پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:20 AM
فصل شانزدهم - 3
روز بعد كه از مدرسه برگشتم و مشغول پختن نهار بودم هما تلفن زد. با شنيدن صدايم دوباره شروع به، به به و تعريف كرد خنديدم و گفتم :
- خجالتم نده هما جان. لطف كن و از اين قضيه بگذر.
- چي چي رو بگذرم. طرف خيلي تند و آتيشيه از صبح ده مرتبه به من تلفن زده و كچلم كرده. بهش گفتم، صبر كنه تا از مدرسه برگردي گفت نمي تونم. حالا تو مي گي بگذر. محاله. تا حالا زن داداشم بودي، از اين به بعد هم بايد بموني.
نفس خسته اي كشيدم. تنم از شنيدن اين حرف ها داغ شده بود ولي سعي كردم لحنم قاطع و محكم باشد.
- واي نگو هما جان. به خدا نمي دوني از ديشب چه حالي داشتم. باور كن تا صبح چشام روي هم نرفت. وقتي راجع بهش فكر مي كنم اعصابم به هم مي ريزه.
- چرا عزيزم. اين مسئله يك امر طبيعيه. شما هر دوتون جوونيد. نمي شه كه از حالا تنها بمونيد. از اون گذشته تو تنها كسي بودي كه حسام خواسته.
- اون خواسته، من چي؟ آقا حسام برادر احسانه و من فقط مي تونم به اين نسبت بهشون نگاه كنم. باور كن خيلي برام سخته كه بخوام اونو جايگزين احسان بكنم از طرفي بچه هام چي؟ چه فكري راجع به من مي كنن؟ در اين باره فكر كردي؟ من كه هر چي بيشتر فكر مي كنم بيشتر خسته مي شم. از نظر من اصلاً نمي شه.
ظاهراً او از من محكم تر بود چونكه گفت :
- بيخود بهانه بچه ها رو نيار. ستايش كه از خداشه. روي عقل و فهم و درك سياوش هم كه كسي شك نمي ياره. مطمئنم اگر بفهمه خيلي هم خوشحال مي شه. اون از اينكه شما تنهاييد خيلي نگرانه و حتماً دوست نداره تو رو پايبند خودش بكنه.
با در ماندگي سر تكان دادم. خوشبختانه ستايش از من زودتر رسيده و در اتاقش مشغول بازي با دوستش بود.
- باز هم نمي شه نمي تونم قبول كنم. احسان چي؟ حتي درباره اش فكر هم كه مي كنم احساس خيانت بهم دست مي ده.
- ببين مژگان جون شايد فكر كني دارم اين حرف ها رو براي راضي كردن تو سر هم بندي مي كنم ولي وقتيكه چند شب پيش حسام اومد و بعد از كلي مقدمه چيني و بالا پايين كردن جمله هاش كه معلوم بود خودش هم سر اين تصميم خيلي كشمكش داشته حرف دلش رو زد، راستش خيلي ناراحت شدم. من هم مثل تو شدم. نه سر قضيه بچه ها، فقط به خاطر احسان! مي دوني كه من خواهرم. تا عمر داشته باشم احسان از يادم نمي ره همينطور كه مي گي وقتي اونا رو با هم جايگزين مي كردم يه طوري مي شدم ولي خدا شاهده بعد از كلي گريه شبانه كه خوابم برد احسان شاد و سر حال اومد به خوابم. يك شاخه گل سرخ داد به دستم و گفت : مباركه.
بدنم درد مي كرد. شايد از سرماخوردگي بود. شايد هم عصبي؟ به پشتي مبل تكيه دادم هما پرسيد :
- گوش مي دي چي مي گم؟
به زحمت جواب دادم :
- آره. متاسفانه هنوز گوشام مي شنون.
- نگو تو رو خدا. اينطور حرف زدن از تو كه روان شناسي خوندي بعيده والله. بعد از خوابي كه ديدم قضيه رو براي هانيه تعريف كردم. اون خيلي راحت تر از من قبول كرد. راست مي گه مژگان جون كي از هر دو تون براي هم بهتر؟ بايد قبول كنيم كه سوسن و احسان رفتن كه برنگردن، اما شما دو تا كه زنده ايد. ستايش هنوز خيلي بچه ست چند وقت ديگه كه بزرگتر بشه كمبود پدر رو حس مي كنه. چه پدري از حسام كه حاضره جونش رو واسه ستايش بده بهتر؟! از طرفي خيال سياوش هم راحت مي شه. مي دونه كه مادر و خواهرش جاشون پيش يه آدم مطمئن اَمنه و با فراق بال درسش رو ادامه مي ده.
حرفي نداشتم كه بزنم. همه حرف هايش منطقي بود ولي من نمي توانستم قبول كنم. جواب كه ندادم پرسيد :
- خوب خانم جان. چي جوابش رو بدم؟
- بگو نه هما جان. به خدا نمي تونم.
جا نزد و به راحتي گفت :
- به خدا ما هم نمي تونيم. خصوصاً حسام! عيبي نداره بازم فكر كن. اما اينو مطمئن باش كه اينقدر اذيتت مي كنيم و مي ريم و مي يايم كه عاقبت جواب بله رو بگيريم. مي دوني كه ما خانوادگي بد پيله ايم و لجباز.
و شاد و بي خيال خنديد.
- در ضمن پنجشنبه بعد از ظهر همكارام رو دعوت كردم. دوست دارم تو هم بيايي.
- شايد نتونم بيام.
حوصله رو در رويي و شنيدن اين حرف ها رو نداشتم.
- حتماً مي يايي. مي دوني كه ناراحت مي شم، برنامه هاي نداشته ات رو كنسل كن.
تا پنجشنبه افكارم حسابي به هم ريخته بود به حرف هاي هما كه فكر مي كردم نرم مي شدم ولي تا حسام جلو چشمم ظاهر مي شد وحشتم مي گرفت. چند بار خواستم قضيه را براي عزيز بگويم ولي چونكه از جواب مثبت او هم مطمئن بودم زبان به كام فشردم و چيزي نگفتم. مي دانستم اگر او بفهمد يك جبهه هم از اين طرف تشكيل مي شود! باز هم قاطعانه تصميمم «نه» بود و بايد محكم مي ماندم.
پنجشنبه بعدازظهر همراه ستايش به خانه هما رفتم. يك شلوار كرم و يك تاپ قرمز پوشيده بودم ولي آرايش نداشتم هانيه و هما با ديدنم كيف كردند. هانيه به شوخي گفت :
- رفتم كه از فردا برم باشگاه. حالا مي بيني!
هما گفت :
- با اين لباس و اندام قشنگ حيفت اومد يك ذره رژ بمالي به لبات؟!
و معطل نكرد. از اتاقش وسايل آورد و هر دو محاصره ام كردند. با اين حال اجازه شلوغ كاري ندادم و فقط دو تا مداد دور لب هايم و چشم هايم كشيدم. بعد از اين همه مدت با آرايش زياد احساس ناراحتي مي كردم.
كم كم مهمان هاي هما رسيدند. او سال آخر خدمتش را مي گذراند. تقريباً همه همكارانش را مي شناختم فقط دو تا اضافه شده بودند كه مرا به آن ها با آب و تاب و تعريف معرفي كرد.
وقتي پذيرايي مي كردم طوري هما و هانيه با لذت اندامم را برانداز مي كردند كه احساس معذبي مي كردم. بي اختيار ياد مادر شوهرم افتادم. او تا همان اواخر عمرش از محبت هاي دخترهايش نسبت به من حرص مي خورد. بعد از گذشت اين همه سال مطمئن بودم كه رفتارشان از روي ريا نيست.
با رفتن مهمان ها من هم رفتم كه آماده شوم هما جلو آمد و گفت :
- كجا؟ هنوز كه سر شبه. تازه مي خواهيم كمي با هم بشينيم.
براي جلوگيري از حرف هايي كه نمي خواستم پيش بيايد مصمم رفتن بودم كه دوباره گفت :
- هادي آقا خيلي وقته كه جوياي احوالته. صبر كن تا بياد بعد برو.
چيزي گفت كه نهايت بي ادبي بود اگر مي رفتم. چونكه شوهرهايشان هم هميشه نسبت به من لطف داشتند.
ستايش خوشحال از ماندن دوباره به اتاق مولود رفت. دخترهاي هما كه بزرگ شده بودند خيلي ستايش را دوست داشتند و هر طوري كه او مي خواست با او راه مي آمدند.
تعجب كردم كه چطور هما و هانيه حرفي درباره حسام نزدند! در عين حال از اين بابت خوشحال بودم و فكر كردم كه قضيه تمام شده است. هما يكبار به اتاق ديگري رفت و تلفني صحبت كرد. من هم فكر كردم كه با شوهرش حرف مي زند و مي خواهد كه زودتر بيايد.
هانيه هم سرم را به حرف گرم كرده بود اما هر دو هر از گاهي بي صبرانه به ساعت نگاه مي كردند.
ساعتي گذشت كه آقا هادي آمد. همه ايستاده بوديم و احوالپرسي مي كرديم كه دوباره زنگ زدند. هما تقريبا به طرف آيفون پريد و بعد از جواب دادن با خوشحالي دكمه را فشرد. هادي آقا پرسيد :
- كي بود خانم؟
چشم هاي هما برق مي زد.
- حسامه!
با اين حرف و ورود حسام قلبم از جا كنده شد. تازه اون موقع فهميدم كه توطئه كرده اند. سلام و احوالپرسي كرديم. به چهره اش نگاه نمي كردم ولي سعي مي كردم جلو آقا هادي طبيعي باشم. رگ پشت پايم تير مي كشيد. عرق از ستون مهره هايم سرازير شده بود. آقا هادي با تعجب پرسيد :
- باد آمد و بوي عنبر آورد! به به آقا حسام. از اين طرف ها. نترسيدي پهلوون؟
واقعا هم كه پهلوان بود. هيكلش در كنار آقا هادي دو برابر جلوه مي كرد. حسام گفت :
- اختيار داريد. همينطوري دلم هواي ديدنتون رو كرد.
- خدا رو شكر . باز هم مگه مَرام دلت. خودت كه ول معطلي. اگر ما اومديم ديديمت كه خوب وگرنه هيچي.
تعارف و پذيرايي صورت گرفت. طوري نشسته بودم كه رو به روي مردها نباشم ولي هما به اصرار جايم را عوض كرد و رو به روي حسام نشاند.
نيم ساعت باقي مانده اي كه آنجا ماندم برايم مثل عذاب بود! عاقبت ستايش را صدا زدم. وقتي كه اومد كاپشنش را پوشاندم. آقا هادي پرسيد :
- كجا مژگان خانم. تشريف داشته باشيد. شام در خدمت باشيم.
با عجله پالتوم رو پوشيدم و گفتم :
- ممنونم همينطوري هم خيلي دير شده. خوشحال شدم ديدمتون.
حسام هم بلند شد و به هما گفت :
- هما جان لطفا برام يه آژانس خبر كن.
هادي آقا با تعجب پرسيد :
- مگه بي ماشيني؟
- آره امشب يكي از بچه ها جايي مي خواست بره ماشينم رو گرفت.
آقا هادي بي خبر از همه جا گفت :
- پس اومدنت به اينجا، اون هم بي ماشين خيلي اي والله داره... معلومه كه واقعا دلت واسه مون تنگ شده.
با خودم گفتم نمي دوني قضيه از كجا آب مي خوره. هانيه گفت :
- چرا با آژانس بري داداش. خوب مژگان جون هم كه مسيرش همون طرفه. با هم بريد!
- نه بابا زحمتشون مي شه.
چاره اي به جز تعارف كردن نبود ولي اميدوار بودم كه قبول نكند.
- خواهش مي كنم . زحمتي نيست بفرماييد.
تعارف كار خودش را كرد و او بي برو و برگرد قبول كرد. به غير از لب ها، چشم هاي هما و هانيه هم مي خنديد. هما كه صورتم را بوسيد آهسته كنار گوشش گفتم :
- اِي توطئه گر. باز هم به هم مي رسيم.
بلند بلند خنديد و خم شد تا بند كفش هاي ستايش را ببندد. همانطور كه بند كفشش را مي بست تند و تند با او حرف مي زد و چيز هايي مي گفت! در يك لحظه بدنم گُر گرفت! يادم آمد كه آرايشم را پاك نكرده ام. بسكه اين كار را نكرده بودم به كلي فراموشم شده بود. دستم در جيب پالتوم به دستمال كاغذي خورد. در يك لحظه و سريع تا خم شدم زيپ چكمه ام را ببندم دستمال به روي لبهايم كشيدم.
همه تا بيرون ما را بدرقه كردند. دست و پايم مي لرزيد. در بد مخمصه اي گرفتار شده بودم كه راه گريزي نداشت جلو ماشين سوئيچ را به سمت حسام گرفتم.