پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:14 AM
فصل سيزدهم - 2
بدنم يخ زد براي نيفتادن دستم را به لبه ميز گرفتم. احسان كنترل به دست خشكش زده بود همچنين سياوش! همه از شنيدن اين خبر مات و مبهوت چشم به عزيز كه از فرط خوشحالي اشك مي ريخت دوخته بوديم. صداي فرياد سياوش در گوشم پيچيد و خودش را در آغوش عزيز انداخت.
عزيز صورت او را غرق بوسه كرد و سپس به طرف من آمد. شايد كه باز خواب بودم. شايد هم كه نه!
كسي آهسته حركتم داد. صندلي را به طرفم كشيد و روي آن نشاند سياوش جلوم دو زانو زده و دست هايم را مي بوسيد. خيسي اشك هايش را احساس مي كردم و گرماي دست هاي عزيز را كه از پشت به دور گردنم حلقه شده بود.
صداي هق هق گريه عزيز و چشمان خيس احسان كه رو به رويم ايستاده بود.
چه خواب و بيداري شيريني! عزيز به سمت تلفن رفت و ما را به حال خود گذاشت. احسان جايگزين سياوش شد.
احسان را مبهوت و دو زانو جلو پايم مي ديدم و صداي خوشحال عزيز را با تلفن مي شنيدم. با پدر جون صحبت مي كرد و ميان گريه خبر خوش را به او مي داد. امكان نداشت بعد از پانزده سال!
در همين فكر بودم كه صداي عزيز را كه خطاب به پدر جون بود شنيدم. « از قدرت خدا غافل نباشيد »
تازه آن موقع بود كه اشك هاي خودم جاري شد. من حامله بودم!؟ به خواست خدا.
تنها چيزي كه ميان گريه از عزيز پرسيدم اين بود كه :
- آخه من 34 سالمه عزيز!
و عزيز از پشت شانه هايم را ماليد.
- خواست خدا به حالا بوده. اينو مطمئن باش.
خبر مثل بمب منفجر شد و چند ساعت بعد آپارتمان كوچك ما پر از مهمان بود كه همه با گل و شيريني مي آمدند. و همه به محض ورود از شدت ذوق گريه مي كردند. هما و هانيه. حسام و سوسن. مجيد و تكتم و پدر جون و حتي نازنين با شوهرش و خاله ام.
من هم با ورود هر كسي همراه او گريه مي كردم ولي اجازه اينكه از جام تكان بخورم را نداشتم. تنها كاري كه مي كردم جواب دادن به ابراز محبت هاي مهمانانم و افرادي بود كه تلفني تبريك مي گفتند.
نمي دانم در همين چند ساعت خبر چطور به دايي بزرگم كه چند روزي به مشهد رفته بود رسيد.
بالاخره اينكه همه دوستان و آشنايان در اين شادي سهيم بودند.
آن شب هم عزيز در خانه ما ماند و در جواب اعتراض پدر جون مصمم و قاطع ايستاد.
- امشبه رو هم ببخش حسن آقا. اجازه بده فردا بعد از ظهر ببريمش دكتر تا خودم بشنوم چه توصيه هايي مي كنه بعدش هم مي يارمش خونه خودمون تا خيالمون راحت باشه.
مادري دلسوز بود كه جاي هيچ گونه اعتراضي نمي گذاشت. بعد از رفتن مهمان ها هر سه كمك كردند و خانه تميز شد. عزيز و سياوش تر و فرز شام پختند و در اين فاصله احسان در كنارم نشست.
هنوز هم مبهوت بود. دستم را گرفته بود يا به چشم هايم نگاه مي كرد و يا به شكمم.
آخر شب كه به قصد خواب به اتاقمان مي رفتيم عزيز رو به من اما خطاب به احسان در چند كلمه داخل پرانتز براي تنهاييمان شرط و شروط لازم را قيد كرد.
احسان شرمزده و با لبخند شب به خيري به عزيز و سياوش گفت و قبل از من به اتاق رفت. ميان خنده چهره نگران عزيز را بوسيدم و شب به خير گفتم.
احسان مشتاقانه در انتظارم بود به سبكي يك پر در كنارش قرار گرفتم. سر به روي سينه اش و صداي قلب بي قرارش را مي شنيدم. اينبار مرا محتاط به خود فشرد و گفت :
- سياوش خيلي خوشحاله ولي من از سر شب يك نوع نگراني رو توي خوشحالي اون حس مي كردم. تو هم فهميدي يا نه؟
با اطمينان جواب دادم :
- چيزي كه من فهميدم اينه كه بچه در راه ما هديه ايست كه خدا به بركت وجود سياوش داده. اون جاش هميشه محفوظه.
به نرمي در كنارش جا به جا شدم و گفتم :
- كاش مامانت زنده مي موند و اين شب عالي رو مي ديد.
***
روز بعد هم از مدرسه مرخصي گرفتم. خانم مدير وقتي علتش را فهميد فريادي از خوشحالي كشيد و بي برو برگرد به اين مرخصي رضايت داد.
مثل شب پيش از روي مبل تكان نمي خوردم و تا ظهر فقط جواب تلفن مي دادم. در اين ميان هما و هانيه و سوسن و نازنين هم مدام تماس مي گرفتند و آدرس هايي از متخصص هاي مختلف مي دادند قرار شده بود بعد از ظهر به دكتر برويم. از احسان خواسته بودم كه زودتر بيايد.
بعد از ظهر همانطور كه خواسته بودم احسان زودتر آمد تا به دكتر برويم البته از صبح ده بار تلفن زد و حال مادر و بچه را پرسيده بود. قبل از اينكه به حمام برود آهسته كنار گوشم پرسيد :
- تكون هم مي خوره مژگان؟
آنقدر به سؤالش خنديدم كه از خير جواب گذشت و به حمام رفت.
از بين آدرس هاي داده شده آدرسي را كه سوسن داده بود و خيلي هم از او تعريف كرد انتخاب كرديم و همراه عزيز و احسان به راه افتاديم. سياوش طبق معمول سرش به درس گرم بود. از ظهر به صحت گفته احسان رسيده بودم. در حيني كه به عزيز در كارها كمك مي كرد ولي كم حرف و نگران نشان مي داد.
تصميم گرفتم كه سر فرصت با او در اين باره صحبت كنم.
جلو ساختمان پزشكاني كه آدرس داشتيم رسيديم. به آدرس نگاه كردم و به احسان گفتم :
- ببين اسم دكتر مرادي روي تابلوها هست يانه.
احسان و عزيز چشم به تابلوها داشتند احسان پرسيد :
- خانمه يا آقا؟
- خانم دكتر فرزانه مرادي.
همانطور كه يك طرفي نشسته بودم متوجه تغيير رنگ عزيز شدم. رو به من پرسيد :
- فرزانه مرادي؟
- آره چطور مگه عزيز؟ مي شناسيدش؟
به صندلي تكيه داد و ناباورانه گفت :
- كاملا نمي دونم . بايد ببينمش.
تابلوي دكتر فرزانه مرادي فوق تخصص زنان و زايمان را احسان به روي تابلوها پيدا كرد.
- آها پيداش كردم. صبر كنيد تا ماشين رو يه جاي خوب پارك كنم بعد پياده شيد.
عزيز تا زماني كه وارد ساختمان شديم چشم به تابلو داشت. خيلي متعجب و گيج بود و ديگر حرفي نزد!
تعداد تقريبا زيادي مراجعه كننده داخل مطب منتظر نوبت بودند. خوشبختانه صبح زنگ زده و نوبت گرفته بودم.
من و عزيز روي صندلي نشستيم و احسان به سمت منشي رفت تا نوبت ما را بپرسد. عزيز هنوز هم مات و مبهوت و ساكت بود. جسارتي به خرج داده و دوباره پرسيدم :
- از كجا مي شناسيدش عزيز؟
سري مبهوتانه تكان داد و گفت :
- گفتم كه هنوز نمي دونم بايد ببينمش.
احسان جلو آمد و گفت كه بعد از دو مريض ديگر نوبت ماست و كنارم نشست. محيط آنجا و حال احسان مرا از فكر عزيز خارج كرد. چه وقت ها آرزوي آمدن به حضور اينچنين دكتري را داشتم.
خانمي با شكم بزرگ و رسيده از اتاق بيرون آمد. من و احسان با لبخند به هم نگاه كرديم و از فكر اينكه تا چند ماه ديگر من هم مثل او مي شوم ذوق كرديم. خدا را شاكر بودم گرچه كه اين آرزو مدتها طول كشيد تا به ثمر رسيد.
عاقبت خانم منشي اسمم را صدا زد. نيازي به حضور احسان نبود. پس من و عزيز با هم وارد اتاق دكتر شديم. رنگ عزيز دوباره پريده بود و قدمهايش را با شك و آهسته برمي داشت!
خانم دكتر جواني با روپوش و مقنعه اي سفيد پشت ميز نشسته بود. با احترام و خوشرويي جواب ما را داد و با دست به صندلي هاي جلو ميزش اشاره كرد.
با چند دقيقه تاخير شروع كردم. قبل از آن منتظر بودم عزيز حرف بزند كه نزد. فقط حيرتزده به خانم دكتر زل زده بود!
از وضعم و حاملگي دور از انتظارم براي خانم دكتر گفتم و اينكه با وجود سن بالا از اين وضع خوشايند نگرانم!
خانم دكتر بعد از شنيدن صحبتهاي من خواست كه روي تخت معاينه دراز بكشم.
انگار عزيز چيزي به غير از دكتر مي ديد و مي شنيد. چونكه بعد از درخواست دكتر حتي به كمكم هم نيامد. از نگاههايي كه خانم دكتر به عزيز مي انداخت احساس مي كردم زير نگاههاي سمج عزيز معذب است.
خوشبختانه نظر دكتر بعد از معايناتي دقيق بر اين بود كه هيچ موردي ندارم و حاملگي ام كاملا طبيعي است و درباره سنم گفت :
- وضعيت جسماني شما خيلي خوبه. وضعيت جنين و رحم هم مثبته.
- انشاالله كه نيازي به استراحت مطلق ندارم خانم دكتر.
دستم را گرفت تا راحت تر حركت كنم.
- نه. فقط توصيه اي كه به همه خانم هاي حامله مي شه مراقبت كامله. اتفاقا كار و فعاليت البته اگه سنگين نباشه براي سلامتيِ خودتون و جنين خيلي هم خوبه.
رو به عزيز و متحير گفتم :
- قابل توجه عزيز خانم!
عزيز بي توجه به من و همچنان زل زده به خانم دكتر جوابي نداد. انگار طاقت دكتر تمام شد چونكه نگاهي پرسشگر به من انداخت. لبخندي بي خبرانه تحويلش دادم.
- راستش هنوز نمي دونم ولي مثل اينكه شما عزيز من رو ياد كسي انداختين.
خانم دكتر شانه اي بالا انداخت و براي نوشتن نسخه ام پشت ميزش نشست. من مجددا كنار عزيز نشستم و دوباره به او گفتم :
- عزيز جون شنيديد خانم دكتر چي گفتند؟ مي تونم برم سركار و نيازي به استراحت مطلق نيست.
نگاه از دكتر گرفت و رو به من تبسم كرد.
- چه عالي عزيزم ولي خيلي بايد مواظب باشي.
آهسته پرسيدم :
- شناختيدش عزيز؟
قاطعانه سر تكان داد. چشم هايش برقي غافلگيرانه داشت. بي مقدمه دوباره به طرف دكتر برگشت و پرسيد :
- ببخشيد خانم دكتر. اگه به حساب فضولي نمي گذاريد مي تونم بپرسم اسم مادرتون چيه؟
دكتر جا خورد. سرش را بلند كرد و عينكش را تكاني داد. دوباره خود عزيز پرسيد :
- اسم مادرتون عفت خانمه نه؟ اسم پدرتون هم حبيبه درست مي گم؟
به علت تحيرش پي بردم و بدنم يخ زد. چه حسن تصادف عجيبي!
دكتر عينكش را برداشت و مشكوكانه پرسيد :
- شما اسم پدر و مادر منو از كجا مي دونيد؟
اين بار عزيز آرام و بدون حيرت لبخند زد و به پشتي صندلي تكيه داد و زمزمه كرد :
- قربون كرم خدا برم. كي مي دونست دختري كه با به دنيا اومدنش باعث اون همه عذاب مادرش بود به اندازه ده تا پسر باعث افتخارش باشه.
حالا نوبت تعجب دكتر بود كه نمي دانست اين كيست كه از اول زندگي او خبر دارد.
عزيز با لبخند و شعف سر تكان داد و در برابر نگاه متجب دكتر باز پرسيد :
- خواهراتون، مادرتون چطورند؟ خوبند؟
دكتر خودكار دستش را به روي نسخه گذاشت و در جواب عزيز گفت :
- حالا شما اگه به حساب فضولي نمي ذاريد خودتون رو معرفي كنيد.
عزيز رو به من كه چشم هايم از حدقه بيرون آمده بود كرد.
- شناختي كيه؟
با تحير سر تكان دادم. خانم دكتر بي طاقت از پشت ميز بلند شد روي صندلي روبروي عزيز نشست. نگاه پرسشگر و متعجبش كافي بود تا قبل از سوال دوباره عزيز خودش را معرفي كند.
- ميگن كوه به كوه نمي رسه ولي آدم به آدم مي رسه. از بين اين همه آدرسي كه از صبح به دخترم دادند مي خواست اول آدرس شما رو انتخاب كنه و بعد از سي سال بي خبري من اينجا شما رو ببينم! شما منو يادت نمي ياد خانم دكتر. شايد هم اسمي از من نشنيده باشي. من فرشته همسر اول پدرت يا به عبارتي هووي مادرت هستم.
دستان خانم دكتر به هم قلاب بود. جا خوردن شديدش را با فشار دست ها آشكار كرد. بعد از چند لحظه تاخير كه نشانه جا خوردنش بود با چشمهاي گرد شده و با لرزش صدا جواب داد :
- چطور مي شه شما رو نشناسم. مادرم هميشه از شما به نيكي ياد مي كنه. حتي اون نديده و نشناخته مي دونه كه كمك هايي كه تا مدتها بعد از فوت پدرم به ما مي رسيد توسط شما صورت مي گرفت. نمي دونيد مادرم چقدر آرزو داره شما رو ببينه.
اشكهاي بي صداي عزيز باعث ريزش اشك هاي من و خانم دكتر هم شد. خانم دكتر با آن مقام و منزلت و ميز و منسب جلو عزيز دو زانو نشست. دست هاي چروك عزيز را گرفت و به روي صورت خيسش كشيد.
- كمك هاي شما و زحمات شبانه روزي مادرم باعث موفقيت امروزه منه. اين برخورد غيرمنتظرانه شيرينيه. باورم نمي شه.
عزيز ميان گريه او را بلند كرد و گفت :
- شرمنده ام نكن خانم دكتر. بشين برام از مادرت بگو از خواهرات.
خانم دكتر دوباره روي صندلي روبروي عزيز نشست و در حال پاك كردن اشك هايش جواب داد :
- مادرم تقريبا خوبه. آرتروز دست و پا و گردن اسير صندليِ چرخدارش كرده كه باعثش زحماتي بوده كه براي به ثمر رسيدن ما انجام داده.
عزيز به نشانه همدردي دست او را كه روي دستش بود فشرد. خانم دكتر ادامه داد :
- خدا توفيق بده بتونيم اندكي از زحماتش رو جبران كنيم. خواهر دومم استاد دانشگاهه و خواهر كوچيكه اواخر دوره تخصص دندانپزشكي رو مي گذرونه.
عزيز با تاسفي توام با خوشحالي سر تكان داد :
- به به. ماشاالله. اون پدر خدانشناس چه مي دونست كه قراره چه دسته گلهاي موفقي تحويل جامعه بده. الهي فداتون بشم. باز خوبه كه هزاران بار براي باباتون خدابيامرزي داريد. خوب برام بگو. ازدواج هم كرديد؟
خانم دكتر لبخند زد.
- من دو ساله و افسانه يك ساله. شوهر من جراحه و شوهر افسانه مثل خودش استاد دانشگاهه ولي فريده مي گه تا مثل شما فارغ التحصيل نشم ازدواج نمي كنم.
عزيز دوباره به به و ماشاالله ماشاالله گفت و سپس مرا معرفي كرد.
- اين هم دختر خوشگل منه كه بعد از 15 سال حامله شده و گذرمون رو به مطب شما انداخت.
خانم دكتر گويا از حامله نشدن عزيز خبردار بود چونكه دوباره تعجب كرد و در صورت من و عزيز به دنبال شباهت گشت. به جاي عزيز من گفتم :
- دنبال شباهت نگرديد. ايشون اگر مادرم نيستند ولي عزيزم هستند.
عزيز به رويم لبخندي صميمانه زد و در ادامه صحبت من خطاب به دكتر گفت :
- طفلكي ها از روي اجبار قبولم كردند. من همسر دوم پدرشون هستم.
دست عزيز را گرفتم و اخمي عاشقانه نثارش كردم. خانم دكتر بعد از فهميدن قضيه گفت :
- بگيد و نگيد با خوبي اي كه شما داريد مسلما از جان و دل شما رو پذيرفتند.
همراه لبخند، من و خانم دكتر هم با هم دست داديم و در حين روبوسي از آشنايي همديگر اظهار خوشبختي كرديم سپس خانم دكتر با اشتياق تمام ما را براي فردا شب به منزل مادرش دعوت كرد.
- البته خدمت از ماست ولي همينطور كه گفتم مامان وضع مناسبي نداره و خيلي كم از خونه بيرون مياد. در ضمن مي خوام غافلگيرش كنم.
عزيز بدون تعارف ولي با حذف دعوت آقايان به عنوان اولين برخورد دعوت او را پذيرفت.
خانم دكتر نسخه اي را كه با چند قرص و ويتامين پر كرده بود به دستم داد و خصوصي تر از قبل سفارشات لازمه را كرد. صورت من و عزيز را دوباره بوسيد و تا جلو در بدرقه مان كرد.
احسان هم از اينكه خانم دكتر تا بيرون با ما آمد و با او صميمانه احوالپرسي كرد متعجب بود. به محض رسيدن به داخل ماشين با حرارت زياد از اتفاق و برخورد غيرمنتظرانه برايش تعريف كردم. اتفاقي كه او را هم متحير كرده بود. دست آخر به طرف عزيز چرخيدم و در حالي كه انگشتم را تهديد گونه برايش تكان مي دادم گفتم :
- ولي يادتون باشه كه همه داستان رو برام نگفتيد. يه مقداري سانسور داشت.
خنديد و گفت :
- بعضي حرفها گفته نشه بهتره دخترم.
عزيز را كه خيالش كمي از بابت من راحت شده بود جلو خانه شان پياده كرديم و به خانه خودمان رفتيم و در بين راه احسان شرط و شروط لازمه را برايم معين كرد.
- من به نظر دكتر كاري ندارم خانم. حالا از اين بابت كه مشكلي نداري جاي شكرش باقيه ولي فقط اجازه داري به مدرسه بري و برگردي. ماشين هم كاملا در اختيارتِ پله ها رو آهسته مي ري و ميايي. من و سياوش تقسيم كار مي كنيم و مي دونم كه عزيز خوبمون هم تنهامون نمي ذاره.
با رضايت جا به جا شدم و گفتم :
- چي از اين بهتر. چشم قربان.
***