پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:15 AM
فصل سيزدهم - 3
صبح روز بعد وقتي بيدار شدم و به آشپزخانه رفتم متوجه شدم كه احسان و سياوش قبل از رفتن حتي صبحانه ام را هم آماده كرده بودند و در يادداشتي كه روي ميز بود نوشته بودند كه تنها كاري كه مي كنم خاموش كردن زير كتري باشه. با كمال ميل!
در حين خوردن صبحانه باز هم حالم بد شد و اينبار برايم بسيار خوشايند بود.
با احتياط به مدرسه رفتم. همه همكارانم تبريك مي گفتند. از خوشحالي سر از پا نمي شناختم و اينطور كه فهميدم قبل از آمدنم احسان به خانم مدير زنگ زده و سفارشات لازم را برايم كرده بود. همكارها به شوخي با حالتي تاسف بار سر تكان دادند و اظهار كردند.
- خدا بده شانس.
همين شانسي را هم كه بعد از 15 سال به دست آورده بودم به من نمي ديدند. به محض رسيدن به خانه اسفند دود كردم.
عزيز تلفن زد. از حالم پرسيد و خواست نهار نپزم چونكه تا نيم ساعت ديگر توسط پدرجون برايم مي فرستاد باز هم چي از اين بهتر. به آسودگي روي مبل لميدم و خستگي گرفتم. چيزي نگذشته بود كه سياوش آهسته و با احتياط كليد به در انداخت و آن را باز كرد. تا قدم به داخل گذاشت چشمش به من افتاد.
- بيداري مامان؟ سلام.
- سلام عزيزم. آره كه بيدارم چه وقت خوابه؟ مگه قراره از اين به بعد وقت و بي وقت بخوابم.
كاري كه هميشه انجام مي داد. لباسهايش را عوض مي كرد، دست و صورتش را مي شست و براي بوسيدنم جلو مي آمد.
آغوشم را برايش باز كردم و اشاره كردم كنارم بنشيند. يك دستم را از زير گردنش رد كردم و روي سرش را بوسيدم.
- دو روزه اين وروجك نذاشته سير تماشات كنم. دلم برات پر مي كشيد.
انگار قوت قلب گرفت و خودش را بيشتر نزديكم كرد ولي جوابم را نداد بهترين فرصت بود تا نگراني را از ذهنش پاك كنم.
- فكر مي كنم تا نيومدن وروجك بايد يه آپارتمان بزرگتر سه خوابه بگيريم تا تو راحت تر باشي. اينطور نيست؟
احساس كردم گريه مي كند. از معصوميتش بغضم گرفت. چند لحظه گذشت تا صورت خيسش را بالا گرفت و چند بار گونه ام را بوسيد. صورتش را ميان دو دست گرفتم و به چشمان قشنگش زُل زدم.
- مطمئن باش كه تو هميشه در قلب ما جا داري. حتي بيشتر از اين وروجك.
صداي زنگ صحبتمان را تمام كرد. با دستم اشك هايش را پاك كردم و گفتم :
- بلند شو برو پايين عزيز دلم. پدربزرگ برامون نهار آورده. درست نيست خودش از پله ها بالا بياد.
***
تكتم هم براي آمدن به خانه عفت خانم و آشنايي با آن خانواده موفق تمايل داشت عصر روز بعد همراه عزيز به دنبالم آمدند.
طفلكي عزيز، با آن هيكل چاق نفس نفس زنان تا بالاي پله ها براي همراهيم تا پايين آمد. هر كار او بيش از پيش شرمنده ام مي كرد.
به آدرسي كه از خانم دكتر گرفته بوديم رفتيم يك مجتمع شيك و بزرگ را در يك منطقه خوب يافتيم. تكتم ما را جلو در ورودي پياده كرد و ماشين را براي پارك به پاركينگ برد.
روي نيمكت محوطه مجتمع به انتظار تكتم نشستيم. با فكري كه در سرم بود از عزيز پرسيدم :
- عزيز جون، شما يك روز از عفت خانم خواسته بوديد كه ديگه به ديدنتون نياد پس چطوره كه حالا اينقدر به ديدنش مايليد؟
عزيز چادرش را مرتب كرد و گفت :
- اون صحبت مربوط به زماني مي شد كه حسرت بچه هاي او را مي كشيدم ولي حالا با وجود همراهيِ دختر و عروس خوشگل و خانمم چه مانعي براي ديدار مجدد وجود داره؟
حرف حسابي با دلي به وسعت دريا!
تكتم به ما ملحق شد و براي رسيدن به طبقه چهارم سوار آسانسور شديم. خيلي زود واحد شماره 14/ 1 را پيدا كرديم. زير چشمي به عزيز نگاه كردم. هيچ نشاني از استرس در او نديدم ولي خوشحالي اش كاملا آشكار بود. خوش به حالش كه مي توانست اينقدر مهربان و يكرنگ باشد.
وقتي تكتم زنگ را فشرد عزيز دسته گلي را كه خريده بود به من داد. پس از چند لحظه خود خانم دكتر با ظاهري آراسته و شيك همراه لبخندي متين در را گشود. سلامي خوشرو داد و مثل روز گذشته عزيز را در آغوش گرفت بعد از آن با ما احوالپرسي كرد و من تكتم را به او معرفي كردم.
با دعوت او وارد آپارتماني بسيار شيك، كوچولو و خيلي دلباز و روشن شديم. خانم ديگري پشت سر خانم دكتر بود كه در اولين نگاه مي شد حدس زد كه خواهر هستند.
او هم مثل خواهرش بسيار شيك و آراسته بود. با معرفيِ او به عزيز، در آغوش باز عزيز فرو رفت و عزيز در حالي كه او را به خود مي فشرد گفت :
- اين ديگه حتما افسانه جونه. به به خانمي شده. راستي راستي كه استادي برازندشه ماشاالله.
افسانه خواست دست عزيز را ببوسد كه او مانعش شد. صدايي از داخل اتاق پرسيد :
- فرزانه جان مادر مهمونات اومدن.
خانم دكتر با رضايت چشمكي به ما زد.
- آره مامان جون. بياييد ببينيد كي اومده.
يك صندلي چرخدار از اتاق كناري بيرون آمد نگاه ما چهار نفر به عزيز و او بود. عفت خانم در اولين نگاه عزيز را شناخت و در جا خشكش زد!
لحظه جالب و تكان دهنده اي بود!
من شخصا تنم از هيجان مور مور شد. عزيز لبخند به لب و اشك شوق به چشم به سمت او رفت.
او هم تكاني به خود داد و فريادي پر شعف كشيد.
- باورم نمي شه. بي بي جان شماييد.
طي چشم به هم زدني آن ها در آغوش هم هاي هاي گريه مي كردند. خانم دكتر اشك هايش را پاك كرد و خندان خواهرش را به من و تكتم معرفي كرد.
چند دقيقه بعد همه دور هم به روي مبل هاي پذيرايي نشسته بوديم و عزيز صندليِ كنار عفت خانم را اشغال كرده و دست او را در دست داشت. با لحني مهربان به نشانه همدردي اشاره به صندلي چرخدار از او پرسيد :
- چي كار كردي با خودت خواهر؟
عفت خانم سري با رضايت تكان داد و گفت :
- به ديدن اين روزها و موفقيت دسته گلهام مي ارزه. البته من هيچ وقت لطف خدا و كمك هاي پنهانيِ شما رو فراموش نمي كنم.
عزيز با دلخوري لب به دندان گرفت و مسير صحبت را عوض كرد.
- دختر كوچيكت كجاست؟
در همين موقع صداي چرخيدن كليد به در آمد و متعاقبش در گشوده شد به محض ديدن ما لبخندي زد و با سلامي بلند به طرفمان آمد. عزيز مشتاقانه خواست حركت كند كه او با فشاري به شانه اش نگذاشت. با لذتي وافر نه يك بار بلكه چند بار عزيز را بوسيد و گفت :
- فداتون بشم فرشته خانم؛ ذكر خير شما روزي نيست كه از دهن مامانم در نياد.
عزيز هم او را بوسيد و عفت خانم خوشحال معرفي كرد.
- حلال زاده بود. گرچه كه دايي نداره. كنيزتون فريده.
عزيز دست او را محكم فشرد و جواب داد :
- بگيد خانم ما، تاج سر ما، ماشاالله.
و سپس من و تكتم را هم كه به احترام فريده ايستاده بوديم معرفي كرد.
به زودي جمعمان گرم و صميمي شد. انگار كه چندين سال با هم دوست و آشنا بوده ايم. دخترهاي عفت خانم با آن همه تحصيلات و مقامات خيلي خونگرم و مهربان و خاكي با ما رو به رو شدند.
به قدري سرگرم گفتگو و بگو و بخند بوديم كه نفهميديم كي موقع شام شده.
بعد از شام و به خاطر دير وقت بودن مجيد با آژانس به دنبالمان آمد.
بعد از كلي برنامه ريختن و تنظيم وقت كردن دخترها كه بتوانند هر سه حاضر باشند تا جواب بازديد ما را البته با حضور همسرانشان بدهند، به يك ماه بعد موكول شد و در عين حال براي آشنا شدن با مجيد هر سه تا پايين محوطه مجتمع آمدند.
همانجا بود كه شوهر فرزانه و شوهر افسانه هم رسيدند و همه با هم آشنا شديم.
به اين ترتيب من دوران حاملگيِ بسيار شيرينم را شروع كردم. از همه طرف مورد توجه بودم. از طرف پدر و عزيز به گونه اي. از طرف احسان و سياوش به گونه اي شديدتر و از طرف دكتر خصوصي ام چند برابر!
***
يك هفته بعد از رفتن ما به خانه عفت خانم روز مادر بود.
غروب كه احسان آمد هديه مرا همراه دسته گل قشنگي تقديمم كرد. سياوش هم مثل سالهاي گذشته به نسبت خودش با پس انداز كردن پول توجيبي هايش برايم كيف قشنگي خريده بود.
براي شام نگفته مي دانستيم كه عزيز بي صبرانه منتظر ماست.
مجيد و خانواده اش بعد از ما رسيدند. پدر هر سال در اين شب هاي مخصوص و به خاطر دور هم بودن زودتر به خانه مي آمد.
كادوهايي را كه براي عزيز خريده بوديم روي ميز نهارخوري چيديم تا همه دور آن بنشينيم و عكس بگيريم بسكه او مهربان بود هر سال بچه ها هم به دور از چشم ما و غير از كادوهاي ما هديه اي براي او هر چند كوچك مي خريدند و عزيز آنقدر ذوق مي كرد كه آنها را براي سال بعد مشتاق تر مي كرد.
همگي داشتيم دور عزيز و پدرجون را براي گرفتن عكس پر مي كرديم كه صداي زنگي بي موقع ما را از اين كار باز داشت. مجيد داوطلبانه آيفون را جواب داد و پس از شنيدن صداي كسي كه پشت در بود لبخند به لب جواب داد :
- بفرماييد. شما رحمتيد!
و در حال گذاشتن گوشي با عجله گفت :
- زود باشيد بريز و بپاش ها رو جمع كنيد. عفت خانم و خانواده اش هستند.
فيلم تند شد و همه ما كه غافلگير شده بوديم با چه سرعتي پذيرايي را مرتب كرديم هيچكداممان به هيچ وجه انتظار آمدن بي خبر آن ها را نداشتيم ولي حضور گرم و صميمي شان كه همگي كادو به دست براي تبريك روز مادر آمده بودند جمع شادمان را گرم تر و شادتر كرد.
قسمت بود عكس آن سال را خانواده بزرگمان به دور عزيز و پدرجون و عفت خانم بگيريم.
وقتي با تشويق و دست حاضران كه حتي دكتر نيكنام شوهر فرزانه و دكتر سخايي شوهر افسانه همه جمع را ياري مي كردند عزيز مي خواست كادوهايش را باز كند ميان شوق و به شوخي گفت :
- روز پاتختي ام اينقدر كادو نداشتم!
شب بسيار خوبي را گذرانديم. عزيز بدون زاييدن كُلي بچه كه از صميم قلب دوستش داشتند به دور خود جمع كرده بود. پدرجون آشكارا از اين وضع لذت مي برد.
پايان فصل سيزدهم