0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389  11:57 PM

فصل ششم - 3

با اينكه پدرجون دوست داشت براي سال تحويل بيدار باشم و با آنها كنار سفره هفت سين قشنگ فرشته بنشينم ولي چشمام باز نمي شد. وقتي براي شب بخير گفتن از اتاقم بيرون آمدم پدرجون به لباس خوابم كه يك بلوز و شلوار بلند بود نگاهي كرد و پرسيد :
- يعني نمي خواي براي سال تحويل كنار ما باشي؟
با شيطنت و در حال خميازه كشيدن گفتم :
- بالاخره كه چي. امسال باشم، سال ديگه و سال هاي ديگه بايد خودتون باشيد و خودتون.
و قبل از اينكه پدرجون چيزي بگويد به گردن فرشته كه نزديك تر به من جلو در آشپزخانه بود آويختم و محكم بوسيدمش و همانطور كه دستم دور گردنش بود خطاب به پدرجون گفتم :
- از من مي شنويد ما رفيق هاي نيمه را رو وِل كنيد و بچسبيد به مونستون كه همينه كه تنهاتون نمي ذاره.
پدرجون با اخم و لبخندي توام گفت :
- عجب زبوني باز كردي تو. اينا رو از كجا ياد گرفتي.
شانه بالا انداختم. به نشانه شب بخير براي هردويشان دست تكان دادم و در حال رفتن به اتاقم جواب دادم :
- به قول عزيزم از زمونه!
صداي خنده پرنشاطشان را از پشت سرم شنيدم و لذت بردم.
ساعت ده فردا صبح با سفارشي كه از شب قبل به فرشته كرده بودم با اولين صدايش از جا پريدم. امروز اولين روز از سال جديد بود. نيم ساعت ديگر احسان مي آمد. فورا بلند شدم. تختم را مرتب كردم و به حمام رفتم. نيم ساعت بعد كت و شلوار قرمزي را كه تازه از خياط گرفته بودم پوشيده و آرايشي مليح كردم و از اتاقم بيرون آمدم.
پدرجون از توي حياط آمد. با ديدنم در آن لباس بي اختيار ايستاد. گردنش را كج كرد و محو تماشايم شد. فرشته از اتاق بيرون آمد و اول چشمش به پدرجون در آن حالتِ مات افتاد. با پي گيريِ مسير نگاه او با ديدنم چشمانش برقي زد و به طرفم آمد. همديگر را بغل گرفتيم. سلام كردم و سال جديد را تبريك گفتم. او هم متقابلا تبريك گفت و آرزوي سالي خوب و خوش برايم كرد و در حاليكه با لذت دوباره سرتاپايم را نگاه مي كرد رو به پدرجون گفت‌ :
- مي بيني حسن آقا، اين لباس مژگان جون سليقه منه. قشنگ بود قشنگ تر شده، نه؟
به طرف پدرجون رفتم و بغلش كردم و به صورت اصلاح شده و تميزش بوسه زدم.
يك فشار محكم و مشتاق به بدنم داد و جواب تبريكم را گفت و رو به فرشته صميمانه گفت :
- دست شما هم درد نكنه خانم.
صورت فرشته در حال خنديدن قرمز شد و بدون جواب به آشپزخانه رفت. من و پدرجون به هم نگاه كرديم و خنديديم. دستي به صورت و صافش كشيدم و موذيانه لبخند زدم.
- شما هم خوب به خودتون مي رسيد.
صداي آيفون بلند شد. پدرجون كه جلوتر بود جواب داد و بعد از گفتن بفرماييد دكمه را فشرد. از پنجره نگاه كرديم احسان از در وارد شد. يك دست كت و شلوار شكلاتي و كراوات از هميشه برازنده ترش كرده بود. از ذوق ديدنش لبخند زدم. اين بار نوبت پدرجون بود كه نگاهم كرد و موذيانه ابرو بالا انداخت.
- فكر كردي فقط شوهر خودته كه بلده به خودش برسه. باباي عروس هم مي تونه.
سينه اش را به شوخي جلو داد و چشمكي زد و براي اينكه من بتوانم به راحتي به استقبال همسرم بروم به طرف آشپزخانه رفت. با رفتن او شادمانه خنديدم و با عجله بيرون رفتم. احسان هم با ديدنم در آن لباس شاد و خوش فرم چند لحظه اي با نگاه تحسين برانگيز بر جا ماند ولي خيلي زود به خود آمد در گوشه تراس كه هيچ ديدي از داخل نداشت، همديگر را در آغوش گرفتيم.
چقدر پراحساس بود و چقدر دوستش داشتم. هر روز كه مي گذشت بيشتر به اين نتيجه مي رسيدم كه بهترين انتخاب را كرده ام. به اجبار از هم جدا شديم. دسته گلي را كه برايم خريده بود از دستش گرفتم و بعد از ياالله گفتن احسان با هم وارد خانه شديم. پدرجون و فرشته براي استقبالش از آشپزخانه بيرون آمدند.
گرمِ احوالپرسي با آنها بود كه مجيد و تكتم هم رسيدند و جمع گرممان گرم تر شد. پدر عيدي احسان را كه به عنوان سال اول مخصوص بود داد.
ساعتي بعد با اجازه پدرجون آماده شدم و همراه احسان راه افتاديم. همزمان شاديهايم جاي خود را با ترس و دلهره عوض كرد. هر چه مي خواستم موضوع حسام را فراموش كنم نمي شد، مسئله كوچكي نبود! از ديدار مجدد او مي ترسيدم غير از او باز رو به رويي با مادرش، آن هم سخت بود. كاش لااقل هما و هانيه هم باشند. در حالي كه سعي مي كردم اضطراب درونم را نشان ندهم پرسيدم :
- خواهرات هم هستن؟
انگار از درونم آگاه بود. با لبخند گرمش دلداري ام داد.
- آره هستن. اگر هم نباشن تنها نيستي . خودم باهاتم.
خوشبختانه جلوي در حياطشان وقتي ماشين را پارك مي كرديم هما هم رسيد. از ديدن آن ها واقعا خوشحال مي شدم. هما مثل هميشه گرم و مهربان بود. تبريكات عيد با او و خانواده اش رد و بدل شد. در حياط باز شد و داخل شديم. هانيه از قبل آمده بود. جلوي در شلوغ شد. بعد از روبوسي با هانيه كه جلوتر بود به طرف مادر شوهرم رفتم شايد علت خوشحالي غير طبيعش اش آمدن حسام بود كه من هم از آن بي بهره نماندم! بوسه اش به نظرم گرمتر آمد و به من مبل كنارش را پيشنهاد داد. دلم گرم شد.
در همين موقع حسام با شنيدن سر و صدا از اتاقش بيرون آمد. چند لحظه كوتاه نگاهش با نگاهم آميخت آه خداي من! مرا ببخش! من چه كنم؟ چه تقصيري دارم؟
از آن هيكل افراشته و محكم نصف نمانده بود! بيشتر از آنچه احسان گفته بود لاغر شده بود. ناگفته پيدا بود چه بحران سختي را پشت سر گذاشته و چه عذابي كشيده. آهي پنهاني كشيدم و آرزو كردم همه چيز برايش تمام شود با همه احوالپرسي كرد و با من مثل گذشته. همانگونه سلام و عليك كرد و تبريك سال نو گفت.
كت و شلوارم كاملا پوشيده بود مانتوم را در اتاق در آوردم و دوباره برگشتم با تعريف هميشگي خواهر شوهرهايم رو به رو شدم. حسام به هيچ وجه قصد نگاه كردنم را نداشت ولي برق خوشايند نگاه مادر شوهرم را حس كردم! مادر شوهرم عيدي مخصوص مرا كه يك جفت گوشواره بود داد و احسان ذوق كرد.
فضاي آنجا با وجود حسام برايم خفه كننده بود گرچه ظاهرا هيچ توجهي به من نداشت. بعد از نهار زودتر از آنچه كه احسان انتظار داشت از او خواستم مرا به خانه برساند. متعجب و آهسته پرسيد :
- بهت خوش نمي گذره؟!
نهايت سعيم را براي نشان دادن يك حالت عادي كردم.
- چرا ولي زودتر برگردم بهتره. مي دوني كه اين روزا چقدر كار داريم مخصوصا كه قراره خانواده عمو تا بعد از ظهر برسن.
قبل از اينكه احسان چيزي بگويد صداي بلند آقا هادي كه حالا بعد از نهار روي مبل راحتي تقريبا لم داده بود بلند شد :
- حسام جان خيلي خوب لاغر شديا! تو رو خدا راه كار بده شايد به دردِ ما هم بخوره.
و به شكم برآمده اش اشاره كرد. حسام در حال آوردن ظرف ميوه از آشپزخانه زهر خندي زد. به جاي او مادر شوهرم جواب داد :
- نه بابا. چيه اينقدر لاغر بچه م آب شده.
از بچه م گفتن او آقا رضا لبخند زد. حسام هر دو را نشنيده گرفت و مشغول پخش كردن بشقاب هاي ميوه شد. به جلوي ما رسيده بود كه مادر شوهرم ادامه داد :
- انشاالله عروسيِ پيشِ رو رو كه گذرونديم بايد آستين براي آقا حسام بالا بزنيم.
شايد فقط من بودم كه لرزش يك آن دست او را ديدم. احسان در حال گرفتن بشقاب از او، شادمان حرف مادرش را تاييد كرد :
- ايشاالله به همين زودي!
مادرش اينبار خطاب به خود حسام پرسيد :
- چي مي گي مادر كي ايشاالله بريم خواستگاري؟
حسام رو به مادرش با ناراحتي آشكاري گفت :
- مامان خواهش مي كنم.
آقا هادي با خنده لحن حسام را تصحيح كرد :
- هه هه. منظورش اينه كه خواهش مي كنم زودتر!
انگار كسي گلويم را مي فشرد و راه نفسم بند آمده بود. بلند شدم. احسان گفت :
- مژگان جون ميوه. حسام زحمت كشيده.
حسام جلوم ايستاده بود. نزديك به افتادن بودم. همراه با لبخندي تشكر آميز ولي زوركي براي او سر تكان دادم.
- ممنونم آقا حسام. من بعد از نهار ميوه نمي خورم.
بيشتر صبر نكردم و براي پوشيدن مانتوم به اتاق رفتم. در را بستم و با خستگي به آن تكيه كردم. بچه ها در اتاق بازي مي كردند . با ديدن آنها به رويشان خنديدم و وقتي سرگرم ادامه بازي شدند، چند نفس عميق كشيدم.
فورا آماده شدم و بيرون امدم. جلوي در آشپزخانه با هما رو به رو شدم. به من اجازه كمك بعد از نهار را نداده بودند هما هم وقتي مرا آماده رفتن ديد متعجب شد :
- مي خواي بري عروس خانم تازه مي خواستيم بياييم پيشت بشينيم.
هانيه با شنيدن صداي او بيرون آمد . صورت هر دو را بوسيدم و بهانه اي را كه براي احسان آورده بودم ، براي انها هم گفتم. احسان هم با ديدن من بدون مخالفت بلند شد. با همه خداحافظي كردم و تازه به كوچه كه رسيدم و در پشت سرم بسته شد راحت شدم. احسان قبل از اينكه راه بيفتد با نگاهي پرسشگر و ناراحت پرسيد :
- اينجا راحت نيستي نه؟
حالا كه راحت شده بود خودم را روي صندلي شل كردم. دستم را روي دستش گذاشتم و با گردن كج قيافه اي مظلوم به خودم گرفتم.
- فقط خيلي خجالت مي كشم.
چشم هاي نگران احسان به رويم خنديد.
- ولي تو عروس اين خانواده اي.
حق به جانب جواب دادم :
- ولي هنوز نه كاملا.
گونه ام را با خوشحالي كشيد.
- ايشاالله به زوديِ زود كاملش مي كنيم تا ديگه بهانه اي نداشته باشي. من كه از حالا و اين موقع روز ازت دل نمي كنم. حالا كه اينجا راحت نيستي بريم گردش. موافقي؟
با خوشحالي ميان صندلي جا به جا شدم.

***
همان شب خانواده ي عمويم همراه با داماد و دختر بزرگش آمدند و به قول فرشته از همان شب عروسي شروع شد. براي ديدن آنها عمه ها و عموهاي ديگرم هم دائم آنجا بودند. خانمها به بهانه بسته بندي و تزئين وسايل به اتاق ديگري مي رفتند و بساط بزن و بكوب به راه مي افتاد.
آشپزخانه با كارگري كه فرشته گرفته بود دائماً مشغول به كار بود و پدرجون منتظر بود ببيند چه كم و كسر داريم. دو روز بود كه مجيد و تكتم هم همان جا مانده بودند. فربد شيرين و تپل شده بود و به تازگي مي خنديد و بچه ها را ذوق زده به دور خودش جمع مي كرد.
خاله ها و دايي ها هم هر شب سر مي زدند و حسابي سرمان شلوغ شده بود.
از احسان مي شنيدم كه خانه آنها هم همين وضع و اوضاع را داشت. معمولا اينطور كه شنيده ام براي همه جشن عروسي خودشان مثل يك روياست و بيشتر چيزهايي را كه از بقيه مي شنوي شايد اصلا نديده و يا نشنيده اي. براي من هم همين طور بود!
بيشتر از همه، وقتي را به ياد دارم كه احسان آراسته در لباس دامادي جلوي آرايشگاه به دنبالم آمد. نگاه شيفته اش را هرگز فراموش نمي كنم. وقتي دستانم را ميان دستان گرم و مطمئنش گذاشتم سبكبال در آسمان پرواز مي كردم. حرارت لبهايش گونه ام را سوزاند. چشمهايش از پاكي عشق برق مي زد.
تا رسيدن به تالار با زمزمه هاي عاشقانه اش مست شدم. خوشبختي را با تمام وجودم حس مي كردم. در ميان جمعيت مهمانان آن شب نگاه كنجكاو من بدون اينكه از كسي بپرسم سرسختانه به دنبال آذر، دختر خاله احسان مي گشت. و وقتي عاقبت يافتمش با اينكه اين همه از گوشه و كنار تعريف زيبايي خودم را مي شنيدم احمقانه به مقايسه خودم و او برآمدم.
نگاه كنجكاو من و نگاه منزجر و سرد او گاهي تلاقي مي شد و هر بار بيشتر به احسان حق مي دادم كه چرا او را انتخاب نكرده و در دلم خوشنود بودم كه انتخابش فقط من بوده ام!
يادم مي آيد وقتي با احسان از جلوي آنها مي گذشتيم بيشتر دستم را حلقه بازوي همسرم كردم.
حسام به نظرم آرامتر مي آمد و من با احساس گناه با اينكه او هم به هيج وجه قصد نگاه كردن به مرا نداشت جلوي او بيشتر شال سفيد را به خودم مي كشيدم.
وقتي آخر شب همراه با مهمانان نزديك تا خانه خودمان بدرقه شديم و وقتي پدرجون با حلقه اشك شادي در چشمانش ما را دست به دست هم داد بيشتر از هر زمان از اينكه فرشته را به همسري گرفته بود خوشحال بودم. همانجا به ياد حرف مجيد افتادم كه مي گفت وقتي تو هم ازدواج كني پدر خيلي تنها مي شود.
چه خوب كه كسي به مخالفتهاي بچه گانه من گوش نداد و چه خوب كه در اين شب شيرين نگران پدرجون نبودم. او تنها نبود و هميشه همدمي فرشته مانند داشت.
پدرجون بعد از من با رضايت پيشاني احسان را بوسيد و كنار گوشش آهسته گفت :
- نيازي به سفارش بيشتر نمي بينم پسرم.
احسان شرمزده دست پدرجون را بوسيد و به همان آهستگي جواب داد :
- اصلا نيازي نيست تا زنده ام مژگان تاج سرمه.
براي شوخي اختتاميه آقا رضا ليوان آبي به دست احسان داد و بلند گفت :
- بخور احسان جان كه اين آخرين آب خوشي كه از گلوت پايين مي ره.
احسان هم كم نياورد ليوان را لاجرعه تا آخر سر كشيد و گفت :
- به به اين آب بود يا شربت به ليمو؟!
خدا رو شكر حسام اصلا بالا نيامد. همه مهمانها خداحافظي كرده و با صميمانه ترين تبريكات ما را ترك كردند و ما تا جلوي در آنها را بدرقه كرديم. آخر نفرات هما و هانيه بودند كه خستگي ناپذير مي دويدند. هانيه كه مرا مي بوسيد به شوخي گفت :
- اشكهاي قشنگت، آرايش ناز چشمات رو براي داداش من به هم ريخت. خوب شد؟ دلت خنك شد؟
احسان بازويم را گرفت و جلوي خواهرش گونه ام را بوسيد.
- اگه مال منه كه همينطوري هم قبولش دارم.
هما و هانيه به سرخي صورتم خنديدند و براي خداحافظي دست تكان دادند.
شب خاطره از آن موقع شروع مي شد. احسان مشتاقانه آغوشش را برايم باز كرد. سرم را به روي سينه اش كه برايم امنيت بود گذاشتم.


پايان فصل ششم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها