0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389  12:19 AM

فصل شانزدهم - 1

زندگي خوب و بد در حال گذر بود.
دو سال از دانشگاه رفتن سياوش مي گذشت. چيزي نگذشته بود كه در آنجا هم مورد توجه قرار گرفت و از هر بابت باعث افتخار من و زنده نگه داشتن نام پدرش بود. در هر فرصتي به ديدنمان مي آمد و پدرانه به ستايش مي رسيد. هر بار برايش هديه اي مي خريد و او را بيشتر وابسته به خودش مي كرد. هنرمندانه و خيلي با ملاحظه خرج مي كرد تا فشاري به من نياورد حتي با اصرار به من كه در اين باره به شدت مخالفت مي كردم راضي ام كرد تا اوقات بيكاري اش را در يك كتابفروشي به سر ببرد.
مي ترسيدم به خاطر ملاحظه كاري به درس خواندنش لطمه بخورد ولي مجيد معتقد بود اينطور برايش بهتر است. هم به اين علت كه در يك محيط فرهنگي رشد مي كند و هم احساس سرپا بودن مي كند و هم اينكه وقتي براي بيكاري پيدا نمي كند. در اين دو سال بهترين فصل برايمان تابستان بود كه او را بيشتر در كنارمان مي ديديم.
در همه كارهايش با ملاحظه رفتار مي كرد حتي در رفتن به خانه دايي مجيد. تازگي ها خيلي مراعات مي كرد. وقتي كه تهران بود بيشتر فربد را مي آورد تا كمتر به آنجا برود. فرگل 18 ساله، خيلي قشنگ و خوش اندامي شده بود.
از حركات نجيبانه هر دو وقتي رو در رو مي شدند لذت مي بردم.
يك بار كه سياوش هم بود و همه طبق معمول جمعه ها در خانه پدرجون بوديم، سياوش يك دسته جزوه كه از قبل به فرگل قولش را داده بود را از كيفش در آورد و به او داد. من و مجيد در كنار هم نشسته بوديم. اول فكر كردم فقط من هستم كه توجهم به آن هاست. در حالي كه با هم حرف مي زدند فرگل دستپاچه بود و سياوش گُر گرفته بود.
دلم براي پاكي شان ضعف رفت. تا رو برگرداندم مجيد به من نگاه كرد و لبخند زد. سَرَم را جلو بردم و آهسته كنار گوشش گفتم :
- حال مي كني چه پسر خوش سليقه اي دارم.
ضربه اي به شوخي پشتم زد و جواب داد :
- نرخ رو نبر بالا كه دختر من خوش سليقه تره.
دوتايي مي خنديديم كه تكتم پرسيد :
- آهاي درگوشي اون هم توي جمع؟ نداشتيم. چي مي گفتيد؟
به مجيد چشمكي زدم و رو به تكتم جواب دادم :
- خصوصي بود. يعني ما خواهر و برادر حق نداريم دو دقيقه خصوصي حرف بزنيم.
مسئله بچه ها تقريبا حل شده بود و فقط به مرور زمان نياز داشت.
حسام خستگي ناپذير با زندگي مي جنگيد و بيشتر در لاك خودش فرو رفته بود. تقريبا با هيچ كسي رفت و آمد نداشت. من او را بيشتر آخر هفته بر مزار زن و پسر از دست رفته اش مي ديدم. به غير از آن خيلي كم اتفاق مي افتاد كه ببينمش. اما هر بار كه سياوش مي آمد لااقل هفته اي يك بار او و ستايش را به ديدنش مي فرستادم كه بيشتر در باشگاه بود.
هما و هانيه همچنان در حد توانشان به او رسيدگي مي كردند ولي از انزواي او نگران بودند.
بعد از اولين سالگرد فوت سوسن يك بار به خود جرات دادند و پيشنهاد ازدواج مجدد را دادند. به قدري حسام از اين پيشنهاد عصباني شده بود كه كليد خانه اش را از هر دوي آن ها گرفت تا ديگر برايش مزاحمت ايجاد نكنند.
از آن به بعد ديگر هيچكس اينچنين جسارتي نكرد!
سياوش مي گفت عكس بزرگي از روزبه را بالاي ميز كارش در باشگاه زده و حتي اسم باشگاه را هم از پارس به روزبه تغيير داده بود. به سياوش گفته بود هر وقت كه دلش براي ستايش تنگ مي شود برايش كادويي مي خرد و در باشگاه مي گذارد و به انتظارش مي ماند.
ستايش هميشه مشتاق رفتن به آنجا بود. هر وقت كه مي آمد گونه هاي توپولش از بوسه هاي عمو حسام قرمز بود به او مي گفته :
- كادوهاي من بو داره، تا مي خرم بو مي كشي و روز بعد سر و كله ات پيدا مي شه.
هيچ وقت در برگشتن دست خالي نبود. كلاس هاي ژيمناستيكي كه دو سال بود مي رفت ثمره داده بود و هر بار براي به دست آوردن بيشتر دل عمو حسام حركات تازه را برايش نمايش مي داده و او را بيشتر عاشق خود مي كرد.

***
سه سال متوالي و سخت از مرگ ناگهانيِ همسرم گذشته بود و من در مرز چهل سالگي هنوز هم در اين مدت تيره پوش مانده بودم.
مانتوهاي بيرونم كه حتما مشكي بود. لباس هاي مهماني يا مجلسي هم معمولا سورمه اي يا قهوه اي يا رنگ هاي تيره خريده بودم. حتي در خانه هم لباس هاي تيره مي پوشيدم و كم كم با آن چهره شناخته شده بودم و همه تقريبا عادت كرده بودند تنها عزيز بود كه مدام غُر مي زد و از وضع لباس پوشيدنم ايراد مي گرفت.
به تازگي يكي از همكارانم مرا براي برادرش كه همسرش فوت كرده بود خواستگاري كرده بود. عجيب اينكه هر چه بيشتر عصبي مي شدم و با شدت بيشتري مخالفتم را نشان مي دادم او بيشتر اصرار مي كرد. حتي وقاحت را از حد گذرانده و برادرش را چند بار به بهانه هاي مختلف به جلو مدرسه كشانده بود تا مرا ببيند و عجيب تر اينكه با آن همه ترشرويي اينطور كه همكارم مي گفت خيلي هم مورد توجه برادر كم مو و خپل 50 ساله اش قرار گرفته بودم. من هم مصرانه روي « نه » ايستاده بودم. به هيچ وجه امكان نداشت كسي را جايگزين احسانم كنم. يعني هيچ كس نمي توانست مثل او در قلبم جا بگيرد.
آذر ماه بود و تولد ستايش كه پنج ساله مي شد. از برادرش قول گرفته بود كه حتما براي تولدش بيايد. او هم قول صد در صد داده بود.
به غير از سال اول و دومش كه احسان زنده بود ديگر برايش جشن تولد نگرفته بودم و اين عزيز بود كه از تولد هر چهار نوه اش خبر داشت. حتي اگر ما هم فراموش مي كرديم خودش كيك خوشمزه و قشنگي مي پخت همراه با شمع مشخص كننده و كادو سر شب به خانه مان مي آمد.
به عبارتي هر طوري بود تولدي سر هم مي كرد اگر تولد بچه هاي مجيد بود مرا خبر مي كرد و اگر تولد بچه هاي من بود مجيد را بي خبر نمي گذاشت. همين كارهايش بود كه بچه ها را عاشقش كرده بود.
روزي كه تولد ستايش بود صبح اول وقت بي خبر به مدرسه آمد. ستايش آن سال به كودكستان مي رفت. شخصا مرخصي ام را از خانم مدير گرفت. مخالفت هيچ فايده اي نداشت. مستقيم همراهم به آرايشگاه آمد. موهايم كه بدون مدل فقط بلند شده بود و هميشه بسته و به قول او بي ريخت بود را دستور داد مدل فارا تكه تكه كوتاه كردند. صورتم را اصلاح كردند و ابروهايي را كه مدت ها پهن بر مي داشتم باريك كردند و مدل دادند.
موهاي رگه رگه سفيد شده را به دَم رنگ و هاي لايت كرد و بالاخره اينكه تا ظهر يك چهره ديگر را از آرايشگاه بيرون آورد. نفس عميقي كشيد و گفت :
- آخيش راحت شدم از بسكه قيافه ماتم تو رو ديدم دلم پوسيد. چه برسه به اون بچه هاي طفل معصوم.
خنديدم و سر تكان دادم.
- حالا كه كار خودتون و كرديد.
- چه خوب هم كردم. دلم خنك شد.
جلو خانه شان او را پياده كردم. انگشتش را تهديدگونه برايم تكان داد.
- شب كه اومديم واي به حالت اگر ببينم لباس تيره و بي ريخت تَنت كردي. قيچي توي كيفم مي ذارم و همه لباس هاي تيره ات رو پاره پاره مي كنم.
دست هايم را بالا بردم و چشم گفتم. دوباره گفت :
- اين همه زحمت كشيدم و پول بالات خرج كردم. يه حموم گرم هم مي ري. موهات رو مرتب مي كني و كمي هم به صورتت مي رسي. بچه م سياوش كه مي رسه دلش باز بشه. فهميدي؟
باز هم چشم غليظي گفتم تا اجازه رفتنم را داد. ستايش زودتر از من رسيده بود. با تعجب به چهره تغيير يافته ام نگاه كرد و خنديد. مي دانستم تا به حمام نروم جلو نمي كند. بعد از نهار استراحتي كردم و بعد از آن با عجله بلند شدم. ستايش هم تر و فرز كمكم مي كرد.
سوپ گذاشتم و سالاد الويه درست كردم. ميوه هايي را كه خريده بودم ستايش داخل ظرفشويي ريخته بود و چهارپايه مخصوصش را به زير پا گذاشته و آنها را مي شست. بعد از آن به آماده كردن ظروف پرداخت.
تازگي شمردن را ياد گرفته بود. در فكرش خانواده خودمان و دايي مجيد و عزيز و پدرجون را شمرد و از داخل كابيت ظرفها را در آورد. وقتي كه شمردم يكي اضافه بود.
- هنوز هم كه شمردن خوب بلند نيستي. بايد 9 تا بر مي داشتي اين كه ده تاست.
ظرف ها را محكم از دستم قاپيد و به اتاق برد.
- چرا خيلي هم خوب بلدم!
از قبل تاكيد كرده بودم كه كسي را دعوت نكند. احتمال دادم بي خبر از من دختر همسايه مان را كه همسن خودش بود دعوت كرده باشد پس چيزي نگفتم. ظرف هاي ميوه و شام را كه آماده كرد اول او را به حمام فرستادم و خودم به بقيه كارها رسيدم. دوست داشتم كه قبل از رسيدن سياوش، هم خودم و هم خانه آماده باشيم.
ستايش كه بيرون آمد من به حمام رفتم. بعد از آن موهايم را سشوار كشيدم. خيلي خوشرنگ و خوش حالت شده بود چاره اي جز اطاعت كردن از دستور عزيز را نداشتم. تقريبا تمام وسايل آرايشم را كه فاسد شده بود چندي پيش دور ريخته بودم. فقط خطي مشكي به پشت چشمانم كشيدم و خط لب و رژلبي روي لبهايم زدم فكر كردم همان كفايت مي كند.
بين لباسهايم دنبال يك لباس قديمي و مناسب گشتم. يك شلوار جين انتخاب كردم و با يك بلوز قرمز. يادم آمد كه قبل از مرگ احسان آن را پوشيده بودم. چقدر مورد توجهش قرار گرفته بود.
به عكس خندانش كنار تخت نگاه كردم. به من گفته بود اين لباس را براي هيچكس جز خودش نپوشم كه چشم نخورم. گردنم را برايش مثل زماني كه خودم را برايش لوس مي كردم كج كردم و گفتم :
- فقط همين امشب. به خاطر بچه ها. باشه؟
احساس كردم لبخندش پررنگ تر شد اجازه داده بود! لباس را پوشيدم و خودم را در آينه نگاه كردم. خودم هم تعجب كردم! چقدر عوض شده بودم. احسان هنوز هم به رويم مي خنديد. با آن بلوز قرمز احساس بدي داشتم. ان را دوباره عوض كردم و يك بلوز نارنجي پوشيدم. دوباره به آينه نگاره كردم اين بهتر بود. هيكلم به علت ورزش هاي پياپي دو سال گذشته صاف و مرتب مانده بود. از ديدن خودم در آينه احساس رضايت كردم.
ستايش بي هوا وارد اتاق شد تا لباسش را نشانم بدهد. با ديدن يك مامان تازه در جا ماند. با حيرت كمي نگاهم كرد و سپس با شوق خودش را در آغوشم انداخت. در حال بوسيدنم گفت :
- چقدر خوشگل شدي ماماني. به به مثل ماه شدي.
خنديدم و او را بوسيدم. دستش را گرفتم و او را چرخاندم.
- نه مثل تو عزيزم. امشب تو خوشگل تريني.
دوباره براندازم كرد.
- تو هم همينطور ماماني. چرا هميشه از اين لباسهاي قشنگ نمي پوشي. مثل مامان كيميا.
صداي زنگ، احتمال آمدن سياوش را مي داد. به پشتش زدم :
- بدو كه داداشيت اومد.
با خوشحالي به طرف در دويد. صداي شاد هر دوي انها دلم را پر از شادي كرد. از اتاق بيرون آمدم. سياوش، ستايش به بغل وارد شد. با ديدن من او هم مثل ستايش خشك شد و با چشمان مشتاق فقط سلامي پر تحسين از زبانش بيرون آمد. ستايش گفت :
- داداش مي بيني ماماني چقدر خوشگل شده؟
ستايش را پايين گذاشت و به طرفم آمد. هيكل ظريف من در مقابل هيكل درشت و قد بلند او و ميان بازوان نيرومندش گم شد.
حركتم داد و چند بار در بغلش چرخاند. جيغ كشيدم.
- نكن سياوش سرم گيج مي ره.
گذاشتم و يكبار ديگر با تحسين براندازم كرد.
- عاليه مامان. ماشاالله 20 سال جوون شدي.
روي سينه اش را بوسيدم و گفتم :
- شماهام خيلي چاخانيد. اينطورم كه مي گي نيست ديگه.
- اتفاقا همينطوره كه مي گم. حرف نداري. تكي مامان جون.
خنديدم. از عزيز متشكرم شدم كه اينطور باعث شادي بچه هايم شد. جدا اگر او مجبورم نمي كرد قصد داشتم براي شب، يه بلوز و دامن بلند سبز بپوشم و موهايم را همانطور ساده جمع كنم.
سياوش را فرستادم تا دوش بگيرد. لباسي را كه قبلا برايش اتو زده بودم آماده گذاشتم. از حمام كه در آمد از تماشاي هيكل جوان و شادابش لذت بردم. برايش چاي آوردم. ستايش ساك او را آورد. سياوش يك بسته كادو پيچ را در آورد.
- بازش نمي كني تا بعد از فوت كردن شمع.
ستايش با نارضايتي سر تكان داد و آن را روي ميز گذاشت. كنارشان نشستم و با خستگي همراه او چاي خوردم با هم گپ زديم كه زنگ زدند. ستايش به فكر عزيز به طرف در دويد و بعد با دلخوري برگشت.
- داداش بيا وحيد كارت داره.
خنديدم و گفتم :
- نرسيده پيدات كردند. چند روز پيش اومده بود دنبال يه كتاب. گفتم كه امشب مي ايي. بلند شو.
- آره الان كه رسيدم توي محوطه سپهر رو ديدم. حتما اون بهش گفته.
جلو در پليورش رو دادم كه سرما نخوره. با رفتن او دوباره بلند شدم. هنوز ميوه هاي شسته را نچيده بودم لباس هاي ريخته و پاشيده اتاق ستايش را جمع كردم و به آشپزخانه آمدم. يك ربع از رفتن سياوش مي گذشت مشغول چيدن ميوه ها بودم كه زنگ زدند. دستم پر بود. صدا زدم :
- ستايش داداش پشت دره.
صداي قشنگش را از دستشويي شنيدم :
- من نمي تونم مامان.
پس خودم براي باز كردن در رفتم. يك خوشه انگور به دستم بود. بدون نگاه كردن از چشمي در به خيال سياوش در را باز كردم و تمام قد وسط در ايستادم. ولي آنقدر غافلگير شدم كه مثل مجسمه خشك شدم.
به جاي سياوش حسام با يك دسته گل و كادويي بزرگ به دست پشت در ايستاده بود. او هم متقابلاً با آنطور ديدنم جا خورده بود! اصلاً حالم را نمي فهميدم. براي چند لحظه در هياهوي چشمان مبهوتش گم شده بودم. انگار قبلاً او را نديده بودم. موهاي جو گندمي شقيقه هايش گذر زمان را در چهره ي 46 ساله اش به رخ مي كشيد. لباسي آراسته و مرتب پوشيده بود.
او بود كه زودتر به خود آمد و سرش را پشت دسته گل پايين انداخت و سلام كرد آن موقع بود كه به خود آمدم و وحشتزده هيكلم را پشت در كشيدم. از شدت هيجان نفس نفس مي زدم.
ستايش از دستشويي بيرون آمد و متعجب به منِ دستپاچه نگاه كرد.
- كي بود مامان؟
آب دهانم را قورت دادم و بلند براي اينكه حسام بشنود گفتم :
- عمو حسامه عزيزم. شما تعارفشون كن تا من برم لباس بپوشم.
انگور در دستم را بدون ظرف به روي اپن آشپزخانه گذاشتم و به اتاقم رفتم. با ضعف لبه تخت نشستم و صورت آرايش كرده ام را با دو دست پوشاندم. صداي ستايش را مي شنيدم كه از آمدن او ذوق زده بود و بعد صدايشان پچ پچ شد. آن لحظه بود كه فهميدم حركات مشكوكش محض خاطر عمو حسامش بوده حتماً مخفيانه او را دعوت كرده بود.
حال بدي داشتم. شهامت بيرون آمدن از اتاق و رو در رو شدن با او را نداشتم. در يك لحظه صحنه رويارويي با او را در شب خواستگاري احسان جلو چشمم مجسم كردم.
قلبم به شدت مي زد. بلند شدم و جلو آينه ايستادم. با ديدن خودم با آن تيپ و شكل آه بلندي كشيدم و دلم غصه دار شد. داشتم مي مردم! چرا اينطور شد؟ كاش لااقل با همان تيپ بي ريخت مي ماندم. واي خدا! با شنيدن صداي زنگ و متعاقب صداي سياوش كمي جان گرفتم. بلند شدم. دوباره بين لباس ها گشتم و براي اينكه صداي عزيز را در نياورم يك دامن بلند كرم رنگ و يك بلوز قرمز آستين بلند و يقه بسته پوشيدم. ستايش ظاهراً براي پيدا كردن علت تاخيرم آمد.
- مامان چرا نمي ياي ديگه؟
با ديدن عوض شدن تيپم اخم كرد. با دلخوري گفتم :
- پنهون كاري نداشتيم ستايش خانم. مهمون دعوت مي كني نبايد خبر مي دادي؟
خنديد. مظلومانه سرش را كج كرد. شدت علاقه اش به عمو حسام را نمي شد منكر شد. موهايم را به دقت جمع كردم. رژ لبم را پاك كردم و يك شال روشن به روي سرم انداختم. دوباره به آينه نگاه كردم. خوب شده بود ولي اتفاقي كه نبايد مي افتاد افتاده بود! صاف ايستادم و اعتماد به نفس گرفتم. مثلاً هيچي نشده!
از اتاق بيرون آمدم سلام كردم. به احترامم بلند شد. احوالپرسي كرديم سرش پايين بود. تعارف كردم بنشيند.
معذرت خواهي كردم و به آشپزخانه رفتم. عزيز و پدر جون با كيك و كادو رسيدند و پشت سر خانواده مجيد. فرگل فوراً لباس عوض كرد و به كمكم آمد. عزيز از بودن حسام تعجب كرد. برايش موضوع دعوت ستايش را گفتم. با دلخوري نگاهي به لباس هايم كرد و گفت :
- باز جاي شكرش باقيست كه تيره نيست.
با چشم و ابرويي كه به سمت حسام كج كرد ادامه داد :
- ولي خوب بيشتر از اين هم توقعي نمي رفت. روي هم رفته بد نيست.
فرگل با چاي و ميوه پذيرايي مي كرد. ستايش با گذاشتن آهنگ تولد رسماً تولد را شروع كرد و شروع به دست زدن كرد. با اينكه پدر جون پير شده بود ولي با بچه ها، بچه مي شد.
فربد و سياوش هم دست مي زدند. گونه هاي فرگل قرمز شده بود. در يك لحظه در آن شلوغي نگاهم به نگاه حسام برخورد. داشت نگاهم مي كرد. خنده روي لبم خشكيد و هر دو هراسان نگاهمان را از هم دزديديم.
حس بدي داشتم. فرگل را فراموش كردم!
بعد از اين همه هياهو و شلوغي بالاخره نوبت فوت كردن شمع شد. كنارش نشستم و فربد عكسمان را گرفت. شمع را فوت كرد همه دست زدند ولي تا خواست شمع را از روي كيك بردارد داغي بالاي شمع به روي دستش افتاد و جيغش را بلند كرد.
سياوش فوراً او را به آشپزخانه آورد و دستش را زير شير آب سرد گرفت و آنرا به من كه به شدت نگران و دستپاچه بودم نشان داد. ظاهراً هيچي نشده بود. روي محل سوختگي را كمي پماد زد. عزيز اسپند دود كرد و دور سر همه چرخاند. كيك را تكتم بريد و سياوش قسمت كرد.
دوباره نگاه بي قرارم به سمت حسام رفت و دوباره نگاه از هم دزديديم. به نظر خودم در آن سن وسال شرم آور بود. كادوها با تشويق حاضرين يكي يكي توسط ستايش باز شد و با باز شدن هر كدام ذوق مي كرد.
بالاخره شام تولد را خورديم و دير وقت بود كه همه قصد رفتن كردند. من و بچه ها تا جلو در آن ها را بدرقه كرديم. فكر مي كنم طي دو سال گذشته و مرگ زن و فرزند حسام، اين اولين مهماني شادي بود كه در آن شركت مي كرد. در كل قيافه اش باز و شاد بود.
با بچه ها كمك كرديم و همه جا را جمع كرديم. بيشتر ظرف ها را فرگل و تكتم شسته بودند. بقيه رو هم جمع و جور كردم و خسته و كوفته به بچه ها شب به خير گفتم.
روي تختم افتاده بودم احساس خستگي مي كردم ولي چشم هايم گرم نمي شد. يك لحظه برخورد بعد از ظهرم با حسام و حالت چشمانش، نگاه هاي دزدكي اش از جلو چشمم دور نمي شد. پشتم را به عكس احسان كرده بودم روي ديدنش را نداشتم! لباسي را كه تنم كرده بودم به ياد مي آوردم و بيشتر شرمزده مي شدم. نزديك سحر خوابم برد. احسان به خوابم آمده بود. ناراحت نبود. بر عكس دائم مي خنديد.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها