پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:18 AM
فصل پانزدهم - 3
تا چند روز دوباره شوك وارده، باعث فلجي پاهايم شد و دوباره در طي مراسم عزاداري روي ويلچر بودم جگر همه آتش گرفته بود و خصوصاً وقتي كه چشم مردم به عكس بزرگ روزبه 15 ساله در لباس تكواندو و با كمريند مشكي كه ژست به مخصوصي گرفته بود مي افتاد حسرت ها بيشتر مي شد هيكل ورزيده و ورزشكار حسام از مصيبت وارده دو روزه آب شده بود. اينطور كه شنيدم خودش اجساد را از زير آوار بيرون كشيده بود و تا شب جنازه خاك آلود روزبه را حيرت زده در آغوش مي فشرده. تنها وقتي كه از فشار آمپول آرام بخش بيهوش شده، توانسته بودند جنازه را از او بگيرند.
سيل جمعيت تشييع كننده براي شش نفر بي سابقه بود. تنها تابوت سوسن و مادر و خواهرش بدون عكس بود ولي عكس روزبه و پسر خاله شش ساله و پدر بزرگش هياهوي جمعيت را بلند كرده بود.
حسام بعد از بي طاقتي هايي كه در آنجا و صحنه وقوع حادثه داشته حالا شوكه و بي صدا نظاره گر بود. تنها وقتي كه مي خواستند به روي گور روزبه خاك بريزند نعره هايش گورستان را لرزاند و اشك جمعيت را در آورد همه چيز باور نكردني بود و باز اين حرف عزيز بود كه عقيده داشت.
- روز و طريقه مرگ هر كسي از قبل تعيين شده.
***
بعد از اتمام مراسم تا سه ماه حسام خودش را در خانه اش زنداني كرد. مسابقاتي كه آن همه براي شركت در آن تمرين شبانه روزي كرده بود، آمد و گذشت بدون اينكه او متوجه شود.
سه هفته از مرگ ناگهاني سوسن و روزبه گذشته بود رتبه هاي كنكور اعلام شد. رتبه سياوش سه رقمي شده بود در آن هياهوي غم، دلمان كمي گرم شد. البته او كمبود وقت داشت و گرنه مطمئناً جزء 10 نفر اول كنكور بود. با اين حال باز هم عالي بود. به اميد پزشكي تعيين رشته كرديم و در انتظار مانديم.
خبر قبولي اش در رشته پزشكي دانشگاه همدان همه را به غير از خودش هيجان زده و شادمان كرد در حالي كه من و ستايش را از شدت ذوق به خود مي فشرد گفت :
- چطور مي تونم اونجا درس بخونم وقتي شما اينجا تنهاييد؟
دستي به صورت نازنينش كشيدم و گفتم :
- مهم براي من ديدن موفقيت توئه عزيزم. آرزوي من و پدرت داره عملي مي شه.
با اين حال به شدت مصر شده بود كه در كنكور سال آينده شركت كند تا بتواند در دانشگاه تهران و كنار ما بماند. صحبت هاي هيچكس را قبول نمي كرد و به هيچ وجه قصد تنها گذاشتن ما را نداشت. هر چه كه پدر جون و دايي مجيد مي گفتند ما را تنها نمي گذارند قانع نمي شد. عاقبت دست به دامن خانم دكتر شدم و تنها او بود كه نمي دانم چگونه او را قانع كرد.
از خوشحالي به ثمر رسيدن نهالي كه كاشته بوديم سر از پا نمي شناختم. شب ها با احسان حرف مي زدم و اخبار را به اطلاعش مي رساندم.
تلفني از همدان موقع و چگونگي ثبت نام را پرسيديم و قرار شد مجيد و فربد در اين سفر همراهيمان كنند.
يك شب قبل از رفتن، سياوش و ستايش را با يك جعبه شيريني به ديدن عمو حسام فرستادم تا خبر قبولي و رفتنش را به او اطلاع دهند.
سياوش تا چند روز بعد از رفتن به آنجا حال درستي نداشت. اينطور كه تعريف مي كرد هيكل عمو حسام آب شده بود.
صورت اصلاح نكرده اش با گونه هاي بيرون زده باعث شده بود ستايش، او را كه آنقدر دوست داشت نشناسد. مي گفت تنها چيز تميز آن خانه عكس سوسن و روزبه به روي ميز بوده است. سياوش مي گفت كه عمو خيلي خوشحال شده ولي نتوانسته حرفي بزند. مسلماً در آن لحظه روزبه در خاطرش جان گرفته. چونكه روزبه هم استعداد بسيار خوبي داشت و حسام به آينده اش خيلي اميدوار بود.
***
تمام صندوق عقب ماشبن مجيد را، وسايل سياوش پر كرده بود. براي خودمان فقط ساك كوچكي برداشته بودم تا امكان برداشتن وسايل بيشتري براي سياوش باشد.
عزيز مثل هميشه همكاري مي كرد. يك جعبه پر از ترشيجات و مرباهاي مورد علاقه سياوش با دست خودش پخته بود. چند نوع شيريني خشك و كلوچه قابل نگهداري در جعبه هايي مجزا چيده بود. ميوه هايي كه در تابستان خشك كرده بود، انواع تنقلات تقويت كننده حافظه، شكلات، شيشه هاي كوچولوي ادويه و هر چه كه به فكرش مي رسيد را آماده كرده بود.
البته عمه هما و عمه هانيه هم سنگ تمام گذاشتند. هما پليوري قشنگ برايش بافته بود تا از سرماي زمستان همدان در امان باشد. عمه هانيه چند مدل كمپوت و كنسرو را خودش براي سياوش پخته و آماده كرده بود.
فربد كه وسايل سياوش را در صندوق مي چيد به شوخي از سر تاسف سر تكان داد و گفت :
- كاش منم يه جاي دور قبول مي شدم.
سياوش ضربه اي به پشت او زد و گفت :
- حرفي ندارم بدجنس عوض مي كنيم.
همه براي بدرقه اش آمده بودند. پدرجون و عزيز هيچ تفاوتي بين فربد و سياوش قائل نشده بودند. يك خط تلفن همراه از طرف پدرجون و گوشي هم از طرف عزيز هديه گرفت. عمه هايش اشك ريزان روي سرش را بوسيدند و برايش آرزوي موفقيت كردند.
از ساعتي پيش كه فرگل هم همراه پدر و مادرش آمده بود تغيير حالاتش را حس مي كردم مطمئن نبودم علتش چيست ولي وقتي سياوش جلو او و تكتم ايستاد فرگل با بغض در گلو بدون گفتن كلامي به داخل خانه برگشت حدسم به يقين رسيد. چهره سياوش گُر گرفت.
خوشبختانه موقعيت همان لحظه طوري شلوغ شد كه كسي پي به موضوع نبرد. تكتم خودش را به نفهمي زد و مشغول بوسيدن و خداحافظي با ستايش شد. تنها عزيز بود كه چشمكي معني دار به من زد.
عزيز چند بار قرآن را بالاي سر خم شده سياوش چرخاند و سفارشات بي پايانش را خلاصه وار تا آخرين لحظه به او مي كرد. قرآن را جلو ماشين هم چرخاند و با راه افتادن ما كاسه بلوري پر از آب و گُل را پشت سرمان خالي كرد.
***
راه طولاني رسيدن به همدان برايم نگران كننده بود و هنوز نرسيده دائما به سياوش سفارش مي كردم كه هميشه با هوايپما رفت و آمد كند.
صبح زود كه رسيديم. به محض رسيدن در هتلي اقامت كرديم و بعد از استراحتي كوتاه و گرفتن دوش و آماده شدن براي ثبت نام سياوش رفتيم. همان روز همه كارهايش انجام شد. بعد از آن با معرفي دانشگاه، خوابگاهش هم مشخص شد. روز بعد همه وسايلش را به خوابگاهش برديم.
به خاطر اينكه هنوز خيلي شلوغ نبود اجازه دادند كه اتاقش را ببينيم. تقريبا همه چيز رو به راه بود. تنها نگراني هاي مادرانه من بود كه به گفته مجيد بي خودي بود.
روز بعد هم در همدان مانديم و از نقاط ديدنيِ آنجا ديدن كرديم. هر چند كه بروز نمي دادم ولي هر چه به موعد برگشتن مي رسيديم آشوب و استرس وجودم بيشتر مي شد. فكر هراس آور نبودِ سياوش در خانه ديوانه كننده بود. ستايش كه فهميده بود موضوع از چه قرار است خودش را بيشتر به برادرش مي چسباند و دائما سوالهايي در رابطه با ماندن او مي پرسيد كه عمق نگراني اش را آشكار مي كرد. مثلا شب كه كنارم خوابيد پرسيد :
- ماماني اگه ما بدون داداش برگرديم اون دوباره مياد پيش ما؟!
- آره عزيزم. خيلي زود.
با كمي مكث كه بعد فهميدم علتش چه بود دوباره پرسيد :
- پس چرا باباييم نيومد؟
او را به خودم نزديكتر كردم و در حال بوسيدنش دستي به روي سرش كشيدم .
- اين فرق مي كنه دختر گُلم. بابايي رفته بهشت پيش خدا. اونجا يه جاي خوبه كه نمي شه دائم رفت و اومد. ولي اينجا همدانه. داداشي اومده درس بخونه و دكتر بشه هر وقت هم كه فرصت داشته باشه راحت مي تونه بياد ديدن ما. مخصوصا تابستون ها و عيدها زياد پيشمون مي مونه. اينو مطمئن باش.
مطمئن بودم با تجربه اي كه از نيامدن احسان به دست آورده بود به گفته هاي من شك داشت.
- پس من امشب برم بغل داداشي بخوابم؟
- برو عزيزم.
براي من آنقدر سخت بود كه تا صبح پلك نزدم مسلما براي ستايش كه فقط سه سال و نيم داشت و درك بهتري نداشت، قضيه خيلي سخت تر بود.
تمام مدت روز بعد را، بانكي نزديك دانشگاه پيدا كرديم و برايش حساب باز كرديم تا هر ماهه راحت تر بتوانم به حسابش پول واريز كنم. گلويم بغض داشت. حتي وقت جدا شدن ترجيح مي دادم كمتر حرف بزنم تا بغض لعنتي پاره نشود. ولي وقتي قد بلندش را خم كرد تا بتواند مرا ببوسد طاقتم تمام شد.
هر چه كه مجيد كنار گوشم زمزمه مي كرد كنترل اشك هايم به دست خودم نبود. با اين وضع انگار ستايش هم بيشتر ترسيده بود و به حرف هاي شب گذشته ام شك كرده بود. دستش را محكم به دور گردن سياوش حلقه كرده و گريه مي كرد. تلاش مجيد و فربد براي جدا كردن او بي نتيجه بود و اشك مردانه سياوش را هم در آورد.
هر دو را بغل گرفتم. سياوش دستش را روي گونه هاي خيسم كشيد و دستانم را بوسيد. پيشاني نجيب و بلندش را دوباره بوسيدم و گفتم :
- من و پدرت و خواهرت هميشه به فكرت هستيم. به هيچ چيز جز اينكه ما بي صبرانه منتظرتيم فكر نكن. بايد سر بلند و موفق برگردي پسرم.
با بغض سر تكان داد. نيش چاقوي جدايي را به روي قلبم حس مي كردم. ستايش رضايت داد به بغل خودم بيايد. سياوش ما را تا جلو ماشين همراهي كرد. جا به جا كه شديم در را به رويمان بست با مجيد و فربد هم دست داد و تشكر كرد. با دور شدن ماشين قد بلند او را در حالي كه برايمان دست تكان مي داد در پشت پرده اشك نظاره گر بودم. كمبود اين يكي را چطور بايد تحمل مي كرديم!
ستايش بعد از گريه زياد در بغلم خوابش برد. مجيد و فربد براي رعايت حالم حرفي نزدند تا با راحتي خودم را تخليه كنم. چاره چه بود جز پذيرش، لااقل به روي اين جدايي مي شد حساب كرد.
با روحيه اي خسته به تهران برگشتيم. اصرار براي رفتن به خانه بي نتيجه بود و مجيد مستقيما مرا به خانه پدرجون برد و به عزيز سپرد. چونكه مي دانست در آمدن از زير دست او محال بود.
چند روز بعد از رسيدن ما آقا هادي و آقا رضا با پدرجون برنامه اي گذاشتند و همراه او به ديدن حسام رفتند. به اين خاطر كه حسام روي حرف و خواهش او نه نمي آورد. پدرجون هم پذيرفته بود و با انها رفته بود.
اينطور كه تعريف كرد بعد از كلي صحبت كردن با او همانجا منتظر ايستاده اند تا او به حمام رفته و اصلاح كرده غروب او را به باشگاهش برده بودند ولي پدرجون تا مدت ها از حال و روز خراب او متاسف بود.
واقعا هم حق داشت. تحمل بي ثمر ماندن و نقش بر آب شدن زندگيِ چند ساله خيلي سخت بود. وقتي خودم را به جاي او مي گذاشتم مي ترسيدم. من لااقل به اميد بچه ها خودم را مجبور به مقاومت كردم ولي اون چي؟ به چه اميد مي توانست به خانه سوت و كور برگردد.
خوشبختانه من او را در آن وضعيت اسفناك نديدم وگرنه بيشتر غصه مي خوردم.
هما و هانيه خواهرانه به وضع او و خانه اش مي رسيدند ولي اينطور كه مي شنيدم او بيشتر وقتش را در باشگاه مي گذراند. آقا رضا و آقا هادي در آنجا خبرگيرش بودند. خيال خواهرها را راحت مي كردند و مي گفتند كه بچه هاي باشگاه از لحاظ غذايي خيلي به او مي رسند و دور و برش را شلوغ كرده اند. او هم بالاخره چاره اي جز تسليم شدن در برابر روزگار را نداشت.
سياوش هر شب با ما تماس مي گرفت و از شروع كلاس ها و دوست شدن با بچه ها خبر مي داد. هميشه سعي مي كرد لحنش را شاد نشان دهد تا خيال ما راحت باشد. هر بار اگر شده چند كلام هم با ستايش صحبت مي كرد. كم كم بايد با اين وضع كنار مي آمديم. بعد از گذشتن مدتي لااقل شب ها را به خانه ام مي رفتم ولي آخر شب، كه ستايش خيلي احساس تنهايي نكند! بايد زندگي مان را به روال عادي در مي آوردم.
سياوش در اولين فرصت به ديدنمان آمد. همانجا بود كه چند روز پي در پي در خانه مانديم و همان هم باعث ماندگاريمان شد.
در مدت چند روز ماندن سياوش او را دوبار همراه ستايش به ديدن عمويشان فرستادم. چونكه مي دانستم چقدر به آنها علاقه دارد. سياوش اينبار وضعيت عمو را بهتر تشخيص داد و از اين بابت خوشحال بود.
وقتي كه سياوش عزم رفتن كرد كمي بهتر توانستيم با رفتنش كنار بياييم. ولي هاله غم را در چشمان زيباي فرگُل كه چند روز بود از آمدن سياوش برق مي زد مي ديديم. با اين حال سياوش در برخورد با او نجيبانه سر به پايين داشت.
چه زود بچه ها بزرگ مي شوند. چه بوهاي خوبي!
پايان فصل پانزدهم