0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389  11:58 PM

فصل هفتم - 1

زندگي مشترك و قشنگ ما شروع شد. چند روز بعد از عروسي به بهترين سفر مشتركمان كه همان ماه عسل بود رفتيم مجتمع اقامتي كاركنان صدا و سيما در كنار درياي شمال و دو دل عاشق ما.
شبها تا دير وقت رو به دريا كنار ساحل مي نشستيم و در گوش هم زمزمه مي كرديم و وقتي كه سر روي به بالشت مي گذاشتيم صداي امواج هنوز در گوشمان بود. سفري كه هرگز فراموشم نمي شود.
از چهاردهم نوروز بعد از آن ايام خوش هر دو به سر كارمان برگشتيم. ظهرها به خاطر اينكه احسان به خانه نمي آمد براي ناهار به منزل پدرجون كه مثل هميشه به رويم باز بود مي رفتم. بعد از ناهار آماده در اتاق خودم استراحتي مي كردم و چند تا زمزمه عاشقانه تلفني مي شنيدم و بعد از ظهر دوباره به آژانس برمي گشتم. شبها احسان مثل قبل خودش به دنبالم مي آمد و اگر مهماني نبوديم هر دو خسته ولي مشتاق هم، به خانه عشقمان مي رفتيم.
تا يكي دو ماه بعد از ازدواج لااقل هفته اي دو شب به افتخار ما مهماني بود. فاميل احسان و فاميل من به نوبت پاگشايمان مي كردند. حتي خواهر و برادرهاي فرشته هم مهماني دادند و شرمنده مان كردند.
فاصله ام را با مادرشوهرم حفظ مي كردم و نهايت وقتي به ديدنش مي رفتم كه با احسان باشم. خدا را شكر همين كه از صبح تا شبم نبودم توقعي از من نداشت. نمي دانم، شايد هم بيشتر اين فاصله بخاطر حسام بود. اما احسان هر شب به مادرش سري مي زد و من هم جلوگيرش نبودم. فرشته حرف خوبي زده بود كه آويزه گوشم كردم. او گفته بود همين كه احسان به خاطر تو از مادرش نگذشته نشان مي دهد آدم بي محبتي نيست. من هم به همين كه كاري به من ندارد و خودش هم به حفظ فاصله معتقد است راضي بودم. حسام در هيچ يك از مهمانيهاي ما شركت نكرد. حتي مهماني هما و هانيه! خيلي كم و بيشتر فقط شبها براي خواب به خانه مي آمد اينطور كه مي گفتند خيلي بيشتر از گذشته كم حرف شده بود و همه خصوصا مادرش را نگران كرده بود.
هر وقت صحبت حسام مي شد اشك مادرش سرازير مي شد و بي خبر از اوضاع آشفته من مي گفت :
- آتيش به جون اوني بگيره كه بچه م رو به اين روز انداخته! حالا كاش لااقل حرفي مي زد!
هر وقت اين را مي شنيدم تا چند روز گرفته بودم. البته نه جلوي احسان. نه، نبايد مي گذاشتم هيچ كس از اين موضوع بو ببرد. ولي آخر من كه گناهي نداشتم.
حدود سه ماه از ازدواج ما گذشته بود و تابستان حضورش را با گرماي طاقت فرسا نشان مي داد. ان روز جمعه بود و ما و خواهر شوهرهايم ناهار پايين دعوت بوديم. تا نزديك ظهر با احسان خوابيده بوديم و تلافي روزهاي ديگر را در مي آورديم. ساعتي مانده به ناهار دوش گرفتم و مثل هميشه لباس قشنگ و بلند و پوشيده اي به تن كردم و همراه احسان پايين رفتيم. چونكه چادري نبودم به غير از لباسهاي مجلسي ام همه لباسهايي كه مي خريدم طبق سليقه خودم و احسان رنگهاي شاد و در عين حال كاملا پوشيده بود تا راحت باشم.
آن روز هم فكر مي كردم مثل هميشه حسام نيست. ولي تا نشستيم حسام از اتاقش بيرون آمد. مثل هميشه با ديدنش دلم فرو ريخت و او هم مثل هميشه بدون نگاه كردن به من احوالپرسيي كوتاه و رسمي كرد. هما و هانيه قبل از ما رسيده بودند و مشغول پذيرايي شدند.
مادرشوهرم زير چشمي نگاهم مي كرد. اوايل از اين رفتارش متعجب مي شدم كه چرا با وجود اينكه برخورد من با او هميشه احترام آميز است ولي او اينطور است. تا اينكه كم كم ياد خودم و رفتارم با فرشته افتادم. آن ضرب المثل معروف كه با هر دست بدي با همون دست مي گيري مصداقش من بودم. مگر من فرشته را با آن همه خوبي آزار نمي دادم؟ پس حتما حقم بود كه اينطور ببينم. در خودم مي ناليدم و از خدا مي خواستم همانطور كه چشمان بدبين و بسته مرا باز كرد چشمهاي مادرشوهرم را هم باز كند.
غصه ام را جلوي احسان بروز نمي دادم. به نظر خودم و فرشته او آنقدر محبت داشت كه به خاطرش چشم به روي رفتار زشت مادرش ببندم. صداي هادي آقا كه خطاب به حسام بود افكارم را پاره كرد.
- ستاره سهيل شدي آقا حسام!
حسام با لخندي موقر و محزون جواب داد.
- در خدمتم.
- كجا بابا، ما كه نمي بينيم. آقا يه نگاه هم به زير پات بنداز.
حسام همراه بقيه خنديد كه به نظر من زهر خندي بود و گفت :
- خواهش مي كنم. اتفاقا و با عرض معذرت حالا كه امروز همه جمع بوديد خواستم مطلبي رو به اطلاعتون برسونم.
رو به مادرش اين حرف را زد. ماردش خوشحال از فكري كه كرده بود پرسيد :
- چي مادر؟ ايشالا خيره! بايد بريم خواستگاري؟
حسام چند لحظه اي سكوت كرد! صداي ضربان قلبم را مي شنيدم و فكر مي كردم اين صداي بلند هر دم ممكن است همه چيز را لو دهد!
- نه مامان. راستش من مي خوام برم.
خنده روي لبهاي مادرشوهرم خشكيد! همه ساكت چشم به حسام كه رنگش پريده بود و غم چهره اش پيدا بود داشتند. هما كه مي فهميدم لبخندش زوركي است پرسيد :
- كجا ايشالا داداش جان؟
حسام سرش را پايين انداخت تا چشم در چشم مادرش نشود.
- دارم مي رم اصفهان. با انتقاليم موافقت شده. يه كار خوب توي تربيت بدني اونجا بهم پيشنهاد شده و در ضمن مي خوام دو سال باقيمونده درسم رو هم اونجا ادامه بدم.
با سكوت سنگيني كه به وجود آمد، پيدا بود هيچ كس انتظار شنيدن اين حرفها را نداشت. حتي بچه ها هم ساكت بودند! سكوت را مادر شوهرم با وجود رنگ پريده اش كه سعي در خونسرد بودنش داشت شكست.
- حالا چرا اصفهان مادرجون؟ چرا بي خبر و يواشكي؟ تو چت شده آخه؟ مگه تا همين چند ماه پيش اونقدر عجله براي ازدواج نداشتي؟ تو كه مي گفتي يه دختر خوب و نجيب نشون كردي. بگو كيه رو چشمم. خودم برات مي رم خواستگاري.
فشار سنگين روي قلبم سنگين تر شد. فقط من بودم كه مي دانستم قصد او از اين كار فرار است. حسام جواب داد :
- حالا ديگه قصد ازدواج ندارم. مي خوام به درس و كارم برسم.
اينبار احسان گفت :
- همين جا هم مي توني به درست و كارت برسي.
- ولي من همه ي كارامو انجام دادم و توي همين هفته عازمم.
احسان با دلخوري پرسيد :
- يعني ارزش يه مشورت رو هم نداشتيم داداش.
حسام جوابي نداد و اشكهاي مادرش با همه خودداري فرو ريخت.
- چرا با من اينطوري مي كني مادرجون چرا با هيچ كس حرف نمي زني. قربونت برم، تو بيا بريم آدرس خونه اون دختر رو نشونم بده، همين عصري با خواهرات مي ريم خواستگاري.
هما و هانيه بهت زده لبخند زدند.
- آره داداش جان مي ريم.
حسام با حالتي عصبي دستهايش را به هم ماليد و رو به مادرش گفت :
- مادرجون چرا اينطوري مي كنيد. مگه من بچه م. يعني من نبايد خودم براي خودم تصميم بگيرم؟
احسان قاطعانه و محكم گفت :
- اگه تصميمت غلط باشه چي؟ و من مطمئنم تصميم تو احساسيه. آخه تو چت شده؟ حرف بزن بگو چته. شايد ما بتونيم كمكت كنيم. اصلا مامان راست مي گه. تو كه خيلي براي ازدواج عجول بودي پس بسم الله.
صداي بم و گرفته حسام به زحمت شنيده شد.
- ولي ديگه نيستم!
صداي هما لرزش بغض داشت.
- آخه چرا؟ براي اون دختر خانم مشكلي پيش اومده؟
حسام با شدت بلند شد. چهره اش از شدت ناراحتي برافروخته بود. دستهايش مشت شده و آويزان بود. رو به هما با صدايي ناهنجار در حاليكه رگهاي گردنش بيرون زده بود گفت :
- آره آره. مشكلي پيش اومده. دختره ازدواج كرده، ازدواج كرده، ازدواج كرده.
و با كمي مكث و در ميان سكوت نفس گير اتاق، نفس زنان ادامه داد :
- همينو مي خواستيد؟ حالا فهميديد؟ بابا ولم كنين. من بچه نيستم. مي خوام برم. ديگه هم نمي خوام ازدواج كنم.
همه را در بهت گذاشت و به سرعت به طرف اتاقش رفت. مادرشوهرم دستش را به روي سينه اش گذاشت. حالم بدتر از آن بود كه بتوانم اقدامي بكنم. احسان به طرف مادرش خيز برداشت و فرياد زد.
- قرصاشو بياريد.
هما و هانيه اشك ريزان به سمت آشپزخانه دويدند. احسان شانه هاي مادرش را مي ماليد. آقا رضا با عجله ميز را جلوي مبل مادرشوهرم كشيد و پاهاي آويزان او را روي ميز دراز كرد. سپس قرص را از دست هانيه گرفت و به زحمت دهان كليد شده مادرشوهرم را باز كرد و آنرا زير زبانش جا داد.
حسام لباس بيرون پوشيده از اتاق بيرون آمد. چهره اش هنوز عصبي بود. نگاهي به جمع فعال و سپس رو به من كه روي مبل تقريبا افتاده بودم انداخت و با عجله به طرف در خروجي رفت. چند لحظه بعد صداي محكم به هم خوردن در حياط رفتنش را خبر داد. بچه ها وحشت زده به دور من حلقه زدند. با دستاني يخ زده آنها را بغل گرفتم.
يك ربع بعد تقريبا همه چيز آرام گرفت. رنگ پريده مادرشوهرم كمي برگشته بود. چشمانش بسته بود و به پشتي مبل تكيه داشت و همه در سكوت از سيني چايي كه هانيه مي چرخاند فنجاني بر مي داشتند. هادي آقا سكوت را شكست و گفت :
- پيشنهاد مي دم راحتش بذاريد. شايد دوري از اين مكان بهش كمك كنه.
با پيشنهاش موافق بودم به نظر من هم اين بهترين راه بود. بايد تا مدتي همديگر را نمي ديديم. مي دانستم چقدر برايش سخت است وقتي كه مرا يك طبقه بالاتر در كنار احسان تصور كند. احسان با ناراحتي گفت :
- همينطوره. البته فكر هم نمي كنم جاي مخالفتي گذاشته باشه اينطور كه مي گه همه ي كاراشو كرده.
صداي گريه ي مادرش همانطور كه بي حال به مبل تكيه داده بود بلند شد. هما كه كنارش نشسته بود دستش را گرفت و ملتمسانه گفت :
- مادرجون چرا اينقدر خودت رو اذيت مي كني. راست مي گه طفلكي، بچه كه نيست. بذار راحت باشه.
باز نفرين تكراري مادرشوهرم كه بر دل ريشم نمك پاشيد.
- الهي اوني كه بچه م رو به اين روز انداخته روز خوش نبينه.
و باز ناليدم. آخه من بي خبر چه تقصيري داشتم.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها