0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389  11:55 PM

فصل پنجم - 4

چند ساعت خسته كننده را زير دستهاي ماهر خانم آرايشگر بودم و از اينكه او مدام از حالت چشمان و گونه و لبهايم جلوي هما تعريف مي كرد و اينكه چقدر آرايش روي اينچنين صورتي لذت بخش است احساس غرور خوش آيندي مي كردم. هما هم از رو نمي رفت و به شوخي همه را به سليقه برادرش ربط مي داد!
وقتي بعد از اتمام كار در اتاق بغلي لباسم را پوشيدم و نازنين زيپ پشتش را برايم بست خودم، خودم را نشناختم. خيلي خيلي عوض شده بودم.
مدل موهاي جمع شده ام كه با حلقه هاي قشنگي از كنار گوشهايم جلوه ي خاصي گرفته بود در آن لباس آبي بلند و براق شب، هماهنگي خاصي پيدا كرده بود. نازنين با لذت يك دختر خاله براندازم كرد و گفت :
- آقا احسان بايد خيلي بيشتر از اينها ممنون من باشه. عصبانيت اون روز من برگه شانس او بود.
در حاليكه سعي مي كردم اغراقي در صدايم نباشد جواب دادم :
- اينطوري هام كه مي گي نيست. تو به عنوان دختر خاله نرخ رو بالا مي بري.
دستم را گرفت و در حال بيرون بردن از اتاق گفت :
- خودت رو دست كم مي گيري بيا بيرون تا دهن همه باز بمونه.
همانطور كه او مي گفت شد. هما كه چند لحظه طولاني بدون حرفي براندازم كرد و فقط گفت :
- خوش به حال داداشم!
و تا خواست مرا ببوسد خانم آرايشگر قاطعانه جلويش را گرفت.
- نه خير، امشب به غير از آقا داماد براي همه ممنوعه.
از خجالت داغ داغ شدم و مي دانستم از چهره قرمزم پيداست. هما فقط در آغوشم گرفت و فشرد. با آمدن احسان آماده شديم. شال بلند سفيد را كاملا دور سرم پيچاندم. اگرچه خانم آرايشگر خيلي مخالف بود توجه نكردم. پالتو سفيدم را هم پوشيدم و بعد از خداحافظي بيرون آمدم.
با ديدن احسان كه آنطور بي پروا و مشتاق نگاهم مي كرد قلبم به شدت مي تپيد. هما و نازنين به حالت گيجي او ريز خنديدند و زودتر به داخل ماشين رفتند.
آب گلوي خشكم را به زحمت پايين دادم و آهسته گفتم :
- احسان جان تو رو خدا اينطوري نگام نكن زشته.
با سر اشاره كرد كه زودتر سوار ماشين بشم و زمزمه كرد :
- كاش اين چند ساعت آينده هر چه زودتر تموم بشه.
خودش كت و شلوار مشكي خوش دوخت قشنگي همراه با يك كراوات زرشكي زده بود. بوي ادكلن خوش بويش در كنارم گيجم كرده بود. انگار روي ابرها سير مي كردم.
وارد كوچه كه شديم جلوي در حياطمان را چراغاني ديدم. منزل همسايه رو به رويمان را كه مثل ما بزرگ بود براي آقايان آماده كرده بودند. با ديدن حسام از آن حال و هواي خوش بيرون آمدم و دلم لرزيد. او هم كت و شلوار رسمي و مناسبي پوشيده بود. ياد حرف احسان افتادم درست گفته بود. انگار از احسان بلندتر و چهارشانه تر به نظر مي رسيد.
احسان با خنده اي شاد گفت :
- اين هم از آقا حسام عزيزمون. ماشالا انگار خيلي بهتره.
هما حرفش را تاييد كرد. حسام به محض ديدن اتوموبيل ما خودش را سرگرم صحبت با بچه اي نشان داد، ماشين ايستاد. احسان پياده شد و بعد از دست دادن و روبوسي با حسام به آن طرف آمد، در را برايم باز كرد و در پياده شدن كمكم كرد. شالم را بيشتر پيچيدم.
حسام يك لحظه هم سرش را بالا نگرفت و وقتي از كنارش رد شدم و سلام كردم آهسته جواب سلامم را داد و تبريك گفت. با همان سر پايين!
زانوهايم مي لرزيد. چه خوب شد كه تا جلوي در ورودي احسان همراهيم كرد. كنار گوشم دوباره چيزي گفت و قبل از جدا شدن مرا به هما سپرد.
همه جاي خانه پر از مهمان بود. از جلوي در به كمك نازنين پالتو و شالم را در اوردم و وارد شدم. برايم دست زدند و كِل كشيدند. فرشته جلو آمد و با لذت نگاهم كرد قبل از اينكه مرا ببوسد هما آهسته و مودب گفت :
- ببخشيد فرشته خانم. آرايشگاه تاكيد كرده كه براي همه غير از آقا داماد ممنوعه.
فرشته مهربان سر تكان داد و مثل هما فقط بغلم كرد. هما اينبار به من گفت :
- مژگان جون با همه فقط دست بده.
مهمان ها همه به احترامم ايستاده بودند. با همراهيِ هما و هانيه با همه احوالپرسي كردم. جلو مادر احسان كه رسيدم جلوتر رفتم و اجازه دادم كه مرا ببوسد. باز هم سرد بود! چرا؟
هانيه دوباره مرا كشيد و همه فاميلشان را يكي يكي معرفي كرد. سعي كردم رفتار مادر شوهرم را به دل نگيرم و افكارم را جمع مجلس جشنم كنم.
در محلي كه براي عروس و داماد در نظر گرفته شده بود نشستم و مشغول تماشاي جشن و رقص شدم يك ربع بعد هانيه آمد و مرا به اتاق عقد راهنمايي كرد.
يك خانم ماهر در اين زمينه از ظهر كه من رفته بودم آمده بود و سفره قشنگي انداخته بود كه بيشتر با گل هاي رنگ و وارنگ تزئين شده بود.
روي صندلي نشستم و خودم را براي مراسم خاص عقد آماده كردم. سر و تنم را دوباره با شال سفيد بلندم پوشاندم و چند دقيقه بعد داماد و عاقد و پدرم و بقيه وارد اتاق شدند. احسان در كنارم نشست. قلبم با هيجان شيريني مي تپيد. زير چشمي به در ورودي نگاه كردم. حسام هم آمده بود. سرش كاملاً پايين بود و بين مردها ايستاده بود. خدا به دادش برسد.
پارچه سفيد روي سر عروس و داماد را چند تا از سپد بخت هاي فاميل روي سرم گرفته و قند مي سابيدند. فرشته قرآن را از داخل سفره برداشت باز كرد و بوسيد، و روي زانويم گذاشت.
چشم به خط قرآن و گوش به صداي عاقد بودم.
دوشيزه مكرمه و محترمه. خانم مژگان شايسته آيا وكيلم شما را به صداق يك جلد قرآن، آيينه و شمعدان، 72 سكه بهار آزادي به علاوه مهر و محبت كامل آقا داماد شما را به عقد دائم آقاي احسان فرهمند درآورم.
يادم داده بودند كه بار اول بله را نگويم ولي نفهميدم دو بار بعد را چه گفت چونكه با ذهن آشفته ام مربوط به حسام درگير بودم. آرزوي عروس در حال بله گفتن را خوشبختي و سعادت او كردم! خدايا يكي بهتر از من نصيبش كن تا از فكر من بيرون برود!
ظاهرا سه بار تمام شده بود كه چند ضربه به پشتم فرود آمد. افكارم پراكنده شد و به خود آمدم.
- به ياد مادرم و اجازه پدر و عزيزم بله.
صداي كل و دست و مبارك باد بلند شد. ظاهرا قبل از من مراسم را براي احسان اجرا كرده بودند. احسان دفتر بزرگي را از مجيد گرفت. هما قرآن را از روي زانويم برداشت و احسان دفتر را جايگزين آن كرد.
و با انگشت به هر جايي كه گذاشت امضا كردم.
سپس عاقد بعد از عرض تبريك به همراه ديگر آقايان غير از مجيد و پدرجون رفتند. به تشوق اطرافيان احسان شال را از روي سرم برداشت. جلو پدرجون و مجيد جرات نگاه كردن به چشمان آتشينش را نداشتم.
مراسم حلقه و عسل و بعد اولين كادو دهنده مادر احسان بود كه هر دويمان را بوسيد و يك گردنبند قشنگ به گردنم انداخت. پدرجون كه با نگاهي تحسين انگيز براندازم كرد. يك دستبند به من و يك ساعت به احسان. فرشته، هما، هانيه، تكتم و مجيد و چند فاميل نزديك احسان.
آخر سر گفتند برادر داماد مي آيد. با عجله به دنبال شالم گشتم. احسان آهسته گفت :
- از نظر من مهم نيست.
شالم را از تكتم گرفتم و با كمك نازنين به سرم انداختم.
- ولي از نظر من خيلي هم مهمه.
احسان با رضايت به رويم لبخند زد و من شال را تا آخرين حد روي پيشاني ام جلو كشيدم.
طفلكي حسام با رنگي پريده و سري همچنان پايين وارد اتاق شد. با احسان دست داد و روبوسي كرد به من هم دوباره تبريك گفت و يك سكه به من داد. فورا بيرون رفت و پشت سر شوهرهاي هما و هانيه و عمويشان هم براي تبريك آمدند.
انگار همه مراسم تمام شد. با اشاره فرشته، مجيد آقايان را به بيرون هدايت كرد و چيزي كنار گوش هما گفت كه او هم سرخوش از خانهاي اتاق عقد خواهش كردكه به اتاق پذيرايي برگردند.
گويا قضيه داشت جدي مي شد و من از تنها بودن با احسان هيجاني عجيب داشتم‍!
كم كم اتاق خلوت شد. هما كه آخرين نفر بود به احسان چشمك زد و خودش هم رفت.
سر پايين افتاده ام با انگشت احسان به زير چانه ام بالا آمد. حرارت بالاي عشقي كه از چشمان مشكي او به رويم مي پاشيد سرمست و بيتابم مي كرد. زمزمه كرد :
- احساس مي كنم خوشبخترين مرد دنيا منم. اميدوارم بتونم خوشبختت كنم.
به آغوش گرمش پناه بردم. جايي كه از اين به بعد مامني امن برايم بود و سپس مراسم جشن و شام مفصلي كه پدرجون از بيرون سفارش داده بود انجام شد. و بعد از شام با اطلاع به خانها مجيد به اصرار، حسام را با خودش آورد. دوباره كاملا خودم را پوشاندم. حسام حركات عجيب و غريبي مي كرد. مي دانستم به هيچ وجه نگاهم نمي كند پس من هم مثل بقيه نگاه كردم. شايد هيچ كس نفهميد كه حركات تند و عجيب او عصبي بود.
آخر شب شده بود و مهمانها يكي يكي بعد از تبريكات مجدد خداحافطي كرده و مي رفتند. من و احسان جلوي در ايستاده و از همه تشكر مي كرديم.
احساس مي كردم هر چه مهمانها كمتر مي شوند احسان افسرده تر و پريشان تر مي شود. مي دانستم از چه ناراحت است به همين جهت هر از چند گاهي دستش را كه محكم دستم را گرفته بود مي فشردم.
شايد پدرجون كمي بي انصافي كرده بود. اخر آهسته چيزي كنار گوش هما گفت! هما خنديد و به فرشته نزديك شد و فرشته هم متقابلا پدرجون را به كناري كشاند. ظاهرا احسان از پدرجون خواسته بود اجازه دهد ساعتي در خيابان بگرديم. پدرجون بنده خدا با درماندگي و از روي ناچاري قبول كرد.
همراه با آخرين مهمانها كه خانواده احسان بودند. من هم كه كاملا خودم را پوشانده بودم بعد از يك خداحافظي كوتاه با احسان رفتم. وقتي داخل ماشين نشستم هما نزديك شد. با اشاره اش احسان شيشه را پايين كشيد. هما با خنده گفت :
- آقا داماد بيشتر از يك ساعت وقت نداري امانتي رو برگردوني.
احسان با ناراحتي سر تكان داد دستي براي خداحافظي بلند كرد و راه افتاد. زير لب غريد :
- شيطونه مي گه بدزدمت تا پدرجونت حساب دستش بياد كه يك من ماست چقدر كره مي ده.
با دلخوري نگاهش كردم. لبخندي ناراضي زد :
- نگفتم كه به حرف شيطونه گوش مي دم.
شب به ياد ماندني بود. بيشتر از خيابان و مسير توجهش به من بود، طوري كه مي ترسيدم آخر به جايي بزند، مدام يا قربون من مي رفت و يا از پدرجون گله مي كرد. فقط به خوبي هايش مي خنديدم. چقدر برايم عزيز بود باز هم به دل ريش حسام حق دادم. خيلي سخت است به كسي كه به او دلبسته اي از دست رفته ببيني. از فكر اينكه مثلا اين اتفاق براي من و احسان مي افتاد دلم لرزيد.
از نيمه شب گذشته بود كه مرا جلوي خانه رساند. بعد از يك خداحافظي پرشور داخل ماشين جلوي در دستم را بوسيد. آهي حسرت بار كشيد و خداحافظي كرد. وقتي مطمئن شد در حياط را بسته ام، سوار ماشينش شد و رفت. اهل خانه از خستگي بي هوش شده بودند با اين حال در ورودي را كه آهسته بستم فرشته از اتاق بيرون آمد. سلام كردم و آهسته پرسيدم :
- هنوز نخوابيدي عزيز؟
در تاريك و روشن هال جلو آمد.
- چرا عزيزم ولي منتظرت بودم. خوش گذشت؟
با لذتي وافر دست دور گردنش انداختم و گونه هايش را بوسيدم. او هم دستانش را دورم حلقه كرد و آرام و به شوخي گفت :
- امشب طفلكي آقا احسان دماغ سوخته شد.
همانطور در آغوشش لبخند زدم و گفتم :
- ممنونم عزيز به خاطر همه چيز. خيلي زحمت كشيدي و به خاطر خوبيهات، همه چيز خيلي عالي برگزار شد.
بازويم را گرفت و به طرف اتاقم كشاند.
- اين حرفا چيه قربوت برم. هر مادري آرزوي ديدن همچين روزي رو داره. اگر هم زحمتي بوده دلچسب بوده.
با قدرداني نگاهش كردم. دست محبتش را به پشتم كشيد و شب به خير گفت.
لباس عوض كردم و از شدت خستگي مسواك نزده روي تختم افتادم. خستگي ان شب باعث شد هيچ خواب خوب يا بدي نبينم.




پايان فصل پنجم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها