پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:00 AM
فصل هفتم - 3
احسان طبق قولي كه داده بود همان شب وقتي كه از آژانس برگشتم تلفن زد. درد دوري را در صداي او حس كردم اشك هايي كه آن همه تمرين كرده بودم كه نگه دارم، تاب نياوردند و فرو ريختند شايد ربع ساعتي با من صحبت كرد تا آرام گرفتم شايد به عنوان اولين سفرش حق داشتم آن همه بي تاب باشم.
بعد از تلفن به مادرش هم زنگ زدم هانيه آنجا بود و جواب تلفنم را داد. از روز بعد خصوصا با دلداري هاي فرشته كمي آرام تر بودم. طوري كه شب كه احسان تلفن زد كنترل بيشتري داشتم و گريه نكردم. فرشته عقيده داشت با گريه ام دل او را بي قرار مي كنم و از كارش مي اندازم. وقتي درست فكر كردم ديدم حرفش حساب است. چاره اي نبود. كار احسان اينگونه ايجاب مي كرد. بالاخره بايد كنار مي آمدم.
چند روز كه گذشت بهتر شدم. كار شلوغ آژانس و مسافرت هاي تابستاني كمك خوبي بود تا فكر آزاد نداشته باشم. گرچه براي برگشتن همسرم روزشماري مي كردم.
يك شب كه از آژانس برگشتم و فرشته گفت پدر دير مي آيد، دوباره فرصت را غنيمت شمردم و براي شنيدن ادامه داستان زندگي اش دو فنجان چاي ريختم و به حياط و سر وقتش رفتم.
تازه مجيد و تكتم رفته بودند و فرشته مشغول آب دادن به باغچه بود. سيني را روي ميز حياط گذاشتم و گفتم :
- شهرزاد قصه گو برايتان چاي آوردم تا گلويتان براي گفتن قصه شب خشك نباشد.
شير آب را بست و با خنده به طرفم آمد.
- باز وقت گير آوردي و قصه مي خواي؟
روي صندلي نشست و پرسيد :
- آخه عزيزم قصه پر غصه چه جذابيتي برات داره كه اينقدر پي گيرش هستي؟
فنجاني را جلويش گذاشتم و جواب دادم :
- قصه كه نبايد حتما شاد باشه. هر قصه اي يه مدله. شما چي كار داريد. مهم شنونده است كه مشتاقه.
فرشته سري تكان داد. فنجان چاي را با متانت مخصوص به خودش تمام كرد. ساكت ماندم تا فضا را براي متمركر كردن افكارش باز كنم. خيره به گل هاي باغچه شروع كرد.
- زندگيِ ما با اون وضعي كه برات گفتم شروع شد. روز بعد خانواده اش به ديدنمان آمدند. هر كدام هم هديه اي آورده بودند. آدم هاي بي آزاري بودند. اينطور كه فهميدم شب قبل را در منزل يكي از اقوامشان به سر برده بودند. همان روز عصر هم به روستايشان برگشتند.
اون روز حبيب خونه مونده بود و من هم به عنوان چند روز مرخصي به سر كار نرفتم. تنها شرطي را كه به بابام گفته بودم برايم بگذارد ادامه كارم بود كه حبيب هم پذيرفته بود.
رفتار حبيب براي روز اول گرچه به نظر دوستانه مي آمد ولي براي من كه شب سختي را با او گذرانده بودم چندش آور بود. بي شعور بود كه نمي توانست بفهمد چطور بايد با من رفتار كند. اينطور برات بگم كه به عنوان يك تازه عروس هيچ لذتي از در كنار او بودن نداشتم. شايد هم به خاطر اجباري بودن اين ازدواج بود.
آخر من ناسلامتي نسبت به زنان آن دوره يك زن تحصيل كرده و اجتماعي بودم و نمي توانستم مثل ديگر زنان آن زمان تو سري خور و بي احساس باشم ولي راهي بود كه ناخواسته در مسيرش قرار گرفته بودم و لااقل از اين بابت كه آبروي خانواده ام را نجات داده بودم جاي شكر برايم داشت.
خانه ما يك خانه كوچولو بود. يك حياط نقلي با يك حوض و باغچه كوچولو. از يك طرف حياط پله به دو اتاق تو در تومي خورد يكي مثلا اتاق خوابمان بود و ديگري هم نشيمن و پذيرايي كه البته اضافه كنم رفتار خشكي كه حبيب با مادر و خواهرهايم كه براي خبرگيري از من روز اول آمده بودند، نشان داد بيانگر اين بود كه مهماني و پذيرايي در كار نيست. در اصل اينطور رفتار كرد كه حساب كار هم دست من بيايد و هم دست آنها.
با اين كار وضع آمدن را كه روشن كرد براي رفت هم بعد از رفتن آنها با تحكم رو به من كرد و گفت :
« همين الان روشن كنم كه فردا جاي گِله نباشه. من از رفت و آمد زياد خوشم نمي ياد، حتي با خانواده خودم! تو هم بهتره فكر نكني كه بايد دائم خونه پدر و مادرت باشي. گرچه جايي براي رفتن... »
براي اول كار و حرمت عروس بودنم بقيه حرفش را كه تا آخر معني داد خورد و ناتمام گذاشت. من هم قضيه را كش ندادم. همانجا خودم را دلداري دادم. با اينكه ازدواج باب ميلي نداشتم ولي اميدوار بودم با محبت رامش كنم و زندگي ام را آنطور كه مي خواهم با او بسازم.
از فرداي آن روز حبيب به سر كار رفت و من هنوز تا دو روز ديگر مرخصي داشتم. با رفتنش نفس راحتي كشيدم و تازه شروع به سركشيِ كامل اتاق ها و آشپزخانه كه در زير زمين و زير پله ها بود كردم. اسباب خانه گرچه نو نبود ولي تقريبا همه چيز بود. مختصر اسباب مرا هم كه مادرم به هزار زحمت تهيه كرده بود آورده بودند. شروع به كار و جمع و جور كردن كردم. اتاق ها و سپس آشپزخانه، همه را تميز كردم. نهاري آماده كردم و به حمام كه در گوشه آشپزخانه بود رفتم.
ناگفته نماند كه شوهرم يك مغازه كوچك نزديك بازار داشت كه در آنجا امانت فروشي يا به عبارتي خريد و فروش لوازم خانه و صد البته اينطور كه خيلي بعدها فهميدم مواد مخدر خريد و فروش مي كرد و با بابام هم به همين واسطه آشنا شده بود. تازه از حمام در آمدم كه در زدند. پشت در آمدم و پرسيدم كيه؟
صداي آهسته داداشم را شنيدم و روحم تازه شد. در را باز كردم. ديدن چهره گرفته اش داغ دلم را تازه كرد سلامي خجالت زده كردم و از جلو در كنار رفتم تا بيايد داخل. با اندكي مكث وارد حياط شد. به طرفش رفتم، دست در گردنش انداختم و بغضم را فرو خوردم تا نگرانش نكنم. گرچه نگراني از چشمانش مي باريد.
لرزش شانه ها و گرمي دستانش كه به روي حوله خيس روي سرم مي كشيد اشكي رو كه آن همه سعي در كنترلش داشتم سرازير كرد. همونطور كه سر به روي شانه ش داشتم با صداي لرزان زمزمه كرد.
« آخرش كار خودشون رو كردن. كاش قلم پام مي شكست و نمي رفتم. »
از اون جدا شدم و اشكم رو پاك كردم و گفتم : « خودتو ناراحت نكن داداش. به اون بدي هم كه شما فكر مي كني نيست. بيا بريم تو خونه. »
همانجا روي پله جلوي در نشست. « نه خواهر همين جا خوبه. دلم نيومد نبينمت. ديشب كه اومدم مريم چيزي نگفت صبح فهميدم و جگرم كباب شد. آخه تو چرا با خودت اين كار رو كردي؟! »
فهميدم كه دوست نداره بياد داخل، پس كنارش نشستم. دستم را روي دستش گذاشتم و سعي كردم با لبخندي زوركي خود را شاد نشان دهم.
« چاره اي نبود داداش. شايد قسمت من هم همين بود. با سرنوشت كه نمي شه جنگيد. شمام نگران نباش، فكر مي كنم بشه باهاش كنار اومد. »
سري به عنوان تاسف تكان داد :
« اميدوارم همينطور كه تو مي گي باشه، ولي از تو كه اينقدر عاقل بودي بعيده كه به خاطر يك خونه ي ناقابل خودتو چشم بسته وارد يك راه مبهم كني. »
« فقط صحبت خونه نبود داداش. حرف آبرو بود. هر كي ندونه خودمون كه مي دونيم وضع بابا به اندازه كافي خراب هست هر چي فكر كردم ديدم با وجود چند تا عروس و داماد همين نيمه آبرو هم بر باده. »
صورت غمگينش رو با دست پوشاند و ناليد :
«كاش صبر مي كردي تا برگردم. آخه من با اين سفر پول خوبي به دست آوردم و مي تونستم قرض اين مردك عوضي رو بدم. كاش صبر مي كرديد. »
صداقت گفته اش دل ريشم رو ريش تر كرد. با اين حال بلند شدم و دستش را كشيدم.
« غصه نخور داداش. من كه به خدا توكل كرده ام. بلند شيد بريم توي اتاق تا چايي دم كنم. الان حبيب هم مي ياد. حتماً شما رو ببينه خوشحال مي شه. »
به سرعت و نگران بلند شد. « نه خواهر جون من مي رم. الانم رفتم ديدم توي مغازشه اومدم كه فقط خودتو ببينم. تعارف نكن مطمئنم اون از ديدن من خوشحال نمي شه همينطور كه من نمي شم. دارم مي رم، ديگه هم دوست ندارم بيام خونه ي مردي كه با حيله، خواهرم رو از چنگم در آورد. از اين به بعد خونه ي بابا مي بينمت. »
پيشاني ام را بوسيد و در حال رفتن ادامه داد « اميدوارم من اشتباه كنم و خوشبخت بشي. اين آرزومه خواهر. »
اصرار فايده اي نداشت. با رفتنش كوهي از غم بر دلم گذاشت. همونجا پشت در نشستم. در تنهايي اشك ريختم و از خدا خواستم در هر راهي كه ناخواسته پيش مي رم كمكم كنه. نفهميدم چقدر اونجا نشستم تا حبيب اومد با كليدش در رو باز كرد و غافلگيرم كرد. متعجب نگام كرد و پرسيد « توي اين هوا از حموم در اومدي اينجا نشستي؟ »
خدا رو شكر اشكام تموم شده و صورتم خشك بود جواب دادم « آفتاب خوبي بود ترجيح دادم اينجا خستگيم رو بگيرم. »
از اومدن داداشم چيزي نگفتم. مطمئن بودم بخاطر مخالفتش دل خوشي از اون نداره. چند ماه اول زندگي نسبتا بد نبود. اون هم فكر مي كنم محض تازه بودنم بود. در اين مدت فقط يه بار با من به خونه بابام اومد. اون هم چه اومدني!
انگار از دماغ فيل افتاده بود و فكر مي كرد همه رو مثل من خريده! رفتارش طوري بود كه بهتر ديدم اصلا نياد، مگه اينكه خودش مايل باشه.
يه مقداري از اخلاقش دستم اومده بود. دوست داشت كاري به كارش نداشته باشم. نپرسم چرا دير يا زود مياد. نپرسم كار اصليت چيه. به نظر من مثل گاو بود. در حقيقت وقتي بيشتر خوشحال مي شد كه غذاي خوب پخته باشم و اونطور كه اون مي خواد رابطه ي زناشويي داشته باشم. زن رو به همين دو چيز شناخته بود.
با ابهتي كه اون نشون داده بود در اصل منو ترسونده بود. من هم سعيم رو مي كردم كه هم به كار بيرونم برسم و هم خونه، تا مشكلي به وجود نياد. اما از اعماق قلبم حس مي كردم كه اين انجام وظيفه ها فقط از روي ترسِ نه علاقه و تفاهم.
هيچ وقت اولين سيلي كه خوردم فراموش نمي كنم.
حيرت زده پرسيدم :
- منظورت از اولين سيلي اينه كه غير از اون بعدها هم مي زد؟!
فرشته پوزخندي تاسف بار زد.
- كاش فقط سيلي بود. اين اولش بود. يادمه حدود يك ماه به عيد بود. چند وقتي بود كه لااقل در هفته دو شب دير مي اومد. مطمئنا خيلي احساس وابستگي به اون نداشتم ولي مي ترسيدم! براي من تنها بودن در اون سن اون هم در خونه اي كه به غير از خودم كسي نبود خيلي هراس آور بود. يادم مياد كه هر طور بود خودم رو سرگرم مي كردم. اگه ورقه امتحاني داشتم صحيح مي كردم. به برنامه ناهار فردام مي رسيدم. نظافت مي كردم، ولي مگه شب طولاني زمستون تموم مي شد.
راديو را روشن گذاشته بودم و ظاهراً تمام حواسم را به آن مي دادم اما با كوچكترين صدايي از جا مي پريدم.
ديگه آنقدر دير شده بود كه از راه رفتن و از پنجره سر كشيدن و در حياط را ديدن هم دست كشيده و زير كرسي چپيده بودم و نه از سرما كه از ترس مي لرزيدم.
با شنيدن بسته شدن در حياط با خوشحالي بلند شدم. آمدنش همينكه از تنهايي نجاتم مي داد نعمتي بود.
براي اولين بار از اول زندگي مشتركمون وضعش رو غير عادي ديدم. شادي چند لحظه پيشم به حيرت تبديل شد. انگار آواري بر سرم خراب شد. خداي من، من بيچاره اين وضع رو چندين سال در وجود بابام ديده بودم و لااقل آرزو داشتم ديگر نبينم.
به وسط اتاق رسيده بود و من بدون سلام هنوز مبهوت مانده بودم. وقتي با چشمان گستاخش خيره ام شد، حيرتم به خشم تبديل شد و غريدم.
« اين چه وضعيه. زن جوونت رو توي خونه تا اين وقت شب تنها گذاشتي و حالا هم با اين وضع اومدي؟ »
دست سنگينش آنچنان ضربه اي به صورتم نواخت كه برق از سرم پراند و شدت ضربه مرا به روي كرسي انداخت. چند لحظه اي طول كشيد تا به خودم اومدم. مثل مير غضب بالاي سرم ايستاده بود. چنگ انداخت به موهاي بلندم و حركتم داد. صورتم رو نزديك صورتش برد. بوي گند دهانش مشامم رو آزرد.
« آخرين بارت باشه كه گنده تر از دهنت حرف زدي. »
و دوباره پرتم كرد. لباس هايش را در آورده نياورده زير كرسي ولو شد. آن شب با دل و چهره اي مجروح تا صبح گريه كردم. روز بعد كه بهتر شد و چونكه نياز به من داشت به طرفم آمد!
اعتراض آن شب باعث شد رويش باز شود و چند شب بعد چند تا از دوستان لاابالي تر از خودش را به خانه دعوت كند. من تا پاسي از شب كه اونها در آنجا بودن و از شدت مستي عربده مي كشيدن، در اتاق كناري از ترس و ياس لرزيدم با ضرب شستي كه ديده بودم دم برنياوردم.
عصبي و ناراحت پرسيدم :
- عزيز اين چه حرفيه. شما تازه به قول خودتون نسبت به اون زمان يه زن تحصيل كرده بودين. يعني كسي نبود كه بهش اعتراض كنيد؟ يعني حرفي نزديد؟ حتي نرفتيد خونه ي پدرتون؟
فرشته نگاه عاقل اندر سفيهي به من انداخت و پاسخ داد :
- حرفا مي زني ها قربونت برم! كجا مي تونستم برگردم ؟ به خونه اي كه برات گفتم چطوري بود؟ همون جايي كه منو فروخته بودن؟
دوباره سر تكان داد :
- نه تو اصلا نمي توني منو اونجا درك كني، چون درد نكشيده اي. تا چشم باز كردي و دنيا رو شناختي مهر پدر و مادر رو ديدي. حالا هم خدا رو شكر يه همسر مهربون.
- خونه ي داداشتون چي؟
- عزيز من داداشم خودش يه خانواده داشت. شايد ادعاش مي شد ولي نمي تونست. وقتي خوب فكرم رو زير و رو مي كردم مي ديدم اگه صداي زنش دربياد چي؟ همين نصف حرمتم هم تموم مي شه!
- خوب طلاق مي خواستيد. شما كه خودتون درآمد داشتيد.
- نمي شد. به دو دليل يكي اينكه طلاق مي گرفتم مي خواستم كجا برم؟ خونه ي بابام يه جا مثل همون. در ثاني اون زمان اگه كسي اسم طلاق مي برد بايد دهنش رو آب مي كشيد. منفورترين كلمه بود. متاسفانه نظرات كوتاه به اين بود كه زن با پيرهن سفيد عروسي مي ره خونه ي بخت و با كفن بايد بياد بيرون. حالا هرچي مي كشه بكشه چونكه زنه و ضعيف.
صداي زنگ در حياط آمدن پدرجون را خبر داد و ادامه داستان زندگي عزيز رو ناتمام گذاشت.
پايان فصل هفتم