پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:05 AM
فصل دهم - 3
به درخواست سوسن كه باز هم حرفش را به كرسي نشانده بود، عروسي در يك باغ قشنگ برگزار شد. ولي با همه تلاشش نتوانسته بود حسام را راضي به جشن مختلط كند. به اجبار اين يكي را كوتاه آمده بود.
حتي اينطور كه خودش با ناراحتي مي گفت نتوانسته بود او را وادار كند كه لباس بازتري هم بخرد.
جشن خوبي بود و البته هما و هانيه و مادرشان به شدت تلاش مي كردند كه مشكلي پيش نيايد و تقريبا در همه موارد جلو مادر سوسن كه از جوان ها بيشتر به خودش رسيده بود كوتاه مي آمدند.
حسام با آن كت و شلوار مشكي و خوش دوخت كه هيكل ورزشكارش را خيلي برازنده تر نشان مي داد در كنار عروس قشنگش نمي توانست آنطور كه مي خواهد از شب دامادي اش لذت ببرد و اغلب زمزمه هاي در گوشي شان با اخم طرفين ختم مي شد. هما با نگراني مي خروشيد و يك بار به من گفت :
- براي اينكه امشب به خير و خوشي و بدون آبروريزي تموم بشه سه روز، روزه نذر كردم!
درست مي گفت. حقيقتا كه وضع نگران كننده اي بود ولي براي آرامش او دلداري اش دادم. در حاليكه خودم نگران تر بودم.
عاقبت به آخر شب نزديك مي شديم. بعد از شام مهمانان كم كم آماده مي شدند كه همراه عروس و داماد بروند و تا منزلشان همراهيشان كنند. حسام از قسمت آقايان به دنبال عروسش آمده بود. همه آماده رفتن بودند. من، عزيز و تكتم را تا بيرون و نزديك ماشين پدرجون راهنمايي كردم و خودم به دنبال احسان مي گشتم كه هما سراسيمه بين آن همه شلوغي بازويم را كشيد و مرا به كناري برد. رنگش به شدت پريده بود.
- مژگان جون دستم به دامنت بيا شايد تو از پس اين دختره زبون نفهم بر بيايي.
بي اختيار همراهش به طرف باغ دويدم و پرسيدم :
- چي شده مگه؟
در حاليكه با عجله مي رفت جواب داد :
- بيشعور لج كرده كه مي خواد بي حجاب توي ماشين بشينه. مي بينه اين پسره غيرتيه كوتاه نمياد. حسام هم مي گه همين جا همه چيز رو به هم مي ريزم.
اثري از عروس و داماد داخل باغ نديدم. هما بازويم را دوباره گرفت و به طرف اتاق عقد گوشه باغ كشاند.
- الهي قربونت برم. دارند دعوا مي كنند. يه كاري بكن. من برم ببينم هانيه مامان رو كجا برد. حالش بد شد. ايشاالله كسي نفهميده باشه.
نزديك اتاق عقد صداهاي بلند جر و بحث حسام را با سوسن و مادرش شنيدم. خدايا چه كاري از دست من ساخته بود. چاره اي نبود بايد كاري مي كردم. چند ضربه به در زدم و بدون اينكه منتظر بمانم در را باز كردم. سوسن عصباني روي صندلي نشسته بود. مادرش كنارش بود و حسام با عصبانيت قدم مي زد و بدون توجه به حضور ناگهانيِ من رو به انها گفت :
- مگه از روي جنازه من رد بشيد يا كاري نداره كه رضايت بديد همين فردا عقد باطل مي شه. من مي رم شما هم دخترتون رو ببريد همين طوري توي خيابون بگردونيد و نمايش بديد.
تا مادر سوسن خواست حرفي بزند به طرفش رفتم. با اينكه مي لرزيدم او را بوسيدم و با ملايمت و التماس خواستم بيرون برود و همه چيز را به من واگذار كند. ظاهرا كوتاه آمد ولي در حال رفتن غر غر كنان گفت :
- حيف كه حالا نمي شه كاري كرد.
حسام داد زد :
- هر كاري كه فكر مي كنيد بهتره انجام بديد خانم. بچه مي ترسونيد؟
در را پشت سر مادر سوسن كه با عصبانيت به حسام نگاه مي كرد بستم و قفل كردم و به طرف سوسن كه آرام گريه مي كرد برگشتم. يك برگه دستمال كندم و كنارش نشستم و آرام براي اينكه آرايشش را پاك نكنم اشك هايش را گرفتم و در همان حال گفتم :
- الهي فدات بشم. حيف نيست توي شب به اين قشنگي. چشم هاي قشنگت باروني بشه.
انگار منتظر همين بود. سرش را روي شانه ام گذاشت. خوشحال شدم فكر كردم كوتاه آمد. به حسام كه صداي پاهايش را مي شنيدم نگاه نمي كردم. ناگهان سوسن سرش را از روي شانه ام برداشت و با نارضايتي رو به من ولي خطاب به حسام گفت :
- هر چي گفته گوش كردم ولي اون نمي خواد همراهي كنه. بهش گفته بودم من آخر شب كه خيابون ها خلوته نمي خوام چيزي روي سرم بندازم. لباسم هم كه خير سرم به مانتو شبيهه تا لباس عروس!
حسام ايستاد و به جاي من جواب داد :
- ولي وقتي اينو گفتي قبول نكردم، كردم؟ من نمي تونم با بي غيرتي همراهيت كنم مي فهمي؟
سوسن دوباره ميان گريه گفت :
- تو بهش بگو آخه فقط همين امشبه. عروسي فقط يه شبه.
باز هم حسام با عصبانيت گفت :
- همين امشب هم غيرت بي غيرت!
با تكان سر سوسن را دعوت به آرامش كردم. دوباره اشك هايش را گرفتم و گفتم :
- قربونت برم اينطوري مثل ابر بهاري گريه نكن. آرايشت خراب مي شه. آخه عزيزم تو مي گي همين امشب ولي فكر كردي كه تو هيچ شبي ديگه به اين قشنگي نمي شي. الان مثل ماه شدي. دامادت خيلي دوستت داره كه نمي خواد نگاه هيچ نامحرمي به روت بيفته. تو بايد از اين بابت خوشحال باشي. به خدا اگه به غير از اين بود جاي تاسف و گريه داشت عزيزم.
حسام دوباره با عصبانيت غريد :
- ديگه نمي تونم تحمل كنم حتي به خاطر ما....
به طرفش برگشتم. اولين بار بود كه بُراق شده و ناراحت به چشمانش زُل مي زدم. با ديدنم در ان حالت ساكت شد و نگاهش را از نگاهم گرفت و به سمتي ديگر رفت. مي دانستم كه اگر ادامه مي داد و مي گفت به خاطر مادرم تحملت مي كنم يك عمر كدورت بينشان به جا مي ماند. محكم گفتم :
- آقا داماد شما لطفا بيرون منتظر باشيد تا من و عروس خانم بياييم.
ديگر حرفي نزد و بيرون رفت. به روي چهره غمگين سوسن لبخندي زدم و براي آباد كردن خرابيِ حسام چشمكي زدم و گفتم :
- خيلي دوستت داره ها كه مي گه تحمل نمي كنه تو رو اينطوري جلو ديگران ببينه. قدرش رو بدون.
ظاهرا حرف هاي من سوسن را متقاعد كرده بود چونكه گفت :
- ممنونم مژگان جون تو راست مي گي. حالا به علت مخالفتش پي بردم.
آهسته گونه اش را بوسيدم و خوشحال از اينكه توانسته بودم كاري بكنم دستش را گرفتم. بلندش كردم و گفتم :
- خوشحالم كه به اين واقعيت رسيدي.
كمكش كردم چرخي زد و ادامه دادم :
- به خدا مثل فرشته ها شدي. آخه بدبخت چطوري مي تونه نگاه هاي تحسين برانگيز نامحرم رو روي تو تحمل كنه؟
با ناراحتي گفت :
- آخه توي فاميل ما همه همينطورند!
با قاطعيت جواب دادم :
- هر كسي عقيده خودش رو داره. ولي يه ذره فكر كن ببين كارشون درسته. آيا هيچ شب ديگه اي مي شه كه تو با اين لباس و آرايش كامل باشي. بي انصاف هم نباش. حسام تا جايي كه راه داره به خواسته هات عمل كرده ولي اين يكي ناموسيه و از توانش خارجه. قبول كن.
لبخندي موافق زد اما دوباره با نگراني پرسيد :
- مامانم چي؟
مشخص بود كه مادرش تاثير زيادي در افكارش داشت. دستش را كه در دستم بود مصرانه فشردم.
- در اين مورد نظر شوهرت ارجح تره. تازه تو بايد به اين نظرش و پافشاريش افتخار كني.
نفس عميقي كشيد و سرش را به نشانه تاكيد تكان داد و پرسيد :
- شالم كجاست؟
بيرونِ در حسام منتظر بود. وقتي سوسن را پوشيده در شل بلند سفيد ديد شرمزده لبخند زد و زير لبي تشكر كرد تا جلو ماشين عروس همراهيشان كردم و با حسام كمك كردم تا سوسن داخل ماشين بنشيند. سوسن دستم را به نشانه تشكر فشرد!
هما و هانيه مرا بغل گرفتند و تشكر كردند. مادرشوهرم براي اولين بار دلخواهي در آغوشم كشيد. صورتش را بوسيدم. يخ و رنگ پريده بود فهميدم قلبش فشارش داده.
***
زندگيِ مشترك حسام و سوسن شروع شده بود. شاهد همه تلاش حسام براي زندگيِ خوب در كنار همسرش بودم ولي بيچاره در خيلي از موارد همان بي قيد و بنديِ سوسن بود كم مي آورد.
مطمئنا سوسن هم نمي توانست اخلاق چند ساله اش را به آن زودي ترك كند. با خودم برايشان غصه مي خوردم. چه آسان زندگيِ شيرينشان را تلخ مي كردند سرِ مسائل به آن پيشِ پا افتادگي.
***