0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389  11:56 PM

از فردا دوباره كارم شروع شد. به احسان فقط در صورتي اجازه تلفن زدن به آژانس را داده بودم كه حامل خبري از حسام باشد. با هر صداي زنگ تلفني منتظر بودم كه مرا صدا بزنند كه نزدند!
ظهرها كه به خانه مي رسيدم احسان تلفن مي زد و شب ها به دنبالم مي آمد. كاش غصه حسام نبود و لذت آن روزها را بيشتر مي چشيديم.
خبري از حسام نبود! هما و هانيه هر روز تلفن مي زدند و حالم را مي پرسيدند. از طرف مادرشان هم عذر مي خواستند كه اين روزها حال و حوصله هيچ كس را نداشت و بي صبرانه منتظر خبري از حسام بود. به او حق مي دادم و توقعي جز اين نداشتم. قبلا مي خواستم بعد از عقد علت رفتار سرد مادرش را از احسان بپرسم ولي حالا بدتر از قبل بود و هيچ موقعيت مناسبي نداشت. فقط از احسان خواستم در آن اوضاع بحراني اصراري به من براي رفتن به خانه مادرش نكند.
احسان هم با اينكه نمي خواست جلوي من نگراني اش را بروز دهد ولي من آن را در عمق چشمانش مي خواندم. به خانواده ام چيزي از اين موضوع نگفته بودم و اصرارهاي فرشته را كه مي خواست شب ها فرصتي به دست آورد و ما را براي خريد وسايل كُليِ جهيزيه ام به بازار ببرد را هر روز به بهانه اي رَد مي كردم. مي دانستم احسان هم تا خبري از برادرش نيايد حوصله اين كار را ندارد.
عاقبت بعد از ده روز كه از رفتن حسام مي گذشت قبل از ظهر احسان به آژانس تلفن زد. قبل از اينكه با اشاره خانم ستوده گوشي را بردارم دُعا دُعا مي كردم خبر رسيده خبر خوبي باشد. خدايا كمك كن.
- الو احسان تويي. سلام چه خبر؟
صدايش شاد و شنگول بود.
- سلام به روي ماه زن داداشيِ مهربون. مژدگاني بده عزيزم، امروز حسام تماس گرفته.
جيغ كوتاهي از سر خوشحالي كشيدم. نازنين با تعجب به طرفم برگشت و وقتي چشمان شادم را ديد دوباره با خيال راحت به ادامه كارش رسيد. پرسيدم :
- كجا بوده؟ خوش خبر باشي.
- ممنونم. گفته جنوب هستم. مامان مي گفت صداش سالم بوده مي گفته حالش خوبه و به زودي دوباره تماس مي گيره.
- خُب چشمت روشن. من هم خيلي خوشحال شدم.
- بسكه تو عزيز و مهربوني. امشب به همين مناسبت يك شام خوب در يك رستوران خوب مهمون من.
با ترديد گفتم :
- ولي بهتر نيست براي تبريك گفتن به مامانت بريم اونجا؟
با كمي مكث جواب داد :
- اگه تو اينطوري دوست داري باشه مي ريم.
و با شيطنت اضافه كرد :
- فرصت خوبيه كه اتاقم رو نشونت بدم.
گرميِ عشقش از راه دور تنم را سوزاند.
- اي شيطون ناقلا.
- در خدمتم.
واقعا از پيدا شدن حسام خوشحال بودم و با خوشحالي ام همه را سر ذوق آوردم. نازنين مشكوك پرسيد :
- چه خبرته بلا؟!
در جوابش فقط خنديدم. و ظهر به فرشته نگران قول دادم كه به زودي با او و احسان براي خريد خواهيم رفت. شب احسان جلوي آژانس بود. قبل از اينكه بيايد كمي به خودم رسيدم. لباس مناسبي هم پوشيده بودم. وقتي سلام كردم و داخل ماشين نشستم بعد از اينكه احسان مثل هميشه يك دل سير و با اشتياق نگاهم كرد گفت :
- تو آخرش با اين كارات منو ديوونه مي كني.
از آن لبخندها كه دوست داشت تحويلش دادم. با گيجي سر تكان داد و راه افتاد. بين راه به خواسته خودم يك دسته گل برايم خريد تا به مادرش هديه بدهم. تا به گل فروشي رفته بود فكر كردم راجع به مادرش بپرسم ولي باز هم حيفم آمد خوشيمان را به هم بزنم. اصلا شايد من اشتباه مي كنم يا شايد حالا كه مامانش خوشحال است قضيه فرق كند. پس باز هم زبان به دهان گرفتم و چيزي نگفتم.
خانه پدريِ احسان يك خانه ويلايي تقريبا بزرگ بود كه نماي آن نشانگر اين بود كه طبقه بالاي آن جدا ساخته شده. سر نبش يك خيابان فرعي و بزرگ بود. احسان ماشينش را پارك كرد.
هر دو پياده شديم.
نمي دانم از سرديِ هوا بود يا احساس رويارويي با مادرش كه بدنم يخ زد. احسان دستم را گرفت و به طرف در برد. انگار از احساسم با خبر بود كه به رويم لبخندي دلگرم كننده زد! زنگ را فشرد. بعد از چند لحظه صداي دختري جواب داد. احسان با لحني شاد و رسا گفت :
- باز كن دايي منم با عروسِ گُلم.
صداي شاد دخترك در گوشي پيچيد.
- مامان دايي احسان با مژگان جون.
و پشت سر و صداي خوشحال و دستپاچه هما كه گفت :
- بفرماييد، بفرماييد و در را باز كرد.
احسان جلوم تعظيم كرد و با دست ساختمان را نشان داد.
- بفرماييد شازده خانم!
با خجالت گفتم :
- نكن احسان جان كسي ببينه زشته.
احسان به نشانه اطاعت صاف ايستاد و خنديد. هجوم چند صداي شاد از داخل ساختمان به بيرون آمد. هما و هانيه و بچه هايشان با خوشحالي به استقبالمان آمدند و دورمان حلقه زدند. خواهر شوهرهايم مثل هميشه با روي باز پذيرايم شدند و با شعف مرا بوسيدند. بچه ها مشتاق و شرمگين نگاهم مي كردند با معرفي احسان تك تكشان را بوسيم.
- مرجان و مولود دخترهاي گل هما خانم و شهاب خان پسر ماه هانيه خانم.
مولود دختر كوچك هما محتاط مانتويم را گرفت و همراهم به طرف ساختمان آمد. در حين رفتن به هما و هانيه به خاطر حسام تبريك گفتم. با راهنمايي آنها وارد خانه شديم. با اشاره دست احسان و فشاري كه به بازويم آورد به طرف پذيرايي رفتيم. مادرشوهرم با وجود خبر خوشي كه دريافت كرده بود خشك و رسمي بالاي اتاق روي مبل رسمي نشسته بود.
با اكراهي كه كاملا از رفتارش پيدا بود برايم برخاست. با اين حال به سرعت به طرفش رفتم و سعي كردم با وجود بدن يخ زده ام گرم باشم! سلام كردم و گونه هاي سردش را بوسيدم. دسته گل را تقديمش كردم و تبريك گفتم. جوابم را به سردي دفعات قبل داد و با دست مبل خالي كنارش را نشانم داد. تشكري كوتاه به خاطر گل كرد و آنرا به هانيه داد.
نشستم و نگاهم به نگاههاي نگران احسان و خواهرهايش تلاقي كرد. احسان حمايت گونه صندلي كنارم را اشغال كرد و باعث دلگرمي ام شد. هما مشغول چيدن بشقابها شد و هانيه با دست گل به آشپزخانه رفت. آب دهانم را قورت دادم و رو به مادر شوهرم گفتم :
- امروز خيلي خوشحال شدم وقتي احسان جان خبر خوب تلفن زدن آقا حسام رو داد. مخصوصا براي شما.
- ممنونم.
همين!
هانيه با گلدان گل به پذيرايي برگشت و در حال گذاشتن آن روي ميز گفت :
- دستت درد نكنه عروس خانم. چه گلهاي قشنگي. خودت گل بودي عزيزم.
تشكر كردم. هما و هانيه بعد از پذيرايي مفصل كنارمان نشستند و سعي داشتند به حرف و تعريف محيط خشكي را كه مادرشان به وجود آورده بود گرم كنند. احسان كه از اول از برخورد مادرش جا خورده بود خيلي زود خودش را كنترل كرد و به كمك خواهرهايش شتافت.
دختر كوچك هما، مولود آمد كنارم ايستاد. دستي به شانه ام زد و گفت :
- زن دايي!
بغلش گرفتم و روي زانويم گذاشتم.
- جانم.
عروسكش را نشانم داد و گفت :
- مي بينيد رنگ چشماي عروسكم مثل شماست. چطوري چشماتون رو رنگ زديد. با مداد رنگي؟
همه زدند زير خنده. حتي مادر شوهرم! گونه او را با خجالت بوسيدم. هما بعد از خنده گفت :
- نه مامان جون. يه وقت مداد رنگي نزني تو چشمات. چشماي زن داييت رو خدا اينطوري رنگ زده.
احسان با غروري توام با شوخي گفت :
- نگفتم مثل عروسك مي مونه.
مادرش دوباره با خشكي خودش را جمع كرد. ميان مبل جا به جا شد و از من پرسيد :
- شما مادرت چشم آبي بوده؟
- بله.
پوزخندي زد و دوباره پرسيد :
- ميونه ت با نامادريت چطوره؟
لحن مسخره اش آزرده ام كرد. احسان و خواهرهايش ساكت شده و گوش به مكالمات ما داشتند. فكر كردم اينطوري نمي شه. بايد همين اول كاري جلوي حرف و حديث ها را راجع به فرشته مي گرفتم. به زور لبخند زدم تا جلوي ناراحتي ام را بگيرد.
- اون خيلي مهربونه و مادر دوم منه. كلمه نامادري برام ناآشناست.
با مسخرگي سر تكان داد. هما براي تغيير جو ناراحت اتاق، رو به ماردش گفت :
- مادرجون مثل اينكه شما براي عروس گلمون برنامه اي داشتيد.
مادرش ابرويي بالا انداخت و لبخندي تصنعي زد. از كشوي كوچك ميز گرد كنار دستش جعبه اي بيرون آورد و آنرا به طرفم گرفت.
- بفرماييد.
هانيه و هما ذوق زده دست زدند. هانيه گفت :
- براي پاگشاست عروس خانم.
بلند شدم. جعبه را از مادرشوهرم گرفتم و به جاي روبوسي با او دست داده و تشكر كردم. از هما و هانيه هم تشكر كردم و نشستم. هانيه خواست بازش كنم. جعبه را باز كردم. يك دستبند قشنگ هم سرويس با گردنبندي بود كه عقد كنان گرفته بودم. احسان آنرا از دستم گرفت و به دستم كرد.
دوباره دست زدند و من دوباره از مادرشوهرم تشكر كردم. ولي حس مي كردم بدنم هنوز سفت و يخ است. احسان رو به مادرش مودبانه گفت :
- اگر فرصت تا شام هست با اجازه اتاقم رو نشون مژگان جون بدم.
به جاي مادرش هانيه جواب داد :
- آره داداش جان. هنوز آقا رضا و هادي آقا هم نيومدند. شما راحت باشيد.
مادرش هم با رضايتي زوركي سر تكان داد! با لحن پر محبت احسان كه هر مانعي را از پيش رويم كنار مي زد برخواستم و با معذرت خواهي كوتاهي همراه او رفتم.
با ورود به اتاقش و با توجه به محبتهايش نخواستم اولين خلوتمان را به هم بزنم و تلخ كنم. او كه انتظار ديگري از من داشت با لبخندم گل از گلش شكفت و موضوعي را كه مرا به آن بهانه به اتاقش كشانده بود فراموش كرد.
نيم ساعت بعد با سر و صدايي كه آمدن شوهرهاي هما و هانيه را نشان مي داد به سرعت خودمان را جمع و جور كرديم و بيرون آمديم.
اولين برخورد مستقيمي بود كه با آقا رضا و هادي آقا داشتم. آنها هم به گرمي همسرانشان بودند. شام را در محيطي صميمي و شاد خورديم. احسان و خواهرهايش با محبت زياد به من رسيدگي مي كردند. به همين خاطر سعي مي كردم رفتار مادرشوهرم را نديده بگيرم و با ديگران بجوشم.
هادي آقا از مادر احسان درباره حسام پرسيد و او جواب داد :
- مي گفت جنوبه و خونه يكي از دوستان دوره سربازيشه.
هادي آقا رو به آقا رضا كرد و گفت :
- خوش به حالش. گاهي آدم بتونه اينطوري با خودش راحت خلوت بكنه بد نيست ها!
هما به آقا هادي گفت :
- آي آي. نكنه با دو تا بچه هوس خلوت كردن كردي.
احسان هم در ادامه حرف خواهرش به آقا هادي توبيد.
- چه دردته كه دلت خلوت كردن مي خواد؟
آقا هادي تسليم گونه دست بالا برد و آقا رضا به شوخي محكم جلو دهانش را گرفت. همه خنديديم.
ساعتي بعد از شام وقتي به ساعت نگاه كردم احسان مطيعانه برخاست.
- من در خدمتم خانم.
مادرش با طرزي ناراحت گردنش را برگرداند. بدون توجه به او با هما و هانيه روبوسي كردم. آنها با محبت از من خواستند يك شب هم به خانه آن ها بروم. شوهرهاشان هم خوشرو خداحافظي كردند. براي خداحافظي با مادرشوهرم دست دادم. با رفتاري كه از او ديده بودم بعيد نبود كه تعارفي براي رفتن مجددم نكرد!
هما و هانيه به تلافيِ رفتار زشت مادرشان تا جلو درِ حياط بدرقه ام كردند ولي هر كار كردند نمي توانست جلو دلِ شكسته ام را به عنوان يك تازه عروس بگيرد.
وقتي كنار احسان داخل ماشين نشستم با وجود امنيتي كه در كنارش حس مي كردم ساكت بودم و بالاخره او بود كه دستش را روي دستم گذاشت و با سوزي ناراحت گفت :
- متاسفم مژگان!
به طرفش برگشتم. بغض راه گلويم را مي فشرد. لبخندي غمگين زدم و ترجيح دادم حرفي نزنم تا بغضم نتركد.
ناراحتي در چشمانش مي جوشيد.
- تو خيلي خوبي.
- تو هم خوبي ولي برام بگو چرا اينطوري مي شه؟
با دقايقي سكوت جواب داد :
- اين يك مسئله خانوادگيه و اصلا به تو مربوط نمي شه ولي متاسفانه مامان به تو ربطش مي ده. مي دونه احترام مادر رو زياد نگه مي دارم و او هم با همين آگاهي، گاهي از اين رفتار من سوء استفاده مي كنه.
- آخه علتش چيه؟ من كه به اون بدي نكردم.
با محبت نگاهم كرد و سر تكان داد :
- مي دونم عزيزم. تو هيچ كاري نكردي ولي مامان اينطوريه نمي شه كاريش كرد. نمي خوام دلش رو بشكنم اين مسئله مربوط به منه و تو اگر ناراحت مي شي زياد بهش نزديك نشو. مي دونم آخرش مي فهمه تو چه گُلي هستي. علت اين رفتارش هم اينه كه يك بار جلوش ايستادم و نخواستم طبق خواسته اون ازداج كنم.
وقتي نگاه حيرت زده ام را ديد قاطعانه ادامه داد :
- نمي خوام چيز پنهان يا دروغي بينمون باشه. حقيقت اينه كه مامان دوست داشت من با دختر خاله ام ازدواج كنم. حتي سر خود صحبت هايش رو هم با خاله كرد. وقتي فهميدم ناراحت شدم. آخه من هيچ علاقه اي به دختر خاله ام نداشتم. هر چي فكر كردم ديدم صحبت يك عمر زندگيه. كوتاه بيام تا آخرش رفته اند. اون موقع بود كه صدام در اومد. هرچي مامان اصرار كرد، گريه كرد، خودش رو به مريضي زد، مقاومت كردم اين شد كه ظاهرا تسليم شد ولي گفت از من انتظار نداشته باش كسي رو كه خودت انتخاب مي كني بپذيرم!
راستش فكر نمي كردم روي حرفش بايسته ولي متاسفانه...
صداي پرتاسفش قطع شد. خيلي ناراحت به رو به رو نگاه مي كرد. گفتم :
- اين بي انصافيه. تو حق داشتي خودت انتخاب كني.
- ولي مامان نظرش اينطور نيست.
بعد از چند دقيقه اي كه هر دو سكوت كرديم با ترديد پرسيدم :
- با اين حال فكر نمي كني رفتن ما به اون خونه لازم نباشه. مي تونيم يك جا رو اجاره كنيم.
احسان نگاهي غمزده به من انداخت.
- نمي خوام تحت فشار بذارمت. مطمئن باش اگه تو دوست نداشته باشي نمي ريم. ولي درست فكر كن آپارتمان طبقه بالا كاملا مجزاست. حتي در ورودي هاش هم يكي نيست. به علاوه با برنامه ريزي كه من كردم اگر اجاره خونه نداشته باشيم با وام خوبي كه بهم تعلق مي گيره طي دو سه سال آينده مي تونيم يك آپارتمان كوچولو بخريم.
به فكر فرو رفتم. حرفهايش منطقي بود. شايد اينطوري بهتر بود. لااقل خوب بود كه اصراري براي برخورد بيشتري با مادرش نداشت. با خودم فكر كردم اگر مادرش بفهمد كه قاپ هر دو پسرش را من زده ام، واويلا! احسان كه با دقايقي سكوت فرصت فكر كردن به من داده بود در ادامه صحبت هايش افزود :
- به علاوه خواهرهاي گُلم سعي مي كنند كمبود محبت هاي مادرشون رو جبران كنن. اينطور نيست؟
با ياد محبت هاي صميمانه آنها لبخند زدم. احسان با ديدن لبخندم شاد شد.
- الهي فداي خنده هات بشم. خدا نكنه يه روز تو رو غصه دار ببينم.
آنقدر با محبت بود كه غصه اش آتشم مي زد. براي اينكه از آن بحث و محيط ناراحت كننده بيرون بياييم گفتم :
- راستي عزيز دستپاچه من، چند روزه كه اصرار داره ما رو براي خريد وسايل بزرگ و اساسيِ جهيزيه ام به بازار ببره. نظرش اينه كه بايد با سليقه خودمون باشه. تا حالا بهش نگفته بودم قضيه چيه و هر روز يه بهانه مي آوردم. حالا كه خيالت از بابت حسام راحت شد چند شب وقت بذار.
دو دستش را از روي فرمانِ ماشين در حال حركت برداشت و روي چشم هايش گذاشت. با جيغ بلند من كه مي ديدم ماشين به سمت پياده رو مي رود دوباره دست هايش را روي فرمان گذاشت.
در برابر چشم هاي از حدقه در آمده من مي خنديد!

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها