پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389 11:56 PM
فصل ششم - 1
فردا كه جمعه بود تا نزديك ظهر خوابيدم ولي گاهي صداي رفت و آمدهاي پدرجون و فرشته را مي شنيدم مطمئنا مجيد و تكتم هم خواب بودند ولي پدرجون و فرشته از صبح زود بيدار شده و مشغول بودند. با صداي چند ضربه به در كاملا بيدار شدم چونكه زنگ تلفن را شنيده بودم. منتظر تماس احسان بودم.
- مژگان جون گوشي رو بردار، آقا داماده.
غلتي توي تختم زدم و گوشي را برداشتم. صدايم خواب آلود بود.
- الو سلام.
- سلام عروس خوشگلم. ظهرت بخير!
صدايش را پايين آورده بود. لبخندي مسرت بخش بعد از شنيدن صدايش چهره خواب آلودم را پوشاند.
- ممنون ظهر شما هم بخير. شما هم حتما تا حالا خواب بودي.
بعد از مكث كوتاهي جواب داد :
- تقريبا نه. زنگ زدم هم صداي قشنگت رو بشنوم، هم بگم بعد از ظهر ميام دنبالت.
با تعجب پرسيدم :
- چطور مگه. قرار بود ظهر بيايي. اتفاقي افتاده؟
از صدايش كه سعي مي كرد شاد نشان دهد شكي بردم.
- نه عزيزم. يه اتفاق كاريه كه بعد از ظهر ببينمت برات مي گم!
با اينكه قانع نشده بودم ناچار به كارش ربط دادم.
ساعتي بعد دوش گرفته از اتاق بيرون آمدم. حدسم درست بود، مجيد و تكتم هم تازه از خواب بيدار شده بودند.
با اندكي شرمندگي همه را بوسيدم و براي خودم از چاي هميشه آماده و خوشرنگ فرشته ريختم.
همه جا تميز شده بود و كارگرها هنوز مشغول بودند. فربد در آغوش فرشته خواب بود. انگشتم را به گونه لطيفش كشيدم و از تكتم پرسيدم :
- كوچولو اول صبح بيدارت نكرد؟
تكتم شاد و بي خيال شانه بالا انداخت. جرعه اي از چاي فنجانش را نوشيد و جواب داد :
- چرا، ورورجك قصد توطئه عليه صبح جمعه م رو داشت ولي بهش شبيخون زدم و تا فهميدم مامان بزرگ و بابا بزرگش بيدارن به سرعت اومدم تحويلشون دادم و رفتم به ادامه خوابم رسيدم.
فرشته به چهره معصوم و غرق خواب فربد با عشق نگاه كرد و گفت :
- خودم فداش مي شم.
مجيد ناراضي گفت :
- خدا نكنه عزيز.
مجيد و تكتم هم از وقتي من مي گفتم عزيز و اينكه مي ديدند چقدر او از اين خطاب مي شكفد همين را مي گفتند.
فرشته از همه جهات برايمان نعمت بود. تكتم وقتي ديد همانطور راحت نشسته ام يواشكي پرسيد.
- مگه با آقا احسان نمي ري بيرون؟
- چرا، ولي بعد از ظهر.
و بعد از ظهر همسر عزيزم آمد. به احترام اهل خانه با شرمندگي به داخل آمد و به اصرار فرشته كمي نشست. انگار پدرجون از او بيشتر خجالت مي كشيد. سرش پايين بود و حرفي نمي زد. احسان دوباره به خاطر ديشب از همه تشكر كرد و مجيد با شوخي كمي سر به سرش گذاشت. نيم ساعت بعد كه ديگر ظاهرا حرفي براي گفتن نبود احسان شرمزده و سري پايين رو به پدرجون اجازه ي بردنم را گرفت.
پدرجون بيشتر از او قرمز شد و سعي كرد لبخند بزند.
- اختيار داريد پسرم. مژگان همسرته. اين چند روزه هم امانت اينجاست. هر موقع دوست داشتي مي توني بياي دنبالش.
به اشاره فرشته معذرت خواهي كوتاهي كردم و به اتاقم رفتم. 5 دقيقه نشده بود كه آماده رفتن بودم. داخل ماشين، احسان نفس راحتي كشيد و با آسودگي نگاه خيره و تحسين انگيزش را به من دوخت و گفت :
- آخيش بذار يك دل سير زن خوشگلم رو ببينم.
اندك آرايشي برايش كرده بودم كه از آن استفاده برد. چه ايام خوشي است ايام نامزدي، اگر غصه ها بگذارد! وقتي راه افتاديم پرسيدم :
- چطور شد ظهر نيومدي؟
لبخند روي لبش خشك شد. با چند دقيقه مكث جواب داد :
- نمي خوام ناراحتت كنم ولي بايد بدوني. حسام صبح زود رفته!
انگار يك پارچ آب يخ رويم پاشيده شد. يخ و شل شدم. ناباورانه پرسيدم :
- رفته يعني چي؟ كجا؟
احسان با تاسف سر تكان داد.
- مطمئن بودم يك چيزيش هست. ما از بچه گي با هم بزرگ شديم. چونكه تقريباً هم سن بوديم مثل دوقلوها مي مونديم. هميشه وقتي از موضوعي ناراحت بود پريشون و گيج مي زد. الان يك هفته است كه همينطوره. ديشب هم بدتر. من كه تقريباً مطمئنم يك شكست عشقي باعثش شده.
خدايا چه مي شنيدم! يعني اينقدر اون بيچاره تحت فشار بود؟! احسان بدون توجه به دل ريش من ادامه داد :
- فكر مي كنم همه اين هفته رو به خاطر اينكه جشن نامزديِ ما تموم بشه تاب آورد.
با دلواپسي عميقي پرسيدم :
- مي دونيد كجا رفته؟
- نه، فقط نوشته بايد مدتي تنها باشه. خواسته نگران نباشيم.
وسعت عذابي را كه طي هفته گذشته و خصوصا ديشب گذرانده بود سنجيدم. آخه تقصير من چي بود!
شايد اسمش را همان بازي هاي روزگار بگذاريم بهتر باشد. لحن صحبتش را در آخرين برخوردمان به ياد آوردم.
- خانم نمي خوام مزاحمتون بشم فقط آدرس منزلتون!
صورتم را با دو دست پوشاندم تا اشك هايم را احسان نبيند ولي او با نگراني دستم را كشيد.
- الهي فداي دل نازكت بشم. گريه نكن عزيزم.
ناليدم.
- يعني ممكنه كجا رفته باشه؟!
احسان اخمي مهربان كرد.
- حسام بچه نيست عزيزم! فكر مي كنم به اين تنهايي نياز داشته كه رفته. شايد اينطور بهتر با خودش كنار بياد.
برگ دستمالي را كه به دستم داد به روي اشك هايم كشيدم و حيرت زده پرسيدم :
- تو نگرانش نيستي؟
- اگر مامان اينقدر بي تابي نكنه تقريبا نه! آخه من بيشتر از همه با اخلاقيات به خصوص او آشنا هستم. بچه هم كه بود وقتي از چيزي خيلي ناراحت بود دنبال يك جاي دنج مي گشت و چند ساعتي با خودش خلوت مي كرد. حالا كه بزرگ شده هم همينطوره، ولي به صورتي وسيع تر! به نظر من همينكه اون يك خط نامه رو نوشته كافيه. چاره اي نيست بايد منتظر خبرش بمونيم.
- نمي خواهيد دنبالش بگرديد؟
- چرا، ولي آخه كجا؟ ما چه مي دونيم جاي دنجي كه مَدِ نظرش بوده كجاست.
وقتي سكوت نگرانم را ديد لبخندي مهربان زد.
- الهي قربون دل مهربونت بشم. نگران نباش عزيزم. من مطمئنم به محض اينكه كمي آروم بگيره يا خودش مياد يا خبرش. مي دونه كه مامان چه حالي مي شه.
با آوردن اسم مادرش به ياد او افتادم.
- راست مي گي. طفلك مامانت چي مي كِشه؟!
احسان با تاثر سر تكان داد :
- به خاطر همين نتونستم ظهر بيام. از صبح كه فهميده مُدام گريه و بي تابي مي كنه. متاسفم عزيزم كه روز اول زندگيمون اين مسئله باعث ناراحتي ات شد.
دلگير گفتم :
- اين حرف رو نزن احسان. من هم حالا جزئي از خانواده شما هستم . طبيعيه كه تو غم و شادي تون شريك باشم.
با وجود آن حال وخيم از نگاه قدرشناسش لذت بردم.
بقيه مسير و آن شب را سعي كرد با شوخي هاي نمكي اش مرا از حال و هواي فكر كردن به حسام در آورد. گرچه مطمئن بودم خودش از من نگران تر است. ناچار تلاش كردم ناراحتي ام را نشان ندهم.
آخر شب طبق قانوني كه پدر جون وضع كرده بود باز هم با دلخوري و حسرت مرا جلو خانه پياده كرد!
***