پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389 11:59 PM
فصل هفتم - 2
ظهر كه به خانه رفتم و فرشته در را به رويم باز كرد با ديدنم آغوشش را برايم باز كرد و به شوخي پرسيد :
- اين چه رنگ و روئيه عزيزم. چند تا از كشتي هات غرق شده؟
صورتش را بوسيدم و بي حوصله گفتم :
- سر به سرم نذار عزيز. حالم اصلا خوب نيست.
عزيزم پشت سرم آمد و گفت :
- براي چي؟ فقط به خاطر اينكه شوهرت رفته سفر؟ به خدا ناشكريه. مادر بنده خدا كه نرفته براي تفريح، براي كار رفته به خاطر تو! چي كار كنه؟ بياد بشينه بَرِ دلِ تو؟!
تا روي مبل ولو شدم فورا ليوان شربتي آماده كرد و به دستم داد و با اعتراض گفت :
- پاشو اينطوري قيافه عزيز مرده ها رو به خودت نگير حالم بد شد.
از مُثُل من در آوردي اش خنده ام گرفت. خودش هم خنديد و گفت :
- بلند شو لباست رو عوض كن بيا كه يه دلمه پخته ام از اين نشون به اون نشون. از صبح سَر همين توي آشپزخونه بودم. اونم كه پدرجونت زنگ زد و گفت براي ديدن يك زمين بايد برند بيرون شهر و تا شب نمي ياد.
براي دلگرمي اش بلند شدم. تا من لباس عوض كنم ميز را چيده بود. تا سر قابلمه را برداشتم بوي خوشي فضاي آشپزخانه را پر كرد. با نفس عميقي بوي خوش را به ريه هايم كشيدم و گفتم :
- به به، بوش كه اينطوريه ببين خودش چطوريه. جاي پدرجون و مجيد و تكتم خاليه.
طبق معمول به فكر همه بود.
- براي همه شون نگه داشتم. به مجيد هم تلفن زدم گفتم يا شب با تكتم بياد يا بياد سهمشون رو ببره. براي آقا احسان هم توي فريز نگه مي دارم.
هر دو با لذت مشغول خوردن شديم و در همان حال باز براي هزارمين بار خدا رو شكر كردم كه فرشته بود وگرنه حالا كه احسان به سفر رفته بود كجا بايد مي رفتم و چه كسي اينطور ماهرانه غصه را از روي دلم بر مي داشت.
بعد از ناهار كمكش كردم ميز را با هم جمع كرديم. فرشته گفت :
- تو برو استراحت كن مادر.
دستش را گرفتم و با خودم كشيدم.
- استراحت بي استراحت. امروز دلم مثل دختر كوچولوها قصه مي خواد.
فرصت مخالفت به او ندادم. فورا از اتاق براي او و خودم بالش آوردم و رو به رويش دراز كشيدم و گفتم :
- مي دونم كه خسته ايد ولي ديگه فرصت از اين بهتر پيدا نمي شه. مي خوام بفهمم سرنوشت خانم معلم به كجا رسيد.
اخمي به نشانه مخالفت كرد.
- مخصوصا از اين به بعدش كه اصلا شنيدني نيست. همه ش غصه س.
- باشه مي خوام بشنوم.
به نشانه تسليم سر تكان داد و خنديد.
دستش را به زير سرش گذاشت و با تكيه به بالشت دراز كشيد و به نقطه اي خيره شد.
- گاهي از فكر كردن به اون روزا وحشتم مي شه. مي خوام فكرش رو نكنم ولي مي بينم گاهي بد نيست، آدم به گذشته ها و رنج و عذابهاش نگاه كنه تا قدر حال و داشته هاش رو بدونه.
چشمهايش را بست و به فكر فرو رفت. به چهره اش كه رد پاي تقريبا نيم قرن عمر را داشت نگاه كردم. اين صورت را بدون چند چين و چروك كنار چشم در اوج جواني مجسم كردم. قشنگ و خواستني بود خصوصا هاله اي از مهر كه در آن كاملا پيدا بود. نرم نرمك شروع كرد.
- برات مي گفتم كه خدا بيامرز بابام نذاشت به آرزوهام برسم. شايد قسمت من هم همين بود!
- چند وقتي بود كه مي ديدم مدام مادرم با اون پچ پچ مي كنه. گاهي اين پچ پچ ها با تشر بود و گاهي با التماس! كم كم فهميدم كه بحثشان راجع به منه چونكه تا منو مي ديدن اون رو قطع مي كردن. ظاهرا مادرم به خواهرهام هم گفته بود چونكه اونها هم با تاسف نگاهم مي كردن! مطمئن بودم هر چي هست خوب نيست. با اينكه حساس شده بودم ولي اصراري به فهميدن نمي كردم. مي دونستم هر چي باشه به زودي رو مي شه.
همينطور هم شد. يه روز كه از مدرسه برمي گشتم طبق معمول كه كليد انداختم به در حياط از همون پشت در صداي بلند داداشم رو تشخيص دادم كه انگار داشت با كسي دعوا مي كرد. با نگراني در رو آهسته باز كردم و وارد حياط شدم حالا صداش رو آشكار مي شنيدم كه مي گفت « نه باباجان فكرش رو از سرت بيار بيرون يه عمر با زندگي همه ي ما بازي كردي هيچي نگفتيم، لااقل دست از سر اين دختر بردار. » و صداي بابام « اين چه حرفيه كه مي زني. مگه من با بچه ي خودم دشمني دارم. دايه ي مهربون تر از مادر شدي كه صدات رو براي من بالا مي بري. بدش رو كه نمي خوام حتما خوبه كه مي گم. »
« نه خير اين حرفا نيست . بدت نياد باباجان ولي من مطمئنم تا خير خودت در اين كار نباشه اينقدر اصرار نمي كردي. »
« تف به حيات بياد پسر. چقدر پررويي. »
و با اندكي تاخير ادامه داد :
« ما كه به پدرامون بي حرمتي نكرديم اين شد آخر و عاقبتمون، واي به حال شماها. »
صداي داداشم را مي شنيدم كه انگار بلند شده بود و داشت به طرف حياط مي آمد و همانطور هم مي گفت : « بد يا خوب باهاتون اتمام حجت كردم. مگه از رو جنازه من رد بشيد. اگه شده مي برمش خونه ي خودم. قدمش روي تخم چشمام. »
آنقدر گيج بودم كه به فكرم نرسيد از آنجا بروم داداشم روي پله ها چشمش به من افتاد. بعد از مكث كوتاهي پاشنه كفشش را كشيد و از پله ها پايين آمد. جلويم كه مسخ شده بدون سلام گفتن نگاهش مي كردم ايستاد. دست محبتي به سرم كه روسري داشت كشيد و گفت : « خسته نباشي آبجي. »
تازه به خودم آمدم شرمنده سلامي آهسته گفتم و سرم را پايين انداختم. محكم و قوي گفت : « نگران نباش خودم باهاتم! »
و رفت و مرا همانطور وسط حياط خشك شده به جا گذاشت. وقتيكه در حياط محكم به هم خورد و خيال بابام از رفتن او راحت شد. با صداي بلند به مادرم توپيد « زورت به من نمي رسه مي ري برام گردن كلفت مياري. حالا كار ما به جايي رسيده كه دست به دامن اون مي شي. بابا مگه من با سرنوشت دختر خودم لج دارم؟ »
و مادرم كه با لحني مسخره و غمناك گفت : « نه تنها با سرنوشت اون، بلكه با سرنوشت همه مون. تا حالا نفهميده بودي؟ »
يك صداي شكستن بلند كه مي دانستم طبق معمول مواقعي كه عصباني است هر چه دم دستش است پرت مي كند آمد و سپس روي پله ها ديدمش. با غيض نگاهم كرد و از كنارم رد شد و رفت. آنقدر در را محكم به هم كوبيد كه از جا پريدم.
با زانوان لرزان به اتاق رفتم. مادرم غم زده در گوشه اي از اتاق زانوانش را جمع كرده و بغل گرفته بود و بي صدا گريه مي كرد. وقتي با غصه نگاهم كرد، دلم براش كباب شد. دستاش رو كه برام باز كرد يادم رفت كفشهايم را در بياورم و با همان وضع خودم را در آغوشش انداختم. صداي گريه اش بلند شدو با صداي گريه من آميخت.
همانطور كه عزيز دراز كشيده بود و چشم هايش را بسته بود اشك از كنار چشمانش فرو ريخت. او را در آن حال در آغوش مادرش تصور كردم. بي اختيار اشك هاي من هم سرازير شد. دستم را به نشانه همدردي روي دستش گذاشتم. دستم را فشرد. حرفي نزدم تا راحت خودش را تخليه كند.
چند دقيقه بعد كه آرام گرفت دوباره تعريف كرد.
- از اينجا بود كه فهميدم يكي از دوستاي پدرم يك روز كه داشته مي يومده دنبالش منو ديده كه از خونه بيرون اومدم و چند وقت بعد ازم خواستگاري كرده. داداشم كه اونو شناخته بود عصباني شده و گفته بود اصلا و ابدا! مادر بنده خدام اون روز منو مي بوسيد و بهم قول مي داد كه نمي ذاره حروم بشم.
دو سه ماهي گذشت و ظاهرا آب ها از آسياب افتاد. همه فكر مي كرديم با عرض اندامي كه داداشم نشون داده بابا كوتاه اومده و طرف رو رد كرده. تو نگو اونا دنبال يك فرصت مناسب بودند كه بالاخره پيدا كردند.
داداشم براي خريد و فروش چند تخته فرش كه به قول خودش نون خوبي داشت يك ماهي به تبريز رفت. بابام كه دور و برش رو خلوت ديد به دست و پا افتاد. پا توي يك كفش كرده بود كه دوستش آدم خوبيه و حيفه از دست بره! مادرم با وجود كتك هايي كه مي خورد سرسختانه مقاومت مي كرد و مي گفت :
« نه من مي ذارم نه خودش رضايت مي ده. به زور هم كه نمي توني سر سفره عقد بنشونيش. »
چقدر پشيمان شدم كه دو تا خواستگار خوب را طي دو سه ماه گذشته فقط به خاطر اينكه جهيزيه ام آماده نبود رد كرده بودم. آخه فكر نمي كرديم قضيه بابا و دوستش ادامه داشته باشه.
يادمه يه روز، عصري كه توي خونه تنها بودم بابام از بيرون اومد. با ديدن اون دلم ريخت پايين. سر حوض بودم و داشتم حياط رو آب پاشي مي كردم تا برگ هاي زرد پاييزي رو كه جارو مي كنم پراكنده نشن. با ترس سلام كردم و به كارم ادامه دادم. لبه حوض نشست و غرق تماشايم شد. احساس خطر كردم. مي فهميدم داره دهن مزه مي كنه كه حرف بزنه. انگار فكر كرده بود و حساب كرده بود كه مادرم راست مي گه. بدون رضايت نمي شد ازم بله گرفت. آخرش با لحن مهرباني گفت :
« فرشته جان دخترم مي ري برام يك استكان چاي بياري. »
جارو را انداختم و گفتم چَشم. دل توي دلم نبود. سيني چاي را كه كنارش گذاشتم و خواستم بروم دستم را گرفت.
« بشين بابا مي خوام باهات چهار كلام حرف بزنم. »
ناچار با دلهره نشستم. استكان را برداشت و شروع كرد.
« اونقدر بزرگ و خانوم شدي كه بشه با خودت حرف زد. »
هيچي نگفتم. چايش را خورد و با انگشت صورتم را بالا داد. به چشمام نگاه كرد و مظلومانه گفت :
« من باباتم. تو فكر مي كني بدت رو مي خوام؟ »
« نه بابا »
« همين ديگه. لااقل خوبه كه تو اينو مي فهمي، عجيب هم نيست آخه تحصيل كرده اي . دو كلمه سواد داري »
باز هم چيزي نگفتم و خودش ادامه داد :
« به خدا حبيب آقا مرد خوبيه. درسته كه 35 سالشه ولي آقاست. خودش مي گه به اين خاطر تا حالا ازدواج نكرده كه زني رو كه دلش مي خواد انتخاب نكرده. بنده خدا گناه نكرده كه از تو خوشش امده. »
اولين بار بود كه بابام اينطور مستقيم و بي پرده با من حرف مي زد. خجالت زده دوباره سرم را پايين انداختم و او دوباره گفت :
« مهمتر از همه اينكه نه جهيزيه مي خواد و نه هيچي. ديگه از اين بهتر چي؟ »
با اينكه خيلي خجالت مي كشيدم فكر كردم حرف نزنم نمي شه. بدون اينكه به چشمش نگاه كنم جواب دادم :
« صحبت جهيزيه نيست بابا ولي آخه من 18 سالمه و اون 35 سال. به غير از اون داداشم مي گه اون مرد خوب و آرومي نيست. »
يكمرتبه صداش عصباني شد.
« يعني مي گي داداشت بهتر از من مي فهمه. من حبيب آقا رو مي شناسم. ظاهرش يه ذره خَشِن هست ولي مرد خوبيه همه روش حساب باز مي كنند. سر شناسه. »
قلبم تالاپ تولوپ مي زد بلند شدم و گفتم :
« خوب يا بد سنش خيلي بالاست و من نمي خوام. »
دوباره محكم دستم را گرفت وقتي برگشتم ديدم چشماش پر از اشكه! پاهام شَل شد. هيچوت بابام رو اونطوري نديده بودم. نشستم و ملتمسانه گفتم :
« باباجان. چه اصراري داري كه مي خواي مجبورم كني؟ بگو علتش چيه. »
دستش را جلوي چشمانش گرفت و آب پاكي را ريخت روي دستم.
« بهش بدهكارم بابا. گفته اگه زنش نشي مي ره شكايت مي كنه خونه رو ازم مي گيره. »
از شنيدن اين اعتراف وحشتناك موهاي تنم سيخ شد. زبونم افتاده بود و نمي دونستم چي بايد بگم كه ناگهان در حياط باز شد. چشم هاي مادرم كه ظاهرا حرف هاي ما را از پشت در شنيده بود از شدت عصبانيت قُلنبه زده بود بيرون. در را پشت سرش بست و دو دست را به كمرش زد و رو به بابام گفت :
« بي وجدان مظلوم نمايي مي كني تا با زبون خَرِش كني. نه قربونت نمي ذارم. راضيم خونه از دستم بره دخترم از دستم نَره.»
بابام اينبار حرفي نزد. دست كرد توي حوص مشتي آب به صورتش پاشيد و بي صدا از خونه بيرون رفت. مادرم مثل پلنگ تير خورده طول و عرض حياط را راه مي رفت. با خودش حرف مي زد و بد و بيراه مي گفت.
« مرتيكه پدرسوخته باز دو روز چشم داداشت رو دور ديده اينو فرستاده تا اينبار با زبون بازي خامت كُنه. فكر كرده. »
( فرشته غمزده رو به من كرد و ناليد. )
ولي مادرم اشتباه مي كرد. من ديگه خام شده بودم.
متحير و نگران پرسيدم :
- يعني قبول كرديد؟!
- چي كار مي تونستم بكنم. وقتي زندگيمون بسته به بله يا نه گفتن من داشت. چطور مي تونستم نه بگم.
- ولي آخه.
- ولي آخه نداره. تو موقعيت منو نداشتي. فكر كردم و اشك ريختم آخرش به اين نتيجه رسيدم كه همونطوري كه بابام مي خواست قبل از اينكه داداشم از مسافرت برگرده رضايت بدم و تمومش كنم. چونكه مطمئن بودم اگه اون بياد نمي ذاره.
- مادرتون چي؟
- بيچاره خودش رو به زمين و آسمون زد و التماس كرد. خواهرام رو فرستاد و باهام صحبت كردند. ولي من تصميم خودم رو گرفته بودم. فكر كردم شايد قسمت بود داداشم بره و اين اتفاق بيفته. به خودم دلداري مي دادم كه شايد همينطور كه بابام مي گفت حبيب آقا مرد خوبي باشه. لااقل خونمون اينطوري برجا مي موند.
- يعني فقط به خاطر خونه تون راضي شديد با يك مرد 35 ساله و ناراحت ازدواج كنيد.
فرشته با تاسف سر تكان داد.
- تو نمي توني بفهمي عزيزم. از دست رفتن خونه اون هم با وجود مردي مثل پدر من كه نه درست و حسابي كار مي كرد و نه احوال درستي داشت. آن هم با بودن چهار داماد ديگه و دو تا عروس، مي دوني يعني چي؟ گذشته از اون ديگه چطور خواستگار با اون اوضاع مي خواست برام بياد. دلم رو خوش كردم كه ايشاالله همين خوب باشه.
( به دلايلش فكر مي كردم. درست مي گفت. شايد من نمي توانستم درك كنم. فرشته ادامه داد )
- بابام از خوشحالي روي پا بند نبود. در چشم به هم زدني مراسم رو به راه انداخت. مادرم كه ديد حريف هيچ كداممان نيست ناچار دست به كار شد. هر كار مي كرد با گريه بود و دلم را آتش مي زد.
نفهميدم چطور پيش رفت يك وقت به خودم آمدم كه ديدم حياطمان با ريسه هاي برق چراغاني شده و بوي چلو قيمه پيچيده! حياط همسايه بغلي را هم براي مردها گرفته بودند. آرايشگر به خانه آمد و عروسم كرد. وقتي كارش تمام شد و مادرم مرا ديد با اشك هايي كه تمامي نداشت مرا بغل گرفت و آهسته كنار گوشم گفت :
« آرزو مي كنم حالا كه با چشم بسته انتخاب كردي لااقل خوشبخت و عاقبت بخير بشي. »
تا دو قطره اشكم آمد آرايشگر با دستمال به طرفم آمد و در حال پاك كردن آنها گفت :
« تو رو خدا كار منو خراب نكنيد اين همه زحمت كشيدم. »
وقتي در آغوش مادرم بودم آرزوهايم را جلوي رويم به صف كشيدم و به خودم آرامش دادم. حتما حبيب مرد خوبيه، حتما منو خوشبخت مي كنه، حتما همه چيز درسته، حتما.... حتما.... حتما.
ولي با نگراني كه در اعماق قلبم خانه كرده بود و با وجود اينكه خودم قبول كرده بودم خدا خدا مي كردم قبل از بله گفتن داداشم برسه و همه چيز را به هم بريزد. كه نشد و او نيامد. خيلي دير آمد.
مرا به اتاق عقدي كه آماده بود بردند و با دوتا صندلي و پارچه سفيد كه رويش افتاده بود جايي براي عروس و داماد تهيه ديده بودند كه روي آن نشستم.
در همان موقع يك خانم پير و دهاتي با خوشحالي از در وارد شد و بدون توجه به صورت آرايش شده من خودش را به رويم انداخت و شَلَپ و شَلَپ مرا بوسيد. يك كمي ازم فاصله گرفت و با لذت و در حالي كه دعايي زير لب مي خواند براندازم كرد. بله او مادرشوهرم بود. پشت سر او يك عده از بزرگ و كوچك ريختند توي اتاق.
خواهر شوهرهاي عروس شده و عروس نشده، چند تا بچه، دو تا جاري. هيچكدام را نمي شناختم. ايستادم و با معرفي مادرشوهرم با همه آنها سلام و احوالپرسي كردم.
اينطور كه فهميدم و مشخص بود همه آنها در روستايشان زندگي مي كردند و خدايي تا روزي كه من عروس اون خانواده بودم هيچ كدام بي حرمتي به من نكردند و فكر مي كنم علت هايش يكي معلم بودنم و ديگر شهر نشيني ام بود. البته من هم در زندگي مشتركم با حبيب خيلي كم با آنها برخورد داشتم.
شايد دوبار بيشتر به روستايشان نرفتم. آنها هم همينطور، و اين به خاطر اخلاق خاص پسرشان بود.
خلاصه كه دردسرت ندم. چادر سفيد روي سرم انداختند. عاقد به اتاق عقد آمد و عقدم كرد. اون زمان، يا شايد بين ما اينطور بود كه عروس و داماد رو جدا عقد مي كردن. بله رو با دل خونين گفتم و صداي كِل و دست حاضرين بلند شد. هنوز چادر به روي صورتم بود كه داماد به اتاق اومد. هنوز او رو نديده بودم. خيلي از دخترهاي اون زمان، مخصوصا در خانواده هايي مثل خانواده ي ما، اين بزرگترا بودن كه براي دختر تصميم مي گرفتن. در اصل سليقه ي بزرگترا مهم بود! يا به قولي اونها بهتر صلاح زندگي يه دختر چشم و گوش بسته رو مي دونستن. خودشون مي ديدن و خودشون مي پسنديدن و بدون توجه به دختري كه قرار بود يه عمر زندگي كنه، دامادي رو يكدفعه مي آوردن سر سفره ي عقد و كنارت مي ذاشتن!
اغلب نه خبر از ايام نازمزدي بود و نه ايام عقدي! همون روز كه عقد مي كردن مي فرستادن خونه ي بخت! بيشتر به غير از خانواده ي با سواد و منطقي اينطور بود. چه برسه به من كه فروشي هم بودم! آره مي گفتم. وقتي حبيب كنارم نشست و گرماي تنش به تنم خورد قلبم مثل سه گنجيشك گرفتار به اين در و اون در مي زد. از شدت استرس قرار گرفتن مردي غريبه در كنارم، تمام تنم شروع به لرزيدن كرد.
به تشويق حاضرين داماد دست پيش آورد و چادر رو از روي صورتم كنار زد. با ديدنش بدن لرزانم يخ زد. چشمت روز بد نبينه. يه مرد گنده، چهار شونه، چشمهاي سياه دريده و سبيلي كه بنا به مدل جاهلي اون رمان تا بناگوش كشيده شده بود.
نمي دونم از شدت ترس بود يا خجالت چشمان بي حياش كه فورا سرم رو پايين انداختم و تا آخر مراسم به غير از مواقعي كه چهره ي خواهرها و مادرم رو جستجو مي كردم سرم رو بالا نياوردم.
در چهره ي اونها هم با وجود اينكه سعي مي كردن شاد باشن غم و نگراني رو مي ديدم. آخه اونها هم تا اون روز حبيب رو نديده بودن!
دردسرت ندم كه چطور مراسم عقد تموم شد و وقتي براي ساعتي ما رو با هم در اتاق عقد تنها گذاشتن به جاي كمي حرف و آشنايي چطور مثل يه كنيز زر خريد براندازم كرد و چطور با من رنجيده رفتار كرد. طوري كه بعد از اونو و تا آخر شب كه قرار بود منو به خونه اش ببره دائم در اضطراب بودم.
اشكهاي مظلومانه فرشته دوباره روي گونه هايش غلتيد و ساكت شد. طوري كه شوهرش رو توصيف كرده بود در نظرم آوردم و به اشكهايش حق دادم. ساكت ماندم تا او دوباره به خودش برگردد. دقايقي طول كشيد تا باز از سر بگيرد.
- هنوز هم بعد از سالها وقتي به اون شب و رفتارش كه مثل يه غول بود فكر مي كنم چندشم مي شه. اون هيچ گونه توجهي به تن ضعيف و ظريف و درد و اشكم نشون نمي داد و من بيشتر از درد جسمي درد روحي بردم. همون شب بود كه فهميدم آرزوهام همه رويا شد و همون شب بود كه احساس كردم هيچ زماني نمي تونم اون غول بي احساس رو دوست داشته باشم. زندگيم تباه شد.
دستم را كه در دستش بود فشرد و ساكت شد. اشكهاي تازه اش را با دستمال گرفت و چيزي نگفتم تا اگر خواست بگويد. يك ربع بعد فهميدم كه به همان حال خوابش برده. بالشتم را به او نزديك كردم و در حاليكه به او و شوهرش در آن شب فكر مي كردم، من هم در كنارش خوابم برد.
***