0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389  12:17 AM

فصل پانزدهم - 2

زندگي تازه ي بي احسان را شروع كرديم. چاره اي نبود. بايد باور مي كرديم كه جسمش را در كنارمان نداريم ولي بوي روحش حس مي شد. اگر گريه مي كردم در خفا و بيشتر در خلوت شب هايم بود تا بچه ها را ناراحت نكنم.
نگهداري از ستايش بسيار سخت شده بود. در اين مدت بسكه همه به خواهش دلش رفتار كرده بودند بسيار لوس شده بود و با سماجت هر چه را مي خواست به دست مي آورد.
گاهي از دستش عصباني مي شدم و مي خواستم بر سرش فرياد بزنم ولي به شدت خودم را كنترل مي كردم. مثلاً روان شناسي خوانده و زماني مشاور خوبي بودم و مي دانستم كه منشا عمده اين ناسازگاري ها خلاء نبود پدر بود پس بايد به طرق مختلف رفتار مي كردم تا به محيط به اجبار به وجود آمده عادت كند.
با شروع اول مهر سياوش درس را از سر گرفت و من كار را.
با بيرون آمدن از محيط خانه و سر كردن با بچه هاي مدرسه حال بهتري پيدا مي كردم.
صبح زود بيدار مي شدم تا وقت بيشتري براي رسيدگي به بچه ها داشته باشم. صبحانه را آماده مي كردم و با اينكه سياوش مي گفت، با ماندن ستايش در خانه مشكلي ندارد ولي عزيز داوطلب نگهداري هر روزه از او بود تا محيط آرام تري براي سياوش فراهم كنيم. هميشه مديون عزيز بوديم.
در جايي خوانده بودم كه بهترين راه گريز از افكار ناراحت كننده و بي خوابي كار مداوم است و البته به نظر من هم بسيار مؤثر بود به شدت كار مي كردم. چه در خانه و چه در محيط كار. حتي گاهي از خواب نيمروزي هم چشم پوشي مي كردم تا لااقل بتوانم چند ساعت كوتاه را شب ها بدون قرص خواب بخوابم.
از عزيز ياد گرفته بودم كه اگر نيمه شب بيدار مي شوم و خوابم نمي برد اجازه فكركردن به خودم ندهم. بلند مي شدم وضو مي گرفتم و براي عزيز از دست رفته ام نماز و قرآن مي خواندم. جدا كه راه حل خوبي بود. وقتي سپيده صبح مي زد آرامش داشتم و با نيروي بهتري با زندگي دست و پنجه نرم مي كردم.
سياوش با دقت وقت تنظيم كرده و دائما در حال درس خواندن بود و براي رسيدن به موفقيت از طرف همه حمايت مي شد هر كتابي كه لازم داشت تا لب تر مي كرد فربد يا دايي مجيد و يا عمو حسام برايش تهيه مي كردند.
همه ي ما و حتي پدرش كه خيلي خوابش را مي ديد در انتظار ثمره دادن تلاشهاي بي وقفه اش بوديم.
زمان خوب يا بد در حال گذر بود. جمعه ها، البته بدون حضور ستايش همراه سياوش بر مزار احسان حاضر مي شديم. با گذشت زمان، خواهي نخواهي نبودش را باور كرده بوديم و حتي ستايش كوچولو.
عيد غمگين آن سال با عيدهاي ديگر قابل مقايسه نبود. براي اولين بار ستايش را بر سر مزار پدرش برديم. كم و بيش چيزهايي را درك مي كرد. بدون پرسيدن سوالي به عكس قاب شده احسان نگاه مي كرد ولي گوشه ي مانتويم را محكم چسبيده بود. مدت كوتاهي از ماندن ما در آنجا نگذشته بود كه هما و هانيه و حسام هم همراه خانواده هايشان آمدند. جمع عيد آن سال ما، در كنار احسان به سر آمد.
با ديدن فربد و سياوش كه ميان جمعيت خرما مي چرخاندند قلبم فشرده شد. روز بعد عفت خانم در خانه عزيز لباس مشكي ام را از تنم بيرون آورد. كت و دامن بنفش تيره اي برايم خريده بود كه به احترامش قبول كردم و همان روز پوشيدم ولي تا سالگرد احسان همانطور سياه پوش ماندم. مراسم سالگرد را بر مزارش برپا كرديم. يك سال بدون او سر كرده بوديم. يك سالي كه سختي اش يك قرن بر ما گذشته بود.
از روز بعد لباسهاي تيره را جايگزين لباس مشكي كردم. چونكه عزيز عقيده داشت روحيه ي بچه ها را با لباس مشكي ضعيف مي كنم.
گذشت يك سال از فوت ناگهاني همسرم باعث نشده بود كه حتي يك روز از خاطرم فراموش شود. هنوز شبي نبود كه از يادآوري خاطرات خوبش گريه نكنم.
طريقه ي آشناييمان در آژانس مسافرتي، نامزدي و عروسيمان، جبهه گرفتن ها در مقابل رفتارهاي مادرش، حامله نشدن و رفتارهاي مهربان او، شبي كه پيشنهاد دادم ازدواج كند و سيلي ام زد، تنها زماني بود كه قهر ما دو شبه شد. ورود سياوش به زندگيمان و مهرباني هايش به او، عكس العملش در برابر حاملگي من، زماني كه دست به روي شكمم مي گذاشت و حركتهاي بچه را دنبال مي كرد. وقتي كه براي اولين بار ستايش را در آغوش گرفت و عاشقانه با نگاه از من تشكر كرد. بچه بازيهايش با ستايش، وقتي كه براي او قصه مي گفت با شير قصه شير مي شد، با خرس خرس مي شد و با الاغ، الاغ مي شد و عوض خواباندن ستايش، او را غش غش مي خنداند.
كاش اينقدر مهربان نبود. كاش اينقدر برايم گل نمي خريد تا حالا با ديدن گلدان غريب بي گل دلم نسوزد كاش لااقل يك خاطره بد از او داشتم تا مي توانستم راحتتر با نبودش بسازم. كاش با آن همه محبت اسيرم نمي كرد. كاش فقط كمي بد بودي احسان. كاش!
از لحاظ مالي هيچ مشكلي نداشتيم چونكه حقوق ماهيانه احسان به علاوه مبلغي كه به عنوان بيمه حوادث به خانواده اش تعلق گرفت از لحاظ مالي تامينمان مي كرد. تنها مشكل، خلا نبودن وجود پر مهر و محبت خودش بود.
با وجود دل شكسته خودم كم كم ياد گرفته بودم كه جلوي بچه ها قوي باشم و بخندم و غصه نبود همسرم را در خفا با خود حمل كنم. ولي هر وقت دستهاي ستايش را كه كپي دستهاي پدرش بود مي گرفتم نمي توانستم از ريختن دو قطره اشك خودداري كنم.
در يك سال گذشته مشكل بي پدري را پدرجون و دايي و عمو حسام تا حد زيادي براي ستايش پر كرده بودند تا كم كم با وضع موجود كنار آمد.
درد پاهايم كه بعد از فلج چند روزه ي عصبي عارضم شده و رهايم نمي كرد بر مشكلاتم افزوده بود. دكترم در كنار داروهايي كه تجويز كرد ورزش را بهترين راه درمان تشخيص داده بود كه با كم حوصلي از آن سر مي زدم و عاقبت اين بار هم عزيز بود كه مصرانه پي گير اين قضيه شد و با جستجو كردن در حوالي خانه ام باشگاهي پيدا كرد و با اينكه خودش نمي توانست ورزش كند هر روز با من مي آمد و همانجا مي نشست تا مجبور به اين كار شوم. و البته با لطف عزيز بعد از گذشت مدتي تاثيرش به روي پاهايم معجزه آسا بود.
حتي ورزش باعث شده بود تحرك بيشتري داشته باشم و خسته تر شوم و شبها كمي بهتر بخوابم! خواهي نخواهي سرنوشتم اينطور رقم خورده بود و چاره اي جز پذيرش آن نبود.
بالاخره مهمترين مساله كه امتحان كنكور سياوش بود حل شد. روز امتحان از زير قرآن گذشت. دستم به قد بلندش نمي رسيد. پس با خنده خم شد و گذشت. با رفتنش مدتها پشت سرش ايستادم و برايش دعا خواندم كه موفق شود. ستايش هم در كنارم ايستاد و سوره هاي كوچكي را كه از عزيز ياد گرفته بود به تقليد از من زير لب زمزمه كرد خدا را شكر كه تنها نرفت. فربد به دنبالش آمده بود. آنها از بچگي براي هم دوستاني خوب و صميمي بودند او سال گذشته رشته معماري دانشگاه كرج قبول شده بود ولي معتقد بود كه سياوش پزشكي دانشگاه تهران را كمتر نخواهد زد. ولي عزيز معتقد بود همه چيز به خواست خدا مربوط مي شود.

***
- حالا كه بهانه ي كنكور سياوش رو داشتي ببينم ديگه چه بهونه اي دست و پا مي كني.
- بهانه نيست سوسن جون. باشه چشم به هما و هانيه هم قول دادم آخر شهريور حتما دسته جمعي به شمال مي ريم فعلا كلاسهاي ژيمناستيك ستايش هست. در ضمن تا خيالم از جواب كنكور سياوش راحت نشه سفر بهم نمي چسبه.
سوسن بود كه اصرار مي كرد با آنها به جشن عروسي پسر دايي اش به بم بريم. مي دانستم اين از لطفش است تا بعد از مراسم سالگرد روحيه اي تازه كنم ولي واقعا حوصله ي جشن و سر و صداي پايكوبي را نداشتم. از طرفي تحمل گرماي اواسط مرداد ماه برايم طاقت فرسا بود. ولي او دست بردار نبود.
- خوب آخر شهريور هم مي ريم. مطمئنم تا حالا بم رو نديدي. ديدن ارگ قديم و جديد خالي از لطف نيست. قول مي دم خيلي بهت خوش بگذره.
- حتما همينطوره كه مي گي ولي واقعا آمادگي سفر رو ندارم. شما بريد. اميدوارم بهتون خوش بگذره.
- لااقل بذار بچه ها رو ببرم.
- من بيشتر به خاطر كلاس ژيمناستيك ستايش نمي يام. حالا اون جلوتر از من بره. نه متشكرم سوسن جان.
- باشه اصرار نمي كنم ولي واقعا دوست داشتم بيايي.
- خيلي لطف داري عزيزم. راستي مگه آقا حسام مسابقه نداره.
- چرا اما زود برمي گرديم. با كلي خواهش و تمنا راضي شده بياد.
دو روز بعد از رفتنشان بود. طبق معمول صبح زود بيدار شدم. تا بچه ها خواب بودند كمي به كارهاي خانه رسيدم. فنجاني چاي براي خودم ريختم و روي ميز آشپزخانه گذاشتم. بر حسب عادت راديوي آشپزخانه را روشن كردم. آن روز جمعه بود. اتفاقاً نزديك ساعت 7 صبح بود. زنگ اخبار بامدادي نواخته شد و با شنيدن اولين خبر تاسف بار فنجانم نيمه ماند.
- با عرض تسليت خدمت هموطنان عزيز به اطلاع مي رسانم كه زلزله اي با قدرت شش و هشت دهم ريشتر شب گذشته شهر بم واقع در استان كرمان را زير و رو كرد. گروه هاي امداد رساني بامداد امروز از تمام نقاط كشور به سمت بم در حركتند. هنوز خبر دقيقي از آمار تلفات و خسارات وارده در دست نيست.
بدنم يخ زد. در آن واحد چهره سوسن و روزبه و حسام جلو چشمم ظاهر شد. رگ سياتيك پشت پايم تير كشيد و احساس فلجي را دوباره در دو پايم حس كردم. وحشتزده خواستم حركت كنم نتوانستم و افتادم همراه با افتادن من صندلي هم با صداي بلند واژگون شد. بعد از اين صداي مهيب سياوش كه از خواب پريده بود سراسيمه از اتاقش به سمت محل صدا و آشپزخانه دويد. با ديدن من در آن حال هراسان به طرفم آمد.
- چي شده مامان؟
نيم خيز شده با انگشت اشاره به راديو كردم.
- گوش بده!
سياوش بلند شد و صداي راديو را زياد كرد.
- شدت زياد زلزله، آن هم در نيمه شب، مردم در خواب بم را غافلگير كرده است و متاسفانه بايد منتظر آمار تلفات بسيار زيادي باشيم.
سياوش هنوز سر در گم بود. در حالي كه حركتم مي داد گفتم :
- دو شب پيش عمو حسام با خانواده زن عموت رفتند بم. ديشب اونجا زلزله اومده.
سياوش مرا روي صندلي نشاند و خودش روي صندلي ديگر نشست و گفت :
- شايد اومده باشند.
با اشك چشم و متاسف سر تكان دادم :
- فكر نمي كنم به اين زودي برگشته باشند.
بلند شد و گفت :
- به همراه عمو زنگ مي زنم.
ولي متاسفانه بعد از چند تماس پي در پي او در دسترس نبود. مجبور بوديم ساعتي صبر كنيم و بعد با هما و هانيه تماس بگيريم. در اين فاصله سياوش تشتي پر از آب گرم زير پاهايم گذاشت و با ماساژهاي آرام آرام حركت را در آن ها به وجود آورد.
راديو لحظه به لحظه ا خبار كسب شده و عمق فاجعه خبر مي داد. حتي تا ساعت 9 نتوانستم طاقت بياورم و شماره هانيه را گرفتم. به زحمت خودم را كنترل مي كردم تا صدايم نلرزد كه اگر آن ها نمي دانستند مثل من شوكه نشوند ولي به محض اينكه آقا رضا گوشي را برداشت صداي گريه هانيه را از كنارش شنيدم.
- سلام آقا رضا. چه خبر شده؟
- سلام عليكم. چي بگم مژگان خانم. حتماً اخبار را شنيديد.
- متاسفانه بله. از آقا حسام اينا چه خبر؟
- صبح زود به همراه حسام زنگ زديم. خودش و باجناقش ديروز بعدازظهر اومدند. ولي خانمش و روزبه با پدر و مادرش موندند تا چند روز ديگه برگردند.
صداي گريه و جيغ هانيه حرف آقا رضا را قطع كرد. چند لحظه اي طول كشيد تا ادامه بدهد.
- طفلكي حسام آخر شب ديشب رسيده و صبح زود دوباره برگشته. همين الان ما هم داريم راه مي افتيم.
هانيه گوشي را از شوهرش قاپيد.
- مژگان جون بيچاره شديم. اگر روزبه طوري شده باشه حسام دق مي كنه.
- سلام هانيه جان. نگران نباش. توكل به خدا انشاالله كه هر دو سالمند.
- خدا از دهنت بشنوه. خدا كنه همه مردم و عزيزان ما سالم برگردند خونه شون.
- ايشاالله. شما هم داري مي ري؟
- آره. هادي آقا و آقا رضا مي خواستند تنها برند ولي هر طور شد من و هما هم راضي شون كرديم كه بريم.
- پس من هم مي يام.
- نه قربونت. تو بياي چي كار با اون حال خرابت.
- پس لااقل بچه ها را بياريد اينجا.
- ممنون الان عموشون اومد بردشون.
- پس منو بي خبر نذاريد.
صداي گريه هانيه بلندتر شد.
- ايشاالله خبر خوب بهت مي ديم.
تا ظهر بلاتكليف و نيمه جان بودم. از روي صندلي بلند مي شدم و بي هدف روي صندلي ديگر مي نشستم.
دست و دلم به هيچ كاري نمي رفت. نزديك ظهر به عزيز تلفن زدم و خبر دادم به چه علت امروز براي نهار نمي آيم. آن ها هم خبر را شنيده بودند ولي اينكه حسام و خانواده اش به آنجا رفته اند را نمي دانستند.
تلفن هاي مكرر به حسام بي فايده بود. يا در دسترس نبود و يا جواب نمي داد. پس چند مرتبه با هادي آقا تماس گرفتيم كه نه رسيده بودند و نه از وضع آنجا خبر داشتند.
اخبار تلويزيون و همچنين تصاوير تاسف باري كه لحظه به لحظه پخش مي شد و تعداد تلفات را بالاتر مي برد بيشتر در آن بي خبري كلافه مان كرده بود.
بالاخره ساعاتي از ظهر گذشته بود و حدس مي زديم كه رسيده باشند دوباره تماس گرفتيم صداي لرزان آقا هادي خبر وحشتناك را رساند.
- متاسفانه وقتي رسيديم كه جنازه ها را بيرون مي كشيدند. تمام كساني كه در خانه دايي سوسن بودند زير آوار مانده اند.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها