پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:13 AM
فصل دوازدهم - 2
با سوسن برنامه اي طرح كرديم و براي عصر جمعه قرار گذاشتيم. اينطور كه مي گفت اگر او در خانه نمي ماند حسام و روزبه در خانه بودند. نقشه اين بود كه ظاهرا بي خبر از نبودن سوسن سري به آنها بزنيم و بعد از مدت كوتاهي احسان به بهانه اي ما را تنها بگذارد تا من حرف بزنم يا به عبارتي جان بِكَنم!
وقتي جلو در خانه شان رسيديم احسان به رنگ و روي پريده ام خنديد و متحيرانه پرسيد :
- مگه مي خواي بري اونجا سلاخي بشي عروسكم!
نفس عميقي كشيدم و به خودِ خرابم اميدواري و اعتماد به نفس دادم. خوب بود كه سياوش در خانه ماند و مامان ضعيفش را نمي ديد. احسان كه دست به زنگ برد دعا كردم كسي نباشد كه نشد و روزبه جواب داد :
با شنيدن صداي عمو احسان صدايش لحني شاد به خود گرفت.
- بابا عمو احسان اومده. سلام عمو، سياوش هم اومده؟
- باز كن بياييم تو خودت ببين وروجك.
سعي كردم به خودم مسلط باشم و محكم قدم بردارم. حسام و روزبه جلو در آپارتمان براي استقبال آمدند. بعد از سلام و احوالپرسي احسان روزبه را بغل گرفت و جواب سوال او را براي نيامدن سياوش مي داد و سپس از حسام پرسيد :
- سوسن خانم كجاست؟
حسام اشاره اي براي نشستن كرد و جواب داد :
- مهمونيه، اگه مي دونست مياييد نمي رفت.
نگاهي به اطراف خانه انداختم. مثل هميشه شلوغ، نامرتب و كثيف. خصوصا اينبار كه مثلا بي خبر هم آمده بوديم. اثري از سليقه و قشنگي كه نشانه هاي يك خانه گرم و اَمن است در آنجا به چشم نمي خورد. حسام بعد از معذرت خواهي براي آماده كردن وسايل پذيرايي به آشپزخانه رفت و همانطور هم با احسان جواب و سوال مي كرد.
كتري را روشن كرد، ظرفي را پر از ميوه و با بشقاب آورد. روزبه بشقابها را جلوي ما گذاشت و ظرف ميوه را از پدرش گرفت. جلو احسان كه گرفت او لُپش را كشيد و ضربه اي به پيشاني اش زد تا اخمي را كه ناشي از نيامدن سياوش بود از آنجا پاك كند. خياري از ظرف برداشت و در دهان باز از خنده روزبه چپاند و ما را هم وادار به خنده كرد. مدتي كه گذشت و احسان ميوه اش را خورد و حسام براي دم كردن چاي به آشپزخانه رفت احسان بعد از زدن چشمكي به من طبق نقشه رو به من پرسيد :
- راستي خانم براي فردا صبح سياوش شير نداريم نه؟
قلبم به شدت بيشتري شروع به تپيدن كرده بود. بعد از 15 سال حالا بايد رو در روي حسام، آن هم تنها قرار مي گرفتم!
- نه نداريم.
صدايم انگار از ته چاه بلند شد. احسان فورا ايستاد و به روزبه گفت :
- قربونت عمو بيا بريم سوپر محله تون شير بگيريم.
حسام كه از دم كردن چاي فارغ شده بود برگشت و متعجب به من كه نشسته بودم و او انداخت.
- ولي روز جمعه كه شير نمياد!
احسان دست روزبه را گرفت و در حال رفتن به طرف در جواب داد :
- ممكنه آزاد پيدا كنيم. آخه سياوش عادت داره صبح ها به جاي چاي شير بخوره.
حسام دستپاچه تر از من به طرف احسان رفت و گفت :
- شما بشين خودم مي رم. فوري برمي گردم.
- نه خودم با روزبه مي رم. مي خواستم وقت رفتن بگيرم اما تا اون موقع شير آب هم پيدا نمي كنيم.
فرصت نداد و با روزبه بيرون رفت. حسام مات و نگران پشت در بسته و من وحشت زده و عصبي روي مبل هال نشسته بودم و انگشتانم را مي فشردم. بدنم يخ بود. حالا بايد چه مي كردم از كجا شروع مي كردم خدا مي دانست!
حسام تك سرفه اي معذب كرد و برگشت. بعد از گفتن ببخشيد كوتاهي جلوم خم شد و مشغول تميز كردن بشقابهاي ميوه شد. به نظرم اين صحنه از جان كندن براي هر دوي ما بدتر بود چونكه دست هاي قويِ او هم در حال كار مي لرزيد. هيچ راه برگشتي نبود. كاش مقاومت كرده و اين ماموريت را قبول نمي كردم!
با آن همه تمرين حالا كه در مرحله عمل قرار گرفته بودم براي شروع دنبال جمله مناسب مي گشتم و او هم متقابلا خودش را آماده مي كرد تا غافلگير نشود آب گلوي خشك شده ام را فرو دادم و به چه زحمتي گفتم :
- .... راستش... راستش..... راستش نمي دونم بايد از كجا شروع كنم.
سر پايين افتاده اش را كمي بالا گرفت. مثل ضربت تير به قلبم فرود آمد. مردد پرسيد :
- شما مي خواهيد چيزي به من بگيد؟
سرم را بالا و پايين دادم. بشقابها را گذاشت و به سنگيني همراه نفس عميقي نشست.
- بفرماييد.
حادترين مرحله بود.
- حقيقت احسان و سوسن از من خواستند تا كمي با شما صحبت كنم.
هنوز نگاهش نمي كردم. يعني جرات نداشتم! با چند لحظه تاخير جواب داد :
- هوم... پس افتخار اين هم صحبتي رو خواهش اين و اون براي من فراهم كرده.
جوابي ندادم. او دوباره گفت :
- اينبار شما واسطه نصيحت شده ايد. يك خانم روانشناس و عاقل.
- لطف داريد. البته من كوچكتر از اوني هستم كه بخوام اينچنين جسارتي بكنم.
- و حتما اصرار زياد بود كه راضي شديد.
- فكر كنيد كه همينطوره.
- فكر نمي كنم مطمئنم.
بلند شد و گفت :
- ببخشيد چايي دم كشيده شما كه ميوه هم نخورديد. چايي بيارم و مجدد در خدمت هستم.
فرصت خوبي براي تازه كردن نفس بود. سيني را جلوم گرفت. يك فنجان برداشتم و تشكر كردم. دوباره نشست و اينبار او شروع كرد.
- شما ديگه چرا؟ هر كس ندونه شما كه خوب مي دونيد من به اونچه كه مي خواستم در زندگي م نرسيدم.
همراه با استرسي شديد جرعه اي از چاي داغ را فرو دادم تا گلويم تازه شود و جواب دادم :
- خيلي ها به اوچه كه آرزو دارن نمي رسند. مثل بچه دار نشدن ما ولي از طريقي منطقي حلش كرديم.
- گاهي آدم قفل مي كنه. مگه خود شما نبوديد كه راه حل غيرمنطقي به احسان پيشنهاد داده بوديد.
انگار قصد آزار و اذيت داشت. گفتم :
- درسته ولي وقتي با پيشنهاد منطقي احسان سنجيدم خوب مسلمه كه بهترين راه رو قبول كردم و به عبارتي هم فكري كرديم و مشكلمان حل شد.
- من هم سعي خودم رو كردم. شما كه شاهد بوديد. خيلي با خودم جنگيدم تا شكست و بحران اولي رو پذيرفتم. ولي دوباره از ازدواج با سوسن شكست خوردم. اينبار هم تلاش كردم تا اين شكست و خرابي رو آباد كنم اما ديگه شونه هام قدرت نداره.
اشاره اي به اطراف شلوغ و كثيفش كرد و ادامه داد :
- اين نمونه اش! با خونه قشنگ و تميز خودتون مقايسه كنيد.
سعي كردم لبخند بزنم.
- شما وزنه هايي سنگين تر از زندگي به روي شونه نگه مي داريد. از اون گذشته لازم نيست دائم در حال مقايسه باشيد.
با تاسف سر تكان داد :
- متاسفانه من ديگه بريدم. مسلما سوسن بهتون گفته كه من هيچ اذيت و آزاري به اون نمي كنم و حالا ديگه زدم به طبل بي عاري. همه تحملم هم به خاطر روزبهه. تقصير ما بوده كه او به دنيا اومده. نبايد تا وقت رسيدن به تفاهم بچه دار مي شديم ولي ديگه حالا به خاطر او بايد سوخت و ساخت. وجود روزبهه كه اين زندگي تا اينجا كشيده وگرنه طلاق گرفته بوديم.
- دروغ مي گيد. اگه روزبه رو دوست داشتيد اينطور نمي گفتيد.
عصبي صدايش را كمي بلند كرد :
- ديگه چي كار بايد مي كردم. رفتارها و گفته هاي سوسن غيرقابل تحمله. در توان من نيست كه جلو روزبه دائم درگير باشيم به همين خاطر تنها راه چاره رو گرفتن فاصله مي دونم. شما بگيد بايد چي كار كنم؟
دست هايش را به حالت عصبي تكان داد :
- شما و ديگراني كه منو نصيحت مي كنيد نمي تونيد درك كنيد كه من چه مي كشم. نمي تونم عذاب روزبه رو ببينم.
- اگر اين همه روزبه رو دوست داريد پس به خاطر اون بايد يك راه ديگه رو امتحان كنيد. قبول كنيد كه براي روزبه شما پدر و سوسن مادره. اون به هردوي شما و يك خانواده مهربون و صميمي نياز داره تا همينجا احساس امنيت كنه.
سرش را پايين انداخت. نفس نفس مي زد. جوابي نداد. پس جسور شدم و ادامه دادم :
- از اون گذشته. سوسن شما رو خيلي دوست داره. اگر غير از اين بود از وضعيت موجود ناراضي نمي بود. به قول خودتون شما هيچ كاري بهش نداريد. نه كتكش مي زنيد و نه براش محدوديت گذاشتيد. پس دردش غير از كمبود وجود صميميِ شما چيه؟
سرش را به آرامي بالا گرفت و نگاهم كرد. باز گفتم :
- باز هم سعي كنيد. به خاطر روزبه به خاطر سوسن به خاطر خودتون. به خاطر زندگي تا طعم شيرينش رو بچشيد.
- چرا بايد فقط من سعي كنم؟
- فكر كنيد شما بيشتر مي فهميد. ثابت شده كه هيچكس نمي تونه ديگران رو تغيير بده. فقط در صورتي اين تغيير صورت مي گيره كه رفتار خودتون رو عوض كنيد و از راهي ديگه بريد تا طرف مقابلتون تحت تاثير قرار بگيره و سعي در تغيير خودش بكنه. من گفتم، كوچكتر از اون هستم كه قصد نصيحت داشته باشم ولي خواهرانه بهتون پيشنهاد مي دم كه رويه تون رو عوض كنيد و با محبت راهي ديگه رو امتحان كنيد. شايد اولش كمي سخت باشه ولي به نظر من سخت تر از جنگيدن با وزنه نيست.
ناباورانه نگاهم كرد. حرفهايي كه زده بودم و حالا نگاهش برايم سخت تر از شكنجه بود. از فنجاني كه در حين صحبت در دستانم مي فشردم دوباره جرعه اي نوشيدم.
به نشانه تسليم لبخندي شرمگين زد و سر تكان داد و گفت :
- ياد شب عروسيمون و صحبت هاتون با سوسن افتادم. حرفاتون خيلي منطقي و قشنگه. واقعا خوب حرف مي زنيد. بايد به شاگردهاتون كه اينچنين مشاور خوبي دارن تبريك گفت.
شرمزده لبخند زدم. كاش احسان زودتر بيايد و ماموريت وحشتناك من هر چه زودتر تمام شود. براي يكبار هم كه شده دعايم مستجاب شد و صداي زنگ بلند شد.
حسام هنوز هم نگاهم مي كرد. به عنوان آخرين جمله گفتم :
- به قولي چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. سوسن خيلي دوستتون داره. به خودتون و اون فرصت بديد. ممنونم كه به صحبتهاي من گوش داديد.
بلند شد و در حال رفتن به طرف آيفون گفت :
- من ممنونم. شما وقت گذاشتيد و يك مشاوره رايگان به من داديد.
ولي آخرين حرفي را هم كه نبايد مي زد زد :
- به خاطر شما چشم!
چند لحظه بعد احسان و روزبه بالا بودند. احسان پاكت شير را از جلو در نشانم داد و گفت :
- مجبور شديم با روزبه همه سوپرهاي اين حوالي رو بگرديم تا يه شير آزاد پيدا كنيم.
روزبه به آغوش باز پدرش پريد و گفت :
- بابا عمو احسان برام بستني خريد.
- دست عموت درد نكنه.
احسان بعد از خوردن چاي به قصد رفتن بلند شد. حسام گفت :
- كجا؟ صبر كنيد سوسن به زودي مياد. من و روزبه هم فورا بساط شام رو آماده مي كنيم.
همراه احسان بلند شدم و به جاي احسان جواب دادم :
- ممنون. سياوش خونه مونده تا كتابهاش رو براي شروع سال جديد جلد كنه. خوبه كه شما اجازه بديد روزبه با بياد و امشب رو خونه ما بمونه. چونكه معلومه به خاطر نيومدن سياوش خيلي از ما دلگيره.
چهره روزبه از اين پيشنهاد باز شد و با يك حركت سريع خودش را به گردن حسام آويخت.
- آره بابا برم؟ برم تا كتابهاي منو هم سياوش جلد كنه؟ برم؟
حسام كه شرمزده منظور مرا فهميده بود به جاي جواب گونه پسرش را بوسيد. احسان دست روزبه را گرفت و با او هورا كشيد. روزبه خيلي سريع وسايلي رو كه لازم داشت قبل از عوض شدن تصميم پدرش داخل كيف خودش جا داد و با ما آمد.
روز بعد نزديك ظهر بود كه سوسن تلفن زد. به محض شنيدن صدايش به شوخي پرسيدم :
- ديشب تنهايي خوش گذشت؟
صدايش مملو از رضايت بود.
- ممنونم مژگان جون. تو معجزه مي كني!
بعد از احوالپرسي دوباره پرسيدم :
- مي تونم به خودم اميدوار باشم؟ جان كندن من مثمر ثمر بود؟
سوسن خنديد.
- چرا كه نه. البته مي دوني كه حسام چقدر مغرور و لجبازه ولي در كل ديشب كمي نرمتر بود. حتي هيچ وقت نبوده بپرسه كجا مهموني رفته بودي!
- خيلي خوشحالم . اين خيلي عاليه.
- زنگ زدم ازت تشكر كنم.
- ممنونم ولي مي شه من هم يه جسارت كوچولو بكنم؟
- خواهش مي كنم. بگو مژگان جون.
- متشكرم عزيزم. اين جسارت به خاطر لطفيه كه كردي و درباره زندگيت با من مشورت كردي. ديشب خواهرانه با آقا حسام صحبت كردم. حالا فكر كن خواهر تو هم هستم. خودت هم كمك كن. شما با هم بايد سرپا بشيد. قبول كن كمي از اين مشكلات از جانب خودته. فكر كن كه ببين حسام با همه غرورش نرم تر شده پس تو هم تلاش كن. به غير از حرف دلت و حرف هاي حساب شده شوهرت به حرف هيچكس گوش نده. همين امشب خونه قشنگت رو تا شب تميز كن، كمي تغيير دكور بده. براي شب هم شامي خوشمزه بپز و تلفن بهش بزن بگو شام منتظرشي و تا نياد نمي خوابي. باور كن تاثيرش معجزه آساست.
اول كمي شك و دودلي و بعد قول داد كه به توصيه هايم عمل مي كند. خوشحال بودم. اگر حرفهايم تاثيرگذار بود به آن همه جان كندن و اضطراب مي ارزيد.
خدا رو شكر كم كم نشانه هاي خوشبختي در زندگيشان از نظر همه پديدار شد. اما از جانب حسام هنوز مغرورانه بود.
ولي مطمئنا اگر همانطور پيش مي رفت جاي اميدواريِ بيشتري هم داشت. خوشحالتر از اين بودم كه چهره روزبه هم هر روز بشاش تر مي شد. حالا در بيشتر مهماني ها خانواده ها با هم بودند و سوسن در هر فرصتي پيش مي آمد گزارشي از رفتار خودش و حسام مي داد. از پيشرفتشان خشنود بودم و هر بار راه كار تازه اي به او مي دادم.
پايان فصل دوازدهم