پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:14 AM
فصل سيزدهم - 1
هفته دوم عيد همان سال همراه خانواده خودم به سفر شمال رفتيم. عزيز كليد ويلاي چالوس برادرش را گرفته بود تا در آنجا مستقر شويم و اينطور كه با برادرش هماهنگ كرده بود آن ها هم روز قبل از سيزده به در به ما مي پيوستند.
تا رسيدن به آنجا طبق معمول مسافرت هاي قبل، ثابت اتوموبيل پدرجون بچه ها بودند! به خاطر اينكه پدرجون و عزيز هر طور كه آنها مي خواستند رفتار مي كردند. اگر بريز و به پاش مي كردند كسي چيزي نمي گفت. به سر و كول هم مي زدندو عوض دعوا قربان و صدقه مي شنيدند و از همه مهمتر آهنگهاي شاد و عجيب و غريبي را كه معمولا هم فربد مي آورد با صداي بلند مي گذاشتند و همراه آن همخواني مي كردند و دست مي زدند. پدرجون و عزيز هم به قول خودشان بهترين و ساده ترين كار را انجام مي دادند به جاي مخالفت هر كدام جفت گوششان را دستمال كاغذي مي چپاندند تا بچه ها راحت باشند!
از اين بهتر براي بچه ها ممكن نبود. لذتي از مسافرت مي بردند كه نگو و نپرس و به هيچ وجه مايل نبودند كه به ماشينهاي خودشان بروند.
نمي فهميدم چرا در حين آن همه لذت و خوشي خستگي چه كاره بود. وقتي رسيديم بدنم كوفته بود. با اين حال به روي خودم نياوردم. بچه ها به محض رسيدن به كنار ساحل رفتند و ما مشغول تخليه ماشينها شديم.
چند مرتبه كه رفتم و آمدم احساس درد كمر هم بر آن خستگي و كوفتگي اضافه شد. با خودم كه حساب كردم متعجب شدم و به نظرم از هيچ لحاظ مشكلي نداشتم. شايد خستگي باعث اين كمردرد بود.
مجيد و احسان هم براي خريد اولين وسايل شكمي به بازار رفتند. پدرجون در ساحل به بچه ها ملحق شد و من و تكتم هم براي رو به راه كردن آشپزخانه به كمك عزيز رفتيم.
كمي كه گذشت دردم بيشتر شد ولي براي اينكه آنها را نگران نكنم رو به عزيز گفتم :
- چشمام از فرط خستگي باز نمي شه. عوضش قول مي دم مسئوليت بعد از سفره رو من به عهده بگيرم.
با تشويق عزيز براي استراحت به اتاقي كه براي خودمان در نظر گرفته بودم رفتم و روي تخت دراز كشيدم. خوشبختانه عزيز در اين طور مواقع خستگي ناپذير جور همه را مي كشيد چشمهايم گرم شده بود كه با حرارت حضور كسي در كنارم بيدار شدم.
سياوش بود كه با چشمان سياه و درشت و نگرانش نگاهم مي كرد. به محض اينكه چشم باز كردم دستم را گرفت و پرسيد :
- حالت خوب نيست مامان؟
به خودم حركتي دادم انگار همان چند دقيقه كار خودش را كرده بود. نيم خيز شدم و جواب دادم :
- مگه قراره حالم بد باشه عزيزم؟ خيلي هم خوبم. هميشه همينطورم تا پامون به شمال مي رسه هواي شرجي اينجا منو كسل مي كنه.
پشت دستم را با محبت بوسيد. دستي به موهاي لخت و سياهش كشيدم.
- تو چرا اينجايي. اين چند روزه بايد حسابي از فرصت استفاده كني و بازي كني. تا تعطيلات تموم بشه جنگ با دفتر و كتاب شروع مي شه. بلند شو به خودت برس.
در همين موقع فرگل به دنبالش جلو در ايستاد.
- بيا ديگه سياوش، مي خواييم با پدربزرگ منچ بازي كنيم.
با رفتن سياوش من هم بلند شدم. احساس مي كردم كه بهترم. از اتاق كه درآمدم احسان و مجيد هم رسيدند و خوشبختانه مسئوليت شستن و پختن ماهي را آنها مثل هميشه به عهده گرفتند چونكه پدرجون عقيده داشت در مسافرت بايد خانمها كمتر كار كنند. در عين حال هميشه تقسيم كار داشتيم. آن روز با همه خوشيهايش گذشت. براي شام به يك رستوران كنار ساحل رفتيم و بچه ها جلوي چشممان روي ماسه ها با صدفها اشكال مختلف درست مي كردند.
صبح فردا تا كه بيدار شدم و به دستشويي رفتم سرم گيج رفت. طوري كه اگر دستم را به سرعت به دستگيره در نمي گرفتم همانجا ولو مي شدم. اين ديگر چه حال بي سابقه اي بود!
كمي آب به صورتم زدم و صبر كردم تا حالم جا بيايد. شايد فشارم جا به جا شده بود و نيازي نبود كه ديگران را آن هم در مسافرت نگران كنم. ليوان چايي ام را شكر ريختم تا اگر مسئله فشار خون بود مثمر ثمر باشد. همه دور ميز صبحانه جمع بوديم و به خوش زباني هاي فرگل گوش مي داديم. فربد هم هر از گاهي توي ذوق او مي زد و همه ما را مي خنداند. دومين لقمه را كه در دهانم گذاشتم حالت تهوع شديد معده ام را زير و رو كرد. در يك لحظه احساس كردم تمام محتويات شكمم بالا مي آيد. دستم را جلوي دهانم گذاشتم و به سرعت به طرف دستشويي دويدم. هر چه را شب گذشته خورده بودم بالا آوردم.
در همان حال صداي نگران عزيز و احسان و سياوش از پشت در دستشويي امانم را بريده بود. خوب كه سبك شدم. صورتم را شستم و با وجود ضعف شديد صاف ايستادم و بيرون آمدم.
نگاههاي نگران پشت در و دور ميز به من ثابت بود به زحمت لبخند زدم و گفتم :
- هيچيم نيست. خوب خوبم، ببينيد.
احسان پرسيد :
- چرا يه دفعه اينطوري شدي؟
شانه بالا انداختم. عزيز به جاي من جواب داد :
- بهتون مي گم شام نريد بيرون خودمون هرچي مي خواهيم همينجا درست مي كنيم به خرجتون نمي ره كه نمي ره. معلوم نيست كه چي به خورد مردم مي دن بي انصافا.
مجيد از پشت ميز گفت :
- خانم نازك نارنجي عزيز، وگرنه هممون ديشب از غذايي كه ايشون خورد بخوريم!
احسان براي كمك زير بازويم را گرفت و عزيز جواب داد :
- بعضي معده ها ضعيفه مادر. بچه م چه رنگي كرده!
چند جور گياه دارويي مختلفي كه عزيز براي روز مبادا و مسوميت با خود آورده بود خوردم و به توصيه عزيز بدون خوردن صبحانه تا ظهر سر كردم و فقط اجازه داد يك ليوان چاي نبات و يك ليوان آب هويج بخورم. ظهر هم غذاي مرا كم چرب كشيد و آن روز هم گذشت.
ولي صبح روز بعد كه با همان حالت تهوع وحشتناك دوباره از سر ميز صبحانه به طرف دستشويي دويدم در يك لحظه متوجه نگاههاي مشكوك عزيز و تكتم به هم شدم.
مجيد با اعتراضي آميخته به شوخي داد زد :
- بفرما، ديروز و ديشب كه ناپرهيزي به معده ضعيف خانم نرسيده.
از دستشويي كه بيرون آمدم سياوش و احسان نگران تر از قبل مرا براي استراحت به اتاق برگرداندند. از حالت ضعف خودم فهميدم كه چطور رنگم پريده است!
تكتم و عزيز هم پشت سر به اتاق آمدند. عزيز سياوش را براي خوردن بقيه صبحانه اش به بيرون فرستاد و از احسان خواست كه برايم يك ليوان چاي نبات بياورد. بعد از رفتن او از مدت ماهيانه ام پرسيد. جوابش را دادم و با نگراني پرسيدم :
- چرا اينو پرسيدي عزيز؟ من چيزيم شده؟
در حالي كه مي خواست بي خيال نشان بدهد اما نتوانست خنديد و گفت :
- تو چند سالته عزيزم؟
- 34 سال. اينو ديگه چرا مي پرسي؟
- هيچي بابا. مي گم شايد اينها علائم يائسگي زودرس باشه. مخصوصا كه مي گي چند هفته اي هم از مدتت گذشته.
تكتم در ادامه صحبت او افزود.
- شايد هم از كم خوني باشه عزيز. مسلما علتش مسوميت نيست.
عزيز بالشت زير سرم را مرتب كرد و گفت :
- آره. ولي تا نرسيم تهران و آزمايش ازت نگيرن خيال من راحت نمي شه. تكتم جون راست مي گه اگه علتش كم خوني باشه حتما سرگيجه هم داري. پس بهتره اين دو روز از جات تكون نخوري و استراحت كني.
با وسواس زياد يا خودش و يا احسان در اطرافم مي چرخيدند. بعد از كمي استراحت براي اينكه در كنارشان باشم به هال آمدم ولي اجازه هيچ كاري نداشتم!
ظهر كه مجيد ماهي ها را سرخ مي كرد. به عزيز كه رو به رويم نشسته بود گفتم :
- عزيز ماهي كه گرفتن تازه ست؟
- آره عزيز گوشتش سفت و خوبه. ديروز كه آوردن هنوز دهن مي زد حيووني!
- پس چرا اينقدر بوي بد مي ده؟
يك نگاه سريع و پرمعني ديگر بين تكتم و عزيز رد و بدل شد! مجيد از آشپزخانه جواب داد :
- اين به خاطر اينه كه سيري، وگرنه ماهيش حرف نداره.
خودم هم تعجب كردم چونكه قبل از اين ماهي را مخصوصا بوي سرخ كردنش را خيلي دوست داشتم روز بعد هم همان اتفاق سر ميز صبحانه تكرار شد و بيش از پيش باعث نگراني خودم و اطرافيانم شد!
عجيب كه هر وقت به شمال مي امديم اشتهاي من خيلي زياد مي شد اما اينبار ميل به خودن هيچ چيز را نداشتم!
خانواده برادر عزيز از شب پيش آمده بودند و با اين همه بعد از ناهار ظهر سيزده عزيز خواست كه زودتر برگرديم و عجيب تر اينكه هيچ كس مثل من و احسان نه غافلگير شد نه چيزي پرسيد. برادر عزيز با نارضايتي از پدرجون پرسيد :
- چه عجله اي فردا صبح زود راه مي افتيم. هنوز خوب همديگه رو نديدم.
و پدرجون جواب داد :
- ممنون. ما چند روزه كه اينجاييم. بچه ها فردا كلاس دارن. بهتر اينه كه زودتر برسن و استراحت كنن.
عزيز به حمايت از پدرجون جلو آمد و هر طور بود عذرمان را موجه كرد. هر وقت ماشين پدرجون جلو مي رفت من و مجيد به احترام پشت سرش حركت مي كرديم و جلو نمي زديم اينبار پدرجون آنقدر آهسته مي راند كه با دو ساعت تاخير رسيديم و حوصله همه سر رفت!
ماشين پدرجون براي پياده كردن سياوش اول جلوي خانه ما ايستاد و يك تعجب ديگر روي تعجبات چند روز پيش! عزيز هم از ماشين پياده شد و مشغول خداحافظي با پدرجون شد. احسان متحير تر از من نگاه كرد! سابقه نداشت عزيز پدرجون را تنها بگذارد. جلو رفتم و پرسيدم :
- خدا بد نده پدرجون. دعواتون شده؟
پدر خنديد.
- عزيزتو كه مي شناسي هر مسئله كوچيكي رو بزرگ مي كنه. اينبار برقش منو گرفته و امشبه رو بايد تنهايي سر كنم.
عزيز وسايل مورد نيازش را برداشت. براي حمايت از پدرجون به عزيز گفتم :
- ولي من كه چيزيم نيست عزيزجون.
عزيز سمج و آماده پرسيد :
- يعني چي؟ يعني مهمون ناخونده نمي خواييد؟
- من غلط بكنم قربونتون برم. قدمتون روي چشم.
احسان به تشويق او براي بالا آمدن كيفش را گرفت و تعارف كرد، عزيز ادامه داد :
- من كه مي دونم تو چقدر سهل انگاري. تا خودم نبرمت آزمايشگاه دلم راحت نمي شه. اگه به تو باشه كه امروز و فردا مي كني.
فرصت بحث بيشتر نداد. يك بار ديگر به پدر سفارش كرد كه فردا اول وقت ماشينش را بياورد و ما را ببرد اين وضع و نگراني عزيز به شدت نگرانم كرد. وقتي براي خواب با احسان تنها شديم از او پرسيدم :
- احسان نكنه من طوريم شده.
احسان از شدت خستگي توان باز نگه داشتن چشمهايش را نداشت دستش را كه زير سرم بود به دورم فشرد و تنگ در آغوشم گرفت.
- هيچي نيست. حق با عزيزه. اينطوري خيال آدم راحتتره.
حرفش تمام نشده خوابش برد ولي من با وجود آن همه خستگي از شدت نگراني تا ساعتها خوابم نبرد. صبح باز هم بالا آوردم. اين ديگر چه وضعي بود عزيز دستپاچه و عصبي به پدرجون تلفن زد و علت نيم ساعت تاخيرش را پرسيد. خوشبختانه سياوش و احسان قبل از بيدار شدن ما رفته بودند نيم ساعت بعد پدرجون دستپاچه تر از عزيز به دنبالمان آمد و ما را كه آماده بوديم به آزمايشگاهي كه در نظر عزيز بود رساند.
طفلكي پدرجون با آن همه كاري كه مي دانستم مختص بعد از تعطيلات است بدون اعتراض همانجا ايستاد تا كار ما تمام شود و سپس ما را برگرداند. از برگشتن عزيز داخل ماشين تمام سفارشات لازم را كرد.
- دست به هيچي نمي زني، از راه رسيدي مي ري مي خوابي. امروز روز بعد از تعطيلات نوروزه مدرسه ها تقريبا نيمه تعطيله لازم نيست ظهر بري. ناهار هم مي پزم مي دم پدرت بياره، تا عصر كه برم جواب آزمايشت رو بگيرم.
معترضانه گفتم :
- چرا شما؟ به اندازه كافي زحمتتون داديم ديگه. بعد از ظهر به احسان مي گم سر راه جواب رو بگيره بياره.
- نه خودم مي خوام برم به خواهرم سر بزنم. شنيدم كه آرتروز گردنش خيلي اذيتش كرده و نتونسته ديروز حتي بره سيزده به در. مي دوني كه خونه ش نزديكه همون آزمايشگاهه.
عزيز هميشه فرز و چابك بود. فرصت اعتراض نداد. از پدرجون خواست كه باز هم منتظر بماند. حتي داخل آپارتمان با من آمد. كمك كرد لباسهايم را درآوردم و روي تختم دراز كشيدم. باز هم توصيه هاي تمام نشدني و صورتم را بوسيد و تا بعد از ظهر خداحافظي كرد.
به علت كم خوابي شب گذشته و وضعي كه از تهوع صبح داشتم بدون فكر اضافه به زودي خوابم برد. ظهر با شنيدن صداي زنگ بيدار شدم و بعد صداي سياوش كه از آيفون جواب داد. با رخوت چشم باز كردم. دو ساعت از ظهر گذشته بود كه بيرون آمدم سياوش هم با قابلمه غذايي كه پدرجون آورده بود از پايين آمد. جواب سلامش را دادم و صورتش را بوسيدم.
پسركم قد كشيده بود و حالا با من برابري مي كرد. ظهر با اين فكر كه من در مدرسه هستم با كليدش در را باز كرده بود وقتي فهميده كه خوابم بدون سر و صدا همه جا را تميز و مرتب كرده بود.
در قابلمه اي كه سياوش روي ميز گذاشت باز كردم و از بوي غذاي هميشه عالي عزيز دوباره حالت تهوع گرفتم!
ديگر كلافه شدم. گرسنه بودم. صبح به غير از يك ليوان شير و عسل كه به اصرار عزيز خورده بودم چيز ديگري به معده ام نرسيده بود با اين حال فقط توانستم اندكي از تاس كباب عزيز را آن هم با آب ليمو بخورم بعد از نهار اينبار سياوش بود كه اجازه دست زدن به چيزي را نداد و كمكم كرد تا دوباره به تختم برگردم ديگر خوابم نمي برد و تا غروب كه احسان بيايد هزار فكر بد و ناجور از ذهنم گذشت. بي فايده به دنبال علت آن همه نگراني عزيز مي گشتم ولي چيزي نمي يافتم. آخر من كه سابقه هيچگونه بيماري نداشتم.
عصر قبل از آمدن احسان به اجبار بلند شدم. فكر كردم اگر از راه برسد و مرا كسل و خسته ببيند خستگي كار به تنش مي ماند و نگرانم مي شود. دوش گرفتم و لباسي را كه مي دانستم دوست دارد پوشيدم. سياوش برايم چايي دم كرده بود. دستم را گرفت و از آشپزخانه بيرونم كرد. مرا روي مبل جلو تلويزيون نشاند و براي هر دويمان چاي آورد. در همان موقع احسان هم رسيد. با ديدن حال رو به راه من انگار كه آسوده شد. از ظهر دو بار تلفن زده بود كه هر بار سياوش جوابگو بود.
جلو سياوش كه حالا به اين وضع عادت كرده بود در آغوشم كشيد و نوك بيني ام را بوسيد. از حالم، از آزمايشگاه رفتن و نتيجه سر كار نرفتنم پرسيد و يكي يكي جواب شنيد.
عادت داشت كه هميشه به محض آمدن به حمام برود و تازه از حمام در آمده بود. هنوز ننشسته بود كه صداي زنگ، او را به سمت آيفون كشاند. عزيز بود.
سيني چايي را كه در دست داشتم روي ميز گذاشتم تا به استقبال عزيز بروم. قبل از من سياوش در ورودي را باز كرد. از چهره برافروخته عزيز ترسيدم! انگار كه خيلي با عجله آمده بود. وارد شد و به ديوار تكيه داد. نفس نفس مي زد. جواب سلام مار ا با حركت سر داد. برگه آزمايشي را كه در دست داشت بالا گرفت و ميان نفس تنگي شمرده شمرده گفت :
- حدسم درست بود قربونت برم. تو حامله اي!
***