0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389  12:02 AM

فصل نهم - 1

بي صبرانه منتظر تماس احسان بودم. كلافه بودم. با مشتري حرف مي زدم اما تمام حواسم به زنگهاي تلفن بود با صداي خانم شجاعي به روي تلفن پريدم. وقتي صداي مملو از ياسش را شنيدم بدنم بي حس روي صندلي ولو شد.
- متاسم مژگان قبول نشدي.
زبانم نمي چرخيد وقتي سكوتم طولاني شد پرسيد :
- گوشي دستته مژگان؟ حالت خوبه؟
چشمهايم از خيسي اشك سوخت.
- با اينكه مي دونستم قبول نمي شم بيهوده اميدوار بودم.
خونسرد و مطمئن جواب داد :
- ولي من بهت ايمان داشتم و مطمئن بودم قبولي. اون هم روانشناسي تهران.
با اينكه جا خوردم ولي لحن صدايش را به شوخي تعبير كردم و با صدايي لرزان گفتم :
- حالم خوب نيست احسان. شوخي نكن.
حالا لحن صدايش پر از هيجان و شادي شد.
- اول شوخي كردم ولي بعدش جدي جديه. باور كن مژگان. تو قبول شدي!
با نگاهي به مشتري جلوي رويم جيغ مانده در گلويم خفه شد ولي گوشي از دستم افتاد. مشتري كه حيرت زده نگاهم مي كرد هراسان رو به نازنين كه با شكم بزرگش به زور روي صندلي جا گرفته بود گفت :
- خانم مثل اينكه حال همكارتون خوب نيست.
نازنين كه تازه متوجه من شده بود با سرعتي كه از آن شكم برآمده اش بعيد بود بلند شد و به طرفم آمد.
- چي شده مژگان؟
مي خواستم جواب بدهم ولي از فرط هيجان زبانم بند آمده بود. ميان گريه مي خنديدم. نازنين گوشي آويزان را برداشت.
- الو.... سلام آقا احسان چي شده ....
به جاي من او جيغ كشيد. توجه ديگر مشتريها و همكارهايم به طرف ما جلب شده بود. دايي هراسان از دفترش بيرون آمد. نازنين گوشي در دست رو به دايي با مشتي گره كرده كه بالاي سرش تكان مي داد، داد زد.
- دايي مژگان قبول شده. دانشگاه همين جا. روانشناسي.
از اين طرف ميز، دايي خوشحالم را بغل گرفتم. به تبريكات او و همكارانم با تكان دست جواب دادم و گوشي را دوباره از نازنين گرفتم.
- احسان بگو خواب نمي بينم. بگو كه راست مي گي.
نازنين نيشگون محكمي از بغل پايم گرفت و به اخم ناشي از درد من خنديد.
- ديدي خواب نيست.
احسان با شادي مي خنديد.
- ظهر خودم ميام دنبالت. براي بعد از ظهر هم مرخصي بگير. امشب جشن داريم.
ولي تا وقتي كه به چشم خودم اسمم و شماره عضويتم را نديدم باورم نمي شد. واقعا فكر نمي كردم قبول شوم آن هم انتخاب اول تهران.
خوشحالترين افراد احسان و عزيز و پدرجون بودند. از همان شب جواب تلفن و تبريكات بود كه مي دادم. يكي پس از ديگري. هر كس شنيده بود خوشحال مي شد. همان شب اول احسان به حسام تلفن زد و خبر قبولي ام را داد. صداي احسان را در حين مكالمه شنيدم كه گفت :
- چرا من بگم، بگير خودت باهاش صحبت كن.
و اشاره به من كرد. قلبم لرزيد. تا حالا اينطور مستقيم با او صحبت نكرده بودم. با دستي لرزان گوشي را از احسان گرفتم. مطمئن بودم رنگم هم پريده.
- الو سلام.
- سلام عليكم. حالتون خوبه.
- ممنونم. بله خدا رو شكر.
صدايش هيچ احساسي نداشت.
- تبريك مي گم. خيلي خوشحال شدم.
- متشكرم شما لطف داريد.
- لياقتش رو داشتيد. شنيدم كه خيلي زحمت كشيديد اميدوارم موفق باشيد.
- نظر لطفتونه. اميدوارم شما هم موفق باشيد.
مكث كرد خيلي هيجان زده بودم.
- ممنونم. به خانواده محترمتون سلام برسونيد.
- چشم. حتما. خدا نگهدارتون.
- خدانگهدار.
گوشي را به احسان برگرداندم. عرق از مهره هاي پشتم جاري شده بود. وقتي مكالمه احسان با او تمام شد مرا بغل گرفت و با لبخند پرسيد :
- چرا رنگت اينطوري پريد. بابا غريبه كه نيست برادرمه!
از روي آرامش سرم را روي سينه اش گذاشتم و خودم را بيشتر به او چسباندم.
- نمي دونم. خيلي ازش خجالت مي كشم.
احسان خنديد و روي سرم را بوسيد.
- خيلي ها رو ديدم كه برادرشوهراشون راحتن ولي تعجب مي كنم شما دو تا چرا اينقدر با هم رسمي رفتار مي كنين.
جوابي نداشتم به همين خاطر مسير صحبتمان را عوض كردم.
- راستي پدرجون پيشنهاد داده كه سور قبولي منو به عنوان هديه بده.
احسان با رضايت و شوخي خنديد.
- چي از اين بهتر. من يكي كه غلام خودش و دختر گلش هستم.

***
با ورود به اول مهر و شروع كلاسهاي دانشگاهم به پيشنهاد احسان از كار در آژانس انصراف دادم و تصميم گرفتم حالا كه با كمك خداوند قبول شده ام به درسهايم بچسبم.
دانشگاه برايمان خوش يمن بود چونكه دو ماه بعد موعد وام مسكن احسان سر رسيد و با جمع و جور كردن پس اندازهايمان، فروش طلاها و كمك پدرجون يك واحد آپارتمان شيك و نقلي در يك مجتمع بزرگ و عالي در يك منتطقه خوب كه البته به خانه پدرجون و مادر احسان هم خيلي دور نبود خريدم و از خانه مادرشوهرم به آنجا نقل مكان كرديم.
با رفتن ما مادرشوهرم تنهايي را بهانه كرد و آنقدر به حسام التماس كرد تا او را به تهران كشاند. وقتي ديدمش خيلي خوشحال شدم. دوباره شانه هايش باز شده بود و سينه اش سپر. جواني در همه وجودش مشهود بود و نشانگر اينكه او دوران بحراني را پشت سر گذاشته. ديگر وقتي خواهرها و مادرش از ازدواج حرف مي زدند از كوره در نمي رفت. و همه چيز را به آنها واگذار كرده بود. ظاهرا تسليم شده بود ولي اين كارش نشان مي داد كه ديگر قادر به انتخاب ديگري نيست.
مادرش بي توجه به اين حالات او، سر از پا نمي شناخت و حسابي در تكاپوي يافتن عروسي باب دلش بود. ما به سالگرد سومين سال ازدواجمان نزديك مي شديم. در حاليكه من هنوز حامله نشده بودم. هانيه براي بار دوم باردار بود. مادر شوهرم قربان صدقه اش مي رفت و هر حرفي كه در اين رابطه مي زد از نظر من كنايه بود. كه سعي مي كردم نسبت به آنها بي توجه باشم. از نظر خودم و احسان هنوز موقعيت بچه داري نداشتيم و همان بهتر كه درسم را بدون گرفتاري ادامه دهم. اما نگراني را كم كم از رفتارهاي عزيز مي ديدم.
مثلا مي خواست نگراني اش را به رويم نياورد و هر ماه به بهانه اي از تاريخ مريضي ماهيانه ام مي پرسيد و پس از هر بار پاك شدن انواع و اقسام چيزهاي مختلف را به خوردم مي داد.
حدود سه چهار ماهي از جستجوي همه جانبه ي خواهر شوهرها و مادر شوهرم براي يافتن عروس مي گذشت. از ايام عيد هم گذشته بود و باز جمعه اي همه دور هم به خانه هما رفته بوديم.
مادر احسان با آب و تاب زياد از دختري كه به تازگي در يك مولودي ديده بود حرف مي زد. بدون توجه از بودن آقا رضا و هادي آقا و احسان از زيبايي دختر خانم، رنگ و اندازه موها، چشمهاي مشكي درشت و اندام قشنگش و اصالت خانوادگي اش حرف مي زد و هما و هانيه را حرص مي داد.
مثل هميشه در اين طور مواقع من شنونده بودم. حسام هم طبق معمول با وجود آن همه تعريف ساكت و منتظر بود كه خواهرها و مادرش تعيين كنند و او را با خود به خواستگاري ببرند. گرم بحث در اين باره بودند كه صداي تلفن بلند شد. هما گوشي را برداشت و پس از سلام و احوالپرسي تعارفات معمول كه درباره زايمان مجدد آذر با خاله اش بود گوشي را به مادرش داد.
مادرشوهرم چونكه قديمي بود و تجربه ي خوبي درباره بچه داري و ناراحتي نوزاد تازه به دنيا آمده داشت، بيشتر اقوام در اين باره با او مشورت مي كردند. حالا هم ظاهرا مشكلي براي بچه پيش آمده بود كه با او تماس گرفته بودند. وقتي مكالمه اش تمام شد هانيه پرسيد :
- كي آذر زايمان كرده مامان؟
مادرشوهرم كه انگار خودش زايمان كرده بادي به غبغب انداخت و پاسخ داد :
- امروز سومشه. ماشالا ماشالا بازم پسر آورده. خاله مي گفت همه توي بيمارستان از درشتي بچه، انگشت به دهن مونده بودن.
هما گفت :
- چقدر زود دوميش رو آورده. حسابي گرفتار شده.
- چه عيبي داره مادر. اينطوري خوبه. تازه مي خواستي ببيني. خاله مي گفت شوهرش كم مونده ديگه خودش رو واسه آذر قربوني كنه!
من ظاهرا خودم را مشغول شنيدن شيرين زباني هاي مولود نشان مي دادم. اما در وجودم غوغايي بود. با همان حال متوجه نگاه پر تمسخر و زير چشمي مادرشوهرم به روي خودم بودم كه ادامه داد :
- خاله مي گفت مادرشوهر آذر هم كه مثل من قديميه مي گفته عروسم گوهر شكمه. هر چي بزاد پسر مي شه.
خواهرشوهرهايم كه تازه پي به كنايه هاي مادرشان برده بودند نگاه سريعي به من انداختند. فكر كردند من توجهي به آنها و صحبتهايشان ندارم. هما با اشاره از مادرش خواست كه بحث را عوض كند. ولي او مصرانه قصد آزار مرا داشت از اين رو مرا خطاب قرار داد و پرسيد :
- مژگان خانم. شما ايشالا كي مي خواييد چشم ما رو به ديدن نوه مون روشن كنيد.
با صداي بلند او تازه توجه احسان به سمت ما جلب شد. قبل از آن داشت با هادي آقا صحبت مي كرد. دستپاچه شدم و نمي دانستم چه جوابي بايد بدهم. ملتسمانه با نگاه سريعي به سمت احسان جواب دادم :
- ما هنوز ....
خدا رو شكر احسان كه حالت درمانده مرا ديده بود به كمكم امد و بقيه جواب را از من گرفت.
- ما هنوز آمادگيش رو نداريم مامان. من و مژگان با هم توافق كرديم تا وقتي اون درس داره، دور بچه آوردن و يه خط قرمز بكشيم.
مادرشوهر سمجم گفت :
- شما بيارين من و فرشته خانم روي چشممون از بچه نگهداري مي كنيم.
احسان هم كم نمي آورد.
- نه مامان جان ما هنوز وقت داريم. دير نمي شه.
اينبار مادرش با لبخندي مسخره گفت :
- هه. دير مي شه مادرجون اونوقت نمي شه جبرانش كرد.
حالا ديگر آقا رضا و هادي آقا و حسام هم شنونده اين بحث مسخره بودند و من از شدت ناراحتي و خجالت نزديك به انفجار بودم و سرم را پايين انداخته بودم. هما با خنده ميان صحبت آنها گفت :
- نه مامان جان. همين كه ما گولت رو خورديم و اينقدر زود خودمون رو گرفتار كرديم بسه. اينا عاقلن و فكر همه جوانب رو مي كنن.
مادرشوهرم كه مثل هميشه وقتي دخترهايش پشتيباني مرا مي كردند دلخور مي شد نگاهي به ساعت براي فهميدن وقت اذان ظهر با ناراحتي بلند شد و در حال رفتن زمزمه وار گفت :
- من كه هر چي مي گم بد گفتم. خدا كنه پشيمون نشن.
صورت احسان از شدت ناراحتي برافروخته شده بود. جو سنگيني بود احسان بلند شد و رفت بيرون. فكر كردم اگر من هم بلند شوم مي افتم. هادي آقا به داد آن همه سنگيني رسيد و با شوخي خطاب به حسام گفت :
- حسام جان ديگه فكر نكنم بتوني از مورد فردا كه خيلي هم نظر مادرت رو گرفته شونه خالي كني.
آقا رضا هم پي آنرا گرفت.
- قاطي مرغا مي شي. قدقدقدا. قدقدقدا.
سرم را كه بلند كردم نگاه نگران هما و هانيه به روي من بود.

***
باز هم چيزي به روي احسان كه مي دانستم بيشتر از من ناراحت است نياوردم ولي چند روز بعد كه نهار از دانشگاه به خانه پدرجون رفتم و او هنوز نيامده بود فرصتي را كه نياز داشتم به دست آوردم و عقده دلم را براي فرشته باز كردم. بَسكه من گريه كردم، فرشته ناراحت شد و از شدت غيض به طرف تلفن رفت كه به مادر احسان زنگ بزند. با همان حال جلويش را گرفتم و نگذاشتم. آنقدر احسان برايم عزيز بود كه تحمل يك لحظه ناراحتي او را نداشتم چند روز بعد با پي گيري هاي فرشته در پيدا كردن يك دكتر خوب و مطمئن در حالي كه بحث اصلي خانواده شوهرم پيرامون حسام و مسئله او بود من و فرشته به دور از چشم احسان به دكتر رفتيم.
دكتر بعد از معاينه گفت كه فعلا نمي تواند نظري بدهد. مقداري دارو تجويز كرد و اميدوار بود همان كافي باشد. داروها را پنهاني مصرف مي كردم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها