پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:22 AM
فصل شانزدهم - 4
روز جمعه بود و ستايش تا نزديك ظهر و رفتن به خانه عزيز مي خوابيد. ساعت از 9 صبح گذشته بود كه سياوش تلفن زد. دلم با شنيدن صدايش باز شد. هنوز سلام و احوالپرسي را تمام نكرده بودم كه گفت :
- تبريك مي گم مامان. يعني رسمش اينه كه من از زبون عمه بشنوم؟
قلبم ريخت. پرسيدم :
- چي رو عزيزم؟
- قضيه عمو حسام! راسته مامان؟
زبانم بند آمد. همان چيزي كه مي ترسيدم. دوباره گفت :
- ديشب عمه هما زنگ زد. از منِ حقير اجازه مي خواست. مي گفت بهانه اصليِ مامانت تويي، آره مامان؟
بي اختيار اشكم سرازير شد. انگار از نفس هايم فهميد كه گفت :
- گريه مي كني مامان جون؟ قربونت برم. چرا آخه؟ مگه چي شده؟ به خدا نمي دوني از ديشب چقدر برات خوشحالم. چرا فكر كردي كه من اينقدر خودخواهم كه بخوام شما و ستايش رو پايبند خودم كنم.
با گريه گفتم :
- نمي تونم سياوش. حتي فكرش آزارم مي ده پسرم.
- نه مامان. شما جوونيد. خجالت مي كشم اينو بگم ولي مطمئنا به يك مرد و حاميِ خوب مثل عمو نياز داريد. كي از اون بهتر. مي دونيد چقدر براي ستايش خوب مي شه. براي خودتون، براي من. باور كنيد هميشه فكرم پيش شما و تنهايي تونه. اينطور بهتر مي تونم به آينده و بورسيه گرفتن و ادامه تحصيل خارج از كشور فكر كنم. مامان جان من هيچ وقت محبت هاي شما و پدرم رو فراموش نمي كنم. پس منو سد راه خوشبختي تون قرار نده. بذار من و ستايش خوشحال بشيم و خودتون خوشبخت.
- آخه اون برام عمو حسامه پسرم. از پدرت خجالت مي كشم.
- پدرم فوت كرده مامان. ولي شما حق داريد كه زندگي كنيد چهل سال سني نيست. مي دوني قدر خوشگلي مامان؟
چقدر افكار باز پسرم در برابر افكار محدود من فرق مي كرد. حقي كه زماني دوست داشتم به خاطر خودم از پدرم سلب كنم حالا پسرم با روشنفكري به من مي بخشيد.
گريه كردن و حرف زدن با پسرم انگار مرهمي بر زخم دلم بود. نياز به حرف زدن داشتم تا خستگي ام را بگيرم پس زودتر ستايش را بيدار كردم و سعي كردم قبل از مجيد به خانه پدرجون برسم.
خوشبختانه پدرجون براي خريد ميوه رفته بود. ستايش جلو تلويزيون دراز كشيد و مشغول ديدن برنامه شاد صبح جمعه شد. به بهانه كمك به عزيز به آشپزخانه رفتم. وسايل سالاد را برداشتم و روي صندلي نشستم.
عزيز از خواستگاري كه براي نوه برادرش آمده بود حرف مي زد و من يكي در ميان مي شنيدم.
نمي دانم افكار شلوغم چطور پرتم كرد كه با چاقوي تيز پوست دستم را گرفتم. تا چاقو از دستم افتاد عزيز هراسان از جلو اجاق گاز به طرفم دويد.
- واي چي شد؟
و فورا دستش را روي محل زخم فشرد و داد زد :
- ستايش جان يه برگ دستمال كاغذي بيار عزيزم.
ستايش بي توجه به وضعيت ما دستمال را دوان دوان روي ميز گذاشت و براي ديدن ادامه كارتون برگشت. عزيز دستمال را روي زخم گذاشت و دستش را برداشت. با نگاهي به اشك هاي فرو ريخته من پرسيد :
- تو امروز يه چيزيت هست درست مي گم؟
ميان گريه خنديدم و سرم را بالا و پايين دادم.
- خوب بگو. من تا تو رو مي بينم تا آخرش رو مي خونم. قضيه چيه؟
گريه ام شدت گرفت. صورتم را با دو دست پوشاندم و گفتم :
- عزيز به دادم برس. حسام ازم خواستگاري كرده!
چند دقيقه اي شوكه شد و حرفي نزد. دستهايم را از جلو صورتم كنار زد. چشم هايش از حدقه در آمده بود.
- جدي مي گي؟
- آره.
و هق هقم بيشتر شد!
- اين كه فوق العاده ست عزيزم.
مطمئن بودم جوابش همين است.
- پس براي چي گريه مي كني. از اين بهتر نمي شه. حسام خيلي آقاست.
- نمي تونم عزيز. با احسان چي كار كنم. از اون گذشته 20 ساله كه حسام براي من برادر احسانه حالا چطور مي تونم طور ديگه اي به او نگاه كنم.
با خيال راحت به صندلي تكيه داد و با شادماني خنديد.
- منو بگو فكر كردم چي شده و علتش چيه.
لحنش جدي شد و ادامه داد :
- حق داري. سخته. به قول خودت تا حالا برادر شوهرت بوده ولي وقتي عاقلانه درباره اش فكر كني مي بيني موقعيت خوبه. هر دوتايي تون براي هم شناخته شده ايد. آقا حسام مرد بسازيه. خدايي چقدر در برابر رفتارهاي مرحوم سوسن مي ساخت. اگر مرد بدي بود فكر مي كني طاقت مي آورد . نه به خدا. قبول كن.
- همه اين ها رو قبول دارم ولي هرچي بيشتر به تنها بودن با او فكر مي كنم بيشتر چندشم مي شه و مي ترسم. از احسان، همين طور از خود حسام خجالت مي كشم. شايد اگه غريبه بود راحت تر كنار مي اومدم.
عزيز با بي حوصلگي دست تكان داد و گفت :
- بهانه نيار. تا حالا كي جرات داشت اسم غريبه رو بياره. مطمئن باش كه با غريبه اصلا نمي سازي. خانم سلوكي همكارت يادت رفته. احسان خدا بيامرز رو هم بهانه نكن. حتما روح اون هم شاد مي شه. كي بهتر از برادرش كه پدر دختر عزيزش بشه. آقا حسام جونشه و ستايش. هر دست محبتي كه به سر ستايش بكشه احسان آسوده تر مي شه. بلند شو. بلند شو صورتت رو بشور. خبر به اين خوبي رو با گريه مي گن؟ دلم ريخت.
و خودش حركتم داد تا صورتم را بشورم. وقتي دوباره نشستم پرسيد :
- چطور يه دفعه اي؟
با ناراحتي جواب دادم :
- همش تقصير شماست ديگه!
و قصيه برخوردمان را در شب تولد ستايش تا ديشب و تلفن امروز سياوش تعريف كردم. ولي از موضوع بيست سال پيش حرفي نزدم. اين راز بايد تا ابد بين من و حسام مي ماند.
هر مقدار از صحبت هايم، برابر بود با ذوق كردن عزيز و گاهي جيغ مي كشيد و باعث خنده ام مي شد. پدرجون با نايلون هاي بزرگ ميوه وارد آشپزخانه شد.
- چي شده باز مادر و دختر خلوت كردين. بگين ما هم بشنويم.
من و عزيز براي گرفتن ميوه ها به طرفش رفتيم. صورت پدرجون را بوسيدم. عزيز گفت :
- خبرهاي خيلي خيلي خوب.
با شرمزدگي و هراسان نگاهش كردم.
- عزيز!
خنديد.
- باشه بعدا برات مي گم.
جمع شاد خانوادگي مان تا شب، دلهره چند روز گذشته را از من دور كرده بود. شال آبي رنگي را كه براي فرگل خريده بودم به سرش انداختم. تازگي ها برايم عزيزتر شده بود و بي بهانه برايش كادو مي خريدم. ولي از نظر خودم بهتر بود كه چيزي به رويش نياورم و فكرش را در گير نكنم.
آخر شب كه به خانه رسيدم هما زنگ زد و كمي سر به سرم گذاشت. از تلفنش به سياوش گفت. ولي تا من مي خواستم حرفي بزنم ميان حرفم مي پريد و فرصت مخالفت نمي داد.
چند شب بعد را در اتاقم و رو به روي عكس احسان مي خوابيدم. آنقدر برايش حرف مي زدم و گريه مي كردم تا خوابم مي برد هر شب هم خندان به خوابم مي آمد. هراسان كه چشم باز مي كردم. اذان صبح بود.
***
چند روز ديگر هم گذشت. ظاهراً خبرها خوابيده بود. عزيز هر روز تلفن مي زد و از اخبار مي پرسيد. اينطور كه مي گفت پدرجون هم از اين قضيه خيلي خوشحال و راضي به نظر مي رسيد.
آن روز صبح زود كه خواستم ماشينم را روشن كنم هرچه استارت زدم بي فايده بود. هواي اول صبح سرد و يخبندان بود. ستايش داخل ماشين مي لرزيد. يكي دو نفر از آقايان همسايه كه مثل من قصد رفتن به محل كارشان را داشتند كاپوت ماشين را بالا زدند اما با كمي دستكاري كاري از پيش نبردند. چند نفري كمك كردند و با هل ماشين را راه انداختند و توصيه كردند حتماً آن را به مكانيكي ببرم.
ستايش را جلو كودكستان پياده كردم و ماشين را به مكانيكي بردم و سفارشات لازم را كردم و گفتم غروب براي بردنش مي آيم. صاحب مكانيكي دوست مشترك احسان و حسام و از همسايه هاي قديمي شان بود. قبل از اين وقايع هر وقت ماشين را به آنجا مي بردم به حسام تلفن مي زدم و او بعد از رفع مشكل برايم مي آورد.
اينبار صلاح نديدم كه زنگ بزنم. بهتر بود كه خودم مي رفتم و مي گرفتم.
ظهر بعد از تعطيل شدن مدرسه بيرون آمدم. مدرسه ما در يك خيابان فرعي بود و براي رسيدن به خيابان اصلي بايد همان خيابان و يك كوچه خلوت را مي گذراندي.
وارد كوچه كه شدم صداي موتور شنيدم. كيفم را به دست ديگرم دادم. موتوري از جلوم گذشت و رفت. دو تا جوان روي موتور بودند. قدم هايم را تندتر كردم تا به خيابان برسم كه فهميدم موتوري دور زد. دل توي دلم نبود. نگاهي هراسان به اطرافم كردم متاسفانه هيچكس نبود. موتوري به كنارم رسيد و نفر پشت سر چنگ زد روي كيفم، جيغ كشيدم. زانوهايم تا خورد و من محكم تر به كيفم چسبيدم.
موتوري دستش را قلاب كيفم كرد. من مي كشيدم و او مي كشيد. صداي ماشيني كه ايستاد دلم را قرص كرد و كيفي را كه مي رفت از دست بدهم محكم تر گرفتم.
در يك لحظه بيست سال پيش تكرار شد. حسام بود كه بين من و آن ها حائل شد. وحشتزده و البته حيران به آن ها نگاه مي كردم و درست همان صحنه و گفته اي كه به من گفت :
- شما بريد طرف ماشين.
هيكل هاي نحيف پسرها را مثل پر بلند مي كرد. راكب موتور بدون توجه به دوستش كه محكم كتك مي خورد سوار شد و فرار را بر قرار ترجيح داد. با زانواني لرزان به سمت ماشين حسام رفتم. توان تعارف كردن را نداشتم. دومين پسر از زير دست هاي قوي حسام در آمد و گريخت. تازه به ماشين رسيده بودم كه حسام هم نفس زنان رسيد. در جلو را برايم باز كرد. كيفم را گرفت تا بنشينم سپس آنرا روي زانوانم گذاشت و در را بست.
چند دقيقه اي كنار ماشين و پشت به من ايستاد تا حال من رو به راه شود. وقتي كه نشست نگاهم كرد. هنوز از اتفاق افتاده شوكه بودم و بي حالي ام نشانگر ضعف و پايين افتادن فشار خونم بود. لبخندي مهربان به رويم پاشيد و گفت :
- چرخ فلك برگشته به عقب ولي اينبار نبايد ساكت بمونم.
لبخندي شرمگين زدم و نگاهم را از نگاهش گرفتم. ماشين روشن را به راه انداخت و پس از چند دقيقه پرسيد :
- نگفته بوديد كه ماشين خراب شده. بهروز به من تلفن زد و درباره يك قطعه كه بايد عوض بشه از من كسب تكليف كرد. من هم گفتم اگر لازمه عوضش كنه.
زير لبي گفتم :
- ممنون كار خوبي كرديد.
- چرا خبرم نكرديد.
- مسئله مهمي نداشت. نخواستم باعث زحمتتون بشم.
- شما رحمتيد خانم. ولي خدا كنه علتش فقط همين بوده باشه.
در نگاهش برق شيطنت پسري جوان را مي ديدم كه احساسات خفته ام را بيدار مي كرد. آيا واقعاً سن ما از علاقه گذشته بود. اگر گذشته بود پس چرا اينطور مي شدم و متعاقب عذاب وجدان مي گرفتم.
بي خيال و آهسته مي راند. براي اينكه بفهمد ديرم شده و براي گريز از او با وجود ساعت ماشين به ساعتم نگاه كردم متوجهم شد و باز لبخند زد.
- باز هم مي خواهيد از من فرار كنيد؟
جوابم فقط سر پايين انداختن يا به سمت ديگري گرداندن بود. پرسيد :
- نپرسيديد اينجا چي كار مي كردم؟
به زحمت لبخند زدم.
- يادم رفت. مهم اينه كه مثل سوپر من به موقع رسيديد.
- ممنون، تشبيه خوبي بود ولي راستش دنبال يك مشاور خوب و مجرب مي گشتم آدرس مدرسه شما رو دادند البته قبلاً هم از مشاوره با شما استفاده برده بودم و خيلي هم مؤثر بود. اومدم جلو مدرسه كه همكاراتون اشاره به اين سمت كردند. اما فكر نمي كردم قراره فيلم بيست سال قبل برگرده به عقب و خاطرات رو زنده كنه.
و وقتي از طرف من فقط سكوت ديد دوباره ادامه داد :
- مي دونم كه خانم مشاور نمي گه حرف بزن پس خودم مي گم. لااقل گوش بديد و يك راهي پيش پام بگذاريد.
نفسي عميق كشيد.