0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل دوازدهم - 2

با سوسن برنامه اي طرح كرديم و براي عصر جمعه قرار گذاشتيم. اينطور كه مي گفت اگر او در خانه نمي ماند حسام و روزبه در خانه بودند. نقشه اين بود كه ظاهرا بي خبر از نبودن سوسن سري به آنها بزنيم و بعد از مدت كوتاهي احسان به بهانه اي ما را تنها بگذارد تا من حرف بزنم يا به عبارتي جان بِكَنم!
وقتي جلو در خانه شان رسيديم احسان به رنگ و روي پريده ام خنديد و متحيرانه پرسيد :
- مگه مي خواي بري اونجا سلاخي بشي عروسكم!
نفس عميقي كشيدم و به خودِ خرابم اميدواري و اعتماد به نفس دادم. خوب بود كه سياوش در خانه ماند و مامان ضعيفش را نمي ديد. احسان كه دست به زنگ برد دعا كردم كسي نباشد كه نشد و روزبه جواب داد :
با شنيدن صداي عمو احسان صدايش لحني شاد به خود گرفت.
- بابا عمو احسان اومده. سلام عمو، سياوش هم اومده؟
- باز كن بياييم تو خودت ببين وروجك.
سعي كردم به خودم مسلط باشم و محكم قدم بردارم. حسام و روزبه جلو در آپارتمان براي استقبال آمدند. بعد از سلام و احوالپرسي احسان روزبه را بغل گرفت و جواب سوال او را براي نيامدن سياوش مي داد و سپس از حسام پرسيد :
- سوسن خانم كجاست؟
حسام اشاره اي براي نشستن كرد و جواب داد :
- مهمونيه، اگه مي دونست مياييد نمي رفت.
نگاهي به اطراف خانه انداختم. مثل هميشه شلوغ، نامرتب و كثيف. خصوصا اينبار كه مثلا بي خبر هم آمده بوديم. اثري از سليقه و قشنگي كه نشانه هاي يك خانه گرم و اَمن است در آنجا به چشم نمي خورد. حسام بعد از معذرت خواهي براي آماده كردن وسايل پذيرايي به آشپزخانه رفت و همانطور هم با احسان جواب و سوال مي كرد.
كتري را روشن كرد، ظرفي را پر از ميوه و با بشقاب آورد. روزبه بشقابها را جلوي ما گذاشت و ظرف ميوه را از پدرش گرفت. جلو احسان كه گرفت او لُپش را كشيد و ضربه اي به پيشاني اش زد تا اخمي را كه ناشي از نيامدن سياوش بود از آنجا پاك كند. خياري از ظرف برداشت و در دهان باز از خنده روزبه چپاند و ما را هم وادار به خنده كرد. مدتي كه گذشت و احسان ميوه اش را خورد و حسام براي دم كردن چاي به آشپزخانه رفت احسان بعد از زدن چشمكي به من طبق نقشه رو به من پرسيد :
- راستي خانم براي فردا صبح سياوش شير نداريم نه؟
قلبم به شدت بيشتري شروع به تپيدن كرده بود. بعد از 15 سال حالا بايد رو در روي حسام، آن هم تنها قرار مي گرفتم!
- نه نداريم.
صدايم انگار از ته چاه بلند شد. احسان فورا ايستاد و به روزبه گفت :
- قربونت عمو بيا بريم سوپر محله تون شير بگيريم.
حسام كه از دم كردن چاي فارغ شده بود برگشت و متعجب به من كه نشسته بودم و او انداخت.
- ولي روز جمعه كه شير نمياد!
احسان دست روزبه را گرفت و در حال رفتن به طرف در جواب داد :
- ممكنه آزاد پيدا كنيم. آخه سياوش عادت داره صبح ها به جاي چاي شير بخوره.
حسام دستپاچه تر از من به طرف احسان رفت و گفت :
- شما بشين خودم مي رم. فوري برمي گردم.
- نه خودم با روزبه مي رم. مي خواستم وقت رفتن بگيرم اما تا اون موقع شير آب هم پيدا نمي كنيم.
فرصت نداد و با روزبه بيرون رفت. حسام مات و نگران پشت در بسته و من وحشت زده و عصبي روي مبل هال نشسته بودم و انگشتانم را مي فشردم. بدنم يخ بود. حالا بايد چه مي كردم از كجا شروع مي كردم خدا مي دانست!
حسام تك سرفه اي معذب كرد و برگشت. بعد از گفتن ببخشيد كوتاهي جلوم خم شد و مشغول تميز كردن بشقابهاي ميوه شد. به نظرم اين صحنه از جان كندن براي هر دوي ما بدتر بود چونكه دست هاي قويِ او هم در حال كار مي لرزيد. هيچ راه برگشتي نبود. كاش مقاومت كرده و اين ماموريت را قبول نمي كردم!
با آن همه تمرين حالا كه در مرحله عمل قرار گرفته بودم براي شروع دنبال جمله مناسب مي گشتم و او هم متقابلا خودش را آماده مي كرد تا غافلگير نشود آب گلوي خشك شده ام را فرو دادم و به چه زحمتي گفتم :
- .... راستش... راستش..... راستش نمي دونم بايد از كجا شروع كنم.
سر پايين افتاده اش را كمي بالا گرفت. مثل ضربت تير به قلبم فرود آمد. مردد پرسيد :
- شما مي خواهيد چيزي به من بگيد؟
سرم را بالا و پايين دادم. بشقابها را گذاشت و به سنگيني همراه نفس عميقي نشست.
- بفرماييد.
حادترين مرحله بود.
- حقيقت احسان و سوسن از من خواستند تا كمي با شما صحبت كنم.
هنوز نگاهش نمي كردم. يعني جرات نداشتم! با چند لحظه تاخير جواب داد :
- هوم... پس افتخار اين هم صحبتي رو خواهش اين و اون براي من فراهم كرده.
جوابي ندادم. او دوباره گفت :
- اينبار شما واسطه نصيحت شده ايد. يك خانم روانشناس و عاقل.
- لطف داريد. البته من كوچكتر از اوني هستم كه بخوام اينچنين جسارتي بكنم.
- و حتما اصرار زياد بود كه راضي شديد.
- فكر كنيد كه همينطوره.
- فكر نمي كنم مطمئنم.
بلند شد و گفت :
- ببخشيد چايي دم كشيده شما كه ميوه هم نخورديد. چايي بيارم و مجدد در خدمت هستم.
فرصت خوبي براي تازه كردن نفس بود. سيني را جلوم گرفت. يك فنجان برداشتم و تشكر كردم. دوباره نشست و اينبار او شروع كرد.
- شما ديگه چرا؟ هر كس ندونه شما كه خوب مي دونيد من به اونچه كه مي خواستم در زندگي م نرسيدم.
همراه با استرسي شديد جرعه اي از چاي داغ را فرو دادم تا گلويم تازه شود و جواب دادم :
- خيلي ها به اوچه كه آرزو دارن نمي رسند. مثل بچه دار نشدن ما ولي از طريقي منطقي حلش كرديم.
- گاهي آدم قفل مي كنه. مگه خود شما نبوديد كه راه حل غيرمنطقي به احسان پيشنهاد داده بوديد.
انگار قصد آزار و اذيت داشت. گفتم :
- درسته ولي وقتي با پيشنهاد منطقي احسان سنجيدم خوب مسلمه كه بهترين راه رو قبول كردم و به عبارتي هم فكري كرديم و مشكلمان حل شد.
- من هم سعي خودم رو كردم. شما كه شاهد بوديد. خيلي با خودم جنگيدم تا شكست و بحران اولي رو پذيرفتم. ولي دوباره از ازدواج با سوسن شكست خوردم. اينبار هم تلاش كردم تا اين شكست و خرابي رو آباد كنم اما ديگه شونه هام قدرت نداره.
اشاره اي به اطراف شلوغ و كثيفش كرد و ادامه داد :
- اين نمونه اش! با خونه قشنگ و تميز خودتون مقايسه كنيد.
سعي كردم لبخند بزنم.
- شما وزنه هايي سنگين تر از زندگي به روي شونه نگه مي داريد. از اون گذشته لازم نيست دائم در حال مقايسه باشيد.
با تاسف سر تكان داد :
- متاسفانه من ديگه بريدم. مسلما سوسن بهتون گفته كه من هيچ اذيت و آزاري به اون نمي كنم و حالا ديگه زدم به طبل بي عاري. همه تحملم هم به خاطر روزبهه. تقصير ما بوده كه او به دنيا اومده. نبايد تا وقت رسيدن به تفاهم بچه دار مي شديم ولي ديگه حالا به خاطر او بايد سوخت و ساخت. وجود روزبهه كه اين زندگي تا اينجا كشيده وگرنه طلاق گرفته بوديم.
- دروغ مي گيد. اگه روزبه رو دوست داشتيد اينطور نمي گفتيد.
عصبي صدايش را كمي بلند كرد :
- ديگه چي كار بايد مي كردم. رفتارها و گفته هاي سوسن غيرقابل تحمله. در توان من نيست كه جلو روزبه دائم درگير باشيم به همين خاطر تنها راه چاره رو گرفتن فاصله مي دونم. شما بگيد بايد چي كار كنم؟
دست هايش را به حالت عصبي تكان داد :
- شما و ديگراني كه منو نصيحت مي كنيد نمي تونيد درك كنيد كه من چه مي كشم. نمي تونم عذاب روزبه رو ببينم.
- اگر اين همه روزبه رو دوست داريد پس به خاطر اون بايد يك راه ديگه رو امتحان كنيد. قبول كنيد كه براي روزبه شما پدر و سوسن مادره. اون به هردوي شما و يك خانواده مهربون و صميمي نياز داره تا همينجا احساس امنيت كنه.
سرش را پايين انداخت. نفس نفس مي زد. جوابي نداد. پس جسور شدم و ادامه دادم :
- از اون گذشته. سوسن شما رو خيلي دوست داره. اگر غير از اين بود از وضعيت موجود ناراضي نمي بود. به قول خودتون شما هيچ كاري بهش نداريد. نه كتكش مي زنيد و نه براش محدوديت گذاشتيد. پس دردش غير از كمبود وجود صميميِ شما چيه؟
سرش را به آرامي بالا گرفت و نگاهم كرد. باز گفتم :
- باز هم سعي كنيد. به خاطر روزبه به خاطر سوسن به خاطر خودتون. به خاطر زندگي تا طعم شيرينش رو بچشيد.
- چرا بايد فقط من سعي كنم؟
- فكر كنيد شما بيشتر مي فهميد. ثابت شده كه هيچكس نمي تونه ديگران رو تغيير بده. فقط در صورتي اين تغيير صورت مي گيره كه رفتار خودتون رو عوض كنيد و از راهي ديگه بريد تا طرف مقابلتون تحت تاثير قرار بگيره و سعي در تغيير خودش بكنه. من گفتم، كوچكتر از اون هستم كه قصد نصيحت داشته باشم ولي خواهرانه بهتون پيشنهاد مي دم كه رويه تون رو عوض كنيد و با محبت راهي ديگه رو امتحان كنيد. شايد اولش كمي سخت باشه ولي به نظر من سخت تر از جنگيدن با وزنه نيست.
ناباورانه نگاهم كرد. حرفهايي كه زده بودم و حالا نگاهش برايم سخت تر از شكنجه بود. از فنجاني كه در حين صحبت در دستانم مي فشردم دوباره جرعه اي نوشيدم.
به نشانه تسليم لبخندي شرمگين زد و سر تكان داد و گفت :
- ياد شب عروسيمون و صحبت هاتون با سوسن افتادم. حرفاتون خيلي منطقي و قشنگه. واقعا خوب حرف مي زنيد. بايد به شاگردهاتون كه اينچنين مشاور خوبي دارن تبريك گفت.
شرمزده لبخند زدم. كاش احسان زودتر بيايد و ماموريت وحشتناك من هر چه زودتر تمام شود. براي يكبار هم كه شده دعايم مستجاب شد و صداي زنگ بلند شد.
حسام هنوز هم نگاهم مي كرد. به عنوان آخرين جمله گفتم :
- به قولي چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. سوسن خيلي دوستتون داره. به خودتون و اون فرصت بديد. ممنونم كه به صحبتهاي من گوش داديد.
بلند شد و در حال رفتن به طرف آيفون گفت :
- من ممنونم. شما وقت گذاشتيد و يك مشاوره رايگان به من داديد.
ولي آخرين حرفي را هم كه نبايد مي زد زد :
- به خاطر شما چشم!
چند لحظه بعد احسان و روزبه بالا بودند. احسان پاكت شير را از جلو در نشانم داد و گفت :
- مجبور شديم با روزبه همه سوپرهاي اين حوالي رو بگرديم تا يه شير آزاد پيدا كنيم.
روزبه به آغوش باز پدرش پريد و گفت :
- بابا عمو احسان برام بستني خريد.
- دست عموت درد نكنه.
احسان بعد از خوردن چاي به قصد رفتن بلند شد. حسام گفت :
- كجا؟ صبر كنيد سوسن به زودي مياد. من و روزبه هم فورا بساط شام رو آماده مي كنيم.
همراه احسان بلند شدم و به جاي احسان جواب دادم :
- ممنون. سياوش خونه مونده تا كتابهاش رو براي شروع سال جديد جلد كنه. خوبه كه شما اجازه بديد روزبه با بياد و امشب رو خونه ما بمونه. چونكه معلومه به خاطر نيومدن سياوش خيلي از ما دلگيره.
چهره روزبه از اين پيشنهاد باز شد و با يك حركت سريع خودش را به گردن حسام آويخت.
- آره بابا برم؟ برم تا كتابهاي منو هم سياوش جلد كنه؟ برم؟
حسام كه شرمزده منظور مرا فهميده بود به جاي جواب گونه پسرش را بوسيد. احسان دست روزبه را گرفت و با او هورا كشيد. روزبه خيلي سريع وسايلي رو كه لازم داشت قبل از عوض شدن تصميم پدرش داخل كيف خودش جا داد و با ما آمد.
روز بعد نزديك ظهر بود كه سوسن تلفن زد. به محض شنيدن صدايش به شوخي پرسيدم :
- ديشب تنهايي خوش گذشت؟
صدايش مملو از رضايت بود.
- ممنونم مژگان جون. تو معجزه مي كني!
بعد از احوالپرسي دوباره پرسيدم :
- مي تونم به خودم اميدوار باشم؟ جان كندن من مثمر ثمر بود؟
سوسن خنديد.
- چرا كه نه. البته مي دوني كه حسام چقدر مغرور و لجبازه ولي در كل ديشب كمي نرمتر بود. حتي هيچ وقت نبوده بپرسه كجا مهموني رفته بودي!
- خيلي خوشحالم . اين خيلي عاليه.
- زنگ زدم ازت تشكر كنم.
- ممنونم ولي مي شه من هم يه جسارت كوچولو بكنم؟
- خواهش مي كنم. بگو مژگان جون.
- متشكرم عزيزم. اين جسارت به خاطر لطفيه كه كردي و درباره زندگيت با من مشورت كردي. ديشب خواهرانه با آقا حسام صحبت كردم. حالا فكر كن خواهر تو هم هستم. خودت هم كمك كن. شما با هم بايد سرپا بشيد. قبول كن كمي از اين مشكلات از جانب خودته. فكر كن كه ببين حسام با همه غرورش نرم تر شده پس تو هم تلاش كن. به غير از حرف دلت و حرف هاي حساب شده شوهرت به حرف هيچكس گوش نده. همين امشب خونه قشنگت رو تا شب تميز كن، كمي تغيير دكور بده. براي شب هم شامي خوشمزه بپز و تلفن بهش بزن بگو شام منتظرشي و تا نياد نمي خوابي. باور كن تاثيرش معجزه آساست.
اول كمي شك و دودلي و بعد قول داد كه به توصيه هايم عمل مي كند. خوشحال بودم. اگر حرفهايم تاثيرگذار بود به آن همه جان كندن و اضطراب مي ارزيد.
خدا رو شكر كم كم نشانه هاي خوشبختي در زندگيشان از نظر همه پديدار شد. اما از جانب حسام هنوز مغرورانه بود.
ولي مطمئنا اگر همانطور پيش مي رفت جاي اميدواريِ بيشتري هم داشت. خوشحالتر از اين بودم كه چهره روزبه هم هر روز بشاش تر مي شد. حالا در بيشتر مهماني ها خانواده ها با هم بودند و سوسن در هر فرصتي پيش مي آمد گزارشي از رفتار خودش و حسام مي داد. از پيشرفتشان خشنود بودم و هر بار راه كار تازه اي به او مي دادم.


پايان فصل دوازدهم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:13 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل سيزدهم - 1

هفته دوم عيد همان سال همراه خانواده خودم به سفر شمال رفتيم. عزيز كليد ويلاي چالوس برادرش را گرفته بود تا در آنجا مستقر شويم و اينطور كه با برادرش هماهنگ كرده بود آن ها هم روز قبل از سيزده به در به ما مي پيوستند.
تا رسيدن به آنجا طبق معمول مسافرت هاي قبل، ثابت اتوموبيل پدرجون بچه ها بودند! به خاطر اينكه پدرجون و عزيز هر طور كه آنها مي خواستند رفتار مي كردند. اگر بريز و به پاش مي كردند كسي چيزي نمي گفت. به سر و كول هم مي زدندو عوض دعوا قربان و صدقه مي شنيدند و از همه مهمتر آهنگهاي شاد و عجيب و غريبي را كه معمولا هم فربد مي آورد با صداي بلند مي گذاشتند و همراه آن همخواني مي كردند و دست مي زدند. پدرجون و عزيز هم به قول خودشان بهترين و ساده ترين كار را انجام مي دادند به جاي مخالفت هر كدام جفت گوششان را دستمال كاغذي مي چپاندند تا بچه ها راحت باشند!
از اين بهتر براي بچه ها ممكن نبود. لذتي از مسافرت مي بردند كه نگو و نپرس و به هيچ وجه مايل نبودند كه به ماشينهاي خودشان بروند.
نمي فهميدم چرا در حين آن همه لذت و خوشي خستگي چه كاره بود. وقتي رسيديم بدنم كوفته بود. با اين حال به روي خودم نياوردم. بچه ها به محض رسيدن به كنار ساحل رفتند و ما مشغول تخليه ماشينها شديم.
چند مرتبه كه رفتم و آمدم احساس درد كمر هم بر آن خستگي و كوفتگي اضافه شد. با خودم كه حساب كردم متعجب شدم و به نظرم از هيچ لحاظ مشكلي نداشتم. شايد خستگي باعث اين كمردرد بود.
مجيد و احسان هم براي خريد اولين وسايل شكمي به بازار رفتند. پدرجون در ساحل به بچه ها ملحق شد و من و تكتم هم براي رو به راه كردن آشپزخانه به كمك عزيز رفتيم.
كمي كه گذشت دردم بيشتر شد ولي براي اينكه آنها را نگران نكنم رو به عزيز گفتم :
- چشمام از فرط خستگي باز نمي شه. عوضش قول مي دم مسئوليت بعد از سفره رو من به عهده بگيرم.
با تشويق عزيز براي استراحت به اتاقي كه براي خودمان در نظر گرفته بودم رفتم و روي تخت دراز كشيدم. خوشبختانه عزيز در اين طور مواقع خستگي ناپذير جور همه را مي كشيد چشمهايم گرم شده بود كه با حرارت حضور كسي در كنارم بيدار شدم.
سياوش بود كه با چشمان سياه و درشت و نگرانش نگاهم مي كرد. به محض اينكه چشم باز كردم دستم را گرفت و پرسيد :
- حالت خوب نيست مامان؟
به خودم حركتي دادم انگار همان چند دقيقه كار خودش را كرده بود. نيم خيز شدم و جواب دادم :
- مگه قراره حالم بد باشه عزيزم؟ خيلي هم خوبم. هميشه همينطورم تا پامون به شمال مي رسه هواي شرجي اينجا منو كسل مي كنه.
پشت دستم را با محبت بوسيد. دستي به موهاي لخت و سياهش كشيدم.
- تو چرا اينجايي. اين چند روزه بايد حسابي از فرصت استفاده كني و بازي كني. تا تعطيلات تموم بشه جنگ با دفتر و كتاب شروع مي شه. بلند شو به خودت برس.
در همين موقع فرگل به دنبالش جلو در ايستاد.
- بيا ديگه سياوش، مي خواييم با پدربزرگ منچ بازي كنيم.
با رفتن سياوش من هم بلند شدم. احساس مي كردم كه بهترم. از اتاق كه درآمدم احسان و مجيد هم رسيدند و خوشبختانه مسئوليت شستن و پختن ماهي را آنها مثل هميشه به عهده گرفتند چونكه پدرجون عقيده داشت در مسافرت بايد خانمها كمتر كار كنند. در عين حال هميشه تقسيم كار داشتيم. آن روز با همه خوشيهايش گذشت. براي شام به يك رستوران كنار ساحل رفتيم و بچه ها جلوي چشممان روي ماسه ها با صدفها اشكال مختلف درست مي كردند.
صبح فردا تا كه بيدار شدم و به دستشويي رفتم سرم گيج رفت. طوري كه اگر دستم را به سرعت به دستگيره در نمي گرفتم همانجا ولو مي شدم. اين ديگر چه حال بي سابقه اي بود!
كمي آب به صورتم زدم و صبر كردم تا حالم جا بيايد. شايد فشارم جا به جا شده بود و نيازي نبود كه ديگران را آن هم در مسافرت نگران كنم. ليوان چايي ام را شكر ريختم تا اگر مسئله فشار خون بود مثمر ثمر باشد. همه دور ميز صبحانه جمع بوديم و به خوش زباني هاي فرگل گوش مي داديم. فربد هم هر از گاهي توي ذوق او مي زد و همه ما را مي خنداند. دومين لقمه را كه در دهانم گذاشتم حالت تهوع شديد معده ام را زير و رو كرد. در يك لحظه احساس كردم تمام محتويات شكمم بالا مي آيد. دستم را جلوي دهانم گذاشتم و به سرعت به طرف دستشويي دويدم. هر چه را شب گذشته خورده بودم بالا آوردم.
در همان حال صداي نگران عزيز و احسان و سياوش از پشت در دستشويي امانم را بريده بود. خوب كه سبك شدم. صورتم را شستم و با وجود ضعف شديد صاف ايستادم و بيرون آمدم.
نگاههاي نگران پشت در و دور ميز به من ثابت بود به زحمت لبخند زدم و گفتم :
- هيچيم نيست. خوب خوبم، ببينيد.
احسان پرسيد :
- چرا يه دفعه اينطوري شدي؟
شانه بالا انداختم. عزيز به جاي من جواب داد :
- بهتون مي گم شام نريد بيرون خودمون هرچي مي خواهيم همينجا درست مي كنيم به خرجتون نمي ره كه نمي ره. معلوم نيست كه چي به خورد مردم مي دن بي انصافا.
مجيد از پشت ميز گفت :
- خانم نازك نارنجي عزيز، وگرنه هممون ديشب از غذايي كه ايشون خورد بخوريم!
احسان براي كمك زير بازويم را گرفت و عزيز جواب داد :
- بعضي معده ها ضعيفه مادر. بچه م چه رنگي كرده!
چند جور گياه دارويي مختلفي كه عزيز براي روز مبادا و مسوميت با خود آورده بود خوردم و به توصيه عزيز بدون خوردن صبحانه تا ظهر سر كردم و فقط اجازه داد يك ليوان چاي نبات و يك ليوان آب هويج بخورم. ظهر هم غذاي مرا كم چرب كشيد و آن روز هم گذشت.
ولي صبح روز بعد كه با همان حالت تهوع وحشتناك دوباره از سر ميز صبحانه به طرف دستشويي دويدم در يك لحظه متوجه نگاههاي مشكوك عزيز و تكتم به هم شدم.
مجيد با اعتراضي آميخته به شوخي داد زد :
- بفرما، ديروز و ديشب كه ناپرهيزي به معده ضعيف خانم نرسيده.
از دستشويي كه بيرون آمدم سياوش و احسان نگران تر از قبل مرا براي استراحت به اتاق برگرداندند. از حالت ضعف خودم فهميدم كه چطور رنگم پريده است!
تكتم و عزيز هم پشت سر به اتاق آمدند. عزيز سياوش را براي خوردن بقيه صبحانه اش به بيرون فرستاد و از احسان خواست كه برايم يك ليوان چاي نبات بياورد. بعد از رفتن او از مدت ماهيانه ام پرسيد. جوابش را دادم و با نگراني پرسيدم :
- چرا اينو پرسيدي عزيز؟ من چيزيم شده؟
در حالي كه مي خواست بي خيال نشان بدهد اما نتوانست خنديد و گفت :
- تو چند سالته عزيزم؟
- 34 سال. اينو ديگه چرا مي پرسي؟
- هيچي بابا. مي گم شايد اينها علائم يائسگي زودرس باشه. مخصوصا كه مي گي چند هفته اي هم از مدتت گذشته.
تكتم در ادامه صحبت او افزود.
- شايد هم از كم خوني باشه عزيز. مسلما علتش مسوميت نيست.
عزيز بالشت زير سرم را مرتب كرد و گفت :
- آره. ولي تا نرسيم تهران و آزمايش ازت نگيرن خيال من راحت نمي شه. تكتم جون راست مي گه اگه علتش كم خوني باشه حتما سرگيجه هم داري. پس بهتره اين دو روز از جات تكون نخوري و استراحت كني.
با وسواس زياد يا خودش و يا احسان در اطرافم مي چرخيدند. بعد از كمي استراحت براي اينكه در كنارشان باشم به هال آمدم ولي اجازه هيچ كاري نداشتم!
ظهر كه مجيد ماهي ها را سرخ مي كرد. به عزيز كه رو به رويم نشسته بود گفتم :
- عزيز ماهي كه گرفتن تازه ست؟
- آره عزيز گوشتش سفت و خوبه. ديروز كه آوردن هنوز دهن مي زد حيووني!
- پس چرا اينقدر بوي بد مي ده؟
يك نگاه سريع و پرمعني ديگر بين تكتم و عزيز رد و بدل شد! مجيد از آشپزخانه جواب داد :
- اين به خاطر اينه كه سيري، وگرنه ماهيش حرف نداره.
خودم هم تعجب كردم چونكه قبل از اين ماهي را مخصوصا بوي سرخ كردنش را خيلي دوست داشتم روز بعد هم همان اتفاق سر ميز صبحانه تكرار شد و بيش از پيش باعث نگراني خودم و اطرافيانم شد!
عجيب كه هر وقت به شمال مي امديم اشتهاي من خيلي زياد مي شد اما اينبار ميل به خودن هيچ چيز را نداشتم!
خانواده برادر عزيز از شب پيش آمده بودند و با اين همه بعد از ناهار ظهر سيزده عزيز خواست كه زودتر برگرديم و عجيب تر اينكه هيچ كس مثل من و احسان نه غافلگير شد نه چيزي پرسيد. برادر عزيز با نارضايتي از پدرجون پرسيد :
- چه عجله اي فردا صبح زود راه مي افتيم. هنوز خوب همديگه رو نديدم.
و پدرجون جواب داد :
- ممنون. ما چند روزه كه اينجاييم. بچه ها فردا كلاس دارن. بهتر اينه كه زودتر برسن و استراحت كنن.
عزيز به حمايت از پدرجون جلو آمد و هر طور بود عذرمان را موجه كرد. هر وقت ماشين پدرجون جلو مي رفت من و مجيد به احترام پشت سرش حركت مي كرديم و جلو نمي زديم اينبار پدرجون آنقدر آهسته مي راند كه با دو ساعت تاخير رسيديم و حوصله همه سر رفت!
ماشين پدرجون براي پياده كردن سياوش اول جلوي خانه ما ايستاد و يك تعجب ديگر روي تعجبات چند روز پيش! عزيز هم از ماشين پياده شد و مشغول خداحافظي با پدرجون شد. احسان متحير تر از من نگاه كرد! سابقه نداشت عزيز پدرجون را تنها بگذارد. جلو رفتم و پرسيدم :
- خدا بد نده پدرجون. دعواتون شده؟
پدر خنديد.
- عزيزتو كه مي شناسي هر مسئله كوچيكي رو بزرگ مي كنه. اينبار برقش منو گرفته و امشبه رو بايد تنهايي سر كنم.
عزيز وسايل مورد نيازش را برداشت. براي حمايت از پدرجون به عزيز گفتم :
- ولي من كه چيزيم نيست عزيزجون.
عزيز سمج و آماده پرسيد :
- يعني چي؟ يعني مهمون ناخونده نمي خواييد؟
- من غلط بكنم قربونتون برم. قدمتون روي چشم.
احسان به تشويق او براي بالا آمدن كيفش را گرفت و تعارف كرد، عزيز ادامه داد :
- من كه مي دونم تو چقدر سهل انگاري. تا خودم نبرمت آزمايشگاه دلم راحت نمي شه. اگه به تو باشه كه امروز و فردا مي كني.
فرصت بحث بيشتر نداد. يك بار ديگر به پدر سفارش كرد كه فردا اول وقت ماشينش را بياورد و ما را ببرد اين وضع و نگراني عزيز به شدت نگرانم كرد. وقتي براي خواب با احسان تنها شديم از او پرسيدم :
- احسان نكنه من طوريم شده.
احسان از شدت خستگي توان باز نگه داشتن چشمهايش را نداشت دستش را كه زير سرم بود به دورم فشرد و تنگ در آغوشم گرفت.
- هيچي نيست. حق با عزيزه. اينطوري خيال آدم راحتتره.
حرفش تمام نشده خوابش برد ولي من با وجود آن همه خستگي از شدت نگراني تا ساعتها خوابم نبرد. صبح باز هم بالا آوردم. اين ديگر چه وضعي بود عزيز دستپاچه و عصبي به پدرجون تلفن زد و علت نيم ساعت تاخيرش را پرسيد. خوشبختانه سياوش و احسان قبل از بيدار شدن ما رفته بودند نيم ساعت بعد پدرجون دستپاچه تر از عزيز به دنبالمان آمد و ما را كه آماده بوديم به آزمايشگاهي كه در نظر عزيز بود رساند.
طفلكي پدرجون با آن همه كاري كه مي دانستم مختص بعد از تعطيلات است بدون اعتراض همانجا ايستاد تا كار ما تمام شود و سپس ما را برگرداند. از برگشتن عزيز داخل ماشين تمام سفارشات لازم را كرد.
- دست به هيچي نمي زني، از راه رسيدي مي ري مي خوابي. امروز روز بعد از تعطيلات نوروزه مدرسه ها تقريبا نيمه تعطيله لازم نيست ظهر بري. ناهار هم مي پزم مي دم پدرت بياره، تا عصر كه برم جواب آزمايشت رو بگيرم.
معترضانه گفتم :
- چرا شما؟ به اندازه كافي زحمتتون داديم ديگه. بعد از ظهر به احسان مي گم سر راه جواب رو بگيره بياره.
- نه خودم مي خوام برم به خواهرم سر بزنم. شنيدم كه آرتروز گردنش خيلي اذيتش كرده و نتونسته ديروز حتي بره سيزده به در. مي دوني كه خونه ش نزديكه همون آزمايشگاهه.
عزيز هميشه فرز و چابك بود. فرصت اعتراض نداد. از پدرجون خواست كه باز هم منتظر بماند. حتي داخل آپارتمان با من آمد. كمك كرد لباسهايم را درآوردم و روي تختم دراز كشيدم. باز هم توصيه هاي تمام نشدني و صورتم را بوسيد و تا بعد از ظهر خداحافظي كرد.
به علت كم خوابي شب گذشته و وضعي كه از تهوع صبح داشتم بدون فكر اضافه به زودي خوابم برد. ظهر با شنيدن صداي زنگ بيدار شدم و بعد صداي سياوش كه از آيفون جواب داد. با رخوت چشم باز كردم. دو ساعت از ظهر گذشته بود كه بيرون آمدم سياوش هم با قابلمه غذايي كه پدرجون آورده بود از پايين آمد. جواب سلامش را دادم و صورتش را بوسيدم.
پسركم قد كشيده بود و حالا با من برابري مي كرد. ظهر با اين فكر كه من در مدرسه هستم با كليدش در را باز كرده بود وقتي فهميده كه خوابم بدون سر و صدا همه جا را تميز و مرتب كرده بود.
در قابلمه اي كه سياوش روي ميز گذاشت باز كردم و از بوي غذاي هميشه عالي عزيز دوباره حالت تهوع گرفتم!
ديگر كلافه شدم. گرسنه بودم. صبح به غير از يك ليوان شير و عسل كه به اصرار عزيز خورده بودم چيز ديگري به معده ام نرسيده بود با اين حال فقط توانستم اندكي از تاس كباب عزيز را آن هم با آب ليمو بخورم بعد از نهار اينبار سياوش بود كه اجازه دست زدن به چيزي را نداد و كمكم كرد تا دوباره به تختم برگردم ديگر خوابم نمي برد و تا غروب كه احسان بيايد هزار فكر بد و ناجور از ذهنم گذشت. بي فايده به دنبال علت آن همه نگراني عزيز مي گشتم ولي چيزي نمي يافتم. آخر من كه سابقه هيچگونه بيماري نداشتم.
عصر قبل از آمدن احسان به اجبار بلند شدم. فكر كردم اگر از راه برسد و مرا كسل و خسته ببيند خستگي كار به تنش مي ماند و نگرانم مي شود. دوش گرفتم و لباسي را كه مي دانستم دوست دارد پوشيدم. سياوش برايم چايي دم كرده بود. دستم را گرفت و از آشپزخانه بيرونم كرد. مرا روي مبل جلو تلويزيون نشاند و براي هر دويمان چاي آورد. در همان موقع احسان هم رسيد. با ديدن حال رو به راه من انگار كه آسوده شد. از ظهر دو بار تلفن زده بود كه هر بار سياوش جوابگو بود.
جلو سياوش كه حالا به اين وضع عادت كرده بود در آغوشم كشيد و نوك بيني ام را بوسيد. از حالم، از آزمايشگاه رفتن و نتيجه سر كار نرفتنم پرسيد و يكي يكي جواب شنيد.
عادت داشت كه هميشه به محض آمدن به حمام برود و تازه از حمام در آمده بود. هنوز ننشسته بود كه صداي زنگ، او را به سمت آيفون كشاند. عزيز بود.
سيني چايي را كه در دست داشتم روي ميز گذاشتم تا به استقبال عزيز بروم. قبل از من سياوش در ورودي را باز كرد. از چهره برافروخته عزيز ترسيدم! انگار كه خيلي با عجله آمده بود. وارد شد و به ديوار تكيه داد. نفس نفس مي زد. جواب سلام مار ا با حركت سر داد. برگه آزمايشي را كه در دست داشت بالا گرفت و ميان نفس تنگي شمرده شمرده گفت :
- حدسم درست بود قربونت برم. تو حامله اي!

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:14 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل سيزدهم - 2

بدنم يخ زد براي نيفتادن دستم را به لبه ميز گرفتم. احسان كنترل به دست خشكش زده بود همچنين سياوش! همه از شنيدن اين خبر مات و مبهوت چشم به عزيز كه از فرط خوشحالي اشك مي ريخت دوخته بوديم. صداي فرياد سياوش در گوشم پيچيد و خودش را در آغوش عزيز انداخت.
عزيز صورت او را غرق بوسه كرد و سپس به طرف من آمد. شايد كه باز خواب بودم. شايد هم كه نه!
كسي آهسته حركتم داد. صندلي را به طرفم كشيد و روي آن نشاند سياوش جلوم دو زانو زده و دست هايم را مي بوسيد. خيسي اشك هايش را احساس مي كردم و گرماي دست هاي عزيز را كه از پشت به دور گردنم حلقه شده بود.
صداي هق هق گريه عزيز و چشمان خيس احسان كه رو به رويم ايستاده بود.
چه خواب و بيداري شيريني! عزيز به سمت تلفن رفت و ما را به حال خود گذاشت. احسان جايگزين سياوش شد.
احسان را مبهوت و دو زانو جلو پايم مي ديدم و صداي خوشحال عزيز را با تلفن مي شنيدم. با پدر جون صحبت مي كرد و ميان گريه خبر خوش را به او مي داد. امكان نداشت بعد از پانزده سال!
در همين فكر بودم كه صداي عزيز را كه خطاب به پدر جون بود شنيدم. « از قدرت خدا غافل نباشيد »
تازه آن موقع بود كه اشك هاي خودم جاري شد. من حامله بودم!؟ به خواست خدا.
تنها چيزي كه ميان گريه از عزيز پرسيدم اين بود كه :
- آخه من 34 سالمه عزيز!
و عزيز از پشت شانه هايم را ماليد.
- خواست خدا به حالا بوده. اينو مطمئن باش.
خبر مثل بمب منفجر شد و چند ساعت بعد آپارتمان كوچك ما پر از مهمان بود كه همه با گل و شيريني مي آمدند. و همه به محض ورود از شدت ذوق گريه مي كردند. هما و هانيه. حسام و سوسن. مجيد و تكتم و پدر جون و حتي نازنين با شوهرش و خاله ام.
من هم با ورود هر كسي همراه او گريه مي كردم ولي اجازه اينكه از جام تكان بخورم را نداشتم. تنها كاري كه مي كردم جواب دادن به ابراز محبت هاي مهمانانم و افرادي بود كه تلفني تبريك مي گفتند.
نمي دانم در همين چند ساعت خبر چطور به دايي بزرگم كه چند روزي به مشهد رفته بود رسيد.
بالاخره اينكه همه دوستان و آشنايان در اين شادي سهيم بودند.
آن شب هم عزيز در خانه ما ماند و در جواب اعتراض پدر جون مصمم و قاطع ايستاد.
- امشبه رو هم ببخش حسن آقا. اجازه بده فردا بعد از ظهر ببريمش دكتر تا خودم بشنوم چه توصيه هايي مي كنه بعدش هم مي يارمش خونه خودمون تا خيالمون راحت باشه.
مادري دلسوز بود كه جاي هيچ گونه اعتراضي نمي گذاشت. بعد از رفتن مهمان ها هر سه كمك كردند و خانه تميز شد. عزيز و سياوش تر و فرز شام پختند و در اين فاصله احسان در كنارم نشست.
هنوز هم مبهوت بود. دستم را گرفته بود يا به چشم هايم نگاه مي كرد و يا به شكمم.
آخر شب كه به قصد خواب به اتاقمان مي رفتيم عزيز رو به من اما خطاب به احسان در چند كلمه داخل پرانتز براي تنهاييمان شرط و شروط لازم را قيد كرد.
احسان شرمزده و با لبخند شب به خيري به عزيز و سياوش گفت و قبل از من به اتاق رفت. ميان خنده چهره نگران عزيز را بوسيدم و شب به خير گفتم.
احسان مشتاقانه در انتظارم بود به سبكي يك پر در كنارش قرار گرفتم. سر به روي سينه اش و صداي قلب بي قرارش را مي شنيدم. اينبار مرا محتاط به خود فشرد و گفت :
- سياوش خيلي خوشحاله ولي من از سر شب يك نوع نگراني رو توي خوشحالي اون حس مي كردم. تو هم فهميدي يا نه؟
با اطمينان جواب دادم :
- چيزي كه من فهميدم اينه كه بچه در راه ما هديه ايست كه خدا به بركت وجود سياوش داده. اون جاش هميشه محفوظه.
به نرمي در كنارش جا به جا شدم و گفتم :
- كاش مامانت زنده مي موند و اين شب عالي رو مي ديد.

***
روز بعد هم از مدرسه مرخصي گرفتم. خانم مدير وقتي علتش را فهميد فريادي از خوشحالي كشيد و بي برو برگرد به اين مرخصي رضايت داد.
مثل شب پيش از روي مبل تكان نمي خوردم و تا ظهر فقط جواب تلفن مي دادم. در اين ميان هما و هانيه و سوسن و نازنين هم مدام تماس مي گرفتند و آدرس هايي از متخصص هاي مختلف مي دادند قرار شده بود بعد از ظهر به دكتر برويم. از احسان خواسته بودم كه زودتر بيايد.
بعد از ظهر همانطور كه خواسته بودم احسان زودتر آمد تا به دكتر برويم البته از صبح ده بار تلفن زد و حال مادر و بچه را پرسيده بود. قبل از اينكه به حمام برود آهسته كنار گوشم پرسيد :
- تكون هم مي خوره مژگان؟
آنقدر به سؤالش خنديدم كه از خير جواب گذشت و به حمام رفت.
از بين آدرس هاي داده شده آدرسي را كه سوسن داده بود و خيلي هم از او تعريف كرد انتخاب كرديم و همراه عزيز و احسان به راه افتاديم. سياوش طبق معمول سرش به درس گرم بود. از ظهر به صحت گفته احسان رسيده بودم. در حيني كه به عزيز در كارها كمك مي كرد ولي كم حرف و نگران نشان مي داد.
تصميم گرفتم كه سر فرصت با او در اين باره صحبت كنم.
جلو ساختمان پزشكاني كه آدرس داشتيم رسيديم. به آدرس نگاه كردم و به احسان گفتم :
- ببين اسم دكتر مرادي روي تابلوها هست يانه.
احسان و عزيز چشم به تابلوها داشتند احسان پرسيد :
- خانمه يا آقا؟
- خانم دكتر فرزانه مرادي.
همانطور كه يك طرفي نشسته بودم متوجه تغيير رنگ عزيز شدم. رو به من پرسيد‌ :
- فرزانه مرادي؟
- آره چطور مگه عزيز؟ مي شناسيدش؟
به صندلي تكيه داد و ناباورانه گفت :
- كاملا نمي دونم . بايد ببينمش.
تابلوي دكتر فرزانه مرادي فوق تخصص زنان و زايمان را احسان به روي تابلوها پيدا كرد.
- آها پيداش كردم. صبر كنيد تا ماشين رو يه جاي خوب پارك كنم بعد پياده شيد.
عزيز تا زماني كه وارد ساختمان شديم چشم به تابلو داشت. خيلي متعجب و گيج بود و ديگر حرفي نزد!
تعداد تقريبا زيادي مراجعه كننده داخل مطب منتظر نوبت بودند. خوشبختانه صبح زنگ زده و نوبت گرفته بودم.
من و عزيز روي صندلي نشستيم و احسان به سمت منشي رفت تا نوبت ما را بپرسد. عزيز هنوز هم مات و مبهوت و ساكت بود. جسارتي به خرج داده و دوباره پرسيدم :
- از كجا مي شناسيدش عزيز؟
سري مبهوتانه تكان داد و گفت :
- گفتم كه هنوز نمي دونم بايد ببينمش.
احسان جلو آمد و گفت كه بعد از دو مريض ديگر نوبت ماست و كنارم نشست. محيط آنجا و حال احسان مرا از فكر عزيز خارج كرد. چه وقت ها آرزوي آمدن به حضور اينچنين دكتري را داشتم.
خانمي با شكم بزرگ و رسيده از اتاق بيرون آمد. من و احسان با لبخند به هم نگاه كرديم و از فكر اينكه تا چند ماه ديگر من هم مثل او مي شوم ذوق كرديم. خدا را شاكر بودم گرچه كه اين آرزو مدتها طول كشيد تا به ثمر رسيد.
عاقبت خانم منشي اسمم را صدا زد. نيازي به حضور احسان نبود. پس من و عزيز با هم وارد اتاق دكتر شديم. رنگ عزيز دوباره پريده بود و قدمهايش را با شك و آهسته برمي داشت!
خانم دكتر جواني با روپوش و مقنعه اي سفيد پشت ميز نشسته بود. با احترام و خوشرويي جواب ما را داد و با دست به صندلي هاي جلو ميزش اشاره كرد.
با چند دقيقه تاخير شروع كردم. قبل از آن منتظر بودم عزيز حرف بزند كه نزد. فقط حيرتزده به خانم دكتر زل زده بود!
از وضعم و حاملگي دور از انتظارم براي خانم دكتر گفتم و اينكه با وجود سن بالا از اين وضع خوشايند نگرانم!
خانم دكتر بعد از شنيدن صحبتهاي من خواست كه روي تخت معاينه دراز بكشم.
انگار عزيز چيزي به غير از دكتر مي ديد و مي شنيد. چونكه بعد از درخواست دكتر حتي به كمكم هم نيامد. از نگاههايي كه خانم دكتر به عزيز مي انداخت احساس مي كردم زير نگاههاي سمج عزيز معذب است.
خوشبختانه نظر دكتر بعد از معايناتي دقيق بر اين بود كه هيچ موردي ندارم و حاملگي ام كاملا طبيعي است و درباره سنم گفت :
- وضعيت جسماني شما خيلي خوبه. وضعيت جنين و رحم هم مثبته.
- انشاالله كه نيازي به استراحت مطلق ندارم خانم دكتر.
دستم را گرفت تا راحت تر حركت كنم.
- نه. فقط توصيه اي كه به همه خانم هاي حامله مي شه مراقبت كامله. اتفاقا كار و فعاليت البته اگه سنگين نباشه براي سلامتيِ خودتون و جنين خيلي هم خوبه.
رو به عزيز و متحير گفتم :
- قابل توجه عزيز خانم!
عزيز بي توجه به من و همچنان زل زده به خانم دكتر جوابي نداد. انگار طاقت دكتر تمام شد چونكه نگاهي پرسشگر به من انداخت. لبخندي بي خبرانه تحويلش دادم.
- راستش هنوز نمي دونم ولي مثل اينكه شما عزيز من رو ياد كسي انداختين.
خانم دكتر شانه اي بالا انداخت و براي نوشتن نسخه ام پشت ميزش نشست. من مجددا كنار عزيز نشستم و دوباره به او گفتم :
- عزيز جون شنيديد خانم دكتر چي گفتند؟ مي تونم برم سركار و نيازي به استراحت مطلق نيست.
نگاه از دكتر گرفت و رو به من تبسم كرد.
- چه عالي عزيزم ولي خيلي بايد مواظب باشي.
آهسته پرسيدم :
- شناختيدش عزيز؟
قاطعانه سر تكان داد. چشم هايش برقي غافلگيرانه داشت. بي مقدمه دوباره به طرف دكتر برگشت و پرسيد :
- ببخشيد خانم دكتر. اگه به حساب فضولي نمي گذاريد مي تونم بپرسم اسم مادرتون چيه؟
دكتر جا خورد. سرش را بلند كرد و عينكش را تكاني داد. دوباره خود عزيز پرسيد :
- اسم مادرتون عفت خانمه نه؟ اسم پدرتون هم حبيبه درست مي گم؟
به علت تحيرش پي بردم و بدنم يخ زد. چه حسن تصادف عجيبي!
دكتر عينكش را برداشت و مشكوكانه پرسيد :
- شما اسم پدر و مادر منو از كجا مي دونيد؟
اين بار عزيز آرام و بدون حيرت لبخند زد و به پشتي صندلي تكيه داد و زمزمه كرد :
- قربون كرم خدا برم. كي مي دونست دختري كه با به دنيا اومدنش باعث اون همه عذاب مادرش بود به اندازه ده تا پسر باعث افتخارش باشه.
حالا نوبت تعجب دكتر بود كه نمي دانست اين كيست كه از اول زندگي او خبر دارد.
عزيز با لبخند و شعف سر تكان داد و در برابر نگاه متجب دكتر باز پرسيد :
- خواهراتون، مادرتون چطورند؟ خوبند؟
دكتر خودكار دستش را به روي نسخه گذاشت و در جواب عزيز گفت :
- حالا شما اگه به حساب فضولي نمي ذاريد خودتون رو معرفي كنيد.
عزيز رو به من كه چشم هايم از حدقه بيرون آمده بود كرد.
- شناختي كيه؟
با تحير سر تكان دادم. خانم دكتر بي طاقت از پشت ميز بلند شد روي صندلي روبروي عزيز نشست. نگاه پرسشگر و متعجبش كافي بود تا قبل از سوال دوباره عزيز خودش را معرفي كند.
- ميگن كوه به كوه نمي رسه ولي آدم به آدم مي رسه. از بين اين همه آدرسي كه از صبح به دخترم دادند مي خواست اول آدرس شما رو انتخاب كنه و بعد از سي سال بي خبري من اينجا شما رو ببينم! شما منو يادت نمي ياد خانم دكتر. شايد هم اسمي از من نشنيده باشي. من فرشته همسر اول پدرت يا به عبارتي هووي مادرت هستم.
دستان خانم دكتر به هم قلاب بود. جا خوردن شديدش را با فشار دست ها آشكار كرد. بعد از چند لحظه تاخير كه نشانه جا خوردنش بود با چشمهاي گرد شده و با لرزش صدا جواب داد :
- چطور مي شه شما رو نشناسم. مادرم هميشه از شما به نيكي ياد مي كنه. حتي اون نديده و نشناخته مي دونه كه كمك هايي كه تا مدتها بعد از فوت پدرم به ما مي رسيد توسط شما صورت مي گرفت. نمي دونيد مادرم چقدر آرزو داره شما رو ببينه.
اشكهاي بي صداي عزيز باعث ريزش اشك هاي من و خانم دكتر هم شد. خانم دكتر با آن مقام و منزلت و ميز و منسب جلو عزيز دو زانو نشست. دست هاي چروك عزيز را گرفت و به روي صورت خيسش كشيد.
- كمك هاي شما و زحمات شبانه روزي مادرم باعث موفقيت امروزه منه. اين برخورد غيرمنتظرانه شيرينيه. باورم نمي شه.
عزيز ميان گريه او را بلند كرد و گفت :
- شرمنده ام نكن خانم دكتر. بشين برام از مادرت بگو از خواهرات.
خانم دكتر دوباره روي صندلي روبروي عزيز نشست و در حال پاك كردن اشك هايش جواب داد :
- مادرم تقريبا خوبه. آرتروز دست و پا و گردن اسير صندليِ چرخدارش كرده كه باعثش زحماتي بوده كه براي به ثمر رسيدن ما انجام داده.
عزيز به نشانه همدردي دست او را كه روي دستش بود فشرد. خانم دكتر ادامه داد :
- خدا توفيق بده بتونيم اندكي از زحماتش رو جبران كنيم. خواهر دومم استاد دانشگاهه و خواهر كوچيكه اواخر دوره تخصص دندانپزشكي رو مي گذرونه.
عزيز با تاسفي توام با خوشحالي سر تكان داد :
- به به. ماشاالله. اون پدر خدانشناس چه مي دونست كه قراره چه دسته گلهاي موفقي تحويل جامعه بده. الهي فداتون بشم. باز خوبه كه هزاران بار براي باباتون خدابيامرزي داريد. خوب برام بگو. ازدواج هم كرديد؟
خانم دكتر لبخند زد.
- من دو ساله و افسانه يك ساله. شوهر من جراحه و شوهر افسانه مثل خودش استاد دانشگاهه ولي فريده مي گه تا مثل شما فارغ التحصيل نشم ازدواج نمي كنم.
عزيز دوباره به به و ماشاالله ماشاالله گفت و سپس مرا معرفي كرد.
- اين هم دختر خوشگل منه كه بعد از 15 سال حامله شده و گذرمون رو به مطب شما انداخت.
خانم دكتر گويا از حامله نشدن عزيز خبردار بود چونكه دوباره تعجب كرد و در صورت من و عزيز به دنبال شباهت گشت. به جاي عزيز من گفتم :
- دنبال شباهت نگرديد. ايشون اگر مادرم نيستند ولي عزيزم هستند.
عزيز به رويم لبخندي صميمانه زد و در ادامه صحبت من خطاب به دكتر گفت :
- طفلكي ها از روي اجبار قبولم كردند. من همسر دوم پدرشون هستم.
دست عزيز را گرفتم و اخمي عاشقانه نثارش كردم. خانم دكتر بعد از فهميدن قضيه گفت :
- بگيد و نگيد با خوبي اي كه شما داريد مسلما از جان و دل شما رو پذيرفتند.
همراه لبخند، من و خانم دكتر هم با هم دست داديم و در حين روبوسي از آشنايي همديگر اظهار خوشبختي كرديم سپس خانم دكتر با اشتياق تمام ما را براي فردا شب به منزل مادرش دعوت كرد.
- البته خدمت از ماست ولي همينطور كه گفتم مامان وضع مناسبي نداره و خيلي كم از خونه بيرون مياد. در ضمن مي خوام غافلگيرش كنم.
عزيز بدون تعارف ولي با حذف دعوت آقايان به عنوان اولين برخورد دعوت او را پذيرفت.
خانم دكتر نسخه اي را كه با چند قرص و ويتامين پر كرده بود به دستم داد و خصوصي تر از قبل سفارشات لازمه را كرد. صورت من و عزيز را دوباره بوسيد و تا جلو در بدرقه مان كرد.
احسان هم از اينكه خانم دكتر تا بيرون با ما آمد و با او صميمانه احوالپرسي كرد متعجب بود. به محض رسيدن به داخل ماشين با حرارت زياد از اتفاق و برخورد غيرمنتظرانه برايش تعريف كردم. اتفاقي كه او را هم متحير كرده بود. دست آخر به طرف عزيز چرخيدم و در حالي كه انگشتم را تهديد گونه برايش تكان مي دادم گفتم :
- ولي يادتون باشه كه همه داستان رو برام نگفتيد. يه مقداري سانسور داشت.
خنديد و گفت :
- بعضي حرفها گفته نشه بهتره دخترم.
عزيز را كه خيالش كمي از بابت من راحت شده بود جلو خانه شان پياده كرديم و به خانه خودمان رفتيم و در بين راه احسان شرط و شروط لازمه را برايم معين كرد.
- من به نظر دكتر كاري ندارم خانم. حالا از اين بابت كه مشكلي نداري جاي شكرش باقيه ولي فقط اجازه داري به مدرسه بري و برگردي. ماشين هم كاملا در اختيارتِ پله ها رو آهسته مي ري و ميايي. من و سياوش تقسيم كار مي كنيم و مي دونم كه عزيز خوبمون هم تنهامون نمي ذاره.
با رضايت جا به جا شدم و گفتم :
- چي از اين بهتر. چشم قربان.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:14 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل سيزدهم - 3

صبح روز بعد وقتي بيدار شدم و به آشپزخانه رفتم متوجه شدم كه احسان و سياوش قبل از رفتن حتي صبحانه ام را هم آماده كرده بودند و در يادداشتي كه روي ميز بود نوشته بودند كه تنها كاري كه مي كنم خاموش كردن زير كتري باشه. با كمال ميل!
در حين خوردن صبحانه باز هم حالم بد شد و اينبار برايم بسيار خوشايند بود.
با احتياط به مدرسه رفتم. همه همكارانم تبريك مي گفتند. از خوشحالي سر از پا نمي شناختم و اينطور كه فهميدم قبل از آمدنم احسان به خانم مدير زنگ زده و سفارشات لازم را برايم كرده بود. همكارها به شوخي با حالتي تاسف بار سر تكان دادند و اظهار كردند.
- خدا بده شانس.
همين شانسي را هم كه بعد از 15 سال به دست آورده بودم به من نمي ديدند. به محض رسيدن به خانه اسفند دود كردم.
عزيز تلفن زد. از حالم پرسيد و خواست نهار نپزم چونكه تا نيم ساعت ديگر توسط پدرجون برايم مي فرستاد باز هم چي از اين بهتر. به آسودگي روي مبل لميدم و خستگي گرفتم. چيزي نگذشته بود كه سياوش آهسته و با احتياط كليد به در انداخت و آن را باز كرد. تا قدم به داخل گذاشت چشمش به من افتاد.
- بيداري مامان؟ سلام.
- سلام عزيزم. آره كه بيدارم چه وقت خوابه؟ مگه قراره از اين به بعد وقت و بي وقت بخوابم.
كاري كه هميشه انجام مي داد. لباسهايش را عوض مي كرد، دست و صورتش را مي شست و براي بوسيدنم جلو مي آمد.
آغوشم را برايش باز كردم و اشاره كردم كنارم بنشيند. يك دستم را از زير گردنش رد كردم و روي سرش را بوسيدم.
- دو روزه اين وروجك نذاشته سير تماشات كنم. دلم برات پر مي كشيد.
انگار قوت قلب گرفت و خودش را بيشتر نزديكم كرد ولي جوابم را نداد بهترين فرصت بود تا نگراني را از ذهنش پاك كنم.
- فكر مي كنم تا نيومدن وروجك بايد يه آپارتمان بزرگتر سه خوابه بگيريم تا تو راحت تر باشي. اينطور نيست؟
احساس كردم گريه مي كند. از معصوميتش بغضم گرفت. چند لحظه گذشت تا صورت خيسش را بالا گرفت و چند بار گونه ام را بوسيد. صورتش را ميان دو دست گرفتم و به چشمان قشنگش زُل زدم.
- مطمئن باش كه تو هميشه در قلب ما جا داري. حتي بيشتر از اين وروجك.
صداي زنگ صحبتمان را تمام كرد. با دستم اشك هايش را پاك كردم و گفتم :
- بلند شو برو پايين عزيز دلم. پدربزرگ برامون نهار آورده. درست نيست خودش از پله ها بالا بياد.

***
تكتم هم براي آمدن به خانه عفت خانم و آشنايي با آن خانواده موفق تمايل داشت عصر روز بعد همراه عزيز به دنبالم آمدند.
طفلكي عزيز، با آن هيكل چاق نفس نفس زنان تا بالاي پله ها براي همراهيم تا پايين آمد. هر كار او بيش از پيش شرمنده ام مي كرد.
به آدرسي كه از خانم دكتر گرفته بوديم رفتيم يك مجتمع شيك و بزرگ را در يك منطقه خوب يافتيم. تكتم ما را جلو در ورودي پياده كرد و ماشين را براي پارك به پاركينگ برد.
روي نيمكت محوطه مجتمع به انتظار تكتم نشستيم. با فكري كه در سرم بود از عزيز پرسيدم :
- عزيز جون، شما يك روز از عفت خانم خواسته بوديد كه ديگه به ديدنتون نياد پس چطوره كه حالا اينقدر به ديدنش مايليد؟
عزيز چادرش را مرتب كرد و گفت :
- اون صحبت مربوط به زماني مي شد كه حسرت بچه هاي او را مي كشيدم ولي حالا با وجود همراهيِ دختر و عروس خوشگل و خانمم چه مانعي براي ديدار مجدد وجود داره؟
حرف حسابي با دلي به وسعت دريا!
تكتم به ما ملحق شد و براي رسيدن به طبقه چهارم سوار آسانسور شديم. خيلي زود واحد شماره 14/ 1 را پيدا كرديم. زير چشمي به عزيز نگاه كردم. هيچ نشاني از استرس در او نديدم ولي خوشحالي اش كاملا آشكار بود. خوش به حالش كه مي توانست اينقدر مهربان و يكرنگ باشد.
وقتي تكتم زنگ را فشرد عزيز دسته گلي را كه خريده بود به من داد. پس از چند لحظه خود خانم دكتر با ظاهري آراسته و شيك همراه لبخندي متين در را گشود. سلامي خوشرو داد و مثل روز گذشته عزيز را در آغوش گرفت بعد از آن با ما احوالپرسي كرد و من تكتم را به او معرفي كردم.
با دعوت او وارد آپارتماني بسيار شيك، كوچولو و خيلي دلباز و روشن شديم. خانم ديگري پشت سر خانم دكتر بود كه در اولين نگاه مي شد حدس زد كه خواهر هستند.
او هم مثل خواهرش بسيار شيك و آراسته بود. با معرفيِ او به عزيز، در آغوش باز عزيز فرو رفت و عزيز در حالي كه او را به خود مي فشرد گفت :
- اين ديگه حتما افسانه جونه. به به خانمي شده. راستي راستي كه استادي برازندشه ماشاالله.
افسانه خواست دست عزيز را ببوسد كه او مانعش شد. صدايي از داخل اتاق پرسيد :
- فرزانه جان مادر مهمونات اومدن.
خانم دكتر با رضايت چشمكي به ما زد.
- آره مامان جون. بياييد ببينيد كي اومده.
يك صندلي چرخدار از اتاق كناري بيرون آمد نگاه ما چهار نفر به عزيز و او بود. عفت خانم در اولين نگاه عزيز را شناخت و در جا خشكش زد!
لحظه جالب و تكان دهنده اي بود!
من شخصا تنم از هيجان مور مور شد. عزيز لبخند به لب و اشك شوق به چشم به سمت او رفت.
او هم تكاني به خود داد و فريادي پر شعف كشيد.
- باورم نمي شه. بي بي جان شماييد.
طي چشم به هم زدني آن ها در آغوش هم هاي هاي گريه مي كردند. خانم دكتر اشك هايش را پاك كرد و خندان خواهرش را به من و تكتم معرفي كرد.
چند دقيقه بعد همه دور هم به روي مبل هاي پذيرايي نشسته بوديم و عزيز صندليِ كنار عفت خانم را اشغال كرده و دست او را در دست داشت. با لحني مهربان به نشانه همدردي اشاره به صندلي چرخدار از او پرسيد :
- چي كار كردي با خودت خواهر؟
عفت خانم سري با رضايت تكان داد و گفت :
- به ديدن اين روزها و موفقيت دسته گلهام مي ارزه. البته من هيچ وقت لطف خدا و كمك هاي پنهانيِ شما رو فراموش نمي كنم.
عزيز با دلخوري لب به دندان گرفت و مسير صحبت را عوض كرد.
- دختر كوچيكت كجاست؟
در همين موقع صداي چرخيدن كليد به در آمد و متعاقبش در گشوده شد به محض ديدن ما لبخندي زد و با سلامي بلند به طرفمان آمد. عزيز مشتاقانه خواست حركت كند كه او با فشاري به شانه اش نگذاشت. با لذتي وافر نه يك بار بلكه چند بار عزيز را بوسيد و گفت :
- فداتون بشم فرشته خانم؛ ذكر خير شما روزي نيست كه از دهن مامانم در نياد.
عزيز هم او را بوسيد و عفت خانم خوشحال معرفي كرد.
- حلال زاده بود. گرچه كه دايي نداره. كنيزتون فريده.
عزيز دست او را محكم فشرد و جواب داد :
- بگيد خانم ما، تاج سر ما، ماشاالله.
و سپس من و تكتم را هم كه به احترام فريده ايستاده بوديم معرفي كرد.
به زودي جمعمان گرم و صميمي شد. انگار كه چندين سال با هم دوست و آشنا بوده ايم. دخترهاي عفت خانم با آن همه تحصيلات و مقامات خيلي خونگرم و مهربان و خاكي با ما رو به رو شدند.
به قدري سرگرم گفتگو و بگو و بخند بوديم كه نفهميديم كي موقع شام شده.
بعد از شام و به خاطر دير وقت بودن مجيد با آژانس به دنبالمان آمد.
بعد از كلي برنامه ريختن و تنظيم وقت كردن دخترها كه بتوانند هر سه حاضر باشند تا جواب بازديد ما را البته با حضور همسرانشان بدهند، به يك ماه بعد موكول شد و در عين حال براي آشنا شدن با مجيد هر سه تا پايين محوطه مجتمع آمدند.
همانجا بود كه شوهر فرزانه و شوهر افسانه هم رسيدند و همه با هم آشنا شديم.
به اين ترتيب من دوران حاملگيِ بسيار شيرينم را شروع كردم. از همه طرف مورد توجه بودم. از طرف پدر و عزيز به گونه اي. از طرف احسان و سياوش به گونه اي شديدتر و از طرف دكتر خصوصي ام چند برابر!

***
يك هفته بعد از رفتن ما به خانه عفت خانم روز مادر بود.
غروب كه احسان آمد هديه مرا همراه دسته گل قشنگي تقديمم كرد. سياوش هم مثل سالهاي گذشته به نسبت خودش با پس انداز كردن پول توجيبي هايش برايم كيف قشنگي خريده بود.
براي شام نگفته مي دانستيم كه عزيز بي صبرانه منتظر ماست.
مجيد و خانواده اش بعد از ما رسيدند. پدر هر سال در اين شب هاي مخصوص و به خاطر دور هم بودن زودتر به خانه مي آمد.
كادوهايي را كه براي عزيز خريده بوديم روي ميز نهارخوري چيديم تا همه دور آن بنشينيم و عكس بگيريم بسكه او مهربان بود هر سال بچه ها هم به دور از چشم ما و غير از كادوهاي ما هديه اي براي او هر چند كوچك مي خريدند و عزيز آنقدر ذوق مي كرد كه آنها را براي سال بعد مشتاق تر مي كرد.
همگي داشتيم دور عزيز و پدرجون را براي گرفتن عكس پر مي كرديم كه صداي زنگي بي موقع ما را از اين كار باز داشت. مجيد داوطلبانه آيفون را جواب داد و پس از شنيدن صداي كسي كه پشت در بود لبخند به لب جواب داد :
- بفرماييد. شما رحمتيد!
و در حال گذاشتن گوشي با عجله گفت :
- زود باشيد بريز و بپاش ها رو جمع كنيد. عفت خانم و خانواده اش هستند.
فيلم تند شد و همه ما كه غافلگير شده بوديم با چه سرعتي پذيرايي را مرتب كرديم هيچكداممان به هيچ وجه انتظار آمدن بي خبر آن ها را نداشتيم ولي حضور گرم و صميمي شان كه همگي كادو به دست براي تبريك روز مادر آمده بودند جمع شادمان را گرم تر و شادتر كرد.
قسمت بود عكس آن سال را خانواده بزرگمان به دور عزيز و پدرجون و عفت خانم بگيريم.
وقتي با تشويق و دست حاضران كه حتي دكتر نيكنام شوهر فرزانه و دكتر سخايي شوهر افسانه همه جمع را ياري مي كردند عزيز مي خواست كادوهايش را باز كند ميان شوق و به شوخي گفت :
- روز پاتختي ام اينقدر كادو نداشتم!
شب بسيار خوبي را گذرانديم. عزيز بدون زاييدن كُلي بچه كه از صميم قلب دوستش داشتند به دور خود جمع كرده بود. پدرجون آشكارا از اين وضع لذت مي برد.


پايان فصل سيزدهم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:15 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل چهاردهم

دوران طلايي و فراز زندگي من همان سال و چند سال بعد از تولد دخترم بود.
سختي ها تمام شده و نوبت آساني بود. خصوصا كه بعد از سه ماه حالت تهوعم بر كنار شد و به گفته خانم دكتر كه خصوصي تر از ديگران ماهي دو بار آن هم رايگان معاينه ام مي كرد خودم و بچه در نهايت صحت و سلامت به سر مي برديم.
احسان خوشحالترين پدر بود و بي صبرانه و خستگي ناپذير مواظبتم مي كرد تا بچه اي سالم به دنيا بياورم.
در شش ماهگي دختر بودن جنين مشخص شد و از آن به بعد شيطنتهاي او را هر شب احسان زير دستش لمس مي كرد و با وجود از تيپ و هيكل در آمدنم به نظر احسان هر روز خوشگلتر از روز پيش مي شدم.
با پس اندازي كه اندوخته بوديم آپارتمان را با يكي بزرگتر و سه خوابه تعويض كرديم و از ماه هفتم عزيز مشغول آماده كردن سيسموني نوزاد شد و يك مهماني مفصل به اين منظور در خانه جديد برپا شد.
خوشبختي را با تمام وجودم حس مي كردم و به خيال بودم كه مشقتها تمام شده. غافل از خوابهاي روزگار بودم ولي كاش دنيا هميشه شيرين و به كام بود. مگر چه اشكالي دارد؟
عاقبت آذر ماه انتظارها به پايان رسيد و در روزي كه خانم دكتر مشخص كرده بود درد وحشتناك اما شيرين زايمان نيمه شب به سراغم آمد.
چندين شب بود كه دردهاي ضعيف كمر، خواب راحت برايم نگذاشته بود. اما اين درد فرق مي كرد. وحشتزده چشمهاي نيمه خوابم را گشودم و خواستم آهسته از تخت پايين بيايم ولي حركت هيكل بزرگ و ورم كرده ام خيلي زود احسان را بيدار كرد.
با ديدن چهره گرفته ام بيشتر از من دستپاچه شد. به سرعت به طرفم چرخيد و در پايين آمدن ار تخت كمكم كردو با وجود مخالفت من همان نيمه شب به خانم دكتر تلفن زد و بعد از گفتن جريان، خانم دكتر خواست كه با خودم صحبت كند.
از او به خاطر دير وقت تماس گرفتن معذرت خواهي كردم اما به نظر او احسان عاقلانه ترين و طبيعي ترين عكس العمل را انجام داده بود. او بعد پرسيدن مدت دردهايم توصيه كرد كه اگر به مشكلي مثل پاره شدن كيسه آب برخورد نكردم بعد از اذان صبح به بيمارستان بروم تا او هم به موقع برسد. سياوش ار صحبتهاي ما بيدار شده و مثل پروانه به دورم مي چرخيد.
دردهاي طاقت فرسا ساعت به ساعت نزديك تر مي شد طوري كه به دستهاي احسان چنگ مي زدم نيم ساعت بيشتر از تلفن زدن سياوش به عزيز نگذشته بود كه پدرجون او را در حاليكه سراسيمه بود آورد. وجود او برايم پشت گرمي بود. بالاخره قبل از اذان و در حاليكه دردهايم به اوج خود رسيده بود به بيمارستان رسيدم.
خانم دكتر هم با تلفن دوم ما خودش را رساند و وقتي براي زايمان مرا از همراهانم جدا مي كردند احسان تا جلوي در دستهايم را بوسه باران كرد.
با وجود خانم دكتر سعي مي كردم نترسم و در حين دردهاي وحشتناك مدام به خودم دلداري مي دادم كه به زودي و به خوبي تمام مي شود. آخرين ضربه و صداي گريه واضح بچه گويي آب بود به روي آتش. چشمهاي بسته ام را بستم و صداي دكتر را شنيدم.
- تموم شد. تموم شد. دخترت سالمه سالمه مامان خانم.
حس كردم اين لحظه ارزش آن همه درد كشيدن را داشت. خصوصا وقتي كه نوزاد كوچولو در ملافه ي پيچيده شده را پس از 15 سال حسرت، در آغوش كشيدم.
اولين ملاقات كننده ام كه از در وارد شد سياوش با دسته گلي به اندازه قد خودش بود. پرستارها كه با رساندن خبر زايمان من مژدگاني هاي خوبي از پدرجون و احسان گرفته بودند براي آوردن بچه از هم سبقت مي گرفتند.
با اشاره از احسان خواستم كه اجازه دهد اول از همه سياوش خواهرش را در آغوش بگيرد. چهره مشتاق سياوش در آن لحظه ديدني بود. لبه تختم نشسته بود. نوزاد را با حتياط در آغوش گرفته و آهسته سر انگشتان كوچك او را مي بوسيد و تا وقتي كه خودش رضايت نداد كسي خواهرش را از او نگرفت.
چيزي نگذشته بود كه اتاق خصوصي ام پر از ملاقات كننده كه به غير از پدر و سياوش و احسان همه خانم بودند شد. حتي عفت خانم هم همراه دخترهايش به ديدنم آمد و با آن وضعش شرمنده ام كرد.
او بعد از گذشتن اين مدت با عزيز مثل خواهر شده بود و عزيز بيشتر براي رعايت حالش به ديدنش مي رفت. طبق برنامه اي كه از قبل تنظيم كرده بوديم عزيز باز هم وظيفه مادري اش را به نحو احسن انجام داد و دو هفته در خانه ما ماند و پذيرايي از من و نگهداري از بچه را به عهده گرفت كه البته كمكهاي هما و هانيه هم كه به قول خودشان آرزوي اين كمكها را سالها داشتند بي اثر نبود.
در اين ميان احسان اعصابم را به هم ريخته بود. صبحها بايد به زور مي فرستادمش سر كارش و بعد از ظهرها يك ساعت زودتر بر مي گشت و بي توجه به مخالفت هاي ما تا آخر شب كه بخوابد بچه را در بغل داشت و اگر او لحظه اي از اين كار غافل مي شد، سياوش سمج تر از او جايگزينش مي شد.
بعد از دو هفته جشن نامگذاري نوزادمان را در خانه پدرجون برگزار كرديم و با توافق هم نامش را ستايش گذاشتيم چونكه پدرش قصد داشت بعد از خدا دخترش را ستايش كند.
ستايش با وجود اينكه نوزاد بود موهاي بلندي به رنگ مشكي داشت كه تا ابروهايش مي رسيد و به محض چشم باز كردن دو گوي آبي سير چشمانش جام جهان نماي زندگي ما مي شد. پوست سفيد و شيشه اي تنش به توصيف برادرش هلويي بود و هر موقع لباسهايش را عوض مي كردم سياوش و احسان در كنارش بودند و با چشمانشان قصد بلعيدن تن قشنگ و نرم او را داشتند.
مرخصي چند ماهه حاملگي داشتم و با اين حال عزيز هر روز و خواهر شوهرهايم هر چند روز به من سر مي زدند و ريزه كاريهاي بچه داري را به من ياد مي دادند.
ستايش نوزاد بي دردسر و ساكتي بود و هنوز چند ماه نگذشته بود مورد ستايش عمه ها، عمو حسام، دايي، عزيز و مخصوصا پدرجون بود. فربد و فرگل تا به ما مي رسيدند دعواي بغل گرفتن ستايش به قوت خود باقي بود! وضع پدرجون از همه خنده دار تر بود. به خاطر سردي هوا تا دو روز رفتنم به خانه آنها به تاخير مي افتاد بين روز اگر شده نيم ساعت از كارش مي زد، دفتر را به همكارانش مي سپرد و به ديدن ستايش مي آمد. سير كه او را مي بوسيد و مي بوييد بعد از دعوا كردن من به خاطر تاخيرم، به قول خودش با انرژي تازه كسب كرده به دفترش باز مي گشت.
سياوش هفته اي نبود كه با پول تو جيبي اش گل سري براي خواهرش نخرد و احسان خيلي پرشورتر از او با وجود آن همه لباس سيسموني هر وقت چشمش به لباس چين چيني و قشنگي مي افتاد بدون توجه به قيمت بالاي لباس آنرا مي خريد و اصرار هم در پوشيدن آن لباسها به تن نوزاد داشت. اعراضات من هم به هيچ وجه اثري نداشت.
از حسام با آن اخلاق خشكش ديگر هيچ كس توقع نداشت كه آنقدر مشتاق دختر ما باشد او كه قبل از اينها در رفت و آمد با ما جنبه احتياط را رعايت مي كرد، حالا تقريبا هفته اي يك بار، عصر جمعه كه باشگاه تعطيل بود همراه سوسن و روزبه به خانه ما مي آمد و تا او و روزبه بودند ستايش به كس ديگري نمي رسيد.
رابطه او با سوسن خيلي بهتر شده بود اما نمي شد گفت به خوشبختي ما هستند چونكه هر كدام به خاطر روزبه سعي در اين بهتري اوضاع داشتند نه براي خودشان. ولي تا همينجا هم جاي شكر داشت.
عيد آن سال قشنگترين عيد و بهار بود چونكه در كنار سفره هفت سين دختر خوشگلمان هم مثل زيباي خفته خوابيده بود و مرتب نفس مي كشيد.
ستايش به چهار ماهگي كه رسيد ديگر كاملا مي خنديد و احسان معتقد بود كه او را مي شناسد. تا كمي دير به خانه مي رسيد و اگر همان موقع دخترش در حال گريه بود فورا او را بغل مي گرفت و مي گفت :
- اين گريه به خاطر اينه كه من دير كرده بودم.
و جالب اينكه در اينطور مواقع وقتي ستايش به بغل پدرش مي رسيد آرام مي گرفت و مي خوابيد.
سياوش هم براي درس خواندن و رسيدگي به ستايش ساعت گذاشته بود. شايد از ساعت درس خواندنش زده مي شد ولي از رسيدگي و بازي با خواهرش، هرگز!
دو ماه آخر تحصيلي را مرخصي بدون حقوق گرفتم تا با وصل آن به تعطيلات تابستان بيشتر به دخترم برسم. به گفته خانم دكتر شيرم خيلي به بچه مي ساخت و ستايش 6 ماهه توپول و قشنگ شده بود و از بوسه هاي آبدار اطرافيانش در امان نبود.
اولين دندانش را كه درآورد احسان همه را بيرون به شام دعوت كرد و عزيز برايش آش مخصوص پخت. 8 ماهگي ستايش چهار دست و پا مي رفت و وقتي احسان و سياوش هم كارش را تقليد مي كردند غش غش مي خنديد و دل همه ضعف مي كرد.
وقتي ستايش 9 ماهه شد به اجبار بايد به سر كار برمي گشتم. دوري چند ساعت از او برايم رنج آور بود اگرچه مي دانستم عزيز خيلي بهتر از خودم به او مي رسد. خوشبختانه غذاي كمكي مي خورد و از اين بابت مشكلي نداشتيم.
تولد يك سالگي ستايش را در خانه خودمان برگزار كرديم و سوسن كه براي پر كردن اوقات فراغتش به كلاس سفره آرايي رفته بود از صبح به كمكم آمد و همه غذاها را او و عزيز پختند.
رسيدگي و مراقبت از ستايش مشكل شده بود. تازه پا باز كرده و همه جاي خانه را مي گشت و تا مي توانست از خرابكاري كم نمي آورد ولي هيچ كس حتي خودم حق از گل نازكتر گفتن به او به خاطر پدرش نداشتيم. از خوشختي هيچ چيز كم نداشتيم. سياوش با آن قد بلند و هيكلي كه مانند يك كرد اصيل صاف و چهار شانه بود مراحل موفقيت را در سال سوم دبيرستان با استعدادهاي درخشان مي گذراند.
هر زمان كه براي موردي پدرش را احضار مي كردند احسان با سينه جلو داده و افتخار حاضر مي شد و به وجود پسر رشيدش مي باليد.
اولين كلمه اي كه ستايش ياد گرفت و با زبان آورد دادا به معني داداش بود كه همين باعث مي شد برادرش بيشتر برايش غش و ضعف برود.
همه ي دنيا را قشنگ و زيبا مي ديدم و خوشبختي در دستانم بود. به قدري اين خوشبختي زياد بود كه نگرانم مي كرد. علت اين نگراني را نمي فهميدم ولي وقتي صداي خنده شاد ما وقتي كه ستايش شيرين كاري مي كرد در سقف خانه مي پيچيد بي اختيار دلم مي لرزيد.
ستايش يك سال و نيمه بود كه بيشتر كلمات را مي گفت و با لحني شيرين آنها را سر هم كرده و جملاتي مي ساخت. زبل و وروجك بود و مي فهميد مورد توجه همه هست به همين خاطر با حركات و حرفهاي قشنگ بيشتر جلوه مي كرد.
نگراني سمجي كه گريبانگيرم بود از بعد از تولد دو سالگي ستايش بيشتر شده بود. يك بار كه آن را با عزيز در ميان گذاشتم به شدت مرا دعوا كرد و خواست كه اين افكار را از خودم دور كنم، ولي نمي شد!
خصوصا سفرهاي كاري احسان بيشتر عذابم مي داد و اگر كمي دير تلفن مي زد پشت تلفن با او دعوا مي كردم!
سياوش همچنان جزو نفرات اول دبيرستان در سال آخر يعني پيش دانشگاهي بود. ستايش وابستگي شديدي به او پيدا كرده بود و براي اينكه مزاحمتي براي درس خواندن او به وجود نياورد به هزار ترفند متوسل مي شديم و در بيشتر مواقع طوري ترتيب مي داديم كه يعني داداش بيرون رفته. بلافاصله من او را به دستشويي مي بردم و سياوش آهسته به اتاقش برمي گشت و در را از داخل قفل مي كرد.
همه ي اينها براي ما كه تا مدتها خانه اي سوت و كور داشتيم نعمت محسوب مي شد.
خوشبختي مثل شاخه گلي شاداب و قشنگ در صحراي زندگي است. خدا نكند گرداب حوادث گذري به آن صحرا بزند زيرا يا گل را مي كند يا خم و پژمرده مي كند.


پايان فصل چهاردهم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:16 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل پانزدهم - 1

زندگي چيست؟ خون دل خوردن پشت ديوار آرزو مردن!
افسوس كه دنياي تنگ نظر چشم ديدن خوشبختي ما را نداشت.
اول تابستان بود. احسان به همراه گروه استوديو به يك سفر كاري غرب و تهيه يك فيلم مستند از مناطق جنگي رفته بود. شب پيش تلفن زده و محل اقامتشان را خرمشهر ذكر كرده بود.
صبح آن روز هم با دلشوره بيدار شدم چونكه شب خواب بدي ديده بودم. احسان داخل چاهي عميقي افتاده بود و من و سياوش و ستايش لبه چاه خم شده و با فرياد و گريه او را صدا مي زديم.
اَه چه خواب بدي بود. از تختم پايين آمدم، صدقه كنار گذاشتم تا به محض بيرون رفتن آنرا داخل صندوق بيندازم. نه هيچ اتفاقي نمي افتد. همه چيز رو به راه است و شيطان را از خودم دور كردم.
خانم مدير تلفن زد و خواست براي مرتبي نمراتم سري به مدرسه بزنم. سياوش امتحانات آخر سال را تمام نكرده بود. همان روز، آخري را داشت و قرار بود ساعت 10 برود.
ستايش را صبحانه دادم. آماده اش كردم و وقتي فهميد به خانه عزيز مي رويم جلوتر از من كفشهايش را عوضي پوشيد و جلو پله ها منتظرم ايستاد.
او را به عزيز سپردم و به مدرسه رفتم. كار باعث شد كه خواب شب گذشته را به كلي فراموش كنم. ظهر به دنبال ستايش رفتم و هرچه عزيز اصرار كرد ناهار بمانم قبول نكردم. قبل از خداحافظي، عزيز يادآوري كرد كه بعدازظهر از فريده دختر كوچك عفت خانم كه حالا مطب دندانپزشكي داير كرده براي لكه دندان ستايش نوبت گرفته.
ستايش را روي صندلي جلو گذاشتم و كمربند ايمني او را بستم و تا رسيدن به خانه تعريف هاي شيرينش را گوش كردم اينطور كه سر هم مي كرد با عزيز به نانوايي رفته و عزيز از دور او را بغل گرفته و تنور نانوايي را نشانش داده بود برايم مي گفت كه يكي از نانها را او تا خانه آورده و من هم در انجام اين كار مهم تشويقش مي كردم.
سرايدار مجتمع برايم دست بلند كرد و گفت :
- خانم فرهمند مهمان داريد. توي محوطه منتظرتون هستن.
و اشاره به آن سمت كرد. با كمال تعجب از دور ماشين حسام را ديدم كه خودش كنار آن ايستاده بود و تا مرا ديد سرش را از پنجره به داخل برد و خطاب به كساني كه داخل آن بودند چيزي گفت.
كنار آنها پارك كردم و پياده شدم. به حسام سلام كردم و دلم ريخت. چشمهاي او قرمز و متورم بود. به سمت ستايش خم شد و جواب سلامم را داد. سوسن و هما از ماشين پياده شدند. هما همانجا ماند ولي سوسن به طرفم آمد. صورتم را به صوتش چسباند، يخ بود. هما جواب سلامم را با حركت سر داد. چشمهاي او هم باراني و غمگين بود. به حال خودم نبودم. از سوسن پرسيدم :
- چي شده سوسن جون؟ شما اين موقع روز اينجا چي كار مي كنيد؟ چرا آقا حسام اداره نيست؟
زير بازويم را گرفت و بدون توجه به هما و حسام مرا به سمت ساختمان برد.
- هيچي صبح به حسام زنگ زدن و گفتن آقا احسان افتاده پاش شكسته. قراره با هواپيما بفرستنش. اومده كه با سياوش بره دنبالش.
زبانم ياراي اينكه بپرسد پس چرا اينها گريه كرده اند را نداشت! نفهميدم چطور به آپارتمان رسيدم سوسن كليد را از دستهاي لرزانم گرفت و آنرا باز كرد. چند دقيقه بعد حسام و هما هم بالا آمدند.
گريه آنها دليل واضح همه چيز بود. بدنم بي حس بود. هما روي مبل افتاد و صداي گريه حسام با اين سخنان :
- تسليت براي همه مون مژگان خانم. صبح زود امروز احسان پاشو گذاشته روي يه مين به جا مونده از دوران جنگ.
سوسن ستايش را به اتاقش برده بود. سياوش كليد به در انداخت و با ديدن اين صحنه خشكش زد و به در تكيه داد. سلام روي لبهايش ماسيد. هما ضجه زد :
- سياوش جان. باباي نازنينت پر كشيد عزيزم. شهيد شد!
سياوش را ديدم كه تلو تلو خوران به در خورد و افتاد. با اينكه برايم غير قابل قبول بود ولي در يك لحظه فكر موذي يتيم شدن بچه ها و بيوه شدن خودم در سن 37 سالگي مثل چنگك به جگرم انداخت.
ديگر چيزي نفهميدم.

***
اوه، اين همه دوست و فاميل و آشنا يك جا در اين هواي گرم چه مي كنند؟ همه ي اقوام دور و نزديك، همسايه هاي خودم، عزيز و مادرشوهرم، حتي همكارهايم، دوستانم. اي بابا مادرشوهر نازنين هم هست! دخترهاي عفت خانم، اِ فريده اينجا چيكار مي كنه؟ قرار بود ستايش رو ببرم دندون لك افتادش رو ببينه.
يك عالمه كار دارم. اما چرا سوار اين صندلي چرخدار همراه اين جمعيت به جلو مي رم؟ چرا صداي قرآن مياد؟ مگه چه كسي مرده؟ احسان؟ نه، نه خودم تلفني با اون صحبت كردم. نه، نه واي نه. خدايا نه، نه.
پس چرا حسام سياه پوشيده؟ چرا شونه هاي پهن و صاف پسرم داخل لباس مشكي اينطوري افتاده؟ پس چرا پدرجون سياه پوشيده و روي دستهاي مجيد بي حال افتاده. آخ پس چرا عكس احسانم داخل قاب سياهه؟ چرا هما و هانيه ضجه مي زنن؟ چرا چرا آخه چرا؟! ....
در ميان همان هياهو نفرين مادرشوهرم كه در همه روزهاي سختي ام آزارم مي داد دوباره در مغزم پيچيد. اون مدام مي گفت :
روز خوش نبينه كسي كه حسامم رو به اين روز انداخت. ولي آخه من چه تقصيري داشتم.
همه چيز رو مي ديدم و بي صدا و مبهوت قبل از خاكسپاري شاهد مراسمي بودم كه از طرف صدا و سيما برگزار شد. با اينكه گريه نمي كردم ولي دلم مي خواست تواني مي داشتم و از روي آن صندلي بلند مي شدم و همه ي مراسمشان را به هم مي ريختم! ولي نمي شد. پاهام فلج شده بود!
با صبوري همه چيز را نظاره گر شدم بدون اينكه درك كنم. گاهي كه تاريكي جلو چشمم را مي گرفت خيسي آب روي صورتم و بوي گلاب را حس مي كردم و پشت سر آن چند جرعه آب شيرين كه از گلوي چوب شده ام پايين مي رفت. جزءِ آخرين كساني بودم كه خشك شده به روي صندلي و چشم به گور سرد و عكس روي آن داشتم به چشم هاي خندان عكس نگاه كردم و در دلم با او نجوا كردم.
- كجايي بي انصاف؟ مگه نمي دوني ستايش فقط دو سالشه. آخه وقتي كه پرسيد بابا كجاست چه جوابي بهش بدم؟ بي انصاف سياوش سال ديگه كنكور داره. حمايتت كجا مي ره؟ بي انصاف تعهدت در قبال مهريه من چي مي شه؟ يعني مدتش همين 17 سال بود؟
فريادم را در گورستان شنيدم.
- بي انصاف. بي انصاف.
و به زحمت خودم را از روي ويلچر به روي گور انداختم تا او را در آورم.
در طي مراسم هرچه را به هوش بودم در بهت و ناباوري بود وگرنه از فشار قرص هاي آرام بخش بيشتر بيهوش بودم. عمق فاجعه را بعد از مراسم و خلوت شدن و پراكندگي آن همه جمعيت درك كردم خصوصا شبها كه روي تخت خودم در اتاق خودم و خانه خودم نبودم و بازوي گرم و امن احسان را به زير سر نداشتم!
نمي دانم چند روز از اين اتفاق هولناك گذشته بود كه ستايش را ديدم و اينطور كه فهميدم تمام آن مدت را به اتفاق فرگل در خانه مادر تكتم به سر مي برده است.
تا مرا ديد و خواست به طرفم بدود، جا خورد. اينطور كه معلوم بود به شدت وضع جسمي و چهره ام در آن چند روز دگرگون شده بود. با نگاهي دقيق تر براي اينكه مطمئن شود اين اسكلت از گور كشيده شده همان مامان شادابش است ناگهان با سرعت دويد و خودش را در آغوشم انداخت.
اشك هاي خشك شده ام دوباره سرازير شد. او را مي فشردم و مي بوييدم. بوي تن احسان را در او مي يافتم. آخر اين تن ظريف و ناز دائما در آغوش پدرش بود! حتي شب ها در كنار بابا مي خوابيد تا خوابش ببرد! با شنيدن قصه هاي بابا به خواب ناز فرو مي رفت.
هميشه تا احسان از سفر برگردد كُلي بهانه گيري مي كرد، طوري كه سياوش با وجود آن همه درس هر طور او مي خواست جايگزين پدر مي شد. حالا اينبار چه كنيم؟ اينبار چه جوابي به او بدهيم؟
خودش را بيشتر روي زانوهايم جمع كرد دستش را محكم دور گردنم قلاب كرد تا مطمئن شود ديگر از من جدايش نمي كنند. نگاه دلخوري به فرگل كه همراه ديگران گريه مي كرد انداخت و به من گفت :
- ماماني، من ديگه با فلگل( فرگل ) قهلم ( قهرم ).
شدت گريه و بغض داشت خفه ام مي كرد چونكه بعد از اين مدت اولين بار بود كه اينطور كامل گريه مي كردم.
فقط توانستم به نشانه چرا؟ سر تكان دهم.
- بلاي ( براي ) اينكه نمي ذاشت بيام پيش شما.
با دست هاي كوچولو روي گونه هاي خيسم دست كشيد و با نارضايتي پرسيد :
- اَاَ مامان چلا ( چرا ) اينگد ( اينقدر ) گِيه ( گريه ) مي كني؟
مجيد جلو آمد كه او را از من بگيرد. شدت گريه و دست هاي او كه بيشتر دور گردنم قلاب شد حالم را دگرگون كرده بود.
- نمي يام. نمي يام. نميام خونه مامان بزرگِ فلگل ( فرگل).
مجيد نتوانست او را از من جدا كند، پس با اشاره من عقب كشيد. كمي كه آرام گرفت فقط آغوش برادر تكيده اش را به آغوش من ترجيح داد و وقتي كه خوابش برد او را در كنارم گذاشت.
خانه هميشه دلباز و شاد عزيز، گرفته و مغموم بود. هيچكس نه بلند حرف مي زد و نه مي خنديد. دائما در اتاقم بودم و خاطرات گذشته را مرور مي كردم . ستايش فعلا هر روز در جايي به سر مي برد. يا عمه هايش يا عمو حسام او را مي بردند تا فعلا من آسايش بيشتري داشته باشم ولي شب ها كه مي آمد خصوصا قبل از خواب از بابا مي پرسيد و اينكه چرا دير كرده. سوال غريبش نمك به دل ريشم مي پاشيد.
هنوز به خانه خودمان نرفته بودم و اگر چيزي لازم داشتم حتما پدرجون با مجيد، سياوش را در رفتن و برگشتن همراهي مي كردند تا تنها به خانه اي كه همه خاطرات پدرش بود نرود.
كمر پدرجون از اين مصيبت خم شده بود و دور چشم هاي هميشه خندان عزيز كبوديِ غم نشسته بود ولي با اين همه كمر خدمت براي من و بچه هايم بسته بود و از مهمانان كه از همه شان گريزان بودم پذيرايي مي كرد. روزگار چهره زشت و كريهش را به ما نمايانده بود و نشيب سخت زندگي را مي گذرانديم.
بدترين تابستان عمرم را گذراندم. سياوش كه قصد داشت يك هفته بعد از امتحاناتش بلافاصله براي كنكور سال آينده شروع به درس خواندن كند لاي يك كتاب را هم باز نكرده بود.
صحبت هاي بي امان ولي منطقيِ اطرافيانم باعث شد تن بيمارم را تكاني بدهم و از اتاق بيرون بيايم.
در مدت سه ماه گذشته فقط براي رفتن به بهشت زهرا و حمام و توالت از اتاق بيرون آمده بودم خصوصا صحبت هاي فرزانه تاثير خودش را گذاشت. او عقيده داشت كه بيشتر براي آسودگي خيال سياوش كه سال سرنوشت سازي را پيش رو داشت بايد به خودم مسلط مي شدم و يا لااقل جلوي او اينطور نشان مي دادم.
بعد از يكي دو روز تمرين كه البته با گريه هاي عميق به روي شانه هاي مطمئن عزيز همراه بود تصميم گرفتم به خانه ام برگردم. سياوش از اين تصميم خوشحال و راضي به نظر مي رسيد ولي پدرجون مخالف بود و مي خواست كه براي هميشه با آنها بمانيم. نه نمي شد. براي پدرجون توضيح دادم كه به خاطر سياوش بايد بروم.
يك شب من و مجيد نشستيم و با سياوش صحبت كرديم. دلشكسته تر از من و همراهم گريه كرد. مجيد برايش گفت كه بايد حركت كند و آرزوي پدرش كه همان موفقيت او بود برآورده كند و افتخار مادرش شود.
همان شب براي اولين بار بعد از مرگ احسان خوابش را ديدم كه مدام سياوش و ستايش را صدا مي كرد. خوابم را كه در كنار ميز صبحانه براي عزيز و پدرجون تعريف كردم هر دو معتقد بودند كه روح او نگران بچه هاست به همين خاطر عزم سست شده ام را جزم كردم. ظهر بود كه پدرجون به دنبالمان آمد. عزيز هم همراهمان با ناهاري كه پخته بود آمد.
بعد از نزديك سه ماه به خانه ام قدم گذاشتم. خانه اي كه قدم به قدم وجود احسان در آنجا حس مي شد. نيم ساعت اول را پدرجون با ستايش در محوطه به بازي گذراند كه حال زار ما را نبيند.
هما و هانيه قبلا آمده بودند. خانه اي را كه فكر مي كردم با گذشت سه ماه زير هاله اي از گرد و غبار است تميز و آراسته كرده و هرچه وسايل شخصي از احسان بود را جمع كرده و در كمدي قفل زده بودند.
هيچ چيز كه نشانگر وجود او باشد را جلو چشم ما نگذاشته بودند حتي به جاي تخت بزرگ و دو نفره اتاقمان تختي غريب و تك نفره جايگزين شده بود.
از زنده شدن خاطرات همسر رفته ام دوباره حالم بد شد اما عزيز اينبار بدون ملاحظه و با ناراحتي مرا دعوا كرد و تهديد، كه حالا كه اينطور شد ما را دوباره به خانه خودش برمي گرداند.
سياوش شانه هاي خسته ام را به نرمي ماساژ داد و كمكم كرد تا صورتم را بشورم وقتي آهسته كنار گوشم گفت :
- مامان به خاطر ستايش بايست.
فهميدم كه پسرم چقدر بزرگ شده.
اولين نهار خانه بي پدر را با عزيز و پدرجون دور ميز خورديم و عاقبت غروب آن ها را به اصرار روانه خانه شان كرديم. نگراني را در چهره هايشان مي خوانديم. قول دادم به خودم مسلط باشم و طاقت آوردن را از همين شب اول تمرين كنم.
بلافاصله بعد از رفتن آنها هما و هانيه به ديدنمان امدند. از زحماتشان تشكر كردم و باز همپاي هم گريه كرديم. با رفتن آنها تلويزيون را با صداي بلند روشن كردم تا فرصتي به يادهاي خسته ندهم .
با كمك سياوش شام پختم و ستايش با كمك سياوش ميز را چيد. وقتي از داخل كابينت بشقاب برمي داشت پرسيد :
- ماماني بَلاي ( براي ) بابا هم بشقاب بذالَم ( بذارم)؟ امشب كه اومديم خونمون بابا مياد؟
ليوان از دستم افتاد و با صداي بلند شكست. ستايش برگشته و جا خورده نگاهم مي كرد! سياوش بلافاصله خم شد و در حال جمع كردن خورده شيشه ها ستايش را عقب كشيد.
- برو كنار عزيزم كه خورده شيشه ها به دست و پات نره.
بغلش گرفت و او را بيرون گذاشت و به آرامي برايش توضيح داد.
- براش بشقاب بذار ولي ممكنه به اين زودي ها برنگرده. تا اون موقع هر چي خواستي به خودم و مامان بگو. شب ها هم خودم برات كتاب مي خونم . باشه خواهر جون!
ستايش از روي ناچاري سر تكان داد و در جواب بوسه سياوش گونه او را بوسيد.
سياوش كمك كرد تا فضاي شام خوردن را گرم و شاد نگه داريم و وقتي ستايش را براي خوابيدن در تختش گذاشتيم قصه هاي شبانه را نوبتي كرديم. آن شب نوبت سياوش شد.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:17 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل پانزدهم - 2

زندگي تازه ي بي احسان را شروع كرديم. چاره اي نبود. بايد باور مي كرديم كه جسمش را در كنارمان نداريم ولي بوي روحش حس مي شد. اگر گريه مي كردم در خفا و بيشتر در خلوت شب هايم بود تا بچه ها را ناراحت نكنم.
نگهداري از ستايش بسيار سخت شده بود. در اين مدت بسكه همه به خواهش دلش رفتار كرده بودند بسيار لوس شده بود و با سماجت هر چه را مي خواست به دست مي آورد.
گاهي از دستش عصباني مي شدم و مي خواستم بر سرش فرياد بزنم ولي به شدت خودم را كنترل مي كردم. مثلاً روان شناسي خوانده و زماني مشاور خوبي بودم و مي دانستم كه منشا عمده اين ناسازگاري ها خلاء نبود پدر بود پس بايد به طرق مختلف رفتار مي كردم تا به محيط به اجبار به وجود آمده عادت كند.
با شروع اول مهر سياوش درس را از سر گرفت و من كار را.
با بيرون آمدن از محيط خانه و سر كردن با بچه هاي مدرسه حال بهتري پيدا مي كردم.
صبح زود بيدار مي شدم تا وقت بيشتري براي رسيدگي به بچه ها داشته باشم. صبحانه را آماده مي كردم و با اينكه سياوش مي گفت، با ماندن ستايش در خانه مشكلي ندارد ولي عزيز داوطلب نگهداري هر روزه از او بود تا محيط آرام تري براي سياوش فراهم كنيم. هميشه مديون عزيز بوديم.
در جايي خوانده بودم كه بهترين راه گريز از افكار ناراحت كننده و بي خوابي كار مداوم است و البته به نظر من هم بسيار مؤثر بود به شدت كار مي كردم. چه در خانه و چه در محيط كار. حتي گاهي از خواب نيمروزي هم چشم پوشي مي كردم تا لااقل بتوانم چند ساعت كوتاه را شب ها بدون قرص خواب بخوابم.
از عزيز ياد گرفته بودم كه اگر نيمه شب بيدار مي شوم و خوابم نمي برد اجازه فكركردن به خودم ندهم. بلند مي شدم وضو مي گرفتم و براي عزيز از دست رفته ام نماز و قرآن مي خواندم. جدا كه راه حل خوبي بود. وقتي سپيده صبح مي زد آرامش داشتم و با نيروي بهتري با زندگي دست و پنجه نرم مي كردم.
سياوش با دقت وقت تنظيم كرده و دائما در حال درس خواندن بود و براي رسيدن به موفقيت از طرف همه حمايت مي شد هر كتابي كه لازم داشت تا لب تر مي كرد فربد يا دايي مجيد و يا عمو حسام برايش تهيه مي كردند.
همه ي ما و حتي پدرش كه خيلي خوابش را مي ديد در انتظار ثمره دادن تلاشهاي بي وقفه اش بوديم.
زمان خوب يا بد در حال گذر بود. جمعه ها، البته بدون حضور ستايش همراه سياوش بر مزار احسان حاضر مي شديم. با گذشت زمان، خواهي نخواهي نبودش را باور كرده بوديم و حتي ستايش كوچولو.
عيد غمگين آن سال با عيدهاي ديگر قابل مقايسه نبود. براي اولين بار ستايش را بر سر مزار پدرش برديم. كم و بيش چيزهايي را درك مي كرد. بدون پرسيدن سوالي به عكس قاب شده احسان نگاه مي كرد ولي گوشه ي مانتويم را محكم چسبيده بود. مدت كوتاهي از ماندن ما در آنجا نگذشته بود كه هما و هانيه و حسام هم همراه خانواده هايشان آمدند. جمع عيد آن سال ما، در كنار احسان به سر آمد.
با ديدن فربد و سياوش كه ميان جمعيت خرما مي چرخاندند قلبم فشرده شد. روز بعد عفت خانم در خانه عزيز لباس مشكي ام را از تنم بيرون آورد. كت و دامن بنفش تيره اي برايم خريده بود كه به احترامش قبول كردم و همان روز پوشيدم ولي تا سالگرد احسان همانطور سياه پوش ماندم. مراسم سالگرد را بر مزارش برپا كرديم. يك سال بدون او سر كرده بوديم. يك سالي كه سختي اش يك قرن بر ما گذشته بود.
از روز بعد لباسهاي تيره را جايگزين لباس مشكي كردم. چونكه عزيز عقيده داشت روحيه ي بچه ها را با لباس مشكي ضعيف مي كنم.
گذشت يك سال از فوت ناگهاني همسرم باعث نشده بود كه حتي يك روز از خاطرم فراموش شود. هنوز شبي نبود كه از يادآوري خاطرات خوبش گريه نكنم.
طريقه ي آشناييمان در آژانس مسافرتي، نامزدي و عروسيمان، جبهه گرفتن ها در مقابل رفتارهاي مادرش، حامله نشدن و رفتارهاي مهربان او، شبي كه پيشنهاد دادم ازدواج كند و سيلي ام زد، تنها زماني بود كه قهر ما دو شبه شد. ورود سياوش به زندگيمان و مهرباني هايش به او، عكس العملش در برابر حاملگي من، زماني كه دست به روي شكمم مي گذاشت و حركتهاي بچه را دنبال مي كرد. وقتي كه براي اولين بار ستايش را در آغوش گرفت و عاشقانه با نگاه از من تشكر كرد. بچه بازيهايش با ستايش، وقتي كه براي او قصه مي گفت با شير قصه شير مي شد، با خرس خرس مي شد و با الاغ، الاغ مي شد و عوض خواباندن ستايش، او را غش غش مي خنداند.
كاش اينقدر مهربان نبود. كاش اينقدر برايم گل نمي خريد تا حالا با ديدن گلدان غريب بي گل دلم نسوزد كاش لااقل يك خاطره بد از او داشتم تا مي توانستم راحتتر با نبودش بسازم. كاش با آن همه محبت اسيرم نمي كرد. كاش فقط كمي بد بودي احسان. كاش!
از لحاظ مالي هيچ مشكلي نداشتيم چونكه حقوق ماهيانه احسان به علاوه مبلغي كه به عنوان بيمه حوادث به خانواده اش تعلق گرفت از لحاظ مالي تامينمان مي كرد. تنها مشكل، خلا نبودن وجود پر مهر و محبت خودش بود.
با وجود دل شكسته خودم كم كم ياد گرفته بودم كه جلوي بچه ها قوي باشم و بخندم و غصه نبود همسرم را در خفا با خود حمل كنم. ولي هر وقت دستهاي ستايش را كه كپي دستهاي پدرش بود مي گرفتم نمي توانستم از ريختن دو قطره اشك خودداري كنم.
در يك سال گذشته مشكل بي پدري را پدرجون و دايي و عمو حسام تا حد زيادي براي ستايش پر كرده بودند تا كم كم با وضع موجود كنار آمد.
درد پاهايم كه بعد از فلج چند روزه ي عصبي عارضم شده و رهايم نمي كرد بر مشكلاتم افزوده بود. دكترم در كنار داروهايي كه تجويز كرد ورزش را بهترين راه درمان تشخيص داده بود كه با كم حوصلي از آن سر مي زدم و عاقبت اين بار هم عزيز بود كه مصرانه پي گير اين قضيه شد و با جستجو كردن در حوالي خانه ام باشگاهي پيدا كرد و با اينكه خودش نمي توانست ورزش كند هر روز با من مي آمد و همانجا مي نشست تا مجبور به اين كار شوم. و البته با لطف عزيز بعد از گذشت مدتي تاثيرش به روي پاهايم معجزه آسا بود.
حتي ورزش باعث شده بود تحرك بيشتري داشته باشم و خسته تر شوم و شبها كمي بهتر بخوابم! خواهي نخواهي سرنوشتم اينطور رقم خورده بود و چاره اي جز پذيرش آن نبود.
بالاخره مهمترين مساله كه امتحان كنكور سياوش بود حل شد. روز امتحان از زير قرآن گذشت. دستم به قد بلندش نمي رسيد. پس با خنده خم شد و گذشت. با رفتنش مدتها پشت سرش ايستادم و برايش دعا خواندم كه موفق شود. ستايش هم در كنارم ايستاد و سوره هاي كوچكي را كه از عزيز ياد گرفته بود به تقليد از من زير لب زمزمه كرد خدا را شكر كه تنها نرفت. فربد به دنبالش آمده بود. آنها از بچگي براي هم دوستاني خوب و صميمي بودند او سال گذشته رشته معماري دانشگاه كرج قبول شده بود ولي معتقد بود كه سياوش پزشكي دانشگاه تهران را كمتر نخواهد زد. ولي عزيز معتقد بود همه چيز به خواست خدا مربوط مي شود.

***
- حالا كه بهانه ي كنكور سياوش رو داشتي ببينم ديگه چه بهونه اي دست و پا مي كني.
- بهانه نيست سوسن جون. باشه چشم به هما و هانيه هم قول دادم آخر شهريور حتما دسته جمعي به شمال مي ريم فعلا كلاسهاي ژيمناستيك ستايش هست. در ضمن تا خيالم از جواب كنكور سياوش راحت نشه سفر بهم نمي چسبه.
سوسن بود كه اصرار مي كرد با آنها به جشن عروسي پسر دايي اش به بم بريم. مي دانستم اين از لطفش است تا بعد از مراسم سالگرد روحيه اي تازه كنم ولي واقعا حوصله ي جشن و سر و صداي پايكوبي را نداشتم. از طرفي تحمل گرماي اواسط مرداد ماه برايم طاقت فرسا بود. ولي او دست بردار نبود.
- خوب آخر شهريور هم مي ريم. مطمئنم تا حالا بم رو نديدي. ديدن ارگ قديم و جديد خالي از لطف نيست. قول مي دم خيلي بهت خوش بگذره.
- حتما همينطوره كه مي گي ولي واقعا آمادگي سفر رو ندارم. شما بريد. اميدوارم بهتون خوش بگذره.
- لااقل بذار بچه ها رو ببرم.
- من بيشتر به خاطر كلاس ژيمناستيك ستايش نمي يام. حالا اون جلوتر از من بره. نه متشكرم سوسن جان.
- باشه اصرار نمي كنم ولي واقعا دوست داشتم بيايي.
- خيلي لطف داري عزيزم. راستي مگه آقا حسام مسابقه نداره.
- چرا اما زود برمي گرديم. با كلي خواهش و تمنا راضي شده بياد.
دو روز بعد از رفتنشان بود. طبق معمول صبح زود بيدار شدم. تا بچه ها خواب بودند كمي به كارهاي خانه رسيدم. فنجاني چاي براي خودم ريختم و روي ميز آشپزخانه گذاشتم. بر حسب عادت راديوي آشپزخانه را روشن كردم. آن روز جمعه بود. اتفاقاً نزديك ساعت 7 صبح بود. زنگ اخبار بامدادي نواخته شد و با شنيدن اولين خبر تاسف بار فنجانم نيمه ماند.
- با عرض تسليت خدمت هموطنان عزيز به اطلاع مي رسانم كه زلزله اي با قدرت شش و هشت دهم ريشتر شب گذشته شهر بم واقع در استان كرمان را زير و رو كرد. گروه هاي امداد رساني بامداد امروز از تمام نقاط كشور به سمت بم در حركتند. هنوز خبر دقيقي از آمار تلفات و خسارات وارده در دست نيست.
بدنم يخ زد. در آن واحد چهره سوسن و روزبه و حسام جلو چشمم ظاهر شد. رگ سياتيك پشت پايم تير كشيد و احساس فلجي را دوباره در دو پايم حس كردم. وحشتزده خواستم حركت كنم نتوانستم و افتادم همراه با افتادن من صندلي هم با صداي بلند واژگون شد. بعد از اين صداي مهيب سياوش كه از خواب پريده بود سراسيمه از اتاقش به سمت محل صدا و آشپزخانه دويد. با ديدن من در آن حال هراسان به طرفم آمد.
- چي شده مامان؟
نيم خيز شده با انگشت اشاره به راديو كردم.
- گوش بده!
سياوش بلند شد و صداي راديو را زياد كرد.
- شدت زياد زلزله، آن هم در نيمه شب، مردم در خواب بم را غافلگير كرده است و متاسفانه بايد منتظر آمار تلفات بسيار زيادي باشيم.
سياوش هنوز سر در گم بود. در حالي كه حركتم مي داد گفتم :
- دو شب پيش عمو حسام با خانواده زن عموت رفتند بم. ديشب اونجا زلزله اومده.
سياوش مرا روي صندلي نشاند و خودش روي صندلي ديگر نشست و گفت :
- شايد اومده باشند.
با اشك چشم و متاسف سر تكان دادم :
- فكر نمي كنم به اين زودي برگشته باشند.
بلند شد و گفت :
- به همراه عمو زنگ مي زنم.
ولي متاسفانه بعد از چند تماس پي در پي او در دسترس نبود. مجبور بوديم ساعتي صبر كنيم و بعد با هما و هانيه تماس بگيريم. در اين فاصله سياوش تشتي پر از آب گرم زير پاهايم گذاشت و با ماساژهاي آرام آرام حركت را در آن ها به وجود آورد.
راديو لحظه به لحظه ا خبار كسب شده و عمق فاجعه خبر مي داد. حتي تا ساعت 9 نتوانستم طاقت بياورم و شماره هانيه را گرفتم. به زحمت خودم را كنترل مي كردم تا صدايم نلرزد كه اگر آن ها نمي دانستند مثل من شوكه نشوند ولي به محض اينكه آقا رضا گوشي را برداشت صداي گريه هانيه را از كنارش شنيدم.
- سلام آقا رضا. چه خبر شده؟
- سلام عليكم. چي بگم مژگان خانم. حتماً اخبار را شنيديد.
- متاسفانه بله. از آقا حسام اينا چه خبر؟
- صبح زود به همراه حسام زنگ زديم. خودش و باجناقش ديروز بعدازظهر اومدند. ولي خانمش و روزبه با پدر و مادرش موندند تا چند روز ديگه برگردند.
صداي گريه و جيغ هانيه حرف آقا رضا را قطع كرد. چند لحظه اي طول كشيد تا ادامه بدهد.
- طفلكي حسام آخر شب ديشب رسيده و صبح زود دوباره برگشته. همين الان ما هم داريم راه مي افتيم.
هانيه گوشي را از شوهرش قاپيد.
- مژگان جون بيچاره شديم. اگر روزبه طوري شده باشه حسام دق مي كنه.
- سلام هانيه جان. نگران نباش. توكل به خدا انشاالله كه هر دو سالمند.
- خدا از دهنت بشنوه. خدا كنه همه مردم و عزيزان ما سالم برگردند خونه شون.
- ايشاالله. شما هم داري مي ري؟
- آره. هادي آقا و آقا رضا مي خواستند تنها برند ولي هر طور شد من و هما هم راضي شون كرديم كه بريم.
- پس من هم مي يام.
- نه قربونت. تو بياي چي كار با اون حال خرابت.
- پس لااقل بچه ها را بياريد اينجا.
- ممنون الان عموشون اومد بردشون.
- پس منو بي خبر نذاريد.
صداي گريه هانيه بلندتر شد.
- ايشاالله خبر خوب بهت مي ديم.
تا ظهر بلاتكليف و نيمه جان بودم. از روي صندلي بلند مي شدم و بي هدف روي صندلي ديگر مي نشستم.
دست و دلم به هيچ كاري نمي رفت. نزديك ظهر به عزيز تلفن زدم و خبر دادم به چه علت امروز براي نهار نمي آيم. آن ها هم خبر را شنيده بودند ولي اينكه حسام و خانواده اش به آنجا رفته اند را نمي دانستند.
تلفن هاي مكرر به حسام بي فايده بود. يا در دسترس نبود و يا جواب نمي داد. پس چند مرتبه با هادي آقا تماس گرفتيم كه نه رسيده بودند و نه از وضع آنجا خبر داشتند.
اخبار تلويزيون و همچنين تصاوير تاسف باري كه لحظه به لحظه پخش مي شد و تعداد تلفات را بالاتر مي برد بيشتر در آن بي خبري كلافه مان كرده بود.
بالاخره ساعاتي از ظهر گذشته بود و حدس مي زديم كه رسيده باشند دوباره تماس گرفتيم صداي لرزان آقا هادي خبر وحشتناك را رساند.
- متاسفانه وقتي رسيديم كه جنازه ها را بيرون مي كشيدند. تمام كساني كه در خانه دايي سوسن بودند زير آوار مانده اند.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:17 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل پانزدهم - 3

تا چند روز دوباره شوك وارده، باعث فلجي پاهايم شد و دوباره در طي مراسم عزاداري روي ويلچر بودم جگر همه آتش گرفته بود و خصوصاً وقتي كه چشم مردم به عكس بزرگ روزبه 15 ساله در لباس تكواندو و با كمريند مشكي كه ژست به مخصوصي گرفته بود مي افتاد حسرت ها بيشتر مي شد هيكل ورزيده و ورزشكار حسام از مصيبت وارده دو روزه آب شده بود. اينطور كه شنيدم خودش اجساد را از زير آوار بيرون كشيده بود و تا شب جنازه خاك آلود روزبه را حيرت زده در آغوش مي فشرده. تنها وقتي كه از فشار آمپول آرام بخش بيهوش شده، توانسته بودند جنازه را از او بگيرند.
سيل جمعيت تشييع كننده براي شش نفر بي سابقه بود. تنها تابوت سوسن و مادر و خواهرش بدون عكس بود ولي عكس روزبه و پسر خاله شش ساله و پدر بزرگش هياهوي جمعيت را بلند كرده بود.
حسام بعد از بي طاقتي هايي كه در آنجا و صحنه وقوع حادثه داشته حالا شوكه و بي صدا نظاره گر بود. تنها وقتي كه مي خواستند به روي گور روزبه خاك بريزند نعره هايش گورستان را لرزاند و اشك جمعيت را در آورد همه چيز باور نكردني بود و باز اين حرف عزيز بود كه عقيده داشت.
- روز و طريقه مرگ هر كسي از قبل تعيين شده.

***
بعد از اتمام مراسم تا سه ماه حسام خودش را در خانه اش زنداني كرد. مسابقاتي كه آن همه براي شركت در آن تمرين شبانه روزي كرده بود، آمد و گذشت بدون اينكه او متوجه شود.
سه هفته از مرگ ناگهاني سوسن و روزبه گذشته بود رتبه هاي كنكور اعلام شد. رتبه سياوش سه رقمي شده بود در آن هياهوي غم، دلمان كمي گرم شد. البته او كمبود وقت داشت و گرنه مطمئناً جزء 10 نفر اول كنكور بود. با اين حال باز هم عالي بود. به اميد پزشكي تعيين رشته كرديم و در انتظار مانديم.
خبر قبولي اش در رشته پزشكي دانشگاه همدان همه را به غير از خودش هيجان زده و شادمان كرد در حالي كه من و ستايش را از شدت ذوق به خود مي فشرد گفت :
- چطور مي تونم اونجا درس بخونم وقتي شما اينجا تنهاييد؟
دستي به صورت نازنينش كشيدم و گفتم :
- مهم براي من ديدن موفقيت توئه عزيزم. آرزوي من و پدرت داره عملي مي شه.
با اين حال به شدت مصر شده بود كه در كنكور سال آينده شركت كند تا بتواند در دانشگاه تهران و كنار ما بماند. صحبت هاي هيچكس را قبول نمي كرد و به هيچ وجه قصد تنها گذاشتن ما را نداشت. هر چه كه پدر جون و دايي مجيد مي گفتند ما را تنها نمي گذارند قانع نمي شد. عاقبت دست به دامن خانم دكتر شدم و تنها او بود كه نمي دانم چگونه او را قانع كرد.
از خوشحالي به ثمر رسيدن نهالي كه كاشته بوديم سر از پا نمي شناختم. شب ها با احسان حرف مي زدم و اخبار را به اطلاعش مي رساندم.
تلفني از همدان موقع و چگونگي ثبت نام را پرسيديم و قرار شد مجيد و فربد در اين سفر همراهيمان كنند.
يك شب قبل از رفتن، سياوش و ستايش را با يك جعبه شيريني به ديدن عمو حسام فرستادم تا خبر قبولي و رفتنش را به او اطلاع دهند.
سياوش تا چند روز بعد از رفتن به آنجا حال درستي نداشت. اينطور كه تعريف مي كرد هيكل عمو حسام آب شده بود.
صورت اصلاح نكرده اش با گونه هاي بيرون زده باعث شده بود ستايش، او را كه آنقدر دوست داشت نشناسد. مي گفت تنها چيز تميز آن خانه عكس سوسن و روزبه به روي ميز بوده است. سياوش مي گفت كه عمو خيلي خوشحال شده ولي نتوانسته حرفي بزند. مسلماً در آن لحظه روزبه در خاطرش جان گرفته. چونكه روزبه هم استعداد بسيار خوبي داشت و حسام به آينده اش خيلي اميدوار بود.

***
تمام صندوق عقب ماشبن مجيد را، وسايل سياوش پر كرده بود. براي خودمان فقط ساك كوچكي برداشته بودم تا امكان برداشتن وسايل بيشتري براي سياوش باشد.
عزيز مثل هميشه همكاري مي كرد. يك جعبه پر از ترشيجات و مرباهاي مورد علاقه سياوش با دست خودش پخته بود. چند نوع شيريني خشك و كلوچه قابل نگهداري در جعبه هايي مجزا چيده بود. ميوه هايي كه در تابستان خشك كرده بود، انواع تنقلات تقويت كننده حافظه، شكلات، شيشه هاي كوچولوي ادويه و هر چه كه به فكرش مي رسيد را آماده كرده بود.
البته عمه هما و عمه هانيه هم سنگ تمام گذاشتند. هما پليوري قشنگ برايش بافته بود تا از سرماي زمستان همدان در امان باشد. عمه هانيه چند مدل كمپوت و كنسرو را خودش براي سياوش پخته و آماده كرده بود.
فربد كه وسايل سياوش را در صندوق مي چيد به شوخي از سر تاسف سر تكان داد و گفت :
- كاش منم يه جاي دور قبول مي شدم.
سياوش ضربه اي به پشت او زد و گفت :
- حرفي ندارم بدجنس عوض مي كنيم.
همه براي بدرقه اش آمده بودند. پدرجون و عزيز هيچ تفاوتي بين فربد و سياوش قائل نشده بودند. يك خط تلفن همراه از طرف پدرجون و گوشي هم از طرف عزيز هديه گرفت. عمه هايش اشك ريزان روي سرش را بوسيدند و برايش آرزوي موفقيت كردند.
از ساعتي پيش كه فرگل هم همراه پدر و مادرش آمده بود تغيير حالاتش را حس مي كردم مطمئن نبودم علتش چيست ولي وقتي سياوش جلو او و تكتم ايستاد فرگل با بغض در گلو بدون گفتن كلامي به داخل خانه برگشت حدسم به يقين رسيد. چهره سياوش گُر گرفت.
خوشبختانه موقعيت همان لحظه طوري شلوغ شد كه كسي پي به موضوع نبرد. تكتم خودش را به نفهمي زد و مشغول بوسيدن و خداحافظي با ستايش شد. تنها عزيز بود كه چشمكي معني دار به من زد.
عزيز چند بار قرآن را بالاي سر خم شده سياوش چرخاند و سفارشات بي پايانش را خلاصه وار تا آخرين لحظه به او مي كرد. قرآن را جلو ماشين هم چرخاند و با راه افتادن ما كاسه بلوري پر از آب و گُل را پشت سرمان خالي كرد.

***
راه طولاني رسيدن به همدان برايم نگران كننده بود و هنوز نرسيده دائما به سياوش سفارش مي كردم كه هميشه با هوايپما رفت و آمد كند.
صبح زود كه رسيديم. به محض رسيدن در هتلي اقامت كرديم و بعد از استراحتي كوتاه و گرفتن دوش و آماده شدن براي ثبت نام سياوش رفتيم. همان روز همه كارهايش انجام شد. بعد از آن با معرفي دانشگاه، خوابگاهش هم مشخص شد. روز بعد همه وسايلش را به خوابگاهش برديم.
به خاطر اينكه هنوز خيلي شلوغ نبود اجازه دادند كه اتاقش را ببينيم. تقريبا همه چيز رو به راه بود. تنها نگراني هاي مادرانه من بود كه به گفته مجيد بي خودي بود.
روز بعد هم در همدان مانديم و از نقاط ديدنيِ آنجا ديدن كرديم. هر چند كه بروز نمي دادم ولي هر چه به موعد برگشتن مي رسيديم آشوب و استرس وجودم بيشتر مي شد. فكر هراس آور نبودِ سياوش در خانه ديوانه كننده بود. ستايش كه فهميده بود موضوع از چه قرار است خودش را بيشتر به برادرش مي چسباند و دائما سوالهايي در رابطه با ماندن او مي پرسيد كه عمق نگراني اش را آشكار مي كرد. مثلا شب كه كنارم خوابيد پرسيد :
- ماماني اگه ما بدون داداش برگرديم اون دوباره مياد پيش ما؟!
- آره عزيزم. خيلي زود.
با كمي مكث كه بعد فهميدم علتش چه بود دوباره پرسيد :
- پس چرا باباييم نيومد؟
او را به خودم نزديكتر كردم و در حال بوسيدنش دستي به روي سرش كشيدم .
- اين فرق مي كنه دختر گُلم. بابايي رفته بهشت پيش خدا. اونجا يه جاي خوبه كه نمي شه دائم رفت و اومد. ولي اينجا همدانه. داداشي اومده درس بخونه و دكتر بشه هر وقت هم كه فرصت داشته باشه راحت مي تونه بياد ديدن ما. مخصوصا تابستون ها و عيدها زياد پيشمون مي مونه. اينو مطمئن باش.
مطمئن بودم با تجربه اي كه از نيامدن احسان به دست آورده بود به گفته هاي من شك داشت.
- پس من امشب برم بغل داداشي بخوابم؟
- برو عزيزم.
براي من آنقدر سخت بود كه تا صبح پلك نزدم مسلما براي ستايش كه فقط سه سال و نيم داشت و درك بهتري نداشت، قضيه خيلي سخت تر بود.
تمام مدت روز بعد را، بانكي نزديك دانشگاه پيدا كرديم و برايش حساب باز كرديم تا هر ماهه راحت تر بتوانم به حسابش پول واريز كنم. گلويم بغض داشت. حتي وقت جدا شدن ترجيح مي دادم كمتر حرف بزنم تا بغض لعنتي پاره نشود. ولي وقتي قد بلندش را خم كرد تا بتواند مرا ببوسد طاقتم تمام شد.
هر چه كه مجيد كنار گوشم زمزمه مي كرد كنترل اشك هايم به دست خودم نبود. با اين وضع انگار ستايش هم بيشتر ترسيده بود و به حرف هاي شب گذشته ام شك كرده بود. دستش را محكم به دور گردن سياوش حلقه كرده و گريه مي كرد. تلاش مجيد و فربد براي جدا كردن او بي نتيجه بود و اشك مردانه سياوش را هم در آورد.
هر دو را بغل گرفتم. سياوش دستش را روي گونه هاي خيسم كشيد و دستانم را بوسيد. پيشاني نجيب و بلندش را دوباره بوسيدم و گفتم :
- من و پدرت و خواهرت هميشه به فكرت هستيم. به هيچ چيز جز اينكه ما بي صبرانه منتظرتيم فكر نكن. بايد سر بلند و موفق برگردي پسرم.
با بغض سر تكان داد. نيش چاقوي جدايي را به روي قلبم حس مي كردم. ستايش رضايت داد به بغل خودم بيايد. سياوش ما را تا جلو ماشين همراهي كرد. جا به جا كه شديم در را به رويمان بست با مجيد و فربد هم دست داد و تشكر كرد. با دور شدن ماشين قد بلند او را در حالي كه برايمان دست تكان مي داد در پشت پرده اشك نظاره گر بودم. كمبود اين يكي را چطور بايد تحمل مي كرديم!
ستايش بعد از گريه زياد در بغلم خوابش برد. مجيد و فربد براي رعايت حالم حرفي نزدند تا با راحتي خودم را تخليه كنم. چاره چه بود جز پذيرش، لااقل به روي اين جدايي مي شد حساب كرد.
با روحيه اي خسته به تهران برگشتيم. اصرار براي رفتن به خانه بي نتيجه بود و مجيد مستقيما مرا به خانه پدرجون برد و به عزيز سپرد. چونكه مي دانست در آمدن از زير دست او محال بود.
چند روز بعد از رسيدن ما آقا هادي و آقا رضا با پدرجون برنامه اي گذاشتند و همراه او به ديدن حسام رفتند. به اين خاطر كه حسام روي حرف و خواهش او نه نمي آورد. پدرجون هم پذيرفته بود و با انها رفته بود.
اينطور كه تعريف كرد بعد از كلي صحبت كردن با او همانجا منتظر ايستاده اند تا او به حمام رفته و اصلاح كرده غروب او را به باشگاهش برده بودند ولي پدرجون تا مدت ها از حال و روز خراب او متاسف بود.
واقعا هم حق داشت. تحمل بي ثمر ماندن و نقش بر آب شدن زندگيِ چند ساله خيلي سخت بود. وقتي خودم را به جاي او مي گذاشتم مي ترسيدم. من لااقل به اميد بچه ها خودم را مجبور به مقاومت كردم ولي اون چي؟ به چه اميد مي توانست به خانه سوت و كور برگردد.
خوشبختانه من او را در آن وضعيت اسفناك نديدم وگرنه بيشتر غصه مي خوردم.
هما و هانيه خواهرانه به وضع او و خانه اش مي رسيدند ولي اينطور كه مي شنيدم او بيشتر وقتش را در باشگاه مي گذراند. آقا رضا و آقا هادي در آنجا خبرگيرش بودند. خيال خواهرها را راحت مي كردند و مي گفتند كه بچه هاي باشگاه از لحاظ غذايي خيلي به او مي رسند و دور و برش را شلوغ كرده اند. او هم بالاخره چاره اي جز تسليم شدن در برابر روزگار را نداشت.
سياوش هر شب با ما تماس مي گرفت و از شروع كلاس ها و دوست شدن با بچه ها خبر مي داد. هميشه سعي مي كرد لحنش را شاد نشان دهد تا خيال ما راحت باشد. هر بار اگر شده چند كلام هم با ستايش صحبت مي كرد. كم كم بايد با اين وضع كنار مي آمديم. بعد از گذشتن مدتي لااقل شب ها را به خانه ام مي رفتم ولي آخر شب، كه ستايش خيلي احساس تنهايي نكند! بايد زندگي مان را به روال عادي در مي آوردم.
سياوش در اولين فرصت به ديدنمان آمد. همانجا بود كه چند روز پي در پي در خانه مانديم و همان هم باعث ماندگاريمان شد.
در مدت چند روز ماندن سياوش او را دوبار همراه ستايش به ديدن عمويشان فرستادم. چونكه مي دانستم چقدر به آنها علاقه دارد. سياوش اينبار وضعيت عمو را بهتر تشخيص داد و از اين بابت خوشحال بود.
وقتي كه سياوش عزم رفتن كرد كمي بهتر توانستيم با رفتنش كنار بياييم. ولي هاله غم را در چشمان زيباي فرگُل كه چند روز بود از آمدن سياوش برق مي زد مي ديديم. با اين حال سياوش در برخورد با او نجيبانه سر به پايين داشت.
چه زود بچه ها بزرگ مي شوند. چه بوهاي خوبي!


پايان فصل پانزدهم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:18 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل شانزدهم - 1

زندگي خوب و بد در حال گذر بود.
دو سال از دانشگاه رفتن سياوش مي گذشت. چيزي نگذشته بود كه در آنجا هم مورد توجه قرار گرفت و از هر بابت باعث افتخار من و زنده نگه داشتن نام پدرش بود. در هر فرصتي به ديدنمان مي آمد و پدرانه به ستايش مي رسيد. هر بار برايش هديه اي مي خريد و او را بيشتر وابسته به خودش مي كرد. هنرمندانه و خيلي با ملاحظه خرج مي كرد تا فشاري به من نياورد حتي با اصرار به من كه در اين باره به شدت مخالفت مي كردم راضي ام كرد تا اوقات بيكاري اش را در يك كتابفروشي به سر ببرد.
مي ترسيدم به خاطر ملاحظه كاري به درس خواندنش لطمه بخورد ولي مجيد معتقد بود اينطور برايش بهتر است. هم به اين علت كه در يك محيط فرهنگي رشد مي كند و هم احساس سرپا بودن مي كند و هم اينكه وقتي براي بيكاري پيدا نمي كند. در اين دو سال بهترين فصل برايمان تابستان بود كه او را بيشتر در كنارمان مي ديديم.
در همه كارهايش با ملاحظه رفتار مي كرد حتي در رفتن به خانه دايي مجيد. تازگي ها خيلي مراعات مي كرد. وقتي كه تهران بود بيشتر فربد را مي آورد تا كمتر به آنجا برود. فرگل 18 ساله، خيلي قشنگ و خوش اندامي شده بود.
از حركات نجيبانه هر دو وقتي رو در رو مي شدند لذت مي بردم.
يك بار كه سياوش هم بود و همه طبق معمول جمعه ها در خانه پدرجون بوديم، سياوش يك دسته جزوه كه از قبل به فرگل قولش را داده بود را از كيفش در آورد و به او داد. من و مجيد در كنار هم نشسته بوديم. اول فكر كردم فقط من هستم كه توجهم به آن هاست. در حالي كه با هم حرف مي زدند فرگل دستپاچه بود و سياوش گُر گرفته بود.
دلم براي پاكي شان ضعف رفت. تا رو برگرداندم مجيد به من نگاه كرد و لبخند زد. سَرَم را جلو بردم و آهسته كنار گوشش گفتم :
- حال مي كني چه پسر خوش سليقه اي دارم.
ضربه اي به شوخي پشتم زد و جواب داد :
- نرخ رو نبر بالا كه دختر من خوش سليقه تره.
دوتايي مي خنديديم كه تكتم پرسيد :
- آهاي درگوشي اون هم توي جمع؟ نداشتيم. چي مي گفتيد؟
به مجيد چشمكي زدم و رو به تكتم جواب دادم :
- خصوصي بود. يعني ما خواهر و برادر حق نداريم دو دقيقه خصوصي حرف بزنيم.
مسئله بچه ها تقريبا حل شده بود و فقط به مرور زمان نياز داشت.
حسام خستگي ناپذير با زندگي مي جنگيد و بيشتر در لاك خودش فرو رفته بود. تقريبا با هيچ كسي رفت و آمد نداشت. من او را بيشتر آخر هفته بر مزار زن و پسر از دست رفته اش مي ديدم. به غير از آن خيلي كم اتفاق مي افتاد كه ببينمش. اما هر بار كه سياوش مي آمد لااقل هفته اي يك بار او و ستايش را به ديدنش مي فرستادم كه بيشتر در باشگاه بود.
هما و هانيه همچنان در حد توانشان به او رسيدگي مي كردند ولي از انزواي او نگران بودند.
بعد از اولين سالگرد فوت سوسن يك بار به خود جرات دادند و پيشنهاد ازدواج مجدد را دادند. به قدري حسام از اين پيشنهاد عصباني شده بود كه كليد خانه اش را از هر دوي آن ها گرفت تا ديگر برايش مزاحمت ايجاد نكنند.
از آن به بعد ديگر هيچكس اينچنين جسارتي نكرد!
سياوش مي گفت عكس بزرگي از روزبه را بالاي ميز كارش در باشگاه زده و حتي اسم باشگاه را هم از پارس به روزبه تغيير داده بود. به سياوش گفته بود هر وقت كه دلش براي ستايش تنگ مي شود برايش كادويي مي خرد و در باشگاه مي گذارد و به انتظارش مي ماند.
ستايش هميشه مشتاق رفتن به آنجا بود. هر وقت كه مي آمد گونه هاي توپولش از بوسه هاي عمو حسام قرمز بود به او مي گفته :
- كادوهاي من بو داره، تا مي خرم بو مي كشي و روز بعد سر و كله ات پيدا مي شه.
هيچ وقت در برگشتن دست خالي نبود. كلاس هاي ژيمناستيكي كه دو سال بود مي رفت ثمره داده بود و هر بار براي به دست آوردن بيشتر دل عمو حسام حركات تازه را برايش نمايش مي داده و او را بيشتر عاشق خود مي كرد.

***
سه سال متوالي و سخت از مرگ ناگهانيِ همسرم گذشته بود و من در مرز چهل سالگي هنوز هم در اين مدت تيره پوش مانده بودم.
مانتوهاي بيرونم كه حتما مشكي بود. لباس هاي مهماني يا مجلسي هم معمولا سورمه اي يا قهوه اي يا رنگ هاي تيره خريده بودم. حتي در خانه هم لباس هاي تيره مي پوشيدم و كم كم با آن چهره شناخته شده بودم و همه تقريبا عادت كرده بودند تنها عزيز بود كه مدام غُر مي زد و از وضع لباس پوشيدنم ايراد مي گرفت.
به تازگي يكي از همكارانم مرا براي برادرش كه همسرش فوت كرده بود خواستگاري كرده بود. عجيب اينكه هر چه بيشتر عصبي مي شدم و با شدت بيشتري مخالفتم را نشان مي دادم او بيشتر اصرار مي كرد. حتي وقاحت را از حد گذرانده و برادرش را چند بار به بهانه هاي مختلف به جلو مدرسه كشانده بود تا مرا ببيند و عجيب تر اينكه با آن همه ترشرويي اينطور كه همكارم مي گفت خيلي هم مورد توجه برادر كم مو و خپل 50 ساله اش قرار گرفته بودم. من هم مصرانه روي « نه » ايستاده بودم. به هيچ وجه امكان نداشت كسي را جايگزين احسانم كنم. يعني هيچ كس نمي توانست مثل او در قلبم جا بگيرد.
آذر ماه بود و تولد ستايش كه پنج ساله مي شد. از برادرش قول گرفته بود كه حتما براي تولدش بيايد. او هم قول صد در صد داده بود.
به غير از سال اول و دومش كه احسان زنده بود ديگر برايش جشن تولد نگرفته بودم و اين عزيز بود كه از تولد هر چهار نوه اش خبر داشت. حتي اگر ما هم فراموش مي كرديم خودش كيك خوشمزه و قشنگي مي پخت همراه با شمع مشخص كننده و كادو سر شب به خانه مان مي آمد.
به عبارتي هر طوري بود تولدي سر هم مي كرد اگر تولد بچه هاي مجيد بود مرا خبر مي كرد و اگر تولد بچه هاي من بود مجيد را بي خبر نمي گذاشت. همين كارهايش بود كه بچه ها را عاشقش كرده بود.
روزي كه تولد ستايش بود صبح اول وقت بي خبر به مدرسه آمد. ستايش آن سال به كودكستان مي رفت. شخصا مرخصي ام را از خانم مدير گرفت. مخالفت هيچ فايده اي نداشت. مستقيم همراهم به آرايشگاه آمد. موهايم كه بدون مدل فقط بلند شده بود و هميشه بسته و به قول او بي ريخت بود را دستور داد مدل فارا تكه تكه كوتاه كردند. صورتم را اصلاح كردند و ابروهايي را كه مدت ها پهن بر مي داشتم باريك كردند و مدل دادند.
موهاي رگه رگه سفيد شده را به دَم رنگ و هاي لايت كرد و بالاخره اينكه تا ظهر يك چهره ديگر را از آرايشگاه بيرون آورد. نفس عميقي كشيد و گفت :
- آخيش راحت شدم از بسكه قيافه ماتم تو رو ديدم دلم پوسيد. چه برسه به اون بچه هاي طفل معصوم.
خنديدم و سر تكان دادم.
- حالا كه كار خودتون و كرديد.
- چه خوب هم كردم. دلم خنك شد.
جلو خانه شان او را پياده كردم. انگشتش را تهديدگونه برايم تكان داد.
- شب كه اومديم واي به حالت اگر ببينم لباس تيره و بي ريخت تَنت كردي. قيچي توي كيفم مي ذارم و همه لباس هاي تيره ات رو پاره پاره مي كنم.
دست هايم را بالا بردم و چشم گفتم. دوباره گفت :
- اين همه زحمت كشيدم و پول بالات خرج كردم. يه حموم گرم هم مي ري. موهات رو مرتب مي كني و كمي هم به صورتت مي رسي. بچه م سياوش كه مي رسه دلش باز بشه. فهميدي؟
باز هم چشم غليظي گفتم تا اجازه رفتنم را داد. ستايش زودتر از من رسيده بود. با تعجب به چهره تغيير يافته ام نگاه كرد و خنديد. مي دانستم تا به حمام نروم جلو نمي كند. بعد از نهار استراحتي كردم و بعد از آن با عجله بلند شدم. ستايش هم تر و فرز كمكم مي كرد.
سوپ گذاشتم و سالاد الويه درست كردم. ميوه هايي را كه خريده بودم ستايش داخل ظرفشويي ريخته بود و چهارپايه مخصوصش را به زير پا گذاشته و آنها را مي شست. بعد از آن به آماده كردن ظروف پرداخت.
تازگي شمردن را ياد گرفته بود. در فكرش خانواده خودمان و دايي مجيد و عزيز و پدرجون را شمرد و از داخل كابيت ظرفها را در آورد. وقتي كه شمردم يكي اضافه بود.
- هنوز هم كه شمردن خوب بلند نيستي. بايد 9 تا بر مي داشتي اين كه ده تاست.
ظرف ها را محكم از دستم قاپيد و به اتاق برد.
- چرا خيلي هم خوب بلدم!
از قبل تاكيد كرده بودم كه كسي را دعوت نكند. احتمال دادم بي خبر از من دختر همسايه مان را كه همسن خودش بود دعوت كرده باشد پس چيزي نگفتم. ظرف هاي ميوه و شام را كه آماده كرد اول او را به حمام فرستادم و خودم به بقيه كارها رسيدم. دوست داشتم كه قبل از رسيدن سياوش، هم خودم و هم خانه آماده باشيم.
ستايش كه بيرون آمد من به حمام رفتم. بعد از آن موهايم را سشوار كشيدم. خيلي خوشرنگ و خوش حالت شده بود چاره اي جز اطاعت كردن از دستور عزيز را نداشتم. تقريبا تمام وسايل آرايشم را كه فاسد شده بود چندي پيش دور ريخته بودم. فقط خطي مشكي به پشت چشمانم كشيدم و خط لب و رژلبي روي لبهايم زدم فكر كردم همان كفايت مي كند.
بين لباسهايم دنبال يك لباس قديمي و مناسب گشتم. يك شلوار جين انتخاب كردم و با يك بلوز قرمز. يادم آمد كه قبل از مرگ احسان آن را پوشيده بودم. چقدر مورد توجهش قرار گرفته بود.
به عكس خندانش كنار تخت نگاه كردم. به من گفته بود اين لباس را براي هيچكس جز خودش نپوشم كه چشم نخورم. گردنم را برايش مثل زماني كه خودم را برايش لوس مي كردم كج كردم و گفتم :
- فقط همين امشب. به خاطر بچه ها. باشه؟
احساس كردم لبخندش پررنگ تر شد اجازه داده بود! لباس را پوشيدم و خودم را در آينه نگاه كردم. خودم هم تعجب كردم! چقدر عوض شده بودم. احسان هنوز هم به رويم مي خنديد. با آن بلوز قرمز احساس بدي داشتم. ان را دوباره عوض كردم و يك بلوز نارنجي پوشيدم. دوباره به آينه نگاره كردم اين بهتر بود. هيكلم به علت ورزش هاي پياپي دو سال گذشته صاف و مرتب مانده بود. از ديدن خودم در آينه احساس رضايت كردم.
ستايش بي هوا وارد اتاق شد تا لباسش را نشانم بدهد. با ديدن يك مامان تازه در جا ماند. با حيرت كمي نگاهم كرد و سپس با شوق خودش را در آغوشم انداخت. در حال بوسيدنم گفت :
- چقدر خوشگل شدي ماماني. به به مثل ماه شدي.
خنديدم و او را بوسيدم. دستش را گرفتم و او را چرخاندم.
- نه مثل تو عزيزم. امشب تو خوشگل تريني.
دوباره براندازم كرد.
- تو هم همينطور ماماني. چرا هميشه از اين لباسهاي قشنگ نمي پوشي. مثل مامان كيميا.
صداي زنگ، احتمال آمدن سياوش را مي داد. به پشتش زدم :
- بدو كه داداشيت اومد.
با خوشحالي به طرف در دويد. صداي شاد هر دوي انها دلم را پر از شادي كرد. از اتاق بيرون آمدم. سياوش، ستايش به بغل وارد شد. با ديدن من او هم مثل ستايش خشك شد و با چشمان مشتاق فقط سلامي پر تحسين از زبانش بيرون آمد. ستايش گفت :
- داداش مي بيني ماماني چقدر خوشگل شده؟
ستايش را پايين گذاشت و به طرفم آمد. هيكل ظريف من در مقابل هيكل درشت و قد بلند او و ميان بازوان نيرومندش گم شد.
حركتم داد و چند بار در بغلش چرخاند. جيغ كشيدم.
- نكن سياوش سرم گيج مي ره.
گذاشتم و يكبار ديگر با تحسين براندازم كرد.
- عاليه مامان. ماشاالله 20 سال جوون شدي.
روي سينه اش را بوسيدم و گفتم :
- شماهام خيلي چاخانيد. اينطورم كه مي گي نيست ديگه.
- اتفاقا همينطوره كه مي گم. حرف نداري. تكي مامان جون.
خنديدم. از عزيز متشكرم شدم كه اينطور باعث شادي بچه هايم شد. جدا اگر او مجبورم نمي كرد قصد داشتم براي شب، يه بلوز و دامن بلند سبز بپوشم و موهايم را همانطور ساده جمع كنم.
سياوش را فرستادم تا دوش بگيرد. لباسي را كه قبلا برايش اتو زده بودم آماده گذاشتم. از حمام كه در آمد از تماشاي هيكل جوان و شادابش لذت بردم. برايش چاي آوردم. ستايش ساك او را آورد. سياوش يك بسته كادو پيچ را در آورد.
- بازش نمي كني تا بعد از فوت كردن شمع.
ستايش با نارضايتي سر تكان داد و آن را روي ميز گذاشت. كنارشان نشستم و با خستگي همراه او چاي خوردم با هم گپ زديم كه زنگ زدند. ستايش به فكر عزيز به طرف در دويد و بعد با دلخوري برگشت.
- داداش بيا وحيد كارت داره.
خنديدم و گفتم :
- نرسيده پيدات كردند. چند روز پيش اومده بود دنبال يه كتاب. گفتم كه امشب مي ايي. بلند شو.
- آره الان كه رسيدم توي محوطه سپهر رو ديدم. حتما اون بهش گفته.
جلو در پليورش رو دادم كه سرما نخوره. با رفتن او دوباره بلند شدم. هنوز ميوه هاي شسته را نچيده بودم لباس هاي ريخته و پاشيده اتاق ستايش را جمع كردم و به آشپزخانه آمدم. يك ربع از رفتن سياوش مي گذشت مشغول چيدن ميوه ها بودم كه زنگ زدند. دستم پر بود. صدا زدم :
- ستايش داداش پشت دره.
صداي قشنگش را از دستشويي شنيدم :
- من نمي تونم مامان.
پس خودم براي باز كردن در رفتم. يك خوشه انگور به دستم بود. بدون نگاه كردن از چشمي در به خيال سياوش در را باز كردم و تمام قد وسط در ايستادم. ولي آنقدر غافلگير شدم كه مثل مجسمه خشك شدم.
به جاي سياوش حسام با يك دسته گل و كادويي بزرگ به دست پشت در ايستاده بود. او هم متقابلاً با آنطور ديدنم جا خورده بود! اصلاً حالم را نمي فهميدم. براي چند لحظه در هياهوي چشمان مبهوتش گم شده بودم. انگار قبلاً او را نديده بودم. موهاي جو گندمي شقيقه هايش گذر زمان را در چهره ي 46 ساله اش به رخ مي كشيد. لباسي آراسته و مرتب پوشيده بود.
او بود كه زودتر به خود آمد و سرش را پشت دسته گل پايين انداخت و سلام كرد آن موقع بود كه به خود آمدم و وحشتزده هيكلم را پشت در كشيدم. از شدت هيجان نفس نفس مي زدم.
ستايش از دستشويي بيرون آمد و متعجب به منِ دستپاچه نگاه كرد.
- كي بود مامان؟
آب دهانم را قورت دادم و بلند براي اينكه حسام بشنود گفتم :
- عمو حسامه عزيزم. شما تعارفشون كن تا من برم لباس بپوشم.
انگور در دستم را بدون ظرف به روي اپن آشپزخانه گذاشتم و به اتاقم رفتم. با ضعف لبه تخت نشستم و صورت آرايش كرده ام را با دو دست پوشاندم. صداي ستايش را مي شنيدم كه از آمدن او ذوق زده بود و بعد صدايشان پچ پچ شد. آن لحظه بود كه فهميدم حركات مشكوكش محض خاطر عمو حسامش بوده حتماً مخفيانه او را دعوت كرده بود.
حال بدي داشتم. شهامت بيرون آمدن از اتاق و رو در رو شدن با او را نداشتم. در يك لحظه صحنه رويارويي با او را در شب خواستگاري احسان جلو چشمم مجسم كردم.
قلبم به شدت مي زد. بلند شدم و جلو آينه ايستادم. با ديدن خودم با آن تيپ و شكل آه بلندي كشيدم و دلم غصه دار شد. داشتم مي مردم! چرا اينطور شد؟ كاش لااقل با همان تيپ بي ريخت مي ماندم. واي خدا! با شنيدن صداي زنگ و متعاقب صداي سياوش كمي جان گرفتم. بلند شدم. دوباره بين لباس ها گشتم و براي اينكه صداي عزيز را در نياورم يك دامن بلند كرم رنگ و يك بلوز قرمز آستين بلند و يقه بسته پوشيدم. ستايش ظاهراً براي پيدا كردن علت تاخيرم آمد.
- مامان چرا نمي ياي ديگه؟
با ديدن عوض شدن تيپم اخم كرد. با دلخوري گفتم :
- پنهون كاري نداشتيم ستايش خانم. مهمون دعوت مي كني نبايد خبر مي دادي؟
خنديد. مظلومانه سرش را كج كرد. شدت علاقه اش به عمو حسام را نمي شد منكر شد. موهايم را به دقت جمع كردم. رژ لبم را پاك كردم و يك شال روشن به روي سرم انداختم. دوباره به آينه نگاه كردم. خوب شده بود ولي اتفاقي كه نبايد مي افتاد افتاده بود! صاف ايستادم و اعتماد به نفس گرفتم. مثلاً هيچي نشده!
از اتاق بيرون آمدم سلام كردم. به احترامم بلند شد. احوالپرسي كرديم سرش پايين بود. تعارف كردم بنشيند.
معذرت خواهي كردم و به آشپزخانه رفتم. عزيز و پدر جون با كيك و كادو رسيدند و پشت سر خانواده مجيد. فرگل فوراً لباس عوض كرد و به كمكم آمد. عزيز از بودن حسام تعجب كرد. برايش موضوع دعوت ستايش را گفتم. با دلخوري نگاهي به لباس هايم كرد و گفت :
- باز جاي شكرش باقيست كه تيره نيست.
با چشم و ابرويي كه به سمت حسام كج كرد ادامه داد :
- ولي خوب بيشتر از اين هم توقعي نمي رفت. روي هم رفته بد نيست.
فرگل با چاي و ميوه پذيرايي مي كرد. ستايش با گذاشتن آهنگ تولد رسماً تولد را شروع كرد و شروع به دست زدن كرد. با اينكه پدر جون پير شده بود ولي با بچه ها، بچه مي شد.
فربد و سياوش هم دست مي زدند. گونه هاي فرگل قرمز شده بود. در يك لحظه در آن شلوغي نگاهم به نگاه حسام برخورد. داشت نگاهم مي كرد. خنده روي لبم خشكيد و هر دو هراسان نگاهمان را از هم دزديديم.
حس بدي داشتم. فرگل را فراموش كردم!
بعد از اين همه هياهو و شلوغي بالاخره نوبت فوت كردن شمع شد. كنارش نشستم و فربد عكسمان را گرفت. شمع را فوت كرد همه دست زدند ولي تا خواست شمع را از روي كيك بردارد داغي بالاي شمع به روي دستش افتاد و جيغش را بلند كرد.
سياوش فوراً او را به آشپزخانه آورد و دستش را زير شير آب سرد گرفت و آنرا به من كه به شدت نگران و دستپاچه بودم نشان داد. ظاهراً هيچي نشده بود. روي محل سوختگي را كمي پماد زد. عزيز اسپند دود كرد و دور سر همه چرخاند. كيك را تكتم بريد و سياوش قسمت كرد.
دوباره نگاه بي قرارم به سمت حسام رفت و دوباره نگاه از هم دزديديم. به نظر خودم در آن سن وسال شرم آور بود. كادوها با تشويق حاضرين يكي يكي توسط ستايش باز شد و با باز شدن هر كدام ذوق مي كرد.
بالاخره شام تولد را خورديم و دير وقت بود كه همه قصد رفتن كردند. من و بچه ها تا جلو در آن ها را بدرقه كرديم. فكر مي كنم طي دو سال گذشته و مرگ زن و فرزند حسام، اين اولين مهماني شادي بود كه در آن شركت مي كرد. در كل قيافه اش باز و شاد بود.
با بچه ها كمك كرديم و همه جا را جمع كرديم. بيشتر ظرف ها را فرگل و تكتم شسته بودند. بقيه رو هم جمع و جور كردم و خسته و كوفته به بچه ها شب به خير گفتم.
روي تختم افتاده بودم احساس خستگي مي كردم ولي چشم هايم گرم نمي شد. يك لحظه برخورد بعد از ظهرم با حسام و حالت چشمانش، نگاه هاي دزدكي اش از جلو چشمم دور نمي شد. پشتم را به عكس احسان كرده بودم روي ديدنش را نداشتم! لباسي را كه تنم كرده بودم به ياد مي آوردم و بيشتر شرمزده مي شدم. نزديك سحر خوابم برد. احسان به خوابم آمده بود. ناراحت نبود. بر عكس دائم مي خنديد.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:19 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل شانزدهم - 2

روز بعد و نزديك ظهر بود كه تلفن همراهم زنگ زد. سرم به شدت توي دفترم گرم بود. مسلماً ستايش بود چونكه روزي ده بار تماس مي گرفت. بدون نگاه كردن به شماره دكمه روشن را زدم.
- الو بفرماييد.
- سلام عليكم.
صداي مرد بود ولي نشناختم.
- سلام عليكم. ببخشيد شما؟
- حسام هستم مژگان خانم.
بدنم يخ زد. سرم را بالا گرفتم. زبانم مثل دست و پاي گم شده ام بند آمده بود.
- بله... بله... حالتون خوبه.
- ممنونم من خوبم. شما خوبيد.
- متشكرم.
چند لحظه سكوت. صداي نفس هايش مي آمد و بعد گفت :
- چطوريد با زحمت ها؟
- اختيار داريد چه زحمتي. ما باعث زحمت شما شديم. راستش من فقط به خاطر اينكه كسي را به زحمت نيندازم مهمان دعوت نكردم. عزيز هر سال خودش بي خبر مي ياد اما امسال ظاهراً ستايش باعث اذيت شما شد.
- نه هيچ زحمتي نبود. اتفاقاً خيلي خوشحالم كرد. به عبارتي مي شه گفت عالي بود.
چيزي نگفتم. او هم نگفت و باز سكوت! قلبم مثل گنجشكي گرفتار به اين در و آن در مي زد. تا حالا سابقه تماس مستقيم با خودم را نداشت. فكر مي كردم شماره ام را از كجا گرفته.
- دست ستايش چطوره؟ بهتر شد؟ ديشب خوابش برد؟
- بله، چيز مهمي نبود. خيلي سطحي و روي پوستي بود.
و باز سكوت و صداي نفس هايش...
- خوب، ببخشيد كه وقت كاري تون رو گرفتم. از ديشب نگران ستايش بودم.
- ممنونم لطف كرديد.
- امري نيست؟
- نه خير عرضي نيست. متشكرم.
- خدا نگهدار.
- خدا نگهدار.
حيران و سنگين گوشي به دست روي صندلي خشك شده بودم. يكي از همكاران صميمي ام با زدن چند ضربه به در وارد شد. با ديدنم در ان حال با خنده پرسيد :
- چته؟ با كي بودي؟ برادر خانم سلوكي؟
بدن يخ زده ام را تكاني دادم و گوشي را داخل كيفم گذاشتم.
- نه بابا. اون غلط مي كنه همچين جسارتي بكنه. ولي يكي بود از اون بدتر.

***
روز بعد جمعه بود و بعد از ظهر سياوش پرواز داشت. وقتي كه او بود انگار خانه هم مي خنديد. در آن چند روز براي بچه هايم لباس هاي جوان پسند و شاد پوشيدم. پا به پايشان بازي مي كردم و مي خنديدم و سعي مي كردم محيط شاد خانه را شادتر كنم. ستايش با بودن سياوش كامل بود. هر چه را در نبود او از من مي خواست با بودنش روي او حساب مي كرد ولي واي به روز بعد از رفتن سياوش كه عزا مي گرفت.
گرچه كه عزيز نمي گذاشت در خانه بماند و رسيدگي اش را بيشتر مي كرد. اعتراف مي كنم كه در آن چند روز فكرم را كه هيچ كس نمي توانست درگير كند بدجوري حسام درگير خودش كرده بود. هر چه مي خواستم به خودم بقبولانم كه تلفن او فقط محض خاطر ستايش بوده با به ياد آوريِ نگاه هاي دزدانه شب تولد ستايش غير قابل قبول تر مي شد از طرفي اگر قصدش ستايش بود مي توانست به خانه زنگ بزند و مستقيما حالش را بپرسد.
صبح جمعه با بچه ها به بهشت زهرا و مزار پدشان رفتيم. سياوش مثل هميشه روي سنگ قبر را با گلاب شست و ستايش گل ها را يكي يكي روي آن چيد. از آنجا به خانه پدرجون رفتيم. سياوش مرا جلو خانه پدرجون پياده كرد و خودش با ستايش براي ديدن عمه هايش رفت.
بعد از ظهر همراه ستايش او را تا فرودگاه بدرقه كرديم. ستايش بعد از رفتن برادرش خيلي گرفته مي شد. بهتر ديدم كه فعلا به خانه نروم پس به خانه مجيد رفتم و تا آخر شب و وقت خواب ستايش به خانه برنگشتم.
چند روزي گذشت. مشغله زياد باعث شده بود كه كم كم از فكر حسام خارج شوم. تا اينكه يك روز نزديك ظهر هما به همراهم تلفن زد و گفت كه بعد از ظهر با هانيه براي ديدنم به خانه ام مي آيد.
اينطور سر زدن ها از آن ها بعيد نبود. در هر فرصتي يا تلفني حالمان را مي پرسيدند و يا به خانه ام مي آمدند.
از روز تولد ستايش ديگر لباسهاي تيره ام را نپوشيده بودم. آن روز هم يك دست بلوز شلوار راحتيِ صورتي پوشيدم.
موهاي تازه رنگ كرده ام را ساده به روي شانه ام ريختم.
تا در را به رويشان باز كردم با ديدنم گل از گلشان شكفت. هما كه جلوتر بود با شوق مرا به خود فشرد.
- واي عزيزم چقدر با لباس روشن عوض شدي. خيلي ناز شدي.
هانيه هم جلو آمد و بعد از هما مرا بوسيد و گفت :
- حيف از اين همه قشنگي و طراوت نبود كه توي لباسهاي تيره زندوني كرده بودي.
دسته گلي را كه در دست هانيه بود گرفتم و تشكر كردم.
- خودتون گليد. چرا زحمت كشيديد؟
هما روي مبل جا به جا شد و ستايش را روي زانويش گذاشت.
- قابلي نداره. در مقابل گلي مثل تو هيچه!
آنها هميشه به من لطف داشتند و معمولا هدايايي براي ستايش يا سياوش مي آوردند ولي هيچ وقت نشده بود كه گل بياورند. از طرفي خيلي با ذوق و شوق نگاهم مي كردند و مدام ازم تعريف مي كردند.
با سينيِ چاي از آشپزخانه بيرون آمدم. هانيه گفت :
- چقدر موهات قشنگ شده. خيلي رنگ و مدلش بهت مياد.
- اينا كاراي عزيزه. كَت بسته منو برد آرايشگاه. تمام دستورات رو هم خودش صادر كرد. مي شناسيدش كه، هانيه با رضايت جواب داد.
- خدا خيرش بده مگه بازم عزيز خانم.
و رو به هما كرد :
- نه بابا. راستي راستي هم تعريفي بوده.
منظورش را از اين حرف نفهميدم تنها لبخند زدم. ستايش با حرارت گفت :
- تازه نبوديد ببينيد كه شب تولدم چه لباس خوشگلي پوشيده بود ولي وقتي عمو حسام اومد لباسشو عوض كرد.
هما با حالتي غصه دار روي سر ستايش را بوسيد و گفت :
- آخيش. حيف شده عمه. ولي ما تعريفشو شنيديم.
چند لحظه بُراق شدم. فرصت نداد و رو به من گفت :
- مگه ما چند تا بچه برادر داريم مژگان جون. فقط ما براي تولد اضافه بوديم؟
براي تبرئه خودم فورا پاسخ دادم :
- به خدا الكي الكي تولد شد. ما اصلا قصد نداشتيم. عزيز كه زنده باشه هر سال تاريخ تولد بچه ها رو از خودمون بهتر مي دونه و سر زده با كيك و كادو مي رسه. آقا حسام رو هم ستايش پنهوني از من دعوتش كرده و به زحمتشون انداخته بود.
هانيه خنديد.
- چه خوب كاري هم كرده قربونش برم.
باز يك حس بد! هانيه پرسيد :
- حيفت اومد براي ما از لباسهاي قشنگي كه ستايش مي گه بپوشي؟ ترسيدي چشمت بزنيم؟
به جاي من هانيه جواب داد :
- همينكه اون لباس هاي تيره رو طلاق داده جاي شكر گذاري داره. از اون گذشته ببين چقدر صورتي بهش مياد. مخصوصا با اين رنگ و مدلِ مو سِت شده.
و هما !
- ماشاالله اينقدر خوش اندام و خوشگله كه هر چي مي پوشه بهش مياد. مثل من كه نيست.
بلند شد و هيكل چاقش را لرزاند.
- نگاه كن. كوه گوشته. مثل بدن فوك مي لرزه.
با خنده بلند هانيه و ستايش من هم نتوانستم خنده ام را كنترل كنم. هانيه بعد از كلي خنده و با اشاره به كمر پهن هما گفت :
- نه بابا كجاش كوه گوشته كمر به اون باريكي!
هما با دلخوري گفت :
- والله به خدا خوب اگر مژگان جون يه شكم زاييده من بيچاره دو شكم زاييدم. مگه چقدر فرقشه.
هانيه ميان خنده گفت :
- فرقش تو اينه كه مژگان جون روزي يك ساعت ورزش مي كنه. به همين خاطره كه يك ذره قلنبه سلنبه توي اندامش ديده نمي شه.
مدام يا هما تعريف مي كرد و يا هانيه. بلند شدم بشقاب ها را جلوشان گذاشتم و ديس كيكي را كه خودم پخته بودم جلو هما گرفتم. در حال برداشتن كيك سوژه جديدي براي تعريف كردن پيدا كرد.
- به به. اين هم كه از دست پختش. كيكي نمي پزه كه، باقلوا شده.
ديس را جلو هانيه گرفتم و او شروع كرد :
- چرا خونه ش رو نمي گي. با وجود شاغل بودن هميشه خونه ش دسته گُله.
با خنده گفتم :
- يه جوري تعريف و تمجيدم مي كنيد هر كي ندونه فكر مي كنه خواستگاريد.
هما تيكه كيك گلويش را قورت داد و با صراحت و خنده گفت :
- از كجا مي دوني كه نيستيم؟!
خنده روي لبم خشك شد. نگاه متعجبم را از روي هما به طرف هانيه گرداندم. لبخندي واضح و معني دار تمام صورت او را هم پوشانده بود. با ديس كيك خشك شده جلوشان ايستاده بودم. هانيه با همان لبخند پر معني بلند شد ديس را از دستم گرفت و به هما گفت :
- اينطوري عنوان مي كني خواهر. مگه نمي دوني اين عروس گل چقدر خانم و خجالتيه!
و مرا روي مبل نشاند. خودش بشقابي برايم گذاشت و ديس كيك را جلوم گرفت.
- بفرما قربونت برم.
سرم را پايين انداختم و تشكر كردم خودش با چنگال تكه اي از كيك را روي بشقابم گذاشت و خنديد. بي توجه به مهمانهايم سرم را پايين انداختم. هانيه كه ظاهرا با برداشتن فنجان چاي دنبال قند مي گشت گفت :
- نه... اينطوري نمي شه. عروسمون قند نياورده. ممكنه نپسنديمش.
هما با صداي بلند خنديد و با طعنه جواب داد :
- اونكه بايد بپسنده پسنديده. من و تو فقط واسطه ايم.
نفسم بند آمده بود و رَگ پشت پايم تير مي كشيد. خودم را لعنت مي كردم. يك لحظه غفلتم باعث جدي شدن اين موضوعِ وحشتناك شده بود. هما كه پي به حال خرابم برده بود مسير صحبت را عوض كرد.
- از سياوش چه خبر. باز كي مياد.
سرم را به زحمت بالا دادم. چشم هاي هر دو مي خنديد.
- فكر نكنم ديگه بتونه تا تعطيلات عيد نوروز بياد. شايد هم اگر بتونه از كتابخونه مرخصي بگيره بعد از امتحانات پايان ترم يكي دو روزه بياد.
هانيه دست ستايش را گرفت و به سمت خودش كشيد.
- از مهدكودك دختر خوشگلمون چه خبر؟
ستايش با دلخوري جواب داد :
- عمه من مي رم پيش دبستاني. مَهدي نيستم ديگه.
هانيه با ناراحتي جلو دهانش را گرفت :
- ببخشيد يادم رفته بود خانم شدي و بايد عروست كنيم.
ستايش غش غش خنديد. جو موجود عوض شده بود. يك ربع بعد تلفن همراه هما به صدا در آمد. گوشي را از كيفش بيرون آورد و با نگاهي به شماره انداخت و به هانيه چشمكي زد و خندان جواب داد :
- بله... بله هنوز هم....
حالا به من نگاه مي كرد و لبخند به لب داشت.
- يه طورهايي آره.... اوه چقدر دستپاچه !
دلم ريخت به احتمال زياد طرف صحبتش حسام بود. دستپاچه بلند شدم و فنجان ها را جمع كردم هانيه خنديد. به آشپزخانه كه رفتم هما براي ادامه صحبت به اتاق رفت. فنجان ها را گذاشتم و با ظرف ميوه دوباره برگشتم. كنار هانيه كه نشستم هما هم از اتاق بيرون آمد. روي مبل نشست و بي تعارف موز روي ظرف را برداشت. در حال پوست گرفتن گفت :
- پدر صلواتي نه به نمي خوام نمي خوامش و نه به دستپاچگيش.
با خنده هانيه من سرم را پايين انداختم. ديگر تا وقت رفتن حرفي در اين باره نزدند ولي وقتي جلو در براي خداحافظي صورت هما را مي بوسيدم گفت :
- درباره اش خوب فكر كن عزيزم. زنگ مي زنم خبرش رو مي گيرم.
انگار كسي راه گلويم را بسته بود كه نتوانستم يك كلمه حرف بزنم. با رفتن آن ها بدنم را روي مبل ولو كردم. ستايش، خانم گونه همه ظرف ها را جمع كرد و اتاق را مرتب كرد. آنقدر حواسم پرت بود كه نفهميدم كي چهارپايه اش را به زير پايش گذاشته و همه ظرف ها را شسته بود. صحبت هاي دخترم را نمي شنيدم! از سريال مورد علاقه ام چيزي نفهميدم! از اول تا آخر نمازم با اينكه دوبار خواندم چيزي متوجه نشدم. كلاً درگير بودم!
حسام گستاخانه به حريمي كه اجازه ورود به هيچكس را نداده بودم وارد شده و احساساتم را قلقلك مي داد. از عكس قاب شده احسان در كنار تختم شرمنده بودم. مصرانه پشت به او و چشم به تاريكي داشتم. در بحران عجيبي دست و پا مي زدم. نگاه حسام از جلو چشمم دور نمي شد. وقايع اين چند روزه و وقايع بيست سال پيش با هم مخلوط شده بود.
- خانم من از شما خوشم اومده. تا حالا موقعيت نداشتم.
تا صبح يك لحظه خواب به چشمان بي قرارم نيامد. وقتي فكر جايگزيني حسام را به جاي احسان مي كردم موهاي تنم مور مور مي شد. سرم را تكان مي دادم كه از فكرش بيرون بيايم ولي مگر مي شد. بازوي حسام را به زير سرم به جاي بازوي احسان حس مي كردم و گرماي تنش را در كنارم. وحشتزده به خودم تكاني دادم. شب بدي بود.
روح احسان در اتاق سرگردان بود و با دلخوري نگاهم مي كرد. در آن سرماي اوايل زمستان تمام تنم از وحشت عرق كرده بود. اينطور نمي شد، بلند شدم. بالشت و پتويم را از روي تخت برداشتم و از اتاق بيرون آمدم. روي كاناپه دراز كشيدم و تلويزيون را روشن كردم. نزديك صبح بود كه چشم هايم گرم خواب شد و نماز صبحم قضا شد. ولي در نهايت تصميم قطعي ام روي «نه» ثابت شد.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:20 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل شانزدهم - 3

روز بعد كه از مدرسه برگشتم و مشغول پختن نهار بودم هما تلفن زد. با شنيدن صدايم دوباره شروع به، به به و تعريف كرد خنديدم و گفتم :
- خجالتم نده هما جان. لطف كن و از اين قضيه بگذر.
- چي چي رو بگذرم. طرف خيلي تند و آتيشيه از صبح ده مرتبه به من تلفن زده و كچلم كرده. بهش گفتم، صبر كنه تا از مدرسه برگردي گفت نمي تونم. حالا تو مي گي بگذر. محاله. تا حالا زن داداشم بودي، از اين به بعد هم بايد بموني.
نفس خسته اي كشيدم. تنم از شنيدن اين حرف ها داغ شده بود ولي سعي كردم لحنم قاطع و محكم باشد.
- واي نگو هما جان. به خدا نمي دوني از ديشب چه حالي داشتم. باور كن تا صبح چشام روي هم نرفت. وقتي راجع بهش فكر مي كنم اعصابم به هم مي ريزه.
- چرا عزيزم. اين مسئله يك امر طبيعيه. شما هر دوتون جوونيد. نمي شه كه از حالا تنها بمونيد. از اون گذشته تو تنها كسي بودي كه حسام خواسته.
- اون خواسته، من چي؟ آقا حسام برادر احسانه و من فقط مي تونم به اين نسبت بهشون نگاه كنم. باور كن خيلي برام سخته كه بخوام اونو جايگزين احسان بكنم از طرفي بچه هام چي؟ چه فكري راجع به من مي كنن؟ در اين باره فكر كردي؟ من كه هر چي بيشتر فكر مي كنم بيشتر خسته مي شم. از نظر من اصلاً نمي شه.
ظاهراً او از من محكم تر بود چونكه گفت :
- بيخود بهانه بچه ها رو نيار. ستايش كه از خداشه. روي عقل و فهم و درك سياوش هم كه كسي شك نمي ياره. مطمئنم اگر بفهمه خيلي هم خوشحال مي شه. اون از اينكه شما تنهاييد خيلي نگرانه و حتماً دوست نداره تو رو پايبند خودش بكنه.
با در ماندگي سر تكان دادم. خوشبختانه ستايش از من زودتر رسيده و در اتاقش مشغول بازي با دوستش بود.
- باز هم نمي شه نمي تونم قبول كنم. احسان چي؟ حتي درباره اش فكر هم كه مي كنم احساس خيانت بهم دست مي ده.
- ببين مژگان جون شايد فكر كني دارم اين حرف ها رو براي راضي كردن تو سر هم بندي مي كنم ولي وقتيكه چند شب پيش حسام اومد و بعد از كلي مقدمه چيني و بالا پايين كردن جمله هاش كه معلوم بود خودش هم سر اين تصميم خيلي كشمكش داشته حرف دلش رو زد، راستش خيلي ناراحت شدم. من هم مثل تو شدم. نه سر قضيه بچه ها، فقط به خاطر احسان! مي دوني كه من خواهرم. تا عمر داشته باشم احسان از يادم نمي ره همينطور كه مي گي وقتي اونا رو با هم جايگزين مي كردم يه طوري مي شدم ولي خدا شاهده بعد از كلي گريه شبانه كه خوابم برد احسان شاد و سر حال اومد به خوابم. يك شاخه گل سرخ داد به دستم و گفت : مباركه.
بدنم درد مي كرد. شايد از سرماخوردگي بود. شايد هم عصبي؟ به پشتي مبل تكيه دادم هما پرسيد :
- گوش مي دي چي مي گم؟
به زحمت جواب دادم :
- آره. متاسفانه هنوز گوشام مي شنون.
- نگو تو رو خدا. اينطور حرف زدن از تو كه روان شناسي خوندي بعيده والله. بعد از خوابي كه ديدم قضيه رو براي هانيه تعريف كردم. اون خيلي راحت تر از من قبول كرد. راست مي گه مژگان جون كي از هر دو تون براي هم بهتر؟ بايد قبول كنيم كه سوسن و احسان رفتن كه برنگردن، اما شما دو تا كه زنده ايد. ستايش هنوز خيلي بچه ست چند وقت ديگه كه بزرگتر بشه كمبود پدر رو حس مي كنه. چه پدري از حسام كه حاضره جونش رو واسه ستايش بده بهتر؟! از طرفي خيال سياوش هم راحت مي شه. مي دونه كه مادر و خواهرش جاشون پيش يه آدم مطمئن اَمنه و با فراق بال درسش رو ادامه مي ده.
حرفي نداشتم كه بزنم. همه حرف هايش منطقي بود ولي من نمي توانستم قبول كنم. جواب كه ندادم پرسيد :
- خوب خانم جان. چي جوابش رو بدم؟
- بگو نه هما جان. به خدا نمي تونم.
جا نزد و به راحتي گفت :
- به خدا ما هم نمي تونيم. خصوصاً حسام! عيبي نداره بازم فكر كن. اما اينو مطمئن باش كه اينقدر اذيتت مي كنيم و مي ريم و مي يايم كه عاقبت جواب بله رو بگيريم. مي دوني كه ما خانوادگي بد پيله ايم و لجباز.
و شاد و بي خيال خنديد.
- در ضمن پنجشنبه بعد از ظهر همكارام رو دعوت كردم. دوست دارم تو هم بيايي.
- شايد نتونم بيام.
حوصله رو در رويي و شنيدن اين حرف ها رو نداشتم.
- حتماً مي يايي. مي دوني كه ناراحت مي شم، برنامه هاي نداشته ات رو كنسل كن.
تا پنجشنبه افكارم حسابي به هم ريخته بود به حرف هاي هما كه فكر مي كردم نرم مي شدم ولي تا حسام جلو چشمم ظاهر مي شد وحشتم مي گرفت. چند بار خواستم قضيه را براي عزيز بگويم ولي چونكه از جواب مثبت او هم مطمئن بودم زبان به كام فشردم و چيزي نگفتم. مي دانستم اگر او بفهمد يك جبهه هم از اين طرف تشكيل مي شود! باز هم قاطعانه تصميمم «نه» بود و بايد محكم مي ماندم.
پنجشنبه بعدازظهر همراه ستايش به خانه هما رفتم. يك شلوار كرم و يك تاپ قرمز پوشيده بودم ولي آرايش نداشتم هانيه و هما با ديدنم كيف كردند. هانيه به شوخي گفت :
- رفتم كه از فردا برم باشگاه. حالا مي بيني!
هما گفت :
- با اين لباس و اندام قشنگ حيفت اومد يك ذره رژ بمالي به لبات؟!
و معطل نكرد. از اتاقش وسايل آورد و هر دو محاصره ام كردند. با اين حال اجازه شلوغ كاري ندادم و فقط دو تا مداد دور لب هايم و چشم هايم كشيدم. بعد از اين همه مدت با آرايش زياد احساس ناراحتي مي كردم.
كم كم مهمان هاي هما رسيدند. او سال آخر خدمتش را مي گذراند. تقريباً همه همكارانش را مي شناختم فقط دو تا اضافه شده بودند كه مرا به آن ها با آب و تاب و تعريف معرفي كرد.
وقتي پذيرايي مي كردم طوري هما و هانيه با لذت اندامم را برانداز مي كردند كه احساس معذبي مي كردم. بي اختيار ياد مادر شوهرم افتادم. او تا همان اواخر عمرش از محبت هاي دخترهايش نسبت به من حرص مي خورد. بعد از گذشت اين همه سال مطمئن بودم كه رفتارشان از روي ريا نيست.
با رفتن مهمان ها من هم رفتم كه آماده شوم هما جلو آمد و گفت :
- كجا؟ هنوز كه سر شبه. تازه مي خواهيم كمي با هم بشينيم.
براي جلوگيري از حرف هايي كه نمي خواستم پيش بيايد مصمم رفتن بودم كه دوباره گفت :
- هادي آقا خيلي وقته كه جوياي احوالته. صبر كن تا بياد بعد برو.
چيزي گفت كه نهايت بي ادبي بود اگر مي رفتم. چونكه شوهرهايشان هم هميشه نسبت به من لطف داشتند.
ستايش خوشحال از ماندن دوباره به اتاق مولود رفت. دخترهاي هما كه بزرگ شده بودند خيلي ستايش را دوست داشتند و هر طوري كه او مي خواست با او راه مي آمدند.
تعجب كردم كه چطور هما و هانيه حرفي درباره حسام نزدند! در عين حال از اين بابت خوشحال بودم و فكر كردم كه قضيه تمام شده است. هما يكبار به اتاق ديگري رفت و تلفني صحبت كرد. من هم فكر كردم كه با شوهرش حرف مي زند و مي خواهد كه زودتر بيايد.
هانيه هم سرم را به حرف گرم كرده بود اما هر دو هر از گاهي بي صبرانه به ساعت نگاه مي كردند.
ساعتي گذشت كه آقا هادي آمد. همه ايستاده بوديم و احوالپرسي مي كرديم كه دوباره زنگ زدند. هما تقريبا به طرف آيفون پريد و بعد از جواب دادن با خوشحالي دكمه را فشرد. هادي آقا پرسيد :
- كي بود خانم؟
چشم هاي هما برق مي زد.
- حسامه!
با اين حرف و ورود حسام قلبم از جا كنده شد. تازه اون موقع فهميدم كه توطئه كرده اند. سلام و احوالپرسي كرديم. به چهره اش نگاه نمي كردم ولي سعي مي كردم جلو آقا هادي طبيعي باشم. رگ پشت پايم تير مي كشيد. عرق از ستون مهره هايم سرازير شده بود. آقا هادي با تعجب پرسيد :
- باد آمد و بوي عنبر آورد! به به آقا حسام. از اين طرف ها. نترسيدي پهلوون؟
واقعا هم كه پهلوان بود. هيكلش در كنار آقا هادي دو برابر جلوه مي كرد. حسام گفت :
- اختيار داريد. همينطوري دلم هواي ديدنتون رو كرد.
- خدا رو شكر . باز هم مگه مَرام دلت. خودت كه ول معطلي. اگر ما اومديم ديديمت كه خوب وگرنه هيچي.
تعارف و پذيرايي صورت گرفت. طوري نشسته بودم كه رو به روي مردها نباشم ولي هما به اصرار جايم را عوض كرد و رو به روي حسام نشاند.
نيم ساعت باقي مانده اي كه آنجا ماندم برايم مثل عذاب بود! عاقبت ستايش را صدا زدم. وقتي كه اومد كاپشنش را پوشاندم. آقا هادي پرسيد :
- كجا مژگان خانم. تشريف داشته باشيد. شام در خدمت باشيم.
با عجله پالتوم رو پوشيدم و گفتم :
- ممنونم همينطوري هم خيلي دير شده. خوشحال شدم ديدمتون.
حسام هم بلند شد و به هما گفت :
- هما جان لطفا برام يه آژانس خبر كن.
هادي آقا با تعجب پرسيد :
- مگه بي ماشيني؟
- آره امشب يكي از بچه ها جايي مي خواست بره ماشينم رو گرفت.
آقا هادي بي خبر از همه جا گفت :
- پس اومدنت به اينجا، اون هم بي ماشين خيلي اي والله داره... معلومه كه واقعا دلت واسه مون تنگ شده.
با خودم گفتم نمي دوني قضيه از كجا آب مي خوره. هانيه گفت :
- چرا با آژانس بري داداش. خوب مژگان جون هم كه مسيرش همون طرفه. با هم بريد!
- نه بابا زحمتشون مي شه.
چاره اي به جز تعارف كردن نبود ولي اميدوار بودم كه قبول نكند.
- خواهش مي كنم . زحمتي نيست بفرماييد.
تعارف كار خودش را كرد و او بي برو و برگرد قبول كرد. به غير از لب ها، چشم هاي هما و هانيه هم مي خنديد. هما كه صورتم را بوسيد آهسته كنار گوشش گفتم :
- اِي توطئه گر. باز هم به هم مي رسيم.
بلند بلند خنديد و خم شد تا بند كفش هاي ستايش را ببندد. همانطور كه بند كفشش را مي بست تند و تند با او حرف مي زد و چيز هايي مي گفت! در يك لحظه بدنم گُر گرفت! يادم آمد كه آرايشم را پاك نكرده ام. بسكه اين كار را نكرده بودم به كلي فراموشم شده بود. دستم در جيب پالتوم به دستمال كاغذي خورد. در يك لحظه و سريع تا خم شدم زيپ چكمه ام را ببندم دستمال به روي لبهايم كشيدم.
همه تا بيرون ما را بدرقه كردند. دست و پايم مي لرزيد. در بد مخمصه اي گرفتار شده بودم كه راه گريزي نداشت جلو ماشين سوئيچ را به سمت حسام گرفتم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:20 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

بفرماييد.
در جلو كنار راننده را باز كرد. حالا كه بيرون آمده بوديم برق چشم هاي او را هم مي ديدم.
- نه بابا. اصلا . لطفا خودتون بشينيد.
ستايش با خوشحالي روي زانوي حسام پريد. پشت فرمان نشستم. همه رفته بودند غير از هما و هانيه كه تا آخرين لحظه برايمان با خوشحالي دست تكان مي دادند.
به محض اينكه راه افتاديم ستايش دكمه روشن دستگاه را زد. سي دي هاي او با من فرق مي كرد. يكي از سي دي هاي شاد و شلوغ ستايش داخل دستگاه بود كه شروع به خواندن كرد. خودش هم فورا همراه آهنگ شروع به رقصيدن كرد. از رفتار سنگين و سرد حسام كه حتي به زور مي خنديد خيلي خيلي بعيد بود كه برايش دست بزند.
آهنگ عجيب و غريب كه تمام شد گفتم :
- ستايش خانم لطفا برو عقب. هم خطرناكه ترمز بگيرم و هم پاي عمو درد مي گيره.
ستايش با دلخوري به عقب رفت و حسام فقط خنديد و لُپش را كشيد.
باز خوب بود كه ستايش بود و بلبل زباني مي كرد وگرنه چي مي شد! دو خيابان را بيشتر نگذرانديم كه پيشنهاد ستايش عرصه را به من تنگ تر كرد .
- مامان امشب بريم شام بيرون پيتزا بخوريم.
- نه مامان جان. امشب وقتش نيست.
سرسختانه جواب داد :
- پس كي وقتشه. هر وقت گفتم گفتي تنهاييم باشه يه شب ديگه. امشب كه تنها نيستيم عمو حسام هم هست.
- نه مامان. عمو حسام كار دارن. ديرشون مي شه.
حسام به پشتيباني از ستايش گفت :
- نه اتفاقا من امشب هيچ كاري ندارم. بريم يه پيتزا فروشيِ خوب سراغ دارم.
هيچ راهي براي فرار نمي گذاشتند! همه با هم دست به يكي بودند. وقتي حرفي نزدم ستايش با خوشحالي دست زد و اول از پشت دست دور گردن قطور حسام انداخت و محكم او را بوسيد و بعد مرا.
با آدرس حسام به آن طرف رفتم و نيم ساعت بعد جلو يك پيتزا فروشي ايستاديم. ستايش سر حال و خوشحال وسط ما راه مي رفت و دست هر دويمان را گرفته بود.
وارد سالن شديم. يكي از خدمه كه معلوم بود حسام را شناخته جلو امد و ما را سمت يك ميز خالي راهنمايي كرد. ستايش شاد و شنگول وول مي خورد و حرف مي زد. عوضش من ساكت بودم و سرم را پايين انداخته بودم. حسام مِنوي باز را جلو صورتم گرفت.
- بفرماييد. چي ميل داريد؟
- در اصل كه هيچي. گرسنه نيستم. ولي هر كدوم كه مي دونيد خوبه سفارش بديد. در ضمن براي من و ستايش يه دونه پيتزا كافيه.
خودش سفارش سه پيتزا را داد بعد از رفتن گارسون ستايش گفت :
- ماماني راست مي گه عمو. كاشكي كمتر سفارش مي دادي آخه من خيلي گرسنه نيستم. خونه عمه هما خيلي شيريني خوردم.
قبل از اينكه حسام چيزي بگويد با ناراحتي گفتم :
- تو كه گرسنه ات نبود پس چرا اصرار كردي امشب بياييم پيتزا بخوريم. مي ذاشتي يه شب ديگه.
ستايش با دلخوري اخم كرد.
- آخه عمه هما گفت حتما اصرار كن بريد پيتزا بخوريد. مي گفت عمو حسام خيلي گرسنه شه
بدون حرف سرم را پايين انداختم. گونه هايم از حرارت زياد مي سوخت. عوض من حسام خنديد و بعد از كشيدن لپ ستايش او را بوسيد و گفت :
- قربون خودت و عمه همات برم كه اينقدر به فكر من هستين خوشگلم.
در همين موقع كه ستايش مي خنديد و خودش را براي حسام لوس مي كرد نگاهش به چند ميز آنطرف تر به دختري همسن خودش افتاد. دخترك هم او را ديد و براي ستايش دست تكان داد. ستايش دست بلند كرد و گفت :
- مامان. ببين اون عسله دوست مهدكودكم.
و بلند شد. عسل زودتر آمد و جلو ميز ما به هم رسيدند. به ما سلام كرد و جواب شنيد. دخترك با تعجب به هيكل ورزيده حسام نگاه مي كرد. انگار تاب نياورد چونكه در گوشي از ستايش چيزي پرسيد. ستايش با خوشحالي خنديد و فورا رفت كنار حسام ايستاد. دستش را دور بازوي او حلقه كرد و گفت :
- آره بابامه. آخه ورزش مي كنه كه اينقدر قويه!
و بدون معطلي روي پنجه هاي پا بلند شد و صورت حسام را بوسيد. حسام از شادي در زمين نبود. از شدت خجالت داشتم مي مردم. نگاهم را به هر طرف مي چرخاندم به غير از سمت حسام! ستايش از من پرسيد:
- مامان من و عسل بريم آكواريوم گنده رو ببينيم؟
خواستم او را نگه دارم كه با حسام تنها نمانم ولي حسام به جاي من جواب داد :
- آره عزيزم برو. تا پيتزامون رو بيارن خيلي طول مي كشه.
با اينكه نمي خواستم ستايش را از دست بدهم ولي بد بود اگر روي حرف حسام نه مي آوردم. پس در مقابل نگاهِ اجازه ستايش، سر تكان دادم. با رفتن بچه ها سرم را بيشتر پايين انداختم. حالت خفگي داشتم. دستمال كاغذيِ دستم را به زور تا مي زدم و باز مي كردم. چند دقيقه اي بينمان به سكوت گذشت تا عاقبت حسام به حرف آمد.
- نمي خواهيد كه بچه رو به خاطر حرفي كه زد دعوا كنيد نه؟
با همان سر پايين افتاده و با كمي مكث جواب دادم :
- چرا نمي گيد به خاطر دروغي كه گفت .
- راست و دروغش رو شما مي تونيد به يك گوشه چشم به من حل كنيد.
قلبم به شدت بيشتري مي تپيد. يك راست رفت سر اصل مطلب! جواب ندادم. حرارتم بالا رفت. باز گفت :
- بايد از خواهر خوبم كه اينقدر زرنگه ممنون باشم. فرصت خوبي برام تدارك ديد.
- ولي از نظر من كارشون توطئه بود.
خنديد. واضح و شاد.
- اسمش هر چي كه هست مهم نيست. مهم اينه كه بالاخره بعد از ساليانِ سال فرصتي براي حرف زدن به من داد.
آب دهان خشك شده ام را به زحمت فرو دادم.
- خواهش مي كنم چيزي نگيد.
- خواهش مي كنم چنين خواهشي نكنيد. فكر نمي كنيد يكبار حرف نزدن و عمري چوبش رو خوردن برام كافي باشه؟
با فشار زيادي سرم را بالا آوردم. طرز نگاهش حالم را دگرگون كرد. احساس شرمي شديد تمام وجودم را در برگرفت. با شتاب نگاهم را از او گرفتم و با لكنت گفتم :
- خواهش مي كنم آقا حسام. من در اين باره با هما جان صحبت كردم. ازتون تقاضا دارم دركم كنيد.
دستش را جلو آورد. فكر كردم مي خواهد دستم را بگيرد. وحشتزده دستم را عقب كشيدم. وقتي يك برگ دستمال كاغذي كَند و خنديد از خجالت آب شدم. رفتار هيجان زده ام مثل دخترهاي خام و جوان بود.
- باشه. باشه. فكر مي كنم حالتون خوب نيست. باشه دركتون مي كنم. فقط از اين بابت كه امشب غافلگير شده ايد و نمي تونيد حرف بزنيد. اما فكر نكنيد به خاطر دلايلتون بوده. چونكه از نظر من اصلا قابل قبول نيست. ما بايد با همديگه حرف بزنيم و هم رو قانع كنيم. همين كه بدونيد قصدم حرف زدنه كافيه. مي ذارم يه وقته ديگه كه شما هم آماده باشيد. خوبه؟
بهتر از اين بود كه همانجا پس بيفتم يا فلج شوم. از سر درماندگي به نشانه رضايت سر تكان دادم. گارسون پيتزاها را آورد و ميز را چيد. حسام پس از عذرخواهي بلند شد. ستايش و دوستش را براي شستن دستهايشان به دستشويي برد. وقتي برگشتند، عسل براي ستايش دست تكان داد و به طرف ميز خودشان رفت. با رفتن او ستايش به پدر و مادر عسل نگاه كرد و در حالي كه در صندلي جا به جا مي شد با انگشت به سمت آنها اشاره كرد و با مسخره گي به حسام گفت :
- عمو ببين باباش چقدر لاغره!
حسام با اخم به او خنديد. جلو دهانم را گرفتم تا ستايش خنده ام را نبيند و با ناراحتي گفتم :
- ستايش اشاره نكن زشته. تو به باباي اون چه كار داري؟
حسام مشتاقانه به رويم لبخند زد. با دستپاچگي نگاهم را به پيتزاي مقابلم دوختم.
حسام با محبت به ستايش مي رسيد. پيتزاي او را برش داد و نوشانه را جلويش كشيد. مثل پدري مهربان رفتار مي كرد. ستايش يك برش از پيتزاي سُس زده را خورد و گفت :
- مامان سير شدم. مي شه ديگه نخورم؟
با دلخوري نگاهش كردم. نگاه شيرين و لبخند قشنگش كه دندان افتاده اش را نمايش مي داد رامم كرد. حسام گفت :
- نخور عمو جون. عوض تو اشتهاي من امشب چند برابر شده. پيتزاي تو رو هم يه لقمه چپ و راست مي كنم.
ستايش غش غش خنديد و در حال خوردن نوشابه با لذت به خوردن با اشتهاي عمويش نگاه مي كرد.
من هم نتوانستم بيشتر از نصف پيتزا رو بخورم. شيشه نوشابه رو برداشتم و تشكر كردم. حسام پيتزاي خودش و ستايش را خورد و مابين با ستايش شوخي مي كرد و من و او را مي خنداند. هر وقت نگاهم به نگاهش مي افتاد داغ مي شدم. چيزي تازه در نگاهش بود. يك حس عجيب كه زير و روم مي كرد!
ساعتي بعد آنجا را به قصد خانه ترك كرديم. مسير زياد بود. جلو ماشين دوباره سوئيچ را تعارف كردم كه قبول نكرد و نشست. تا مسيري به حرف هاي آنها گوش مي دادم و مي خنديدم. آهنگ هاي شلوغ ستايش تمامي نداشت و اعصاب شلوغم را به هم ريخته بود. بالاخره راضي شد و سي دي را عوض كردم. با پخش آهنگ ملام انگار خوابش گرفت.
مثل گربه خودش را جلو كشيد و در آغوش پهن عمو حسام جا داد. حسام با اشتياق او را به خود فشرد و جاي سرش را درست كرد.
ما هر دو ساكت بوديم و ستايش كم كم مي رفت كه خوابش ببرد و من از اين مي ترسيدم كه حسام دوباره حرف بزند.
نمي دانم چه چيزي ذهن دختر كوچولويم رو مشغول كرده بود كه ميان خواب و بيداري از عمو حسام پرسيد :
- عمو شما الان مي ري خونه خودت؟
حسام دستي پر محبت بر سر او كشيد.
- آره عمو جون.
- تنها مي خوابي؟
لحنش دلسوزانه بود.
- آره عمو جون. تنهاي تنها.
حسام اين را با غصه گفت. صداي ستايش مي رفت كه بخوابد با زحمت گفت :
- اگه غصه مي خوري بيا بريم خونه ما!
حسام چند دقيقه جواب نداد. تن من داغ داغ بود. استرس داشتم. چراغ سبز و قرمز تقاطع ها را به زحمت تشخيص مي دادم.
زير چشمي حسام را مي ديدم. پيشاني ستايش را كه خوابش برده بود بوسيد و سرش را آهسته به سر او ماليد
- فداي دل مهربونت بشم عمو. راست مي گي اون خونه تا حالا زندون بود، از شب تولد تو شده قفس! اگه مامان خانمت اجازه بده با سر ميام خونه تون و همراه خواننده زمزمه كرد :



دل و دين و عقل و هوشم همه را به باد دادي
ز كدام باده ساقي ، به من خراب دادي



دستهايم به وضوح مي لرزيد. فرمان را محكم چسبيده بودم. از پيچ خياباني كه خانه اش آنجا بود ناشيانه پيچيدم. ماشين تكان شديدي خورد. ستايش را محكم به خود چسباند. برگشت نگاهم كرد و با تعجب خنديد. وقت كه خسته جلو خانه اش توقف كردم سرم خود به خود پايين افتاد. با تشكري كوتاه پياده شد. ستاش را روي صندليِ عقب خواباند. از شيشه جلو سرش را داخل آورد.
- تا رسيدن به خونه خيلي مواظب باشيد. ظاهرا حالتون اصلا خوب نيست.
سر تكان دادم. دوباره گفت :
- متشكرم. شب خوبي بود. خوش گذشت.
نگاهش نمي كردم. مي ترسيدم چشم هايم راز دلِ سُر خورده ام را لو بدهند. باز هم سر تكان دادم. ظاهرا از طرف من انتظار جواب نداشت چونكه باز هم گفت :
- بيشتر راجع به من فكر كنيد. به ستايش، شايد نياز بود كه وادار به دروغ گفتنش كرد.
از ماشين فاصله گرفت. دستش را به نشانه خداحافظي بالا برد.
- شب بخير.
به خانه كه رسيدم تلفن بي وقفه زنگ مي زد. ستايش را كه بغلم گرفته بودم به اتاقش بردم و روي تخت خواباندم. با عجله به سمت هال دويدم و نفس زنان جواب دادم :
- الو بفرماييد.
- سلام . به سلامتي رسيديد؟
صداي حسام بود. حالا كه مرا نمي ديد به راحتي لبخند زدم.
- سلام. رانندگي من اونقدرها هم كه فكر مي كنيد بد نيست.
- بر منكرش لعنت. حتما خوبه فقط نگران حالتون بودم. به نظرم زيادي هيجان زده مي آمديد.
جواب ندادم. پرسيد :
- ستايش بيدار نشده؟
- نه خوابه.
- خيلي خوب. بيشتر از اين مزاحم نمي شم. دوباره شب بخير.
- شب بخير.
در تاريكيِ اتاق كنار تلفن بي حركت نشسته بودم. افكر به هم ريخته ام كاملا آرام گرفته بود. راحت و بي خيال بودم. لباس عوض كردم اما جرات اينكه در اتاقم بخوابم را نداشتم. نياز شديدي به خواب داشتم. باز بالشت و پتويم را برداشتم و روي كاناپه و جلو تلويزيون روشن خوابيدم.
ولي بعد از نماز صبح دوباره خوابم نبرد. اينبار احسان نبود كه اذيتم مي كرد فكر سياوش و عكس العملش آزارم مي داد. راست مي گويند از ماست كه بر ماست. عكس العمل هاي خودم را كه در برابر ازدواج مجدد پدرجون را به خاطر مي آوردم دوباره مي ترسيدم.
از ديشب طور ديگري به قضيه نگاه مي كردم. احساس مي كردم نگاه حسام را دوست دارم. چند لحظه از سن و سالم شرمزده مي شدم ولي باز خودم را دلداري مي دادم يا به عبارتي گول مي زدم. به خودم مي گفتم. چرا؟ مگه پيرم؟ اگر پير بودم كه جلب توجه نمي كردم! اگر پير بودم كه تحت تاثير نگاه ها و صحبت هايش قرار نمي گرفتم!
ولي باز سياوش بود كه جلوم ظاهر مي شد و خودم در برابر عزيز!
با همين افكار تا روشناييِ صبح دست به گريبان بودم. وقتي براي لباس عوض كردن به اتاقم رفتم. چشمم به عكس احسان افتاد شرمنده عكس را خواباندم. مي ترسيدم با نگاه مهربانش قلبم را بخواند.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:21 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

فصل شانزدهم - 4

روز جمعه بود و ستايش تا نزديك ظهر و رفتن به خانه عزيز مي خوابيد. ساعت از 9 صبح گذشته بود كه سياوش تلفن زد. دلم با شنيدن صدايش باز شد. هنوز سلام و احوالپرسي را تمام نكرده بودم كه گفت :
- تبريك مي گم مامان. يعني رسمش اينه كه من از زبون عمه بشنوم؟
قلبم ريخت. پرسيدم :
- چي رو عزيزم؟
- قضيه عمو حسام! راسته مامان؟
زبانم بند آمد. همان چيزي كه مي ترسيدم. دوباره گفت :
- ديشب عمه هما زنگ زد. از منِ حقير اجازه مي خواست. مي گفت بهانه اصليِ مامانت تويي، آره مامان؟
بي اختيار اشكم سرازير شد. انگار از نفس هايم فهميد كه گفت :
- گريه مي كني مامان جون؟ قربونت برم. چرا آخه؟ مگه چي شده؟ به خدا نمي دوني از ديشب چقدر برات خوشحالم. چرا فكر كردي كه من اينقدر خودخواهم كه بخوام شما و ستايش رو پايبند خودم كنم.
با گريه گفتم :
- نمي تونم سياوش. حتي فكرش آزارم مي ده پسرم.
- نه مامان. شما جوونيد. خجالت مي كشم اينو بگم ولي مطمئنا به يك مرد و حاميِ خوب مثل عمو نياز داريد. كي از اون بهتر. مي دونيد چقدر براي ستايش خوب مي شه. براي خودتون، براي من. باور كنيد هميشه فكرم پيش شما و تنهايي تونه. اينطور بهتر مي تونم به آينده و بورسيه گرفتن و ادامه تحصيل خارج از كشور فكر كنم. مامان جان من هيچ وقت محبت هاي شما و پدرم رو فراموش نمي كنم. پس منو سد راه خوشبختي تون قرار نده. بذار من و ستايش خوشحال بشيم و خودتون خوشبخت.
- آخه اون برام عمو حسامه پسرم. از پدرت خجالت مي كشم.
- پدرم فوت كرده مامان. ولي شما حق داريد كه زندگي كنيد چهل سال سني نيست. مي دوني قدر خوشگلي مامان؟
چقدر افكار باز پسرم در برابر افكار محدود من فرق مي كرد. حقي كه زماني دوست داشتم به خاطر خودم از پدرم سلب كنم حالا پسرم با روشنفكري به من مي بخشيد.
گريه كردن و حرف زدن با پسرم انگار مرهمي بر زخم دلم بود. نياز به حرف زدن داشتم تا خستگي ام را بگيرم پس زودتر ستايش را بيدار كردم و سعي كردم قبل از مجيد به خانه پدرجون برسم.
خوشبختانه پدرجون براي خريد ميوه رفته بود. ستايش جلو تلويزيون دراز كشيد و مشغول ديدن برنامه شاد صبح جمعه شد. به بهانه كمك به عزيز به آشپزخانه رفتم. وسايل سالاد را برداشتم و روي صندلي نشستم.
عزيز از خواستگاري كه براي نوه برادرش آمده بود حرف مي زد و من يكي در ميان مي شنيدم.
نمي دانم افكار شلوغم چطور پرتم كرد كه با چاقوي تيز پوست دستم را گرفتم. تا چاقو از دستم افتاد عزيز هراسان از جلو اجاق گاز به طرفم دويد.
- واي چي شد؟
و فورا دستش را روي محل زخم فشرد و داد زد :
- ستايش جان يه برگ دستمال كاغذي بيار عزيزم.
ستايش بي توجه به وضعيت ما دستمال را دوان دوان روي ميز گذاشت و براي ديدن ادامه كارتون برگشت. عزيز دستمال را روي زخم گذاشت و دستش را برداشت. با نگاهي به اشك هاي فرو ريخته من پرسيد :
- تو امروز يه چيزيت هست درست مي گم؟
ميان گريه خنديدم و سرم را بالا و پايين دادم.
- خوب بگو. من تا تو رو مي بينم تا آخرش رو مي خونم. قضيه چيه؟
گريه ام شدت گرفت. صورتم را با دو دست پوشاندم و گفتم :
- عزيز به دادم برس. حسام ازم خواستگاري كرده!
چند دقيقه اي شوكه شد و حرفي نزد. دستهايم را از جلو صورتم كنار زد. چشم هايش از حدقه در آمده بود.
- جدي مي گي؟
- آره.
و هق هقم بيشتر شد!
- اين كه فوق العاده ست عزيزم.
مطمئن بودم جوابش همين است.
- پس براي چي گريه مي كني. از اين بهتر نمي شه. حسام خيلي آقاست.
- نمي تونم عزيز. با احسان چي كار كنم. از اون گذشته 20 ساله كه حسام براي من برادر احسانه حالا چطور مي تونم طور ديگه اي به او نگاه كنم.
با خيال راحت به صندلي تكيه داد و با شادماني خنديد.
- منو بگو فكر كردم چي شده و علتش چيه.
لحنش جدي شد و ادامه داد :
- حق داري. سخته. به قول خودت تا حالا برادر شوهرت بوده ولي وقتي عاقلانه درباره اش فكر كني مي بيني موقعيت خوبه. هر دوتايي تون براي هم شناخته شده ايد. آقا حسام مرد بسازيه. خدايي چقدر در برابر رفتارهاي مرحوم سوسن مي ساخت. اگر مرد بدي بود فكر مي كني طاقت مي آورد . نه به خدا. قبول كن.
- همه اين ها رو قبول دارم ولي هرچي بيشتر به تنها بودن با او فكر مي كنم بيشتر چندشم مي شه و مي ترسم. از احسان، همين طور از خود حسام خجالت مي كشم. شايد اگه غريبه بود راحت تر كنار مي اومدم.
عزيز با بي حوصلگي دست تكان داد و گفت :
- بهانه نيار. تا حالا كي جرات داشت اسم غريبه رو بياره. مطمئن باش كه با غريبه اصلا نمي سازي. خانم سلوكي همكارت يادت رفته. احسان خدا بيامرز رو هم بهانه نكن. حتما روح اون هم شاد مي شه. كي بهتر از برادرش كه پدر دختر عزيزش بشه. آقا حسام جونشه و ستايش. هر دست محبتي كه به سر ستايش بكشه احسان آسوده تر مي شه. بلند شو. بلند شو صورتت رو بشور. خبر به اين خوبي رو با گريه مي گن؟ دلم ريخت.
و خودش حركتم داد تا صورتم را بشورم. وقتي دوباره نشستم پرسيد :
- چطور يه دفعه اي؟
با ناراحتي جواب دادم :
- همش تقصير شماست ديگه!
و قصيه برخوردمان را در شب تولد ستايش تا ديشب و تلفن امروز سياوش تعريف كردم. ولي از موضوع بيست سال پيش حرفي نزدم. اين راز بايد تا ابد بين من و حسام مي ماند.
هر مقدار از صحبت هايم، برابر بود با ذوق كردن عزيز و گاهي جيغ مي كشيد و باعث خنده ام مي شد. پدرجون با نايلون هاي بزرگ ميوه وارد آشپزخانه شد.
- چي شده باز مادر و دختر خلوت كردين. بگين ما هم بشنويم.
من و عزيز براي گرفتن ميوه ها به طرفش رفتيم. صورت پدرجون را بوسيدم. عزيز گفت :
- خبرهاي خيلي خيلي خوب.
با شرمزدگي و هراسان نگاهش كردم.
- عزيز!
خنديد.
- باشه بعدا برات مي گم.
جمع شاد خانوادگي مان تا شب، دلهره چند روز گذشته را از من دور كرده بود. شال آبي رنگي را كه براي فرگل خريده بودم به سرش انداختم. تازگي ها برايم عزيزتر شده بود و بي بهانه برايش كادو مي خريدم. ولي از نظر خودم بهتر بود كه چيزي به رويش نياورم و فكرش را در گير نكنم.
آخر شب كه به خانه رسيدم هما زنگ زد و كمي سر به سرم گذاشت. از تلفنش به سياوش گفت. ولي تا من مي خواستم حرفي بزنم ميان حرفم مي پريد و فرصت مخالفت نمي داد.
چند شب بعد را در اتاقم و رو به روي عكس احسان مي خوابيدم. آنقدر برايش حرف مي زدم و گريه مي كردم تا خوابم مي برد هر شب هم خندان به خوابم مي آمد. هراسان كه چشم باز مي كردم. اذان صبح بود.

***
چند روز ديگر هم گذشت. ظاهراً خبرها خوابيده بود. عزيز هر روز تلفن مي زد و از اخبار مي پرسيد. اينطور كه مي گفت پدرجون هم از اين قضيه خيلي خوشحال و راضي به نظر مي رسيد.
آن روز صبح زود كه خواستم ماشينم را روشن كنم هرچه استارت زدم بي فايده بود. هواي اول صبح سرد و يخبندان بود. ستايش داخل ماشين مي لرزيد. يكي دو نفر از آقايان همسايه كه مثل من قصد رفتن به محل كارشان را داشتند كاپوت ماشين را بالا زدند اما با كمي دستكاري كاري از پيش نبردند. چند نفري كمك كردند و با هل ماشين را راه انداختند و توصيه كردند حتماً آن را به مكانيكي ببرم.
ستايش را جلو كودكستان پياده كردم و ماشين را به مكانيكي بردم و سفارشات لازم را كردم و گفتم غروب براي بردنش مي آيم. صاحب مكانيكي دوست مشترك احسان و حسام و از همسايه هاي قديمي شان بود. قبل از اين وقايع هر وقت ماشين را به آنجا مي بردم به حسام تلفن مي زدم و او بعد از رفع مشكل برايم مي آورد.
اينبار صلاح نديدم كه زنگ بزنم. بهتر بود كه خودم مي رفتم و مي گرفتم.
ظهر بعد از تعطيل شدن مدرسه بيرون آمدم. مدرسه ما در يك خيابان فرعي بود و براي رسيدن به خيابان اصلي بايد همان خيابان و يك كوچه خلوت را مي گذراندي.
وارد كوچه كه شدم صداي موتور شنيدم. كيفم را به دست ديگرم دادم. موتوري از جلوم گذشت و رفت. دو تا جوان روي موتور بودند. قدم هايم را تندتر كردم تا به خيابان برسم كه فهميدم موتوري دور زد. دل توي دلم نبود. نگاهي هراسان به اطرافم كردم متاسفانه هيچكس نبود. موتوري به كنارم رسيد و نفر پشت سر چنگ زد روي كيفم، جيغ كشيدم. زانوهايم تا خورد و من محكم تر به كيفم چسبيدم.
موتوري دستش را قلاب كيفم كرد. من مي كشيدم و او مي كشيد. صداي ماشيني كه ايستاد دلم را قرص كرد و كيفي را كه مي رفت از دست بدهم محكم تر گرفتم.
در يك لحظه بيست سال پيش تكرار شد. حسام بود كه بين من و آن ها حائل شد. وحشتزده و البته حيران به آن ها نگاه مي كردم و درست همان صحنه و گفته اي كه به من گفت :
- شما بريد طرف ماشين.
هيكل هاي نحيف پسرها را مثل پر بلند مي كرد. راكب موتور بدون توجه به دوستش كه محكم كتك مي خورد سوار شد و فرار را بر قرار ترجيح داد. با زانواني لرزان به سمت ماشين حسام رفتم. توان تعارف كردن را نداشتم. دومين پسر از زير دست هاي قوي حسام در آمد و گريخت. تازه به ماشين رسيده بودم كه حسام هم نفس زنان رسيد. در جلو را برايم باز كرد. كيفم را گرفت تا بنشينم سپس آنرا روي زانوانم گذاشت و در را بست.
چند دقيقه اي كنار ماشين و پشت به من ايستاد تا حال من رو به راه شود. وقتي كه نشست نگاهم كرد. هنوز از اتفاق افتاده شوكه بودم و بي حالي ام نشانگر ضعف و پايين افتادن فشار خونم بود. لبخندي مهربان به رويم پاشيد و گفت :
- چرخ فلك برگشته به عقب ولي اينبار نبايد ساكت بمونم.
لبخندي شرمگين زدم و نگاهم را از نگاهش گرفتم. ماشين روشن را به راه انداخت و پس از چند دقيقه پرسيد :
- نگفته بوديد كه ماشين خراب شده. بهروز به من تلفن زد و درباره يك قطعه كه بايد عوض بشه از من كسب تكليف كرد. من هم گفتم اگر لازمه عوضش كنه.
زير لبي گفتم :
- ممنون كار خوبي كرديد.
- چرا خبرم نكرديد.
- مسئله مهمي نداشت. نخواستم باعث زحمتتون بشم.
- شما رحمتيد خانم. ولي خدا كنه علتش فقط همين بوده باشه.
در نگاهش برق شيطنت پسري جوان را مي ديدم كه احساسات خفته ام را بيدار مي كرد. آيا واقعاً سن ما از علاقه گذشته بود. اگر گذشته بود پس چرا اينطور مي شدم و متعاقب عذاب وجدان مي گرفتم.
بي خيال و آهسته مي راند. براي اينكه بفهمد ديرم شده و براي گريز از او با وجود ساعت ماشين به ساعتم نگاه كردم متوجهم شد و باز لبخند زد.
- باز هم مي خواهيد از من فرار كنيد؟
جوابم فقط سر پايين انداختن يا به سمت ديگري گرداندن بود. پرسيد :
- نپرسيديد اينجا چي كار مي كردم؟
به زحمت لبخند زدم.
- يادم رفت. مهم اينه كه مثل سوپر من به موقع رسيديد.
- ممنون، تشبيه خوبي بود ولي راستش دنبال يك مشاور خوب و مجرب مي گشتم آدرس مدرسه شما رو دادند البته قبلاً هم از مشاوره با شما استفاده برده بودم و خيلي هم مؤثر بود. اومدم جلو مدرسه كه همكاراتون اشاره به اين سمت كردند. اما فكر نمي كردم قراره فيلم بيست سال قبل برگرده به عقب و خاطرات رو زنده كنه.
و وقتي از طرف من فقط سكوت ديد دوباره ادامه داد :
- مي دونم كه خانم مشاور نمي گه حرف بزن پس خودم مي گم. لااقل گوش بديد و يك راهي پيش پام بگذاريد.
نفسي عميق كشيد.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:22 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز

قسمت آخر

- بيست سال پيش يه روز توي ايستگاه اتوبوس بودم كه احساس كردم درهاي بهشت به روم باز شده. چونكه يكي از فرشته هاش جلوم ظاهر شد. درست به زيبايي و پاكي همون فرشته ها.
سرم تا آخر پايين بود و ذره اي از سرماي دي ماه را نمي فهميدم. صحبت هاي حسام زمزمه هايي عاشقانه بود.
- چند روزي او را زير نظر گرفتم. همون بود كه مي خواستم و چندين بار توي خوابم ديده بودمش. براي رسيدن به او مجبور بودم صبر كنم چونكه برادر بزرگترم قصد ازدواج داشت. چاره اي نبود ولي هر روز فرشته رو مي ديدم. دوست نداشتم براش مزاحمت ايجاد كنم، مثل پسرهاي لات و بي سر و پا دنبالش بيفتم. از طرفي مي ترسيدم شخصيتم رو در نظرش خراب كنم. البته كار خوبي نكردم كه شش ماه تمام صبر كردم. بعدها خودم رو لعنت كردم چونكه تقصير خودم بود. تعصبات خشك دست و پام رو بسته بود وگرنه همون اول بايد اقدام مي كردم و مي ذاشتم برادرم هر وقت كه خواست ازدواج كنه. ولي متاسفانه نكردم.
او حرف مي زد و صحنه ها از چشم من مي گذشت در همان زماني كه او بي خبر در افكار خودش سير مي كرد احسان به آژانس رفت و آمد مي كرد و باب آشنايي ما باز مي شد. بدون اينكه مزاحم، ذره اي از فكرم را اشغال كند.
حسام همچنان مي گفت :
- غفلت شش ماهه من باعث يك اتفاق وحشتناك شد و درست همون شبي كه براي خواستگاري از دختري كه برادرم پسنديده بود رفتيم كاخ قشنگي كه با فرشته ام ساخته بودم بر سرم خراب شد.
صدايش در اين موقع مي لرزيد. ياد رنگ برگشته اش در شب خواستگاري افتادم. ناگهان صدايش بلند شد.
- تو كه مي دوني چي شد. مي دوني چي به من گذشت فقط تو مي دوني و من، رازي كه بين ما موند. رازي كه ناچار بودم با عذاب زياد هضمش كنم.
ماشين را كناري نگه داشت. از يادآوري خاطرات عصبي شده بود و صورتش برافروخته بود. دو دستش را به روي فرمان گذاشت و پيشاني اش را روي دستها.
- اگه رقيبم هر كس ديگه به جز احسان مي بود به خاطرت باهاش مي جنگيدم ولي چه مي تونستم بكنم وقتي كه اون از پوست و استخونم بود. وقتي كه قصور از خودم بود. وقتي كه لياقتت رو نداشتم.
چند دقيقه سكوت كرد. نفهميدم كه كي اشكهايم فرو ريخته بود.
- تنها تو از اين موضوع خبر داشتي ولي از عذابي كه كشيدم چيزي نفهميدي. نفهميدي كه چي كشيدم و چطور سرپا ايستادم تا كسي مخصوصا احسان نفهمه. نفهميدي چقدر برام سخت بود وقتي فرشته ام رو در لباس سفيد عروسي در كنار برادرم ديدم. نفهميدي با هم بودنتون چقدر برام سخت بود كه از اونجا فرار كردم. نفهميدي چطور در شهر غربت با نااميدي جنگيدم كه فكر خودكشي رو از سرم بيرون بيارم. نفهميدي كه چطور خودم رو به تقدير سپردم و راضي شدم با كسي غير از فرشته ام همسفر زندگي بشم. نفهميدي كه ديدن خوشبختي فرشته ام و لمس بدبختي خودم چقدر سخت بود. تو نفهميدي. نفهميدي.
سرش را از روي دستهايش برداشت و به سمت من چرخاند. خجالت زده اشكهايم را بدون دستمال پاك كردم. نگاهم مي كرد. نگاهي سراسر احساس كه تمام زير و بم وجودم را لرزاند.
- اگه بخوام برات بگم كه من و سوسن براي هم مي مرديم مسلما دروغه ولي هر چي نباشه همسرم بود. زندگي چند ساله نوعي وابستگي بينمون به وجود آورده بود. با رفتن اون و روزبه درهاي زندگي به روم بسته شد. تو اين درد رو چشيدي و لااقل از اين بابت با من همدردي. دو ساله كه مثل مرده اي متحرك فقط دارم راه مي رم و منتظر مرگم. ولي ....
ساكت شد. مي دانستم كه از اينجا به بعد باز مربوط به من است. با سر پايين دوباره اشكهايم سرازير شد.
- تا اينكه اون شب قشنگ دوباره فرشته اومد به زندگيم. خدا شاهده كه تا اون شب كه اونطوري ديدمت فكرت از سرم بيرون اومده بود و گذشته ها رو فراموش كرده بودم. اما آخه منم آدمم. مگه چقدر سن دارم. 48 سال. تازه فهميدم هنوز دل دارم. فهميدم كه هنوز هم مي شه زندگي رو قشنگ ديد. اما نه اينكه فكر كني خيلي بي احساسم. به خدا اون شب تا صبح خوابم نبرد. مدام احسان و سوسن در نظرم مي اومدن. تا صبح با خودم كلنجار رفتم تا به اين نتيجه رسيدم كه آخه بابا ما زنده ايم. تا هر وقت كه خد ا بخواد بايد توي اين دنيا زندگي كنيم. ما حق داريم تا زنده ايم دوست داشته باشيم. حق نداريم؟
شدت گريه ام زياد شد. صورتم را بين دستهايم مخفي كردم و ناليدم.
- شما تونستيد يك شبه با خودتون كنار بياييد ولي براي من خيلي سخته. از وقتي كه اين پيشنهاد رو داديد يك شب خواب راحت نداشتم. در برابر بچه هام، احسان و پدرم شرمنه ام. برام سخته به خدا. از شما هم خجالت مي كشم.
و گريه كردم. صبر كرد تا صداي هق هقم بند آمد، بعد گفت :
- اگه يك ذره از علاقه اي كه بهت دارم به من بيچاره داشته باشي راحتتر با قضيه كنار مي ياي و منطقي تر فكر مي كني. مي خوام دوستم داشته باشي، مژگان نمي خوام به اصرار ازت بله بگيرم. بگو كه تو هم دوستم داري. تا حالا همراز بوديم بيا همسرم شو و آرزوي بيست سال پيشم رو برآورده كن.
و من در جواب فقط گريه كردم. ماشين را روشن كرد و راه افتاد. بغضم را فرو دادم و اشكهايم را گرفتم.
- بايد برم خونه. ستايش از كودكستان برگشته.
- مي ريم، ولي همين امروز بايد تكليفم با تو روشن بشه.
به سرعت مي راند. جرات نداشتم چيزي بگويم. نيم ساعت بعد با كمال تعجب در برابر دفتر پدرجون توقف كرد! دوباره بدنم گر گرفت. چي كار مي خواست بكند؟ پدرجون در دفتر را بسته بود و داشت با همكارش خداحافظي مي كرد حسام پياده شد و به طرفش رفت. از داخل ماشين ديدم كه با او دست داد و مشغول صحبت شد. فقط چند كلام و با او به طرف ماشين آمد. از خجالت مي خواستم بميرم. فورا از ماشين پياده شدم. پدرجون با لبي خندان و چهره اي گشوده به طرفم مي آمد. با سري پايين افتاده سلام كردم. خنديد و جواب سلامم را داد. حسام با شرمندگي گفت :
- حاج آقا مي خواستم اگر اجازه بديد دخترتون رو تا جايي ببرم!
پدرجون دست مرا ميان دو دستش گرفت و با خنده جواب داد :
- هر دوتون عاقل و بالغيد بابا جان. اجازه ما هم دست شماست. در آقايي شما هم شكي نيست.
حسام سرش را پايين انداخت.
- شما لطف داريد پدرجان.
و تا پدرجون بفهمد دستش را گرفت و بوسيد. پدرجون دست مرا رها كرد و دستي بر سر حسام كشيد و با او روبوسي كرد.
- خوشبخت بشيد. آرزوي من همينه.
و رو به من پرسيد :
- ستايش كجاست؟
آهسته جواب دادم :
- خونه ست پدرجون.
در حال دست دادن با من و حسام گفت :
- بهش زنگ بزن و بگو مي رم دنبالش. شما هم هر جا دوست داريد بريد. من و عزيز ناهار منتظرتون هستيم.
برايمان دست بلند كرد و رفت.
حسام در ماشين را براي من كه مبهوت بودم باز كرد و خودش هم نشست. در حال راه افتادن گفت :
- از بابت ستايش كه خيالت راحت شد. ناهار هم كه دعوتيم ولي يك جاي مهم تر از همه هست كه بايد اجازه ت رو بگيرم.
ندانسته مي دانستم مقصدش كجاست و تا رسيدن هيچ كدام حرفي نزديم. سكوتي پر رمز و راز. او بود كه به ستايش تلفن زد. جلو بهشت زهرا كه بين هفته خلوت و بي صدا بود پارك كرد. جلوي در از پيرمردي كه محض خاطر افرادي كه مثل ما، ماندگار شده بود سه شيشه گلاب و سه دسته گل خريد.
قدمهايمان يكي بود. مستقيم به سمت مزار احسان رفتيم. دسته هاي گل را به من داد و خودش در يكي از شيشه هاي گلاب را باز كرد و روي سنگ را در حاليكه زير لب فاتحه مي خواند شست. بعد از اتمام كار به من اشاره كرد.
يكي از دسته گلها را روي سنگ گذاشتم و با حيرت به عكس احسان نگاه كردم. با خود فكر مي كردم او ما را با هم مي بيند. آيا از دل بيچاره ام هم آگاه است. و باز اشكهاي تمام نشدني ام كه فرو ريخت.
حسام بدون نگاه كردن به من رو به عكس احسان گفت :
- تو كه جات خوبه. اينو مطمئنم. اگه توي زنده بودنت نفهميدي حالا كه حتما آگاهي كه من يه زماني به خاطر تو از مژگان گذشتم. بهش بفهمون كه حالا نبايد حماقت كنه. يه طوري بفهمون كه زنده بودن و عاشق شدن گناه نيست. بهش بفهمون كه راضي هستي من پدر ستايش باشم.
چشم خيسم به روي چهره مهربان احسان با همان لبخند هميشگي بود و گوشم به زنگ صداي حسام.
هنوز چند دقيقه اي از صحبتهاي حسام نگذشته بود كه صدايي بچه گانه توجه ما را به خود جلب كرد. دختر كوچولوي قشنگي با يك بسته شكلات باز كنارمان ايستاده بود.
- بفرماييد.
نگاه متعجب ما به هم گره خورد. حسام خنديد. دست پيش برد و دو تا شكلات برداشت و گفت :
- ديدي گفتم جاش خوبه. ببين يكي از فرشته هاي دور و برش رو فرستاده تا پيغامش رو بياره.
شكلات را جلوي صوتش تكان داد.
- يكي هم براي ستايش برداشتم. شيريني امر مهميه.
دخترك رو به من كرد و منتظر ايستاد. اشكهايم همچنان مي ريخت. به چشمان مشتاق و نگران حسام نگاه كردم.
- اگه راضيت كرده يكي بردار.
لبهاي خشكيده ام را به هم فشردم و به سمت عكس احسان برگشتم. از پشت پرده اشك چشمهايش هم مي خنديد و راهي باز را نشانم مي دادو باز به حسام نگاه كردم.
چقدر شبيه هم بودند. حسام لبخندي مطمئن زد. كناره هاي چشمش وقت خنديدن مثل چشمهاي احسان چين مي خورد. دست لرزانم را جلو بردم و از بسته شكلات يكي برداشتم.
دخترك خنديد. مثل فرشته!
بعد از فراز و نشيبي بيست ساله عاقبت قسمت هم بوديم.
به او نگاه كردم. ما زنده بوديم و حق زندگي داشتيم.





پایان

منبع:سایت 98ia

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 27 دی 1389  12:23 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها