0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389  12:01 AM

فصل هشتم - 1

يك هفته دوري از احسان به هر سختي بود گذشت و او از سفر آمد. وجودش برايم نفس شده بود پيشنهاد داد به عنوان سفر آخر تابستان سري به اصفهان بزنيم تا هم حسام رو ببينيم و هم اصفهان را. من كه رويارويي با حسام برايم مشكل بود به هر ترفندي او را منصرف كردم و به اتفاق مجيد و تكتم چند روزي به شمال رفتيم كه خيلي هم خوش گذشت.
از اول مهر زمزمه هاي احسان مبني بر شروع كردن درس براي شركت در كنكور سال آينده شروع شد! اوايل آن را جدي نمي گرفتم. اصلا علاقه اي به ادامه تحصيل نداشتم. تا اينكه يك شب خيلي جدي وارد بحث شد.
- مژگان به من نگو نمي خواي بخوني.
خواستم با حربه خودم، كه لوس كردن بود او را از ادامه اين بحث خسته كننده باز دارم.
- اوه آقا احسان. مگه من وقت مي كنم؟ خوبه كه خودت مي بيني!
جدي تر از قبل انگشت اشاره اش را به روي لبم گذاشت.
- آ. آ. ما قبلا در اين باره صحبت كرديم. تو مي توني يا به آژانس نري يا لااقل رفتنت رو طوري تنظيم كني كه به درست هم برسي.
- حقيقتش من دوست ندارم. از اون گذشته يه شغل خوب دارم. اين كافي نيست؟
مصمم جواب داد :
- نه نيست. زمان هر روز داره با سرعت علم جلوتر مي ره. در آينده همه ي زنها تحصيلات عالي دارن. تو مي خواي همينطوري ديپلمه بموني؟ مي خواي فردا كه بچه ت چيزي ازت پرسيد تو جواب دادن بموني؟
منطقي مي گفت و جايي براي جواب نمي گذاشت. از روز بعد با محبت تمام هر كتابي را كه لازم داشتم برايم تهيه مي كرد. خودش با دايي صحبت كرد و رفتنم به آژانس را فقط صبح تا ساعت 2 بعد از ظهر انداخت و مجبورم كرد شروع به خواندن كنم.
حالا بعد از گذشت سالها تحصيلاتم را مديون سختگيريهاي او مي دادنم.
اوايل برايم كمي سخت بود ولي با تشويقهاي احسان كم كم كه جلوتر رفتم راه را بازتر مي ديدم. خودش، تكتم و مجيد هر اشكالي كه داشتم حل مي كردند. سه روز هم در هفته به كلاس مي رفتم.
از صبح تا ظهر كه به آژانس مي رفتم. به خاطر درسهايم ديگر ناهار به منزل عزيز نمي رفتم. مختصر ناهاري تنها مي خوردم، استراحتي مي كردم و بعد از ظهر يا كلاس بودم يا در خانه درس مي خواندم. وقتم حسابي پر شده بود و همين باعث مي شد فاصله ام با مادرشوهرم حفظ بماند. ولي هما و هانيه در هر فرصتي يا تلفني و يا حضوري از من خبر داشتند. آنها هم براي خواندن تشويقم مي كردند. و همين تشويقهاي همه جانبه كم كم علاقه در خواندن را در من تقويت كرد.
به قدري مشغول بودم كه گاهي دير آمدن احسان را متوجه نمي شدم. حتي مسافرتهاي گاه گداري كاري او هم ديگر مثل اوايل عذابم نمي داد.
زمستان با همه شلوغي اش در حال اتمام بود. تقريبا يكماه به عيد بود همه ي ما مثل اغلب جمعه ها ناهار منزل مادرشوهرم بوديم. او تنها كسي بود كه اصلا درس خواندم را به رويم نمي آورد. به خودم مي قبولاندم كه برايم مهم نيست و مسلما براي او كه افكاري قديمي داشت اين مسئله مهم نبود. ولي خودم كه مي دانستم چقدر از اين بابت حرص مي خورم.
ريختن چاي بعد از ظهر را من به عهده گرفته بودم. سيني را يكي يكي مي گرداندم كه هما از مادرش پرسيد :
- راستي مامان ديرزو بعد از ظهر زنگ زدم نبودي.
مادر شوهر بدون تشكر فنحاني از داخل سيني برداشت و جواب داد :
- رفته بودم خونه ي خاله. آذر اونجا بود رفتم سري بهش بزنم. آخه ماشالا ماشالا حامله شده.
به نظر خودم نگاهي كه زير چشمي به من انداخت معني دار بود. هما گفت :
- واي چقدر زود!
- نه مادر كجا زوده؟ ماشالا اين سلامتيش رو نشون مي ده.
هما كه انگار تازه متوجه معني دار بودن گفته هاي مادرش شده بود گفت :
- حالا بد هم نيست البته براي اون كه خانه داره و كاري نداري.
مادر شوهرم عمدا صدايش را بلندتر كرد.
- وا، اين چه حرفيه. بچه داري كه به خانه دار بودن و شاغل بودن نگاه نمي كنه. مي گي يعني كسي كه شاغله نبايد بچه بياره. نه مادر هر كس شاغل بودن رو بهوونه مي كنه بدون مشكل داره.
اين حرف مثل زنگ خطري قلبم را لرزاند. تا به حال به اين موضوع فكر نكرده بودم. از ازدواج ما تقريبا يك سال مي گذشت. گرچه هنوز آمادگي اش را هم نداشتم ولي جلوگيري هم در كار نبود.
هانيه هم كه بودار بودن اين بحث را فهميده بود براي تغيير جريان بحث پرسيد :
- از حسام چه خبر مامان. براي عيد كه مياد ايشالا.
مادرشوهرم ناراضي از اينكه دخترهايش نگذاشتند ادامه حرفش را بزند اول نگاه سمجي به من انداخت و سپس جواب داد :
- ديشب تماس گرفت. خودش كه اصرار داشت ما بريم مي گفت عيده اصفهان ديدن داره ولي وقتي ديد ناراحت شدم يه نيمه قولي داد.
با تاسف سر تكان داد و اضافه كرد :
- نمي دونم چه بلايي سر بچه ام اومده كه طاقت اومدن به اينجا رو نداره. من كه از پسر داري شانس نياوردم.
اولين بار بود كه نظرش را راجع به من اينطور در پرده عنوان كرد. در آن واحد احساس كردم فشارم پايين افتاد. احسان كه كمي آنطرف تر نشسته بود با نگراني به من خيره شد. آنقدر گيج شده بودم كه نفهميدم بيچاره هما چي گفت تا همه را بخنداند و فضاي موجود را عوض كند. با صداي هانيه به خودم آمدم.
- راستي مژگان جون جزوه هايي رو كه خواسته بودي از خواهرزاده رضا برات گرفتم.
لبخندي تصنعي زدم و تشكر كردم. احسان به كمكم آمد و گفت :
- خانم بلند نمي شي؟ بهتره يه سري هم به خونه ي پدرت بزنيم. ممكنه توي هفته وقت نكنيم.
براي فرار از آن محيط بهترين پيشنهاد بود. خودش دستم را گرفت و بلندم كرد. با همه خداحافظي كردم و من هم عمدا فقط هما و هانيه را بوسيدم. از مادرشوهرم لفظي خداحافظي كردم و با احسان رفتيم بالا. به محض رسيدن به بالا احسان براي اينكه حالم را بفهمد در آغوشم كشيد و بعد از بوسيدن به چشمانم خيره شد با وجود دل سنگينم حرفي نزدم. آخه اون كه گناهي نداشت نبايد ناراحتش مي كردم. خودم را از آغوشش بيرون كشيدم.
- بريم احسان جان.
سماجت نكرد و آماده شد. وقتي از پله ها پايين آمديم صداي معترض هما را شنيدم.
- من هم نظر هانيه رو دارم مامان. رفتار شما با مژگان رو اصلا نمي پسندم. اون خيلي خانمه. با اين همه بي احترامي كه از شما مي بينه باز هم مودبه. شايد اگه من جاي اون بودم تحمل نمي كردم.
و صداي پرخاشگونه مادر شوهرم را نيمه شنيدم.
- خوبه خوبه. مگه چي گفتم. خدا شانس بده. از همه طرف لوس مي شه. اون از خونواده اش اون از شوهرش و اينم از شما.
با قدمهاي سريع خودم را بيرون انداختم. رنگ احسان از شدت ناراحتي به سرخي مي زد. در ماشين را برايم باز كرد. حالت خفگي داشتم تا نشستم شيشه را پايين كشيدم و وقتي احسان راه افتاد سرم از شيشه بيرون بود. تا به خيابان برسيم حرفي نزديم ولي احسان كه ديد قصد بستن شيشه رو ندارم با ملايمت گفت :
- مژگان جون سرما مي خوري عزيزم.
منتظر همين بودم تا اشكم سرازير شود. اينطور كه ديد دوباره ساكت شد. به پشتي صندلي تكيه دادم و اصراري براي پنهان كردن اشكهايم نداشتم. پشت چراغ قرمز يك چهارراه ايستاده بوديم كه دختر بچه اي با يك بغل گل رز به شيشه طرف احسان زد و او را از حال خود بيرون آورد. احسان شيشه را پايين كشيد دخترك گفت :
- آقا براي نامزدتون گل نمي خريد.
صورت غمگين احسان به لبخندي غمگين تر گشوده شد. احسان بدون چانه زدن يك دسته از گلها را گرفت و پولي به دخترك داد. چراغ سبز شد. دسته گل را روي زانويم گذاشت و راه افتاد.
- گلي براي گلم.
قلبم از اين همه لطف كه يكجا در او جمع شده بود فشرده شد. برگ دستمالي را كه به طرفم گرفته بود، اشكهايم را پاك كردم. چرا بايد عصر جمعه قشنگمان را خراب مي كرديم. گلهاي شاداب را با لذت بوكردم و به رويش لبخند زدم.
- ممنونم عزيزم تو هم گل مني.
دستم را مثل هميشه كه عادت داشت گرفت و زير دست خودش روي دنده گذاشت.
- مادرم رو به من ببخش عزيزم.
فقط به نشانه موافقت سر تكان دادم. دوباره گفت :
- براي ما هنوز بچه داري زوده. تو هنوز كنكور در پيش داري. بعد از اون هم دانشگاه.
باز هم چيزي نگفتم و بغضي كه دوباره گلويم را فشرد قورت دادم.

***
يك هفته بعد كه براي احسان سفر دو روزه براي تهيه يك برنامه تلويزيوني پيش آمد، به خانه پدرجون رفتم.
در يك فرصت مناسب، فكري كه اين هفته خيلي ذهنم را درگير كرده بود با عزيز در ميان گذاشتم.
- عزيز شما فكر مي كنيد من سالمم؟!
متعجب و نگران به سر تا پايم نظري انداخت.
- وا، اين چه سواليه عزيزم. معلومه سالمي. از چه نظر مي پرسي؟
شرمزده سرم را پايين انداختم.
- آخه من و احسان يك ساله كه عروسي كرديم و بدون هيچ پيشگيري هنوز بچه دار نشديم.
نفس راحتي كشيد و به نشانه بي مورد بودن نگراني ام دستي تكان داد.
- ترسيدم فكر كردم چته. يك سال كه دير نيست. از اون گذشته تو با اين سر پرمشغله بچه مي خواي؟
- پس چرا دخترخاله احسان حامله شده من نشدم؟
چشمهايش را جمع كرد و با شك نگاهم كرد قبل از ازدواج موضوع دخترخاله احسان را برايش گفته بودم.
- مادرشوهرت حرفي زده؟
غصه اين يك هفته را با اشك هايم بيرون ريختم و به نشانه مثبت سر تكان دادم.
نفسي سنگين كشد. بعد از كمي مكث و با صورتي برافروخته جواب داد :
- حيف كه دست و بالم به خاطر آقا احسان بسته است وگرنه مي دونستم چه جوري جمعش كنم. از اون گيس سفيدش خجالت نمي كشه كه دل تو رو خالي مي كنه.
بعد از چند دقيقه وقتي ديد حرفي نمي زنم با غيض ادامه داد :
- نه قربونت برم. نگران نباش. تو تازه بيست سالت شده. ظريف و ضعيفي مي خواي خودت رو با اون دختره غول مقايسه كني.
با عصبانيت بلند شد و در حال ريختن چاي غر زد :
- زنِ مثلا حاجيه. خجالت نمي كشه. بعد از يك سال هنوز دست بردار نيست.
كُلي دلداري ام داد كه هيچ جاي نگراني نيست و اتفاقا بهتر، تا تكليف دانشگاهم معلوم بشه.
از آن روز به بعد شروع كرد به پختن غذاهاي مقوي. بدون گفتن علتش مي دانستم كه منظورش چيست مخصوصا هم براي اينكه مادر شوهرم ببيند و حرصش در بيايد يك روز در ميان يك قابلمه غذاي آماده توسط پدرجون برايم مي فرستاد تا او ببيند لوس يعني چه!
حجم درس ها و كار شلوغ شب عيد آژانس، خوب چيزي براي فرار از افكار ناجور بود. يك روز مانده به عيد حسام آمد. شب همگي براي ديدنش در خانه مادرشوهرم جمع شديم. بهتر به نظر مي رسيد. بدنش دوباره روي فرم آمده بود و ظاهرا با اين قضيه كنار آمده بود. مثل قبل رسمي و با سر پايين با من احوالپرسي كرد!
همينكه مي ديدم حالش خوب است برايم كفايت مي كرد.
ايام عيد آن سال از مسافرت خبري نبود. احسان بيشتر از خودم به فكر بود. ديد و بازديدها و استراحت ها را هم تنظيم كرده بود تا به درسم لطمه نخورد. خودش هم نهايت همكاري را مي كرد و حتي در كارهاي خانه هم كمكم مي كرد.
يك روز هم همه خانواده احسان را به نهار دعوت كرديم. حسام اولين بار بود كه به خانه ما آمده بود طبيعي بود چونكه او مدت ها بود كه از اصفهان نيامده بود. آن روز كمترين حرف را زد. مثل اوايل آن روزگار وحشتناك شده بود. ساكت و مغموم!
مادر شوهرم سرخوش از آمدن او بود. چند مرتبه اي هم خودش و هم هما و هانيه با گوشه و كنار در مورد ازدواج صحبت كردند كه حسام با ترشرويي نطقشان را كور كرد.
يكي از شب هايي كه به خواسته احسان سر زده پايين رفتيم، حسام روي مبلي نشسته بود و كتابي در دست داشت. با ديدن ما فورا به اتاقش رفت تا لباس بپوشد. كتابش را روي ميز جا گذاشت. احسان در حال نشستن كتابش را برداشت. يك كتاب درسي بود ولي ديدم كه احسان روي صفحه اول آن ميخكوب شده بود. براي كمك به مادر شوهرم به آشپزخانه رفتم و با سبد ميوه برگشتم. حسام كه از اتاقش بيرون آمد، احسان كتاب را بست و كنارش گذاشت. بعد از پذيرايي كنار احسان كه با حسام گرم صحبت شده بود نشستم. نيم ساعتي نگذشته بود كه تلفن زنگ زد. دوست حسام بود و او براي صحبت به اتاقش رفت. با رفتن او احسان كتاب حسام را كه كنارش بود برداشت و صفحه اول آن را باز كرد و با انگشت به قطعه شعري كه در صفحه اول آن نوشته بود اشاره كرد.
در حال خواندن به شدت منقلب شدم.
تو را با غير مي بينم صدايم در نمي آيد
دلم مي سوزد و كاري ز دستم بر نمي آيد
نشستم باده خوردم، خون گريستم، كنجي افتادم
تحمل مي رود اما شب غم سر نمي آيد
وحشتزده از فكر اينكه هر دم حسام بيرون بيايد و مرا در حال خواندن شعر ببيند كتاب را به احسان برگرداندم و آهسته گفتم :
- بذارش، نبايد ببينه توي كتاباش سرك مي كشيم، خوب نيست.
فهميدم كه هنوز هم در عذاب است.

***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها