0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389  12:16 AM

فصل چهاردهم

دوران طلايي و فراز زندگي من همان سال و چند سال بعد از تولد دخترم بود.
سختي ها تمام شده و نوبت آساني بود. خصوصا كه بعد از سه ماه حالت تهوعم بر كنار شد و به گفته خانم دكتر كه خصوصي تر از ديگران ماهي دو بار آن هم رايگان معاينه ام مي كرد خودم و بچه در نهايت صحت و سلامت به سر مي برديم.
احسان خوشحالترين پدر بود و بي صبرانه و خستگي ناپذير مواظبتم مي كرد تا بچه اي سالم به دنيا بياورم.
در شش ماهگي دختر بودن جنين مشخص شد و از آن به بعد شيطنتهاي او را هر شب احسان زير دستش لمس مي كرد و با وجود از تيپ و هيكل در آمدنم به نظر احسان هر روز خوشگلتر از روز پيش مي شدم.
با پس اندازي كه اندوخته بوديم آپارتمان را با يكي بزرگتر و سه خوابه تعويض كرديم و از ماه هفتم عزيز مشغول آماده كردن سيسموني نوزاد شد و يك مهماني مفصل به اين منظور در خانه جديد برپا شد.
خوشبختي را با تمام وجودم حس مي كردم و به خيال بودم كه مشقتها تمام شده. غافل از خوابهاي روزگار بودم ولي كاش دنيا هميشه شيرين و به كام بود. مگر چه اشكالي دارد؟
عاقبت آذر ماه انتظارها به پايان رسيد و در روزي كه خانم دكتر مشخص كرده بود درد وحشتناك اما شيرين زايمان نيمه شب به سراغم آمد.
چندين شب بود كه دردهاي ضعيف كمر، خواب راحت برايم نگذاشته بود. اما اين درد فرق مي كرد. وحشتزده چشمهاي نيمه خوابم را گشودم و خواستم آهسته از تخت پايين بيايم ولي حركت هيكل بزرگ و ورم كرده ام خيلي زود احسان را بيدار كرد.
با ديدن چهره گرفته ام بيشتر از من دستپاچه شد. به سرعت به طرفم چرخيد و در پايين آمدن ار تخت كمكم كردو با وجود مخالفت من همان نيمه شب به خانم دكتر تلفن زد و بعد از گفتن جريان، خانم دكتر خواست كه با خودم صحبت كند.
از او به خاطر دير وقت تماس گرفتن معذرت خواهي كردم اما به نظر او احسان عاقلانه ترين و طبيعي ترين عكس العمل را انجام داده بود. او بعد پرسيدن مدت دردهايم توصيه كرد كه اگر به مشكلي مثل پاره شدن كيسه آب برخورد نكردم بعد از اذان صبح به بيمارستان بروم تا او هم به موقع برسد. سياوش ار صحبتهاي ما بيدار شده و مثل پروانه به دورم مي چرخيد.
دردهاي طاقت فرسا ساعت به ساعت نزديك تر مي شد طوري كه به دستهاي احسان چنگ مي زدم نيم ساعت بيشتر از تلفن زدن سياوش به عزيز نگذشته بود كه پدرجون او را در حاليكه سراسيمه بود آورد. وجود او برايم پشت گرمي بود. بالاخره قبل از اذان و در حاليكه دردهايم به اوج خود رسيده بود به بيمارستان رسيدم.
خانم دكتر هم با تلفن دوم ما خودش را رساند و وقتي براي زايمان مرا از همراهانم جدا مي كردند احسان تا جلوي در دستهايم را بوسه باران كرد.
با وجود خانم دكتر سعي مي كردم نترسم و در حين دردهاي وحشتناك مدام به خودم دلداري مي دادم كه به زودي و به خوبي تمام مي شود. آخرين ضربه و صداي گريه واضح بچه گويي آب بود به روي آتش. چشمهاي بسته ام را بستم و صداي دكتر را شنيدم.
- تموم شد. تموم شد. دخترت سالمه سالمه مامان خانم.
حس كردم اين لحظه ارزش آن همه درد كشيدن را داشت. خصوصا وقتي كه نوزاد كوچولو در ملافه ي پيچيده شده را پس از 15 سال حسرت، در آغوش كشيدم.
اولين ملاقات كننده ام كه از در وارد شد سياوش با دسته گلي به اندازه قد خودش بود. پرستارها كه با رساندن خبر زايمان من مژدگاني هاي خوبي از پدرجون و احسان گرفته بودند براي آوردن بچه از هم سبقت مي گرفتند.
با اشاره از احسان خواستم كه اجازه دهد اول از همه سياوش خواهرش را در آغوش بگيرد. چهره مشتاق سياوش در آن لحظه ديدني بود. لبه تختم نشسته بود. نوزاد را با حتياط در آغوش گرفته و آهسته سر انگشتان كوچك او را مي بوسيد و تا وقتي كه خودش رضايت نداد كسي خواهرش را از او نگرفت.
چيزي نگذشته بود كه اتاق خصوصي ام پر از ملاقات كننده كه به غير از پدر و سياوش و احسان همه خانم بودند شد. حتي عفت خانم هم همراه دخترهايش به ديدنم آمد و با آن وضعش شرمنده ام كرد.
او بعد از گذشتن اين مدت با عزيز مثل خواهر شده بود و عزيز بيشتر براي رعايت حالش به ديدنش مي رفت. طبق برنامه اي كه از قبل تنظيم كرده بوديم عزيز باز هم وظيفه مادري اش را به نحو احسن انجام داد و دو هفته در خانه ما ماند و پذيرايي از من و نگهداري از بچه را به عهده گرفت كه البته كمكهاي هما و هانيه هم كه به قول خودشان آرزوي اين كمكها را سالها داشتند بي اثر نبود.
در اين ميان احسان اعصابم را به هم ريخته بود. صبحها بايد به زور مي فرستادمش سر كارش و بعد از ظهرها يك ساعت زودتر بر مي گشت و بي توجه به مخالفت هاي ما تا آخر شب كه بخوابد بچه را در بغل داشت و اگر او لحظه اي از اين كار غافل مي شد، سياوش سمج تر از او جايگزينش مي شد.
بعد از دو هفته جشن نامگذاري نوزادمان را در خانه پدرجون برگزار كرديم و با توافق هم نامش را ستايش گذاشتيم چونكه پدرش قصد داشت بعد از خدا دخترش را ستايش كند.
ستايش با وجود اينكه نوزاد بود موهاي بلندي به رنگ مشكي داشت كه تا ابروهايش مي رسيد و به محض چشم باز كردن دو گوي آبي سير چشمانش جام جهان نماي زندگي ما مي شد. پوست سفيد و شيشه اي تنش به توصيف برادرش هلويي بود و هر موقع لباسهايش را عوض مي كردم سياوش و احسان در كنارش بودند و با چشمانشان قصد بلعيدن تن قشنگ و نرم او را داشتند.
مرخصي چند ماهه حاملگي داشتم و با اين حال عزيز هر روز و خواهر شوهرهايم هر چند روز به من سر مي زدند و ريزه كاريهاي بچه داري را به من ياد مي دادند.
ستايش نوزاد بي دردسر و ساكتي بود و هنوز چند ماه نگذشته بود مورد ستايش عمه ها، عمو حسام، دايي، عزيز و مخصوصا پدرجون بود. فربد و فرگل تا به ما مي رسيدند دعواي بغل گرفتن ستايش به قوت خود باقي بود! وضع پدرجون از همه خنده دار تر بود. به خاطر سردي هوا تا دو روز رفتنم به خانه آنها به تاخير مي افتاد بين روز اگر شده نيم ساعت از كارش مي زد، دفتر را به همكارانش مي سپرد و به ديدن ستايش مي آمد. سير كه او را مي بوسيد و مي بوييد بعد از دعوا كردن من به خاطر تاخيرم، به قول خودش با انرژي تازه كسب كرده به دفترش باز مي گشت.
سياوش هفته اي نبود كه با پول تو جيبي اش گل سري براي خواهرش نخرد و احسان خيلي پرشورتر از او با وجود آن همه لباس سيسموني هر وقت چشمش به لباس چين چيني و قشنگي مي افتاد بدون توجه به قيمت بالاي لباس آنرا مي خريد و اصرار هم در پوشيدن آن لباسها به تن نوزاد داشت. اعراضات من هم به هيچ وجه اثري نداشت.
از حسام با آن اخلاق خشكش ديگر هيچ كس توقع نداشت كه آنقدر مشتاق دختر ما باشد او كه قبل از اينها در رفت و آمد با ما جنبه احتياط را رعايت مي كرد، حالا تقريبا هفته اي يك بار، عصر جمعه كه باشگاه تعطيل بود همراه سوسن و روزبه به خانه ما مي آمد و تا او و روزبه بودند ستايش به كس ديگري نمي رسيد.
رابطه او با سوسن خيلي بهتر شده بود اما نمي شد گفت به خوشبختي ما هستند چونكه هر كدام به خاطر روزبه سعي در اين بهتري اوضاع داشتند نه براي خودشان. ولي تا همينجا هم جاي شكر داشت.
عيد آن سال قشنگترين عيد و بهار بود چونكه در كنار سفره هفت سين دختر خوشگلمان هم مثل زيباي خفته خوابيده بود و مرتب نفس مي كشيد.
ستايش به چهار ماهگي كه رسيد ديگر كاملا مي خنديد و احسان معتقد بود كه او را مي شناسد. تا كمي دير به خانه مي رسيد و اگر همان موقع دخترش در حال گريه بود فورا او را بغل مي گرفت و مي گفت :
- اين گريه به خاطر اينه كه من دير كرده بودم.
و جالب اينكه در اينطور مواقع وقتي ستايش به بغل پدرش مي رسيد آرام مي گرفت و مي خوابيد.
سياوش هم براي درس خواندن و رسيدگي به ستايش ساعت گذاشته بود. شايد از ساعت درس خواندنش زده مي شد ولي از رسيدگي و بازي با خواهرش، هرگز!
دو ماه آخر تحصيلي را مرخصي بدون حقوق گرفتم تا با وصل آن به تعطيلات تابستان بيشتر به دخترم برسم. به گفته خانم دكتر شيرم خيلي به بچه مي ساخت و ستايش 6 ماهه توپول و قشنگ شده بود و از بوسه هاي آبدار اطرافيانش در امان نبود.
اولين دندانش را كه درآورد احسان همه را بيرون به شام دعوت كرد و عزيز برايش آش مخصوص پخت. 8 ماهگي ستايش چهار دست و پا مي رفت و وقتي احسان و سياوش هم كارش را تقليد مي كردند غش غش مي خنديد و دل همه ضعف مي كرد.
وقتي ستايش 9 ماهه شد به اجبار بايد به سر كار برمي گشتم. دوري چند ساعت از او برايم رنج آور بود اگرچه مي دانستم عزيز خيلي بهتر از خودم به او مي رسد. خوشبختانه غذاي كمكي مي خورد و از اين بابت مشكلي نداشتيم.
تولد يك سالگي ستايش را در خانه خودمان برگزار كرديم و سوسن كه براي پر كردن اوقات فراغتش به كلاس سفره آرايي رفته بود از صبح به كمكم آمد و همه غذاها را او و عزيز پختند.
رسيدگي و مراقبت از ستايش مشكل شده بود. تازه پا باز كرده و همه جاي خانه را مي گشت و تا مي توانست از خرابكاري كم نمي آورد ولي هيچ كس حتي خودم حق از گل نازكتر گفتن به او به خاطر پدرش نداشتيم. از خوشختي هيچ چيز كم نداشتيم. سياوش با آن قد بلند و هيكلي كه مانند يك كرد اصيل صاف و چهار شانه بود مراحل موفقيت را در سال سوم دبيرستان با استعدادهاي درخشان مي گذراند.
هر زمان كه براي موردي پدرش را احضار مي كردند احسان با سينه جلو داده و افتخار حاضر مي شد و به وجود پسر رشيدش مي باليد.
اولين كلمه اي كه ستايش ياد گرفت و با زبان آورد دادا به معني داداش بود كه همين باعث مي شد برادرش بيشتر برايش غش و ضعف برود.
همه ي دنيا را قشنگ و زيبا مي ديدم و خوشبختي در دستانم بود. به قدري اين خوشبختي زياد بود كه نگرانم مي كرد. علت اين نگراني را نمي فهميدم ولي وقتي صداي خنده شاد ما وقتي كه ستايش شيرين كاري مي كرد در سقف خانه مي پيچيد بي اختيار دلم مي لرزيد.
ستايش يك سال و نيمه بود كه بيشتر كلمات را مي گفت و با لحني شيرين آنها را سر هم كرده و جملاتي مي ساخت. زبل و وروجك بود و مي فهميد مورد توجه همه هست به همين خاطر با حركات و حرفهاي قشنگ بيشتر جلوه مي كرد.
نگراني سمجي كه گريبانگيرم بود از بعد از تولد دو سالگي ستايش بيشتر شده بود. يك بار كه آن را با عزيز در ميان گذاشتم به شدت مرا دعوا كرد و خواست كه اين افكار را از خودم دور كنم، ولي نمي شد!
خصوصا سفرهاي كاري احسان بيشتر عذابم مي داد و اگر كمي دير تلفن مي زد پشت تلفن با او دعوا مي كردم!
سياوش همچنان جزو نفرات اول دبيرستان در سال آخر يعني پيش دانشگاهي بود. ستايش وابستگي شديدي به او پيدا كرده بود و براي اينكه مزاحمتي براي درس خواندن او به وجود نياورد به هزار ترفند متوسل مي شديم و در بيشتر مواقع طوري ترتيب مي داديم كه يعني داداش بيرون رفته. بلافاصله من او را به دستشويي مي بردم و سياوش آهسته به اتاقش برمي گشت و در را از داخل قفل مي كرد.
همه ي اينها براي ما كه تا مدتها خانه اي سوت و كور داشتيم نعمت محسوب مي شد.
خوشبختي مثل شاخه گلي شاداب و قشنگ در صحراي زندگي است. خدا نكند گرداب حوادث گذري به آن صحرا بزند زيرا يا گل را مي كند يا خم و پژمرده مي كند.


پايان فصل چهاردهم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها