولي من بهت ايمان داشتم و مطمئن بودم قبولي. اون هم روانشناسي تهران.
با اينكه جا خوردم ولي لحن صدايش را به شوخي تعبير كردم و با صدايي لرزان گفتم :
- حالم خوب نيست احسان. شوخي نكن.
حالا لحن صدايش پر از هيجان و شادي شد.
- اول شوخي كردم ولي بعدش جدي جديه. باور كن مژگان. تو قبول شدي!
با نگاهي به مشتري جلوي رويم جيغ مانده در گلويم خفه شد ولي گوشي از دستم افتاد. مشتري كه حيرت زده نگاهم مي كرد هراسان رو به نازنين كه با شكم بزرگش به زور روي صندلي جا گرفته بود گفت :
- خانم مثل اينكه حال همكارتون خوب نيست.
نازنين كه تازه متوجه من شده بود با سرعتي كه از آن شكم برآمده اش بعيد بود بلند شد و به طرفم آمد.
- چي شده مژگان؟
مي خواستم جواب بدهم ولي از فرط هيجان زبانم بند آمده بود. ميان گريه مي خنديدم. نازنين گوشي آويزان را برداشت.
- الو.... سلام آقا احسان چي شده ....
به جاي من او جيغ كشيد. توجه ديگر مشتريها و همكارهايم به طرف ما جلب شده بود. دايي هراسان از دفترش بيرون آمد. نازنين گوشي در دست رو به دايي با مشتي گره كرده كه بالاي سرش تكان مي داد، داد زد.
- دايي مژگان قبول شده. دانشگاه همين جا. روانشناسي.
از اين طرف ميز، دايي خوشحالم را بغل گرفتم. به تبريكات او و همكارانم با تكان دست جواب دادم و گوشي را دوباره از نازنين گرفتم.
- احسان بگو خواب نمي بينم. بگو كه راست مي گي.
نازنين نيشگون محكمي از بغل پايم گرفت و به اخم ناشي از درد من خنديد.
- ديدي خواب نيست.
احسان با شادي مي خنديد.
- ظهر خودم ميام دنبالت. براي بعد از ظهر هم مرخصي بگير. امشب جشن داريم.
ولي تا وقتي كه به چشم خودم اسمم و شماره عضويتم را نديدم باورم نمي شد. واقعا فكر نمي كردم قبول شوم آن هم انتخاب اول تهران.
خوشحالترين افراد احسان و عزيز و پدرجون بودند. از همان شب جواب تلفن و تبريكات بود كه مي دادم. يكي پس از ديگري. هر كس شنيده بود خوشحال مي شد. همان شب اول احسان به حسام تلفن زد و خبر قبولي ام را داد. صداي احسان را در حين مكالمه شنيدم كه گفت :
- چرا من بگم، بگير خودت باهاش صحبت كن.
و اشاره به من كرد. قلبم لرزيد. تا حالا اينطور مستقيم با او صحبت نكرده بودم. با دستي لرزان گوشي را از احسان گرفتم. مطمئن بودم رنگم هم پريده.
- الو سلام.
- سلام عليكم. حالتون خوبه.
- ممنونم. بله خدا رو شكر.
صدايش هيچ احساسي نداشت.
- تبريك مي گم. خيلي خوشحال شدم.
- متشكرم شما لطف داريد.
- لياقتش رو داشتيد. شنيدم كه خيلي زحمت كشيديد اميدوارم موفق باشيد.
- نظر لطفتونه. اميدوارم شما هم موفق باشيد.
مكث كرد خيلي هيجان زده بودم.
- ممنونم. به خانواده محترمتون سلام برسونيد.
- چشم. حتما. خدا نگهدارتون.
- خدانگهدار.
گوشي را به احسان برگرداندم. عرق از مهره هاي پشتم جاري شده بود. وقتي مكالمه احسان با او تمام شد مرا بغل گرفت و با لبخند پرسيد :
- چرا رنگت اينطوري پريد. بابا غريبه كه نيست برادرمه!
از روي آرامش سرم را روي سينه اش گذاشتم و خودم را بيشتر به او چسباندم.
- نمي دونم. خيلي ازش خجالت مي كشم.
احسان خنديد و روي سرم را بوسيد.
- خيلي ها رو ديدم كه برادرشوهراشون راحتن ولي تعجب مي كنم شما دو تا چرا اينقدر با هم رسمي رفتار مي كنين.
جوابي نداشتم به همين خاطر مسير صحبتمان را عوض كردم.
- راستي پدرجون پيشنهاد داده كه سور قبولي منو به عنوان هديه بده.
احسان با رضايت و شوخي خنديد.
- چي از اين بهتر. من يكي كه غلام خودش و دختر گلش هستم.

***
با ورود به اول مهر و شروع كلاسهاي دانشگاهم به پيشنهاد احسان از كار در آژانس انصراف دادم و تصميم گرفتم حالا كه با كمك خداوند قبول شده ام به درسهايم بچسبم.
دانشگاه برايمان خوش يمن بود چونكه دو ماه بعد موعد وام مسكن احسان سر رسيد و با جمع و جور كردن پس اندازهايمان، فروش طلاها و كمك پدرجون يك واحد آپارتمان شيك و نقلي در يك مجتمع بزرگ و عالي در يك منتطقه خوب كه البته به خانه پدرجون و مادر احسان هم خيلي دور نبود خريدم و از خانه مادرشوهرم به آنجا نقل مكان كرديم.
با رفتن ما مادرشوهرم تنهايي را بهانه كرد و آنقدر به حسام التماس كرد تا او را به تهران كشاند. وقتي ديدمش خيلي خوشحال شدم. دوباره شانه هايش باز شده بود و سينه اش سپر. جواني در همه وجودش مشهود بود و نشانگر اينكه او دوران بحراني را پشت سر گذاشته. ديگر وقتي خواهرها و مادرش از ازدواج حرف مي زدند از كوره در نمي رفت. و همه چيز را به آنها واگذار كرده بود. ظاهرا تسليم شده بود ولي اين كارش نشان مي داد كه ديگر قادر به انتخاب ديگري نيست.
مادرش بي توجه به اين حالات او، سر از پا نمي شناخت و حسابي در تكاپوي يافتن عروسي باب دلش بود. ما به سالگرد سومين سال ازدواجمان نزديك مي شديم. در حاليكه من هنوز حامله نشده بودم. هانيه براي بار دوم باردار بود. مادر شوهرم قربان صدقه اش مي رفت و هر حرفي كه در اين رابطه مي زد از نظر من كنايه بود. كه سعي مي كردم نسبت به آنها بي توجه باشم. از نظر خودم و احسان هنوز موقعيت بچه داري نداشتيم و همان بهتر كه درسم را بدون گرفتاري ادامه دهم. اما نگراني را كم كم از رفتارهاي عزيز مي ديدم.
مثلا مي خواست نگراني اش را به رويم نياورد و هر ماه به بهانه اي از تاريخ مريضي ماهيانه ام مي پرسيد و پس از هر بار پاك شدن انواع و اقسام چيزهاي مختلف را به خوردم مي داد.
حدود سه چهار ماهي از جستجوي همه جانبه ي خواهر شوهرها و مادر شوهرم براي يافتن عروس مي گذشت. از ايام عيد هم گذشته بود و باز جمعه اي همه دور هم به خانه هما رفته بوديم.
مادر احسان با آب و تاب زياد از دختري كه به تازگي در يك مولودي ديده بود حرف مي زد. بدون توجه از بودن آقا رضا و هادي آقا و احسان از زيبايي دختر خانم، رنگ و اندازه موها، چشمهاي مشكي درشت و اندام قشنگش و اصالت خانوادگي اش حرف مي زد و هما و هانيه را حرص مي داد.
مثل هميشه در اين طور مواقع من شنونده بودم. حسام هم طبق معمول با وجود آن همه تعريف ساكت و منتظر بود كه خواهرها و مادرش تعيين كنند و او را با خود به خواستگاري ببرند. گرم بحث در اين باره بودند كه صداي تلفن بلند شد. هما گوشي را برداشت و پس از سلام و احوالپرسي تعارفات معمول كه درباره زايمان مجدد آذر با خاله اش بود گوشي را به مادرش داد.
مادرشوهرم چونكه قديمي بود و تجربه ي خوبي درباره بچه داري و ناراحتي نوزاد تازه به دنيا آمده داشت، بيشتر اقوام در اين باره با او مشورت مي كردند. حالا هم ظاهرا مشكلي براي بچه پيش آمده بود كه با او تماس گرفته بودند. وقتي مكالمه اش تمام شد هانيه پرسيد :
- كي آذر زايمان كرده مامان؟
مادرشوهرم كه انگار خودش زايمان كرده بادي به غبغب انداخت و پاسخ داد :
- امروز سومشه. ماشالا ماشالا بازم پسر آورده. خاله مي گفت همه توي بيمارستان از درشتي بچه، انگشت به دهن مونده بودن.
هما گفت :
- چقدر زود دوميش رو آورده. حسابي گرفتار شده.
- چه عيبي داره مادر. اينطوري خوبه. تازه مي خواستي ببيني. خاله مي گفت شوهرش كم مونده ديگه خودش رو واسه آذر قربوني كنه!
من ظاهرا خودم را مشغول شنيدن شيرين زباني هاي مولود نشان مي دادم. اما در وجودم غوغايي بود. با همان حال متوجه نگاه پر تمسخر و زير چشمي مادرشوهرم به روي خودم بودم كه ادامه داد :
- خاله مي گفت مادرشوهر آذر هم كه مثل من قديميه مي گفته عروسم گوهر شكمه. هر چي بزاد پسر مي شه.
خواهرشوهرهايم كه تازه پي به كنايه هاي مادرشان برده بودند نگاه سريعي به من انداختند. فكر كردند من توجهي به آنها و صحبتهايشان ندارم. هما با اشاره از مادرش خواست كه بحث را عوض كند. ولي او مصرانه قصد آزار مرا داشت از اين رو مرا خطاب قرار داد و پرسيد :
- مژگان خانم. شما ايشالا كي مي خواييد چشم ما رو به ديدن نوه مون روشن كنيد.
با صداي بلند او تازه توجه احسان به سمت ما جلب شد. قبل از آن داشت با هادي آقا صحبت مي كرد. دستپاچه شدم و نمي دانستم چه جوابي بايد بدهم. ملتسمانه با نگاه سريعي به سمت احسان جواب دادم :
- ما هنوز ....
خدا رو شكر احسان كه حالت درمانده مرا ديده بود به كمكم امد و بقيه جواب را از من گرفت.
- ما هنوز آمادگيش رو نداريم مامان. من و مژگان با هم توافق كرديم تا وقتي اون درس داره، دور بچه آوردن و يه خط قرمز بكشيم.
مادرشوهر سمجم گفت :
- شما بيارين من و فرشته خانم روي چشممون از بچه نگهداري مي كنيم.
احسان هم كم نمي آورد.
- نه مامان جان ما هنوز وقت داريم. دير نمي شه.
اينبار مادرش با لبخندي مسخره گفت :
- هه. دير مي شه مادرجون اونوقت نمي شه جبرانش كرد.
حالا ديگر آقا رضا و هادي آقا و حسام هم شنونده اين بحث مسخره بودند و من از شدت ناراحتي و خجالت نزديك به انفجار بودم و سرم را پايين انداخته بودم. هما با خنده ميان صحبت آنها گفت :
- نه مامان جان. همين كه ما گولت رو خورديم و اينقدر زود خودمون رو گرفتار كرديم بسه. اينا عاقلن و فكر همه جوانب رو مي كنن.
مادرشوهرم كه مثل هميشه وقتي دخترهايش پشتيباني مرا مي كردند دلخور مي شد نگاهي به ساعت براي فهميدن وقت اذان ظهر با ناراحتي بلند شد و در حال رفتن زمزمه وار گفت :
- من كه هر چي مي گم بد گفتم. خدا كنه پشيمون نشن.
صورت احسان از شدت ناراحتي برافروخته شده بود. جو سنگيني بود احسان بلند شد و رفت بيرون. فكر كردم اگر من هم بلند شوم مي افتم. هادي آقا به داد آن همه سنگيني رسيد و با شوخي خطاب به حسام گفت :
- حسام جان ديگه فكر نكنم بتوني از مورد فردا كه خيلي هم نظر مادرت رو گرفته شونه خالي كني.
آقا رضا هم پي آنرا گرفت.
- قاطي مرغا مي شي. قدقدقدا. قدقدقدا.
سرم را كه بلند كردم نگاه نگران هما و هانيه به روي من بود.

***
باز هم چيزي به روي احسان كه مي دانستم بيشتر از من ناراحت است نياوردم ولي چند روز بعد كه نهار از دانشگاه به خانه پدرجون رفتم و او هنوز نيامده بود فرصتي را كه نياز داشتم به دست آوردم و عقده دلم را براي فرشته باز كردم. بَسكه من گريه كردم، فرشته ناراحت شد و از شدت غيض به طرف تلفن رفت كه به مادر احسان زنگ بزند. با همان حال جلويش را گرفتم و نگذاشتم. آنقدر احسان برايم عزيز بود كه تحمل يك لحظه ناراحتي او را نداشتم چند روز بعد با پي گيري هاي فرشته در پيدا كردن يك دكتر خوب و مطمئن در حالي كه بحث اصلي خانواده شوهرم پيرامون حسام و مسئله او بود من و فرشته به دور از چشم احسان به دكتر رفتيم.
دكتر بعد از معاينه گفت كه فعلا نمي تواند نظري بدهد. مقداري دارو تجويز كرد و اميدوار بود همان كافي باشد. داروها را پنهاني مصرف مي كردم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:02 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها