0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389  11:54 PM

فصل پنجم - 3

براي رسيدگي به كارهايمان چهارشنبه و پنجشنبه را از دايي مرخصي گرفتم. چهارشنبه با فرشته و تكتم به بازار رفتيم و لباس شب نامزدي را خريديم. به خاطر احسان آبي خريدم!
از همان شب دعوت كردن مهمانها شروع شد. مدام يا پدرجون با تلفن صحبت مي كرد و يا فرشته.
احسان هم در هر فرصتي كه پيدا مي كرد و تلفن را آزاد مي ديد تماس مي گرفت و قربان صدقه ام مي رفت.
من هم سعي مي كردم سرم را حسابي گرم كنم تا به چيزي غير از احسان و جشن پيش رو فكر نكنم.
فكر مي كردم با سلامي كه توسط احسان برايم فرستاده پيغامي مخفي داده، يعني خيالت راحت باشد، گرچه مي دانستم با حال و روزي كه پيدا كرده چقدر برايش سخت و طاقت فرسا است.
چاره اي نداشت بايد كنار مي آمد.
عصر چهارشنبه هانيه با احسان براي بردنم به آرايشگاه و اصلاح صورتم آمدند. فرشته و تكتم هم همراهمان شدند. قبل از بيرون آمدن فرشته و تكتم از خانه احسان بدون خجالت از هانيه دقيق و عاشقانه زُل زده بود به من كه در كنارش داخل ماشين نشسته بودم و من از شدت شرم گُر گرفته بودم.
با وجود هانيه هم نمي توانستم حرفي بزنم. آخر سر هانيه بود كه طاقت نياورد و به شوخي گفت :
- اوه. داداش جان تو كه با چشمات خورديش.
احسان جدي و بدون خنده گفت :
- مي خوام آخرين بار با اين چهره ي دخترونه و قشنگ كه دل منو برده ببينمش.
هانيه خنديد.
- مطمئن باش كه خيلي عوض نمي شه. آخه ماشاالله سفيده.
وقتي احسان فرشته و تكتم را ديد كه از خانه بيرون آمدند با عجله به هانيه سفارش كرد :
- به خانم آرايشگر از طرف من سفارش كني خيلي مواظبش باشه و اذيتش نكنه و گرنه با من طرفه.
و در ميان غش غش خنده هانيه از اتومبيلش پياده شد تا با فرشته و تكتم احوالپرسي كند.
هما و مادرش در آرايشگاه منتظر ما بودند. هما به گرمي و مادرش به سردي دفعات گذشته مرا بوسيدند! فرشته بعد از احوالپرسي با آنها وقتي خانم آرايشگر مرا به روي صندليِ مخصوص نشاند از داخل كيفش يك روسري و پيش بند دور تور دوزي و نو و اطو كرده در آورد و به خانم آرايشگر داد.
دلم از اين همه لطف ضعف رفت. مثل يك مادر واقعي فكر همه جا را كرده بود.
مادر احسان از كيفش جعبه كوچكي در آورد. يك سكه طلا از آن بيرون آورد. آنرا به پيشاني ام كشيد و سكه را به دستم داد و دوباره پيشاني ام را بوسيد. همزمان هانيه جعبه شيرينيِ همراهش را باز كرد. هما كِل كشيد و مشتري ها و ديگران دست زدند.
اولين بند را كه خانم آرايشگر به صورتم انداخت فرشته هم مرا بوسيد و تبريك گفت و بعد ديگران.
چشمانم را بستم و با درد زياد اجازه دادم هر كاري مي خواهند به روي صورتم انجام دهند.
وقتي تمام شد و چشم باز كردم خودم از ديدن چهره ام متعجب شدم! توقع داشتم طبق گفته هانيه باشد ولي آنطور نبود. خيلي تغيير كرده بودم. چهره خندان و مشتاق احسان پيش چشمم آمد و اينكه چطور جلو مجيد و پدرجون ظاهر شوم! خانم آرايشگر آرايش ملايمي را به روي صورت تازه اصلاح شده ام انجام داد همه دوباره تبريك گفتند و خواهر شوهرهايم با لذت گونه هايم را بوسيدند. صداي زنگ آيفون آرايشگاه و چند لحظه بعد خانمي كه گوشي را برداشت و رو به ما گفت :
- آقاي فرهمند هستند. گفتند بيرون منتظرند.
هانيه با عجله و در حاليكه كمكم مي كرد آماده شوم گفت :
- شما برو بيرون بهش بگو الان ما هم مي ياييم.
مي دانستم قصدش اين است كه چند دقيقه مرا با اين وضع و تغيير با او تنها بگذارد. با ديدن چهره هاي پر لبخند آن ها، آن هم جلو مادر شوهرم از خجالت آب شدم.
از خانم آرايشگر و دستيارانش تشكر كردم و با هُل هانيه بيرون رفتم. پالتوم رو به خودم پيچيدم. احسان به محض ديدنم از اتومبيل پياده شد و در جلو را برايم باز كرد.
سلام كردم ولي او بدون دادن جواب خيره به صورتم بود و بسيار معذبم كرد. وقتي از آن طرف در كنارم نشست گفت :
- سلام به روي ماهت عروس خانم. بايد مثل گل سرخ همينطوري آتشي بموني؟
با لبخندي شرمزده گفتم :
- نه اين يه مقدارش به خاطر اصلاح صورتمه، ولي در اصل از نگاههاي ناجور شماست.
آشكار و شاد خنديد.
- حيف كه فعلاً دستم بهت نمي رسه.
حيرت زده و شرمگين جواب دادم :
- ولي فردا شب فقط رسمي نامزد مي شيم.
سر تكان داد و به بي خبري ام خنديد.
- مگه خبر نداري؟
- از چي؟
- اينكه مامانم به عزيزت زنگ زده و خواسته اگر اجازه بدهند فردا شب يك عقد كوچولو بكنيم.
همان داغي را در تمام صورتم احساس كردم و سرم را پايين انداختم. احسان بعد از چند لحظه مكث ادامه داد :
- عزيزتون هم بعد از صحبت با پدر جونتون پيغام داده اند كه آقاي شايسته موافقت كرده به شرط اينكه در اين دو ماه كه جشن عروسي برگزار بشه محدوديت ها رعايت بشه. من هم فكر كردم كاچي بهتر از هيچي.
كاملاً فهميدم منظورش چي است. به صورتم نگاه كرد و عاشقانه خيره ام شد.
- همين كه مي دونم مال خودمي طاقت ميارم عروسك.
با سر و صداي همراهان، لبخندي به لب آورد. به احترام آنها هر دو پياده شديم. هانيه و مادرش با اتوموبيل هما برمي گشتند. با آنها خداحافطي كرديم و فرشته و تكتم داخل ماشين ما نشستند.
سخت ترين قسمت كار رو به رو شدن با مجيد و پدرجون بود. سرم را از شدت خجالت پايين انداخته بودم. پدرجون بدون گفتن حرفي در آغوشم گرفت و چند لحظه، مشتاق مرا به خود فشرد. گونه هاي قرمزم را بوسيد و تبريك گفت ولي مجيد درحاليكه فربد را براي خواباندن روي دستش تكان مي داد به من نزديك شد. به دقت به چهره برافروخته ام نگاه كرد و گفت :
- نه، كارش بد نيست.
اخمي خجالت زده به مجيد كردم و با خنده تكتم و فرشته به اتاقم رفتم. لبه تختم نشستم، دو دستم را روي گونه هايم گذاشتم و فكر كردم حالا با حسام چه كنم.
چند دقيقه بعد چند ضربه به در خورد و فرشته با يك ظرف كوچك و يك ليوان چاي وارد اتاقم شد. سيني را روي ميزم گذاشت. چاي را برداشت و به طرفم آمد.
- بخور عزيزم. برات چاي نبات درست كردم. فكر مي كنم از شدت درد ضعف كردي.
ليوان را از او گرفتم و با لبخند تشكر كردم. كنارم نشست و با لذت به صورتم نگاه كرد.
- ماه شدي ماشالا. كاش مادرت بود و دختر خوشگلش رو امشب مي ديد.
دست آزادم را روي دستش گذاشتم و صادقانه گفتم :
- با ديدن شما او رو در كنارم حس مي كنم و مطمئنم كه روح او هم از آسايش من شاده. شما هيچي از مادر بودن كم نمي ذارين. واقعا و از صميم قلبم ممنونم.
دستش را از پشت سرم حلقه بازويم كرد و صميمانه به خود فشرد. سرم را سبك و راحت روي شانه اش گذاشتم و پرسيدم.
- راستي عزيز، خواهر و برادراتون رو براي فردا شب دعوت كرديد؟
آهسته كنار گوشم گفت :
- نيازي نيست عزيزم. انشاالله براي عيد و جشن عروسي حتما دعوتشون مي كنم.
مخالف و ناراحت سرم را از روي شانه اش برداشتم و گفتم :
- اونا هم خاله و دايي هاي من هستن. مگه شما نمي خواييد دختر خودتون رو عروس كنيد؟
برق اشك را به وضوح در چشمان مهربانش ديدم. دستي به سرم كشيد.
- الهي قربونت شم ولي من واقعا فكر نمي كنم لزومي داشته باشه.
دستم را به نشانه مخالفت تكان دادم.
- ولي من فكر مي كنم حتما لازمه. مي خواييد به پدرجون بگم خودش دعوت بكنه.
دوباره سرم را با ذوق روي شانه اش فشرد.
- باشه، حالا كه عروس ما دوست داره حرفي نيست.
با گفتن عروس به ياد حرف احسان افتادم و در همان حال سرم را برنداشتم و خجالت زده پرسيدم :
- عزيز، احسان گفت فردا شب عقد مي شيم، آره؟
فرشته خنديد.
- آره قربونت برم. اومدم همين رو بهت بگم. از نظر تو مشكلي داره؟
به جاي هر جوابي محكم تر خودم را به او فشرم . فرشته روي سرم را بوسيد. بلند شد ظرف كوچك را با دستمالي كه آورده بود از روي ميز برداشت. دستمال را داخل ظرف كه آبي سرد در آن بود زد، فشرد و تا زد و نشانم داد و گفت :
- چطوره اينرو مدام خيس كنم و روي صورتت بذارم تا التهابش بخوابه.

***
فردا از صبح برو بيايي بود. مجيد و تكتم از شب پيش منزل ما مانده بودند. پدر و مجيد كار را تعطيل كرده و براي انجام كارها مانده بودند. ميز و صندلي هاي سفارشي رسيد. دو تا كارگري كه فرشته خواسته بود از صبح زود آمده بودند. جعبه هاي شيريني و ميوه به آشپزخانه منتقل شد. خاله و نازنين براي كمك آمده بودند و ديس هاي شيريني را مي چيدند.
از رفتارهاي گرم و صميمي فرشته با خاله متعجب بودم. خوش به حالش كه اينقدر راحت مي توانست رابطه اي گرم برقرار كند. مدام مي دويد و همه چيز را رو به راه مي كرد. به قدري خوب و سنجيده كارگرداني مي كرد كه جاي هيچ حرفي براي هيچكس نمي گذاشت.
به همه حتي كارگرها مؤدبانه دستور مي داد و خودش هم پا به پا تلاش مي كرد و به تنها كسي كه اجازه هيچ كار و حتي بيرون آمدن از اتاق را نمي داد من بودم. هر وقت چيزي به يادش مي آمد در اتاق من بود.
- مژگان جون زودتر دوش بگير آماده باشي كه ميان دنبالت، مژگان جون دمپايي پاشنه بلندت يادت نره، مژگان جون شال سفيد بلنده رو هم بذار توي ساكت، مژگان جون ... مژگان جون آب ميوه ات رو بخور زير سشوار ضعف مي كني.
نازنين اين همه مهرباني را باور نمي كرد و بدون حرفي حيرت زده به او مي نگريست.
عاقبت بعد از ناهار احسان و هما به دنبالم آمدند. به خاطر اينكه تكتم نتوانست بيايد، فرشته نازنين را همراهم كرد و تا جلوي در سفارشهاي تمام نشدني اش را به او كرد.
- مژگان جون از آرايشگاه كه اومدي خودت رو خوب بپوشوني سرما نخوري.
نازنين دستم را كشيد و خطاب به فرشته گفت :
- نگران نباشيد فرشته خانم خودم مواظبم.
و مرا به بيرون هل داد، احسان جلوي در ايستاده بود و بعد از احوالپرسي با من و نازنين در را برايم باز كرد و ساك بزرگم را گرفت. نازنين با هما احوالپرسي مي كرد كه احسان گفت :
- هما جان ايشون نازنين خانم، دختر خاله مژگان خانم هستن. همون كه برات گفتم با عصبانيتش باعث آشنايي ما شده.
هما به گرمي با نازنين برخورد كرد. وقتي راه افتاديم فكر كردم اگر از حال حسام نپرسم بي ادبي است، به همين خاطر با دلي لرزان و اميد به اينكه او خوب شده باشد پرسيدم :
- راستي حال آقا حسام چطوره؟
احسان جواب داد :
- انشاالله كه خوبه يا لااقل به خاطر ما اينطور نشون مي ده. امروز از اتاق بيرون اومده و با ما صبحانه خورد، خودش مي گه سرماخوردگي بوده و حالا بهتره.
- خدا رو شكر.
و در دلم گفتم خدا كنه بهتر باشه.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها