0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389  12:21 AM

بفرماييد.
در جلو كنار راننده را باز كرد. حالا كه بيرون آمده بوديم برق چشم هاي او را هم مي ديدم.
- نه بابا. اصلا . لطفا خودتون بشينيد.
ستايش با خوشحالي روي زانوي حسام پريد. پشت فرمان نشستم. همه رفته بودند غير از هما و هانيه كه تا آخرين لحظه برايمان با خوشحالي دست تكان مي دادند.
به محض اينكه راه افتاديم ستايش دكمه روشن دستگاه را زد. سي دي هاي او با من فرق مي كرد. يكي از سي دي هاي شاد و شلوغ ستايش داخل دستگاه بود كه شروع به خواندن كرد. خودش هم فورا همراه آهنگ شروع به رقصيدن كرد. از رفتار سنگين و سرد حسام كه حتي به زور مي خنديد خيلي خيلي بعيد بود كه برايش دست بزند.
آهنگ عجيب و غريب كه تمام شد گفتم :
- ستايش خانم لطفا برو عقب. هم خطرناكه ترمز بگيرم و هم پاي عمو درد مي گيره.
ستايش با دلخوري به عقب رفت و حسام فقط خنديد و لُپش را كشيد.
باز خوب بود كه ستايش بود و بلبل زباني مي كرد وگرنه چي مي شد! دو خيابان را بيشتر نگذرانديم كه پيشنهاد ستايش عرصه را به من تنگ تر كرد .
- مامان امشب بريم شام بيرون پيتزا بخوريم.
- نه مامان جان. امشب وقتش نيست.
سرسختانه جواب داد :
- پس كي وقتشه. هر وقت گفتم گفتي تنهاييم باشه يه شب ديگه. امشب كه تنها نيستيم عمو حسام هم هست.
- نه مامان. عمو حسام كار دارن. ديرشون مي شه.
حسام به پشتيباني از ستايش گفت :
- نه اتفاقا من امشب هيچ كاري ندارم. بريم يه پيتزا فروشيِ خوب سراغ دارم.
هيچ راهي براي فرار نمي گذاشتند! همه با هم دست به يكي بودند. وقتي حرفي نزدم ستايش با خوشحالي دست زد و اول از پشت دست دور گردن قطور حسام انداخت و محكم او را بوسيد و بعد مرا.
با آدرس حسام به آن طرف رفتم و نيم ساعت بعد جلو يك پيتزا فروشي ايستاديم. ستايش سر حال و خوشحال وسط ما راه مي رفت و دست هر دويمان را گرفته بود.
وارد سالن شديم. يكي از خدمه كه معلوم بود حسام را شناخته جلو امد و ما را سمت يك ميز خالي راهنمايي كرد. ستايش شاد و شنگول وول مي خورد و حرف مي زد. عوضش من ساكت بودم و سرم را پايين انداخته بودم. حسام مِنوي باز را جلو صورتم گرفت.
- بفرماييد. چي ميل داريد؟
- در اصل كه هيچي. گرسنه نيستم. ولي هر كدوم كه مي دونيد خوبه سفارش بديد. در ضمن براي من و ستايش يه دونه پيتزا كافيه.
خودش سفارش سه پيتزا را داد بعد از رفتن گارسون ستايش گفت :
- ماماني راست مي گه عمو. كاشكي كمتر سفارش مي دادي آخه من خيلي گرسنه نيستم. خونه عمه هما خيلي شيريني خوردم.
قبل از اينكه حسام چيزي بگويد با ناراحتي گفتم :
- تو كه گرسنه ات نبود پس چرا اصرار كردي امشب بياييم پيتزا بخوريم. مي ذاشتي يه شب ديگه.
ستايش با دلخوري اخم كرد.
- آخه عمه هما گفت حتما اصرار كن بريد پيتزا بخوريد. مي گفت عمو حسام خيلي گرسنه شه
بدون حرف سرم را پايين انداختم. گونه هايم از حرارت زياد مي سوخت. عوض من حسام خنديد و بعد از كشيدن لپ ستايش او را بوسيد و گفت :
- قربون خودت و عمه همات برم كه اينقدر به فكر من هستين خوشگلم.
در همين موقع كه ستايش مي خنديد و خودش را براي حسام لوس مي كرد نگاهش به چند ميز آنطرف تر به دختري همسن خودش افتاد. دخترك هم او را ديد و براي ستايش دست تكان داد. ستايش دست بلند كرد و گفت :
- مامان. ببين اون عسله دوست مهدكودكم.
و بلند شد. عسل زودتر آمد و جلو ميز ما به هم رسيدند. به ما سلام كرد و جواب شنيد. دخترك با تعجب به هيكل ورزيده حسام نگاه مي كرد. انگار تاب نياورد چونكه در گوشي از ستايش چيزي پرسيد. ستايش با خوشحالي خنديد و فورا رفت كنار حسام ايستاد. دستش را دور بازوي او حلقه كرد و گفت :
- آره بابامه. آخه ورزش مي كنه كه اينقدر قويه!
و بدون معطلي روي پنجه هاي پا بلند شد و صورت حسام را بوسيد. حسام از شادي در زمين نبود. از شدت خجالت داشتم مي مردم. نگاهم را به هر طرف مي چرخاندم به غير از سمت حسام! ستايش از من پرسيد:
- مامان من و عسل بريم آكواريوم گنده رو ببينيم؟
خواستم او را نگه دارم كه با حسام تنها نمانم ولي حسام به جاي من جواب داد :
- آره عزيزم برو. تا پيتزامون رو بيارن خيلي طول مي كشه.
با اينكه نمي خواستم ستايش را از دست بدهم ولي بد بود اگر روي حرف حسام نه مي آوردم. پس در مقابل نگاهِ اجازه ستايش، سر تكان دادم. با رفتن بچه ها سرم را بيشتر پايين انداختم. حالت خفگي داشتم. دستمال كاغذيِ دستم را به زور تا مي زدم و باز مي كردم. چند دقيقه اي بينمان به سكوت گذشت تا عاقبت حسام به حرف آمد.
- نمي خواهيد كه بچه رو به خاطر حرفي كه زد دعوا كنيد نه؟
با همان سر پايين افتاده و با كمي مكث جواب دادم :
- چرا نمي گيد به خاطر دروغي كه گفت .
- راست و دروغش رو شما مي تونيد به يك گوشه چشم به من حل كنيد.
قلبم به شدت بيشتري مي تپيد. يك راست رفت سر اصل مطلب! جواب ندادم. حرارتم بالا رفت. باز گفت :
- بايد از خواهر خوبم كه اينقدر زرنگه ممنون باشم. فرصت خوبي برام تدارك ديد.
- ولي از نظر من كارشون توطئه بود.
خنديد. واضح و شاد.
- اسمش هر چي كه هست مهم نيست. مهم اينه كه بالاخره بعد از ساليانِ سال فرصتي براي حرف زدن به من داد.
آب دهان خشك شده ام را به زحمت فرو دادم.
- خواهش مي كنم چيزي نگيد.
- خواهش مي كنم چنين خواهشي نكنيد. فكر نمي كنيد يكبار حرف نزدن و عمري چوبش رو خوردن برام كافي باشه؟
با فشار زيادي سرم را بالا آوردم. طرز نگاهش حالم را دگرگون كرد. احساس شرمي شديد تمام وجودم را در برگرفت. با شتاب نگاهم را از او گرفتم و با لكنت گفتم :
- خواهش مي كنم آقا حسام. من در اين باره با هما جان صحبت كردم. ازتون تقاضا دارم دركم كنيد.
دستش را جلو آورد. فكر كردم مي خواهد دستم را بگيرد. وحشتزده دستم را عقب كشيدم. وقتي يك برگ دستمال كاغذي كَند و خنديد از خجالت آب شدم. رفتار هيجان زده ام مثل دخترهاي خام و جوان بود.
- باشه. باشه. فكر مي كنم حالتون خوب نيست. باشه دركتون مي كنم. فقط از اين بابت كه امشب غافلگير شده ايد و نمي تونيد حرف بزنيد. اما فكر نكنيد به خاطر دلايلتون بوده. چونكه از نظر من اصلا قابل قبول نيست. ما بايد با همديگه حرف بزنيم و هم رو قانع كنيم. همين كه بدونيد قصدم حرف زدنه كافيه. مي ذارم يه وقته ديگه كه شما هم آماده باشيد. خوبه؟
بهتر از اين بود كه همانجا پس بيفتم يا فلج شوم. از سر درماندگي به نشانه رضايت سر تكان دادم. گارسون پيتزاها را آورد و ميز را چيد. حسام پس از عذرخواهي بلند شد. ستايش و دوستش را براي شستن دستهايشان به دستشويي برد. وقتي برگشتند، عسل براي ستايش دست تكان داد و به طرف ميز خودشان رفت. با رفتن او ستايش به پدر و مادر عسل نگاه كرد و در حالي كه در صندلي جا به جا مي شد با انگشت به سمت آنها اشاره كرد و با مسخره گي به حسام گفت :
- عمو ببين باباش چقدر لاغره!
حسام با اخم به او خنديد. جلو دهانم را گرفتم تا ستايش خنده ام را نبيند و با ناراحتي گفتم :
- ستايش اشاره نكن زشته. تو به باباي اون چه كار داري؟
حسام مشتاقانه به رويم لبخند زد. با دستپاچگي نگاهم را به پيتزاي مقابلم دوختم.
حسام با محبت به ستايش مي رسيد. پيتزاي او را برش داد و نوشانه را جلويش كشيد. مثل پدري مهربان رفتار مي كرد. ستايش يك برش از پيتزاي سُس زده را خورد و گفت :
- مامان سير شدم. مي شه ديگه نخورم؟
با دلخوري نگاهش كردم. نگاه شيرين و لبخند قشنگش كه دندان افتاده اش را نمايش مي داد رامم كرد. حسام گفت :
- نخور عمو جون. عوض تو اشتهاي من امشب چند برابر شده. پيتزاي تو رو هم يه لقمه چپ و راست مي كنم.
ستايش غش غش خنديد و در حال خوردن نوشابه با لذت به خوردن با اشتهاي عمويش نگاه مي كرد.
من هم نتوانستم بيشتر از نصف پيتزا رو بخورم. شيشه نوشابه رو برداشتم و تشكر كردم. حسام پيتزاي خودش و ستايش را خورد و مابين با ستايش شوخي مي كرد و من و او را مي خنداند. هر وقت نگاهم به نگاهش مي افتاد داغ مي شدم. چيزي تازه در نگاهش بود. يك حس عجيب كه زير و روم مي كرد!
ساعتي بعد آنجا را به قصد خانه ترك كرديم. مسير زياد بود. جلو ماشين دوباره سوئيچ را تعارف كردم كه قبول نكرد و نشست. تا مسيري به حرف هاي آنها گوش مي دادم و مي خنديدم. آهنگ هاي شلوغ ستايش تمامي نداشت و اعصاب شلوغم را به هم ريخته بود. بالاخره راضي شد و سي دي را عوض كردم. با پخش آهنگ ملام انگار خوابش گرفت.
مثل گربه خودش را جلو كشيد و در آغوش پهن عمو حسام جا داد. حسام با اشتياق او را به خود فشرد و جاي سرش را درست كرد.
ما هر دو ساكت بوديم و ستايش كم كم مي رفت كه خوابش ببرد و من از اين مي ترسيدم كه حسام دوباره حرف بزند.
نمي دانم چه چيزي ذهن دختر كوچولويم رو مشغول كرده بود كه ميان خواب و بيداري از عمو حسام پرسيد :
- عمو شما الان مي ري خونه خودت؟
حسام دستي پر محبت بر سر او كشيد.
- آره عمو جون.
- تنها مي خوابي؟
لحنش دلسوزانه بود.
- آره عمو جون. تنهاي تنها.
حسام اين را با غصه گفت. صداي ستايش مي رفت كه بخوابد با زحمت گفت :
- اگه غصه مي خوري بيا بريم خونه ما!
حسام چند دقيقه جواب نداد. تن من داغ داغ بود. استرس داشتم. چراغ سبز و قرمز تقاطع ها را به زحمت تشخيص مي دادم.
زير چشمي حسام را مي ديدم. پيشاني ستايش را كه خوابش برده بود بوسيد و سرش را آهسته به سر او ماليد
- فداي دل مهربونت بشم عمو. راست مي گي اون خونه تا حالا زندون بود، از شب تولد تو شده قفس! اگه مامان خانمت اجازه بده با سر ميام خونه تون و همراه خواننده زمزمه كرد :



دل و دين و عقل و هوشم همه را به باد دادي
ز كدام باده ساقي ، به من خراب دادي



دستهايم به وضوح مي لرزيد. فرمان را محكم چسبيده بودم. از پيچ خياباني كه خانه اش آنجا بود ناشيانه پيچيدم. ماشين تكان شديدي خورد. ستايش را محكم به خود چسباند. برگشت نگاهم كرد و با تعجب خنديد. وقت كه خسته جلو خانه اش توقف كردم سرم خود به خود پايين افتاد. با تشكري كوتاه پياده شد. ستاش را روي صندليِ عقب خواباند. از شيشه جلو سرش را داخل آورد.
- تا رسيدن به خونه خيلي مواظب باشيد. ظاهرا حالتون اصلا خوب نيست.
سر تكان دادم. دوباره گفت :
- متشكرم. شب خوبي بود. خوش گذشت.
نگاهش نمي كردم. مي ترسيدم چشم هايم راز دلِ سُر خورده ام را لو بدهند. باز هم سر تكان دادم. ظاهرا از طرف من انتظار جواب نداشت چونكه باز هم گفت :
- بيشتر راجع به من فكر كنيد. به ستايش، شايد نياز بود كه وادار به دروغ گفتنش كرد.
از ماشين فاصله گرفت. دستش را به نشانه خداحافظي بالا برد.
- شب بخير.
به خانه كه رسيدم تلفن بي وقفه زنگ مي زد. ستايش را كه بغلم گرفته بودم به اتاقش بردم و روي تخت خواباندم. با عجله به سمت هال دويدم و نفس زنان جواب دادم :
- الو بفرماييد.
- سلام . به سلامتي رسيديد؟
صداي حسام بود. حالا كه مرا نمي ديد به راحتي لبخند زدم.
- سلام. رانندگي من اونقدرها هم كه فكر مي كنيد بد نيست.
- بر منكرش لعنت. حتما خوبه فقط نگران حالتون بودم. به نظرم زيادي هيجان زده مي آمديد.
جواب ندادم. پرسيد :
- ستايش بيدار نشده؟
- نه خوابه.
- خيلي خوب. بيشتر از اين مزاحم نمي شم. دوباره شب بخير.
- شب بخير.
در تاريكيِ اتاق كنار تلفن بي حركت نشسته بودم. افكر به هم ريخته ام كاملا آرام گرفته بود. راحت و بي خيال بودم. لباس عوض كردم اما جرات اينكه در اتاقم بخوابم را نداشتم. نياز شديدي به خواب داشتم. باز بالشت و پتويم را برداشتم و روي كاناپه و جلو تلويزيون روشن خوابيدم.
ولي بعد از نماز صبح دوباره خوابم نبرد. اينبار احسان نبود كه اذيتم مي كرد فكر سياوش و عكس العملش آزارم مي داد. راست مي گويند از ماست كه بر ماست. عكس العمل هاي خودم را كه در برابر ازدواج مجدد پدرجون را به خاطر مي آوردم دوباره مي ترسيدم.
از ديشب طور ديگري به قضيه نگاه مي كردم. احساس مي كردم نگاه حسام را دوست دارم. چند لحظه از سن و سالم شرمزده مي شدم ولي باز خودم را دلداري مي دادم يا به عبارتي گول مي زدم. به خودم مي گفتم. چرا؟ مگه پيرم؟ اگر پير بودم كه جلب توجه نمي كردم! اگر پير بودم كه تحت تاثير نگاه ها و صحبت هايش قرار نمي گرفتم!
ولي باز سياوش بود كه جلوم ظاهر مي شد و خودم در برابر عزيز!
با همين افكار تا روشناييِ صبح دست به گريبان بودم. وقتي براي لباس عوض كردن به اتاقم رفتم. چشمم به عكس احسان افتاد شرمنده عكس را خواباندم. مي ترسيدم با نگاه مهربانش قلبم را بخواند.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها