پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:02 AM
فصل هشتم - 2
روز قبل از سيزده بدر حسام به بهانه راه دور و شلوغي جاده بعد از سيزده بدر، به اصفهان برگشت. سيزده به در آن سال را با خانواده احسان بيرون رفتيم. بعد از تعطيلات دوباره كار و درس مداوم شروع شد. هر چه بيشتر به زمان كنكور نزديك مي شديم استرس من هم بيشتر مي شد. مي ترسيدم بعد از اين همه زحمت قبول نشوم. مخصوصا كه بايد براي قبولي در تهران رتبه خوبي مي آوردم. احسان به عنوان مشوق دلداري ام مي داد و مطمئن بود با تلاشي كه مي كنم موفق خواهم شد.
زمان گرچه به نظرم به كندي، ولي گذشت و تيرماه رسيد. دو روز به امتحان كنكور به خواسته احسان همه كتاب ها را بستم و فقط به استراحت و همراه او به گردش پرداختيم. در اين دو روز با لطف زياد نگذاشت قند در دلم آب شود. هر كجا دوست داشتم و مي دانست روحيه مي گيرم مي رفتيم به غير از خانه مادرش، مي دانستم نمي خواهد او كوچكترين چيزي بگويد و ذهنم را درگير كند. هما، هانيه، تكتم و مجيد. پدر و عزيز همه حتي نازنين شب امتحان تماس گرفتند و روحيه ام را تقويت كردند.
توكل به خدا كردم و روز بعد سر جلسه حاضر شدم و پس از چند ساعت كه از حوزه بيرون آمدم و احسان را جلوي در منتظر ديدم انگار كه كوهي بزرگ را پشت سر گذاشتم و راحت شدم.
به افتخار آن روز نهار به دعوت احسان همراه تكتم و مجيد به دربند رفتيم. همراهي با فربد كه بسيار شيرين و عزيز شده بود خستگي را از تنم گرفت.
از روز بعد دوباره به آژانس برگشتم. از بعد از عيد يك مرخصي چهار ماه و كُلي از دايي گرفته بودم كه او هم با رضايت و براي موفقيت من قبول كرده بود. تحمل بيكاري و دست روي دست گذاشتن تا رسيدن به نتيجه امتحانات را نداشتم. احسان كه صبح مي رفت و شب مي امد. پس بهتر همين بود كه سرگرم شوم تا گذشت زمان را كمتر حس كنم.
به مسافرت هاي گاه و بيگاه احسان عادت كرده بودم. گرچه با هر بار رفتنش حس مي كردم تكه اي از قلبم را باد مي برد.
گرماي مرداد ماه بيداد مي كرد. احسان براي ضبط يك همايش سه روزه به همراه گروهش به شمال رفته بود و من طبق برنامه با هر بار رفتن او به خانه پدرجون مي رفتم. شب كه پس از تعطيلي آژانس به آنجا رفتم هنوز پدرجون نيامده بود. فرشته حياط و باغچه را آب پاشي كرده بود و هندوانه خنك برايم آماده كرده بود با گذشت زمان و برعكس آنچه من در اوايل آمدنش فكر مي كردم ذره اي از محبتش كم نشده بود.
از قبل از عيد هم كه بازنشسته شده و وقت بيشتري داشت و بيشتر به ما مي رسيد.
در نبود تكتم با اشتياق تمام از فربد نگهداري مي كرد. آنقدر به بچه علاقه نشان داده بود كه فربد بيشتر ترجيح مي داد نزد او بماند تا مادرش.
با ديدن حياط با صفا حتي براي تعوض لباس به داخل نرفتم. مانتوم را همانجا روي صندلي گذاشتم و دست و صورتم را شستم و با ولع زياد به هندوانه قرمز و خنك حمله بردم. فرشته با لذت نگاهم ميكرد و مي خنديد. در حال خوردن و با دهان پر گفتم :
- دستت درد نكنه عزيز خيلي عاليه.
روي صندلي رو به رويم نشست.
- نوش جانت. بعد از ظهري قاچش كردم. نصفش رو با پدرت خورديم. بقيه اش رو هم مجيد و تكتم پيش پاي تو خوردن و رفتن. اينو براي تو نگه داشتم كه از راه مي ياي گلوت خشكه.
قدر شناسانه نگاهش كردم و لبخند زدم. پرسيد :
- از آقا احسان چه خبر؟
با دهان پر اخم كردم.
- تازه صبح زود رفته. ظهر تماس گرفت گفت رسيده. مسلما شب هم زنگ مي زنه.
چنگالم را روي بشقاب گذاشتم و با ناراحتي ادامه دادم :
- اَه لعنت به هر چي سفر و دوريه. كاش مي شد نره.
عزيز با آرامش لبخند زد :
- بازم آره؟ بذار به كارش برسه مادر. اينقدر بيتابي نكن. بيچاره به خاطر ناراحتي تو مجبور مي شه در هر سفر كلي هزينه مكالمه بده.
مطمئن سر تكان داد :
- تازه اين سفرها و كمي دوري باعث استحكام علاقه تون مي شه و بيشتر قدر همديگر رو مي دونيد.
با كمي مكث و تاسف بار اضافه كرد :
- خوش به حالت. علاقه و تفاهم، زندگي رو خيلي شيرين و دوست داشتني مي كنه. قدر داشته ها و قدر زندگي شيرنتون رو بدونيد.
به ياد زندگي و قصه اش افتادم. گفتم :
- راستي خيلي وقته كه شهرزاد قصه گو از امتحان كنكور من سوء استفاده كرده و قصه ش رو نيمه تموم گذاشته!
خنديد.
- تو هنوز هم پيگيري. قصه ي پر غصه ي من فراموشت نشده؟
با كنجكاوي پرسيدم :
- چطور شده پدرجون دير كرده؟
- گفت امشب با دوستاش مي ره استخر و كمي ديرتر مياد. وقتي فهميد تو مياي و من تنها نيستم خيالش راحت شد.
با اشتياق كف دستهايم را به هم ماليدم :
- جانمي جان، از اين بهتر نمي شه. خوشم مياد كه پدرجون هميشه وقت شناس بوده. شما كه ايشالا نمازتون رو خونديد و بهانه اي نداريد؟
- نمازم رو هم خوندم اگه مايلي كه بذار برم اجاق رو خاموش كنم و بيام.
به سرعت بلند شدم.
- شما نشين من خودم خاموش مي كنم. لباس راحتي هم مي پوشم و ميام.
وقتي برگشتم عزيز را ديدم كه آرام به پشتي صندلي تكيه داده و چشمهايش را بسته. من باعث شده بود دوباره به گذشته برگردد. رو به رويش نشستم.
- من سراپا گوشم عزيز.
چشمهايش را باز كرد و با همان لبخند آرامشبخش و نمكين هميشگي گفت :
- تا كجا رفته بوديم؟
- تا اونجا كه الهي دستش بشكنه بهتون سيلي زد و از اون به بعد هر كاري دلش خواست مي كرد.
- اوه بعد از اين همه مدت فاصله خوب يادت مونده.
- آخه قصه گوش باحال بوده.
دوباره خنديد و سپس برگشت به عقب.
- زندگيم به مراد دلم نبود ولي جا هم نمي زدم. نمي خواستم همين اول كاري شكست رو قبول كنم با خودم مي گفتم مي سازمش اونقدر بهش محبت مي كنم كه به غير از من هيچ كس رو نبينه! مثلا من با سواد بودم چند تا كتاب روانشناسي از اين طرف و اون طرف توسط همكارام و از مدرسه گير آوردم و شروع به مطالعه كردم و هر دستورالعملي كه مي خوندم پياده كردم. محبتهام رو بيشتر كردم. به غذا كه علاقه ي خاصي داشت تنوع دادم. كتاب آشپزي خريده بودم و نهايت سعيم رو براي پخت هر غذايي مي كردم. به خودم و به خونه مي رسيدم. براش هر چند وقتي يه كادو مي خريدم. كاري كه او اصلا بلد نبود! با خودم فكر مي كردم من كه بكنم اون هم ياد مي گيره. تقريبا هم روشم موثر بود اما تا وقتي كه پاي دوستاش توي فكرش باز نمي شد و تا وقتي كه من فقط به او مي رسيدم! واي به حال روزي كه مي فهميد مثلا من در هفته دو روز به ديدن مادرم رفتم يا امروز مادرم يا خواهرام به ديدنم اومدن! توقع داشت من دور خانواده اي رو كه 18 سال تمام با اونها زندگي كردم خط بكشم. تازه با داداشم كه كارد و پنير بود! در طول يكسال كه از زندگيمون مي گذشت فقط او رو دو بار منزل مادرم ديده بود همين! داداشم هم از اون خوشش نمي اومد. اجازه نداشتم مخصوصا پا به خونه ي اون بذارم.
براي بقيه هم كه به نوعي بهانه داشت. از اين باجناق خوشش نمي اومد چونكه به نظرش چشمش پاك نبود. از اون يكي به خاطر اينكه وضع تقريبا خوبي داشت و آقا چشم ديدن اون رو نداشت و مي گفت من هوايي مي شم. از يكي ديگه به خاطر اينكه تحصيلات داشت و حرفهاي قلنبه و سلمبه مي زد. از داداش كوچيكه هم به خاطر اينكه زنش افاده ايه.
خلاصه اينكه منو فقط براي خوش مي خواست هر چي مي گفت و مي خواست بدون چون و چرا و چشم بسته قبول كنم. حالا اگه اين كار متقابل بود حرفي نداشتم. ولي متاسفانه بي منطق و عوضي بود و بايد خودش هر كاري دوست داشت انجام مي داد فقط به خاطر اينكه اون مرد است و من زن!
حرفي به خانواده ام نمي زدم. اونها فكر مي كردن مشكل اون فقط بد رفت و آمديش است. اون رو هم كه مي گفتن تو خوب و راحت باش عيبي نداره.
داداشم طفلكي يه بار هم از اون نمي پرسيد. براش مهم خودم بودم. هر وقت منو مي ديد مي پرسيد « از زندگيت راضي هستي آبجي؟ »
و من هر بار دروغ پشت دروغ. هيچ كس نمي دانست كه حبيب شبها دير به خانه مي آيد و هر چند وقت يه بار هم من ميزبان مهمانهاي آشغالش هستم. يه شب كه خيلي دير به خونه اومد از شدت ترس همه ي چراغهاي خونه رو روشن گذاشته بودم و چونكه تابستون بود روي پله ها نشسته بودم و بيهوده مثلا كتاب مي خوندم. با خيالي باطل به خودم مي گفتم لااقل اينطور ترسم براش واضح مي شه و شايد دلش برام بسوزه.
وقتي طبق معمول با حالي خراب برگشت و منو اونطور نشسته روي پله ديد بي توجه به اتاق رفت. پشت سرش رفتم گفت « اين چه وضعشه چرا اين همه چراغ روشنه فردا كه قبضش بياد بابات مي خواد پولش رو بده؟ »
« آخه مي ترسيدم. »
گيج و منگ در حاليكه نزديك به سقوط بود ادايم را در آورد وگفت « آخه مي ترسيدم. آخه مي ترسيدم. »
فردا صبح زود من به مدرسه رفتم و مي دانستم كه آقا به علت شب زنده داري تا ظهر خواب است. ظهر كه برگشتم تازه از خواب بيدار شده بود و هنوز در رختخوابش غلت مي زد. خسته از رفتار ديشبش دل و دماغ سرخوشي نداشتم. آرام و سرد سلام كردم ولي آقا توقع نداشت. بسكه هي ظلم كرده بود و هي من كوتاه اومده بودم عادت كرده بود و حالا مي خواست با وجود همه ي بديهاش قربونش هم برم.
بدون جواب سلامم رو دادن پرسيد « كجا بودي تا اين موقع؟ »
متعجب نگاش كردم! باز مستي از سرش پريده بود و بايد زورگويي مي كرد.
« كجا بودم؟ خوب مدرسه. »
پوزخندي مسخره زد و از جا بلند شد. « بچه هاي مردم معلم ترسو نمي خوان. در ضمن تا من توي خونه هستم تو بايد باشي. فهميدي؟ »
دلم ريخت پايين! تمام دل خوشي من كارم بود و اون نامرد با اينكه اين تنها شرط قبول ازدواجم بود و اون هم قبول كرده بود حالا داشت ناجوانمردانه زير قولش مي زد. با صدايي لرزان گفتم :
« ترسويي من به تدريسم چه ربطي داره. از اين گذشته شايد تو بخواي هر روز خونه بموني. »
محكم و بي منطق در حال بيرون رفتن از اتاق جواب داد : « تو هم مي موني و به من مي رسي. »
پدرسوخته نقطه ضعفم به دستش اومده بود. چاره اي نبود با وجود نفرت اونقدر قربان صدقه ش رفتم و به قول معروف به غلط كردن كار نكردم راضي شدم تا رضايتش رو براي ادامه ي كارم گرفتم و باز مطيعانه دير اومدنها و مهمانداري هاش رو به روي چشم قبول كردم.
حدود يك سال و نيم از ازدواج ما مي گذشت كه حامله شدم.
با تعجب به عزيز نگاه كردم. از نگاهم معني آن را فهميد و با ناراحتي پرسيد :
- چيه؟ فكر كردي مادرزاد عيب و علت داشتم و بچه دار نمي شدم؟ نه جونم اون نامرد پست فطرت عيب به من گذاشت. وقتي حامله شدم نور اميدي در تاريكيهاي قلبم روشن شد. فكر كردم با وجود بچه دست از هرزگيهاش بر مي داره و آدم مي شه. ولي وقتي كه شنيد نه تنها خوشحال نشد كه با تشر گفت :
« حامله اي؟ ما بچه مي خواييم چي كار؟ »
آدم بي منطق انگار دست من بود. انگار خودم خودم رو حامله كرده بودم. يخ زدم. با اين حال چونكه لوس نبودم خودم رو جمع و جور كردم و گفتم :
« بچه چراغ حونه س. فكر كردم خوشحال مي شي. »
بلند شد سيني چاي را با لگد پرت كرد و عصباني لباس هايش را پوشيد.
« من گُه مي خورم خوشحال بشم. پدر سگ نبايد جلوي خودت رو مي گرفتي. »
وقتي مي گم بي منطق يعني بي منطق. به من مي گفت چرا جلو خودت را نگرفتي. در ضمن به خوبي هاش بد دهني هاش رو هم بايد اضافه كنم. كه تقريباً دو سه ماه بعد از عروسي مان شروع شده بود.
دردسرت ندم كه با عصبانيت از خونه زد بيرون و تا آخر شب كه برگشت من اشك ريختم. به حال خودم و به حال بچه ي بي پناهي كه حبيب غول قرار بود پدرش بشه.
ويارم شروع شده بود. صبح كه بيدار مي شدم آخ كه پس مي آوردم، پس مي آوردم و ضعف مي كردم، دريغ از يك نازكِش. تازه بايد جلو او هم اينطور نمي بودم و گرنه آقا عصباني مي شد.
فقط مادر بيچاره ام بود كه هر روز مي آمد جلو مدرسه، كشيك مي داد كه بيرون بيام تا ظرف كوچك غذايي هوسانه را به زور زير چادرم بزند تا بخورم و جون بگيرم. بنده خدا مدام با نگراني مي پرسيد :
« حبيب آقا خوشحاله؟ بهت مي رسه؟ »
و من آبروداري مي كردم و حال زارم رو لو نمي دادم. به هر بدبختي بود تا شش ماهگي رسيدم. تمام دلخوشي ام شده بود بچه ي در راهم. حالا شب ها با او تنها نبودم. حالا لااقل يك مونس داشتم كه براش درددل كنم، حتي فكر مي كردم اگر بچه م دختر شد اسمش رو مونس بگذارم. تنهاييِ شب هايم رو با بافتني و دوخت و دوزهاي نوزاد پر مي كردم بعد هم اونا رو پنهان مي كردم تا حبيب نبينه. يكي يكي كه تمام مي شد به مادرم مي دادم تا قاطي سيسموني مختصر خودش كند و دمدمه هاي تولد بچه بياورد.
عروسي داداش كوچيكه بود. وقتي با خوشحالي قضيه رو به حبيب گفتم طبق معمول حال خوشم رو ناخوش كرد.
« كس ديگه اي مي خواد داماد بشه، كس ديگه اي مي خواد عروس بشه، تو خوشحالي؟ »
وقتي خنده روي لبم خشكيد اضافه كرد :
« عروسي يه شبه. خودتو از زندگي نندازي من خوشم نمي ياد. »
پيامش كاملاً روشن بود. يعني فقط روي شب عروسي حساب كن! باز خوردم و دم نزدم ولي متوسل به دروغ و پنهان كاري شدم. آخه چاره اي نداشتم. مردك مجبورم مي كرد.
هفته اي يك بار رفتن به خانه ي مادرم به جاي خود بود. يك هفته اي به عروسي هم گاهي يكي دو ساعت مرخصي مي گرفتم و به اونجا مي رفتم. آخه دلم اونجا بود. اونها دور هم بودند و فقط جاي من خالي بود.
شب قبل از عروسي قرار خنچه بود. مهمون دعوت كرده بودند. با كلي مقدمه چيني و پختن يك غذاي خوب و رسيدن به آقا با همان وضعم، قضيه شب خنچه رو مطرح كردم. همان بود كه نگران انتظارش رو داشتم.
« چه ربطي به من و تو داره. در ضمن من فردا شب مهمون دارم و نمي تونم بيام. همون پس فردا شب كه براي عروسي مي ريم از سرشون هم زياده. »
مي دونستم كه اصرار فايده اي نداره. از زانوي غم به بغل گرفتن هم چه سود. روز بعد نهارش رو كه خورد زود رفت با اشتياق دست به كار شدم. خونه رو تميز و آماده پذيرايي كردم. شام پختم. سماور رو روشن كردم آماده دم كردن چاي، خلاصه همه كار. با خودم گفتم مي رم. توكل به خدا. كارها رو كه كرده بودم و بهانه اي نداشت. تازه وقتي مهمون داشت اصلاً دوست نداشت از اتاقم بيرون بيام. پس كاري نمونده بود. مي رم. نهايتاً فردا صبح يه سر و صداي مختصر راه مي ندازه. با شكم باردار كه نمي خواد كتكم بزنه!
با اين فكر از خونه بيرون زدم. تو مهموني بودم ولي ذهن نگرانم تو خونه بود. عكس العملش رو در نظرم مجسم مي كردم و باز با وجود اون همه دلشوره به خودم دلداري مي دادم.
طبق معمول به خانواده م دروغكي گفتم كه حبيب آقا كسالت داشته و نتونسته بياد. معذرت خواهي كرده و گفته ايشاالله فردا شب. مطمئن بودم دروغ هام رو باور نمي كنند ولي چيزي به روم نمي آوردند. مادرم مي گفت :
« مهم خودتي دخترم. خدا خيرش بده كه گذاشته خودت بيايي. »
اينطور برات بگم كه خودم ريسك كرده و رفته بودم، خودم هم هيچي از مهموني و خوشي اون شب نفهميدم. بسم الله گفتم و پناه بر خدا بردم. كليد رو به در انداختم. برق روشن بود و سايه ها از پشت پنجره اتاق ديده مي شد.
نفسم رو در سينه حبس كردم. كفشهام رو از جلوي در حياط به دستم گرفتم و پاورچين پاورچين از پله ها بالا رفتم و به اتاقم چپيدم. نمي دونم چطور متوجه اومدنم شد كه پشت سرم به اتاق اومد! با اينكه سعي مي كردم خونسرد نشون بدم ولي قلبم مثل پرنده اي اسير محكم توي قفسه سينه م به اين در و اون در مي زد. با لبخندي وحشت زده سلام كردم. چند لحظه غضبناك نگاهم كرد. هيچ نگفت. با عصبانيت برگشت و به اتاق پيش دوستاش رفت.
نفس راحتي كشيدم و گفتم بيخود اين همه نگران بودم. تموم شد و رفت. طبق معمول تا پاسي از شب گفتن و خنديدن و عربده كشيدن و شب از نيمه گذشته بود كه دوستاي بي سر و پاش يكي يكي و تلو تلو خوران خونه رو ترك كردن. حبيب هم بي حال تر از اون بود كه حتي سرپا بند بشه. بالشت و پتويي براش توي همون اتاق كه افتاده بود بردم. با غصه نگاش كردم. چرا بخت من اون بود؟
درست يادم مياد روز بعد كه روز جمعه بود و من تعطيل بودم. صبح زود بيدار شدم و اتاق درهم برهم رو البته آهسته و پاورچين تميز كردم كه آقا بيدار نشه. يه قورمه سبزي به قول خودش محشر پختم تا شارژ بشه و بهوونه اي براي شب نداشته باشه! به حموم رفتم. ظهر شده بود. برنج و چاي رو دم كردم و بالا اومدم.
حبيب بيدار شده بود و هنوز زير پتو دراز بود. سلام كردم. جوابم رو نداد. بلند شد و به حمام رفت لباسهاش رو براش بردم. دوباره برگشتم بالا و به نماز ايستادم. عاجزانه از خدا كمك خواستم تا اون شب رو به خير و خوشي پشت سر بذاريم.
آخر نمازم بود كه اومد و رو به روم نشست. از نگاه خيره و غضبناكش دلم لرزيد. نمازم رو سلام دادم. تسبيح رو برداشتم كه پرسيد :
« ديشب با اجازه كي رفته بودي؟ »
سعي كردم با لبخند دلش رو نرم كنم.
« آخه نمي شد كه نرم. قربونت برم. عروسي غريبه كه نيست، داداشمه. همه چيز هم كه آماده كرده بودم. »
دوباره با صلابت و عصباني پرسيد : « پرسيدم با اجازه كي رفتي؟ مگه نگفتم لازم نيست بري؟ »
و يك مرتبه مثل فشنگ از جا پريد و به طرفم حمله برد. با اون شكم پر نمي دونم چطور از جا بلند شدم. اول يه جفت سيلي و بعد موهام رو از روي چادر نماز گرفت و پرتم كرد. دانه هاي تسبيح به اطراف پاشيد ...
تمام صورت عزيز خيس از اشك شده بود. وحشتزده نگاهش مي كردم و منتظر بودم ببينم چه مي گويد. گريه اش هق هق شد. فورا به داخل رفتم و با جعبه دستمال برگشتم. چند برگ كندم و بدون هيچ كلامي به دستش دادم.
يك ليوان آب برايش گذاشتم و غمزده اشكهاي خودم را پاك كردم. خيلي طول كشيد تا آرام بگيرد. من هم ساكت ماندم تا راحت خودش را تخليه كند. احساس ناراحتي مي كردم. من باعث شده بودم تا او روزهاي غمگينش را به ياد بياورد. وقتي كمي آرام گرفت جرعه اي آب نوشيد و ادامه داد.
- محكم به ديوار برخورد كردم و دوباره برگشتم. لگدي محكم به پام زد كه تا شدم و افتادم. لگدهاي بعدي بي رحمانه به شكم و پهلو و وسط پاهايم فرود آمد. بچه توي شكمم وول مي خورد! با وجود درد شديد خودم رو جمع كردم كه به اون آسيبي نرسه ولي ضربه هاي دردناك پي در پي اومد. قدرت فرياد زدن نداشتم. مي ناليدم و اون مي زد. مي زد.
دوباره گريه اش شدت گرفت.
- وقتي عقب نشست كه خسته شد. بدن كوفته م رو از هم باز كردم. آخرين تكانهاي بچه رو حس كردم. چهره ي عرق كرده ي حبيب رو ميان تاريك و روشن و مبهم مي ديدم دستهاي زخميم رو روي شكمم گذاشتم و روي سجاده م افتادم. در آخرين لحظات احساس كردم كه زيرم خيس شد و ديگه هيچي نفهميدم.
صورتم را ميان دو دست پوشاندم و ناليدم.
- بس كنيد عزيز. ديگه نگيد.
با بغض گلو و لحني غمزده گفت :
- گوش مي دي چي مي گم عزيزم. به خدا قصه نيست. حقيقته كه با تمام وجودم لمسش كردم. اينه كه مي گم قدر زندگيتو قدر شوهر خوبت رو بدون و به خاطر دو تا حرف بي خود از كوره در نرو. به خدا تو نسبت به من خيلي خوشبختي.
بلند شدم و به آشپزخانه رفتم و با دو فنجان چاي برگشتم. عزيز چشمهايش را بسته بود و آرام گرفته بود. يكي از فنجانها رو جلوش گذاشتم و ساكت نشستم تا اگه مايل باشه ادامه بده. آنقدر در گذشته اش غرق بود كه حتي تشكر هم نكرد. در سكوت فنجان چاي را تمام كرد و زمزمه وار ادامه داد.
- يادم مياد كه يه بار با صداي ضربه هاي بلندي به هوش اومدم. اتاق تاريك بود. احساس كردم غروبه صدا صداي در حياط بود. يه نفر محكم به در مي كوبيد. سعي كردم تكان بخودم. هنوز چادر نماز به سرم بود و زيرم خيس. دوباره از درد بيهوش شدم.
براي بار دوم كه به هوش اومدم روي تخت بيمارستان بودم. يه پرستار سفيد پوش بالاي سرم بود. تا چشمهام رو باز كردم به روم لبخند زد و فورا بيرون رفت. وقتي برگشتم خواهرم با اون بود. چشمهاش قرمز ولي لبش خندون بود. با ديدنش سعي كردم تكون بخورم كه دردي شدي در ناحيه ي كمرم حس كردم. در يه لحظه به ياد حبيب و اون دقايق وحشتناك افتادم و وحشتزده دستم رو از دست خواهرم بيرون كشيدم و با احتياط به روي شكمم گذاشتم. نه خداي من خالي بود. مونسم نبود. صداي ناله ي خودم رو شنيدم و دوباره بيهوش شدم. آره به همين راحتي بچه م رو از دست دادم. فقط به خاطر رفتن به مراسم عروسي برادرم.
حال عزيز خوب نبود. به پهناي صورتش اشك مي ريخت. گفتم :
- عزيز براي امشب بسه. الانه كه پدرجون بياد. تو رو خدا خودتون رو ناراحت نكنين.
به زحمت و خسته از روي صندلي بلند شد و گفت :
- آره عزيزم. بسه ديگه به اندازه ي كافي غصه توي دلت كردم. من مي رم يه دوش بگيرم. باعث مي شه آروم بگيرم.
سرنوشت سختي كه به عزيز گذشته بود و رنجي كه گذرانده بود مجسم مي كردم و قلبم فشرده مي شد. چطور توانسته بود اين همه رنج را به روي شانه هايش بكشد.
پايان فصل هشتم