0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389  11:53 PM

فصل پنجم - 2

روز بعد را كه جمعه بود به خاطر بد خوابي شب گذشته تا ظهر خوابيدم و كسي مزاحمم نشد. وقتي از اتاق بيرون آمدم كه پدر جون و فرشته داخل حال به نماز ايستاده بودند. خودم باورم نمي شد كه اينقدر خوابيده باشم. در آن لحظه براي هزارمين بار متشكر فرشته شدم.
يادم آمد كه جمعه ها با وجود اينكه دوست داشتم خيلي بيشتر بخوابم اما با فكر اينكه پدر جون مجبور مي شد نهار جمعه را دست تنها بپزد از روي ناچاري از تخت عزيزم دل مي كندم .
ولي حالا از بركت وجود فرشته همه چيز فرق كرده بود. خانه تميز و با صفا و بوي گيج كننده ي غذاي ظهر جمعه همراه با قوريِ چاي روي سماورِ روشن چقدر لذتبخش بود.
بعد از يك دوش دلچسب و پوشيدن لباس از اتاقم بيرون آمدم. نمازها تمام شده بود و سيني چاي خوشرنگ روي ميز حال بود. از صبح سعي كرده بودم به حسام فكر نكنم، كه البته نمي شد.
با شادابي سلام كردم و اينبار به جاي آغوش پدرجون به كنار فرشته خزيدم. مثل هميشه با محبت دست دور گردنم انداخت و روي سرم را بوسيد. پدر با لذت براندازمان كرد و پرسيد :
- حال عروس خانم چطوره؟
به جاي من فرشته جواب داد :
- از اين بهتر نمي شه.
و از من پرسيد :
- فكر مي كردم روز جمعه ات را با آقا احسان مي گذروني عزيزم.
زير چشمي به پدرجون نگاه كردم و با لبخندي محتاط خودم را بيشتر به فرشته چسباندم.
- با اجازه ي خانواده ي عزيزم قرار براي بعدازظهر گذاشتيم.
پدر شادمانه خنديد و سر تكان داد.
- اجازه ي ما هم دست شماست عروس خانم.
براي بعدازظهر احسان سر وقت قراري كه ديشب گذاشته بود جلو منزلمان بود. فرشته در را برايش باز كرد و او براي احترام و اجازه گرفتن از پدرجون به خانه آمد.
مخصوصاً شال آبي انداخته و اندك آرايشي هم كرده بودم. پدرجون پيشاني ام را بوسيد همراه فرشته تا جلو در حال بدرقه مان كرد.
چه شب خوبي بود. مخصوصاً كه حالا كه با او راحت تر شده بودم. همه ذهنم را براي احسان پاك سازي كرده بودم و تمام سعيم را مي كردم كه از لحظه لحظه ي آن شب استفاده ببرم. تجربياتي بود كه از نازنين كسب كرده بودم.
احسان از تك تك اعضاي خانواده اش برايم مي گفت و تن من با شنيدن تعريفهايي كه از حسام مي كرد مي لرزيد. بي خبر از برادرش مي گفت :
- نگاه نكن ديشب اينقدر ساكت بود. فكر مي كنم از خودم بيشتر برام خوشحال بود.
در دلم گفتم، اشتباه نكن او بيشتر شوكه بود تا خوشحال! و احسان يكريز حرف مي زد.
- با اينكه من يك سال از او بزرگترم ولي هر كي ما رو نشناسه فكر مي كنه اون بزرگتره. استخون بندي اون از بچگي از من درشتتر بود، خصوصا كه رشته ي تربيت بدني رو انتخاب كرد ديگه حسابي جلو افتاد. اما خيلي شبيه هم هستيم مگه نه؟
به نشانه تاييد سر تكان دادم و باز هم در دلم گفتم، همينطوره و من احمق نفهميده بودم! از ديگر اعضاي خانواده و حتي بچه هاي خواهرانش گفت و اينكه آنها چقدر تحت تاثير رفتار خوب و منطقي پدرجون قرار گرفته بودند. چند مرتبه تصميم گرفتم كه علت رفتار مادرش را بپرسم ولي اينقدر او را شادمان مي ديدم كه حيفم مي آمد احساسات قشنگش را به هم بريزم.
در تمام طول مسير يك چشمش به مسير بود و يك چشمش به من! با اينكه از اين رفتارش شرم زده مي شدم بايد سعي مي كردم با آن كنار بيايم و بپذيرمش.
با انتخاب هم يك فيلم عشقي عاطفي انتخاب كرديم و به سينما رفتيم. فيلم قشنگي بود و با حال و هواي ما سازگار بود! بعد از سينما به يك رستوران رفتيم و همراه با موسيقي زنده يك شام به ياد ماندني خورديم.
آخر شب و قبل از رساندنم به خانه براي فردا و آژانس يك جعبه شيريني بزرگ خريد و به شوخي براي چندمين بار خواست كه از نازنين به خاطر تنگ خلقي آن روزش تشكر كنم.
آنقدر آن شب مرا خندانده بود و به من خوش گذشته بود كه هر چه به خانه نزديك تر مي شديم غصه ام براي جدايي از او بيشتر مي شد. از خودم تعجب مي كردم كه چطور در اين مدت كوتاه اينقدر به او وابسته شده بودم. علتش فقط محبت و عشق او بود. نوعي صداقت و اشتياق عاشقانه در چهره اش ديده مي شد كه فقط زنها معني و مفهوم آن را درك مي كنند.
وقتي جلوي در، ترمز دستي را كشيد خم شد و از روي صندلي عقب بسته اي كادوپيچ و كوچك را كه متوجهش نشده بودم برداشت. گل رز قرمز قشنگي به رويش چسبانده بود و با احترام آن را به طرفم گرفت. غافلگير و هيجان زده با عكس العملي كودكانه گاهي به بسته و گاه به چشمان مشتاق او نگاه مي كردم. حرفي نمي زد و نگاهش دنيايي حرف عاشقانه بود. با لكنت و خنگ گونه پرسيدم :
- براي منه؟
آهسته زمزمه كرد :
- كي عزيزتر از تو!
دستم را دراز كردم كه آنرا بگيرم. شوخي اش گل كرده بود كادو را عقب كشيد. با وجود هواي گرم داخل اتوموبيل، بدنم يخ زده بود كادو را كه دوباره به طرفم گرفته بود تقريبا از دستش قاپيدم و وحشت زده از ماشين بيرون آمدم!
جلوي در به طرفش برگشم و دستم را براي خداحافظي بالا بردم. با لبخند جعبه شيريني را كه فراموش كرده بودم در دستش ديدم. از ماشين پياده شد و جعبه را برايم آورد.
- بفرماييد خانم حواس پرت.
كليد را در قفل چرخاندم در را باز كردم و جسارت به خرج دادم.
- مگه شما حواس برام مي ذاريد.
و قبل از اينكه او بتواند با لبخند مشتاقش چيزي بگويد وارد حياط شدم و گفتم :
- به خاطر همه چيز ممنونم. خيلي خيلي خوش گذشت.
در را به رويش بستم و تمام توانم را به روي زبانم آوردم و از لاي در بسته گفتم :
- دوستت دارم احسان.
بدنم يخ كرده بود و به در چسبيده بودم. شايد يك دقيقه نگذشته بود كه از درز در آهسته گفت :
- من خيلي خيلي بيشتر خانومي. شبت به خير عزيزم.
و چند لحظه بعد صداي ماشين كه دور شد به در تكيه دادم و زانوهايم شكست در آن حال و هواي شيرين باز هم قيافه ي شكست خورده حسام مزاحمم شد. با خودم ناليدم :
- اَه لعنتي. چرا بايد اينطور مي شد.
سرم را به شدت تكان دادم تا با اين كار او را از ذهنم بيرون كنم. به ساختمان نگاه كردم. فقط چراغ كم نور هال روشن بود. پدرجون و فرشته خواب بودند. آهسته وارد خانه شدم و در ورودي را كه به خاطر من قفل نكرده بودند قفل كردم.
به اتاقم رفتم و قبل از هر كاري كادو را باز كردم. قبل از آن گل رز را كندم و بو كردم. بوي عشق مي داد. كادوي احسان يك عطر گران قيمت و خوشبو بود. به يادش كمي كنار گوشم زدم و به حسن سليقه اش آفرين گفتم. فكر مي كنم به عنوان اولين هديد، بهترين بود.
سبك و شاد در حاليكه بيهوده سعي مي كردم به هيچ عنوان به حسام فكر نكنم فقط به ياد احسان عزيزم لباس راحتي پوشيدم و بعد از مسواك به زير پتوي تختم خزيدم. چراغ خوابم روشن بود.
چشم به گل رز توي ليوان كنار تخت دوختم و احسان را در آن ديدم . تلاش مي كردم به لحظه لحظه آن شب شيرين فكر كنم. به خنده ها و حرف هاي قشنگ احسان.
مي توانم قسم بخورم كه فقط او در ذهنم بود ولي باز هم مثل شب گذشته فقط كابوس هايي مربوط به حسام مي ديدم. آنقدر وحشتناك كه وحشتزده و خيس عرق از خواب پريدم.
- خدايا كمكم كن. به او هم كمك كن. مطمئناً او در عذاب بود كه من هم عذاب مي كشيدم. خداي من چه زجري كشيده بود وقتي مرا شب خواستگاري ديد. وقتي به عنوان نامزد برادرش معرفي شدم، وقتي آن شب براي صحبت كردن با احسان جلو چشم او به اتاق مجيد رفتم و حالا امشب كه مسلماً فهميده بود ما با هم بيرون رفته ايم! درمانده به صداي فرحبخش اذان صبح گوش دادم. بلند شدم وضو گرفتم و به نماز ايستادم خاضعانه به خدا التماس كردم كمكش كند كه با اين مسئله كنار بيايد.

***
صبح شنبه به علت همراه داشتن جعبه شيريني پدرجون مرا به آژانس رساند. از جلو ايستگاه اتوبوس كه رد شدم با ترس به آنجا نگاه كردم. مطمئناً ديگر به آنجا نمي آمد.
در آژانس با استقبال و تبريك همكاران و دايي و نازنين قرار گرفتم و يك ريز زير باران سؤالات و كنجكاوي هاي نازنين قرار گرفتم. وقتي به او گفتم كه احسان به خاطر روز آشنايي از او تشكر زيادي كرده از خنده ريسه رفت. با صداي هر زنگ تلفني همه نگاه ها به سمت من برمي گشت ولي من از احسان قول گرفته بودم كه با آنجا تماس نگيرد. با اكراه قبول كرده بود به شرط اينكه شب به دنبالم بيايد. با اين وجود طاقت نياورد و ظهر كه به خانه رسيدم زنگ زد.
ظهر از ترس با تاكسي به خانه برگشته بودم. گرچه كه مطمئن بودم كه ديگر هيچ وقت حسام را در آنجا نخواهم ديد شب احسان همان ساعتي كه قرار گذاشته بود آمد حتي با شجاعت تمام به آژانس هم آمد. با دايي احوالپرسي كرد و حضوراً هم از نازنين تشكر كرد.
طي چند روز آينده كه به مراسم رسميِ نامزدي مان مانده بود احسان هر شب براي بردن من از آژانس مي آمد هواي سرد زمستاني و اينچنين نعمتي و در كنار او بودن لذتي داشت وصف ناشدني!
فرشته و پدرجون به شدت مشغول فراهم كردن جشن پنجشنبه شب بودند و خيال من از هر نظر راحت بود و روز را به اميد شب و ديدن احسان سپري مي كردم. سه شنبه شب كه احسان به دنبالم آمد او را كمي گرفته ديدم و حالاتش مثل هر شب نبود. بالاخره بعد از نيم ساعت طاقت نياوردم و با نگراني پرسيدم :
- احسان جان خدايي نكرده مريضي؟
لبخند مهربان و نگرانش را به رويم پاشيد.
- نه عزيزم. هيچ طوريم نيست و با اشتياق منتظر پنجشنبه هستم.
سرخ شدم و در عين حال دوباره پرسيدم :
- پس چرا امشب گرفته اي؟
باز هم لبخند زد و جواب داد :
- مربوط به حسام مي شه.
يك چيزي توي دلم ريخت پايين، آب دهانم را قورت دادم و بدن شُل شده ام را جمع كردم. بي خبرانه پرسيدم :
- چطور مگه؟ اتفاقي افتاده؟
- دقيقاً نمي دونيم ولي چند روزيه كه حالش خوب نيست. نه سر كار رفته، نه چيزي مي خوره، نه حرفي مي زنه. تب هم داره. از اتاقش بيرون نمي ياد حتي نمي ياد دكتر بريم.
دستم را روي قفسه سينه ام گذاشتم. احسان به طرفم برگشت.
- چي شد مژگان؟ چرا رنگت پريد؟
ميان صندلي جا به جا شدم و به خودم دلداري دادم آخه به تو چه؟ ولي مگر مي شد! فقط من مي دانستم درد او چيست!
- هيچي يك ذره سردم شد.
فوراً بخاريِ اتومبيل را زياد كرد و گفت :
- تو رو خدا سرما نخوري كه من عروس سرما خورده نمي پذيرم.
به زحمت لبخند زدم.
- نه كاملاً خوبم. خيالت راحت باشه.
احسان دوباره به رويم خنديد و با وجود حال وخيم من باز هم رفت سَر قضيه حسام.
- حسابي همه رو نگران كرده. اين حالات از حسام بعيده. اصلاً سابقه نداشته!
نمي شد چيزي نگويم. پرسيدم :
- خوب علتش چيه؟
- مشكل اينه كه نمي دونيم. حرفي نمي زنه حتي به هانيه كه خيلي باهاش صميميه. ولي هانيه مي گه ممكنه مربوط به موردي باشه كه زير نظر داشته. فكر كنم قبلاً بهت گفته بودم كه منتظر بود منو از سر راهش كنار بزنه.
در دلم غوغايي به پا بود. هيچكس نمي دانست چه اتفاق وحشتناكي افتاده. كاش او كه شش ماه تمام حرف نزده بود روز آخري هم زبان به كام مي گرفت. كاش با او دهان به دهان نكرده بودم كه او حرفش را نمي زد كاش اين ها هم دروغ يا خواب باشد. فقط سر تكان دادم و گفتم :
- طفلكي!
احسان هم به تاييد حرف من سر تكان داد.
- آره. تقريباً همه مطمئنيم كه قضيه سر همين موضوع باشه. مي دوني وقتي منو امروز نگران ديد چي گفت :
با دلي لرزان نگاهش كردم.
- طفلكي گفت، من هيچيم نيست احسان. فكر مي كنم يك سرماخوردگيِ ساده باشه. مطمئن باش حالم براي پنجشنبه شب خوبه خوبه. مي خوام براتون برقصم. برو نگران نباش. نامزدت حتماً منتظرته از طرف من هم بهش سلام برسون.
قلبم تير كشيد و لبخندي زوركي زدم.
- ممنون. انشاالله فقط سرماخوردگي باشه و به زودي خوب بشه.
آن شب هم فكر حسام تا صبح عذابم داد. هيچ كاري از دستم ساخته نبود مگر اينكه برايش دعا كنم.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها